کنسرت یادبود کلود دبوسی

آماندا و من تنها کسانی هستیم که مرتب از برنامه های هنری که مدرسه معرفی می کند، استفاده می کنیم. دیگران پراکنده می آیند. دیشب به کنسرواتوار ملی نیس رفتیم که «هفته کلود دبوسی» برگزار کرده بود. من کلا با موسیقی آخر قرن نوزدهم و ابتدای قرن بیستم میانه ندارم و نمی توانم با کسانی چون راول، استراوینسکی، شونبرگ یا دبوسی ارتباط برقرار کنم. با این وجود می روم. دو کنسرت برای پیانو و ویولن و برای پیانو و ویولنسل و چند اثر کوچک دیگر از راول و استراوینسکی نیز اجرا می کنند. بد نیود ولی مشکل من کماکان برجا بود. به آماندا می گویم که من این موسیقی را نمی فهمم. آماندا می گوید که خودش پیانو می زند و عاشق کارهای دبوسی. آدم جالبی است و همیشه چیزی دارد که آدم را غافلگیر کند. دکترایش را از دانشگاه «ییل» در نوروساینس در آمریکا گرفته. می گوید در دبیرستان با پدرش با هم موتور یک تراکتور سال 1930 را پیاده کرده و دوباره سوار کرده اند. دختری است خجالتی و یک کاتولیک بسیار معتقد. اعتقاد مذهبی آن هم از نوع کلیسای کاتولیک و دکترا از ییل چگونه با هم جور می آیند، برایم سوال است. چند ماه در آلمان در «انستیتوی ماکس پلانک» پژوهش کرده و اکنون دارد فرانسه یاد می گیرد تا بتواند در یک مرکز پژوهشی در پاریس کار کند. می گوید مغز انسان 300 میلیارد نورون دارد که هر کدام کار خودشان را می کنند و چیز زیادی از آنها نمی دانیم. من به این فکر می کنم که تاکنون چند میلیون ترانزیستور را توانسته ایم در یک تراشه جای دهیم. تازه به 5 میلیارد رسیده ایم.

دوست عزیزم نادر مشایخی چند سال پیش به من گفته بود که آینده موسیقی «جان کیج» است. این را برای آماندا تعریف می کنم. می گوید اگر اینگونه باشد من در دوران دبوسی جا مانده ام. می گویم من همان زمانی که نادر این حرف را زد، از خودم ناامید شدم. رفتم و برخی کارهای جان کیج را گوش دادم ولی هیچ کدام به آخر نرسید. البته موسیقی مینیمال از نوع فیلیپ گلاس را خیلی دوست دارم و این که کسی بتواند با 5-4 نت آدم را نیم ساعت به خود جذب کند، به معجزه شبیه است. آماندا او را نمی شناسد. بعدا در ماشین  یکی از کارهایش را می گذارم که گویا خوشش نمی آید.

امروز صبح برای مادام داوید از کنسرت گفتم. گفت که دبوسی را دوست دارد و حیف که خبردار نشده بوده. عجب آدم جالبی است این یکی!

در حاشیه: کنسرواتوار ملی نیس به فارسی می شود شبیه همان مدرسه عالی موسیقی که قبلا در چهار راه امیریه تهران بود و الان نمی دانم کجاست. ولی این کجا و آن کجا! سالن کنسرت شاید گنجایش 400 نفر را داشت و کاملا حرفه ای و مجهز بود. کل مدرسه بسیار مجهزبود. این گونه است که فرهنگ جامعه رشد می کند. وقتی این امکانات را با محدودیت های آخوندی در ایران مقایسه می کنم و این که کسانی که در ایران موسیقی می خوانند و یا کار می کنند، چه مکافات هایی دارند و یا گلایه های نادر مشایخی آن زمان که ارکستر سنفونیک تهران را رهبری می کرد، یادم می آید، تنها افسوس برای آدم می ماند. در ضمن، تمام کنسرت هایی که در یک هفته اجرا شده بود، مجانی بود!

دلتنگ پروانه بال شکسته ام

در کافه ای نزدیک مدرسه نشسته ام و دلتنگ فرناز عکس هایش را تماشا می کنم.

Parvaneh

 آماندا از راه می رسد و با شیرینی که در دست دارد، روبرویم در سکوت می نشیند. جریان را هفته پیش برایش گفته ام و از هفته پیش به این طرف بیشتر حواسش به من است. البته چون هر دو جدی تر از دیگران درس می خوانیم، معمولا چند ساعتی پس از کلاس را با هم می گذرانیم و با هم تمرین می کنیم. او با من لغت کار می کند و من سعی می کنم لهجه آمریکایی سرسخت را در تلفظش از بین ببرم.

می گوید: به من اجازه می دهی برایش دعا کنم؟ می گویم: این اجازه دست من نیست. می گوید نه، برایم مهم است که تو اجازه دهی. می گویم اجازه داری هر جور دوست داری برایش دعا کنی. می گوید: خیلی دوست دارم برایش دعا کنم. من مطمئن هستم که جای فرناز خوب است و او آرام است و اگر می توانست خودش به تو می گفت که تو هم آرامشت را باز یابی. چشمان آبی اش پر از اشک است و می دانم که با صداقت تمام این را می گوید. گاهی با خود می اندیشم که ای کاش می توانستم این چیزها را باور داشته باشم. می دانم که انسان های مذهبی (البته آنهایی که خالصانه مذهبی هستند نه دین فروشان حقه باز و یا آنهایی که کاری را انجام نمی دهند مگر این که برایشان ثواب نوشته شود) خوشبخت تر و با آرامش بیشتر از کسانی زندگی می کنند که به این چیزها تردید دارند و یا آنها را رد می کنند. این بحث را با آماندا که یک کاتولیک بسیار معتقد است، چند روز پیش داشته ام. او نیز این را قبول دارد که از دید روانی این گونه انسان ها با خویش در صلح هستند و در زندگی 548616_4415248657890_2108875213_nهارمونی دارند. به او گفته ام که اعتقادات مذهبی برای من جایگاهشان بیشتر از داستان های ساده ای که تنها به عقل بچه های 12-10 ساله می رسد و تنها آنها می توانند باور کنند، نیست و از این روست که در چنین شرایطی موقعیت من بسیار سخت است چون نمی توانم خود را فریب دهم و آرامش پیدا کنم.

به هر رو، کاش گل گلکم می دید و باور می داشت که چگونه محبوب و عزیز همگان است. کاش!

صبحانه فرانسوی

هنگام صبحانه تنها زمانی است که فرصت گفتگو با مادام داوید را دارم. به جز این که خود تمام روز در راه هستم و تنها شب می آیم، برنامه این پیرزن هشتاد ساله به قدری پر است که وسط روزش را اگر بخواهی بگیری باید از قبل خبر بدهی. هفته پیش به او گفته ام که اگر دوست دارد می توانم او را به موناکو ببرم تا بازار کریسمس آنجا را ببیند. هنوز است که خبر بدهد.

میز صبحانه یک میز سنگی 40 سانت در 80 سانت است. میز بزرگتر در این آشپزخانه جا نمی شود. برای صبحانه من سه گونه پنیر گوناگون جلوی خودم چیده ام با نان باگت. مادام داوید با مربا، دو تکه نان و چای در برابرم نشسته و به پنیرهای من می نگرد. با وجودی که می دانم که فرانسوی ها صبحانه مختصر و ساده می خورند و هیچگاه پنیر در آن نیست، دوباره باز او می پرسم که: شما که بیش از 250 جور پنیر دارید چرا در هیچ وعده غذایی پنیر نیست؟ با خنده می گوید: پنیر تنها برای تفنن، بعد از شام و با دسر است و یا به همراه

عکس را از جای دیگر برداشته ام.

عکس را از جای دیگر برداشته ام.

شراب سفید. البته میزهای پنیر این جوری را دیده ام که هوش از سر آدم می رود. مادام داوید می گوید که پنیر را خیلی دوست دارد ولی به خاطر داشتن کلسترول بالا اجازه خوردن ندارد.

گفتم صبحانه در آلمان مفصل است و پنیرنیز همیشه هست و به جز صبحانه در انواع ساندویچ و سالاد نیز استفاده می شود. ایرانی ها هم که 4-3 جور پنیر دارند که البته همه اش پنیر سفید گوسفند است وتنها برای صبحانه استفاده می شود.

از صبحانه انگلیسی ها که پر از پختنی و چیزهای چرب و چیلی است بد می گوید و می خندیم.  جریان «فیش اند چیپس» را می گوید که در آنجا لای روزنامه پیچیده و به دستش داده اند. این را راست می گوید. برای من هم همین جور با روزنامه پیش امده. بیچاره انگلیسی ها که غذاهایشان همیشه مورد تمسخر همگان است. البته تقصیر خودشان هم هست. بیشتر جوک ها در باره انگلیسی ها ساخت خودشان است.

برایش از آخوندهای ایرانی می گویم که معتقد هستند که پنیر انسان را کودن می کند و عده ای هم هستند که این چیزها را باور می کنند. به کنایه می گوید: «بله دیگه! نمونه اش ما فرانسوی ها!» مودب تر از آن است که این حرف احمقانه را به ایرانی ها برگرداند. من حرفش را کامل می کنم و می گویم: هوش این حضرات دنیا را گرفته است. احمدی نژاد گفته که رهبران دنیا برای حل مشکلاتشان به ما رجوع می کنند. تا حالا کسی آمده از آقای اولاند نخست وزیر شما برای اداره کشورش کمک بخواهد؟ نیامده! همه در تهران شماره گرفته و صف کشیده اند تا نوبتشان بشود!

امیلی

امیلی نام معلم فرانسه کلاس ماست. دورروبر سی سالش باید باشد. بسیار پر سروصداست و خوب درس می دهد. 13-12 نفر هستیم از کشورهای مختلف چون آمریکا، روسیه، صربستان، اسپانیا، چین، فیلیپین، اسراییل، تونس، برزیل و استرالیا. آمریکایی ها با چهار نفر اکثریت را دارند. سن از 20 تا بالای 50 است و خوشبختانه همه یا دانشگاهی هستند و یا برای زندگی آمده اند و از این رو انگیزه یادگیری بالاست و پیشرفت خوب است.

در میان یکی از تمرین های جمله های شرطی که پوست هر کسی در یادگیری آنها در زبان های اروپایی کنده می شود، امیلی چند جمله را طرح می کند که هر کسی مجبور می شود با اینکه مجرد است یا نه جمله بسازد. سپس نگاهی به من می اندازد که جمله اول را بگویم. چون نزدیک میز من است به آهستگی به گونه ای که کسی نشنود، می گویم: همسرم درگذشته است. امیلی آشکار به هم می ریزد، خود را کنترل می کند، سراغ یکی دیگر می رود و تا پایان کلاس از من چیزی نمی پرسد.

پس از پایان کلاس که من معمولا کمی در آنجا می مانم و نوشته هایم را مرور می کنم، امیلی به کلاس برگشت و عذرخواهی کرد که البته نیازی به عذرخواهی نبود. عکس های فرناز را در فیس بوک به او نشان می دهم و دلیل مرگش را می گویم که خودش خواست و رفت و این که به همین دلیل به اینجا آمده ام. امیلی ناباوردانه «آی پد» را برداشت و چند بار تکرار کرد: چقدر زیباست! چه فرشته ای! پشت میزی رفت و مدتی عکس ها را نگاه کرد. سپس سرش را روی میز گذاشت و گریست.

من از کلاس بیرون رفتم.

آمدم به نیس در جنوب فرانسه

دو هفته است که به نیس در جنوب شرقی فرانسه آمده ام. این منطقه مدیترانه ای فرانسه کوت دازور (Côte D´Azur) را خیلی دوست دارم. آب و هوای ملایم دارد و مردمش هم ملایم، مهربان و صمیمی هستند. نیس پنجمین شهر بزرگ فرانسه است و 350.000 نفر جمعیت دارد. رفتارهای مردم کم صبر و بی حوصله پاریس را نمی بینی. خودشان هم می گویند پاریس یک جای دیگر است و دور از اینجا. اینجا درکنار دریای مدیترانه به همان گونه هم تنوع غذایی و فرهنگی وجود دارد. بر خلاف دید عمومی که همه خیال می کنند که مردم اینجا ثروتمند هستند. این گونه نیست. درآمد عمده مردم از توریسم است. ثروتمندان خارجی و فرانسوی از جاهای دیگر به اینجا آمده اند و ویلاهای کنار دریا و بالای کوهها را خریده اند. خیلی از فیلم ها هم در جاهایی چون آنتیب و سان تروپه فیلمبرداری شده اند و این است که همه فکر می کنند اینجا هم چون موناکو و مونت کارلو است. ولی کافی است که با ماشین از ساحل دور شوی

پنجره اتاقم به میدان گاریبالدی باز می شود

پنجره اتاقم به میدان گاریبالدی باز می شود

و به دامنه کوهها بروی. آنجا روستاهایی رو می یابی که بسیار زیبا، قدیمی و ساده هستند، با درهای چوبی و ورودی ها و دالان های تاریک، حانه های بسیار کوچک و مردم خوش اخلاق و مهربان. عکس های زیادی گرفته ام و آنها را در اینجا خواهم گذاشت.

چند سال پیش هم چند هفته در کان (Cannes) بودم که اتفاقا با جشنواره فیلم کان همزمان شد و مدرسه ای که در آنجا زبان می خواندم، بلیط مجانی برای تمام فیلم های فستیوال به من داده بود و خلاصه خیلی خوش گذشت.

در تلاش برای فاصله گرفتن از همه آن چه که در این چند هفته روی داده است، به اینجا آمدم. امیدم این است که بتوانم به شرایط جدید بدون او خو بگیرم. هر جند که تاکنون موفق نشده ام. او حضور دائمی دارد. هر چیز زیبا که می بینم، دوست دارم به او نشان بدهم. هر زن خوش لباس و زیبایی که می بینم، دوست دارم چون همیشه برگردم و بگویم: فرناز! اینو ببین! فرناز عاشق فرانسوی ها و ایتالیایی ها بود و معتقد بود در لباس پوشیدن و سبک زندگی باسلیقه هستند. اعتقاد داشت که آلمانی ها هر چند لباسهای گرانقیمت تر می خرند و لی بی سلیقه هستند. البته کمی تندروی در این قضاوت می کرد ولی پرت نمی گفت.

اتاق من در نیس

اتاق من در نیس

در نیس در کلاس زبان فشرده نام نوشته ام. روزی 5 ساعت کلاس و پس از آن درس در کتابخانه و یا شرکت در برنامه هایی که مدرسه گهگاه می گذارد، دیدار از موزه، سینما، تاتر و آشنایی با فرهنگ فرانسه. نزد یک خانم فرانسوی 80 ساله در یک اتاق ساده 10 متری زندگی می کنم. خانه در وسط بخش قدیمی شهر است و این اطراف پر است از کافه و رستوران، تاتر، سالن کنسرت و هر چیز جالب دیگر و البته به همان میزان هم پرسروصدا. پنجره ها هم چفت و بست درست و حسابی ندارند.

نام خانم صاحبخانه مادام داوید است و زن بسیار جالبی است. در دانشگاه ادبیات فرانسه خوانده و کارش تدریس ادبیات در دبیرستان بوده است. برای من و یک دختر سویسی که او نیز برای زبان آمده بهترین شانس است. زندگی اش با حقوق بازنشستگی و اجاره ای که از کسانی چون من در دو اتاق اجاره ای که دارد، می گیرد می گذرد. خانه اش بسیار ساده است و همه چیز قدیمی.در و پنجره ها، چفت و بست اتاقها و همه چیز مال 80-70 سال پیش است. مادام داوید همیشه خوش اخلاق و سرحال است.

تمام خانه اش پر از کتاب است و برنامه روزانه اش پر! یک روز به تاتر می رود، روز دیگر به کنسرت. یک روز در صلیب سرخ برای کارتون خواب های اینجا سوپ پخش می کند و روزهای پنجشنبه به ورزش می رود. امروز از من پرسید: اسکی دوست داری؟ گفتم: ای ولی خیلی کم می روم. گفت: من معمولا به کوههای اطراف می روم. هر روز یک چیزی دارد که انسان را غافلگیر کند. تصور این که یک زن هشتاد ساله را در پیست اسکی ببینی تقربا غیرممکن است. بسیار شاد و سرزنده است و تنها چیزی که در ذهنش نیست سن و سالش است.

چند روز پیش که در باره پایتخت های فرهنگی اروپا صحبت می کردیم، از او پرسیدم که تا به حال برلین را دیده است یا نه. گفت، نه و خیلی دوست دارم آنجا را ببینم. و دوست دارم که نوه ام که دارد آلمانی یاد می گیرد به سطحی برسد که با من بیاید آنجا.

طراحان لامپ یاد بگیرند! یک  چارچوب سیمی با چند بریده پارچه! به همین سادگی

طراحان لامپ یاد بگیرند! یک چارچوب سیمی با چند بریده پارچه! به همین سادگی

از ادبیات ایران کم می داندو از من خواست که لیستی از ادبیات کلاسیک و مدرن ایران تهیه کنم تا برود و کتابهایی را بیابد. گشتی در اینترنت زدم و دیدم که چقدر کم کتاب ترجمه شده است. به هر حال یک لیست به او دادم. از صادق هدایت و بوف کور گفتم و این که در پاریس خودکشی کرده و قبرش در پرلاشز است، هم عصر خودش است و افکارش نزدیک به آلبر کامو و فرانتس کافکا. خیلی توجهش جلب شد و می خواهد برود و بوف کور را در کتابفروشی بیابد.

آدم این موجود را باید با مادربزرگها و پدربزرگهای ایرانی مقایسه کند!

غروب آفتاب بی تو

روز یکشنبه برای عکاسی در نیس به کنار دریا رفتم، برای اولین بار بی تو. ساعتها آنجا نشستم به تماشای مردمی که در آفتاب دراز کشیده بودند یا چند نفری که جرات شنا در دریا را در دمای

18 درجه کرده بودند. غروب آفتاب زیبا بود و ساحل زیبا بود و آسمان؛ نخل زیبا بود و کودکانی که در ساحل بازی می کردند و به دنبال حباب صابون می دویدند و عشاقی که دست در دست سر در شانه هم داشتند.

و تو نبودی!

Farnaz, DK

این عکس را از فرناز در سال 2009 در ساحل هلزینگور در دانمارک گرفتم. زیبایی این عکس اکنون مفهوم دیگری یافته است.

1

نیس، دسامبر 2012

4

نیس، دسامبر 2012

7

نیس، دسامبر 2012

6

نیس، دسامبر 2012

5

نیس، دسامبر 2012

نیس، دسامبر 2012

نیس، دسامبر 2012

برای پروانه ام که بالش شکست …

اکنون شش هفته از آن شبی می گذرد که همسر نازنینم، فرناز، ما را ترک گفت. شش هفته ای که کماکان من و بی شمار دوستدارانش در بهت و ناباوری مانده ایم.

این صفحه را به یاد پروانه عزیزم، فرناز پدید آورده ام؛ پروانه ای که این جهان برایش کوچک، تنگ و پر از خشونت آدم های حقیر و کوچک بود؛ پروانه ای که بالش شکست و سرانجام تصمیم گرفت ما را ترک گوید. شاید خود دیگر باور نداشت که به میزان پرستش دوستش داریم. دوستش داریم چون او از شمار انسان هایی بود که دنیا را رنگین و پر از شادی ساخته بودند.

اکنون فرناز که عاشق رنگ و شادی و نور بود، شیفته طبیعت و انسان های خوب و حیوانات بود، فرناز که هیچ گاه صدای بلندش را کسی نشنید، زیر این درخت و این گل ها آرمیده است و به این نیاندیشید که این همه رنگ و زیبایی بدون او رنگ باخته اند، شادی و لبخند بی مفهوم شده اند، هر چند که آخرین جمله اش این بود: «چهره ام را با لبخند به یاد آورید، همانطور که همیشه بودم.» برای ما لبخند بی مفهوم شده است. لبخند تنها در چهره ریبای او مفهوم می یافت

«برای خوردن سیب چقدر تنها مانده ایم.»

فرناز در ساعت 02:30 بامداد روز شنبه، 13 اکتبر 2012 (22 مهر 1391) پس ار چهار ساعت و نیم تلاش بی نتیجه پزشکان در هامبورگ ما را تنها گذاشت.

Page_Farnaz

247255_4415251137952_2047799222_n

به این درختچه بر فراز گور فرناز حسادت می ورزم که با او سخن ها دارد

دلتنگی

اي نازنينم كه اكنون اين زير خفته اي! كاش مي دانستي كه دنيا بي تو چه بي رنگ، سرد و تاريك شده است.

Farnaz9

سرگردان در ایتالیا

اکنون یک هفته است که در شمال ایتالیا می گردم. از بولونیا گرفته ام تا پیزا، فلورانس و رم با دوست خوبم فریما این سوی و آن سوی می روم.

هر جا که با فرناز بوده ام، یادگاری ها یادمان می آید و آنجا که نبودم، افسوس می خورم که چرا نیست.

فرناز عاشق ایتالیا و فرانسه بود و اکنون چشمان زیبایش بر روی این همه رنگ و زیبایی بسته است.

ترانه ای بختیاری

چه می شود افزود بر این ترانه؟
42 روز پیش دقیقا در همین ساعت شب، در آن جمعه شب بود که ترا یافتم. و از آن ساعت به بعد خانه مان چه سرد و تاریک شد. ای داد و بیداد!

تنها در لندن

یک روز پر کار در لندن و با هوای ابری که البته از هوای سرد و بارانی بولونیا گرم تر است! آخرین بار 9 ماه پیش با او در اینجا بودم و برای سورپرایز تولدش او را به لندن آوردم که بار Farnaz in Londonاولش بود و غق هیاهوی این شهر درهم برهم شده بود.
به هر سو می نگرم با عکس هایش در اینجا جلوی چشمم است، کنار برج ساعت، پارلمان انگلیس، و یا این عکس دوست داشتنی در سالن غذاخوری شهرداری!
دلم می خواست امروز او را با خود با داخل پارلمان می بردم تا مسحور معماری و نقاشی های داخل آن شود.
جایش چه خالیست همه جا، چه آنجا که با هم بودیم . چه جاهایی که بدون او بروم!

تنهایی و تاریکی

پنج هفته از آن شب می گذرد که تصمیم گرفتی پرواز کنی و من هنوز در ناباوری مانده ام. در آن شب در راهروی بیمارستان ایستاده بودم و در چهره کسانی که سراسیمه اینور و آنور می رفتند و در تلاش بودند که ترا منصرف کنند، می نگریستم و به دنبال رگه ای از امید در خطوط چهره شان بودم. با خود می گفتم که فردا صبح که ترا از بیمارستان مرخص می کنند، ترا در  ماشین می نشانم و یکراست به کوهستان های سویس و اتریش می برم؛ چیزی که با هم برنامه اش را چند روز پیش ریخته بودیم. برویم و در دامان طبیعت و به دور از استرس زندگی روزمره استراحت کنیم. و من داشتم برنامه این سفر را در حیال حود می ریختم و وسایل لازم را در ماشین می گذاشتم.

اما در آن راهروی بیمارستان ترانه ای سمج از سیمین غانم در سرم افتاده بود و مرا رها نمی کرد: «بسوزانید، بسوزانید، شعرهایم را بسوزانید، برگ برگ خاطراتم را بسوزانید …»

تو نیز برایم نوشته بودی: «مرا بسوزان و خاکسترم را در باد پخش کن …»

شب گذشته پس از نیمه شب که تونل سویس به ایتالیا را بسته بودند و راه بند بود، جاده کوهستانی مارپیچ، قدیمی و باریکی را به تنهایی در سویس گرفتم و به بالای کوهها رفتم. در آن بالاها، در میان برف ها ایستادم و در تاریکی و سکوت مطلق به تماشای آسمان صاف و پرستاره نشستم؛ مجموعه ستارگانی که تو به خوبی می شناختی و هر بار از ابتدا آنها را به من ستاره نشناس نشان می دادی. راه شیری که تو دوست داشتی، به زیبایی پدیدار بود و من هیچ گاه نتوانستم آن را در اروپا به تو نشان دهم.

در آن تنهایی و تاریکی مطلق در دلتنگی ات گریستم و گریستم.

کجایی گل گلک؟؟

خانه سرد و تاریک است

خانه مان را و شهرمان هامبورگ را ترک می کنم و به سوی جنوب به راه می افتم.

شعری عاشقانه از آراگون

Que sais-tu des plus simples choses
Les jours sont des soleils grimés
De quoi la nuit rêvent les roses
Tous les feux s’en vont en fumée
Que sais-tu du malheur d’aimer

Je t’ai cherchée au bout des chambres
Où la lampe était allumée
Nos pas n’y sonnaient pas ensemble
Ni nos bras sur nous refermés
Que sais-tu du malheur d’aimer

Je t’ai cherchée à la fenêtre
Les parcs en vain sont parfumés
Où peux-tu où peux-tu bien être
A quoi bon vivre au mois de mai
Que sais-tu du malheur d’aimer

Que sais-tu de la longue attente
Et ne vivre qu’à te nommer
Dieu toujours même et différente
Et de toi moi seul à blâmer
Que sais-tu du malheur d’aimer

Que je m’oublie et je demeure
Comme le rameur sans ramer
Sais-tu ce qu’il est long qu’on meure
A s’écouter se consumer
Connais-tu le malheur d’aimer

یادبود فرناز در شهر کلن

چقدر پاییز را دوست داشتی! رنگ های وحشی، جنگل های رنگارنگ، پیچک های آویزان از خانه ها! آن خروجی های اتوبان 4 و پیچک های رنگی که از صداگیرها آویزان بودند و تو همیشه با 44497_364932540267413_1178387001_n28065_364934430267224_1957210135_n69708_364932786934055_2070513035_n47406_364934540267213_135115549_n72137_364937046933629_2065581402_n72189_364940613599939_1291860359_n76237_364933103600690_313044241_n178991_364932753600725_851308258_n293704_364932583600742_560393617_n292823_364932700267397_1150188103_n523576_364932653600735_2016543419_n (1)486252_364932506934083_1703388980_n533538_364934473600553_1330984464_n523576_364932653600735_2016543419_n525532_364932380267429_1580971944_n292834_364932880267379_126505933_n318941_364941903599810_1723107314_n486252_364932506934083_1703388980_n (1)دوربین آماده عکاسی بودی.
پاییز امسال در آلمان بسیار زیباست. شهرمان هامبورگ آفتاب و آسمان صاف دارد و درخت روبروی اتاقمان آن طرف خیابان که برگهای سرخ دارد، در پس زمینه آن خانه رنگی می درخشد. این همه رنگ و این همه زیبایی و تو باید می رفتی درجایی دنج در بهشت زهرا زیر آن درخت کوچک! هر چند که این را نیز دوست نداشتی. تو عاشق باد بودی و دماوند؛ و من این را از تو دریغ داشتم.
یکشنبه پیش خانواده مان و دوستانمان در کلن به یادت گرد آمدند. در یک سالن زیبا که ثریای عزیز آن را زیباتر ساخت، با رنگ های پاییزی که دوست داشتی، با گل ها و عکس هایت در دور تا دور سالن. هر کسی را که می شناختم آنجا بود و هم چنین کسانی که نمی شناختم. همه هم چنان بهت زده؛ هایده به همراه حمید آمده بود و تا زمانی که وارد سالن نشده بود متوجه نشده بود که منظور کدام فرناز است و وقتی عکس ها را دید نزدیک بود بیهوش شود. تو او را خیلی دوست داشتی و همیشه از او می گفتی. از که بگویم دیگر؟ چه کسی ترا حتی یک بار دیده بود و آنجا نبود؟
برای دوستانمان سخن گفتم. اینها را گفتم:
«در بدترین کابوس ها و رویاها نیز هیچ گاه به فکرم نمی رسید که روزی در چنین جایی و به چنین مناسبتی در برابر شما بایستم و چنین سخنانی بگویم. به هر رو، رویدادی است که رخ داده و باورش برای من و همه شما بسیار دشوار است. آرزو می داشتم که کاش این یک کابوس می بود که نیست. باید یک زمان طولانی لازم داشته باشیم که با این رویداد جوری کنار بیاییم. طبیعتا خیلی سخت خواهد بود ولی می گویند که زمان مساله رو حل می کند و زندگی ادامه دارد. معنی این جمله و این که تا چه حد این جمله واقعیست و تا چه حد نیز بی رحمانه است، این روزها برای من بسیار روشن شده است. زندگی ادامه دارد و ما به جلو خواهیم رفت. ولی ما کسی را جای گذاشتیم و این آلان آن نقطه ای است که ما در آن ایستاده ایم.
از این که به اینجا آمده اید و در این برنامه شرکت کرده اید، از همه شما متشکرم. این برنامه را دوستان نزدیک فرناز و من تدارک دیده اند و هدف این بود که محیطی را فراهم بیاوریم تا همه کسانی چون شما و کسانی که به هر حال با فرناز آشنا بوده اند و با او به هر صورت ارتباطی برقرار کرده اند، بتوانند با فرناز برای همیشه وداع کنند. ما برنامه خاصی در نظر نگرفته ایم و این محیط متعلق به شماست و اگر کسی می خواهد صحبتی کند، یاد و خاطره ای بگوید، اینجا و میکروفن در اختیار شماست.
این عکس هایی که از فرناز می بینید و این مجموعه که ما در اینجا گردآورده ایم را با موزیک هایی می شنوید که فرناز با آنها زندگی می کرد. موسیقی فیلم آملیا، تریولوژی کیشلوفسکی، آبی، سفید، قرمز و یک سری دیگر. فرناز عاشق هنر بود، عاشق رنگ، فیلم و موسیقی. و در تمام اینها همیشه با تمام وجود و احساس می رفت. این چیزی بود که من در فرناز از همان زمانی که با او آشنا شدم و به عبارتی دیگر، دوباره آشنا شدم، در او دیدم. با تمام روح و جان غرق این چیزها می شد. یکی از چیزهایی که من دوست دارم و الآن نیز انجام آن برای این که درک کنم که چه اتفاقی افتاده الزامی است، این است که این فیلم ها را دوباره ببینم و از همه مهمتر، فیلم های داریوش مهرجویی، «پری» یا «هامون» که فرناز شدیدا عاشق آنها بود و فیلم های دیگر مهرجویی که فرناز تا آنجا که توانسته آنها را گرد آورده و در خانه مان موجود است، همین فیلم های کیشلوفسکی، آملیا یا کتاب های هرمان هسه. هم کلاسی های دانشجوی او از تهران برایم می نویسند که فرناز همیشه یک جلد «سیذارتا» و یک جلد «دمیان» همراهش بود و به هر مناسبتی، تولد کسی یا هر چیز دیگر، این دو کتاب را هدیه می داد. این گونه که این روزها از پیغام هایی که برای من می آید، می بینم گویا شمار کسانی که این کتاب ها را از فرناز هدیه گرفته اند، زیاد است. به گمان من این مجموعه بخشی از شخصیت فرناز را نشان می دهد.
عکس گرفتن از فرناز خیلی راحت بود. همیطور که اینجا می بینید، هر کدام از این عکس ها برای خود اثری است. و فرناز همین جوری بود که می بینید؛ این چهره شاد، این شور زندگی، این اشتیاق برای همه چیز، رنگ، طبیعت زیبا، این عشق به همه چیز، به انسان، به حیوانات، به ویژه به گربه ها که واقعا فرناز فرشته گربه های تهران بود. این شخصیت فرناز است. تنها ظاهر خندان و زیبا نیست، بلکه همه شخصیت اوست. و همین جنبه بود که فکر می کنم خیلی از شماها را جذب کرد، این کاراکتری که پشت این لبخندها بود. این جذاب بود. برای من که خیلی جذاب بود.
من با فرناز ده سال پیش دوباره آشنا شدم. خانواده های ما گمان کنم از چهل یا پنجاه سال پیش با هم دوست هستند و به عبارتی گویا فامیل نیز هستند. حالا کدام درست است، نمی دانم. می گویند مادربزرگ های ما با هم بزرگ شده اند و به هم خواهر می گفتند و بچه های آنها شدند پسرخاله و دخترخاله. گمان نمی کنم این صحت داشته باشد. به هر حال خانواده هایی هستند که بسیار به هم نزدیک هستند. ما از بچگی همدیگر را پراکنده می دیدیم و هر گاه که من هر از چندی به تهران می رفتم دیداری کوتاه داشتیم. ده سال پیش بود که ما تصمیم گرفتیم که با هم زندگی کنیم. خیلی از شماها در جریان هستید که من در سال 2003 با توهم خاصی که در مورد امکان کار تخصصی در ایران داشتم، تصمیم گرفتم در ایران زندگی کنم. با فرناز هم که از یک سال پیش آشنا شده بودم و این ارتباط تنگاتنگ شد. روزی به او گفتم که من پس از این همه سال دوری از تهران و با وجودی که 18 سال در آنجا زندگی کرده ام و در آنجا به دنیا آمده ام، این شهر را از دید امروزی نمی شناسم. فرناز، معمار، آرشیتکت، عاشق هنر و همه چیز، که تهران را چون کف دستش از زاویه هنری و چیزهایی که این شهر را به هر رو جذاب می کند، می شناخت، برای من برنامه تهران گردی گذاشت. ما در تهران با پای پیاده می چرخیدیم. کیلومترهایی که من با فرناز پیاده طی کرده ام، قابل شمارش نیست. برخی روزها بیش از شش، هفت و هشت ساعت پیاده روی می کردیم. یک نمونه به خاطر دارم که از میدان بهارستان تا خیابان خرمشهر پیاده رفتیم. فرناز اینجا و آنجا چیزهای جالب را به من نشان می داد، از جمله بازار تهران که من هیچ گاه داخلش نرفته بودم، شمس العماره، کاخ گلستان، کوچه طاقی های جنوب تهران، کوههای شمال شهر و پارک های تهران که جای خود دارند، موزه های کوچک و پرت، موزه آبگینه و جاهایی که نمی دانستم وجود دارند، نمایشگاه های نقاشی کوچک، آتلیه های کوچک و از جمله یک آتشکده زرتشتی در یک خیابان فرعی خیابان جمهوری و یا شاه سابق، نزدیک بهارستان که من در گذشته سال ها از آنجا می گذشتم. نمی دانم شما می دانید یا نه، من از 13 سالگی در محیط نظامی بودم و دبیرستان نظام و دانشکده افسری را پیش از انقلاب گذرانده بودم. من سال ها این مسیر را پیاده می آمدم تا بهارستان و از آنجا با اتوبوس به خانه می رفتم. بعد دیدم که در این مسیر یک آتشکده زرتشتی هست که برجاست و وارد محیطش که می شوی، آن چنان آرام است و آرامش می دهد که هیاهوی شهر را آن هم در منطقه بهارستان فراموش می کنی. روبرویش نیز یک دبیرستان زرتشتی هست. از این چیزها فرناز به من بسیار نشان داد و من با این شهر با دید دیگری آشنا شدم و این را من مدیون فرناز هستم. شهر های دیگر را فرصت نیافتیم، چون یزد، اصفهان، کاشان یا شیراز. اینها جاهای مورد علاقه فرناز بودند و دنیایی عکس داشت. در دوران دانشجویی بسیار به سفر می رفت و به هر حال به عنوان دانشجوی معماری از هر کاشی، مسجد، کاخ یا خانه قدیمی عکس داشت.
در سال 2005 پس از آن که توهم های خود را در باره این که در ایران نیز می شود کار کرد، کنار گذاشتم، تصمیم گرفتیم به آلمان بازگردیم. فرناز این شوق و اشتیاق خود را در اینجا ادامه داد و با این محیطی که در اینجا در اروپا برای کسی که عاشق هنر و معماری است، وجود دارد، فرناز در اینجا شکوفا شد. در هر کدام از پایتخت ها و شهرهای قدیمی اروپایی که پایش می رسید، از وین و پراگ گرفته تا پاریس و آمستردام یا هامبورگ یا برلین، استراسبورگ یا ونیز که دو بار به آنجا رفتیم، فرناز غرق همه چیز بود. مسافرت با فرناز کار سختی بود. از هر کوچه ای باید عبور می کرد، هر موزه، کاخ، کلیسا و غیره را باید می رفتی و با دقت می گشتی و عکس می گرفتی و ما یک مجموعه عظیم عکس از جاهای گوناگون داریم. پس از هر مسافرت نیز یکی دوهفته برای استراحت لازم می بود.
در مجموع فرناز انسانی بود که همه چیز را بااشتیاق زیاد %100و %200 می خواست. یک پرفکسونیست به مفهوم واقعی بود و همین باعث می شد که برخی موارد مثبت و برخی دستاوردها را نبیند. برخی هدف های بالا را برای خود تعریف کند و تلاش برای رسیدن به آنها را داشته باشد که طبیعتا همیشه یک ناامیدی هم پشت آنها داشت. به خیلی از آنها می رسید و به برخی هم نمی رسید و به آنهایی هم که می رسید، برخی از موفقیت ها را نمی دید. البته این ارزیابی من است و این روزها انسان تلاش می کند که پس از چنین اتفاقی رویدادها را برای خود جوری حلاجی کند. برای اثبات درستی یا نادرستی اش دیگر شانسی نداریم.
من فرناز را با Hunderwasser معمار اتریشی آشنا کردم که کارهایش را در آلمان شاید دیده باشید که بسیار منحصر به فرد است. فرناز شیفته او شده بود که کارهایش چون کودکی است که به او سطل رنگ بدهی و بگویی بازی کن و هر کاری دوست داری انجام بده؛ ساختمان های کج و کوله و واقعا اگر دیده باشید کارهایش بسیار استثنایی هستند. گمان کنم فرناز خودش را در او می دید، دنبال این چیزها بود و مسحور کارهای Hundertwasser و کسانی چون او می شد. معماری مدرن دهه شصت را اصلا قبول نداشت. اسکار نی مایر، معمار برزیلی که سبک خودش را در شهرسازی دارد را در اساس قبول نداشت. او دنبال چیزهای خاص بود.
در سال 2007، دوستان نزدیک من می دانند که من برای مدیریت پروژه ایرانسل، شبکه دوم تلفن همراه در ایران، به تهران رفتم. در ابتدا بنا بود سه ماه بمانم که بعد شد شش ماه، نه ماه و دوازده ماه. فرناز نیز تصمیم گرفت به تهران بیاید و در آنجا یک پروژه ساختمانی شش طبقه را به دست گرفت و آن را ساخت که برخی عکس هایش نیز در این مجموعه بود. این پروژه تجربه جالبی بود برای او و خیلی با اشتیاق کار می کرد. در عین حال خیلی نیز صدمه دید و به او فشار آمد. در ایران، آن هم با آن شرایط و فساد اقتصادی وسیعی که در آنجا وجود دارد و سروکله زدن با کارگر و پیمان کار و این چیزها، به او خیلی سخت گذشت. اما نگینی در آنجا بر جای گذاشت که ساختمان زیبایی است که اکنون یادگاری است از فرناز برای ساکنان آن.
ما با توافق قبلی مدتی را بین المللی زندگی کردیم. البته این چیزی است که اکنون من فکر می کنم باید بیشتر به آن دقت می کردیم. من مدتی به عربستان سعودی رفتم و فرناز در تهران ماند و گفت که من آن طرفها نمی آیم. سپس من از عربستان سعودی به تهران برگشتم، مدتی در آنجا با هم بودیم. سپس من در سال 2009 به آلمان برگشتم و فرناز که کماکان درگیر آن ساختمان در تهران بود، پس از پایان کارش در سال 2010 بازگشت. ما هامبورگ را برای زندگی انتخاب کردیم؛ شهری که فرناز شیفته اش بود، شیفته کانال های آب، بندر و دریاچه آلستر و از جمله شیفته مردم هامبورگ بود و با دید خود معتقد بود که بر خلاف کلیشه های رایج در جاهای دیگر آلمان، مردم خوبی هستند. همیشه با خط متروی U3 رفت و آمد می کرد چون این خط از بالای شهر حرکت می کند و می شود شهر را خوب دید. از بالا خانه های جدید پیدا می کرد و از معماری آنها برای من می گفت؛ از خانه های کناره کانال ها که در یک سو قایق پارک شده و آن سو رو به خیابان است. همیشه در پی این چیزها بود و از این شهر خیلی لذت می برد، به جز بادهای همیشگی هامبورگ که در زمستان او را آزار می دادند.
معمولا می گویند که اگر انسان بخواهد سخنرانی های پای گور را باور کند، ما نباید آدم بد در دنیا داشته باشیم. این جمله از یک فیلم مافیایی آمریکایی است. امروز که فکر می کردم که در اینجا چه می خواهم بگویم، این جمله در ذهنم بود. با وجود درستی این جمله، آن چه من در اینجا می گویم، اغراق نیست. من نه سال یک زندگی پر از شور و شادی، یک زندگی با سرعت و فشردگی بالا و سرشار از خوشبختی با فرناز داشتم. این را به صراحت و بدون اغراق می گویم. این سالها بهترین سالهای زندگی من بودند و گمان می کنم که بسیاری از شما که ما را در اینجا و آنجا دیده اید، شاهد آن بودید و شور و نشاطی که در زندگی ما بود. او یک کودک درونی با خود داشت و خود نیز می گفت که انسان باید این بچه درون خود را حفظ کند و چه بد است که آدمها در سن بالا این یادشان می رود. این کودک درونی، همیشه شور و نشاط خاصی را می آورد و گمان کنم که بخشی از آن را نیز به من اننقال داده باشد و از این بابت از او ممنون هستم. این را به جرات می گویم که برای هر روز و هر لحظه ای که با او بوده ام، همیشه از او ممنون بوده ام و اکنون نیز همین احساس را دارم. بارها در شب وقتی خوابم نمی برد، به تماشای او در خواب در نور خیابان می نشستم و از این که چنین موجودی با من زندگی می کند، احساس خوبی داشتم.
به هر حال، انسان هایی که این گونه پر شور و اشتیاق هستند، پیچیده نیز هستند. ویژگی هایی دارند که شاید هرگز کسی از آنها سر درنیاورد. من گمان می کردم که از آنها سر در می آورده ام. ولی گویا این گونه نبوده وگرنه ما امروز در اینجا نبودیم. زندگی با چنین انسان هایی دشوار است ولی زیباست و جنبه های متفاوتی دارد. آن چه می شود گفت این است که زیباست. عکسی که از او در ونیز گرفته ام که از پشت ماسک به دوربین می نگرد، برای من مفهوم تازه ای یافته است. گویا عکس می گوید: من از پشت این ماسک شما را می بینم ولی شما مرا نمی بینید و نمی شناسید!
فرناز عاطفه عجیبی به هر چیز داشت، این را نشان می داد و عاطفه قوی بخشی از شخصیتش بود. در دوران دانشجویی در تهران با چند نفر از دوستانش گروهی برای حمایت از کودکان سرطانی تشکیل داده بودند و به بیمارستان خصوصی که گویا نامش محک و ویژه کودکان سرطانی است، می رفتند. در آنجا تلاش داشتند که کودکان آنجا را شاد کنند. برای آنها اسباب بازی، وسایل نقاشی و غیره می بردند و به این بچه ها می رسیدند. بعدها به من گفت که در آن دوره ای که من به آنجا می رفتم و حتی شاهد مرگ این بچه ها نیز بودم، از این بچه ها یاد گرفتم که زندگی و شوق زندگی یعنی چه. وقتی که بچه ها را می دیدم که چگونه در آن موقعیت سخت وقتی با آنها بازی می کردیم، درد خود را فراموش می کردند، می خندیدند و شاد بودند. اینها به ما شور زندگی می دادند. این جمله اکنون برای من مفهومی جدید یافته است.
در فعالیت های اجتماعی فرناز عمیقا به منشور جهانی حقوق بشر اعتقاد داشت. در فعالیت سیاسی خاصی نبود ولی آن گونه که بعدا برای من تعریف کرد، در سال 2009 در راه پیمایی های جنبش سبز شرکت می کرد. در آنجا خیلی فعال بود و من این را نمی دانستم. یک بار او را از پشت با گلوله های رنگی Paintball زده بودند. این کار با این هدف بود که برخی را در تظاهرات نشان کنند و آنها را پس از پراکنده شدن مردم دستگیر کنند. مردم اطراف متوجه شده، او را به خانه برده بودند، لباس هایش را شسته و لکه رنگ را پاک کرده بودند. این مورد شوک سنگینی برایش بود. توجه من نیز به این مورد جلب شده بود که انسانی با چنین احساساتی برایش درگیری در مسایل اجتماعی دشوار است و تلاش داشتم اورا تا میزانی دور نگاه دارم. هر چند که امکان پذیر نبود. استدلال همیشگی من این بود که ورود به مسایل اجتماعی، سیاسی و پرداختن به مشکلاتی که این روزها داریم، با احساسات امکان پذیر نیست. منطق خاص خود را می خواهد، صبوری نیاز است و پیش از هر چیز دانش لازم است، استدلال و منطق. به هر رو ما، بسیاری از کسانی که در اینجا نشسته اید، سرنوشت مشترکی داریم و از برخورد احساسی به مسایل اجتماعی آسیب دیده ایم. من تلاش داشتم اینها را برای او بشکافم که مسیری را درست انتخاب کند؛ که این هدف ها چیزهایی نیستند که در کوتاه مدت قابل دسترسی باشند و کسانی که چنین برخوردی می کنند، لطمه می بینند. او از این که برخی انسان ها تا چه میزان می توانند پلید باشند همیشه شاکی بود. همین بهار گذشته بود که اگریادتان باشد، در اصفهان ورود افغان ها را به پارکی ممنوع کرده بودند. این امر بهانه ای شد برای پخش اخبار بیشتر در باره رفتار با افغان ها در جامعه ایران و من نیز نمی دانستم که سالهاست که در اینجا و آنجا، در گیلان و مازندران، در خراسان، در مشهد، شهری کنار افغانستان، افغان ها حق ورود به برخی محله ها را ندارند. سالها وضع این گونه بوده و ما نمی دانستیم. من نیز همان روزها مطلبی با عنوان «نژادپرستی نفرت انگیز ایرانیان» نوشته بودم. این مورد فرناز را خیلی به هم ریخت. خود او زمانی که آن ساختمان را می ساخت، به دقت مراقب وضعیت کارگران کارگاه بود که چه می کنند. پیمانکار را وادار کرده بود که همه آنها را بیمه کند و خود نیز جداگانه بیمه حوادث برای ساختمان بسته بود تا در صورت حادثه، کارگران را پوشش دهد. خیلی به کارگران می رسید. در کارگاه جو جالبی بود. وقتی به آنجا می رفتی، می دیدی که کارگر افغان که چاه می کند، بر خلاف مقررات ایمنی ساختمان، ضبط صوت خود را به ته چاه برده و از آنجا صدای موسیقی افغانی می آید. طبقه بالاتر کردها بودند و می خواندند، بالاتر لرها بودند، آذربایجانی ها بودند. هر کدام موسیقی خود را پخش می کردند یا می خواندند. جو جالبی بود که من بارها دیدم و فرناز نیز از کارش لذت می برد. او را نیز خیلی دوست داشتند. به هر حال، کار ساختمانی برای زنی با این هیکل ظریف و ریزه، آن هم در ایران در چنین جوی بسیار دشوار است. با این وجود احترامی جلب کرده بود که برای من جالب بود و به جر چند مورد هیچ گاه مشکلی پیش نیامد. هرگاه که روی کار کسی انگشت می گذاشت که چرا این کاشی کج گذاشته ای و باید آن را بکنی و دوباره بگذاری، انجام می شد.

با رفتن فرناز گربه های تهران یکی از فرشته های خود را از دست دادند. فرناز علاقه عجیبی به حیوانات داشت ولی گربه ها جایگاه خاص داشتند. ما زمانی که آنجا بودیم، یک گربه داشتیم که نامش خپل بود و بی نهایت از او عکس و فیلم داریم. در سال 2005 که می خواستیم به اینجا برگردیم، من استدلال کردم که این گربه عادت دارد آزاد باشد و در فرانکفورت، آن هم در وسط شهر و آپارتمان در طبقه دوم این امکان نیست و گربه اذیت می شود. گربه را در دهی در بهشهر به کسی سپردیم که از او در باغی نگهداری کند. این را فرناز پذیرفت و گمان می کنم هیچگاه من و خودش را برای این کار نبخشید و تا سالها حتی تا همین چند هفته پیش که سمیرا دوستمان می خواست ویدئویی ببیند که این گربه در آن بود، فرناز می گفت من نمی توانم آن را ببینم و اشکم در می آید. این فرناز بود. او این گونه بود.
در تهران من مدتی در شرکت اریکسون کار می کردم که ساختمانی است که در آن به پارک ساعی باز می شود. هر گاه با فرناز از پارک ساعی رد می شدیم، چند تا از گربه های آنجا دور فرناز را می گرفتند و البته به من کاری نداشتند و او نیز همیشه چیزی همراهش بود که به آنها بدهد. یک بچه گربه آنجا بود که چون همیشه در گلدان جلوی در اریکسون می نشست، به گربه اریکسون معروف بود. وقتی که سرما خورده بود و مریض شد، فرناز برایش آنتی بیوتیک، ویتامین و غیره تهیه کرده بود. او و چند نفر دیگر از همکارانم برنامه گذاشته بودند و هر هشت ساعت به این گربه دارو می دادند. حتی روزهای جمعه نیز باید به آنجا می رفتیم و من از دفتر داروها را می آوردم و به گربه می دادیم. این عواطف اوبود. یک گربه دیگر در پارکی پیدا کرده بود که فلج بود و به خانه آورد. پس از عکس برداری در دانشگاه تهران گفته بودند که این گربه دو بار با فاصله لگد خورده و ستون فقراتش شکسته است و تنها با دستهایش خود را می کشاند. گربه کوچکی بود که این گونه مورد ملاطفت تهرانی های حیوان دوست قرار گرفته بود. این گربه را سه ماه نگاه داشت و سپس او را به فرشته ای چون خودش سپرد به نام خانم مداح که در تهران در یک خانه قدیمی سقف بلند تهرانی آتلیه عکاسی دارد و در آنجا اتاقی را به 10-12 گربه شل و کور و بی دم و فلج و عصبی اختصاص داده و نگهداری می کند. این گربه هنوز آنجاست و فرناز هرگاه آنجا می رفت، این گربه خودش را کشان کشان به او می رساند تا نوازشش کند. این فرناز را شاد می کرد و وقتی فرناز را با این گربه می دیدم، احساس می کردم که با یک فرشته زندگی می کنم که یکرو، صادق، صمیمی و پراحساس است. متاسفانه الآن باید بگویم که این دنیا برایش کوچک بود و یا جایش در اینجا نبود؛ دنیایی که خشونت دارد. برخی از دوستانم می گویند که تو اکنون به خودت اتهام می زنی، ولی من احساس می کنم که این دنیایی است که ما به آن عادت کرده ایم و ما نیز جوری شبیه لکوموتیو های سردی هستیم که تنها یاد گرفته ایم که روی این ریل پیش برویم. امکان انتخاب نداریم و گمان می کنیم که دنیا همین است که هست. من به خود و شغل خود که می نگرم، می بینم که در این مسیر که دنیا پیش می رود، خود نیز پیشتاز آن هستیم، تکنولوژی، سرعت بی حد و مرز، و به قول کسی، ما تبدیل به کولی های مدرن و یا برده های مدرن شده ایم؛ همیشه در حال جابجایی! این پرسش پیش می اید: آخرش که چی؟
مساله دیگر مساله مهاجرت است. یکی فکر می کند که انسان به جایی که می رود، محیط جدید، فرهنگ و زبان جدید و همه را مثبت می بیند. ولی خیلی ها با این مسایل کنار نمی آیند. این چیزی بود که فرناز را در اینجا رنج می داد، آن هم با آن روحیه ای که داشت و انتظاری که از خودش داشت که من باید زبان را به سرعت یاد بگیرم و من باید به این و آن هدف برسم. او این تامل را نداشت که یادگیری زبان، آن هم زبان آلمانی به زمان نیاز دارد. طول می کشد و بسیار مسایل دیگر. به هر حال، فرناز خشونت موجود را حس می کرد؛ آن هم در کنار کسی چون من که در همین مسیر پیش می رفت، آن را مثبت می دید و انتظار نیز داشت که فرناز هم آن را مثبت ببیند و بتواند با همین سرعت پیش برود. اکنون این مورد به نظر می اید که یکی از دشواری ها بوده است.
در مجموع به نظر من فرناز چون یک پروانه بود. پروانه را دیده اید؟ حیوانی سبک بال است، از اینجا به آنجا می پرد و شادی و رنگ می پراکند. گمان کنم هر نسبتی به پروانه بدهیم، را به فرناز نیزمی توانیم بدهیم. این دیدگاه و احساس من نسبت به فرناز پس از نه سال زندگی با اوست. بسیاری به من گفته اند که او موجودی است که هر جا می رود، شادی می آورد، انسان را آن گونه که هستند، می پذیرد، مشکلات خود را پنهان می کند و تلاش در انتقال شادی به دیگران دارد. به راستی فرناز پروانه ای بود، پروانه ای که در خشونت این دنیا بالش شکست. کاش دنیا جوری می بود که برای پروانه ها نیز جایی می بود. آنها نیز سهم دارند. هر کدام از ما، این را جدی می گویم، هر کدام از ما اگر به پیرامون خود بنگریم، از این پروانه ها می بینیم. گمان می کنم که جایش باشد که بیشتر به پیرامون خود توجه کنیم که چه خبر است. اینهایی که در کنار ما هستند یا روبروی ما، اینهایی که سالی یک بار آنها را می بینیم یا با ما زندگی می کنند، اینها که هستند و چکار می کنند.توجه بیشتری داشته باشیم. گمان می کنم که این مساله مهمی است. اکنون موقعیت مناسبی است که بگویم که در میان شما کسانی هستند که به من گفتند که چه حیف شد. ما قرار بود بیاییم به هامبورگ پیش شما ولی نشد. حیف شد. چرا ما فرناز را تنها یک بار دیدیم، چرا ما چند بار قول دادیم به هامبورگ بیاییم و نیامدیم؟
به پروانه هایمان توجه کنیم! برای پروانه من و خود من دیر است و واقعا چقدر زود دیر شد! متشکرم!»

O Paraíso

چقدر با هم با این آهنگ گوش دادیم!

O Paraíso
Madredeus

Subi a escada de papelão
Imaginada
Invocação

Não leva a nada
Não leva não
É só uma escada de papelão

Há outra entrada no Paraíso
Mais apertada
Mais sim senhor
Foi inventada
Por um anão
E está guardada
Por um dragão

Eu só conheço
Esse caminho
Do Paraíso

یادبود فرناز در شهر کلن

طرحی که بر قلب و جان ما باقی گذاشته ای، زیبا و رنگارنگ با لبخندهای زیبایت هماره باقی خواهد ماند32359_4415270418434_936909063_nبه یاد فرناز عزیزمان روز بکشنبه، 28 اکتبر 2012 از ساعت 15:00 تا 18:00 در نشانی زیر در .شهر کلن گرد هم می آییم:

Caritas, Internationales Zentrum
Stolzestr. 1A
50674 Köln

که خنده را به یادمان آورد؟

دیشب توی بی بی سی چرا اونجوری بودم؟ خوب دیگه فرناز عزیزم نبود که حواسش به همه چیز باشه و همیشه بگه: لبخند! یعنی چی که همیشه چهرت بداخلاقه تو تلویزیون؟ اونایی که تورو از نزدیک نمی شناسن چی فکر می کنن؟

حالا دیگه فرناز نیست و شادی های کوچک و بی پایانش هم رفتن.

آخرین روز تولدش بود که با هم به لندن رفتیم. بار اولش بود و خیلی کیف می کرد و محو اون همه ساخت و ساز در شهر شده بود. یه جایی توی آکسفورد استریت بودیم که از بی بی سی زنگ زدند و می خواستن که زود خودمو به خونه برسونم برای یک مصاحبه. تا گفتم که خونه نیستیم و در شهرمون نیستیم و در لندن هستیم، با سه سوت توی استودیوی بی بی سی بودیم که از اونجایی که تو خیابون واستاده بودیم 200 متر فاصله داشت. کسی که تماس گرفته بود خیلی خوشحال بود از چنین تصادف جالبی. وقتی تو برنامه کنار آقای سلطانپور نشسته بودم، فرناز کنار چند نفر دوروبر دوربین واستاده بود و با میمیک چهره به من اشاره می کرد: لبخند! لبخند!
گل گلکم، تنها کسی که لبخند بخشی از وجودش بود و شادی می پراکند، تو بودی و کسی هیچ گاه به گردت هم نرسید.هنوز هم لبخند تو و چهره شاد توست که شاید بتواند ثانیه ای غم را از چهره همه کسانی که دوستت داشتند و عاشقت بودند، پاک کند. اما تنها برای ثانیه ای!

خوابیدی بدون لالایی و قصه

«خوابیدی بدون لالایی و قصه، بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه، دیگه کابوس زمستون نمی بینی، توی خواب گلهای حسرت نمی چینی. دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه، جای سیلی های باد روش نمی مونه، دیگه بیدار نمی شی با نگرونی، یا با تردید که بری یا که بمونی.» این ترانه زیبا چرا واژه به واژه اش را برای تو گفته اند؟ چرا اینها تمثیل نیست و همه اش واقعیت دارد؟ چرا؟ چرا؟

یادبود خانوم گربه

Farnaz+Khepelبرنامه یادبود خانم گربه
سه شنبه دوم آبان ماه 1391
ساعت 18 تا 20
تهران…
دوستانی که خواهان حضور در برنامه و بازگویی یادها و یادگارهایشان از فرناز عزیز هستن اعلام کنند. نشانی محل برگزاری به صورت خصوصی برای دوستان فرستاده می شود.