رویای مه آلود

–  انستیتو فرانسه تهران یادت هست؟ سال 1356 و 1357؟

–  هوم

– اونجا ما کلاس زبان فرانسه می رفتیم تو تعطیلات تابستون، یادته؟ تو و پدرت و من با هم تو یک کلاس بودیم، کلاسهای فشرده مکالمه فرانسه.

– آره، اون سالها یادمه.

– من میومدم خونتون، یه بار با بابات چند تا جعبه با تخته سه لا ساختیم و روش ماهوت چسبوندیم. اونارو برای برنامه هاش در تلویزیون لازم داشت. بابات چکار می کنه الان؟

– بابا دیگه پیر شده و در تهران زندگی می کنه.

– یادته تو به من کتاب می دادی و من می بردم و می خوندم؟ تو اولین کسی بودی که منو با صمد بهرنگی آشنا کرد. اولدوز و کلاغ ها …

– خیلی از اون سالها گذشته.

– آره، تو اون موقع در هنرستان مو سیقی چهار راه امیریه درس می خوندی. تو خونتون یک پیانو و یک ارگ داشتین. هر وقت اونجا بودم، تو پیانو می زدی. تصویر یک دختر ریزه و زیبا پشت پیانو هنوز تو ذهنم مونده. اگه بگم تو کسی بودی که منو با موسیقی کلاسیک آشنا کرد و این شیفتگی برای همیشه با من موند، باور می کنی؟

– جدا؟

– اون موقع می گفتی که می خوای برای ادامه تحصیل موسیقی به آلمان بری، آلمان مهد موسیقی بود؛ باخ، بتهوون، موزارت. بابات هر وقت به آلمانی حرف می زد من با تعجب بهش نگاه می کردم. این چیزها خیلی برام دور و دست نیافتنی بود. بابات هم ارگ می زد ولی همون موقع هم می گفت که به تو هیچ وقت نمی رسه.

– من به آلمان اومدم. سالهای سختی بود.

– یادته من یه دفعه اومدم به هنرستان موسیقی؟

– نه کی بود؟

– سال 57 بود، یک روز پنج شنبه، ساعت 12 ظهر. من اونیفورم دانشکده افسری پوشیده بودم به رنگ آبی آسمونی، شلوار سرمه ای با نوار قرمز. یه خنجر طلایی هم می بستم که دسته اش اهورامزدا بود. دخترا تو خیابون هر وقت می دیدن می گفتن بچه ها جعبه مدادرنگی اومد. اومدم اونجا، یک ساعت تو حیاط هنرستان با هم راه می رفتیم. بچه ها همش چشمشون به ما بود.

– یادم نیست.

– بهت چیزایی رو گفتم که تو هم جواب رد بدی.

– یادم نیست.

– بعدش دیگه همدیگرو ندیدیم تا امروز.

– این همه سال!

– آره. هنوزم پیانو می زنی؟ موسیقی خوندی بالاخره؟

– نه دیگه! از اون سالها به بعد دیگه دست به پیانو نزدم.

– چه حیف …

– می تونیم برگردیم؟ این بچه بیتابی می کنه. حوصلش سررفته.

– بریم!

* * *

محله سنت گئورگ در هامبورگ را مه زمستانی فرا گرفته بود و هوا سرد بود.

Advertisements

5 پاسخ

  1. آه‏

  2. من خیلی با اینجا آشنا نیستم اما این واقعی بود؟ خیلی احساس برانگیز بود…

  3. از این مکالمه اینطور فهمیدم که لابلای یک خاطره عاشقانه می خوای بگی این سالا خیلی هامون حیف شدیم – خیلی چیزا فراموش شد و نفهمیدیم چی شد.

  4. یادآوری خاطرات بسیار ساده ، زیبا و پر از احساس ! تحسین برانگیزه .

  5. چپنچور!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: