گفتگوی من با تلویزیون روژهلات و بازگویی داستان فرناز

دیشب، سوم ماه مارس 2014 در تلویزیون روژهلات در برنامه چهرها از خودم گفتم و داستان فرناز عزیزم را بازگو کردم. امیدوارم که در راه شکستن تابوهای وحشتناک جامعه ایرانی و سنت های ضد انسانی گامی کوچک برداشته باشم.

موضوع برنامه افق: کنفرانس امنیتی مونیخ، از امنیت سایبری تا هسته ای

فیلم «هیس دخترها فریاد نمی زنند»: ما سکوت را بشکنیم!

امشب فیلم «هیس دخترها فریاد نمی زنند»  از پوران درخشنده را دیدم. چه واقعی جامعه ایرانی را به تصویر کشیده است. این تصویرها واقعی است و بدون اغراق؛ به ویژه زمانی که آنها را از نزدیک Farnazتجربه کرده باشی، عزیزترینت 35 سال بعد قربانی اش شده باشد و پدر و مادر، ناظم و دوست، همه و همه اسیر در فرهنگ سنتی پست و جنایتکارانه «حفظ آبرو» کودک آسیب دیده را تنها گذاشته و بدتر از آن، با وادار ساختنش به سکوت آسیب دوم و چندم را سخت تر از آسیب نخست به او وارد آورند. این گونه است که محیط و جامعه برای متجاوزان امن می شود.

مردان فیلم اندیشه حاکم بر مرد سنتی و «با غیرت» ایرانی را به نمایش گذاشته اند؛ موجود حقیر، پست و بدبختی که زور مردانگیش تنها به زن و دختر کوچکش می رسد.

لحظه به لحظه این فیلم را حس و لمس کردم. تقریبا همه شخصیت های فیلم در زندگی من حضور دارند. این فیلم داستان پروانه مهربان و نازنین من بود که 35 سال بعد کسی را نکشت، ولی خودش را از رنج خلاص کرد. دو عموی ناجوانمرد و پست فطرتش، حسن و حسین، اموراتشان کماکان می گذرد و کسی هنوز هم بالاتر از گل به آنها نگفته است. همگان در سکوت هستند و احساس می کنم که سخنان من بیشتر از این جنایتی که این دو عمو 35 سال پیش در حق همسر عزیز من کرده اند، آزارشان می دهد.  نزدیکان فرناز! آنهایی که خود را به او نزدیک نشان می دادند، دوست، فامیل! و اکنون در توطئه سکوت دست دارند. چه حقارتی! این آیینه تمام نمای این فرهنگ سنتی و پست است که برای پوشاندن خفت و خواری خویش از جنایتکار دفاع می کند: مگر چه شده؟ سالها پیش یه چیزی شده. شما چرا بزرگنمایی می کنید؟

فرناز نازنین من نیز7 سالش بود در آن روز در تهران که پدر برای کاری از خانه بیرون رفته بود. و 35 سال گذشت و فرشته مهربان من در آن جمعه شب تاریک، مه آلود و بارانی در هامبورگ رفت تا رها شود. اکنون دیگر 15 ماه از آن شب لعنتی می گذرد و سکوت کماکان ادامه دارد و تلاش برای این که مرا نیز به منجلاب خود بکشانند که «هیس! چه فایده دارد؟ فرناز دیگر زنده نخواهد شد.»

… و من سکوت نخواهم کرد.

شرکت در برنامه افق در صدای آمریکا و گفتگو در باره شنودهای گسترده NSA در اروپا

دیشب در برنامه افق، صدای آمریکا، در باره شنود و جاسوسی گسترده NSA در اروپا به گفتگو پرداختیم.

«شنود رهبران: از مرکل تا خامنه ای» برنامه افق درباره شنود رهبران خارجی از طرف آژانس امنیت ملی آمریکا، شنود از سفر آیت خامنه‌ای به استان کردستان، شنود تلفن انگلا مرکل و واکنش ها به اقدامات آژانس امنیت ملی آمریکا. با رابرت بیر، محمود تجلی مهر، و آرش آرامش.

یک سال از پروازت گذشت …

آرامش، زیبایی، لطافت، مهربانی بی پایان از تو بود و در تو تعریف می شد و خوشبختی بی کران نیز برای هر آن که کنار تو بود.

Farnaz va khepel 9 سال از زندگی من سرشار از خوشبختی بی پایانی با تو گذشت که هیچ گاه واژه ای برای توصیفش نمی یابم و برای هر لحظه اش از ابتدا سپاس گذار بوده ام و خواهم بود. سپاس گذار برای نیمه شب هایی که بیدار می شدم و در نور خیابان ترا می نگریستم و از این که چنین فرشته ای در کنارم آرمیده است، احساس خوشبختی بی پایان داشتم.

… و اکنون این همه برای من واژگانی هستند بس دور و دست نیافتنی. واژگان نیز با تو رفته اند و دیگر مفهومی ندارند.

هر گاه از خانه بیرون می رفتی و من در خانه بودم، از پنجره ترا می نگریستم و تو در آخرین لحظه برایم دست تکان می دادی و من خوشبخت بودم. اما ساعتی بعد دلتنگ می شدم و می اندیشیدم که کجایی و چکار می کنی. اکنون پس از یک سال هنوز ساعت چهار بعد از ظهر که می شود دلتنگ و ناآرام می شوم که کجایی و چرا هنوز نیامده ای.

ننگ و شرم بر آنهایی که در شش سالگی ات شادی کودکی و خوشبختی را از تو ربودند، آن دو عموی پست فطرت، آن گونه که 35 سال گذشت و تو سرانجام از پا درآمدی و تصمیم گرفتی در آن جمعه شب تاریک و بارانی در هامبورگ به این رنج سنگین پایان دهی. اکنون یک سال از پروازت می گذرد و من تا امروز کماکان درمانده که چرا در کنار تو از این همه خبر نداشتم، چرا دیر فهمیدم و چرا همیشه زود دیر می شود، چرا، چرا، چرا …
و تو؟ از تو تنها زیبایی، مهربانی و شادی دیدم و گمان بردم که همه اش تو هستی و تو بودی. اما … تاریکی نیز بود، زشتی بر تو رفته بود و دردی سنگین نیز بود و غم … و من اینها را ندیدم. تو پوشاندی چون انسانیت را دوست داشتی. چون زشتی را با زیبایی، خشونت بر کودکیت را با مهربانی به همه و غم را با شادی پاسخ می دادی و چه موفق بودی در فریب دادن ما! ما ساده لوحان …

در آن شب، آنگاه که ترا یافتم، چهره ات آرام بود. خوابیده بودی و من دقیقه ای چند بی سروصدا در تاریکی راه می رفتم که بیدار نشوی. و تو خواب بودی اما در خوابی دیگر با آخرین نامه در دست …

12 اکتبر 2012، ساعت 02:30، شبی بارانی بود و سرما از آن شب همه جا را، خانه گرم و زیبایمان را فرا گرفت، آشیانه مان ویران شد.

از روز یک شنبه تا پنج شنبه که ترا به تهران ببرند، هر روز به آن اتاق در بیمارستان می آمدم تا با تو باشم. پرستار مهربانی که آنجا بود می گفت: کمی صبر کنید عزیز شما را کمی بیارایم و بیاورم. ترا می آورد با شال زیبایی که بر رویت انداخته بود. چهره ات آرام بود و در خواب ابدی فرو رفته بودی. در برابرت می نشستم و تلاش می کردم تا می توانم آن لحظه ها را گرد آورم برای خود، در کوله باری. کوله باری که تا آخر عمر با خود خواهم داشت.

اکنون که همه چیز را می دانم، احساس می کنم که آرامشت را باز یافته ای. این را چهره آرامت پس از مرگ به من می گوید که لحظه ای از برابرم دور نمی شود.

و تو؟ تو پناه آورده بودی. تو در این دنیای سرد و خشن پس از سالها تنهایی به دنبال پناهگاهی بودی. و من بر این گمان که تو آن جامعه پر دروغ و مکر و فریب را پشت سر نهاده ای و دیگر چیزی ترا رنج نخواهد داد. چه گمان باطلی! این جهان سرانجام برایت جایی نداشت و من نیز شایسته نبودم و سرانجام ناتوان از نگهداری پروانه ام …

درد جانکاه رفتنت لحظه ای، حتی برای لحظه ای کاسته نشده است. هنوز این خانه در انتظارت مانده است، کیفت آنجا پر از غبار، کفشهایت خالی و غمگین، آن لباسهای زیبا تنها، … سرما همه جا را گرفته و برنقاشی ات بر دیوار تاریکی سنگینی می کندFarnaz2013.

در نامه ات از من خواسته بودی که «مرا بسوزان و خاکسترم را به باد بسپار!» و من عمل نکردم. گمان کردم بهتر است که خانواده های عزیزمان و بی شمار کسانی که دوستت دارند، جایی را داشته باشند، هر چند که خود نمی توانم بر سر مزارت بیایم. از این که به وصیتت عمل نکردم شرمسار هستم، شرمسارم مهربانم!

ننگ و شرم بر آن فرهنگ و جامعه ای که بی رحمانه سکوت می کند و جنایتی این چنین را سرپوش می گذارد؛ انگار که هیچ روی نداده، انگار که تو هیچ گاه نبوده ای … همه هستند، همه ساکت و همه آبرودار و همه … آن دو جانور، آن دو عموی پست که معصومیتت را، کودکیت را، شادی و مهربانی ات را در شش سالگی ربودند، نیز هستند. حالشان خوب است.

«چهره ام را با لبخند به یاد بیارین همونطور که همیشه بودم.» این آخرین جمله وصیت نامه ات بود که اکنون بر سنگ مزارت به همراه نقاشیت نقش بسته است. چهره ات همواره با لبخند در برابرم است. این لبخند اما برایم تداعی درد است؛ دردی جانکاه. آن دردی که 35 سال ترا از درون خورد و خرد کرد، اکنون بر شانه من سنگینی می کند که ای کاش، ای کاش …

و این ای کاش های بی پایان …

و من داستان ترا باز می گویم. باشد که مردمان درس گیرند، باشد که فرشته های کوچک دیگر اسیر ددمنشان نشوند. باشد که جامعه برای دیوان و ددمنشان ناامن شود نه برای پروانه هایی که رنگ و نور و گرما و شادی و مهربانی دارند.

و من داستان ترا باز خواهم گفت، فرشته نازنین جاودانی من!

* * *

صفحه فیس بوک فرناز

ترانه های گروه «آناتما» مدتهاست همراه من شده اند. گروهی از لیورپول که گویا تنها برای فرناز خوانده اند. تصادفی است که از فردا برای 6 روز در لیورپول خواهم بود و پس فردا شنبه سالگرد مرگ فرناز است.

مصاحبه با رادیو زمانه پیرامون اینترنت در ایران و گزارش فریدم هاوس

ایرج ادیب زاده

adibzxadehhhhhبه گزارش تازه‌ی فریدوم هاوس یا خانه آزادی که پنج شنبه 11 مهر منتشر شده است، ایران از میان شصت کشور جهان که در این گزارش بررسی شده‌اند در بدترین مکان قرار گرفته است. در این گزارش ایسلند آزادترین کشور اینترنتی جهان، در مکان نخست قرار دارد در حالی که ایران به عنوان بدترین و آخرین کشور رتبه بندی شده است.
ایرج ادیب زاده در مورد این گزارش با آقای محمود تجلی مهر کارشناس جهانی مخابرات و اینترنت گفت‌وگو کرده است.

لینک مصاحبه و دانلود

موومان پنجم آن سمفونی

دلتنگ در شهر محبوبم برلین به کتاب فروشی رفتم تا ساعتی او را ببینم. همیشه این کار را می کردم. 18 سال دوستی این گونه تداوم یافته بود. فراز و نشیب ها گذرانده بودیم. کتاب فروشی بسته بود. به شماره اش زنگ می زنم. برمی دارد.

می پرسم: کجایی؟

می گوید: دارم جمع و جور می کنم برای سفر به کانادا و واشنگتن. تو چطوری؟ زن نگرفتی؟

پتکی بر سرم می خورد و پایم سست می شود. از آن لحظه ها است که کم می آورم. می گویم: تو چرا این حرفو می زنی؟

او کم نمی آورد: هیچی فکر کردم شاید زن گرفته باشی.

* * *

سمفونی مردگان در گوشم می پیچد، این بار بدون آفریدگارش. سورملینا نیز مظلوم و تنها ماند چون فرشته من، چون پروانه بال شکسته من.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 36 مشترک دیگر بپیوندید