سفر به داخل جزیره

روز شنبه صبح برنامه سفر به خارج ریکیاویک و به درون جزیره را دارم. من یک ماشین کوچک کره ای شبیه گلف کرایه کرده ام و با آن می گردم. قصد دارم به شرق جزیره و جاهای غیر مسکونی در کناره های آتش فشان «هکلا» (Hekla) بروم. در مسیر هم می خواهم «گیزیر» (Geysir) را ببینم. ایسلند تنها یک جاده آسفالت دارد که دور جزیره را می پوشاند. برخی جاها از این جاده راههای آسفالت کوتاه به برخی جاهای مسکونی، توریستی یا دهکده ها می روند. بقیه جاده ها خاکی و شنی است.

ارواح ساکن در صخره ها

در جاده که می روی، می بینی که جاده گهگاه پیچ های نامعقول دارد و دور صخره ای می پیچد که هر جاده سازی در جای دیگر، آن را با دینامیت منفجر می کند و راه را صاف. در کتابم می خوانم که مردم ایسلند به خرافات پیشینیان وایکینگ خود کماکان اعتقاد دارندو بر این اساس ایسلندی ها اعتقاد دارند که در صخره ها ارواح زندگی می کنند و نباید مزاحم آنها شد. ارواح خوب در برخی از صخره ها و ارواح شر در صخره های دیگر زندگی می کنند. اگر به صخره ها آسیب برسانی، آنها دربدر می شوند و به سراغ انسان ها می آیند. برای همین هم در جاده سازی به این مورد توجه دارند.

«گیزیر»(Geysir)

گیزیر پدیده ای است که ویژه ایسلند است. اگر دو واژه از زبان ایسلندی (که جزو زبان های ژرمن است) وارد انگلیسی شده باشد، یکی گیزیر است و آن دیگری ویندو (Window). این جزیره روی مواد آتشفشانی بنا شده است و این آتشفشان ها کماکان زیر زمین فعال هستند. در منطقه Strokkur در روی زمین، آب برف از لایه های زمین به داخل می رود و پس ار رسیدن به جای داغ چند هزار درجه، بخار شده و با فشار آب بالای خود را به بیرون زمین پرتاب می کند. در روی زمین آب جمع شده، در ابتدا شبیه یک آب ساکن با ژرفای کم است. سپس می بینی که سطح آب کم کم  بالا می آید، یک حباب بزرگ شکل می گیرد و ناگهان به آسمان پرتاب می شود. این فواره تا هفتاد متر به بالا می رود. در مسافت دو ساعتی از ریکیاویک به آنجا در منطقه Strokkur می رسم. گردشگر ها دور آن جمع شده اند. زمان فواره متفاوت است و گهگاه تا پنج دقیقه طول می کشد تا فواره بعدی بیاید. تماشایی است! همیشه یک گروه از گردشگران را می بینی که آنجا برای تماشا ایستاده اند. در پیرامون گیزیر نیز جوی های آب داغ با بوی گوگرد از این سو و آن سو جریان دارند.

یاد کتاب «سفر به اعماق زمین» از ژول ورن می افتم که در نوجوانی مرا سال ها محسور کرده بود. آنها در ایسلند در یکی از آتشفشان ها به مرکز زمین می روند. آن اردک یادتان است که اسمش گرترود بود؟

آبشار گلفوس

پس از مدتی تماشای گیزیر، راه را ادامه می دهم. راه شنی است و به درون جزیره از میان کوهها می گذرد. در مسیر از کنار یک دریاچه می گذرم که کامل یخ زده است. پس از مدتی در میان یک منطقه صخره ای، با یک رودخانه خروشان پر سروصدا روبرو می شوم. پیاده از کنار آن از کوه بالا می روم. آن بالا یک آبشار است که به راستی چیزی از نیاگارا کم ندارد؛ پرسروصدا و البته کوچک تر. همانند نیاگارا چند سکو گذاشته اند که بتوانی آبشار را تماشا کنی.

یکی از ویژگی های ایسلند این است که رودخانه های بزرگ خروشان پس از مسافتی به زیر زمین فرو می روند و جای دیگر دوباره روی زمین جاری می شوند.

ماجراجویی

روی نقشه من راه شنی در کنار این آبشار به پایان می رسد. اما می بینم که راه ادامه دارد. راههایی که روی نقشه ها نیستند، همیشه مرا وسوسه می کنند. یک بار در یونان راهی دیدم که در نقشه نبود. آن را گرفتم و رفتم و یک دهکده کوچک در کمره کوه یافتم که شبیه ماسوله بود، البته کوچک تر. وسوسه می شوم که اینجا نیز بروم ببینم این راه به کجا می رود. پس از چند دقیقه، دیگر طبیعت است و دشت هموار. اگر آن پایین هر چند دقیقه یک ماشین می دیدی، اینجا دیگر هیچ چیز نیست. در مسیر یک تابلو  می بینم که نوشته «ادامه راه در زمستان ممنوع است.» به نظرم راه خشک می آید و من ادامه می دهم. آتشفشان هکلا در دوردست عظمتی دارد و برای من که بلندی و کوه را دوست دارم، ابهت دارد. البته راه به آن سو نمی رود و من فکر می کنم که برای رفتن به آنجا باید با تجهیزات کامل و ماشین شاسی بلند رفت.

راه پستی و بلندی دارد، کم کم خیس می شود و هنوز چیز جالب توجهی در افق نیست. اینجا و آنجا برف هم هست که نشان بر ارتفاع دارد. فکر می کنم که بهتر است برگردم  ولی می گویم پشت آن تپه را هم ببینم.

جاده خیس بود که دیگر شنی هم نبود، سپس یک سربالایی، برف نیمه آب شده و ماشینی که ناگهان در برف و گل فرو می رود! بفرمایید!…

با دردسر پیاده می شوم و وضعیت را می سنجم. یکی نبود یگوید که آخر این ماشین فسقلی شهری که جایش اینجا نیست! ماشین در برف و گل گیر کرده، ساعت 4 بعد از ظهر است که البته از نظر نور تفاوتی نمی کند که 10 صبح باشد یا 12 شب. هر چند که ماه آوریل است ولی هوا سرد است. شاید پنج یا شش درجه باشد که این هم به خاطر «گلف استریم» است وگرنه در این عرض جغرافیایی باید 10 یا 15 درجه زیر صفر می بود یا کمتر.

هر چه در فیزیک و مکانیک و رانندگی یاد گرفته ام، مرور می کنم. این نیرو از اینجا به آنجا منتقل می شود، این چرخ اینجاست و سنگینی ماشین آنجا. این زیرپایی بیاید اینجا، ماشین روی دنده دو یا سه یا عقب، خودم هم از جلو یا پشت هل می دهم.

شاید چهار ساعت این تمرین طول می کشد. در این مدت نه یک ماشین پیدایش شد، نه یک پرنده و نه یک خرس قطبی آمد! فکر کنم اینجا خرس نباشد. برعکس گرینلند در شمال اینجا که پر از خرس است. سرانجام من سر تا پا گل و خیس ماشین را از برف و گل بیرون می کشم. و چون روی دنده دو بود و من از پشت هل می دادم، باید به دنبال ماشینی می دویدم که خودمختار شده و دشت را رو به پایین می رود و من هم به دنبالش که بگیرمش!

نیم ساعت بعد در ماشین نشسته ام تا خشک شوم و از آن طبیعت وحشی و سکوتی که بیش از سکوت است، لذت می برم.

در راه برگشت، به جاده شنی می رسم. در سرازیری جاده شنی را دست کم می گیرم. یادم رفته که در راه شنی در سرازیری نباید بیش از 60 تا 70 کیلومتر در ساعت رفت. آنجا نیز یکبار کنترل ماشین از دستم می رود و به بیرون جاده پرتاب می شوم که البته چون دشت هموار بود موردی پیش نیامد به جز شوک دوم!

وقتی به راه آسفالت دور جزیره می رسم، نفس راحت می کشم. آن بالا اگر گیر کرده بودم شاید تا هفته ها کسی رد نمی شد. شبکه تلفن همراه هم که پوشش نداشت.

در جاده به سمت ریکیاویک می روم. ساعت ده شب است. ناگهان از پشت ماشین پلیس می رسد و می خواهد که نگه دارم. یک پلیس میان سال می آید و چیزی می گوید. به انگلیسی می گویم که ایسلندی نمی دانم. به انگلیسی بسیار مودبانه می گوید: « سرعت شما در اینجا نباید از 80 کیلومتر در ساعت بیشتر باشد ولی سرعت شما 96 بود. می خواهم از شما خواهش کنم که آهسته تر بروید.» شب به خیر می گوید و می رود.نه جریمه، نه گواهینامه، هیچ! البته همین ادب او چنان اثری روی من گذاشت که مودبانه تا ریکیاویک با سرعت مجاز 80 رفتم. عجب مردمانی هستند این ایسلندی ها!

(عکس ها را از سایت های مربوط به ایسلند برداشته ام.)

Advertisements

ریکیاویک: دیدار دوباره

از آیسلند تلکام تماس می گیرند و می خواهند که برای مشاوره به ایسلند بروم. گویا می خواهند شبکه ای که سال پیش برایشان راه اندازی کرده بودیم، را گسترش دهند. رییس من غر می زند که بهتر است نروی. سرمان کماکان در مجارستان شلوغ است. اما او را قانع می کنم و به ریکیاویک می آیم. آوریل 1998 است. پنج روز می خواهم بمانم.

بعد از ظهر به شهر می رسم. هوا طوفانی و برفی است. به هتل می روم و شب را در اتاق می گذرانم و پای تلویزیون خوابم می برد.

چشم که باز می کنم، می بینم هوا روشن و ابری است. به خودم می گویم دیر شد! ساعت 9 صبح جلسه دارم. در فاصله میان تخت و حمام که با عجله می پیمایم، چشمم به ساعت می افتد: 02:25. گیج تر می شوم تا این که به خودم می آیم که اینجا کجاست. اینجا نزدیک قطب شمال است و اکنون در ماه آوریل یعنی که دیگر تا شش ماه دیگر شب نمی شود و هوا همین جور روشن و روشن تر می ماند ولی تاریک نمی شود. همانطور که به تخت بر می گردم به این فکر می کنم که مردم اینجا زندگی شان را چکونه تنظیم می کنند. یادم باشد که از «گودنی» مدیر فنی بپرسم.

در دفتر آن گاه که برای گودنی تعریف می کنم می خندد. می گوید سال گذشته که ما در آلمان در نمایشگاه CeBit بودیم مشکلمان این بود که هی شب و روز می شد و ما نمی دانستیم که روند زندگی در آلمان چگونه است. می خندیم!

روزها را با گودنی که مدیر شبکه تلویزیون کابلی شرکت مخابرات ایسلند است به همراه مدیر بازرگانی می گذرانم. مرا به جاهای مختلف در ریکیاویک می برند و تجهیزات را نشان می دهند. شیرین کاری سال گذشته ما را بخشیده اند. جریان این جوری بود:

در سال 1997 پس از آمدن ولفگانگ و من به ایسلند، آنها بیش از هشتصد هزار دلار تجهیزات برای شهر ریکیاویک سفارش دادند. شرکت ما از روی سهل انگاری چند نفر به جای ارسال سیستم های کامل و تنظیم شده(integrated) و آماده برای راه اندازی، تمام تجهیزات را به صورت خرد و بسته بندی شده به ایسلند فرستاد. شما یک ماشین سفارش می دهید و تولید کننده به جای یک ماشین حاضر و آماده، برای شما یک کامیون پر از قطعات ماشین و هر کدام بسته بندی شده می فرستد و در حیاط شما تخلیه می کند. چهره شما باید دیدنی باشد. ولفگانگ و من که در برابر مشتری پاسخ گو بودیم، خجالت فراوان کشیدیم. شاهکار ایسلندی ها این بود که به جای پس فرستادن تجهیزات، خود آنها را نصب و راه اندازی کردند و خجالت ما را بیشتر! وقتی به ولفگانگ تلفن زدم که من به ایسلند می روم و تو هم از آن سو بیا، گفت خودت تنهایی برو. من رویم نمی شود آنجا پیدایم شود.

در یک مجتمع مسکونی وقتی گودنی گرم پارک ماشینش است، می گوید اینجا جای امنی نیست و چیزی در ماشین نگذار. هر چه نگاه می کنم، هیچ چیزی که نشان دهنده این باشد نمی بینم. برای من یک جای مسکونی همانند هزار جای دیگر است. فکر می کنم که شاید اینجا با پایین ترین میزان جرم و جنایت در اروپا، اگر اتفاقی بیفتد، پنج سال در یاد مردم می ماند. می گویم هنوز جای ناامن ندیده ای. برایش از هارلم نیویورک یا واشنگتن می گویم که با تاریکی هوا نمی شد از خانه بیرون آمد. البته در آن روزها آقای جولیانی شهردار نیویورک شده بود و سخت گرم امن سازی شهر بود.

پرواز بازگشتم یک شنبه بعد از ظهر است. جمعه شب گودنی و ریس بازرگانی مرا به شام دعوت می کنند. برای من اولین بار است که مشتری فروشنده را به شام دعوت می کند. این را به حساب این می گذرانم که از این که برایشان زمان گذاشته ام و با وجود فشار کاری با آنجا آمده ام، قصد تشکر دارند. پس از شام نیز قرارداد خرید یک میلیون و دویست هزار دلاری تجهیزات را به دستم می دهند که انتظارش را نداشتم. به خاطر آن شاهکار سال گذشته قصد هم نداشتم برای این چند روز مشاوره صورت حساب برایشان بفرستم.

آب گرم آتشفشانی

رسوران در بالای یک برج است که در میان آن کار پمپ آب از زمین انجام می شود. در این میان این را یاد گرفته ام که ایسلندی ها آب را به ژرفای زمین می فرستند که در آنجا در حرارت زیاد آتشفشان جوش می آید و سپس آب را دوباره به بالا می آورند و در شبکه آب گرم پخش می کنند. شبکه آب گرم و آب سرد از هم جداست. آب سرد آب آشامیدنی است و آب گرم برای حمام و گرمایش استفاده می شود. برای همین هم برای حمام باید به بوی شبیه تخم مرغ گندیده گوگرد عادت کرد. چیزی که برایم در ابتدا دشوار بود. خانه ها سیستم شوفاژ مستقل ندارند و شبکه آب گرم سراسری نه تنها خانه ها را گرم می کند، بلکه لوله های آب گرم را از پیاده روها و خیابان ها نیز می گذرانند و این گونه است که برف هیچ گاه نمی ماند. تازه می فهمم که چرا برخی از خانه ها چفت و بست درست و حسابی ندارد و لای درها و پنجره ها باز است، آنهم نزدیک قطب شمال! این کار برایشان ارزان تمام می شود.

گودنی این ها را برایم توضیح می دهد. از پنجره برج یک فضای سبز را نشان می دهد و می گوید جنگل هم داریم. آن چه او جنگل می نامد، فضایی بود پر از درختانی به ارتفاع شاید 1،60 متر. با هم خودمانی شده ایم و این چیزها را به شوخی می کشیم. می گویم تو به این می گویی جنگل؟ پس اگر «جنگل های سیاه» آلمان را ببینی چه می گویی؟ می گوید آنها هنر نکرده اند و همه اش خود سبز شده است. ما نه تنها این ها را تک تک باید بکاریم بلکه خاکش را هم باید از جای دیگر بیاوریم. اینجا همه اش لاواست و خاک ندارد.

ریکیاویک:اسکناس 50 کرونی

فکر کردم برای خرید به یک مرکز خرید بروم. در خیابان که نمی شد قدم زد و فروشگاه های کوچک را تماشا کرد. در کتاب راهنما نشانی یک مرکز خرید سرپوشیده را پیدا می کنم. با اتوبوس می خواهم به آنجا بروم. در ایستگاه دستگاهی برای خرید بلیط نیست. پس بلیط را راننده می فروشد. همین جور هم بود. تنها اسکناس 50 کرونی را که در فرودگاه عوض کرده بودم را به او می دهم. می گوید: «این اسکناس را نمی توانم خرد کنم.»  و دوستانه می گوید: «مهم نیست. بفرمایید!» چه جالب! چنین چیزی در انگلیس، فرانسه یا آلمان ممکن نیست.

در مرکز خرید ساعتی می گردم و چند چیز می خرم که با کارت اعتباری می پردازم. برای بازگشت تا ایستگاه اتوبوس باید چند صد متر از میان یک منطقه ساخته نشده برفی بگذرم. به ایستگاه که می رسم یادم می آید که هنوز تنها همان اسکناس 50 کرونی را دارم. به خود می گویم شاید راننده این بار بتواند آن را خرد کند. اتوبوس می آید. راننده همان راننده است و من کمی خجلت زده می شوم. می گویم من هنوز همان اسکناس را دارم. او به جای من عذر خواهی می کند که کماکان نمی تواند آن را خرد کند و مودبانه می گوید: «بفرمایید!»

عجب جایی است. یاد رمان معروفی می افتم که در آن چند ثروتمند میان خود یک شرط عجیب می بندند که به جوان فقیری یک چک با رقوم نجومی بدهند و سر این که بر سر او چه خواهد آمد شرط بندی کنند. جوان بیچاره هر کجا می رود، هر کسی به دلیلی از خرد کردن چک او خودداری می کند و به اعتبار آن چک هر چه می خواهد به نسیه به او می دهند و … داستان یادم نیست و نمی دانم از کدام نویسنده است. گمان کنم یکی از شرط ها بر سر این بود که می گفتند او از گرسنگی خواهد مرد چون با آن چک نمی تواند نان بخرد.

در کتاب خود در باره ایسلند می خوانم که مردم اینجا بالاترین میزان تحصیلات دانشگاهی نسبت به جمعیت را در اروپا دارند و پایین ترین میزان جرم و جنایت.

ریکیاویک، ایسلند -1

برای پرواز به ریکیاویک (Reykjavik) پایتخت ایسلند باید ابتدا به کپنهاگ رفت. سحرگاه یکشنبه 9 مارس 1997 ساعت 7 با پرواز اول از بوداپست به کپنهاگ می رسم. یک روز بسیار زیبای آفتابی است که در این روزها در شمال اروپا بسیار نایاب است و درخشش آن پس از این همه سال هنوز یادم است. وقتی پرواز «آیسلندیک» به هوا برخاست، آسمان بدون ابر و مه بود. پس از شاید نیم ساعت به جنوب نروژ رسیدیم، زمین سبز جنگلی و پر از تپه و جاده های کوچک خالی. اینجا و آنجا گویا کسی چند خانه کنار هم نقاشی کرده بود. آرامش را از آن بلندی می شد حس کرد. به ویژه در آن روزهای آخر زمستان که اصلا نمی رسیدم چند روز را در خانه بگذرانم و دلم برای درودیوار خانه ام تنگ شده بود. برنامه این بود: سه روز در ریکیاویک ایسلند، در آنجا باید طراحی شبکه تلویزیون کابلی را به «تلکوم آیسلند» نشان می دادم و این که چگونه می توان چندصد کانال تلویزیونی را به همراه اینترنت پرسرعت ارایه داد. پس از آن باید برای دو روز در بوداپست برگردم برای مذاکره با بوروکرات های آن روزهای شرکت مخابرات دولتی مجارستان برای منطقه 13 بوداپست برای راه اندازی تلویزیون کابلی که نفس آدم را می گیرند. و سپس 6 روز در کوالالامپور در مالزی. مهاتیر محمد، نخست وزیر دایم المقام آن زمان پروژه مورد علاقه خود «مالتی مدیا سوپرکریدور» را پیش می برد و ما باید طرح خود را ارایه برای منطقه کوالالامپور و اطراف آن می دادیم. به هرحال هوای لطیف آن روزها فشار کار را با شادی توام ساخته بود.

بالای ایسلند که رسیدیم فقط برف و یخ دیده می شد. فرودکاه در شهر کوچک کفلاویک (Kevlavik) در جنوب غربی جزیره قرار دارد. با تاکسی با ریکیاویک می روم. 50 کیلومتر راه است. در تمام راه یا برف و یخ است یا زمین سیاه و بدون درخت. یادم می افتد که اینجا یک جزیره آتشفشانی است و چیزی در آن سبز نمی شود. در جایی خوانده ام که از جاهای دیگر خاک کشاورزی آورده اند که بشود چیزی کاشت. آلبته نمی دانم اینجا در کنار قطب شمال چه می شود کاشت.

به ریکیاویک می رسیم. شهر کوچکی است. از 200.000 نفر مردم ایسلند 180.000 نفر در اینجا زندگی می کنند. بقیه نیز دور جزیره پخش هستند. جزیره تنها یک جاده دارد که دور جزیره را به هم وصل می کند. وسط جزیره قابل سکونت نیست و یر از کوههای آتشفشان و در عین حال بزرگترین کویر اروپا هم آنجاست. کویر به همان شباهت ربع الخالی عربستان، پر از شن ولی خنک! اینجا هرچند که به شمال کانادا نزدیک است ولی اروپا به حساب می آید. آن هم بیشتر به خاطر وجود دانمارک که گرونلند را هنوز به عنوان بخش خاک خود نگاه داشته است.

ریکیاویک یک شهر رنگارنگ است. اگر در اروپا همه شیروانی ها قهوه ای یا خاکستری هستند، در اینجا همه رنگ را در کنار هم می بینی، سبز، قرمز، بنفش، صورتی یا هر رنگ دیگر که فکر کنی. دیوار خانه ها هم همینجور است.

همکار آلمانی ام، ولفگانگ، که روز پیش رسیده بود به من می پیوندد و پیاده در شهربه راه می افتیم. در خیابان ها زیاد کسی را نمی بینی. همه با ماشین رفت و آمد می کنند. تا می آیم به این بیاندیشم که چرا این جوری است، طبیعت حالیم می کند. تنها در پنج دقیقه آسمان بدون ابر آفتابی را ابری سیاه فرا گرفت و برف شروع شد. در اینجا برف از بالا به پایین نمی بارد، بلکه افقی از همه طرف می آید. طوفان چترم را پس از چند ثانیه به قول ولفگانگ که آنرا مسخره می کرد، تبدیل به پوست پیاز کرد. می گفت این هم چتر است تو داری؟ این تنها برای باران های نم نمک سوسولی لندن خوب است نه اینجا!

خودمان را در بارانی بلند می پیچیم و به یک کلیسای سفید رنگ در یک میدانگاهی می رسانیم. در این میان برف بند آمده اشت و هوا درباره آفتابی است. همه طوفان برف پنج یا شش دقیقه طول کشید.

به داخل می رویم. یک کلیسای بسیار ساده است، بدون هیچ گونه تزیین. از این نتیجه می گیرم که کلیسای پروتستان است که البته در شمال اروپا اکثریت دارند. هیچ کس در آنجا نیست. با سروصدای ما کسی می آید که کشیش آن جاست. لباس معمولی بر تن دارد و همین هم دلیل دیگری بر پروتستان بودن کلیسا است که کشیش هم تایید می کند. وقتی می فهمد خارجی هستیم، درها را باز می کند که هر کجا بخواهیم برویم و موسیقی مذهبی نیز می گذارد. از پله های مناره بالا می رویم که شهر را ببینیم. با ما می آید و برایمان با افتخار تاریخچه ناقوس قدیمی و عظیم را توضیح می دهد که بالای مناره در کنارش ایستاده ایم. بعد هم به افتخار ما آن را چند بار به صدا در می آورد که سرسام می گیریم.

آز آن بالا شهر تمیز و زیباست، با آن شیروانی های رنگارنگ. البته پس از چند د قیقه طوفان برف بعدی شروع می شود. باد آن بالا چنان شدید است که پایین می آییم.

باز هوا صاف می شود. پیاده به کنار بندر می رویم. در بندر یک کشتی ویژه شکار نهنگ می بینیم. این کشتی پشتش باز است و جرثقیل بزرگی دارد که با آن نهنگ بیچاره را به داخل می کشد. در این کشتی ها کارخانه کنسروسازی هم هست که همانجا کالاهای مختلف از نهنگ درست می کنند. ایسلند، نروژ و ژاپن تنها کشورهایی هستند که نهنگ ها را شکار می کنند و به اعتراض گسترده جهانی هم گوششان بدهکار نیست.

ولفگانگ پیشنهاد می دهد که برای نهار به یک رستوران برویم و ماهی بخوریم. ایسلند ماهی «سالمون» یا «لاکس» دارد که معروف است. ماهی بسیار خوبی خوردیم با شراب سفید عالی! البته پولش هم «عالی» بود. یادم نیست که چقدر شد ولی با هم به این نتیجه رسیدیم که با پولش می شد هر جای اروپا دو سه وعده غذای خوب خورد. ایسلند برای اروپایی ها جای گرانی است. اقتصادش محدود به ماهی گیری و کمی کشاورزی است. همین! ولی رفاه مردم بسیار بالاست.

معمولا در هتل های جهان برای صبحانه چیزهای بسیار متنوع و با کیفیت بالا ارایه می دهند. در هتل ما خرما و میوه های خشک چون آلو، کشمش و برگه زردآلو و چیزهایی از جاهای گرمسیر گذاشته بودند. چیزهایی که برایشان لوکس است و خود ندارند.