دلتنگی در زادروز فرناز

Farnaz in London

لندن، فوریه 2012، سالن غذاخوری شهرداری

197610_4415255378058_1098831041_n

پروانه و شادی بیکران

Farnaz, DK

غروبی در شمال دانمارک

چقدر این صفحه فیس بوک غم انگیز شده است؛ صفحه ای که همیشه شادی می پراکند. فرشته مهربانی که در اینجا می زیست زیبایی های زندگی را دست چین می کرد و ما را شاد، با شیطنت بچه ها و گربه ها، … شادی می پراکند اما خودش شاد نبود. غم داشت، غمی پنهان پشت ماسک. عاشق ماسک بود تا دیگران شاد باشند. عاشق رنگ بود و پروانه. پروانه ها را دوست داشت چون خودش یکی از آنها بود. پاییز را دوست داشت. به خاطر رنگهایش یا شاید هم به خاطر نزدیکی زمستان و سرما … 302568_4415253178003_2042518229_n

چقدر این خانه تاریک و سرد شده است. خانه ای که پر از عشق بود و شادی. اکنون به خانه که می آیی باید در تاریکی به دنبال کورسویی بگردی تا سقوط نکنی و من کماکان صدایت می کنم: «گل گلک؟ کجایی؟» و صدایت از جایی می آمد: «اینجایم!» دیگر برای چه کسی صبحانه آماده کنم و سپس سرم به کاری گرم شود و ناگهان صدای کسی بیاید: «یکی بیاد منو بیدار کنه!» و من عاشق این بودم که قبل از آن بیایم و با موهایت بازی کنم تا بیدار شوی و هر بار از نو احساس خوشبختی کنم که چنین فرشته ای در کنار من زندگی می کند و من برای هر روز و ساعت سپاس گذارم.

IMG_0065[1]

گرم نقاشی محبوبش در دیوار اتاق و هیچ گاه متوجه نشد که از او عکس گرفتم.

DSC_3854

چه می شود گفت در وصف این نگاه؟

اکنون نقاشی بته جقه بر دیوار تنها مانده است. خانه را از نو چیده ام. زیر نقاشی ات برگهای خوشرنگ پاییزی و چند شمع جای گرفته اند. تو به درون قاب های عکس رفته ای و به این همه می نگری. خانم گربه من دیگر جواب نمی دهد و من کماکان دوست دارم صدایش کنم.

چقدر هامبورگ غم انگیز شده است. دریاچه آلستر، پاساژ اروپا، کافه ایتالیایی که تو همیشه در آن «تیرامیزو» سفارش می  دادی و چون خودت استاد تیرامیزو بودی، آنجا را قبول داشتی. «هامبورگر مایله» پاتوق تو بود. تو دوست داشتی در آنجا بپلکی و من چقدر دوست داشتم سربه سرت بگذارم که آیا جای اجناس در این یا آن فروشگاه تغییر کرده است یا نه، چون تو دوست داشتی فروشگاه های خاصی را همیشه بگردی. از مد، تجمل و پز بیزار بودی، ولی همیشه خوش سلیقه، آراسته و زیبا! اکنون کمد لباست را باز می کنم و بر تنهایی آن لباسهای زیبا افسوس می خورم.

کشتی عظیم «آیدا» هر چندی به بندر می آید و می رود و تو نیستی. قرار بود با این کشتی به شمال اروپا برویم.

امروز زادروز توست. تو عاشق لندن بودی و نورمن فاستر. سال پیش در زادروزت ترا برای نخستین بار به لندن بردم. یادم هست که دو سال پیش ما را از مرز جبل الطارق به اسپانیا برگرداندند چون ویزای انگلیس لازم بود. به تو برخورده بود و عصبانی بودی. این بار در لندن مامور مرزی در فرودگاه نگاهی سرسری به کارت شناساییت انداخت و گفت: بفرمایید! و من شادی را در چشمان زیبایت دیدم. اکنون این کارت ماههاست روی میزمن است. توی کیف تو باید می بود.

در نهارخوری شهرداری تازه ساخت لندن غذا خوردیم و با «لندن آی»، چرخ فلک عظیم، شهر را از بالا تماشا کردیم. ساختمان نورمن فاستر را به من نشان دادی و من چون همیشه حیران که چگونه آثار معماری بسیار شهرها را می شناسی بدون این که به آنجا رفته باشی.

چندی پیش که به لندن رفتم دیدم که سال گذشته چگونه با یک بار جای پایت را در این شهر گذاشته ای و اکنون لندن نیز غم می پراکند؛ هاید پارک، خیابان آکسفورد، موزه ملی، استودیوی بی بی سی.

از امسال به بعد دیگر در زادروزت در کنارت نیستم. سال 2008 که در برهوت عربستان سعودی بودم، در زادروزت نبودم. برایت دسته گلی در تهران فرستادم. تنها خود را با این راضی کردم که از دوری و دلتنگی در وبلاگ بنویسم. در آن روزها بود که یک لحظه تصور کردم که نبودنت چه دردی می تواند باشد و اکنون این درد همه جا را گرفته است.

IMG_0532[1]

امروز، فرشته بر قاب دیوار

در آن روز جمعه لعنتی چگونه تمام روز باز با ماسکت بر چهره بودی و من نگران وضع جسمت. دندان پزشکی، بیمه، قدم زدن در کنار دریاچه … «رنگ خردلی امسال مد شده. بریم ببینیم برای تو پیراهن خردلی هست؟» تو می خواستی پیراهن خردلی 10 ساله فرسوده مرا جایگزین کنی که آن را بسیار دوست داشتی و از این که دارد دیگر می پوسد، دلخور بودی. رفتیم و چیزی نیافتیم. در راه خانه چون همیشه از کنار ساختمان سازمان خیریه «پلان انترنشنال» رد شدیم. برای نخستین بار در این سالها تو اصرار کردی که به آنجا برویم و از وضعیت دخترخوانده مان در کلمبیا بپرسیم. رفتیم و همان چیزهایی را شنیدیم که قبلش هم می دانستیم.

«بریم خرید؟ تو چیزی برای خوردن نداری.» و من روز بعد فهمیدم که تو چرا این جمله را مفرد صرف کرده بودی.

یکشنبه قبلش که دوستانمان را به آش رشته دعوت کرده بودی. سردت بود و خسته. فشار خون پایینت هر دومان را رنج می داد. من آشفته بودم که چکار کنم که سر حال بیایی. حوصله هیچ چیزی را نداشتی و هر راه حلی که می دادم را رد می کردی. ناگهان به من پیشنهاد کردی که قابلمه آش را بردارم و به خانه دوستانمان بروم و تو در خانه بمانی و استراحت کنی. پیشنهاد عجیبی بود که من نپذیرفتم. چرا می خواستی من بروم؟ مگر می شد تنهایت بگذارم و با دیگران به آش رشته بپردازم؟ دوستان خوبمان آمدند، خوش گذشت و تو دوباره سرحال شدی. یا من خیال کردم که سر حال شده ای.

IMG_4612

واپسین اثر، واپسین جمله

IMG_4615

حسادت بر این درخت

و در آن روز جمعه تو نه صبحانه خوردی و نه نهار. دلیلش را 24 ساعت بعد فهمیدم. تو خسته بودی، خسته!

کامپیوترت به من گفت که تو خیلی وقت بود که خسته شده بودی و در اینترنت به دنبال راه چاره می گشتی.  در آخرین لحظه ها، در غروب آن جمعه لعنتی در یوتیوب به دنبال ویدئوهای من گشته بودی و آنها را نگاه کرده بودی. و من بی خبر از همه جا داشتم در دانشگاه به یک سخنرانی گوش می دادم و خیال می کردم که تو خوابیده ای و تا زمانی که برگردم، حالت خوب شده است. و من برگشتم و سپس همه چیز شتاب گرفت … آمبولانس از بیمارستان ارتش در نزدیکی خانه، ماساژ قلبی، CCU و … و همه اینها نتوانستند ترا از تصمیمت منصرف کنند. نتوانستند … و ساعت 02:30 در 13 اکتبر بود که تو رفتی و ما تنها و محروم در سرما ماندیم. ای کاش …

هفته پیش خانم دندانپزشک تو که اکنون دندانپزشک من شده است، برای پر کردن انتظار سرنگ بیهوشی از من پرسید: دوست داشتید که مثلا 20 سال زمان را به عقب برگردانید؟ گفتم: نه، از زندگیم تا کنون کمابیش رضایت دارم. اما کاش می شد زمان را چهار ماه به عقب برگردانم. تنها چهار ماه! همین برای من کافی است. و خانم دندانپزشک دیگر چیزی نپرسید.

* * *

اکنون فرشته ای که مرده است باز نیز ما را پند می دهد در آخرین جمله ای که بر جای گذاشت: «چهرمو با لبخند به یاد بیارین. همونطور که همیشه بودم.»

چهره خندان برای همیشه در این قاب عکس مانده، نقاشی اش بر دیوار و آخرین جمله اش بر سنگ مزارش نقش بسته و فرناز عزیزم برای همیشه 41 ساله و زیبا مانده است.

و ترانه ای که یکی از دوستانش برایش گذاشته است:

7 پاسخ

  1. چطور میشه یه زن همچین جفتی داشته باشه که بعد از این همه سال اینطور نگاه تحسین بر انگیزی بهش داشته باشه و اونوقت نتونه سختی های دنیا رو تاب بیاره.. آخه مگه غیر اینه که ما زنها اگه معشوق باشیم و عشقی تو قلبمون داشته باشیم میتونیم دنیا رو زیر و رو کنیم….

    • ای کاش پاسخی بود، ای کاش راهی بود …

  2. 😦

  3. هربارکه پستی در مورد فرناز میخونم انگار یه چیز سنگینی رو قلبم میشینه و یه بغض سنگینتر توی گلوم.و بارها اشکهامو نمیتونم کنترل کنم.باورنکردنیه که چنین زن فوقالعاده ای دیگه تو این دنیا نیست.آرزوی صبر و ارامش دارم برای شما.و دوست دارم بدونم بیماریشون چی بوده که خسته شدن دیگه؟

    • چه می توان گفت از این همه؟

  4. عمیقا متاسفم :((((
    زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
    زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
    رود دنیا جاریست
    زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
    وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
    زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
    لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
    قدر این خاطره را دریابیم – سهراب سپهری

  5. آه… بعد این همه مدت آپدیت‌ت را دیدم و شتابان سر زدم به خانه‌اَت به یاد قدیم‌ها ولی…😦
    واقعا چیزی برای گفتن ندارم نویدارِ عزیز.

    از کسی نمی‌پرسند چه هنگام می‌تواند خدانگهدار بگوید…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: