موومان پنجم آن سمفونی

دلتنگ در شهر محبوبم برلین به کتاب فروشی رفتم تا ساعتی او را ببینم. همیشه این کار را می کردم. 18 سال دوستی این گونه تداوم یافته بود. فراز و نشیب ها گذرانده بودیم. کتاب فروشی بسته بود. به شماره اش زنگ می زنم. برمی دارد.

می پرسم: کجایی؟

می گوید: دارم جمع و جور می کنم برای سفر به کانادا و واشنگتن. تو چطوری؟ زن نگرفتی؟

پتکی بر سرم می خورد و پایم سست می شود. از آن لحظه ها است که کم می آورم. می گویم: تو چرا این حرفو می زنی؟

او کم نمی آورد: هیچی فکر کردم شاید زن گرفته باشی.

* * *

سمفونی مردگان در گوشم می پیچد، این بار بدون آفریدگارش. سورملینا نیز مظلوم و تنها ماند چون فرشته من، چون پروانه بال شکسته من.

4 پاسخ

  1. دلم براش تنگ شده. دوست دارم یه‌بار در موردش مفصل حرف بزنیم، وقتی هم رو دوباره دیدیم. اگه حرف نزنیم همین‌جور می‌مونه رو دلم.

  2. خداوند بیامرزدشان

  3. چند وقتی ست ازتون بیخبریم.
    خوبید؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: