گلشیفته و جامعه ایرانی

برخی رویدادها نقطه عطف هستند. زمان و جهان پس از آنها جور دیگر است. چیزی روی می دهد که کیفیت دیگری دارد. کار گلشیفته از این گونه است که این روزها جوری جنجال به پا کرده است که گویا نمی شود در این باره چیزی نگفت و کاری نداشت.

ساعت 12 نیمه شب بود که در آخرین گردش در فیس بوک عکس نیمه برهنه گلشیفته از سوی صفحه خودش آمد. تنها یک عکس بود و هیچ توضیحی نیز پای آن نبود که در چه چارچوبی است. گفتم عجب کاری کرده است. در آن لحظه حتی یاد علیا ماجده دختر مصری نیز نیفتادم که در اعتراض به قدرت گیری اسلام گرایان و متحجران در مصر تصویر برهنه خود را در وبلاگش منتشر کرد. امروز نیز فکر می کنم مقایسه گلشیفته و علیا ماجده بیجاست چون انگیزه گلشیفته را نمی دانیم. و تا زمانی که خودش نگفته که انگیزه اش به جز شرکت در یک کار هنری چه بوده، هر تفسیری در باره انگیزه او بیجاست. از سوی دیگر، نیازی نداریم که حتما یک هنرمند را به تفتیش عقاید بکشیم که بگوید چه فکر می کرده که پس از آن بیاییم به به و چه چه بگوییم و یا ناسزایش دهیم. هنر یعنی همین و اثر هنری حرفش را با یک نگاه فاش نمی کند. دهها سال است که در راز لبخند نامحسوس مونالیزا می نویسند و می گویند.

مجموعه عکس در سایت “مادام لوفیگارو”، یک مجموعه عکس هنری به نام “الهام (Les Révélation) است و هیچ ارتباطی به اعتراض به این یا آن یا تابوشکنی ندارد. نامش “جسم و روح” است و برداشتی هنری از رهایی از جسم و روح است. همین! آخرین نفر می گوید: “من خود را از جسم و روح رها می سازم، به من بنگر، به من بنگر …” نه هدف سیاسی پشتش است و نه هیچ چیز دیگر. یک کار هنری است و همین. ارزش گذاری هنریش هم در همان چارچوب روی می دهد و هر کسی می تواند دیدگاهی در باره اش داشته باشد یا نداشته باشد.

من عکس هنری را دوست دارم و زیبایی پیکر زن را نیز. یک زن نیز پیکر مردانه را دوست دارد و می تواند در این عکس ها زیباترین آنها را بیابد. این مجموعه عکس زیباست و از دید من زیباترینشان گلشیفته است. برداشت من این است و شاید این برداشت ناشی از این باشد که گلشیفته را می شناسم و جایگاه زن ایرانی و مشکلاتش، چارچوب فرهنگی ایران و درگیری هایش را. و این چیزها روی قضاوت من تاثیر دارد و شاید به همین دلیل گلشیفته را در آن مجموعه عکس بیشتر دوست دارم. چون من در عکس گلشیفته به جز زیبایی چهره و پیکرش، معصومیت زن ایرانی و اعتراضش به جهل حاکم را نیز می بینم. چهره اش را و نگاهش را به دوربین ببینید و همه اینهایی که می گویم را در این نگاه می یابید. به ویژه پس از انتشار این عکسها و هرزه گویی های متحجران و جاهلان رگ گردن بیرون زده این معصومیت بیشتر از پیش جلوه می کند.

اما اینها نیز چیزهایی است که من در ذهن خود وارد این عکس می کنم و ارتباطی به چارچوب و انگیزه این مجموعه عکس ندارد. در باره عکس بیش از این نمی توانم بگویم. من تفاوت عکس هنری یا Act Photography و پورنوگرافی را نیز می دانم. آنهایی که این تفاوت ها را نمی شناسند، این روزها به اندازه کافی خود را به نمایش گذارده اند. من اگر از تصویری به هر دلیلی خوشم نیاید (از جمله پورنوگرافی) کاری به آن ندارم و از کنارش می گذرم. روشن است که هر کس می تواند برداشت خود را داشته باشد.

اما واکنش های جامعه ایرانی بسیار جالب تر از عکس گلشیفته هستند و جای تامل زیاد دارند. این واکنش ها چهره کاملی از درگیری های درونی جدی جامعه ایرانی و فرهنگ ایرانی نشان می دهد. جامعه ای که  تکلیفش هنوز با خودش روشن نیست. البته درگیری های فرهنگی در جوامع آزاد نیز وجود دارند. در اروپا که همواره پیشتاز اندیشه های نو بوده است، این درگیری ها زودتر از جاهای دیگر روی می دهند و من خود شاهد و همراه بسیاری از آنها بوده ام. اما در جوامع بسته، سنتی و عمدتا واپس گرا (که ایران نیز از آنهاست)، این درگیری ها همواره با تشنج، توهین، ناسزا و ترور همراه است. زندگیت در خطر می افتد اگر به برخی چیزها دست بزنی و به گفته بسیاری در این روزها، تابوشکنی کنی. این تفاوت جدی و کیفی وجود دارد.

جامعه ایرانی در وجه عمده خویش نظام ارزشی استواری ندارد. آن که سنتی است، خودش نیز نمی داند که ریشه آنچه که اعتقاد دارد، از کجاست. در اعتراض به آن یکی خود را متجدد و امروزی می داند و از تجدد تنها مد و پز و موهای سیخ سیخکی را می شناسد و در مخالفت خود با ارتجاع حاکم اسلامی، آن چیزهایی را تقلید می کند و خوب می داند که  در اروپا آن را ناهنجاری اجتماعی می دانند. الگوها و ارزش هایش را از کلیپ های تلویزیون های فارسی و مبتذل تهرانجلسی می گیرد و گمان می برود که هر ایرانی در اروپا و آمریکا مفت می گردد و چون پادشاه زندگی می کند و می خواهد در تهران شبیه آنها باشد. این روی دیگر همان سکه تفکر سنتنی و متحجر است و از فرهنگ غرب تنها ناهنجاری ها را دوست دارد. آن یکی هم گمان می برد واپس گرایی هایش و زشتی های فرهنگی و سنتی اش همان ارزش است و اصالت دارد و هر که مخالف آن باشد، خودباخته و غرب گراست. خودش نیز نمی داند که چرا از ارزش های خاصی دفاع می کند. اما این را می داند که هر چه او فکر می کند، درست است و تفسبر او از اخلاق درست! برای او اصالت در گذشته است “قدیما ارزشی بود، احترامی بود و هر چیزی سرجایش بود …” تمام حرفش همین است. یادش رفته که پدربزرگ و مادربزرگش نیز همین چیزها را در باره خودش می گفتند.

از دید من کسی که دید ابزاری به زن دارد و در او تنها سکس می بیند و از اینرو می خواهد زن را محدود و به قول خودش محافظت کند، شخصیت خودش نیز در چارچوب آلت تناسلی اش است و فراتر از آن نیست. و به راستی که اگر در شخصیت، رفتار و کردار این آدمها اگر دقیق شوی، فراتر از این چیزها نمی یابید. تنها نگاهی آماری به توضیح المسائلشان بیاندازید و درصد ها را بیابید …

یک ایرانی (حالا مشهور و یک هنرپیشه) در فرانسه آزاد، در یک کار هنری شرکت کرده، این یکی در ایران رگ غیرتش ورم کرده که او در آنجا چرا این کار را کرده است. اینی که این روزها رگ غیرتش بیرون زده، تاکنون یک سطر در مخالفت با سنگسار در کشورش، اعدام های خیابانی در برابر چشمانش و هزاران تبعیض در باره زنان، اقلیت ها و دگر اندیشان سیاه نکرده و اصولا نگرانی ندارد. این که میلیاردها دلار (ریال که دیگر این روزها قابل شمارش نیست) را حضرات حکومتی و دولتی و آیات عظام و رهبر عظیم الشان بالا کشیده اند، به جایی اش بر نمی خورد و حتی پرسشی نیز ندارد. سالهاست یک جو غیرت ملی از خودش نشان نمی دهد، زنش و دخترش را در خیابان اوباش گشت ارشاد و بسیجی کتک می زنند، به او برنمی خورد که هیچ، زن و دخترش را وادار می کند که بیشتر در گونی اسلامی فرو روند تا کسی در خیابان به آنها کاری نداشته باشد. با این که حکومت اسلامی مرد را حیوانی متجاوز بالفطره نشان می دهد که زنان باید از او دور باشند، به شعور او توهین نمی شود (به گفته دوستی، چرا بشود؟ خودش همین گونه است). اما عکس گلشیفته را پورنوگرافی می خواند. یادش رفته که یکی از بزرگترین بازارهای پورنوگرافی همین کشور خودش ایران است و دیگر کشورهای اسلامی. یادش رفته که بنا بر آمارهای گوگل واژه سکس بیشترین شمار در موتورهای جستجو را دارد و بیشتر از سوی کاربران کشورهای اسلامی و ایران وارد می شود. اینها را یا نمی داند و یا به دوچهرگی، ریا، تزویر و دروغ حاکم بر سرزمین اسلامیش عادت کرده است، خود بخشی از آن است و جز ان نمی شناسد.

اما ما که یادمان نرفته که وقتی فیلم خصوصی زهرا امیر ابراهیمی در ایران پخش شد، بنا به گفته رییس پلیس تهران بزرگ (گمان کنم سردار طلایی بود)، این فیلم پرفروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران شده بود. مشتریان این فیلم چه کسانی بودند؟ همین هایی که امروز می خواهند به ما درس اخلاق بدهند. همین هایی که به گلشیفته درس می دهند که: “تو نماینده فرهنگ ایرانی هستی و نباید …نباید …نباید!” در قاموس آنها هر کاری که می خواهی می توانی انجام دهی به شرطی که کسی نفهمد. همان هایی که “در نهان آن کار دگر می کنند”. من در آن روزها در تهران بودم و جریان آن فیلم را شنیدم و برداشتم این بود که تنها کسی که آن را ندیده، خواجه حافظ شیرازی باید باشد. یادم است که زمانی که فیلم را دیدم، از این که عموم مردم این کشور (اگر حرف رییس پلیس تهران را باور کنیم، می توانیم تا این اندازه از یک پدیده عمومی سخن بگوییم) تا این اندازه مبتذل هستند که نه تنها مشکل اخلاقی با تماشای یک فیلم کاملا خصوصی ندارند، بلکه به چیزی تا این حد توجه می کنند که در اروپا تنها شاید 10 ثانیه توجه کسی را جلب کند و بلافاصله از یادش می رود. اصولا همواره توجه من در ایران به این جلب شده است که این مردم تا چه میزان بالایی به دنبال پورنوگرافی هستند.

این که مجموعه عکس سایت “مادام لو فیگارو” و کلیپ کوتاه Les Révélation چه می خواهند بگویند، نیازی به تفسیر ندارد. هر کس می تواند خود برود و بخواند. نمی دانم انگیزه گلشیفته برای شرکت در این کار چه بود. این را خودش اگر خواست می تواند بگوید یا نگوید. اهمیتی هم ندارد.

دو شب پیش، تلویزیون سویس فیلمی مستند از نیما سروستانی به نام “ارزش من 50 گوسفند است”  (فیلم در اینجا) را نشان داد. در این فیلم، فرزانه، دختربچه ده ساله افغان را پدرش به بهای 50 گوسفند به مردی 55 ساله می فروشد. پدر می گوید: “این در افغانستان کاملا رایج است که پدران دخترشان را می فروشند.” حال سخن اینجاست که چنین چیزی به شعور مردان مسلمان بر نمی خورد. در ایران نیز فروش دختران را داریم، حال به این یا آن شکل، در ایران ازدواج اجباری دختران را به شکل های گوناگون در مناطق مختلف داریم. به شعور شما حضرات گردن برافروخته نباید هم برخورد که خود حامی آن هستید. در قوانین جزایی ایران، برگرفته از شریعت اسلامی کشتن فرزند از سوی پدر جرم نیست. یادتان رفته همین 4-3 سال پیش در سال 86 یا 87 پدری در اهواز دختر شش ساله اش را در باغچه سربرید؟ دلیلش این بود: “دایی اش به او نگاه بد داشت و از این رو این دختر دیگر پاک نبود.” وقتی پلیس او را دستگیر کرد، مردم (البته مردان) محل در برابر کلانتری گرد آمدند که: مگر چکار کرده است که او را گرفته اید؟ دادگاه اولیه مرد را به اعدام محکوم کرد که این حکم را دیوان عالی کشور فسخ کرد. چون در قوانین جزایی ایران کشتن فرزند از سوی پدر، عمو و پدریزرگ به هر دلیلی جرم نیست و تنها به پرداخت دیه به مادر می انجامد. روزنامه شرق در آن روزها این مورد را پوشش گسترده داد و من تمام جریان را دنبال می کردم. هر کس باور ندارد، برود قانون جزایی ایران را بخواند.

اعدام های خیابانی، آمار گسترده تجاوز به محارم، کهریزک و آنچه در زندان های ایران می گذرد، رفتار وحشیانه با زنان در ایران، تبعیض جنسی، نژادی، مذهبی و ملی،  بازداشت پرستو دوکوهکی، نسرین ستوده و بسیار دیگر، اینها رگ غیرت کسی را برنمی انگیزد. اما با عکس برهنه یک دختر جوان در آن سوی مرزها در پاریس آقایان برافروخته می شوند. اینها همه که تصویر بسیار زشت و بجا از ایران در جهان ارائه می دهد، رگ غیرت حضرات گردن برافروخته این روزها را بر نمی انگیزد. چون شاید با فرهنگشان بیشتر می خواند. اینها همه برای حضرات عادی هستند و “فرهنگ مردم این است و باید به آنها احترام گذاشت”. به این حضرات که خود را همواره جای مردم می گذارند، همیشه برمی خورد. اینها همیشه طلبکار هستند. یکی در دانمارک کاریکاتور می کشد، اینها در خاورمیانه یکدیگر را جر می دهند که به اعتقاداتشان توهین شده است. حالا هم یکی در فرانسه برهنه شده، به اینها در تهران و علی آباد برخورده است.

جامعه ایرانی بیمار است و وسیله ای برای اندازه گیری معیارها و ارزش ها ندارد. گلشیفته (آگاهانه یا ناخودآگاه، اهمیتی ندارد) با این کار آینه ای در برابر این جامعه گرفته و آب به لانه مورچگان سرازیر کرده است. به همه واکنش های گردن برافروختگان که بنگرید، بیش از ان که استدلال بر اساس منطق بیابید، چهره خود آنها را می بینید. این اتهام ها و ناسزاها، چهره خود آنها را نشان می دهد که بر اساس آنچه فروید می آموزد، آیینه شخصیت خودشان است که به دیگران نسبت می دهند.

عده ای می گویند که: “باید به فرهنگ مردم احترام گذاشت. خوب یا بد، مردم ما اینجوری هستند.” این یکی از بی پایه ترین سخنان است. با این سخن هر کسی خود را نماینده مردم می داند و آنچه خود فکر می کند را به پای همه می گذارد. گویی که اگر همه مردم به چیز نادرستی اعتقاد داشته باشند، آن چیز نادرست، درست می شود و یا حتی نباید به نادرستی آن اشاره کرد. اگر آخوند عکس مار بر دیوار می کشد، نباید آن را رسوا کرد چون به مردم برمی خورد. نباید به مردم گفت که عکس امام در ماه نیست (البته اگر در آن روزها هر کسی این را می گفت، اتهام طاغوتی و ساواکی نصیبش می شد). یکی در پاریس در برابر دوربین نباید برهنه شود، چون در ایران به مردم برمی خورد. این استدلال بخش شرمگین همان گردن برافروختگان است که رویشان نمی شود به آشکار ناسزا گویند و خودشان را پشت مردم پنهان می کنند. انگار این مردم خودشان سی واندی سال پیش جشنواره شیراز نداشتند و از این عکس ها در مجله های آن زمان منتشر نمی شده است و یا آن زمان نیز این درگیری ها میان گروهی ناسزاگو و دیگرانی که در کار ساخت جامعه مدنی و فرهنگی آزاد و رهایی از زنجیر باورهای پوسیده و ضدارزش بوده اند، وجود نداشته است.

این ذهن بخشی از جامعه ایرانی است که بیمار است و در تلاطم. این تلاطم ها باید به زایشی بیانجامد که در فرانسه چهارصد سال پیش انجام یافته است؛ زمانی که جامعه یاد گرفت که باورهای زشت قرون وسطا را به دور ریزد و برخی ارزش های نوین را پدید آورد و آنها را پاس بدارد. ارزش هایی چون آزادی انسان، آزادی عقیده و مذهب، آزادی فرد، رفع نابرابری نژادی، جنسی و … که امروزه در منشور جهانی حقوق بشر تبلور یافته است. منشور حقوق بشری که ایران با تمام ادعاهای توخالی هیچ گاه سهمی در ایجاد آن نداشته است و هر سال بر اساس آن محکوم می شود. جامعه ایرانی از همه اینها عقب است و همین تلنگر های این گونه است که ذهن راحت طلب و سنتی ایرانی را تکان می دهد و به درگیری اش می کشاند.

یادمان نرفته که با فروغ فرخزاد چه کردند. همه جورش را شاهد بودیم: از ناسزا و خودفروش خواندنش تا حرفهای الکی و شرمگین که: با احساسات مردم نباید بازی کرد و مردم ما اعتقاداتی دارند و دیگر بهانه های بی اساس و پوچ.

اما پاسخ فروغ فرخزاد به متحجران امروز نیز بجاست:

” مرا به زوزه دراز توحش

در عضو جنسی حیوان چه کار

مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی چه کار

مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده است

تبار خونی گلها می دانید؟”

دعوت جمعی از بلاگرها به تحریم فعال نمایش انتخاباتی حکومت ایران

دیو اقتدارگرایی و مطلق طلبی حکومت ایران، که پیش از این و بی آنکه اعتقادی به جمهور مردم داشته باشد، در لباس جمهوریت رخ نهان کرده بود، در انتخابات ۸۸ و حوادث پس از آن چهره عیان نمود و هر چه دیوان همه دارند را یک جا به نمایش درآورد. تقلب٬ خیانت٬ قتل٬ جنایت و تجاوز را ضمیمه کودتای نظامی سرداران فربه از ثروت های نفتی نمود تا حجت را بر همگان تمام نماید که این دیوِ زنجیرپاره کرده‌ی استبداد دینی به قفس برنمی‌گردد. پیداست که پس از انتخابات ۸۸ در این شهر پرآشوب٬ سمفونیِ اصلاح آواز بی محل تاریخ ‌گذشته‌ای بود که هم خنده‌ی مردمان تلخ کام ایران را برمی انگیخت و هم قهقهه‌ی تمسخرآمیز اصحاب استبداد را. هم از این رو بود که مردم و همراهان بزرگ سبزشان دست از اصلاحاتی که صرفا در حضور انتخاباتی خلاصه میشد کشیدند و به جای آن، مسیر ایستادگی و مقاومت در برابر استبداد را برگزیدند.

اینک اما در سردترین فصل حیات سیاسی معاصر ایران، دوباره سیرک انتخاباتی جدیدی به راه افتاده است. حکومت که مشروعیت خود را از دست رفته می‌بیند به دنبال آن است که به این فضای بسته‌ی خفقان‌آور٬ به خیال خام خویش٬ گرمایی ببخشد تا برای اجرای نمایشنامه مضحک انتخابات، باز تعدادی تماشاچی و بازیگر فراهم نماید. اما کیست که نداند حکومت ایران، انتخابات را نه برای اعمال اراده مردم بلکه برای بزک کردن چهره واقعی استبدادی‌اش به نمایش می گذارد، و کیست که نداند دستاورد این سیرک انتخاباتی قرار است صندوق های از پیش پر شده ای باشند که آمارهای پیشاپیش تعیین شده‌ و دروغین ۶۳ درصدی و  یا شاید هم 
98.2 درصدی را به نمایش نهند؛ و محصول این صندوق ها قرار است نمایندگان گلچین شده ای باشند که به فرمان بیتِ استبداد، قیام و قعود کنند و بر فسادهای سیاسی و اقتصادی فراگیر چشم بپوشند. پر واضح است که قرار نیست با این انتخابات اتفاق خاصی بیفتد جز اینکه چند روزی دستگاههای تبلیغاتی حکوت با توسل به آمارهایی دروغ مدعی حضور “حماسی” مردم شوند تا سرمه بر چشمان فساد ساختاری حکومت بکشند بلکه کمی از آب رفته را به جوی خشک مشروعیت نظام برگردانند. روشن است که در این شرایط جریان‌های اصیل سیاسی هرگز حاضر نمی شوند که بازیگر این نمایش مضحک انتخاباتی شوند و آبروی خود را هزینه گرم کردن تنور سرد این انتخابات نمایند.

انتخابات ۸۸ و حوادث پس از آن حجت را بر همه فعالین و گروههای سیاسی تمام نمود و نشان داد که ظرفیت اصلاح انتخاباتی نظام کاملا به اتمام رسیده و دیگر ذیل نام اصلاحات نمی توان به عرصه انتخابات بازگشت و از مردم مطالبه‌ی همراهی نمود. مردمی که به دعوت اصلاح طلبان وارد عرصه انتخابات شدند، هزینه سنگینی برای رای‌شان پرداخت نمودند. نمی توان بر آن همه کشته دادن‌ها و زندان رفتن‌ها چشم پوشید و دوباره دست در دست کسانی گذاشت که خون فرزندان این سرزمین را ریختند و در مدت دو سالی که گذشت، هیچ اقدامی برای جبران ظلم و ستمی که بر مردم روا داشتند،نکردند٬ همانگونه که در قبال جنایت‌های پیشین خویش نکردند.

ازسوی دیگر، با وجود محدودیت‌هایی همچون نظارت استصوابی، یک‌دستی و هم‌دستی مجریان و ناظران انتخاباتی، فضای بسته‌ی سیاسی کشور و عدم امکان فعالیت احزاب و روزنامه ها، امروزبرگزاری و تحقق انتخاباتی آزاد و سالم و عاری از تقلب به هیچ عنوان ممکن نیست و بر فرض محال در صورت تحقق، با وجود انسداد سیاسی حاکم در ساختار سیاسی کشور، فربه شدن نهادهای انتصابی،و در مقابل، نحیف شدن نهادهای انتخابی نظام و قدرت گرفتن بی رویه‌ی نهادهای نظامی و شکل گرفتن محفل های متعدد امنیتی و اقتصادی، عملا هیچ کاری از منتخبین مردم برنمی آید همانگونه که از دولت های هفتم و هشتم و مجلس ششم در شرایطی به مراتب بهتر برنیامد.  پیداست که مسئولیت شرایط پیش آمده و پیامدهای مربوطه صرفا بر عهده حاکمیتی است که همواره در پی مهندسی انتخابات بوده و نه نیروهای دمکراسی خواهی که مطالبه اصلی شان مراجعه واقعی به صندوق های رای است اما امروز ناگزیر از تحریم انتخابات نمایشی حکومت شده اند.

لذا همانگونه که میر حسین موسوی درآخرین پیام و در آخرین فرصت از درون زندان محصورش نوشت امیدی به انتخابات و شرکت در آن نیست. و نیز، همانطور که در پیام اخیر مهدی کروبی و همچنین بیانیه ۳۹ زندانی سیاسی  نیز منعکس شده است، انتخابات فرمایشی مجلس از هم اکنون محکوم به شکست است و آخرین تیر بر پیکرجمهوری اسلامی خواهد بود و از این پس، با تابوت جنازه‌ای مواجه خواهیم بود که بر دستان اقتدارگرایان  سنگینی می کند و روز به روز بر تعفن و فسادش افزودهخواهد شد. در این شرایط، گروههای سیاسی یا کاندیداهای منفردی که به هر نحوی با مشارکت در انتخابات  زیر این تابوت را بگیرند چیزی جز بی آبرویی برای خود به ارمغان نخواهند آورد. اما نگرانی آن جاست که این افراد بخواهند از سرمایه و اعتبار جنبش سبز، برای رسیدن به مقاصد انتخاباتی خویش هزینه نمایند. ما شدیدا نسبت به این موضوع هشدار داده و از مجموعه های فعال در قالب جنبش آزادی خواهی مردم ایران می خواهیم که با مرزبندی صریح و بیان مواضعی آشکار، مانع از به حراج گذاشته شدن سرمایه های والای این جنبش شوند.

همچنین معتقدیم که تنها عدم شرکت در انتخابات کفایت نکرده و می بایست تحریم فعالانه آن به صورت جدی و توسط نیروهای فعال در جنبش سبز دنبال شود به نحوی که عمل تحریم از سطح بیانیه ها فراتر رفته و منجر به نمود عینی در سطح جامعه شود. بدیهی است که موثرترین استراتژی پیش روی نیروهای دموکراسی طلب، مشروعیت زدایی از نمایش انتخاباتی حاکمیتی است که تن به انتخاب و رای مردم نمی دهد. مشروعیت زدایی از حاکمیت و نمایش های انتخاباتی اش نیز، بدون توسل به ابزارهای مقاومت مدنی شدنی نیست. مهمترین عامل در انتخاب روش مناسب برای مقاومت مدنی در مقابل سناریوی انتخابات، به صحنه آوردن شهروندانی است که تن به نمایش انتخاباتی حاکمیت نداده اند. گروه های فعال جنبش سبز می‌توانند با همفکری اعضای فعال، سعی در یافتن کنش هایی کم هزینه برای عینیت دادن به تجمعات مخالفان چنین انتصابات فرمایشی­ای داشته باشند. بروز بیرونی و عینیت دادن به چنین اعتراضاتی، الزاما منوط به راهپیمایی خیابانی نیست و می توان ایده های کاراتری همچون تجمع مخالفان در مکان هایی ویژه (مانند اماکن زیارتی و تفریحی) و یا راه های ابتکاری دیگری یافت تا مانع از آن شد که جمعیت وسیع تحریم کنندگان انتصابات حکومتی در آمارهای ساختگی حکومت گم شوند. دست یابی به کاراترین ایده‌ها، منوط به ایجاد فضایی است که در آن نیروهای فعال جنبش از موضع انفعالی تنها عدم شرکت در انتخابات فاصله بگیرند و به جای آن تحریم فعالانه‌ی انتخابات نمایشی و فرمایشی را در پیش گرفته و از فرصتی که احتمالا با گشایش نسبی فضای سیاسی جامعه در ایام منتهی به انتخابات بوجود می آید برای بروز کنش‌هایی عملی و موثر بهره‌ی کافی و هوشمندانه ببرند.

1- در صورت تمایل به  امضا نمودن این نامه و اضافه شدن به این لیست، پس از انتشار این مطلب در وبلاگ خود، آدرس لینک مربوطه را به آدرس ahmadsaidi8808@gmail.com ایمیل نمایید.

2- اسامی وبلاگ های امضا کننده بیانیه:

1-      وبلاگ اسپینوزا http://spinooza.blogspot.com

2-      وبلاگ افکار فردا http://myv3ewinsky.blogspot.com/

3-      وبلاگ امید فردا  http://omidfardadk.wordpress.com

4-      وبلاگ آدام اولوشن  http://evolution-adam.blogspot.com

5-      وبلاگ آرام نامه  http://araaamnameh.wordpress.com

6-      وبلاگ آرمان سبز http://armaanesabz.blogspot.com

7-      وبلاگ تهیرو http://tohirow.wordpress.com

8-      وبلاگ جنبش سبز و زیبا http://sabzoziba.blogspot.com

9-      وبلاگ جینگیلیمستان http://jigilimaston.blogspot.com

10-   وبلاگ چه باید کرد؟  http://green-khoramdin.blogspot.com

11-   وبلاگ خورشید سبز http://greensun88.blogspot.com

12-   وبلاگ خیزش  http://khizesh2009.blogspot.com

13-   وبلاگ درویش  http://darvishshirazi.persianblog.ir

14-   وبلاگ رنگ سبز  http://salamsabbz.blogdoon.com

15-   وبلاگ ساغر http://saghhar.wordpress.com

16-   وبلاگ سبزه زار http://sabzezaran.blogspot.com

17-   وبلاگ سرنامه (ارژنگ هدایت)  http://sarnameh.wordpress.com

18-   وبلاگ سکولاریسم (ایمان خبازی)  http://imankhabazi.wordpress.com

19-   وبلاگ سی خرداد http://www.mehdimixer.blogspot.com

20-   وبلاگ سیامک فرید  http://belgiran.wordpress.com

21-   وبلاگ علیرضا رضایی  http://alirezarezaee1.blogspot.com

22-   وبلاگ فصل آگاهی (احسان سلطانی) http://www.fasleagahi.info

23-   وبلاگ کلاغ سیاه قصه های دور (ابراهیم مهتری) http://yuyop.blogfa.com

24-   وبلاگ گاه نوشته های  آکریم  http://akarim8808.blogspot.com

25-   وبلاگ گاه نوشته های آلفرد http://1freedomseeker.wordpress.com

26-   وبلاگ گل گاوزبان http://golegavzaban.wordpress.com

27-   وبلاگ محسن موسوی http://mohsenmousavi.blogspot.com

28-   وبلاگ مخلوق http://www.makhlough.blogspot.com

29-   وبلاگ مرثیه‌های خاک (آرش بهمنی)  http://arashbahmani61.blogspot.com

30-   وبلاگ مصائب آنا http://passionofanna.wordpress.com

31-   وبلاگ ملودی http://melodi-not.blogspot.com

32-   وبلاگ مهدی سحرخیز http://onlymehdi.saharkhiz.net

33-   وبلاگ میرعلی سبزینه  https://miralisabzineh3.wordpress.com

34-   وبلاگ میزان قلم  http://www.mizan2.ghalam.org

35-   وبلاگ نسیم آزادی http://nasimeazadi.wordpress.com

36-   وبلاگ نوشته های فرخ توازن  http://www.tavazon.blogspot.com

37-   وبلاگ نیا http://brabt.blogspot.com

38-   وبلاگ همبستگی با زندانیان سیاسی http://www.hambastegi83.blogspot.com

39-   وبلاگ وارش  http://varesh-tika.blogspot.com

40-   وبلاگ ورق پاره های زندان  (امیر رشیدی)  http://tornpapersofprison.blogspot.com

41-   وبلاگ یادگاری  http://illia-z.blogspot.com

42-   وبلاگ 777   http://777vvvv.blogspot.com

43-   وبلاگ بند 209        http://www.2vominband209.blogfa.com

44-   وبلاگ آینه  http://ayeneh50.blogspot.com

45-   وبلاگ کابوک  http://kabouk.wordpress.com

46-    وبلاگ رهایی http://rahai6.blogspot.com

47-   وبلاگ حقوق ایرانیان http://iranianrights.com

48-   وبلاگ خورشید نشان http://khorshidneshan.blogspot.com

49-   وبلاگ نگاه دوباره http://negahedobare.wordpress.com

50-   وبلاگ تحریم انتخابات  http://tahrimentekhabat.blogspot.com

51-   وبلاگ دروغ  http://doruq.blogfa.com

52-   وبلاگ وصیت نامه http://vasiatnameh.com

53-    وبلاگ جمعیت دمکراسی خواهان ایران http://mehdidadashzadeh.blogspot.com

54-   وبلاگ هرمان http://yekmagnat.wordpress.com

55-    وبلاگ سارا زرکوب http://sarazarkoob.wordpress.com/

56-   جامعه وبلاگ نویسان سبز http://greenbloggercamp.wordpress.com

57-   وبلاگ کاک هیوا   http://www.kak-hiwa.blogspot.com/

58-   وبلاگ احمد باطبی http://www.ahmadbatebi.com

59-   وبلاگ اندیشه http://aandishehh.wordpress.com

60-   وبلاگ پیام ایران  www.saateiran.blogspot.com

61-   وبلاگ اعلامیه سبز http://elamienews.wordpress.com

62-   وبلاگ آرش ناجی http://2000azadi.blogspot.com

63-   وبلاگ زندانی به وسعت ایران http://alvanalipour.blogsky.com/

64-   وبلاگ مرکز پخش فیلتر شکن http://hpip.blogspot.com

65-   وبلاگ انفجار سبز http://greenbigbang.blogspot.com

66-   وبلاگ فریاد آزادی http://minoomehr.blogspot.com

67-   وبلاگ مجله خبری افشاگران https://efshanews.wordpress.com

68-   وبلاگ ایران سبز http://siamakraf.blogspot.com

69-   وبلاگ راه سبز ایران http://rahsabziran.wordpress.com

70-   وبلاگ جنبش سبز مشهد http://jsm1388.blogspot.com

71-   وبلاگ حاشیه ای بر متن اصلی http://hashiehmatn.blogspot.com

72-   وبلاگ ترانه های سبز http://tranehayesabz.blogspot.com

73-   وبلاگ خود نوشته های یک سایکوز http://abkenari.blogspot.com

74-   وبلاگ شباهنگ http://shab-ahang.blogspot.com

75-   وبلاگ همایون نادری فر http://www.h-naderifar.blogspot.com

76-   وبلاگ احمد نورمحمدی https://anourmohammadi.wordpress.com

77-   وبلاگ ما بیشماریم http://greenvictory-2009.blogspot.com

78-   وبلاگ به سوی آزادی http://freedomvatan.blogspot.com

79-   وبلاگ سبز یعنی وطن http://i-sabz-yaani-watan.blogspot.com

80-   وبلاگ نرگس توسلیان http://nargesstavassolian.blogspot.com

81-   وبلاگ نجوای آزادی http://www.kav3h.blog.com/

82-   وبلاگ بابک ق http://vubabak.blogspot.com

83-   وبلاگ تفنگت را زمین بگذار http://victor-v27.blogspot.com

84-   وبلاگ چه باید کرد http://ahmadnour.blogfa.com

85-   وبلاگ پاییز (محمد رضا اسکندری) http://payieez.blogspot.com

86-   وبلاگ خبرنگاران مستقل https://independentjournalists.wordpress.com

87-   وبلاگ بمانی http://bemanni.blogspot.com

88-   وبلاگ خاشاک http://khaashaak.blogspot.com

89-   وبلاگ رامتین  http://happalblog.blogspot.com

90-   وبلاگ آزادی برای ایران(جودی)  http://asghar-joudi.com

91-   وبسایت اخبار 365 روز http://my365news.com

92-   وبلاگ ما بیشماریم http://green7move.blogspot.com

93-   وبلاگ پیام آزادی http://payameazadi.blogfa.com

94-   وبلاگ شازه http://shazeh.wordpress.com

95-   وبلاگ ما بنکی ها http://banaky.wordpress.com

96-   وبلاگ محشا http://mohasha.blogfa.com

97-   وبلاگ ترنج http://mehran77777777.wordpress.com

98-   وبلاگ مسیر سبز https://greennpath.wordpress.com

99-   وبلاگ نوشته هایی از تبریز https://tabriz26.wordpress.com

100-  وبلاگ زنده باد کردستان http://akbarkurdistan.blogspot.com

101- وبلاگ در خوابهای من http://breeziha1.blogspot.com

ویکی لیکس: افشای شرکت هایی که تجهیزات جاسوسی به دیکتاتورها می فروشند!

ژولین آسانژ، بنیان گذار سایت ویکی لیکس (Wikileaks) حرکت بسیار خوب جدیدی آغاز کرده است. او به همراه سازمان بریتانیایی Bureau of Investigative Journalism و سازمان فرانسوی  OWNI اسناد تمام شرکت هایی که تجیزات نرم افزاری و مخابراتی برای شنود و جاسوسی تولید می کنند و به حکومت های سرکوبگر و دیکتاتوری می فروشند، منتشر و با نام The Spy Files (پرونده های جاسوسی) افشا می کنند.

لیست این شرکت ها در اینجاست. در این سایت مشخصات و اسناد فنی تجهیزات این شرکت ها گذارده شده است.

برای پیش گیری از این که شاید روزی قدرتی بیاید و این سایت را ببندد، همه این اسناد را آورده ام و در به مرور آنها را بررسی خواهم کرد. برخی از آنها چون شرکت آلمانی Utimaco در ایران نیز فعالیت دارند. این شرکت تجهیزات شنود را در شبکه های تلفن همراه ایران راه اندازی کرده است. شرکت نوکیا-زیمنس به این خاطر زیر انتقاد و فشار جهانی قرار گرفت ولی در واقع این شرکت Utimaco  بود که این تجهیزات را برای نوکیا-زیمنس در شبکه ایرانسل راه اندازی کرده است.

باید آبروی این شرکت ها را برد. آنها بازار جهانی جاسوسی را 5 میلیارد دلار ارزیابی کرده اند و می خواهند به قیمت دستگیری، شکنجه و جان آزادیخواهان در حکومت های دیکتاتوری در این بازار سهم داشته باشند. این روزها به خاطر افشای نقش این شرکت ها در همکاری با لیبی قذافی، مصر مبارک، تونس بن علی، بحرین، یمن، سوریه و ایران افکار عمومی جهانی به شدت بر علیه این شرکت ها تحریک شده است و آنها در موضع دفاعی قرار گرفته اند.

اگر از این گونه فعالیت ها در ایران اطلاع دارید، اطلاعات آنها را بفرستید تا در اینجا به سراغشان برویم. شرکت بریتانیایی  Creativity Software  کماکان حضور خود را در ایران تکذیب می کند در حالی که کارمندانش در تهران و در سایت های مخابراتی مشغول به کار هستند.

متخصصی که در شرایط امروز ایران در این گونه زمینه ها کار می کند، تفاوت زیادی با شکنجه گران اوین و کهریزک ندارد. او مخالفان حکومتی را ردیابی می کند و موقعیت آنها، مکالمات تلفنی، پیامکها، ایمیل و غیره را گردآوری کرده به شکنجه گران می دهد. چه تفاوتی با بازجوها و شکنجه گران دارد؟ می شنویم که آنها (مدیر پروژه، طراح، متخصص و غیره) به همکاران داخل شرکت خود نیز در باره کارهایی که انجام می دهند، چیزی نمی گویند. پس می دانند که چه می کنند. آیا فردا می توانند بگویند که نمی دانسته اند که حکومت اسلامی این تجهیزات را برای تعقیب جنایتکاران و قاچاقچیان نمی خواهد بلکه آزادیخواهان و مخالفان را ردیابی، دستگیر و شکنجه می کند؟ شما به ظاهر بی خبران که در کار فیلترینگ، جاسوسی ایمیل و چت و هک و DPI هستید، شماها که در سیستم ردیابی پلیس و LBS و LIMS و این چیزها هستید، در دستگیری ها و شکنجه ها سهم و نقش دارید.

لیست شرکت هایی که ویکی لیکس تاکنون منتشر کرده است:

Company Name

ABILITY
ADAE – Authority for the Assurance of Communication Security and Privacy (Greece)
ALCATEL-LUCENT
ALTRON
AQSACOM
ATIS
ATIS Systems GmbH
AcmePacket
Agnitio
Amesys
Atis Uher
BEA
BLUECOAT
CCT Cecratech
CELLEBRITE
CLEARTRAIL
COBHAM
CRFS
CRYPTON-M
Cambridge Consultants
DATAKOM
DATONG
DETICA
DREAMLAB
Delta SPA
Dialogic
DigiTask
EBS Electronic
ELAMAN
ELAMAN GAMMA
ELTA
ETIGROUP
ETSI
ETSI TC LI
ETSI TC-LI
EVIDIAN
Endace
Expert System
FOXIT
GAMMA
GRIFFCOMM
GROUP2000
GTEN
GUIDANCE
Glimmerglass
HP
HackingTeam
INNOVA SPA
INVEATECH
IPOQUE
IPS
Kapow Software
LOQUENDO
Mantaro
Medav
NETI
NEWPORT NETWORKS
NICE
NICE Systems
NetOptics
NetOptics Inc.
NetQuest
Netronome
Nokia Siemens Networks
Ntrepid
OXYGEN
OnPath
PACKETFORENSICS
PAD
PALADION
PANOPTECH
PLATH
Phonexia
Pine Digital Security
Protei
QOSMOS
RETENTIA
SEARTECH
SHOGI
SIEMENS
SPEI
SS8
STRATIGN
Scan & Target
Septier
Septier Communication Ltd.
Simena
Speech Technology Center
TRACESPAN
Thales
Utimaco
Utimaco Safeware AG
VUPEN Security
VasTech
telesoft

دیگر نوشته ها در همین زمینه:

وال استریت ژورنال: ماهواره‌ها و پخش برنامه های تلویزیونی دولت سرکوبگر تهران

افشاگری خبرگزاری بلومبرگ: شرکت های غربی که به ایران فناوری ردیابی تلفن همراه، فیلترینگ و شنود فروخته اند

شرکت چینی هواوی: شریک ایران در ردیابی تلفن همراه و فیلترینگ (نوشته روزنامه وال استریت ژورنال)

 هیچ کس تنها نیست … در بارهLBS ، یک سرویس جدید مخابراتی

 فیلترینگ ام ام اس: شوخی طبیعت با بنیادگرایان یا آنگاه که علم و تکنولوژی در برابر مردان خدا کم می آورند

وال استریت ژورنال: ماهواره‌ها و پخش برنامه های تلویزیونی دولت سرکوبگر تهران

نوشته زیر در وال استریت ژورنال آمده است که من بدون تغییر در اینجا می گذارم. بازگردان به فارسی از “کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران” است.

نویدار

==================

وال استریت ژورنال: ماهواره‌ها و پخش برنامه های تلویزیونی دولت سرکوبگر تهران


(۱۸ آذر ۱۳۹۰) مقاله زیر که امروز در بخش سرمقاله ویادداشت های روزنامه وال استریت ژورنال اروپا منتشرشده است به۱۱  موضوع ارائه خدمات شرکت های ماهواره ای غربی به   صداوسیمای جمهوری اسلامی پرداخته در حالی که حکومت ایران بر روی برنامه های برخی دیگر از مشتریان این ماهواره ها پارازیت  می اندازد و این موضوع را مورد بررسی قرار داده است که صداوسیما علاوه بر رسانه بودن،  در خدمت دستگاه های اطلاعاتی وامنیتی ایران عمل می کند. نویسندگان این مقاله درخواست هایی را برای تغییر این وضعیت پیشنهاد کرده اند. ترجمه کامل این مطلب که توسط کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران انجام شده در زیر می آید:

 نویسندگان: شیرین عبادی و هادی قائمی


اینکه حکومت ایران برای کنترل و فریب دادن مردم، سرمایه گذاری زیادی بر روی سانسورکردن اینترنت، کنترل ارتباطات موبایل و پارازیت اندازی بر روی برنامه های ماهواره ای بین المللی می کند، شاید تعجب آور نباشد. اما تعجب آور آن که شرکت های اروپایی به خصوص شرکت هایی که امکان پخش ماهواره ای را فراهم می کنند، با وجود حمله گسترده این حکومت به آزادی بیان و دسترسی آزاد به اطلاعات همچنان به ارائه خدمات به آن ادامه می دهند.

 حکومت ایران در پارازیت انداختن روی شبکه های ماهواره ای در دنیا بی رقیب است ولی با این وجود برای پخش برنامه های خود به صورت روزافزونی از ماهواره های بین المللی استفاده می کند. شرکت های ماهواره ایی اروپایی مانند یوتل‌ست (Eutelsat)، آرکیوا (Arqive) و اینتل‌ست (Intelsat) خدمات گسترده ای برای صداوسیمای جمهوری اسلامی که رسانه دولتی ایران است فراهم می کنند که از جمله این خدمات می توان به پخش برنامه های رادیوتلویزیونی داخلی و کانال های غیرفارسی زبان مثل پرس تی تی (‌به انگلیسی) و العالم (به عربی) اشاره کرد.

 اما ماهواره های شرکت یوتل‌ست همچنین میزبان بسیاری از شبکه هایی است که روی برنامه های آن توسط دولت ایران پارازیت انداخته می شود. با وجود اینکه حکومت ایران به نابودی محصولات مشتریان دیگرش می پردازد، این شرکت همچنان پخش برنامه های صداوسیما که از طریق تسهیلات شرکت آرکیوا انجام می شود را بدون وقفه ادامه می دهد.

 در طی دو سال گذشته که حکومت ایران پارازیت افکنی بر روی کانال های فارسی زبان را به صورت چشمگیری افزایش داده

است، یوتل ست اقدام چندانی برای پاسخگو نگهداشتن حکومت انجام نداده است. در عوض یوتل ست پخش برنامه های بی.بی.سی فارسی و صدای آمریکا فارسی را از روی ماهواره پربیننده و قابل دسترس خود هاتبرد-۶ برداشته و به ماهواره های دیگر که کمتر(برای مردم ایران) ‌قابل دسترس است، انتقال داده است.

 ادامه پخش ماهواره ای برنامه های صداوسیما با وجود افزایش فراوان پارازیت برروی دیگر کانال ها هدیه ای از سوی شرکت  های اروپایی به حکومت ایران است.

 بدتر از این، صداوسیما تنها یک رسانه عادی نیست. صداوسیما به عنوان بخشی جدایی ناپذیر از دستگاه اطلاعاتی و امنیتی ایران عمل می کند هم اکنون مشغول سرکوب شدید داخلی است. شماری از کارکنان و دوربین های صداوسیما نقش بازجویان را در زندان ها ایفا می کنند و در اخذ اعترافات اجباری از زندانیان عقیدتی، دست دردست ماموران اطلاعاتی و شکنجه گران، نقش بارزی دارند.

 یکی از شناخته شده ترین قربانیان این موضوع در سطح جهانی، مازیار بهاری، روزنامه نگار است که درمورد اینکه چگونه به دنبال انتخابات سال ۱۳۸۸ و بعد از بازداشت او، صداوسیما با فرستادن کارکنانش برای آماده کردن و نشاندنش درمقابل دوربین های تلویزیون عمل کردند، به صورت گسترده‌ای سخن گفته است.

 نمونه آقای بهاری تنها نمونه در این زمینه نیست. صداوسیما، به عنوان تولید کننده و کارگردان خلاق اعترافات اجباری تلویزیونی و دادگاه های نمایشی عمل می کند. شمار بسیاری از زندانیان عقیدتی در دست بازجویانی که با همکاری صداوسیما، اعترافات اجباری آنها را در تلویزیون پخش کرده است، زجرکشیده اند. صداوسیما چنین اعترافاتی را حتی قبل از دادگاهی شدن زندانیان پخش می کند. در شهریور ۱۳۸۸، بیش از صد زندانی عقیدتی به دنبال پخش تلویزیونی اعترافات در دادگاه های نمایشی، به حبس های طولانی مدت محکوم شدند.

 صداوسیما همچنین مرکز و محور پخش برنامه های افتراآمیز و نفرت پراکنی برعلیه طیف گسترده ای از ایرانیان می باشد از آن جمله فعالان جامعه مدنی، اقلیت های مذهبی مانند بهائیان و صوفی‌های شیعه، روحانیون منتقد دولت و کلا هرکسی که قرائت رسمی حکومت را به چالش می کشد.

 در همان زمان که چنین اعترافات اجباری و افتراآمیز، آزادانه از چنین ماهواراه هایی پخش می شوند، دسترسی به کانال های جایگزین فارسی زبان (برای مردم ایران) مشکل و مشکل تر می شود و شرکت های اروپایی چشم وگوش خود را بسته وترجیح می دهند به این موضوع توجهی نکنند.

 این شرکت ها خود را پشت آنچه «تعهدات قراردادی» می نامند پنهان می کنند. اما این قراردادها دقیقا می تواند به آنها اجازه بدهد که ارتباطات خود را با دولت ایران قطع کنند یا اینکه صدمات خود مشروط بر رعایت قوانین اساسی ارتباطات (تله کامیونیکیشن) بین المللی و استانداردهای حقوق بشر کنند.

 اتحادیه اروپا و آمریکا بایستی برای ملزم کردن این شرکت های ماهواره ای برای پایان دادن به همکاری شان با سانسورچیان ایران اقدامات قاطع و فوری لازم را انجام دهند. با توجه به نقش کلیدی صداوسیما در زیرپا گذاشتن وسیع حقوق بشر درایران، شرکت های اروپایی و آمریکایی نمی بایستی هیچگونه خدماتی به آنها ارائه دهند.

 در ماه گذشته پارلمان اروپا در قطعنامه ای، از یوتل‌ست خواست که خدمات خود را به ایران تا زمانی که پارازیت افکنی غیرقانونی انجام می شود متوقف کند. شورای اروپا به عنوان قدرت اجرایی این اتحادیه، بایستی با دنبال کردن این موضوع، با صدور حکمی الزام آور، ارائه تمامی خدمات به صداوسیما را از سوی شرکت های اروپایی قدغن کند. بدون چنین فشارهایی بر روی شرکت های خصوصی از هر دوسوی آتلانتیک (اروپا وآمریکا) مردم ایران همچنان منقطع از دنیای بیرون می مانند.

‫* خانم عبادی وکیل ایرانی حقوق بشر و برنده جایزه صلح نوبل ۲۰۰۳ است. آقای قائمی مدیرکمپین بین المللی حقوق بشر در ایران می باشد.

افشاگری خبرگزاری بلومبرگ: شرکت های غربی که به ایران فناوری ردیابی تلفن همراه، فیلترینگ و شنود فروخته اند

هفته گذشته روزنامه وال استریت ژورنال مقاله ای پیرامون همکاری شرکت چینی هواوی (Huawei) با ارگان های امنیتی ایران و صادرات و راه اندازی مراکز فیلترینگ و شنود منتشر کرد. دیروز نیز خبرگراری بلومبرگ در مقاله ای جامع و مستند به شرکت های اروپایی پرداخته است که تجهیزات ردیابی تلفن همراه، فیلترینگ و شنود به ایران صادر کرده اند.

 =================================

یاری شرکت های غربی به پلیس ایران در سرکوب مخالفان

از: بن الجین، ورنون سیلور و آلن کاتز

خبرگزاری بلومبرگ

31 اکتبر 2011

ماموران پلیسی که چهار دندان سعید پورحیدر را شکستند، پرده از یک واقعیت نیز بر این روزنامه نگار اپوزیسیون برداشتند. او که پس از شرکت در تظاهرات بهار سال گذشته هفته ها در زندان اوین زندانی بود، می گوید که بر او آشکار شد که او نه تنها با رژیم بلکه با شرکت هایی نیز می جنگد که تهران را به فن آوری تجهیز کرده اند که مخالفانی چون او را زیر نظر گیرد.

پورحیدر 30 ساله می گوید که توانایی این دشمن آنجا بر او آشکار گشت که ماموران امنیتی در زندان صورت گفتگوهای تلفنی، ایمیل ها و پیامک های او را در برابرش گذاشتند. او می گوید که نزدیک به نیمی از زندانی هایی که او با آنها در زندان گفتگو کرده است، گفته اند که پلیس ارتباط ها و رفت و آمدهای آنها را با ردیابی تلفن همراه زیر نظر داشته است.

پورحیدر می گوید: “این تجارت مرگ از سوی شرکت هایی است که این فناوری را به دست دیکتاتورها می دهند.”

گزارش تلویزیونی بلومبرگ  و مصاحبه با سعید پورحیدردر اینجا

با وجودی که این حکومت منزوی شده، پس از انتخابات بحث آنگیز 2009 سرکوب وحشیانه ای را با دستگیری و اعدام آغاز کرد، شرکت های اروپایی کماکان به ایران تجهیزات ردیابی تلفن همراه، شنود پیامک و تبدیل تلفن به ابزار شنود صادر می کرده اند.

بر اساس بیش از صد سند و مصاحبه با دهها مهندس و مدیر درگیر، شرکت های اریکسون (Ericsson)در استکهلم، Creativity Software از بریتانیا و AdaptiveMobile Security از ایرلند در دو سال گذشته امکاناتی را یا بازاریابی کرده و یا در اختیار ارگان های قضایی و سازمان های امنیتی ایران گذاشته اند.

بر اساس این مصاحبه ها، اریکسون (Ericsson) و Creativity Software فناوری که تنها ویژه ارگان های امنیتی است، را در اختیار آنها گذاشته اند، از جمله ردیابی مکانی (تلفن همراه) که اریکسون در ابتدای سال 2009 پیشنهاد داده بود و

Creativity که یک سیستم نیز در سال جاری فروخته است.

ردیابی فعالان سیاسی

یافته های ما دریچه ای غریب برما می گشایند که شرکت ها چگونه ارگان های ایران را مجهز می کنند.

به گفته قربانی ها و گروه های حقوق بشر، ارگان های ایرانی همواره از سیستم مراقبت و شنود برای شناسایی و بازجویی از فعالان سیاسی استفاده می کنند.

به گفته مارک کرک سناتور آمریکایی، صادرکنندگان این تجهیزات همدست نقض حقوق بشر از سوی ایران هستند که بارها برای این کار محکوم شده است.

کرک که یک جمهوری خواه از ایالت ایلینوی است و به مجلس سنا برای تحریم شرکت های فروشنده این ابزار فشار می آورد، می گوید که “مدیران این شرکت ها نمی توانند در آینه بنگرند، آنگاه که چنین تجارتی انجام می دهند که شاید باعث شود یک فعال حقوق بشر بی نوا به شکنجه کشیده شود.”

“تفاوت کوچک”

مارک دوبوویتس، مدیر اجرایی بنیاد دفاع از دمکراسی در واشنگتن می گوید: در این که یک فناوری برای پلیس و سرویس های امنیتی و یا دیگر ارگان های جاسوسی است یا نه، یک تفاوت وجود دارد؛ تفاوتی کوچک میان نیروهای رژیم ایران در استفاده از فناوری برای مراقبت و ردیابی مخالفان مورد نظر.”

اریکسون، بزرگترین سازنده تجهیزات شبکه های تلفن همراه تایید کرد که در سه ماهه آخر سال 2009 تجهیزات ردیابی تلفن همراه برای صدور صورت حساب های مشتریان به ایرانسل (MTN Irancell)، دومین اپراتور بزرگ شبکه تلفن همراه ایران فروخته است.

یک کارمند سابق اریکسون می گوید که در اواخر سال 2009 ماموران امنیتی ایران شبی نیاز به ردیابی کسی را داشتند. به او در شب تلفن شد و او را به دفتر خواستند تا مشکلی را روی سیستم ردیابی اریکسون برطرف سازد.

اریکسون می گوید که آنها به نگهداری سیستم ادامه خواهند داد اما تصمیم گرفته اند که در راستای سیاست جدید تشدید تحریم ها دیگر سیستم های جدید به ایران نفروشند.

ایجاد قابلیت های اجرای قانون

در ابتدای سال جاری، شرکت Creativity Software سیستمی را برای ردیابی و تحت نظر گرفتن تلفن همراه در اختیار ارگان های اجرای قانون و امنیتی ایران گذاشت. این را سه نفر از کسانی که در جربان این معامله بودند، می گویند. با این سیستم بر اساس اسناد آن، پلیس می تواند فرد مورد مراقبت را هر 15 ثانیه ردیابی کرده و جایگاه او را روی نقشه شهر شناسایی کند. Creativity Software تایید کرد که ایرانسل یکی از مشتریان است اما از اظهارنظر پیرامون هر گونه سیستم ردیابی تلفن همراه به دلیل محرمانه بودن قرارداد خودداری کرد.

AdaptiveMobile Security که متعلق به بخش سرمایه گذاری شرکت اینتل (Intel) است، در شراکت با اریکسون در سال 2010، سیستمی به بزرگترین اپراتور شبکه تلفن همراه پیشنهاد دادند که توانایی بلوکه سازی، فیلتر و ضبط پیامک های تلفن همراه را دارد. این را دو نفر از کسانی که در مذاکره ها شرکت داشتند، بیان داشته اند. یک سخنگوی اریکسون این مورد را تایید کرد.

این شرکت ایرلندی هنوز به نگهداری سیستمی که در سال 2008 به ایرانسل فروخته است، ادامه می دهد. دو نفر از مدیران سابق از ایرانسل می گویند که پلیس به این سیستم دسترسی دارد.

فراخوان برای کنترل

AdaptiveMobile می گوید که فناوری آنها برای مبارزه با هرزنامه ها، ویروس ها و “محتواهای نامناسب” است و برای ارگان های اجرای قانون طراحی نشده است. آنها می گویند که تجارت با ایران را پس از پایان یافتن قرارداد در آخر سال 2012 متوقف خواهند ساخت. چون ادامه فضای سیاسی کنونی در ایران به اعتبار آنها صدمه خواهد زد.

هر سه شرکت اروپایی بر خلاف فراخوان ها در ایالات متحده و اروپا برای کنترل بیشتر صادرات به ایران، کماکان به تجارت با ایران ادامه می دهند. فروش این گونه فناوری به ایران در بیشتر کشورها قانونی است. و آنها این کار را حتی زمانی که رقیب آنها، نوکیا زیمنس نتورکس (NSN) با کارزار جهانی تحریم “نه به نوکیا” روبرو گشت و برای صدور تجهیزات شنود به ایران مجبور به بازخواست به پارلمان اروپا شد، کماکان ادامه دادند.

صدور این گونه تجهیزات عمدتا بدون تنظیم در چارچوب قانونی انجام می گیرد و به خاطر وجود اسرار صنعتی ردیابی این گونه فروش ها دشوار است. این را دوبوویتس می گوید. دفتر بازرسی دولتی ایالات متحده در ماه ژوئن گزارش داد که قادر به شناسایی هیچ شرکتی نبوده است که به ایران تجهیزاتی برای زیر نظر گیری و یا ایجاد محدودیت برای آزادی بیان شهروندان فروخته باشد.

برای آگاهی جهان

سرکوب الکترونیکی در ایران پس از انتخابات 2009 و اعلام احمدی نژاد به عنوان رییس جمهور در برابر 3 رقیب دیگر، که اعتراض جهانی به تقلب را در پی داشت، پخته تر شد. به عنوان پیش درآمد بهار عرب امسال، شهروندان برای سارماندهی راه پیمایی ها و اطلاع رسانی به جهان در باره سرکوب حکومتی به تبادل اطلاعات دیجیتال، چون پیامک و شبکه های اجتماعی روی آوردند. ارسال پیام های کوتاه تبدیل به روش غالب در تبادل نظر دیجیتالی گشت چون بیش از %70 خانواده های ایرانی دارای تلفن همراه هستند؛ چهار برابر بیشتر از درصد کاربران اینترنت.

به گفته محمود عنایت، مدیر برنامه رسانه های ایران در دانشگاه پنسیلوانیا، در زمانی که شورش حکومت های دیگر را در سال کنونی سرنگون ساخت، کنترل پیشرفته  در ایران به خاموشی اعتراض ها و فعالیت ها یاری رساند. او می گوید که ایران به گونه آشکار فناوری پیشرفته را برای خنثی سازی اپوزیسیون سیاسی به کار می گیرد.

اعدام های سیاسی

در سال گذشته، به بیان یک گزارش وزارت امور خارجه آمریکا حکومت تقریبا 312 نفر و از جمله دهها نفر را به جرم “محاربه” که جرم سیاسی را نیز شامل می شود، اعدام کرد. به گزارش دیده بانان حقوق بشر که یک گروه غیرانتفاعی در نیویورک است، صدها نفر از ایرانیان نیز به جرم مخالفت با انتخابات محکوم شده اند.

آیلین چمبرلین دوناهو، نماینده ایالات متحده در کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد می گوید که بخشی از گسترش وحشی گری، نتیجه استفاده از فناوری جهت شناسایی و ارعاب مخالفان است. او می گوید: “توانایی آنها برای انجام این کارهای زشت با کاریرد تکنولوژی گسترش یافته است. این تکنولوژی شناسایی مردم را در ابعادی امکان پذیر می سازد که تاکنون شاهدش نبوده ایم.”

وزارت خارجه ایران به درخواست ما برای اظهار نظر پاسخ نداد.

تلفن همراه، یک دشمن

معصومه شجاعی، یک فعال حقوق زنان که پس از دستگیری در ماه دسامبر 2009 و تحمل یک ماه زندان به آلمان گریخته است، می گوید که به این نتیجه رسیده است که تمام گفتگوهای تلفنی او در کنترل بوده است. هر گاه که او با دیگر فعالان برنامه جلسه ای را می گذاشت، پلیس همواره به او یا دیگر همراهانش تلفن می زد تا به آنها بگوید که از محل برنامه های آنها اطلاع دارد.

بازجوهای زندان اوین از شجاعی 53 ساله سراغ دوستانش را می گرفتند و به او لیست تلفن ها و صورت جلسه گفتگوهایش را در چند ماه پیش از آن را نیز نشان داده بودند.

شجاعی که در آخر به استفاده از تلفن های عمومی روی آورده بود، می گوید: “تلفن همراه من دشمنم بود، کامپیوترم دشمنم بود و تلفن ثابت من دشمنم بود.”

ایران در شمار بسیار کشورهای خاورمیانه و آفریقای شمالی است که از ابزارهای کنترل غربی برای سرکوب استفاده می کند. بر اساس پژوهش های خبرگزاری بلومبرگ، به عنوان نمونه در بحرین، مرکزهای  کنترلی که زیمنس فروخته بود و از شهر اسپو در فنلاند نگاهداری می شد، و دیگر تجهیزات نوکیا زیمنس نتوورکس (NSN) و سپس بخشی که شرکت تروویکور (Trovicor GmbH) شد، برای ردیابی و دستگیری فعالان مورد استفاده قرار گرفته بودند.

پشیمانی شرکت

پس از طرد شدن نوکیا-زیمنس (NSN) به خاطر فروش های سال 2008،این شرکت پشیمانی خود را بیان داشت و “گزارش های قابل اعتماد” را پذیرفت که حکومت تجهیزات مخابراتی را برای سرکوب مخالفان مورد استفاده قرار داده بوده است. به گفته بن روم (Ben Roome) سخنگوی NSN، بسیاری از تجهیزات NSN  در ایران از آن زمان به بعد با تجهیزات شرکت چینی هواوی (Huawei) جایگزین شده اند.

سخنگوی شرکت هواوی، راس گان (Ross Gan) در یک ایمیل هر گونه اظهار نظر در این باره را “به خاطر حساسیت های تجاری” رد کرد. او گفت: “هر گونه تجهیزاتی که ما به مشتریان خود می دهیم، تنها برای استفاده تجاری است و این شامل همه بازارهایی در سراسر جهان می شود که ما در آنها فعالیت داریم.”

بیشتر شبکه های تلفن همراه در جهان باید برای یاری به ردیابی تروریست ها و چنایتکاران و یا استفاده در شرایط اضطراری، تجهیزات شنود قانونی را نیز داشته باشند . این رشد شتابان، بازار گسترده ای را برای فروش تجهیزات “شنود قانونی” و امنیتی فراهم ساخته است که هم اکنون در سال بیش از 3 میلیارد دلار فروش دارد. این را جری لوکاس مدیر شرکت TeleStrategies در ویرجینیا می گوید که کارش سازمان دهی نمایشگاه های تجاری و صنعتی در جهان است.

پیشنهاد های شیطانی

حتی اگر هم شرکت ها تجهیزاتی برای مقابله با هرزنامه و فیلترینگ و در زمینه های تجاری (از صدور صورت حساب گرفته تا کنترل شبکه) بفروشند، این تجهیزات برای “شنود” نیز می توانند مورد سوء استفاده قرار گیرند.

اندرو اپوستولو (Andrew Aportolou) مدیر پروژه ارشد گروه حقوق بشری Freedom House برای ایران می گوید: ” شرکت ها همیشه می توانند یک بهانه به ظاهر قابل قبول برای فروش تجهیزات خود بیاورند. اما آنها همواره شاهد استفاده شیطانی کالاهای خود نیز هستند.”

حکومت ایران از همه اپراتورهای مخابراتی خواسته است که شبکه های خود را به تجهیزات ردیابی، ضبط و آرشیو پیامک ها مجهز کنند. به عنوان نمونه، زمانی که شرکت “همراه اول” (MCCI) که متعلق به دولت است در ابتدای سال 2010 در جستجوی خرید تجهیزات ارسال پیامک بود، بر اساس اسناد مناقصه از فروشندگان خواستار ارایه فناوری شنود برای ضبط و ثبت پیامک ها برای راه اندازی در مرحله بعدی نیز شده بود.

مصاحبه بلومبرگ با اندرو اپوستلو

هزاران در ثانیه

“همراه اول” (MCCI) از اریکسون که در این مناقصه شرکت کرده بود، خواسته بود که برای ارایه تجهیزات شنود و فیلترینگ با شرکت AdaptiveMobile  شریک شود.

این را فردریک هالستن سخنگوی اریکسون می گوید. او گفت که اریکسون قرارداد را برنده نشد.

تجهیزات 9/3 میلیون یورویی (5/5 میلیون دلار) مورد پیشنهادAdaptiveMobile

بنا به اسناد ارایه شده این شرکت در مناقصه، توانایی دریافت 10.000 پیامک در ثانیه و نگهداری آنها برای 180 روز را دارد. آرشیو این تجهیزات می تواند 54 ترابایت (Terabyte) را نگهداری کند. این حجم برای ضبط تمام اطلاعاتی که تلسکوپ فضایی هابل در 20 سال گرد آورده است، لازم است.

NSN که با “همراه اول” برای این پروژه در مذاکره بود، به همین خاطر شکست خورد. این شرکت به خاطر فروش تجهیزات شنود زیر فشار جهانی رفته بود و اکنون در سیاست خود حقوق بشر را رعایت می کند. روم (Roome)سخنگوی NSN بیان داشت که به خاطر وجود نگرانی از استفاده از امکانات شنود و آرشیو سیستم، این شرکت در مناقصه شرکت نمی کند. او گفت: “برخی از ویژگی های سیستم ما با وضعیت حقوق بشر در ایران همخوانی نداشت.”

سیستم ردیابی اریکسون

اریکسون، غول مخابراتی با 28 میلیارد دلار فروش در سال گذشته، در سال 2008 به ایرانسل سیستم ردیابی تلفن همراه MPS 9.0 را برای ردیابی مشتریان فروخته بود. اریکسون می گوید این یک سیسم آزمایشی با قابلیت های محدود بود.

ریچارد کارتر که مدیریت تجاری و شراکت اریکسون برای خاورمیانه و مدیریت بخش ایران را نیز دارد، در استانبول گفت که اریکسون بعدها بخش تکمیل کننده اطلاعات ردیابی تجهیزات را نیز به ایرانسل فروخت که SMPC (Serving Mobile Positioning Centre) نام دارد. دستگاهی که توانایی ردیابی موقعیت جغرافیایی و ضبط آن را دارد.

یک مدیر سابق ایرانسل گفت که تمام تجهیزات این گونه که به اپراتورهای شبکه تلفن همراه فروخته شده اند و از جمله سیستم اریکسون، در دسترس ارگان های قضایی هستند.

یک کارشناس اریکسون در اواخر سال 2009 به گونه اضطراری برای رفع اشکال سیستم فراخوانده شده بود، بیان داشت که به او گفته بودند که ماموران امنیتی ایران در تلاش برای ردیابی کسی در منطقه زاهدان در جنوب ایران بودند.

نگرانی عمیق

پیش از انتخابات، در جلسه ای در 24 ژانویه 2009، اریکسون پیشنهادی برای فروش تجهیزات ردیابی بر اساس نیازهای ارگان های امنیتی ایران به “همراه اول” ارایه کرده بود. این بر اساس دستور جلسه 7 صفحه ای و دیگر اسناد ارایه شده در این جلسه در تهران است.

یک ماه پیش از آن، مجمع عمومی سازمان  ملل متحد “نگرانی عمیق خود را در نقض جدی حقوق بشر در ایران” بیان داشته بود.

در پیشنهاد 51 صفحه ای اریکسون به “همراه اول” امکان “آسان و راحت” ارگان های قضایی برای ردیابی و شناسایی مشتریان و یافتن جایگاه آنها روی نقشه با ظرفیت  44 میلیون مشتری توضیح داده شده است. لیست ویژگی های اولیه این سیستم نشان می دهد که این سیستم قادر به ردیابی همزمان 200.000 مشتری “همراه اول” و ثبت موقعیت جغرافیایی آنها برای بررسی بعدی است.

بر اساس یک رونوشت پیشنهاد، تجهیزاتی که اریکسون پیشنهاد کرده بود به نام “پلیس (PoLIS)” از جمله قابلیت شنود و ردیابی همه مکالمات تلفنی در یک محدوده قابل تعریف را در کنار دیگر ویژگی ها ارایه می دهد.

برای امنیت دولتی

بنا به یکی از اسناد این پیشنهاد، اریکسون در نظر داشت برای این پروژه با یک شرکت نرم افزاری از کشور استونی به نام “ریچ یو (Reach-U)” وارد مشارکت شود.  نرم افزار ردیابی این شرکت “برای ارگان های امنیتی دولتی طراحی شده اند.” کارتر، سخنگوی اریکسون می گوید که مذاکرات با “همراه اول” در مرحله نخستین بود و پس از اعتراضات در کشور در سال 2009 متوقف شد. او گفت که او هیچ ارتباطی با سیستم PoLIS نمی بیند. کارتر می گوید که هر چه که اریکسون می فروشد با رعایت تحریم های بین المللی تجاری است. او می افزاید که محصولات آنها در خاورمیانه همواره تاثیر مثبت برای گسترش تجارت و ارتباط داشته اند و می گوید: “در نهایت، مخابرات یک محرک مثبت در جامعه است.”

“همراه اول” به درخواست های مکرر ما برای اظهار نظر پاسخ نداد. ریچارد مخوندو (Richard Mkhundo) مدیر روابط عمومی گروه MTN در ژوهانبورگ آفریقای جنوبی، که %49 از سهام ایرانسل را دارد و شبکه را نیز اداره می کند، از اظهار نظر خودداری کرد. مدیر فروش Reach-U، هنری الجاند (Henry Aljand) نیز درخواست برای اظهار نظر را رد کرد.

ردیابی کارمند اریکسون

سیاوش فهیمی، یک کارمند اریکسون چگونگی سوء استفاده از این سیستم را بررسی کرده است. این ایرانی 27 ساله که تا سال 2010 در تهران برای اریکسون کار کرده است، سیستم های زیادی را برای آنها راه اندازی کرده است. در کافه ای در مرکز استانبول، در میان درخت های نارنگی و هنگام نوشیدن چای، او برای ما برشمرد که چگونه در تظاهرات در سال 2009 شرکت می کرد که خیابان های تهران را پر کرده بود.

پلیس او را در حاشیه شهر، در یک جنگ و گریز در ماه دسامبر دستگیر کرد. او را با مشت و باطوم مورد ضرب قرار دادند و سپس 52 روز زندانی کردند. ماموران امنیتی 14 بار از او بازجویی کردند و به او متن پیامک ها و لیست دقیق همه کسانی که به آنها زنگ زده بود و هر کسی که آنها متعاقبا زنگ زده بودند را به او نشان دادند.

قربانی فناوری

آنها بر اساس ردیابی تلفن همراهش می دانستند که او در هر زمانی در کجا بوده است. آنها او را زیر فشار گذاشتند که اعتراف کند که یک جاسوس است و تهدید کردند که تمام دوستان و خانواده او را بازداشت خواهند کرد تا او اطلاعات بیشتری بدهد. “این روشی است برای  فشار بر ما. آنها می خواهند که ما اعتراف کنیم.”

فهیمی که پس از محکوم شدن به دو سال زندان برای نقش خود در تظاهرات، به ترکیه گریخته است، مطمئن نیست که فناوری اریکسون به بازجوها یاری رسانده است یا نه. اما او با توانایی های این گونه سیستم ها آگاهی دارد. “من با این تکنولوژی کار کرده ام و من یک قربانی این تکنولوژی نیز هستم.”  او با استفاده قانونی این سیستم ها بر اساس حکم قضایی مشکلی ندارد. اما او می گوید که در ایران این گونه نیست: “آنها می توانند هر کسی را که بخواهند برای هدف های خود زیر نظر بگیرند و نه در راه منافع مردم و جامعه.”

Creativity Software در جنوب غربی لندن در کینگستون اعلام کرد که در سال 2009 یک فروش تجهیزات ردیابی مشتریان برای موارد تجاری به ایرانسل داشته است. در ابتدای سال جاری نیز آنها به ایرانسل یک سیستم دوم فروختند که امکان ردیابی امنیتی مشتریان را نیز می دهد. این را 3 نفر از کسانی می گویند که در جریان این فروش قرار داشته اند.

هر 15 ثانیه

بر اساس اسناد این شرکت این سیستم می تواند موقعیت جغرافیایی شخص مورد نظر را در هر 15 ثانیه ثبت کند، 8 برابر بیشتر از آنچه که شرکت به یمن فروخته است. یک نرم افزار به نام geofences هر آنگاه که دو نفر مشکوک از یک فاصله تعیین شده به هم نزدیکتر شوند، آن را اعلام می کند و تمام اطلاعات لازم برای ردیابی و کنترل تحرک آنها را تولید و ثبت می کند. یک مدیر سابق Creativity Software می گوید که سیستمی که به ایران فروخته شده است، بسیار پیشرفته تر از هر چیزی است که آنها تاکنون در حاورمیانه فروخته ند.

Creativity Software مذاکرات ابتدایی با “همراه اول” برای فروش سیستم مشابه در ابتدای سال جاری داشته است. این را دو مدیر سابق این شرکت می گویند. این که این گفتگوها اکنون به چه مرحله ای رسیده اند، هنوز روشن نیست.  کارمندان این شرکت از فروش فناوری به ایران نگران هستند. این را “ونو گوکرام (Venu Gokaram)” می گوید که به عنوان مدیر تست تا ابتدای سال جاری کار می کرده است.

کارمندان نگران

او می گوید: “بسیاری از کارمندان از این که آنها بر روی پروژه ایران کار می کنند، ناراضی هستند. آنها در باره کاربردی که برای سیستم آنها در نظر گرفته شده است، نگران هستند.” گوکرام می گوید که او همواره تنها روی محصولات تجاری کار کرده است و از ارایه جزییات بیشتر در باره فناوری که برای ایران به کار رفته است، خودداری کرد.

Creativity Software یک شرکت خصوصی در لندن است که بخشی از سرمایه آن به گروه MMC Ventures تعلق دارد. این شرکت در نوامبر سال گذشته اعلام کرد که در طی شش ماه چهار فروش در خاورمیانه برای پروژه های اجرای قانون داشته است بدون آن که نامی از اپراتورهای شبکه ها نام ببرد.

سول الیوارس (Saul Olivares)، مدیر بازاریابی این شرکت هر گونه گفتگو پیرامون فروش فناوری “اجرای قانون” را رد کرد. اما در یک ایمیل به مزایای این فناوری چون ردیابی مردم در صورت بروز فاجعه طبیعی، کارمندان بخش آمبولانس و دیگر شرایط اضطراری اشاره کرده است.

جان کوکر (Jon Cocker) مدیر سرمایه گذاری MMC Ventures و عضو مدیریت اجرایی Creativity Software از هر گونه اظهارنظر خودداری کرد.

پیامک، یک تهدید

در کنار ردیابی جغرافیایی مردم، ایران به دنبال کنترل پیامک ها در تمام شبکه ها نیز بود. گروههای حقوق بشری می گویند که ارسال پیامک تبدیل به تهدیدی برای رژیم شده بود.

در سال 2008،AdaptiveMobile فناوری فیلترینگ، بلوکه سازی و ثبت پیامک ها را به ایرانسل فروخته بود. دو مدیر سابق ایرانسل می گویند که امکان کنترل پیامک ها از سوی نیروهای امنیتی خواسته شده بود تا آنها بتوانند آن را در چارچوب اهداف خود به کار گیرند.

یک سند شرکت AdaptiveMobile جزییات خواسته های آنها را آورده است. بر این اساس سیستم باید بتواند در همه پیامک هایی که به زبان های انگلیسی، فارسی یا عربی هستند، به دنبال واژه ها و جمله های خاص بگردد، آنها را ثبت کند و برای ارزیابی بیشتر ارایه کند.

کارشناسان وارد به این گونه فناوری می گویند که ماموران امنیتی خواستار ویژگی های خاصی بوده اند. یک کارمند ایرانسل می گوید که یکی از خواسته ها  این بود که آنها بتوانند محتوای پیامک را نیز تغییر دهند.

دو کارمند AdaptiveMobile می گویند که در شرکت آنها به هنگام طرح این پروژه بحث های زیادی پدید آمده بود. مدیران این شرکت فروش این تجهیزات و گسترش آنها را تایید می کنند و می گویند که این فناوری تنها برای استفاده تجاری در نظر گرفته شده بود. آنها هر گونه همکاری با ایران در کارهای پلیسی و امنیتی را رد کردند.

درخواست های “اجرای قانون”

مدیر کل AdaptiveMobile، برایان کالینز (Brian Collins) می گوید: “ما اطمینان داریم که سیستم ما برای این کار مورد استفاده قرار نمی گیرد.” او می گوید که بررسی اسناد داخلی شرکت نشان داد که تنها یک یا دو سند وجود دارد که در آنها به موارد اجرای قانون اشاره می شود. او می گوید که این شرکت ایرلندی به ایرانسل گفته است که “تحت هیچ شرایطی سیستم ما نباید برای اجرای قانون مورد استفاده قرار گیرد.”

کالینز می گوید که او باور دارد که یکی از منابع خبرگزاری بلومبرگ یکی از کارمندان سابق است که “تبر برای تخریب” در دست دارد و دست کم یکی از اسنادی که بلومبرگ بررسی کرده است؛ دستکاری شده است. او جزییات بیشتر ارایه نداد.

مدیر بخش نگهداری AdaptiveMobile، گارت مک لاکان (Gareth Mclachan) در برابر این پرسش که آیا سیستم آنها می تواند محتوای سیاسی پیامک و فعالان را شناسایی کند، پاسخ داد: “از دید فنی، بله. این امکان پذیر است.” اما او می گوید که تردید دارد که سیستم آنها برای این مورد کاربرد کافی داشته باشد.

تغییر چشم انداز

مک لاکان می گوید: “چشم انداز سیاسی از سال 2007 تاکنون بسیار تفاوت کرده است. ما دیگر به دنبال تجارت جدید با ایران نیستیم.”

در باره این که AdaptiveMobile به تازگی در سال 2010 تلاش کرده بود تا سیستم مشابهی به “همراه اول” بفروشد، همان که برایش با اریکسون شریک شده بود، کالینز و مک لاکان گفتند که در جریان جزییات این پیشنهاد نیستند. کالینز بعدها در یک ایمیل نوشت: “این مورد تجاری پی گیری نشد.”

اینتل کاپیتال (Intel Capital) بخش سرمایه گذاری بزرگترین تولیدکننده قطعات الکترونیکی شش میلیون یورو در AdaptiveMobile که در سال 2003 تاسیس شده، سرمایه گذاری کرده است. کریستف سمکه (Kristof Sehmke) سخنگوی اینتل کاپیتال می گوید که شرکت او تلاش دارد که تنها در چارچوب قانونی فعالیت کند. او گفت: “اینتل در هیچ شرکتی سرمایه گذاری نخواهد کرد مگر این که با این اصول موافقت داشته باشد.”

در حالی که بسیاری از کشورها اجازه فروش این گونه تجهیزات کنترل را به ایران می دهند، قانونگذاران نگران زیرپا نهاده شدن حقوق بشر هستند. اتحادیه اروپا در اکتبر 2010 پیرامون گسترش توانایی کنترل در ایران اقدام کرد و تحریم های جدیدی را اعمال کرد که شامل همه کالاهایی می شود که برای “سرکوب داخلی” به کار روند. اما این قانون تنها از دید فناوری شامل کالاهای ساده چون ماشین های آب پاش و سیم خاردار می شود.

در ماه سپتامبر پارلمان اروپا در گسترش نگرانی ها پیرامون سیستم های کنترل در ایران به منع صادرات این سیستم ها رای داد، چنان چه کشور خریدار برای “سرکوب حقوق بشر از آنها استفاده کند.”

شرکت های آمریکایی از سال 1995 پس از امضای قانون تحریم از سوی رییس جمهور بیل کلینتون از هر گونه تجارت با ایران منع شده اند.

در ماه ژوئیه 2010 رییس جمهور برک اوباما قانون جدیدی را امضا کرد که بر اساس آن شرکت ها و اداره های دولتی آمریکا، از تجارت با شرکت هایی که تجهیزاتی را به ایران صادر می کنند که کاربرد سرکوب، کنترل یا ایجاد محدودیت آزادی بیان برای ایرانیان داشته باشد، منع می شوند.

مصاحبه بلومبرگ با ماریته شاکه (Marietje Schaake)، نماینده پارلمان اروپا از هلند

“خون بر دست”

بر اساس اطلاعاتی که خبرگزاری بلومبرگ به دست آورده است، اریکسون از ابتدای 2009 تا پایان 2010 دست کم 27 قرارداد به ارزش 25/5 میلیون دلار با دولت آمریکا دارد. این اطلاعات هیچ گونه تجارت با شرکت AdaptiveMobile  نشان نمی دهند.

سناتور کرک می گوید: “اگر منافع غرب یا هر جای دیگر، به این ختم شود که آنها با ارگان های ایرانی همکاری کنند، به این مفهوم است که با دست های خونین به پای میز می آیند.”

پورحیدر، روزنامه نگار اپوزیسیون، می گوید که پلیس پس از دستگیری او را متهم به همکاری با رسانه های خارجی چون بی بی سی و صدای آمریکا می کرد. سند آنها: مکالمه های تلفنی پخش نشده ولی از سوی آنها ضبط شده و پیاده شده. آنها به او متن ایمیل ها و پیامک هایش را نیز نشان دادند. او هیچ گاه نفهمید که چه شرکت هایی این کار را امکان پذیر شدند.

اعدام  صوری

او می گوید که ضرب و شتمی که به شکستن چهار دندان او انجامید، در برابر شکنجه های روحی هیچ است. یک روز نگهبان ها اعلام کردند که او اعدام خواهد شد. او را وادار کردند که بر چارپایه ای بایستد با طناب دار بر گردن. او با پاهای ارزان 25 دقیقه ایستاده بود تا نگهبان ها او را پایین آوردند و گفتند که برخواهند گشت. پس از آزادی و در انتظار حکم دادگاه، پورحیدر به ترکیه گریخت.

شبی در ماه پیش در یک رستوران شلوغ در شهر نیگد در ترکیه، پورحیدر سرگذشت وحشتناک خود را بازگو می کرد، در حالی که به حال عصبی بر روی کارت ویزیت میهمان خود می نواخت و عرق از پیشانی و گردنش سرازیر بود.

او گفت: “همه این شرکت هایی که سرویس مخابراتی و شنود به ایران می فروشند، نقش مستقیم در نگهداری این رژیم در قدرت دارند.”

برای ارتباط با گزارشگران این مقاله:

Ben Elgin in San Francisco at belgin@bloomberg.net

Vernon Silver in Rome at vtsilver@bloomberg.net

Alan Katz in Paris at akatz5@bloomberg.net

To contact the editors responsible for this story:

Melissa Pozsgay atmpozsgay@bloomberg.net

Gary Putka at gputka@bloomberg.net

 دیگر نوشته ها در این زمینه:

-  شرکت چینی هواوی: شریک ایران در ردیابی تلفن همراه و فیلترینگ (نوشته روزنامه وال استریت ژورنال)

 -  هیچ کس تنها نیست … در بارهLBS ، یک سرویس جدید مخابراتی

 - فیلترینگ ام ام اس: شوخی طبیعت با بنیادگرایان یا آنگاه که علم و تکنولوژی در برابر مردان خدا کم می آورند

شرکت چینی هواوی: شریک ایران در ردیابی تلفن همراه و فیلترینگ (نوشته روزنامه وال استریت ژورنال)

نوشته زیر در شماره امروز روزنامه وال استریت ژورنال انتشار یافته است که به نقش شرکت هواوی در راه اندازی شبکه جاسوسی و امنیت مخابراتی برای ردیابی آزادی خواهان ایران پرداخته است و به خوبی نشان می دهد که چگونه پس از سروصدایی که پیرامون شرکت نوکیا-زیمنس برپا شد، شرکت هواوی در آن گردوغبار جای همه شرکت های غربی را گرفته است و به دور از فشار جوامع آزاد بر شرکت های خود در غرب، هر گونه تجهیزات برای ردیابی ازادی خواهان، کنترل و فیلترینگ اینترنت را به حکومت اسلامی نه تنها ارایه می دهند، بلکه کار راه اندازی؛ نگهداری و آموزش را نیز بر عهده دارد.

وال استریت ژورنال به برخی شرکت های غربی نیز پرداخته است که تجهیزات خود را به هواوی می دهند و هواوی آنها را در ایران نصب می کند.

فرصت خوبی است برای سخن با همه همکاران و متخصصان مخابراتی و اطلاعاتی که با این شرکت و دیگر شرکت های دیگر، در این کار کثیف همکاری می کنند. این کار با شرکت در شکنجه، جاسوسی، لو دادن و غیره تفاوتی ندارد. خروج هر کدام از شماها از این گونه پروژه ها و افشای محتوای آنها ضربه سنگینی به این پروژه ها می زند. جایگزینی متخصص کار دشواری است. نگویید اگر من نکنم دیگری می کند. نگویید من باید خرج خانواده ام را درآورم. کار در پروژه های این گونه به جنایت نزدیک می شود. هر متخصصی باید برای خود یک منشور اخلاقی داشته باشد. اگر هم کسی ندارد و تاکنون به پی آمد کار خود نیاندیشیده است، سرنوشت امروز برخی افراد را که دانش سرکوب را در اختیار قذافی، اسد، و غیره را در لیبی، مصر و تونس گذاشتند، را ببیند.

نویدار

==================

از: استیو استکلو، فرناز فصیحی و لورتا چاو

شرکت هواوی (Huawei) در خدمت ایران

پس از آن که شرکتهای غربی ایران را پس از سرکوب خونین شهروندان از سوی دولت، ترک کردند، غول مخابراتی چینی این خلاء را پر کرده است.

شرکت هواوی (Huawei) اکنون سهم غالب صنعت تلفن همراه ایران را دارد که تحت کنترل دولت ایران است و در این راه نقش مهمی در راه اندازی شبکه امنیتی دولت ایران نیز دارد.

بر اساس مصاحبه با کارکنان مخابراتی در ایران و خارج از کشور و اسناد مناقصه شرکت که از سوی وال استریت ژورنال بررسی شده، شرکت هواوی (Huawei) به تازگی قرارداد نصب و راه اندازی تجهیزات ردیابی تلفن همراه را برای بزرگ ترین اپراتور تلفن همراه ایران امضا کرده است که اجازه می دهد تا پلیس بتواند به ردیابی افراد بر اساس محل تلفن های همراه خود بپردازد.  این شرکت سیستم مشابهی را نیز به اپراتور دوم تلفن همراه در ایران (ایرانسل) ارائه داده است. شرکت هواوی اشاره می کند که تقریبا همه کشورها نیاز به دسترسی پلیس به شبکه های تلفن همراه را دارند، از جمله ایالات متحده.

نقش Huawei در ایران نشان می دهد که کشورها به چه آسانی می توانند به فن آوری خارجی دست یابند که می تواند جهت سرکوب مخالفان و ناراضیان و سانسور مورد استفاده قرار گیرد. بسیاری از فن آوری های که Huawei در ایران در اختیار دولت می گذارد، چون ردیابی تلفن همراه، در شبکه های کشورهای غربی نیز در دسترس هستند.  تفاوت در این است که این ابزار در دست رژیم های سرکوبگر یک ابزار مهم برای سرکوب مخالفان است.

سال گذشته ، سازمان امنیت مصر با استفاده از یک سیستم ارائه شده توسط یک شرکت انگلیسی، به شنود مکالمات میان فعالان طرفدار دموکراسی می پرداخت که با اسکایپ انجام می شدند. در لیبی، عوامل معمر قذافی با استفاده از تکنولوژی یک شرکت فرانسوی، به جاسوسی در ایمیل و پیام های چت می پرداختند. بر خلاف مصر و لیبی ، که حکومت هایشان سرنگون شده است، شبکه جاسوسی پیچیده ایران کاملا فعال است.

در ایران، سه تن از فعالان دانشجویی در مصاحبه شرح داده اند که چگونه زمان کوتاهی پس از روشن کردن تلفن همراه خود دستگیر شدند. دولت ایران به درخواست ما برای اظهار نظر در این مورد پاسخ نمی دهد.

ایران نظارت بر شهروندان خود را پس از انتخابات بحث برانگیز 2009 که باعث گسترده ترین شورش ضد دولتی در دهه های اخیر شد، را گسترش داده و سرکوب عمده آزادی های شخصی و مخالفت با حکومت را به راه انداخته است. با توجه به گزارش سازمان های حقوق بشر در ایران بیش از 6000 نفر دستگیر شده اند و صدها نفر در زندان ها هستند.

امسال شرکت هواوی (Huawei) تلاش عمده ای برای فروش تجهیزات برای سرویس خبری بر روی تلفن همراه را به دومین اپراتور تلفن همراه ، ام تی ان ایرانسل انجام داده است. به گفته کسی که در جلسه حضور داشت، نمایندگان هواوی  تاکید بر این داشتند که از چین می آیند و دانش کافی برای سانسور اخبار را در اختیار دارند.

این شرکت این قرارداد را برنده شد و ایرانسل سرویس را به راه انداخت. ام تی ان ایرانسل هیچ اشاره ای به سانسور اخبار در بیانیه خود پیرامون “روزنامه تلفن همراه”  نمی کند. اما ایران به طور معمول با استفاده از پیچیده ترین تکنولوژی اینترنت را سانسورمی کند. وال استریت ژورنال در ماه ژوئن گزارش داده بود که ایران در حال برنامه ریزی برای ایجاد اینترنت ملی خود برای مبارزه با نفوذ ایده های غربی و فرهنگی است.

برای برنده شدن در قراردادهای ایران، شرکت هواوی گهگاه با شرکت “صنایع الکترونیک زعیم” همکاری می کند. زعیم یک شرکت الکترونیکی ایرانی است که در وب سایت خود می گوید که مشتریانش شامل وزارتخانه های اطلاعات و دفاع است و همچنین با نیروهای ویژه این کشور، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی همکاری میکند. در این ماه ایالات متحده شاخه ای از سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را متهم به توطئه برای کشتن سفیر عربستان سعودی به ایران کرد. ایران این ادعا را رد میکند.

راس گان، سخنگوی رئیس هواوی می گوید: “این تعهد شرکت ماست که با قاطعیت از تحریم های اقتصادی سازمان ملل متحد، قوانین چین و دیگر قوانین قابل اجرا پیرامون کنترل صادرات پیروی کنیم. ما اعتقاد داریم که فعالیت ما در ایران به طور کامل در راستای تمام این مقررات است. “

ویلیام پلامر ، رییس امور صادراتی هواوی در واشنگتن گفت که سرویس ردیابی تلفن همراه مبتنی بر استانداردهای جهانی است که قابلیت ردیابی قانونی جزو آنهاست. “آنچه ما در ایران انجام می دهیم، همان چیزی است که ما در هر جای دیگر انجام می دهیم. هدف ما غنی سازی زندگی مردم از طریق ارتباطات است.”

شرکت هواوی بر اساس گفته های متخصصان بازار مخابراتی ایران، 1000 کارمند در ایران دارد. اما مدیران اجرایی هواوی در مصاحبه ای در چین تلاش در کوچک جلوه دادن این نقش در ایران داشتند و بیان داشتند که تنها کار سرویس و خدمات عمدتا روتر (رهیاب های اینترنتی) را انجام می دهند.

اما یک فرد آشنا با فعالیت های هواوی در خاورمیانه می گوید که نقش این شرکت به طور قابل ملاحظه ای بیشتر است و از جمله شامل یک قرارداد “خدمات مدیریت” و نظارت بر بخش هایی از شبکه ام تی ان ایرانسل(MTNIrancell)  نیز هست که اکثریت سهام آن متعلق به دولت است. در طول تظاهرات سال 2009 ، این شخص گفت که  شرکت هواوی به نمایندگی از مشتری خود MTN ایرانسل، به انجام دستورات دولت برای قطع شبکه پیامک (اس ام اس) و یا قطع خدمات تلفن اینترنتی اسکایپ، که در میان مخالفان  بسیار محبوب است، می پرداخته است. آقای پلامر از شرکت هواوی این را رد می کند که هواوی در کار قطع این خدمات دست داشته است.

هواوی که یکی از سازندگان بزرگ تجهیزات مخابراتی جهان است، در تلاش گسترش فعالیت خود در ایالات متحده است. در این مورد هواوی به مقاومت برخورده است چون بر ارتباط تنگاتنگ این شرکت با دولت و ارتش چین نگرانی وجود دارد. این شرکت منکر این ارتباط است.

ماه گذشته ، وزارت بازرگانی ایالات متحده شرکت هواوی را از شرکت در توسعه شبکه ملی بی سیم پلیس، آتش نشانی و پرسنل پزشکی، به دلیل “نگرانی های امنیت ملی” ممنوع کرد. مقام های وزارت بازرگانی از اظهارنظر در این باره خودداری کردند.

در ماه فوریه هواوی در تلاش برای خرید شرکت  3Leaf  درکالیفرنیا بود که با مخالفت کمیسیون سرمایه گذاری خارجی ایالات متحده روبرو شد و از این تلاش دست برداشت. این کمیسیون بر خرید شرکت های آمریکایی از سوی شرکت های خارجی و پیامدهای امنیتی آن نظارت دارد. سال گذشته نیز به بیان افراد آگاه، شرکت Sprint Nextel  شرکت هواوی را از یک قرارداد چند میلیارد دلاری به دلیل نگرانی های امنیت ملی واشنگتن، کنار گذاشت.

به بیان سفارت چین در تهران، هواوی از سال 1999 در صنعت مخابرات ایران حضور دارد. پیش از ناآرامی های سیاسی ایران در سال 2009، بر اساس اسناد ایرانسل، هواوی در کنار شرکت های Telefon AB، اریکسون و نوکیا-زیمنس نتوورکس  NSN(شرکت مشترک نوکیا و زیمنس) از شرکت های عمده حاضر در شبکه تلفن همراه ایران بود.

بازار مخابراتی ایران، که حدود 1,9 میلیارد دلار در سال گذشته فروش داشته است، رشد قابل توجهی به ویژه در بخش تلفن همراه دارد. در سال گذشته، ایران بر اساس پژوهش موسسه پیرامید در کمبریج، ایالت ماساچوست، با حدود 66 میلیون مشترک تلفن همراه، 70 درصد از جمعیت را پوشش می دهد. در مقابل، حدود 36 درصد از ایرانیان دارای تلفن ثابت هستند.

از این روست که گوشی های تلفن همراه به شبکه پلیس ایران امکان گسترده تری را برای نظارت و ردیابی مردم می دهند. سازمان های حقوق بشر ایران در خارج از ایران می گویند که ده ها مورد مستند وجود دارد که مخالفان نظام جمهوری اسلامی از طریق توانایی دولت برای ردیابی محل تلفن های همراه خود ردیابی و دستگیر شده اند.

بسیاری از دگراندیشان در ایران بر این باورند که توسط تلفن های همراه خود ردیابی می شوند. عباس حکیم زاده ، فعال دانشجویی 27 ساله در یک گروه که با انتشار مقاله ای اقدامات رئیس جمهور ایران را زیر سوال برده بود، گفت که او در اواخر سال 2009 پس از بازداشت چند تن از دوستان خود، انتظار دستگیری داشت. با این نگرانی که بتوانند او را از طریق تلفن همراه ردیابی کنند، آن را خاموش کرد، باتری را برداشته و تهران را ترک کرد تا در خانه پدرش در شهر مشهد در شمال شرقی ایران پنهان شود.

یک ماه بعد، او تلفن همراه خود را روشن کرد و در مدت 24 ساعت مقامات او را در خانه پدرش بازداشت کردند. او می گوید: ” آنها تمام مدارک تلفن، SMS  و ایمیل های من را داشتند.”

او سرانجام آزاد شد و بعد به ترکیه فرار کرد، جایی که او به دنبال پناهندگی است. در مصاحبه با وال استریت ژورنال، دو تن از فعالان دانشجویی دیگر نیز گفتند که آنها نیز در مخفی گاه خود از طریق ردیابی تلفن همراه بازداشت شده اند.

در اوایل سال 2009، زیمنس فاش کرد که شرکت مشترک با نوکیا (شرکت نوکیا-زیمنمس نتورکس  NSN)، مرکز نظارت و شنود مکالمه های تلفن در شبکه همراه را در اختیار بزرگترین اپراتور تلفن همراه (همراه اول) و ایرانسل گذاشته است. اما این تجهیزات قابلیت ردیابی تلفن های همراه را ندارند. در ایران نیزهم چون بیشتر کشورها، شبکه های مخابراتی باید امکان شنود را برای پیش گیری از جنایت در اختیار پلیس بگذارند.

NSN بخش تولید تجهیزات شنود شبکه را در ماه مارس 2009 فروخته است. این شرکت می گوید که به دنبال فعالیت بیشتر در ایران نیست و مقررات رعایت حقوق بشر را در داخل شرکت به اجرا گذاشته است تا توانایی سوء استفاده از تجهیزات و تولیدات شرکت کاهش یابد.

یک سخنگوی اریکسون (Ericsson) نیز گفت که این شرکت تا سال 2008 تجهیزات استاندارد به شرکت های ایرانی داده است که شامل نظارت و شنود قانونی نیز می شود. این سخنگو گفت: “محصولات را می توان در کارهای دیگری نیز به کار برد که مورد نظر ما نبوده است.” او گفت: “اریکسون پس از رویداد های سال 2009 به کاهش فعالیت های خود در ایران پرداخته و اکنون به دنبال قرارداد جدیدی نیست.”

با عقب نشینی NSN و اریکسون، فعالیت شرکت هواوی رشد کرد. در اوت سال 2009، دو ماه پس از شروع تظاهرات مردمی، وب سایت سفارت چین در تهران مقاله ای از روزنامه های محلی آورد با عنوان “هواوی برای تصاحب بازار مخابراتی ایران برنامه ریزی می کند.” این مقاله بیان داشت که: “شرکت اعتماد و همکاری نهادهای بزرگ دولتی و خصوصی را در مدت کوتاهی کسب کرده است.” مشتری هایی که “صنایع نظامی” نیز شامل آنها می شوند.

در همان ماه، سفارت چین در گزارش دیگری بیان داشت که شرکت بریتانیایی Creativity Software، که دارای تخصص در “ردیابی تلفن همراه” است، اعلام کرده است که برنده یک قرارداد با ایرانسل شده است. شرکت Creativity Software  بیان داشت که برای این قرارداد با شرکت هواوی همکاری کرده است که قرار است خدمات نگهداری و مراقبت شبکه در رده اول و دوم را به اپراتور ارایه دهد.

بیانیه می گوید که این سیستم امکان ارائه تعرفه خانگی (Home Zone Billing) را به مشتری ها می دهد و آنها می توانند در خانه نیز از تلفن همراه با نرخ پایین تر استفاده کنند و خط تلفن ثابت خود را پس دهند. در عین حال می شود با آن برای کارهای تجاری و نیز ردیابی مکان مشتریان نیز استفاده کرد. Creativity Software در توضیح این سرویس می گوید که با این سرویس اپراتور در راستای قانون شنود، امکان دستیابی به مکالمات و ردیابی مکان را به پلیس می دهد.

یک مهندس سابق ام تی ان ایرانسل بیان داشت که شرکت در جریان اعتراض های ضد حکومتی علاقه بیشتری به سرویس ردیابی نشان داد. او گفت که تیمی از مرکز مراقبت شبکه مخابراتی دولت مداوم از شرکت بازدید می کرد تا از دسترسی دولت به موقعیت مکانی مردم اطمینان یابد. این مهندس گفت که سرویس ردیابی پس از راه اندازی اولیه گسترش زیادی داشته است.

یک مقام رسمی ازCreativity Software تایید کرد که ایرانسل از مشتریان است اما شرکت نمی تواند به خاطر “محرمانه بودن قرارداد” در این مورد اظهارنظری داشته باشد.

یک سخنگوی گروهMTN  که یک شرکت آفریقای جنوبی است و 49 درصد از سهام اپراتور ایرانی ایرانسل را داراست، حاضر به پاسخ به پرسش ها نشد و در یک ایمیل بیان داشت: “سهم بیشتر ایرانسل در اختیار دولت ایران است.” او ما را برای پاسخ به پرسش هایی که حاضر به پاسخ نبود، به کمیسیون تنظیم مخابرات ایران ارجاع داد.

در سال 2008، دولت ایران مناقصه ای برای خدمات ردیابی مکانی برای بزرگترین اپراتور تلفن همراه، شرکت ارتباطات سیار و یا MCCI  برگزار کرد. یک نسخه از اسناد مناقصه که در اختیار وال استریت ژورنال است، بیان می دارد که ” پیمانکار باید امکان شنود قانونی همزمان و یا ضبط شده را فراهم آورد.” این سند می گوید که این سرویس برای حفظ “امنیت عمومی” باید “ردیابی تلفن یا مشترک مورد نظر را روی نقشه” امکان پذیر سازد.

به گفته یک سخنگو، اریکسون در مراحل نخستین این مناقصه شرکت داشت. اسناد درونی این شرکت که در اختیار وال استریت ژورنال است، نشان می دهند که این شرکت با همکاری یک شرکت از استونی به نام Reach-U “سرویس امنیتی” را ارایه داده بود که امکان “نظارت امنیتی – سرویس برای سازمان های امنیتی و ردیابی مکانی از افراد مورد مراقبت” را می دهد.

سخنگوی اریکسون می گوید که پیشنهاد این شرکت از آنجایی که همه خواست های مناقصه را شامل نمی شد، در مناقصه برنده نشد. یکی از مدیران Reach-U نیز گفت که “بله، ما در مناقصه شرکت کردیم و به جایی نرسیدیم.”

یکی از برندگان نهایی: هواوی (Huawei)! به گفته یکی از مدیران هواوی در تهران، این شرکت در سال جاری قرارداد نصب و راه اندازی تجهیزات سرویس ردیابی مکانی را با MCCI برای جنوب ایران امضاء کرده است و هم اکنون در حال جذب نیرو برای این پروژه است.

یک شرکت ایرانی که هواوی فعالیت قابل توجهی با آن انجام داده است، شرکت “صنایع الکترونیکی زعیم” است. “زعیم بخش امنیتی و جاسوسی هر مناقصه مخابراتی است.” این را یک مهندس می گوید که در وزارت فن آوری اطلاعاتی ICT پروژه های زیادی را با زعیم انجام داده است. اسناد داخلی اریکسون نیز نشان می دهند که زعیم اجرای بخش امنیتی برای شنود و ردیابی مکانی تلفن همراه را در قرارداد با MCCI بر عهده داشت.

در وبسایت فارسی خود زعیم می گوید که بخش مخابراتی خود را در سال 2000 با همکاری شرکت هواوی (Huawei)  به راه انداخته است و دو شرکت تاکنون 46 پروژه مخابراتی انجام داده اند. زعیم می گوید که در حال حاضر دو شرکت بر روی بزرگترین شبکه انتقالی فیبر نوری برای وزارت ICT کار می کنند که امکان انتقال همزمان اطلاعات، صدا و تصویر را می دهد.

وبسایت زعیم لیست مشتریان خود را نشان می دهد که شامل بخش های بزرگ دولتی چون وزارت اطلاعات و دفاع می شود. شپاه پاسداران و دفتر ریاست جمهوری نیز در این لیست هستند.

آقای گان، سخنگوی هواوی می گوید: “ما به زعیم تنها کالاها و سرویس های تجاری عمومی می دهیم.” شرکت زعیم به درخواست ما برای اظهارنظر پاسخ نداد.

با همکاری ماگارت کوکر و دیوید کرافورد

استیو جابز، نابغه اپل درگذشت

چند ساعت پیش استیو جابز، پدر نسل هر چیزی که نام اپل (Apple) را بر خود دارد، پس از سالها درگیری با سرطان در 56 سالگی درگذشت. او یکی از نابغه های دوران جدید بود که سی و چند سال پیش کاری را در گاراژ خانه اش آغاز کرد که نتیجه آن را امروز میلیون ها انسان در جهان در جیب و کبف خود و بر روی میزشان دارند. iPhone، iPad، Mac در همه تنوع خود نوآوری های کسی هستند که آن زمان در بیست و چند سالگی کارش را با یک کامپیوتر ساده شروع کرد و امروز پیروان اپل شبیه یک فرقه شده اند واو را در ادامه نواوری های „i” او را iGod نامیده اند.

نخستین کامپیوتری که او با استیو وزنیاک در سال 1976 با هم ساختند را اپل 1 نامیدند. او می گفت: وقتی کارمان تمام شد، به هم نگاه کردیم و پرسیدیم که خوب، حالا اسمش را چه بگذاریم؟ نمی دانستیم. یکی از ما سیبی را نیمه خورده بود و در کنار پنجره گذاشته بود. آن را دیدیم و گفتیم: اپل!

من با اپل 2 در سال 1985 آشنا شدم که با CPU 6502 و 4 KB حافظه ساخته شده بود. برای کار با آن در دانشگاه باید از روزها قبل نامت را در لیست انتظار می نوشتی تا بتوانی یک ساعت با آن کار کنی. بعدها استیو جابز به دنبال CPU موتورولا 68000 رفت و اپل را با 68000 ساخت. در اواخر سالهای 80 پس ار درگیری با همکاران خود از اپل جدا شد شرکت NeXT را درست کرد. هر چند که  با 68000 بهترین تصمیم را برای آینده کامپیوتر های شخصی گرفته بود، کامپیوتر های NeXT نتوانستند در بازار جای خود را بگشایند، هر چند که نوآوری و معماری جذابی بودند. متاسفانه اینتل با معماری CPU ویژه خود و تمام دشواری هایی که تا امروز دردسرهای ویندوز و محدودیت آدرس CPU را به ما تحمیل کرده است، از نظر بازاریابی موفق تر بود و امروز اپل نیز ار آن استفاده می کند.

استیو جابز در سال 1996 NeXT را به اپل به بهای 400 میلیون دلار فروخت و به اپل بازگشت. اپل بارها و بارها تا پای ورشکستگی رفت و بازگشت تا سرانجام ابتدا با سری جدید مک با تنوع زیاد و سپس با ورود به بازار تلفن همراه، به آنجایی رسیده است که امروز می بینیم.

به کار اپل اشکال زیاد وارد است اما هیچ کس نمی تواند به تحول عظیمی که استیو جابز و شرکت اپل در جهان و در زندگی مردم ایجاد کرده است، خدشه وارد کند.

همین دیروز بود که آیفون جدید 4S را به نمایش گذاشتند. تلفن هوشمند جالبی که بار دیگر همه رقیب های سرسخت خود را پشت سر گذاشت.

اینها را در محدودیت زمان و در شوک مرگ استیو جابز و با استفاده از حافظه نوشتم و شاید تاریخ ها دقیق نباشند.

رقص والس عروسی نهال و بهنام در دیار مرگ

هنوز از جو فیلم “به امید دیدار” محمد رسول اف که با نمایش دیشب آن جشنواره فیلم هامبورگ گشایش یافت، خارج نشده بودم که یادداشتی از مسیح علی نژاد در فیس بوک دیدم.  برای کسانی که شاید به این صفحه در فیس بوک دسترسی نداشته باشند، نوشته مسیح را در اینجا می آورم که به آن چیزی نمی شود افزود. من نیز چون مسیح علی نژاد نمی خواهم نهال سحابی گمنام بماند. وبلاگ نهال “لحظه های محتضر” را بخوانید. پیش از مرگ داوطلبانه اش، “والس عروسی” النی کارایندرو را برایمان گذاشته است و به دیار مرگ شتافته است تا این والس را با معشوقش در آن دیار برقصد.

معشوقه ای که خودکشی کرد
امروز پنجشنبه است:

دختری که عاشق بود اما عاشقانه هایش هیچ سهمی در رسانه های رسمیِ کشورش نیافت، به صورتِ رسمی خودکشی کرد. این رسمِ روزهای آلوده ای است که به آن گرفتاریم.

امروز پنجشنبه است. دختری به نام نهال سحابی عاشق پسری به نامِ بهنام گنجی بود. بهنام گنجی دوست کوهیار گودرزی یک از معترضان و فعالان حقوق بشر بود که با او دستگیر و سپس آزاد می شود. خبر دستگیری بهنام را هیچ کسی رسانه ای نکرد همه سکوت کردند و بهنام هم پس از آزادی خودکشی کرد. حالا نهال نیمه ی عاشقش خودکشی کرد.

نهال تا وقتی بود و در فشار هم بود، دغدغه هایش سهمی در رسانه ها و خبرهای روزنامه های رسمیِ کشورم نمی یافت. چون نامزد نبود، رسمی نبود. نهال دختری بود مثل بسیاری از دختران دیگرِ ایران اما این «لبخند» ها سهمی در رسانه ها نمی یابند تا به ماتم ننشینند…حالا آرام بخواب که خبر خودکشی ات رسمیت یافت و در رسانه ها شاید سهمی چشمگیر تر بیابی…..

کم نیستند کسانی که از واژه ی «دوست دختر» چندش شان می شود. صبح چند جایی دیدم که نوشته بودند دوست دختر بهنام گنجی هم پس از بهنام خودکشی کرد….اما حالا کم کم خبر رسمی تر می شود و آرام آرام این واژه ی ناجورِ و نچسبِ « دوست دختر» را از قامتِ بی جانت حذف می کنیم دخترِ ایرانی تا مبادا مرگ ات آبرو از ماندگان ببرد…. آرام بخواب دختر زیبا ما حواس مان هست، این ماییم که تشخیص می دهیم مصلحت چیست …امروز پنجشنبه است….و این نوشته ی نهال است در وبلاگش پیش از خودکشی که بوی بهنام و یک پنجشنبه ی موهوم را می دهد: 

دیر از گوش های غلیظم چکیدی.کمای من به مرگ گرمی رفته است
به رابعه 
به نشاط
به ستاره به فاضل به علیرضا به مادر به پدر به…
به این یه ذره من ِ از بهنام مانده 
به پنجشنبه هایمان…
پله ها … نت های ریزشان . پیش در آمد سمفونی آنان که نواخته میشوند تا مرگ.دست تو. بر کمر سالن سی متری. که دور سر من می چرخاند، 
وقتی حلقه دست سازت را به نشان دائمی یک درد در ترقوه ام می کنی.
گردنی تا دیوارهایی افراشته. هرچه سردتر.گونه های من.در رد فراموشی….
گرم ترپای چپ را از توی آینه ها قد بکشان تا این کج هایی که راست نمیشوند از کمر.
پا ها را که بکوبیم پنجشنبه ها، بم ترمی شوند.گوشهایم .گوشه هایم پیش بینی محتضرانه های تو را نمیکرد. نهال، چه تکثیر بی رحمانه ای شد
به دعوتی غریب الواقعه اجرا های آخر. 
برای آن که زودتر.
نابهنگام تر.ترک کرد…تو را! 
توآخر تر نمی شود.
پس…پنجشنبه ست !پنجشنبه ها را…
بیا بهنام
بیا برقصیمشان

فیلم “به امید دیدار” از محمد رسول اف در گشایش جشنواره هامبورگ

در واقع قصد داشتم در آخرین لحظه پیش از بسته شدن فروشگاه ها نان بخرم و در راه بودم که گوینده رادیو گفت که امشب جشنواره فیلم هامبورگ با 151 فیلم گشایش می یابد. فیلم برگزیده برای گشایش: “به امید دیدار” از محمد رسول اف و بازی لیلا زارع! گوینده گفت که فیلم را مخفیانه از ایران خارج کرده اند و در جشنواره کن نیز جایزه بهترین کارگردان در بخش “نگاه ویژه” را گرفته است. اگر توان تماشای یک فیلم ژرف درجه یک را دارید، آن را بینید.

چگونه از دستم در رفت که از جشنواره خبردار نشده بودم، را نمی دانم. این گونه است که آدم ناگهان و بدون انتظار از روزمرگی بیرون کشیده می شود. به هر رو، جنب و جوش و تلاش برای رساندن خود به سینمای CinemaXX … وقتی به آنجا رسیدیم، فرش قرمز بود و پر از دوربین و رسانه ها و غلغله! بلیطی هم دیگر نبود. آقایی که پشت صندوق بود، کاتالوگ فیلم ها را به ما داد که تماشا کنیم و دلمان بسوزد. البته گفت صبر کنید شاید کسی نیاید و شما بتوانید بروید داخل. حالا اگر در تهران بود، در بیرون کلی بلیط فروش می ایستادند و بلیط را به 10 برابر یا بیشتر می فروختند تا ما هم نخریم.

در کنار ایستادیم به تماشای مردم و آدم های VIP یا “از ما بهتران”، هنرمند ها و هنرپیشه ها و هر کسی که در این شهر نامی دارد … به امید این که از آنهایی که بلیط رزرو کرده بودند و یا میهمان بودند، کسانی نیایند و ما بتوانیم برویم داخل. در این میان لیلا زارع آمد و از روی فرش قرمز به داخل رفت. دست آخر خانمی که هی می آمد و می رفت و سعی داشت جایی پیدا کند، برای ما جایی در ردیف جلو پیدا کرد و ما را شاد!

فیلم “به امید دیدار” در باره نورا، وکیل زن جوانی است که می خواهد از ایران برود. اجازه وکالتش را گرفته اند چون به پرونده های “مشکل دار” می پردازد. همکارانش که پرونده های او را پی گیری می کنند، از یکی از موکلانش خبر می دهند که زنی است که چند روز پیش از آن به دار آویخته شده است. شوهرش مهرداد که روزنامه نگار بوده، پس از توقیف چند باره روزنامه گویا در زندان است (فیلم به روشنی نمی گوید) ولی نورا همه جا می گوید که مهرداد در جنوب در جایی در کویر در شرکت ساختمانی کار می کند. در ادامه فیلم روشن می شود که مهرداد را هم گرفته اند.

نورا زندگی اش را با ساختن جعبه های کادو می گذراند و در کنار تلاش برای گرفتن ویزا از جایی و خروج از کشور است. باردار است و دکترش گفته که جنین به “سندروم داون” مبتلاست و بهتر است آن را سقط کند. در این میان نیروی انتظامی می آید و رسیور ماهواره را می برد: “کنترلش کجاست؟ – خراب است. – نه دستور داده اند که کنترلش هم باید باشد!”

بله، البته رسیور بدون کنترل که ارزش ندارد و کسی نمی خرد!

اطلاعاتی ها می آیند و خانه را زیر و رو می کنند. البته عجیب است که مودب هستند، اجازه می گیرند و وارد می شوند. همیشه در واقعیت این گونه نیستند.

نورا به همه جا پنجه می اندازد برای یافتن راهی برای نجات از بن بست، راهی به سوی آزادی و نفس کشیدن. در این میان بسیار هستند آنهایی که دکانی باز کرده اند و کار چاق می کنند. همه آنها را می شناسیم: خروج غیرقانونی از کشور، جعل گذرنامه و گرفتن ویزا، سقط جنین غیرمجاز، همه و همه مهربان شده اند و می خواهند کمک کنند، البته در برابر دریافت مبلغی ناچیز! برایمان آشنا نیست؟

“آدم اگه تو کشور خودش احساس غربت می کنه، بهتره بره تو غربت احساس غربت کنه.”

آنگاه که همه وسایلش را می فروشد و در آخرین شب به هتلی می رود که از آنجا به فرودگاه برود، صاحب هتل بدون شوهر نمی خواهد به او اتاق بدهد. “نمی شود خانم! باید از اماکن نامه بیاوری.” الیته  نامه را چند اسکناس جایگزین می کنند، اتاقی می گیرد تا در پایان فیلم اطلاعاتی ها که صاحب هتل بنا به وظیفه دینی و وجدانی اش خبرشان کرده، به آنجا بریزند و نورا را دستگیر کنند. این بار دیگر مودب نیستند …

در فیلم لاک پشت کوچکی هست که در اتاق نورا در قفس است. نورا او را در یک سینی می گذارد، کمی آب برایش می ریزد و دور سینی را با کاغذ روزنامه می پوشاند. لاک پشت کوچک تلاش می کند تا از دیواره لیز سینی بالا رود و از آن بیرون بیاید ولی نمی تواند. فردایش که نورا می آید، سینی خالی است. نورا می گردد و پیدایش نمی کند. لاک پشت کوچک رفته است، ولی کجا؟

نورا نیز رها، ولی گم شد.

* * *

موضوع اصلی جشنواره امسال هامبورگ پاسخ به ده پرسش است. ده فیلم از 151 فیلم برای پاسخ به این پرسش ها برگزیده شده اند. فیلم “به امید دیدار” پاسخ جشنواره به این پرسش است: “چه چیزی نیروبخش است؟”

مدیر جشنواره، آلبرت ویدرشپیل (Albert Wiederspiel) در سخنانش پیش از پخش فیلم گفت: “می توانستیم یک فیلم روزمره بگذاریم یا مثلا به موضوع سکس و زندگی در شهر بزرگ بپردازیم. فیلمش را هم داشتیم، فرش قرمزش را هم که بیرون پهن کرده ایم و جور در می آمد. اما جهان در جنب و جوش است، انقلاب داریم، شورش داریم و تلاش برای آزادی و دمکراسی. بنابراین جشنواره فیلم هامبورگ باید برای همه اینها پاسخ داشته باشد و نمایش این فیلم پاسخ ماست.” آقای ویدرشپیل که یهودی است، آغاز سال نوی یهودی را به “پنج نفر یهودی از میان هزار نفر در سالن” را تبریک گفت و به شوخی گفت” ما یهودی ها همه چیزمان بیشتر از دیگران است: سختی هایمان بیشتر است، هوشمان بیشتر است و حماقت هایمان نیز!”

تاکنون نشنیده بودم که در آلمان کسی در باره یهودی ها جوک بگوید، حتی اگر خودش یهودی باشد. شاید این نیز گشایشی باشد که این کشور نیز تعادل گم شده تاریخی اش را باز یابد.

این شوخی آخرین لبخندی بود که بر لبان هزار نفر در سالن جاری گشت و پس از آن فیلم “به امید دیدار” بود و سکوت و خفقان فشرده حاکم در سالن، آن هم در میان اهل حرفه ای فیلم و تلویزیون جامعه آلمان!

حتی پس از فیلم وقتی که محمد رسول اف و لیلا زارع روی صحنه آمدند، نیز سالن چنان گرم احساسات متناقض بود که کسی نمی دانست دست بزند و یا چه بگوید. همه چیز به هم ریخته بود. رسول اف می گوید که خودش برای بار نخست فیلم را در پرده بزرگ سینما می بیند. در جشنواره کن خودش در ایران گیر بود و جایزه را امیر کاستاریکا به نام او دریافت کرد و به همسر رسول اف داد.

او گفت: ببخشید با این فیلم پرغم خسته تان کردم. من از جایی می آیم که این روزها این گونه است. اما کشور من جای زیبایی است و خیلی چیزهای زیباتر دارد. من دارم تمرین می کنم تا چیزهای زیباتر ببینم و بسازم.

و سالن کماکان در سکوتی سنگ وار فرو رفته بود.

صمیمیت، همبستگی و شهامت جامعه هنری و روشنفکری آلمان در پشتیبانی از هر جنبش آزادی خواهی در هر کجای جهان که باشد را برای هزارمین بار از نزدیک شاهد بودم.

.در این جشنواره دو فیلم دیگر نیز از ایران نشان داده می شوند: “اینجا، بدون من” از بهرام توکلی و “این فیلم نیست” از جعفر پناهی

دزدی کاپشن صد دلاری آقای رجایی خراسانی در سال 1986 و دزدی سه هزار میلیارد تومانی این روزها

وبلاگ گمنامیان پیرامون دزدی آقای سعید رجایی خراسانی در سال 1986 در نیویورک، دزدی سه هزار میلیارد تومانی نوشته ای دارد. در تکمیل آن، بریده روزنامه “The Nashua Telegraph” 22 مه 1986 را نیز یافتم و بد نیست که برگردان خبر را نیز داشته باشیم. این روزها دلقک آرادان، جناب آقای رییس جمهور دکتر احمدی نژاد نیز به نیویورک تشریف می برند. ایشان فرموده اند که “دولت من پاک ترین دولت تمام تاریخ است.”

برگردان خبر:

نیویورک (آسوشیتد پرس) – به گزارش پلیس سفیر ایران در سازمان ملل متحد به هنگام دزدی یک کاپشن 100 دلاری از یک فروشگاه دستگیر و سپس به خاطر مصونیت دیپلماتیک آزاد شد.

جان ونتوچی (John Venetucci)،سخنگوی پلیس گفت که سعید رجایی خراسانی، 50 ساله، در طبقه دوم بخش لباس مردانه Alexander’s در مرکز مانهاتان تلاش برای دزدیدن یک کاپشن داشت. او به


 هنگامی که به پشت یک گنجه لباس رفته بود، پس از کندن اتیکت بهای یک کاپشن به سوی در خروجی رفت. یک کارآگاه فروشگاه شاهد این دزدی از سوی رجایی خراسانی بود. این کارآگاه و یک مامور امنیتی پیش از خروج رجایی خراسانی او را از خروج بازداشتند. ماموران اف بی آی (FBI) که از سوی فروشگاه فراخوانده شده بودند، رجایی خراسانی را به عنوان سفیر شناسایی کردند و او را به خاطر مصونیت دیپلماتیک آزاد ساختند.

امیر زمانی، یکی از اعضای هیات نمایندگی ایران در سازمان ملل اعلام داشت که آقای سفیر امروز یک نشست رسانه ای برگزار خواهد کرد. او از هر گونه اظهار نظر خودداری کرد.

این جریان در هفتم ماه مه روی داده است، اما به بیان ونتوچی تا روز چهارشنبه پلیس شهری از آن خبر نداشته است.

تلویزیون WNBC-TV گزارش داد که یک سخنگوی ایرانی این اتهام را تکذیب کرده و بیان داشته است که این یا یک سوءتفاهم بوده است و یا این که اف بی آی (FBI) تلاش دارد یک آبروریزی به راه اندازد.

در دوره چهار سال سفارت خود رجایی خراسانی همواره ایالات متحده و اسراییل و عراق، دشمن در حال جنگ با ایران را مورد حمله قرار داده است و تلاش برای اخراج اسراییل از مجمع عمومی داشته است.

50 ضربه شلاق حقیر بر پیکر سمیه توحیدلو

چه کسی حقیر است؟ سمیه توحیدلو، زن جوان32 ساله در زندان با زنجیر بر دست و پا، یا آن مرد بازجوی شلاق بر دست که در تاریکی ایستاده تا نامش را و چهره اش را کسی نبیند؟ زن جوان دانشجوی دکترای جامعه شناسی که تنها جرمش وبلاگش است و این که سهمش را از زندگی می خواهد یا جلاد چهار راه آذربایجان که یک وبلاگ نویس را نیز بر نمی تابد؟ که حقیر است؟

امام عظیم الشانشان آب را مجانی می کرد و برق را مجانی می کرد و اتوبوس را مجانی می کرد و نفت را به در خانه ها می آورد. دروغ گو و حقه باز بزرگ تاریخ البته نگفته بود که برای چه کسی اینها را مجانی می کند. اکنون که سه هزار میلیارد تومان دزدیده اند با همکاری رییس جمهور و رحیم مشایی، روشن می شود که آب و برق و نفت را برای چه کسانی مجانی کرده اند و اکنون سمیه توحیدلو به جرم توهین به رییس جمهور شلاق می خورد؛ جرمی که حتی در قانون خودشان نیز تعریف نشده است. حال که قرار است رییس جمهور پاک و خدمتگزارشان را دراز کنند، جریان سه هزار میلیارد تومان را رو کرده اند. همان رییس جمهوری که برای روی کار آوردنش آن گونه مردم را دوسال پیش به خون کشیدند و حال او نیز تاریخ مصرفش دارد به پایان می رسد. تو گویی دارودسته خامنه ای وزارت نفت دستشان نیست و کلی بودجه های رنگارنگ دیگر و سهم امام و پول ها و رشوه ها و درصدهای بی حساب و کتاب از سالها پیش در دستشان نبوده است. هزاران میلیاردهای ایشان را نیز روزی باید در برابر همگان گذاشت.

سمیه نام نخستین زن شهید اسلام بود و پدر و مادری که این نام را بر نوزادی گذاشته اند که یک ماه پس از انقلاب اسلامی سال 57 به دنیا آمده  است، با این کار امید و آرزوهایشان را نسبت به انقلاب اسلامی نشان داده اند. اکنون آن نوزاد دانشجوی دکترای جامعه شناسی که زیر دست خودشان تربیت و بزرگ شده است، مدرسه ودانشگاه خودشان را گذرانده و روزنامه ها و کتابهای خودشان را خوانده است، باید از دست حکومت اسلامی شلاق بخورد و محمدرضا رحیمی دزد بیمه مردگان و با مدرک دکترای قلابی از نوع کردان، معاون رییس جمهوری باشد که سمیه گویا به او توهین کرده است.

سمیه نماد مردمان صادق، ساده و شریفی است که گمان می برند که حکومت گران از اسلام سوء استفاده می کنند و اسلام راستین چیز دیگری است و این گونه نیست. شاید یک بار دیگر این رویداد تکانی باشد که اسلام و یا هر مذهب و ایدئولوژی دیگری که بر حکومت آید، همین خواهد بود و بدتر. اسلام در حکومت، همان طالبان افغانستان است و درعربستان سعودی! راستین و دروغین ندارد. اگر مقاومت مدنی مردم ایران و شجاعت کسانی چون سمیه و دیگران نبود، اکنون حضرات حکومت اسلامی چون افغانستان طالبان بر چهارپایان شلوار می پوشاندند تا اسلام به خطر نیفتد و در میانه بازی فوتبال در زمین چمن چند محکوم به اعدام را گردن می زدند تا درس عبرت جامعه شود. چون عربستان سعودی گل سرخ را ممنوع می کردند و گشت ارشادشان (المتوعین) مردم را به هنگام نماز با چوب به سوی مسجد می راندند. بر سر زنان چه بیش از این می آمد، جای خود دارد. اسلام در حکومت یعنی همین که می بینید!

نمی دانیم میان سمیه و بازجوی حقیر چه گذشته است. اما سمیه پس از 50 ضربه شلاق در وبلاگ خود این را نوشته است:

ثبت می کنم برای ماندن و برای خودم

خوشحال باش. قصدت تحقیر بود. اعتراف می کنم احساس تحقیر شدگی تمام وجودم را سوزاند. آنقدر که گمان نبرم که تکرار شدنی باشد.

بالاخره تتمه آن انشای بلند بالا تعزیرش برایت ماند.

برای من چه ماند؟ همان آیات ِ همیشه . جلوی رویت تفال زدم و خواندمش. زیر فشار . همان که ساحران سحرشان را افکندند و تنها خدا به موسی می گوید تو چوبدستی خود را بیانداز و نترس !‌

شیرینی آیه را وقتی درگیر سحرت بودی و ریسمان های ساحری را در دست داشتی نمی توانستی بچشی. هرچند که نه موسایی در کار بود و نه چوبدستی ای ،‌ولی دلی بود که امروز را فراموش نمی کند. هیچوقت.

امروز تحقیر شدم. حتی غرورم شکست. اما بزرگی و کوچکی دست خداست و اوست که هست. اگر نبود که دق می کردیم در این روزها!‌

مختوم شد. اما شد؟

اینها را سمیه گویا برای بازجو و یا هر کسی دیگری نوشته است که تلاش برای شکستن سمیه داشته است. آنچه از میان خطوط می شود خواند، این است که آنها با روضه خوانی های بلند بالا نتوانسته اند سمیه را بشکنند و از آن ” انشای بلند بالا تعزیرش برایت ماند.”

… و حقارت برای جلاد! حقارت برای جلاد ماند و رییس جمهورش که هیچ گاه جز حقیر چیزی نبود و رهبرشان که حقارتش از وحشتش پیداست. سمیه نوشته است که احساس حقارت کرده است. اما کسی که احساس حقارت می کند، نمی آید پس از شلاق خوردن اینها را بنویسد. این چند خط سیلی محکم دیگری است بر بازجو و رهبرش و رییس جمهورش!

دیکتاتورها همیشه احمق هستند. این سخن مشهور این روزها بیشتر از پیش به ذهنم می آید. احمق کبیر لیبی را این روزها می بینید؟ خامنه ای و احمدی نژاد و دارودسته، ناخن انگشت کوچک او نیز نمی شوند. ببینیم حقیر چه کسی است.

واحد شمارش دختر ایرانی

شمارش دختران باید تنها مورد در طبیعت باشد که با میزان آن واحدش عوض می شود، به این گونه:

واحد شمارش یک دختر (فرقی نمی کند که ایرانی باشد یا نه) = نفر

واحد شمارش  دو دختر (غیر ایرانی ) = دو نفر

واحد شمارش  دو دختر ایرانی = دسیبل (db)، پایین ترین میزان باید بیش از 80 dB باشد. مثلا: ” در اینجا 85dB  دختر هست.”

واحد شمارش سه دختر ایرانی = جایی در مقیاس ریشتر، افست آن باید برای هر یک از آنها بیش از 6 ریشتر باشد. مثلا: 18 ریشتر دختر آخر هفته اینجا بودند.”

واحد شمارش چهار دختر ایرانی به بالا = خارج از قدرت تصور اینجانب! شاید بشود آن را انرژی آزاد شده در هیروشیما باید سنجید.

به این نتیجه های علمی پس از آنکه چند نفر از دوستان پیش ما آمدند و چند روز ماندند، رسیدم.

انتخاب درست آمنه بهرامی

برای آمنه بهرامی خوشحالم. خبر چشم پوشی او از اجرای حکم قصاص مجید مهدوی بسیاری را شاد ساخت؛ آنهایی که نمی خواستند او را ببینند که برای بار دوم قربانی می شود، این بار از سوی شریعت اسلامی و حکم وحشیانه قصاص و با اقدام خودش. در اینجا او شهامت نشان داد و بر دو دلی خود غلبه کرد.

این خبر خوش برای همه آنهایی است که تلاش داشتند تا آمنه را از اجرای این حکم منصرف سازند. این پیروزی آنها نیز هست. آمنه سرانجام توانست در دوراهی سخت دو انتخاب، روش درست را بیابد. هر چند که خود او سرسختانه به دنبال این حکم بود، سرانجام در این بلاتکلیفی تصمیمی درست گرفت. این از آن شرایطی است که می گویند: انسان باید بتواند در شرایط لازم از روی سایه خودش هم بپرد.

اکنون آمنه سربلند است. شنیدم که یک ایرانی ناشناس کار ادامه معالجه آمنه در اسپانیا را بر عهده گرفته است. این نیز خبری است خوش!

دیگر نوشته ها در این زمینه:

“اگر تو جای آمنه بهرامی بودی …”

- ”سخنی روشن با آمنه بهرامی

- به بهانه آمنه بهرامی و آنچه بر او رفته است

- وبلاگستان را برای کمک به آمنه بهرامی بسیج کنیم

لیبی: قذافی در سراشیبی سقوط

از دیروز خبر پشت خبر می رسد. کار قذافی ساخته است. گویا تقریبا تمام طرابلس  در اختیار شورشیان است. این که قذافی کجاست، هنوز روشن نیست. دیروز شورشیان اعلام کردند که سه فرزند قذافی و از جمله سیف الاسلام را دستگیر کرده اند که حکم دستگیری اش از سوی دادگاه لاهه صادر شده است. اما امروز صبح سیف الاسلام در برابر هتلی میان پیروانش در برابر دوربین تلویزیون های بین المللی طرابلس ظاهر شد. ظاهرش هم شبیه کسی که دستگیر شده باشد نبود. کلی هم شعار داد و قول داد که لیبی را پس می گیرد. جنگ است دیگر با ابزار جنگی و زبانی و روانی.

سیف الاسلام  دستگیر شده باشد یا نه، پدر دیوانه اش در طرابلس باشد یا نه، دیگر تاثیری در روند رویدادها ندارد. شورشیان همه شهرهای مهم را گرفته اند و برای سقوط کامل رژیم قذافی تنها می تواند چند روز تفاوت داشته باشد.

برای لیبی خوشحالم. دیوانه ای که 42 سال خود را نماینده خدا روی زمین می خواند و از ابتدایی ترین فرهنگ و تمدن بشری بری بود، تنها می تواند سرنوشتی چون این داشته باشد. از سوی دیگر زمینه برای نگرانی وجود دارد. تازه ابتدای بازی است. شادی مردم لیبی و صلح دوستان جهان به زودی فرو می نشیند. لیبی مشکلات فراوانی دارد که به زودی در روند بازسازی قدرت دولتی و اقتصاد کشور خود را نشان خواهد داد. به برکت قذافی در این کشور پدیده ای به نام جامعه مدنی وجود ندارد. مردم کماکان در قبیله ها زندگی می کنند و هویت خود را اینگونه تعریف می کنند. واژگانی چون حق شهروندی، سازمان های غیردولتی، صنفی، احزاب سیاسی، مطبوعات آزاد، اپوزیسیون و غیره، همه و همه برای جامعه لیبی بیگانه هستند. تنها چیزی که مثبت است، ضعف بنیادگراهای اسلامی است که قذافی دشمن سرسخت آنها بود. اما در عراق دوران صدام حسین نیز چنین بود و دیدیم که چگونه القاعده و تندروهای سنی و شیعه و نوکران حکومت اسلامی ایران آنجا را به آتش کشیدند. در افغانستان نیز همین گونه شد و حال باید دید در لیبی چه می شود. لیبی نه تنها با مصر و تونس در رابطه با ساختارهای جامعه مدنی تفاوت های اساسی دارد، بلکه حتی از سوریه و یمن نیز در این زمینه ها عقب تر است. نه حزبی وجود دارد و نه اتحادیه ای، نه رسانه مستقل و نه قانون اساسی که دست کم بخشی روی کاغذ قابل قبول باشد، نه انتخابات و نه پارلمان و نه دادگستری مستقل. دستاورد اجتماعی قذافی نزدیک به هیچ است. او خداوندگار روی زمین بود، قانون را خودش تعریف و تصویب می کرد، چیزی به نام سوسیالیسم سبز که اندیشه های یک آدم مغشوش کم سواد در باره عدالت اجتماعی و سوسیالیسم آفریقایی را نشان می داد، را در “کتاب سبز” خود داستان سرایی کرده بود و همگان باید آن را به عنوان قانون اساسی حفظ می کردند.

یادمان باشد که قذافی 42 سال در لیبی حکومت کرده است. در این 42 سال هیچ حرکت اعتراضی که قابل توجه باشد، در این کشور روی نداد. مردم لیبی او را پذیرفتند و 42 سال با او زیستند. این 42 سال بسیار معنی دار است. ملت هایی که دیکتاتورها را می پرورند، پشت آنها می ایستند و یا دست کم آنها را تحمل می کنند، یک شبه شهروند و مدنی نمی شوند. امروز همگان در لیبی دشمن قذافی شده اند. دیروز اینها کجا بودند؟ کدام حرکت اپوزیسیون که می شد آن را جدی گرفت، در این سالها به وجود آمد؟ هیچ! شورای هماهنگی شورشیان که از سوی دیگر کشورها به عنوان دولت لیبی به رسمیت شناخته می شود، از هم اکنون دچار اختلاف است. قبیله های گوناگون در آنجا منافع خود را دنبال می کنند. آیا اینها از تجربه دیگر کشورها درس می گیرند و می توانند منافع ملی را در نظر گیرند به جای تنگ نظری های قبیله ای؟ باید دید!

اگر حکومت جدید لیبی قذافی وپسرانش و همه آنهایی که تحت تعقیب بین المللی هستند را (اگر بتواند زنده بازداشت کند) به دادگاه لاهه تحویل دهد و یا در شرایط عادلانه برابر قوانین جاری لیبی (که خود قذافی تعریف و تصویب کرده است) محاکمه علنی کند، نشان داده است که جامعه لیبی ظرفیت و توانایی این را دارد که به دیکتاتوری و توحش پایان دهد و راهی جدید برود. اما اگر آنها چون رومانی چائوشسکو را در خیابان اعدام کنند و یا چون خمینی در پشت بام مدرسه علوی گروهی را اعدام کنند، آنگاه است که دور تسلسل دیکتاتوری و جنایت ادامه خواهد یافت.

بخشی از دولت های اروپایی این روزها در رابطه با لیبی دچار مشکلاتی شده اند. یادمان هست که در ابتدای ناآرامی ها در لیبی، همین آقای سرکوزی بود که گفت فرانسه برای کمک با لیبی برای خواباندن شورش آماده است. ایتالیا که همیشه یار قذافی بوده است، موضع مشابهی داشت. وقتی که ارتش قذافی در بنغازی شروع به سرکوب کرد، آمریکا و انگلیس درسازمان ملل خواستار دخالت جامعه بین المللی شدند.  فرانسه و ایتالیا موضع خود را اصلاح کردند و شدند پیش آهنگ دخالت نظامی. در این میان نوبت آلمان بود که آبروی خود را ببرد و در زمانی که همه دولت های غربی در شورای امنیت به این قطع نامه رای مثبت دادند، وزیر خارجه بی هویت آلمان رای ممتنع داد و آلمان را در کنار چین و روسیه قرار داد؛ دوکشوری که تنها چیزی که نمی فهمند، حقوق بشر و دمکراسی است. به هررو، سرکوزی یا به قول برخی از فرانسوی ها سرکوزی نژاد، برلوسکونی و وستر وله، هر کدام به شیوه خود نمونه های خوبی از بی هویتی و بی پرنسیپی هستند.

دیروز مصر و تونس، سپس یمن، امروز لیبی، فردا سوریه و پس فردا ایران؟  خواب سید علی خامنه ای و احمدی نژاد و دیگر زمامداران حکومت اسلامی باید این روزها پریشان باشد، هر چند که دیکتاتورها احمق نیز هستند و گمان می برند آنها اشتباه دیگر دیکتاتورها را نخواهند کرد.

دیگر نوشته ها در این زمینه:

- دلقکی به نام معمرالقذافی در نیویورک

- انتشار عکس های پلیسی هانیبال قذافی در سویس و ادامه داستان جهاد بر علیه سویس

- قذافی: هر کس مرا دوست ندارد، بمیرد

“اگر تو جای آمنه بهرامی بودی …”

این روزها پیرامون آمنه بهرامی بسیار نوشته شد و در وبلاگ ها تبادل نظر شد. نوشته من نیز برخی را برانگیخت و نشان داد که جامعه ایرانی پیرامون قصاص هنوز شکاف بزرگی دارد. هنوز بسیاری هستند که در سده بیست و یکم از باورهای دوران توحش دفاع می کنند.

آنهایی که بر اساس این باورها گمان می برند که با قصاص می توان درس عبرت برای دیگران شد، گویا در این جهان زندگی نمی کنند، به پیرامون خود نمی نگرند و از دانش امروز بشر و حقوق بشر چیزی نمی دانند، با استدلال های ساده لوحانه دبستانی می پرسند: ” یکی بیاید روی خواهر تو اسید بریزد بعد ببینیم باز هم این حرفها را می زنی یا نه.” و یا “من می آیم روی تو اسید می ریزم ببینم بعد چه می گویی.”

باورم می شود که این آدمها چنین توانایی داشته باشند. زیگموند فروید چه حق دارد که از چنین استدلال هایی نتیجه می گیرد که این آدمها با این سخنان در انتقاد و اتهام به دیگران در واقع بدون این که بخواهند، خودشان را نشان می دهند که خود توانایی این کارها را دارند.

اکنون که اینها را می نویسم، در برنامه دوم تلویزیون آلمان (ZDF) گفتگویی جریان دارد در باره همین جریان. میهمان برنامه زن جوان لبنانی است به نام “ماها شاف”. ماها که با خانواده خود در آلمان زندگی می کند، 13 سال پیش به خاطر دوستی با یک پسر از سوی پدرش در سال 1997 در سن 18 سالگی با بنزین به آتش کشیده شد. پدری مسلمان کور و بی عاطفه! این پدر از سوی دادگاه آلمانی به 13 سال زندان محکوم شد و پس از 13 سال نیز از آلمان اخراج و به لبنان فرستاده شد. در دادگاه، پدر (همچون مجید موحدی) ابراز پشیمانی نکرد و گفت که در شرایط مشابه این کار را دوباره انجام خواهد داد. 65% پوست بدن ماها سوخته است. او تاکنون 48 بار زیر عمل جراحی سنگین قرار داشته است. ماها اکنون 32 سال دارد، ازدواج کرده و دارای سه فرزند است. او می گوید که هیچ گاه به انتقام نیاندیشیده، دیگر قصد عمل جراحی ندارد و ظاهر کنونی خود را پذیرفته و سربلند و خوشبخت زندگی می کند.

مجری برنامه سپس از آمنه بهرامی گفت و این که آمنه به هیچ رو حاضر به گذشت از قصاص نیست و حتی حکم دادگاه ایرانی مبنی بر 12 سال زندان و پرداخت 140 هزار یورو را نیز قبول ندارد. ماها گفت که با آمنه صحبت کرده است و نتوانسته است او را به نادرستی این کار قانع کند. “ماها شاف” گفت که پس از گفتگو با آمنه حس نکرده که توانسته باشد تغییری در دیدگاه های آمنه ایجاد کند. ماها می گوید که هیچ گاه با پدر خود رابطه عاطفی نداشته است ولی به هیچ عنوان فکر قصاص را نمی تواند به ذهن خود راه دهد. ماها به صراحت گفت: “اگر من همان کاری را با پدر خود انجام دهم که او با من انجام داد، پس تفاوت من با او چیست؟

از دید شما کدام یک خوشبخت ترند؟ ماها با همسرش و سه کودکش یا آمنه بهرامی پس از چکاندن اسید در چشم مجید محدوی؟

من برای مخالفت خود با سنت بازمانده از دوران توحش قصاص نیازی نمی دیدم که نمونه ماها و کسان دیگر بیاورم تا آن بخش از ایرانی های ساده اندیش دور از مدنیت امروزی، شاید ذهنشان تکان بخورد. اما آن چه در این روزها در سایت ها دیدم مرا تشویق کرد که نمونه از کسی بیاورم که خود چون آمنه قربانی بوده است و حرف مرا می زند. شاید این کمی کمک کند تا ذهن کودکانه برخی کمی رشد کند. منشور جهانی حقوق بشر، انسان دوستی، دستاوردهای صدها سال روشنگری و سخنان اندیشمندان، جامعه شناسان، جرم شناسان و روانشناسان و … پیش کش!

اگر هنوز کافی نیست، نمونه های دیگری نیز می توان آورد تا اندیشه ساده شما قانع شود و دیگر نگویید: ” من می آیم بر سر خواهرت اسید می ریزم ببینم بعد چه می گویی …”

سخنی روشن با آمنه بهرامی

اکنون اجرای حکم قصاص که قرار بود روز شنبه گذشته خود به اجرا بگذاری، به تعویق افتاده است. هر کجای جهان که بودیم، صدای اعتراض ترا همان روز شنیدیم. رسانه های آلمانی نیز اعتراض ترا در گفتگو با بنگاه انتشاراتی mvg Verlag انعکاس دادند. نوشتند که اعتراض تو “خشم آگین” بوده است.

دو سال و نیم پیش بود، در روزهای پایانی دسامبر 2008 پس از کنجکاوی پیرامون آنچه که بر تو گذشته بود و دیدن برنامه ای در صدای آمریکا این نوشته را در این وبلاگ گذاشتم. سپس با شماری از دوستان وبلاگ نویس تلاش کردیم برای حمایت از تو و مقابله با دستور احمدی نژاد در باره قطع پرداخت هزینه های بیمارستان در بارسلون جنبشی در وبلاگستان پدید آوریم.

گمان نمی برم که این سخنان دیگر برایت تازگی داشته باشند. آنها را از دیگران نیز بسیار شنیده ای که بسیار بودند کسانی که پیش از من و دوستانم دست به کار شده بودند. به هر رو، در همان روزها نشانی خانه و شماره تلفن خانواده ات را تهیه کردیم و با کسانی که درگیر کارهایت بودند در اروپا و آمریکا گفتگو کردیم تا راهی موثر برای یاری بیابیم.

و در همان روزها بود که اصرار تو برای انتقام ، اجرای حکم قصاص و کور کردن آن جانی احمق و خودخواه در همه جا پیچید. ما در تلاش خود با دشواری روبرو شدیم چون همه می گفتند که حاضر به کمک هستند اما باید راهی یافته شود تا پولی که گرد می آید برای پرداخت دیه مجید موحدی خرج نشود. کسی حاضر نبود گامی بردارد تا حکمی وحشیانه از دوران حجر به اجرا درآید، آن هم در سده بیست و یکم. در کنار همه اینها نیز از کسانی که درگیر کارهایت در بارسلون بودند نیز شنیدیم که همراهان خانوادگیت به جای رسیدگی به تو ترجیح می دادند در بوتیک ها و کافه های بارسلون پرسه بزنند. درست یا نادرست، اینها همه انگیزه کسانی که می خواستند کاری انجام دهند را نابود کرد.

در پیرامون آنچه بر تو رفته است، بسیار نوشته شده است. من احساس خود را همان زمان نوشتم و نمی خواهم چیزی را تکرار کنم. دیگران نیز بهتر از من نوشته اند. من آن چه را می خواهم بگویم که دیگران شاید کمتر بیان داشته اند، هر چند که در میان نوشته ها به نظر می آید که من تنها نیستم و بسیاری این گونه می اندیشند.

بگذار داستانی برایت بگویم.

 زولینگن (Solingen) شهری است کوچک در آلمان، در 40 کبلومتری شمال شرق شهر کلن؛ از آن شهرهایی که در آنها چیزی توجهت را جلب نمی کند و زود رد می شوی و می روی. تنها چیزی که نام این شهر را در سالهای پیش به جاهای دیگر برده بود، کیفیت چاقویش بود که شهرت زنجان خودمان را دارد. گفتم تنها چیز، که البته تا سال 1993 تنها یک چیز بود. پس از آن این شهر کوچک شهرتی غم انگیز یافت.

در این شهر چون شهرهای دیگر آلمان شمار زیادی مهاجران کارگر ترک زندگی می کنندو در میان آنها دو خانواده ترک بودند که در دو خانه به هم چسبیده زندگی می کردند. در شب 29 ماه مه 1993 چهار جوان آلمانی از 16 تا 23 ساله که به گروهی نئونازی وابسته بودند، با نفرت از خارجی ها این دو خانه را به آتش کشیدند. در این آتش سوزی دو زن 18 و 27 ساله و سه دختر بچه 4، 9 و 12 ساله سوختند. 14 عضو دیگر خانواده که در این دو ساختمان بودند، به درجه های گوناگون دچار سوختگی و مسمومیت شدند.

خبر جهان را پر کرد و همگان یاد تاریخ فاشیسم آلمان افتادند. هر چه باشد، جهان نسبت به آلمان حساسیت عجیبی دارد، هر چند که پس از 60 سال این حساسیت بی مورد آید. اگر اتفاقی با زمینه نژادپرستی در فرانسه یا آمریکا و انگلیس رخ دهد، که هر روز هم رخ می دهد، کسی توجهش جلب نمی شود. اما اگر چنین چیزی در آلمان رخ دهد، همه جهان بر هم می ریزد و همه توجه افکار عمومی به سوی آلمان برمی گردد.

به هررو، پلیس آلمان هر چهار نفر را به سرعت شناسایی و دستگیر کرد.  مردم آلمان در تمام شهرها راهپیمایی های گسترده به راه انداختند و شمع در دست این جنایت را محکوم کردند. من آن سالها را خوب به یاد دارم و یک پارچگی، صراحت و صداقت جامعه آلمان در محکومیت این کار را نیز!

ده هزار پلیس آلمانی برای ایجاد آرامش به آن شهر کوچک فرستاده شدند و چند هزار جوان خشمگین ترک آن روزها با پلیس به زدوخورد می پرداختند. شبح فاشیسم و هیتلر دوباره در ذهن بسیاری زنده گشته بود و برخی نیز با کمال میل خود را قربانی وانمود می کردند و بر تشنج می افزودند.

در این میان زنی ساده به نام مولوده گنچ (Mevlüde Genç)، که اکنون 68 سال دارد، پا به میان می گذارد. مولوده گنچ مادربزرگ این خانواده قربانی است که سالم مانده است. پنج زن قربانی این جنایت کور، دختر، سه نوه و خواهرزاده او بودند. او در روستایی به نام مرچیمک در ترکیه در کناره دریای سیاه به دنیا آمده است و مدرک پنجم دبستان دارد. مدرکی که در آن آتش سوزی نیز سوخت.

در سوم ژوئن سال 1993 پنج تابوت بزرگ و کوچک در خیابان ساختمان سوخته نهاده شده اند. خیابان پر از دسته گل و پرچم های ترکیه و آلمان است. رییس جمهور آلمان، نخست وزیر ایالتی و بسیاری دیگر شرمسار در آنجا ایستاده اند و نمی دانند چه بگویند. در این میان مادربزرگ، مولوده گنچ به سوی میکروفون می رود، با دست غبار از چهره اش می روبد، روسری اش را صاف می کند و این سخنان را یر زبان می آورد: “هر گاه بچه های من شیرینی داشتند، به آنها می گفتم اینها را با دوستان آلمانی خود تقسیم کنید. همان جور که انگشتان یک دست یکسان نیستند، مردم یک ملت نیز نمی توانند یکسان همه خوب باشند و یا همه بد. مرگ فرزندان من باید گشایشی برای همه ما باشد که با هم دوست باشیم.” این سخنان غیر منتظره جامعه آلمان و ترکیه و هر انسان آزاده ای را تکان داد. این زن شجاع و وارسته در کنار تابوت فرزندانش ایستاده بود و این سخنان را گفت.

13 آوریل 1994 است. دادگاه آن چهار جوان نئونازی جنایتکار در شهر دوسلدورف برگزار می شود. خانواده گنچ در ردیف نخست دادگاه نشسته است. سپس آن چهار جانی (دو دانش آموز دبیرستانی و دو بیکار  زیر پوشش تامین اجتماعی) را می آورند. آنها به چهره مولوده گنچ می نگرند و لبخند می زنند. مادر یکی از آنها پسر گلش را در آغوش می گیرد. مولوده گنچ می گرید.

آنگاه که رییس دادگاه مولوده را به جایگاه فرا خواند، این سخنان جاری شد:

-          شما چند سال دارید؟

-          من یک جنازه زنده هستم.

-          شغل شما چیست؟

-          من از پسر نیمه سوخته ام پرستاری می کنم. من به پسرم که دیگر چهره ندارد می گویم که او زیباست و زمانی که می پرسد که چرا دو خواهرش به دیدار او در بیمارستان نمی آیند، می گویم که آنها به هلند رفته اند و سلام می رسانند.

مولوده گنچ فرزندانش را در روستای مرچیمک، در جایی در آناتولی ترکیه در پای تپه ای به خاک سپرده است. آن تپه جایی است که خود در کودکی از گوسفندانش مواظبت می کرد. اما مولوده هم چنان در شهر زولینگن زندگی می کند. او در هر جنبش دوستی میان مردم ترکیه و آلمان شرکت دارد و پس از آن آتش سوزی، درخواست گذرنامه آلمانی نیز کرد.

آن چهار نفر به 15 و 10 سال زندان محاکمه شدند که این روزها دیگر زندانشان پایان یافته و آنها دوباره آزاد شده اند.

مولوده گنچ بالاترین نشان افتخار آلمان را دریافت کرد و تلویزیون آلمان او را زن نمونه آلمان در سال 1994 خواند. مولوده در ترکیه نیز نشان های بی شمار دریافت داشته است. سلیمان دمیرل، رییس جمهور ترکیه او را به آنکارا دعوت کرد تا به او نشان افتخار بدهد. ما هر گاه که او را در برنامه ای در تلویزیون دیدیم، احساس کردیم که باید به احترام این زن بزرگ برپاخیزیم و دوستش بداریم.

من نمی دانم اکنون مولوده گنچ کجاست و چه می کند. اما این را میدانم که این نام برای من و بسیاری دیگر همواره احترام برانگیز است.

شهر زولینگن هر سال جایزه ای به نام مولوده گنچ به کسانی که برای آشتی و دوستی ملت ها گام بر می دارند، اهدا می کند.

اکنون تو آمنه بهرامی را شنیدم که هفته پیش برنامه ای منظم را اعلام کردی: روز شنبه حکم برگزار می شود. پس از آن به آلمان می روم و در یک برنامه تلویزیونی شرکت می کنم و در آنجا سرگذشت خود را می گویم. در مصاحبه با BBC با دقت تمام جرییات سناریویی را بیان داشتی که برایش سالها تمرین کرده ای: می خواهم خودم قطره های اسید را به چشمان مجید بریزم. به دکتر نیز گفته ام که اجازه دهد من اول تلاش کنم. اگر نشد آن وقت دکتر این کار را انجام دهد.

اصرار غریبی داری که خود اسید بر چشم مجید موحدی بریزی و لحظه به لحظه آن را تماشا کنی.  زمانی که مبهوت به این برنامه می نگریستم، سخنان کسی را می شنیدم که تنها انتقام در سر دارد. سالها برای انتقامی بی رحمانه انتظار کشیده است و اکنون با لذت تمام ثانیه شماری می کند. من صدای کسی را شنیدم که می تواند با آرامش تمام گام پیش بگذارد و چشمان کسی را با اسید بسوزاند و او را چون خود سازد. من صدای کسی را شنیدم که می تواند حتی جان کسی را بگیرد. خود به این پرسش پاسخ بده: اگر حکم قصاص مرگ مجید موحدی می بود، آیا می توانستی آن را اجرا کنی؟ اگر نه، چرا نه؟

هر چه می گذرد، من میان آمنه بهرامی و مجید موحدی تفاوت کمتری می بینم. آن سو دیوانه انسانی حقیر که با خودخواهی احمقانه اش با پاشیدن اسید بر چهره زیبای دختر جوانی زندگی را به نابودی می کشد و در این سو کسی که تمام نیرویش را با کمک قوه قضاییه حکومت جهل اسلامی و شریعت بر انتقام گذاشته است. هیچ کس، نه انسان های آزاده و نه حتی رییس قوه قضاییه وقت حکومت اسلامی که خود این حکم را بر اساس شریعت صادر کرده است، هر کدام با استدلال خود تاکنون نتوانسته اند نظر آمنه بهرامی را برگردانند. این چه خشمی می تواند باشد که انسان خود را به سطح همان مجید موحدی نزول دهد و از او نیز پست تر شود چرا که نه چون او در شرایطی بحرانی و از روی جنونی آنی دست به جنایت می زند، بلکه کاملا حساب شده، با آرامش و در برابر نگاه دیگران و در برابر دوربین های تلویزیونی و پس از آن هم بی قرار در انتظار شرکت در یک برنامه تلویزیونی در آلمان؟

نمی دانم در کدام برنامه تلویزیون آلمان قرار است شرکت کنی. اما گمان می بری با این کار می شود توجه جامعه ای را که خود از این چیزها در تاریخش بسیار داشته است، از آنها درس گرفته و اکنون راه تمدن و اجرای حقوق بشر را می رود، جلب کرد؟ تو گویی تمدن بشری تاکنون برای مقابله با جنایت هیچ دستاورد و راه حلی نیافته که اکنون آمنه بهرامی بیاید و در میان اروپا درس بدهد که” من این کار را انجام می دهم تا دیگر کسی جرات نکند بر کسی اسید بپاشد و عبرت دیگران بشود”؟ آیا تمدن بشر تاکنون بیکار نشسته بود و تجربه چند هزار سال را نداشت و نمی دانست که در کشورهایی که حکم اعدام و قصاص اسلامی و قطع دست و پا و درآوردن چشم و غیره دارند، آمار جنایت پایین تر از جاهای دیگر نیست که هیچ، در برخی جاها بالاتر است؟ همان آمار ایران را دیده ای؟ آمار اسیدپاشی در پاکستان را دیده ای؟ آمار جنایت و دزدی در عربستان سعودی را می شناسی؟ آمار قتل و جنایت در آمریکا، چین و ایران و جاهایی که مجازات اعدام دارند را می دانی و می خواهی به جهان یاد دهی که این کار را می کنی که برای دیگران درس عبرت شود؟ آیا واقعا هدفت این است که کسی دیگر این کار را نکند و یا هدفت تنها و تنها انتقام از مجید موحدی است که به بیان تو آن قدر کورذهن است که هنوز هم از کارش پشیمان نیست و درس عبرت برای دیگران تنها بهانه ای است؟

نام کتابی که در 250 صفحه به زبان آلمانی سرگذشت ترا بیان می کند، را گذاشته اند: “چشم در برابر چشم”. این بیان از تورات و انجیل می آید و مشابه همان قصاص اسلامی است. از دید یک اروپایی بنگریم: آنچه در این میان شاید نمی دانی این است که در اروپای امروز هیچ انسان متمدنی (چه یهودی، چه مسیحی یا بدون دین) برای این واژه “چشم در برابر چشم و دندان در برابر دندان” تره هم خرد نمی کند. کسی که در اینجا بیاید و از چنین حکمی دفاع کند، تنها یک انسان عقب مانده مملو از نفرت از یک کشور جهان سومی آخوند زده با نظامی وحشی می تواند باشد که چند دقیقه ای به گونه ای همزمان هم ترحم و هم نفرت تماشاگران را به خود جلب کند و برای کتابی به این نام تبلیغ کند؛ نامی که برای انسان اروپایی چه مذهبی و چه غیرمذهبی نماد جنگ صلیبی و جنایت مذهبی قرون وسطایی است. برای انسان اروپایی “چشم در برابر چشم و دندان در برابر دندان” در کنار نماد تورات و انجیلی خود بعدی اسلامی نیز می یابد و با نام زنی مملو از نفرت و انتقام از ایران گره می خورد. همین و بس! فردایش از هر کسی بپرسی، کسی یادش نخواهد بود که دیروز چه بود و آمنه بهرامی که بود.

می دانم که این سخنان من نه تنها ترا خوش نیاید، بلکه بسیاری دیگران را نیز. چون که رسم این است که همه برایت ابراز ترحم کنند و نه انتقاد از تو که همه زندگیت را در جوانی از دست داده ای. اما از دید من تو این سخنان را نیز باید بشنوی. ما نمی توانیم ساکت بنشینیم و این سخنان را نگوییم. ما نمی توانیم اجازه دهیم که آن فاجعه ای که  بر تو رفته است، ذهن ما را کور سازد و بر فاجعه ای دیگرسکوت برگزینیم.

در اینجا انتخاب با توست: مولوده گنچ ایرانی، یا انسانی ترحم برانگیز، سرشاز از حس انتقام و بی احساس و به زودی نفرت انگیز و سپس فراموش شده در گوشه ای! بیش از این سخنی نیست.

جنب و جوش در قفس طلایی میمون ها (عروسی سلطنتی در انگلیس)

هفته پیش از چهارشنبه به بعد با هر کسی  کار داشتی، در دسترس نبود. به ویژه همکاران انگلیسی. چه خبر است؟ عروسی سلطنتی است. روز جمعه را در انگلیس تعطیل رسمی اعلام کرده اند. می گویند که دو میلیارد نفر در جهان پای تلویزیون نشسته و مراسم ازدواج سلطنتی را پی گیری کرده اند. کانال های تلویزیونی در سراسر جهان برای کسب امتیاز پخش این مراسم جنگیده اند و چه پول ها که ردوبدل نشده است!

هر نیم ساعت نیز برنامه قطع می شود و تلویزیون به تبلیغ لوازم آرایش و زیبایی و این چیزها می پردازد. روشن است که تماشاگران را از کدام گروه جامعه فرض کرده اند.

من با سلطنت و هر آنچه در این ارتباط باشد، میانه ای ندارم. انسان در قرن بیست و یکم باید بیش از اندازه رعیت تشریف داشته باشد که هنوز این چیزها را ارزش بداند که کسی را از بیضه اشراف و ژن برتر پادشاهی رهبر خود بخواند که گویا از خود او همه چیز را بهتر می فهمد و با فرهنگ تر است و باید فرای حکومت و قانون و دمکراسی باشد و سمبل وحدت ملت! همین خاندان سلطنتی بریتانیا نماد والای بلاهت و حماقت در جامعه بریتانیا است. هر کس باور ندارد، مدتی در رسانه های آنجا دقیق شود و به روزنامه ها بپردازد. پیرامون این خانواده و آن قفس طلایی بزرگ به نام قصر باکینگهام تجارت و صنعت رسانه ای عظیمی وجود دارد که هر روز به تولید کالایی به نام خبر های سلطنتی می پردازد. اخبار نیز همواره پیرامون جزییات تهوع برانگیز زندگی خصوصی ساکنان باکینگهام هستند. که با که رابطه دارد یا ندارد، آخرین عکس فلان پرنسس با مایوی دو تکه در کجا بود، لباس پرنسس فلانی چگونه بود و کلاهش را چه کسی برایش طراحی کرده است، … پرنس چارلز با که رابطه برقرار کرده بود و دیانا کجا بود، پرنس ویلیام کدام اونیفورم را پوشیده بود و چرا …

به هنگام عقد، آخوند کلیسای آنگلیکن برابر سنت و قانون کلیسا باید از عروس خانم می پرسید که آیا تا آن لحظه گناهی که زناشویی را به خطر بیاندازد، مرتکب شده است یا نه. این پرسش شبیه همان معاینه پزشکی قانونی خودمان در ایران است. در آن لحظه داشتم به این فکر می کردم که عروس خانم در برابر دو میلیارد تماشاچی به چنین پرسش احمقانه ای چه پاسخی می تواند بدهد؛ پرسشی که پاسخش در خودش است.  پاسخ باید همواره منفی باشد. ولی کیست که آن را باور کند. ولی نه، قبول نیست! در سیرک باکینگهام با دو میلیارد رعیت تماشاچی باید همه چیز بر اساس آداب و پروتکل سلطنتی باشد. البت عروس خانم که خود نیز رعیت زاده است، هیچ گونه پاسخی نداد. و چه گستاخی! ساکنان قفس طلایی باکینگهام دوران سختی را می گذرانند. رعیت زاده ها پایشان به آنجا باز شده است. آن از پرنسس دیانا، شاهزاده خانم رعیت زاده قلب ها که نزدیک بود پای یک عرب زاده به نام “دودی الفایت” را به باکینگهام باز کند و این هم از پسرش ویلیام! مردم دیگر قدر اشرافیت و اصالت سلطنتی را نمی دانند. همه ارزش ها از میان دارد می رود. البته خاندان سلطنتی حتی جرئت هنری هشتم را نیز ندارند که برای آن که بتواند زنش را طلاق دهد و با زن دیگری برود، از کلیسای کاتولیک برید و دین جدیدی به نام کلیسای آنگلیکن برای کشور درست کرد که در آن طلاق آزاد باشد. مردم نیز مجبور شدند که این دین جدید را بپذیرند. کاش وارثان سلطنت و نماد وحدت بریتانیا کمی سنت شکنی را از هنری هشتم می گرفتند!

اکنون ساکنان قصر طلایی باکینگهام در قفس خود به مفت خوری نشسته اند. کار نمی کنند و از مالیات مردم زندگی می کنند. البته تنها کاری که در برابر دریافت پول از مردم انجام می دهند همین است که در آن قفس بنشینند و برای تماشاگران مالیات دهنده و ورودی دهنده نمایش بدهند و خوراک برای رسانه های رنگی و زرد بلوار تولید کنند.

مردم بریتانیا جالب هستند. از جمله چیزهایی که در میان ویژگی های فرهنگی شان دوست دارم، طنز به قول خودشان “سیاه” آنهاست. انگلیسی ها از جمله معدود ملت هایی هستند که خودشان در باره خود جوک و طنز می سازند و بیان می کنند و می خندند. نخستین باری که واژه “جزیره میمون ها” را شنیدم، از یک انگلیسی بود و پس از آن نیز بارها و بارها از آنها این نام را شنیدم. قابل توجه آلمانی ها و ایرانی ها! آلمانی ها با آن اعتماد به نفس ملی پایین و ایرانی هایی که “اند” اعتماد به نفس ملی هستند و با تلسکوپ در کمین نشسته اند که مبادا کسی در جایی خلیج عربی زمزمه کند و یا از گذشته پرافتخار ایران زمین بد بگوید تا دمارش را درآورند و بمب افکن های فیس بوک را بسیج کنند و گوگل را انگولک. البته آنجا که نیمی از دریای مازندران را دیگران خوردند و سهم ایران از ۵۰٪ شد گویا ۱۳٪ صدایی از اهالی فیس بوک نشین و خلیج همیشه فارس آریایی در نیامد که نیامد. گمان کنم آب خلیج فارس آبی تر از دریای مازندران است.

پی نوشت (یکشنبه ۱۵ مه ۲۰۱۱)

دیشب با دو همکار انگلیسی و یک آمریکایی در یک رستوران هندی در محله چلسی در لندن نشسته بودیم. در میان منوی غذا کارتی مجلل و با حاشیه زیبا گذاشته بودند که رویش چیزی به این مفهوم نوشته شده بود که: به مناسبت ازدواج سلطنتی این رستوران افتخار دارد که منوی ویژه ازدواج سلطنتی تهیه کرده و در اختیار میهمانان گرامی بگذارد.

نیل همکار انگلیسی با تمسخر می گوید: ذهن بازاریابی را می بینید؟ هر کسی یک دکان باز کرده تا سودی ببرد. شیطنتم گل می کند ومی گویم: وقتی صاحب این رستوران با پرداخت مالیات هزینه ساکنان (نزدبک بود بگویم مفت خور ولی نگفتم) باکینگهام را می دهد در واقع آنها هم باید یک کاری انجام دهند که او هم خرجش را در بیاورد. چرا که نه؟ (در همین لحظه یادم آمد که جایی در شرق تهران نیز یک چلوکبابی دیده بودم به نام رسول اکرم!)

از کنستانتین آمریکایی می پرسم: تو درک می کنی این کارها را؟ می گوید: فعلا که همه دنیا را سرگرم کرده اند. او که جد و آبادش یونانی-رومانیایی است و تاریخ را خوب می داند می گوید: شما که سنت سلطنت بیشتری داشتید و تو باید این چیزها را بهتر از ما درک کنی. می گویم: درست است که ایرانی ها تاکنون تنها سلطنت داشته اند و این چیزی که الان وجود دارد هم یک جور سلطنت است البته از نوع مفلوک و عقب افتاده و با یک ملا به جای پادشاه. هر چند که اسمش جمهوری است. اما ما با تمام اینها تجربه این را در این سی سال گذرانده ایم که سلطنت نمی تواند راه حل باشد (هر چند که خیلی ها با مقایسه امروز با دوران شاه معتقد هستند که آن زمان بهتر از حالا بود). می گوید: مگر بهتر نبود؟ می گویم: اگر مقایسه میان این دو باشد بله بهتر بود. اما مگر قرار است مردم ایران اگر حق انتخاب داشته باشند تنها اجازه انتخاب میان این دو را داشته باشند؟ یادمان هم نرود که چیزهایی هم آن زمان وجود داشت که مردم را ناراضی ساخته بود از جمله نبود آزادی سیاسی. غرب و آمریکایی ها هم به جای فشار برای ایجاد دمکراسی در ایران هم همان گونه از شاه حمایت می کردند که تا همین چند هفته پیش از حسنی مبلرک. بخش روشنفکری جامعه ایران هم در آن سالها از این چیزها خوشش نمی آمد. حال هم بخشی از ایرانیان گویا راه حل دیگری به ذهنشان نمی رسد و با این مقایسه ها آرزو دارند که چرخ تاریخ به عقب برگردد. نمی شود!

جیسون که جوان تر از همه است می گوید این چند هفته نمی دانستیم از کدام سو فرار کنیم. تلویزیون و رادیو و روزنامه ها تنها از ازدواج سلطنتی می گفتند و چیزی نماند که ما ندانیم.

نیل توضیح می دهد که: ما انگلیسی ها مردمانی هستیم که این چیزها را زیاد جدی نمی گیریم و بخش زیادی از جوک هایی که می سازیم در باره خانواده سلطنتی لست. اگر اینها نباشند بااین همه جوک چکار کنیم؟

حرف حساب!

ترور رهبر ترور (پیرامون ترور بن لادن از سوی برک اوباما)

همه چیز سریع روی داد. دو بالگرد آمریکایی در محل اقامت اسامه بن لادن در پاکستان، در 200 متری دانشکده افسری ارتش پاکستان فرود آمدند. سپس تیراندازی رخ داد و یک بالگرد از آنجا برخاست و رفت و آن یکی نابود شد.

سپس در اخبار آمد که: آمریکا به دستور برک اوباما بن لادن را کشته است و جنازه اش را جایی در دریا غرق کرده است. در تلویزیون برک اوباما را دیدیم که با مشاورانش لحظه به لحظه عملیات را دنبال می کند. به گفته خودش نیز دستور این عملیات را داده بود. پس از آن گروهی از مردم واشنگتن در برابر کاخ سفید و کنگره گرد آمدند و به شادمانی پرداختند. برک اوباما به محل برج های تخریب شده مرکز تجارت جهانی در نیویورک رفت و دسته گلی در آنجا نهاد. همه به هم تبریک گفتند و شادی کردند. در آلمان نیز وزیر خارجه بی هویت آلمان، جناب وستروله  که در هر فرصتی نیازی عجیب به ابراز وجود دارد، از مرگ بن لادن ابراز رضایت کرد و خانم مرکل صدراعظم نیز گفت که از کشته شدن بن لادن خوشحال است.

یاد سپتامبر 2001 افتادم که تلویزیون پای کوبی و شادمانی برخی مردم عرب را در خیابان های فلسطین، مصر و چند جای دیگر نشان می داد. برخی هم در دلشان خوشحال بودند و از این که کسی در قلب آمریکا آن دو نماد اقتصاد و سیاست آمریکا را با روشی جدید نابود کرده است، دلشان خنک شده بود. اکنون نیز دل برخی دیگر خنک شده است که با روش جدید دیگری بن لادن را نابود کرده اند. در حالی که خودشان می گویند که از چهار سال پیش از محل مخفی او آگاهی داشته اند و هر زمان که می خواستند، می توانستند به او دسترسی داشته باشند.

خانم ها و آقایان رهبران سیاسی جهان از برک اوباما نمی پرسند که کدام دادگاه مدنی حکم کشتن بن لادن را صادر کرده بود و او با کدام اجازه دست به ترور بن لادن زد؟ دمکراسی، حقوق بشر، قانون و تمام آن چه که انسان های آزادی خواه جهان برای تحقق آنها با حکومت های آدمخوار و بنیادگراهایی چون بن لادن مبارزه می کنند، گر الان به کار نیایند، کی باید به کار آیند؟ آمریکایی ها (دولت و بخش بزرگی از مردم) کی می خواهند نشان دهند که آن ارزش هایی که دنیای آزاد و به ویژه غرب به آنها می بالد، قابل مصالحه و معامله نیستند که آنها هر زمان که دلشان بخواهد به آنها پای بند شوند و هر گاه به سود منافع ملی شان نبود، انها را زیر پا نهند؟ مگر پس از جنگ جهانی دوم دادگاه جنایتکاران نازی در نورنبرگ تشکیل نشد و آنها در آنجا محکوم نشدند؟ مگر صدام حسین در دادگاه علنی محاکمه و محکوم نشد؟ مگر میلوسویچ در برابر دادگاه لاهه قرار نگرفت؟ چرا بن لادن حق این را نیافت که در یک دادگاه علنی در آمریکا محاکمه شود، وکیل داشته باشد و از خود دفاع کند؟ کدام ارزش تمدن اجازه می دهد که به کسی که اکنون کم کم آشکار می شود که مسلح نبوده است، تیر اندازی شود؟ چه  کسی با کدام منافع مخالف این بود که اسامه بن لادن در دادگاهی محاکمه شود، وکیل داشته باشد و سخنانش را همگان بشنوند؟

یاد فیلم های ابلهانه وسترن می افتم که آدم خوب کلاه سفید داشت و  آدم بد کلاه سیاه تا تماشاگر کارش آسان باشد. حال آدم خوبه فیلم وسترن، جناب برک اوباما پیروز شده است و فیلم 11 سپتامبر پایان خوش هالیوودی را یافته است.

اما در این میان انسان های متمدن و آنهایی که پای بند جدی حقوق بشر و قانون هستند، به ویژه در اروپا، همان جایی که آمریکا به گونه ای توهین آمیز “قاره کهنه” اش می خواند، کمی قاطی کرده اند. این روزها در تلویزیون هر روز طنز ظریفی را می شنوی از این گونه: “برک اوساما (بیان انگیسی اسامه) ببخشید اوباما …” و یا “اوباما بن لادن … ببخشید اوساما بی لادن …” حق داریم در این که مانده ایم که کدام یک کدام است.

خانم مرکل این روزها باید خوشحالی خود را برای شنوندگان متمدن که از او پرسش های نامطبوع می پرسند، توضیح دهد.

باید دید در آینده چه چیزهایی فاش می شود

کور رنگی عطاالله مهاجرانی

آقای مهاجرانی پدیده جالبی است. زمانی وزیر ارشاد بود و کارهایی می کرد و حرفهایی می زد که در سرزمین اسلامی خیلی ها را خوش می آمد و ما نیز گمان می بردیم که علی آباد هم دهی است و آقای مهاجرانی هم کسی. هفته ای یک بار به کتاب فروشی مرغ آمین می رفت و کتاب می خرید. البته این را مدیر آنجا می گفت. همان کتاب فروشی که سربازان گمنام امام زمان به آتشش کشیدند. گروهی می گفتند که چون نخستین کتاب فروشی بود که 24 ساعته باز بود و گروهی دیگر انتشار کتاب “خدایان دوشنبه ها می خندند” را در آنجا دلیل این کار می دانستند.

این ژست های روشنفکری متاسفانه برای فریب دادن مردم بسیار هم کارساز است. همان هایی که خود این نظام را ساخته اند، یکهو می شوند اصلاح طلب و بندبازی را با همان شیوه ها روی بندی دیگر ادامه می دهند. این مهاجرانی، آن یکی رحیم مشایی، آن سوتر محسن رضایی و یا قالیباف! این طرف هم عبدالکریم سروش را داریم و اشکوری که اسلام خوب را به ما می فروشند.

به هررو، آقای مهاجرانی نیز چهره یک آدم روشنفکر را گرفته بود که: ” من از اینها نیستم.” سپس استیضاح شد و سرانجام از کشور بیرون زد. در کنار داستان زنی صیغه ای و گویا شانه خالی کردن های جناب مهاجرانی از تعهداتی نیز بود که روشن نشد جریان چه بوده است و چه ربطی به ما داشته است که اینها را بشنویم. شاید هم همراهان دیروز خواسته بودند ضرب شستی به او نشان دهند که اخلاق اسلامی و مروت همین است. ماکیاولی سلام می رساند.

سرانجام مهاجرانی از کشور خارج شد و به انگلیس آمد. همه این حضراتی که عربده “نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی” می کشیدند را که ول می کنی، به غرب می آیند و به ویژه به انگلیس علاقه غریبی دارند. حساب بانکی و فک و فامیلشان نیز در غرب هستند. یکی گفت  این آقا آمده درس بخواند. گفتیم این آقا هم چون بسیار سران حکومتی دکتر است و اینها چون همه چیز را می دانند، دیگر نیاز به دانشگاه و اندیشه ندارند. اینها همه چیز را می دانند و همیشه هم حق با اینهاست. دیگر تحصیل در انگلیس به چه دردش می خورد؟

البته این احتمال را نیز باز گذاشتم که شاید این جماعت که سی سال است کشور را ارث بابایشان می دانند، از دیوار سفارت بالا رفتند، دانشگاه را بستند و آبرویمان را در جهان چند برابر کردند و مارا سرافراز، حالا با خروج از کشور تازه فهمیده اند که دنیا همه اش “ عمن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء ” و یا به قول ایرانی ها “ عمن يجيب… و یک شکستو” نیست. گفتم حالا مهاجرانی هم چون گنجی و چند تای دیگر که از کشور آمده اند بیرون، تازه فهمیده اند که دانش و علم و فرهنگ و روشنفکری آنی نیست که اینها خیال می کرده اند و زندگی جای دیگری است و خرد و اندیشه جای دیگر از آنجایی که آنها گمان می برده اند. برای همین سکوت درازمدت آقایان را با حسن نیت به این حساب گذاشته بودم که اینها در محیط آزاد اروپا دارند درس می خوانند، چیز یاد می گیرند و سکوتشان از خجالت چرندگویی های گذشته است.

حالا آقای مهاجرانی پس از زمانی دراز سخنرانی فرمودند و رشته های مرا در حسن نیت خود پنبه! و یک بار دیگر روشن شد که این جماعت درس پذیر نیستند. مهاجرانی گفته است: “خود من که از آغاز انقلاب در مجلس بودم و در دولت بودم و آیت الله خامنه ای را می شناسم به عنوان منتقد ایشان اقرار می کنم که یک نقطه‌ی خاکستری حتی نه تاریک در زندگی اقتصادی ایشان و خاندانشان نمی شود پیدا کرد.

عجب! البته دروغ گویی در زندگی آقایان چیز عجیبی نیست. تقیه راهش را به آنان یاد داده است. سفسطه نیز یکی دیگر از مهارت های آخوندی است و با این ترکیب دیگر هیچ کس حریف آنها نمی شود، نه آن یک و نیم میلیون دلاری که به نام مجتبی خامنه ای بود و دولت انگلیس ضبط کرد، دلیل است، نه خانه های ونزوئلا یا قمارخانه مجتبی خامنه ای در آفریقای جنوبی، نه درصد گیری از دقیقه های تلفن در ایرانسل و از فروش ب.ام.و و یا درصد گیری از هر کار بزرگ اقتصادی دیگر در کشور، نه کاخهای یازده گانه سید علی خامنه ای، 12 هزار مفت خور دفتر ایشان، و و و. هیچ کدام وجود ندارند و اینها همه ساخته و پرداخته ضدانقلاب و دشمنان است؛ به ویژه آن دشمن  امپریالیست پیر که نامش انگلیس است و همیشه اینها را نیز به خود راه می دهد. علیرضا نوری زاده می گوید: من یک کتاب قطور با مدرک تنها در باره فساد اقتصادی مجتبی خامنه ای نوشته ام و حالا مهاجرانی اینها را می گوید.

کوررنگی بد دردی است آقای مهاجرانی! این سخنان شما مصرفش برای داخل کشور است، برای خامنه ای و شریعتمداری بازجو. اینجا در دنیای آزاد این حنای شماست که هیچ رنگی ندارد. خاکستری آقای خامنه ای خیلی هم تیره است و کوررنگی شما نیز قابل علاج نیست.

کسی که خود را به خواب زده است را نمی توان بیدار کرد.

زلزله ژاپن و برداشت ما بینندگان از واقعیت

از دیروز که خبر زلزله و سونامی پی آمد آن در ژاپن رسید، ما را در برابر تلویزیون میخکوب ساخته است. ژاپن جایی است که به قولی برابر استانداردهای بسیاری از کشورهای دیگر، در اساس قابل سکونت نیست، جایی است با زلزله های بی شمار، آتش فشان، توفان های دریایی و سرزمین بدون هیچ گونه منبع انرژی و یا ذخیره های زیرزمینی. با تمام اینها سومین اقتصاد بزرگ جهان است، در درجه بالایی صنعتی است و هر چه در توان بشر بوده است را برای رویارویی با این بلاهای طبیعی انجام داده است. با تمام اینها، زلزله 8/9  ریشتری و موج آب 10 متری تمام زیرساخت های ژاپن را در ساحل شرقی چون مشتی اسباب بازی برهم ریخته است؛ یک قطار مسافربری را به گوشه پرتاب کرده است و ماشینی را بر شیروانی خانه ای سوار! فاجعه ای فراتر ار تصور انسان.

* * *

امشب تلویزیون در کانال های مختلف چند فیلم سینمایی داشت که البته بیشتر آمریکایی و تکراری بودند. یکی مثلا زلزله در لوس آنجلس بود و آتش فشانی که زیر شهر فعال شده است، آن یکی خطر جنگ جهانی سوم و درگیری میان آمریکا و روسیه است، در جای دیگر فیلمی بود که شهاب سنگی به سوی زمین در راه بود و یک گروه آمریکایی قرار بود جهان را نجات دهد.

از زمانی که کامپیوترهای نیرومند و نرم افزارهای خوب برای شبیه سازی نیز در اختیار هالیوود و بالی وود و چون اینها قرار گرفته است، نیز توان استودیوها برای شبیه سازی نزدیک به واقعیت سناریوهای سینمایی بسیار بالاتر رفته است و می توانند صحنه های بسیار پیچیده را بسیار نزدیک به واقعیت شبیه سازی کنند.

همه اینها یک جنبه دیگر نیز دارد: از بس از این صحنه های فاجعه در فیلم های سینمایی دیده ایم، حساسیت ما برای دیدن صحنه های واقعی و درک آنها بسیار پایین آمده است. به گونه ای است که شاید برخی صحنه های سونامی ژاپن و یا انفجار بخشی از نیروگاه هسته ای فوکوشیما را در سطح یک فیلم سینمایی ارزان درجه چهار بدانند. فیلم های هالیوودی این صحنه ها را ده برابر بهتر برایت شبیه سازی می کنند. شاید در همین لحظه ها که اینها را می نویسم، و نگران پوسته فولادی نیروگاه هسته ای فوکوشیما هستم، کسی دارد با بازبینی چند باره گزارش ها، فیلم نامه ای را در همین زمینه می نویسد تا هالیوود یکی دو سال دیگر همین صحنه ها را با کیفیت بسیار بهتر و بدون خطا به ما نشان دهد. کمی صبر!

این است روزگار ما مصرف کنندگان بدون انتقاد و تماشاگران گرامی!