یک سال از پروازت گذشت …

آرامش، زیبایی، لطافت، مهربانی بی پایان از تو بود و در تو تعریف می شد و خوشبختی بی کران نیز برای هر آن که کنار تو بود.

Farnaz va khepel 9 سال از زندگی من سرشار از خوشبختی بی پایانی با تو گذشت که هیچ گاه واژه ای برای توصیفش نمی یابم و برای هر لحظه اش از ابتدا سپاس گذار بوده ام و خواهم بود. سپاس گذار برای نیمه شب هایی که بیدار می شدم و در نور خیابان ترا می نگریستم و از این که چنین فرشته ای در کنارم آرمیده است، احساس خوشبختی بی پایان داشتم.

… و اکنون این همه برای من واژگانی هستند بس دور و دست نیافتنی. واژگان نیز با تو رفته اند و دیگر مفهومی ندارند.

هر گاه از خانه بیرون می رفتی و من در خانه بودم، از پنجره ترا می نگریستم و تو در آخرین لحظه برایم دست تکان می دادی و من خوشبخت بودم. اما ساعتی بعد دلتنگ می شدم و می اندیشیدم که کجایی و چکار می کنی. اکنون پس از یک سال هنوز ساعت چهار بعد از ظهر که می شود دلتنگ و ناآرام می شوم که کجایی و چرا هنوز نیامده ای.

ننگ و شرم بر آنهایی که در شش سالگی ات شادی کودکی و خوشبختی را از تو ربودند، آن دو عموی پست فطرت، آن گونه که 35 سال گذشت و تو سرانجام از پا درآمدی و تصمیم گرفتی در آن جمعه شب تاریک و بارانی در هامبورگ به این رنج سنگین پایان دهی. اکنون یک سال از پروازت می گذرد و من تا امروز کماکان درمانده که چرا در کنار تو از این همه خبر نداشتم، چرا دیر فهمیدم و چرا همیشه زود دیر می شود، چرا، چرا، چرا …
و تو؟ از تو تنها زیبایی، مهربانی و شادی دیدم و گمان بردم که همه اش تو هستی و تو بودی. اما … تاریکی نیز بود، زشتی بر تو رفته بود و دردی سنگین نیز بود و غم … و من اینها را ندیدم. تو پوشاندی چون انسانیت را دوست داشتی. چون زشتی را با زیبایی، خشونت بر کودکیت را با مهربانی به همه و غم را با شادی پاسخ می دادی و چه موفق بودی در فریب دادن ما! ما ساده لوحان …

در آن شب، آنگاه که ترا یافتم، چهره ات آرام بود. خوابیده بودی و من دقیقه ای چند بی سروصدا در تاریکی راه می رفتم که بیدار نشوی. و تو خواب بودی اما در خوابی دیگر با آخرین نامه در دست …

12 اکتبر 2012، ساعت 02:30، شبی بارانی بود و سرما از آن شب همه جا را، خانه گرم و زیبایمان را فرا گرفت، آشیانه مان ویران شد.

از روز یک شنبه تا پنج شنبه که ترا به تهران ببرند، هر روز به آن اتاق در بیمارستان می آمدم تا با تو باشم. پرستار مهربانی که آنجا بود می گفت: کمی صبر کنید عزیز شما را کمی بیارایم و بیاورم. ترا می آورد با شال زیبایی که بر رویت انداخته بود. چهره ات آرام بود و در خواب ابدی فرو رفته بودی. در برابرت می نشستم و تلاش می کردم تا می توانم آن لحظه ها را گرد آورم برای خود، در کوله باری. کوله باری که تا آخر عمر با خود خواهم داشت.

اکنون که همه چیز را می دانم، احساس می کنم که آرامشت را باز یافته ای. این را چهره آرامت پس از مرگ به من می گوید که لحظه ای از برابرم دور نمی شود.

و تو؟ تو پناه آورده بودی. تو در این دنیای سرد و خشن پس از سالها تنهایی به دنبال پناهگاهی بودی. و من بر این گمان که تو آن جامعه پر دروغ و مکر و فریب را پشت سر نهاده ای و دیگر چیزی ترا رنج نخواهد داد. چه گمان باطلی! این جهان سرانجام برایت جایی نداشت و من نیز شایسته نبودم و سرانجام ناتوان از نگهداری پروانه ام …

درد جانکاه رفتنت لحظه ای، حتی برای لحظه ای کاسته نشده است. هنوز این خانه در انتظارت مانده است، کیفت آنجا پر از غبار، کفشهایت خالی و غمگین، آن لباسهای زیبا تنها، … سرما همه جا را گرفته و برنقاشی ات بر دیوار تاریکی سنگینی می کندFarnaz2013.

در نامه ات از من خواسته بودی که «مرا بسوزان و خاکسترم را به باد بسپار!» و من عمل نکردم. گمان کردم بهتر است که خانواده های عزیزمان و بی شمار کسانی که دوستت دارند، جایی را داشته باشند، هر چند که خود نمی توانم بر سر مزارت بیایم. از این که به وصیتت عمل نکردم شرمسار هستم، شرمسارم مهربانم!

ننگ و شرم بر آن فرهنگ و جامعه ای که بی رحمانه سکوت می کند و جنایتی این چنین را سرپوش می گذارد؛ انگار که هیچ روی نداده، انگار که تو هیچ گاه نبوده ای … همه هستند، همه ساکت و همه آبرودار و همه … آن دو جانور، آن دو عموی پست که معصومیتت را، کودکیت را، شادی و مهربانی ات را در شش سالگی ربودند، نیز هستند. حالشان خوب است.

«چهره ام را با لبخند به یاد بیارین همونطور که همیشه بودم.» این آخرین جمله وصیت نامه ات بود که اکنون بر سنگ مزارت به همراه نقاشیت نقش بسته است. چهره ات همواره با لبخند در برابرم است. این لبخند اما برایم تداعی درد است؛ دردی جانکاه. آن دردی که 35 سال ترا از درون خورد و خرد کرد، اکنون بر شانه من سنگینی می کند که ای کاش، ای کاش …

و این ای کاش های بی پایان …

و من داستان ترا باز می گویم. باشد که مردمان درس گیرند، باشد که فرشته های کوچک دیگر اسیر ددمنشان نشوند. باشد که جامعه برای دیوان و ددمنشان ناامن شود نه برای پروانه هایی که رنگ و نور و گرما و شادی و مهربانی دارند.

و من داستان ترا باز خواهم گفت، فرشته نازنین جاودانی من!

* * *

صفحه فیس بوک فرناز

ترانه های گروه «آناتما» مدتهاست همراه من شده اند. گروهی از لیورپول که گویا تنها برای فرناز خوانده اند. تصادفی است که از فردا برای 6 روز در لیورپول خواهم بود و پس فردا شنبه سالگرد مرگ فرناز است.

9 پاسخ

  1. یادش گرامی برایتان آرامش و توان کافی آرزو می کنم.

  2. خداوند بیامرزدشان . روحش شاد .

  3. آن یار کز او خانه ما جای پری بود
    سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود
    دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش
    بیچاره ندانست که یارش سفری بود
    تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد
    تا بود فلک شیوه او پرده دری بود
    منظور خردمند من آن ماه که او را
    با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود
    از چنگ منش اختر بدمهر به دربرد
    آری چه کنم دولت دور قمری بود
    عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را
    در مملکت حسن سر تاجوری بود
    اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
    باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود
    خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین
    افسوس که آن گنج روان رهگذری بود
    خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را
    با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود
    هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
    از یمن دعای شب و ورد سحری بود

  4. شرم و ننگ بر موجودات پست فطرتی که میتونن به این راحتی به کسی جفائی به این بزرگی کنن.امیدورم به آرامش برسید.

  5. امیدوارم در آرامش باشن همچون عکسشون. خیلی نوشته زیبا و با احساسی بود. به عنوان یک خواننده قدیمی وبلاگتون آرزوی صبر برایتون دارم.
    (فقط عذر می خوام من متوجه قضیه شش سالگی و ارتباط اش با درگذشت ایشون نشدم.)

    • سوء استفاده جنسی از کودک و عواقب روحی ناشی از آن.

      • ممنون از پاسخ.
        اخیرا فیلم «هیس! دختران فریاد نمی زنند» دقیقا با همین موضوع در ایران ساخته شده و اکران آن به تازگی تمام شده است. امیدوارم با آگاهی بخشی این درد پنهان در جامعه ما بیشتر شناخته شود و برای درمان آن کوشیده شود، چون بر خلاف تصور اولیه فقط مربوط به خانواده های سنتی و مذهبی نیست و بسیار فراگیر است ولی راجع به آن حرف زده نمی شود.
        دوباره براتون آروزی صبر دارم. مطمئن هستم که الان در آرامش ابدی هستن. برای شما و ایشون دعا می کنم.

  6. متاسفم…

  7. برای ان یار سفرکرده ارزوی ارامش و برای تو دوست عزیز ارزوی صبر میکنم.خدا رو شکر که در کنار شما سالهایی را در ارامش گذروندند و چه صد حیف که رفتند.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: