هیات امر به معروف و نهی از منکر در عربستان سعودی

“هيئه الأمر بالمعروف و النهي عن المنكر” (نیازی به ترجمه ندارد) زیر پوشش وزارت کشور عربستان سعودی کار می کند و البته تحت فرمان مستقیم پادشاه ملک عبدالله قرار دارد. به عربی به آنها متوعین می گویند. البته با ط و نه ت. اگر نام را درست بنویسم، این وبلاگ فیلتر خواهد شد و تا زمانی که در اینجا هستم، نمی خواهم این کار بشود چون با اینترنت ضعیف هتل حوصله سروکله زدن با فیلتر شکن ها را ندارم. آنها هر نوشته ای که در مورد اینها  باشد فیلتر می کنند حتی اگر نتوانند آن را بخوانند. بردن این اسم یعنی این که نویسنده منفی نوشته.

این هیات 42000 نفر عضو دارد که 3500 آنها عضو رسمی هستند و دیگران داوطلب. دیگر خود بخوان بقیه داستان را! داوطلب! یعنی با اعتقاد کامل و داوطلبانه کار می کند و شغلش نیست. برای رضای خدا است. این را باید بدانید وقتی در مورد وحشی گری هایشان می شنوید.

هیات بر اساس قانون اجازه دستگیری کسی را ندارد و کارش تنها ارشاد و راهنمایی است، همانطور که اسمش می گوید. برای دستگیری افراد خطاکار یک مامور پلیس همراهشان است. البته این مامور بیشتر برگ چغندر است. چون همیشه انتقاد مردم به آنها این است که پلیس آن چه هیات می گوید را انجام می دهد و بارها که کارهای اینها باعث قتل کسی شده است، پلیس به طور تصادفی آنجا نبوده است. اینها به قدری خشن، وحشی و ضد بشری هستند که هر کس آن ها را می بیند راهش را کج می کند. بر خلاف قانون این ها نه تنها مردم را دستگیر می کنند، بلکه کتک هم می زنند، زندان های ویژه خود را دارند، آدم هم می کشند و تاکنون یک نفر از آنها محاکمه نشده است.

در عربستان قانون می گوید که هنگام اذان باید همگان هر کاری را دارند رها کنند و نماز بخوانند. یعنی پنج بار در روز! همکاران من می گویند که هیاتی ها در سال های پیش وارد خانه های مردم می شدند و مردم را با چوب به سوی مسجد می راندند و وای به روز کسی که مخفی می شد. اکنون دیگر این کار را نمی کنند. اما در مرکز خریدها هستند و با چوب به در فروشگاه ها می کوبند که باید ببندید. نیم ساعت باید فروشگاه برای هر نوبت نماز بسته باشد. مراقبت از جدایی جنسی نیز کار مهم آن هاست. هر جا زنی را ببینند که تنهاست، او را دستگیر می کنند و این دستگیری با زشت ترین توهین ها همراه است. رهبرشان احمد قصیم القمدی است که تنها کارش دروغ گویی و پوشاندن جنایت های آدمهایش است و معتقد است که این سروصداها را روزنامه ها به راه می اندازند.

– در سال 2002 یک مدرسه دخترانه در مکه آتش می گیرد. همزمان با آتش نشانی ماموران هیات امر به معروف و نهی از منکر نیز می رسند. آنها بچه هایی که از آتش به بیرون می گریختند و حجابشان کامل نبود، را با کتک به داخل مدرسه باز می گرداندند و جلوی مردانی که در آنجا می خواستند به بچه ها کمک کنند را نیز می گرفتند که وارد مدرسه نشوند. 15 دختربچه که حجاب نداشتند در شعله های آتش سوختند. (BBC).

عرب نیوز، 10 مارس 2008: ماموران هیات چهار نفر را به جرم “خلوه” (خلوت) دستگیر کردند. دو زن سعودی، یک مرد سعودی و یک مرد از اندونزی. این چهار نفر هنگام خروج از یک استراحت گاه توسط ماموران دستگیر شدند که به آنها اطلاع داده شده بود که این چهار نفر با هم محرم نیستند. یک مشاور حقوقی به عرب نیوز گفت: این چهار نفر دو جرم جنایی مرتکب شده اند. یک: خلوت. این جرم به دادستانی عمومی ارجاع داده می شود و مجازات آن یک یا دوماه زندان و 100 ضربه شلاق است. مجازات افزایش خواهد یافت اگر آنها اعتراف به رابطه جنسی کنند. جرم دوم آنها داشتن و مصرف مواد مخدر است. برای این جرم میزان مجازات روشن نیست و قاضی بسته به نوع ماده مصرف شده و موقعیت اجتماعی آنها میزان مجازات را روشن می کند. اگر موقعیت اجتماعی و شغل مجرم بالا باشد به همان نسبت مجازات او بیشتر خواهد بود و زندان و شلاق را در بر خواهد گرفت. اخراج از کار نیز پیآمد دیگر آن است.

نکته جالب و ویژه در نظام حقوقی عربستان این است که مردم در برابر قانون یک سان نیستند و برخورد قانون بسته به جایگاه اجتماعی آنان تفاوت دارد.

– عرب نیوز، 3 آوریل 2008: مامور پلیسی که همراه دو مامور هیات بود، گزارش داد که ماموران هیات امر به معروف و نهی از منکر در یکم آوریل در مدینه به تعقیب یک ماشین که چهار سرنشین (دو مرد و دو زن، یک مادر و دختر) داشت، پرداخته بودند، باعث تصادف و کشته شدن هر چهار نفر آنها شدند. او گفت که ماموران هیات اجازه تعقیب کسی را ندارند. این دو مامور بازداشت شده اند.

البته این دو مامور پس از چند هفته به دلیل نبود مدرک کافی آزاد شدند.

– در یک مورد مشابه در تایف یک ماشین مورد تعقیب ماموران هیات قرار گرفت که در این تعقیب و گریز یک موتورسوار زخمی شد.

عرب نیوز، 20 مارس 2008: پلیس هم چنان در تلاش شناسایی زن جوانی است که در جریان تعقیب و گریز ماموران هیات کشته شده است. او به همراه پسر جوانی در ماشینی بود که مورد تعقیب قرار گرفتند. هیچ یک از خانواده های شهر خبر از ناپدید شدن کسی را نداده اند. احتمالا خانواده دختر جوان از مراجعه به پلیس ابا دارند.

– در ماه مارس یک دختر جوان سعودی که با همکار خود در کافه ای در جده فهوه می خورد، دستگیر شد.

در اول ماه مه یک پرستار فیلیپینی که با همکار اروپایی خود در استارباکس کافه نشسته بود، به روش توهین آمیزی دستگیر شد. سفارت فیلیپین نیز قادر به تماس با او در زندان نبود. همکار مرد او را پس از چند ساعت آزاد کردند. او را نیز با بستن زنجیر به دست و پا به زندان منتقل کرده بودند.

از این چیزها در روزنامه ها پر است.متن کامل اخبار را خود می توانید به انگلیسی بخوانید. تاکنون هیچ کدام از ماموران هیات امر به معروف و نهی از منکر محاکمه نشده اند. مامورانی هم که دستگیر می شوند، چون آن دو مامور در مدینه، آزاد می شوند. این اجرای قانون از نوع سعودی است.

چند سال پیش (فکر می کنم در سال 2002 بود) از اخراج 27 استاد دانشگاه زن که همه اروپایی و آمریکایی بودند،خواندم. جرم آنها از دست دادن به همکاران مرد در دانشگاه شروع می شد تا میهمانی در خانه یگدیگر. در گذرنامه همه آنها مهری زده شد که دیگر نتوانند وارد عربستان سعودی شوند: “فاحشه”!

هدیه شهرداری تهران به بیروت

به این عکس بنگرید. این عکس را روزنامه «المستقبل» درصفحه اول چاپ کرده است. پل هوایی «هدیه شهرداری تهران به مردم شریف و مقاوم لبنان».

البته روزنامه از جنگ خیابانی که حزب الله لبنان این روزها در بیروت راه انداخته است گزارش می دهد و به نظر می آید که پل هوایی تصادفی در عکس افتاده است. سوال اینجاست که شورای شهر تهران بر اساس چه و بر چه مبنایی در بیروت پول خرج می کند؟ جناب قالیباف آیا مردم تهران برای این کار به شما وکالت داده اند؟ آیا ممکن است شما که سکوی ریاست جمهوری را نشانه گرفته اید، این را برای مردم توضیح دهید که چرا عوارض نوسازی شهر تهران را در بیروت خرج می کنید؟ مگر مردم آنجا عوارضشان را به حساب شهرداری تهران می ریزند؟ اگر رییس جمهور شوید به لبنان چه هدیه ای خواهید داد؟

من لبنان را دوست دارم. البته گمان کنم لبنانی که مورد نظر من است با لبنان شما تفاوت داشته باشد. لبنان مورد نظر من آن کشور کوچک در کناره مدیترانه است با مردمی پرانعطاف، با افکارو دین های متفاوت که با احترام متقابل در کنار هم زندگی می کنند و حزب الله و حسن نصرالله آن نیز به دیگران احترام می گذارد و حرفش را چون انسان های متمدن می زند. لبنان مرد نظر من لبنان شعر و اندیشه و موسیقی است که با این جمعیت کوچک جهان عرب و فراتر از آن را گرفته است.

با وجودی که درست ندارم شما را در کنار خیلی کسان دیگر ببینم ولی این کارها ما را گیج می کند. لبنان همفکران شما لبنان حزب اللهی های وحشی و حسن نصرالله ای است که یک سال است نمی گذارد دولت تشکیل شود و اکنون نیز با این جنگ خیابانی این کشورزخمی را دوباره به جنگ داخلی درازمدت سال های 1980 نزدیک ساخته اند. برای آنها دمکراسی خوب است به شرطی که تنها و تنها برای آنها خوب باشد. او نام این کارهایش را «نافرمانی مدنی» گذاشته است. اگر این نافرمانی مدنی است پس جنگ داخلی چه شکلی است و چرا دخالت ارتش لازم است؟

هدیه شورای شهر شما به لبنان دو چیز است که هردو را این عکس نشان می دهد: پل هوایی و آن چه که این روزها زیر آن می گذرد. شاید روزنامه نیز این دو را با هم می خواسته نشان دهد.

مصاحبه خیالی کانال 2 تلویزیون عربستان سعودی با من

پیش از خواندن این نوشته ابتدا نوشته «تبلیغات شتری حکومتی در تلویزیون عربستان» را بخوانید.

پس از آماده ساختن من و تمرین با من که درسم را خوب یاد گرفته باشم و پس از کلی آسمان و ریسمان و بافتن پشم به شیشه و کبوتر صلح و آبغوره ملودراماتیک سرانجام نوبت مصاحبه با من می رسد.

1 لطفا خود را به بینندگان عزیز ما معرفی کنید.

اینجانب … بن… ببخشید، بسمه تعالی نباید بگویم؟ من یک جایی را می شناسم که … راستی چقدر خوب است که تلویزیون عربستان با وزارت اطلاعات و جاهای دیگر حکومتی همکاری می کند. من یک جایی را می شناسم که آنجا هم اینجوری است، نه مثل اروپا که همش به سروکله هم می زنند و وحدت کلمه ندارند.

2 می توانید بگویید که کی وارد کشور زیبای ما شدید؟

بله، الان سه ماهی می شود که وارد کشور زیبا و بی نظیر شما شده ام و از همان ابتدا محسور این همه زیبایی گشته ام. البته چون دوره حج بود و چند میلیون دیگر هم وارد کشور زیبای شما شده بودند، پرواز مرا به جده اجازه ندادند و گفتند تنها می توانی به ریاض پرواز کنی و از زیبایی های آنجا استفاده کنی تا حج تمام شود.

3 در مورد تحصیلات خود برای ما بگویید.

لیسانس …، فوق لیسانس …، مهندسی …، البته 8،5 میلیون نفر خارجی در کشور شما هستند و از این که به جای میلیون ها فیلیپینی، پاکستانی، هندی، اندونزی یا سری لانکایی، مرا که از کشوری می آیم که صد نفر هم در اینجا ندارد، دعوت کرده اید خیلی خوشحالم. تازه شما مرا که سه ماه است آمده ام دعوت کرده اید به جای آنهایی که بیست سال یا بیشتر در اینجا هستند. این خیلی مایه افتخار است.

4 روابط خود را با مردم عربستان سعودی چگونه توصیف می کنید؟

به نظرم باید بسیار عالی باشد. البته آنها را زیاد نمی بینم. چون کار که نمی کنند که سر کار ببینمشان. توی خیابان هم که پیاده نمی روند و با ماشین هم که هستند، با سرعت 90 کیلومتر در ساعت در خیابان می روند. سر چراغ قرمز هم که نمی ایستند که ببینمشان. زنها و دختران هم که همه ناپدید هستند و نمی بینیشان. بعد هم انگلیسی بلد نیستند. کلاس عربی هم نگذاشته اند که دست کم من عربی یاد بگیرم. فکر می کنم بسیار خوب باید باشد.

جوانهای شاد و سرحالی دارید. روزها همیشه تا بعد از ظهر خوابند و مزاحم ما نمی شوند که می خواهیم سر کار برویم. این است که صبح ها همیشه خیابان خلوت است. شبها هم در خیابان ها شادی می کنند. اگر پیاده رویی جلوی مرکز خرید یا رستوران وجود داشته باشد و ما آنجا نشسته باشیم، آنها با موتور در آنجا روی چرخ عقب می روند. یا با ماشینشان خیابان «تحلیه» را پنجاه بار بالا و پایین می روند. همین که این کارها را می کنند، بدون این که دختری در خیابان وجود داشته باشد، نشان دهنده سرزندگی آنهاست. یک روز ساعت 2 بعدازظهر 3 دختر در کنار خیابان می رفتند. شاید 20 تا ماشین پا به پایشان می رفتند و هر کس یک چیزی به آنها می گفت. چقدر مردم سرحالی دارید.

5 وقت آزاد خود را چگونه می کذرانید؟

باورتان نمی شود که من چقدر وقت آزاد دارم در اینجا. از آنجایی که کشور شما خیلی چیزها را که وقت آدم را تلف می کند ، چون سینما، تآتر، موزه، کنسرت موسیقی، اپرا، کتابخانه و از این چیزهای الکی، ندارد، من کلی وقت آزاد یافته ام. در تمام عمرم اینهمه وقت آزاد نداشته ام و این خیلی خوب است. من کارهای زیادی در وقت آزادم انجام می دهم:

– تلویزیون خیلی خوبی دارید. یک کانال mbc2 هست که می شود آن را شب و روز تماشا کرد.

ماشین روی می کنم. البته پیاده روی را دوست دارم. اما شهر شما پیاده رو ندارد.

– هر روز ماشینم را می شویم چون در اینجا به جای باران، غبار کویری و گل از آسمان می بارد. بنابراین هر روز ماشین را می شویم که بتوانم رنگش را تشخیص دهم و در خیابان پیدایش کنم.

– جمعه ها اگر حوصله ام سر رود، می روم به «مسجد جامع الکبیر» که پس از نماز جمعه محکومان را شلاق می زنند یا اگر به قصاص محکوم شده باشند، گردن می زنند یا دست و پا فطع می کنند.

– بعضی وقت ها هم ماموران «هیات امر به معروف و نهی از منکر» شما را تماشا می کنم که مردم را ارشاد می کنند. بعضی وقتها هم جنگ و گریز پیش می آید و آنها مردم را با ماشین تعقیب می کنند و تصادف پیش می آید و همیشه چند نفر کشته می شوند. خیلی باحال است، عین فیلم های آمریکایی!

– برنامه تلویزیونتان هم خیلی ارشاد کننده است. من یک کشور دیگر را می شناسم که چهار تا جوجه آخوند بی سواد می روند «حوزه علمیه»، یک مشت چرندیات حفظ می کنند و می آیند آنها را به مردم تحویل می دهند. ولی در تلویزیون شما همه شان «الدکتور» دانشگاهی هستند که می آیند همان چیزها را، مثل آداب طهارت یا آداب زناشویی را درس می دهند. چهار پنج تا دانشگاه که شما دارید، پر از این رشته هاست و این خیلی خوب است.

– من کتاب خواندن رو هم دوست دارم. ولی هنگام صدور ویزا گفتند که هیچ نوع کتاب سیاسی و مذهبی نباید داشته باشی. این است که هیچی نیاوردم. به جایش می روم در مرکز خرید می پلکم. البته اگر «روز خانواده» نباشد و مجردها را راه بدهند.

– دخترها و پسرهایتان خیلی مدرن هستند و از همه امکانات پیش رفته استفاده می کنند. هر وقت که در مرکز خریدی در کافه ای می نشینم، اگر «بلوتوث» تلفنم روشن باشد، برایم مرتب شماره تلفن و اسم دخترها می آید یا عکس های باحال و از این چیزها. ولی چون چهره همه دخترها و زنان پوشیده است، هیچ وقت نمی دانی که چه کسی دارد تماس می گیرد.

6 از سفر در عربستان سعودی لذت برده اید؟

خیلی!

– یک بار با ماشین رفتم به کناره خلیج فارس، یعنی ببخشید، خلیج فارس نه، خلیج مکزیک. در آنجا دیدم که هزاران هزار از مردم شما صف کشیده اند که وارد بحرین شوند. چه مردم سفردوست و تنوع طلبی دارید.

– اتوبان های شما خیلی خوب هستند. نرده مزاحم وسط را ندارند و می شود هر کجا که خواستی دور بزنی. کناره آسفالتش هم شنی است و به آدم یاد می دهد که مواظب باشد که وارد کناره شنی نشود. من چون بار اولم بود و این کار را کردم، ماشینم به میان کویر پرتاب شد. چقدر خوب است که کناره سمت راست اتوبان هم نرده محافظ ندارد. اگر داشت الان ماشین من درب و داغان شده بود.

– پلیس خوبی دارید. هر چند کیلومتر در اتوبان آدم را نگاه می دارد و حالش را می پرسد. خوشبختانه در داخل شهر پلیس زیاد وجود ندارد و آدم می تواند هر کاری دلش خواست بکند.

7 چه چیزی را بیش از همه از کشور زیبای ما دوست دارید؟

– کشور زیبای شما نظم دارد. مثل جاهای دیگر هرکی هرکی نیست. مثلا وقتی اذان می گویند، همه فروشگاه ها برای نیم ساعت می بندند. این است که اگر توی فروشگاه مانده باشی می توانی لابلای قفسه ها بگردی و با خیال راحت باز هم خرید کنی. اگر هم بیرون مانده باشی، می توانی قدم بزنی و این خوب است. شنیده ام که چند سال پیش اینجا بیشتر نظم داشت و امر به معروفی ها در خیابان مردم را با چوب به مسجدها هدایت می کردند و وارد خانه مردم هم می شدند و آنهایی را که توی خانه بودند را با چوب به مسجد دعوت می کردند.

– مرکز خریدهای خوب و منظمی دارید. این جوری نیست که هر کس هر وقت دلش خواست به خرید برود. روزهای چهارشنبه و پنج شنبه روزهای خانواده هستند و مجردها (البته مردان مجرد، چون زن مجرد که نمی تواند وجود داشته باشد و یا تنها جایی برود) اجازه ندارند وارد مرکز خرید ها بشوند و الکی خرید کنند. البته من بعضی وقت ها بیرون می ایستم و وقتی مردی با سه یا چهار زن می خواهد وارد شود، همراه آنها می روم داخل! یک کمی دست و دل بازی بد نیست. من یک کشور دیگر را هم می شناسم که در آن می خواستند از شما تقلید کنند و پیاده روهای خیابان ولی عصر را مردانه و زنانه کنند. ولی نمی دانم چرا نشد. آنجا اکنون هنوز هرکی هرکی است.

– کافه ها و رستوران ها هم بخش مردانه و خانوادگی دارند و این خیلی خوب است.

– در اینجا مردم از فانون هم فراتر عمل می کنند. مثلا برابر قانون زن ها تنها باید از شانه به پایین عبایه سیاه بپوشند. ولی همه زنهای سعودی نقاب دارند و هیچ جایشان پیدا نیست. بعضی ها تنها چشمانشان پیداست.

– برای رانندگی زنان ممنوعیت قانونی وجود ندارد. ولی پلیس هر زنی را که پشت ماشین بنشیند داوطلبانه می گیرد و بعضی پدرها دختر خود را یا بعضی شوهرها زن خود را به خاطر این کار کشته اند. البته این کار هم قتل محسوب نمی شود. خوب است که قوانین سخت گیرانه ندارید و خیلی چیزها داوطلبانه است.

8 با عزیزان خود در کشور خود چگونه در تماس هستید؟

– با تلفن! البته قانون کشور شما می گوید که هنگام ورود به کشور باید گذرنامه ام را به صاحب کارم تحویل دهم و برای خروج نیز باید او اجازه خروج کتبی بدهد و آن را هنگام گذر از مرز نشان دهم. این است که روی برنامه و با توافق صاحب کار خوبم می توانم آنها را ببینم.

– آنها هم می توانند به راحتی به اینجا بیایند. تنها کاری که باید انجام دهم این است که هنگام ورود به کشور من باید آنها را شخصا تحویل بگیرم. ویزای همسرم را هم در گذرنامه من می زنند نه در گذرنامه خودش. این هم خیلی خوب است.

9 نهترین غذای سعودی که خورده اید چه بوده و چه دوست دارید بخورید؟

«کبسه» خوب است. آدم را چاق می کند. مردم شما تغذیه شان خیلی خوب است. چقدر آدم بالای 150 کیلو در خیابان می بینی. تپل و سرحال!

10 پیام شما به آنهایی که تازه به کشور وارد شده اند چیست؟

پیام من این است: قدر اینجا را بدانید و این قدر از خانه های صاحبانتان فرار نکنید و پشت در سفارت فیلیپین و اندونزی جمع نشوید. یعنی چی که کنسولگری فیلیپین در جده می گوید که هر روز 150 نفر زن فیلیپینی فرار می کنند و به آن کنسولگری پناه می آورند؟ خوب حرف گوش کنید تا خانم خانه شما را با اطو داغ نکند یا آقای خانه شما را به اتاق خواب نبرد. یا الان چند ماه است که 130 کارگر ساختمانی بنگلادشی در خیابان کنار کنسولگری بنگلادش در شهر دمام چادر زده اند و می گویند که صاحب کار آنها حقوق 16 ماه آنها را نمی دهد. جمع شده اید که چه بشود؟

 

خلاصه ای پیرامون جامعه عربستان سعودی-1

در این زمانی که به دنبال اطلاعات پیرامون عربستان سعودی بودم، فکر کردم که بهتر است یک متن کوتاه پیرامون این کشور بنویسم و مواردی را که مورد نظر خودم هست را طرح کنم. البته قصد تاریخ نویسی ندارم و این کار من نیست. قصد تکرار نوشته های دیگران را هم ندارم. هدف ارایه پشتوانه برای دیگر نوشته های اینجاست و آشکار است که موارد را دست چین کرده ام و با عینک خود نگریسته ام..

* * *

عربستان سعودی یک کشور توریستی نیست. نه کسی برای گردش به اینجا می آید و نه این کشور جهانگرد را راه می دهد. اگر از حج بگذریم، تنها برای کار می توان به اینجا آمد. 25 میلیون جمعیت دارد و 8 میلیون کارگر خارجی. نه زیرساختار برای گردشگران دارد و نه فرهنگ جامعه انعطاف لازم را نشان می دهد. البته همین چیزها جذابیت خاصی به این کشور می دهد و توجه آدم های کنجکاو را جلب می کند.

در شبه جزیره عربستان این کشور سنتی ترین و بسته ترین کشور است. نه قانون اساسی دارد و نه پارلمان. نه انتخابات دارد و نه احزاب سیاسی یا سازمان های اجتماعی یا صنفی یا سندیکاهای کارگری. مردم در هیچ زمینه ای امکان شرکت در مسایل اجتماعی را ندارند. رسانه های عمومی و روزنامه ها کامل زیر نظر هستند و از آنها انتظار می رود که تنها برای تحکیم نظام کار کنند. زنان دارای هیچ گونه حقوق اجتماعی نیستند و حتی شناسنامه نیز ندارند و تنها برای خروج از کشور گذرنامه می گیرند.

پادشاه حکومت مطلقه دارد. هم قاضی القضات است و هم رهبر مذهبی. اخیرا به خود لقب «خادم الحرمین الشریفین» را هم داده است که البته برداشت من این است که می خواهد نظر آخوندهای وهابی-سلفی را جلب کند که حکومت موازی خود را دارند و به نظر می آید که قدرتشان از حکومت آل سعود اگر بیشتر نباشد، کمتر هم نیست. به نظر می آید که ملک عبدالله به دشواری های کشورش آگاه است و می خواهد جامعه را بسیار آهسته باز کند. از او چند سخن رانی شنیده ام که زنان را به کار بیرون از خانه تشویق می کند.

قبیله آل سعود آنگاه که با فتح ریاض در سال 1902 و دیگر جاهای کشور در چند دهه با جنگ و ازدواج های سیاسی تمام کشور را زیر سلطه خود درآورد، نام خانوادگی خود را روی کشور گذاشته است. عبدالعزیز، پدر ملک عبدالله کنونی آنگاه که در سال 1953 مرد، 19 زن داشت و 36 پسر. این که چند دختر داشته است را کسی نمی داند و اهمیتی هم ندارد. پسران او یکی پس از دیگری دارند حکومت می کنند: سعود، فیصل، خالد، فهد و عبدالله که اکنون پادشاه است. پس از او هم برادر دیگرش سلطان خواهد آمد.

در سال 1745 محمدبن عبدالوهاب که آخوند بسیار بنیادگرا و مرتجعی بود، بر این نظر بود که اسلام رایج آن زمان از اخلاق اسلامی دور شده است و باید به «اسلام واقعی» بازگشت. او مخالف هر گونه تزیین، شادی، موسیقی و هنر بود و به قولی «اسلام مینی مال» ارائه می داد. او توانست حاکم «الدرعیه» (در 50 کیلومتری شمال ریاض) را که محمدبن سعود بود را به افکار خود جلب کند و او را مرید خود سازد. با این اتحاد شوم و منحوس حکومت مذهبی بنیادگرایی بنیان گذارده شد که ادامه آن عربستان سعودی کنونی است با دنبالچه هایش چون طالبان افغان و پاکستانی و ایرانی و غیره. اسامه بن لادن و الزواهری و آدمخوارهایشان در این نظام رشد کرده اند و حتی اعتقاد دارند که حکومت عربستان از اسلام واقعی فاصله گرفته است و باید سرنگون شود. این مارها را سعودی ها در آستین خود پرورش داده اند. از 22 تروریست 11 سپتامبر 19 نفر سعودی بودند. همین حکومت سعودی بودجه زیادی برای صدور اسلام خود خرج می کند. حال این در بوسنی هرزگوین باشد یا اندونزی و مالزی، انگلیس باشد یا آمریکا، پاکستان باشد یا افغانستان که در آنجا طالبانش به قدرت هم رسیدند. در پاکستان، افغانستان و برخی جاهای خاور دور نیز افکارشان در جامعه نهادینه نیز شده است. جوری که اکنون در پاکستان و افغانستان مردم هستند که طالبان را پناه می دهند و حمایت می کنند. عربستان سعودی مرکز فکری اسلام خطرناک تروریست و ارتجاعی است و چالش جدی تمدن بشری و انسانی امروزی. هر چند که من احساس می کنم که اگر چیزی جلوی این اسلام را گرفته باشد و تلاش برای کنترل آن داشته باشد، حکومت کنونی عربستان سعودی باشد. هرچند که خودش هم «نامشروع» است و با خونریزی و شمشیر به قدرت رسیده و با همین خشونت نیز خودرا نگاه داشته است. چندی پیش مفتی های اینجا فتوا دادند که تمام نمادهای «بت پرستی» شیعیان ویران شوند. و سپس عده ای رفتند و بناهای مذهبی شیعیان را در نجف و سامره و کربلا ویران کردند و عده ای را کشتند. دستشان برسد به قم و مشهد و شیراز هم می روند.

همفکران ایرانیشان نیز با وجودی که با وهابی های سعودی رقابت دارند و درگیر هستند، افکارشان مشابه است و اگر مقاومت مردم ایران نبود، جامعه ایران نیز اکنون شبیه اینجا می بود. هرچند که خیلی چیزها را پیاده کردند، از جمله از بین بردن جامعه نوپای مدنی و قانون مدنی و جایگزینی آن با شریعت، محدودیت زنان و سازمان های اجتماعی مدنی، و غیره. اما مشکل همفکران جاهل ایرانی این است که ایرانیان تاریخ مدنیت غیر اسلامی دارند و با خیلی چیزهای فرهنگ عربی خو نمی گیرند؛ حال نامش اسلام باشد یا هر چیز دیگر. ولی در اینجا فرهنگ مردم با اسلام وهابی، سلفی و حتی شیعه (نوع سعودیش) نیز هماهنگی دارد.

قانون اساسی عربستان خود قرآن است و ارگان های مذهبی بلندپایه کارشان تفسیر قرآن و تطبیق تمام امور جامعه با قرآن است. هیچ موردی نمی یابی که کارهایی که در عربستان می شود، با قرآن منافات داشته باشد. از همین رو است که حکومتیان ایران آنگاه که به عربستان سعودی و حکومت طالبان اشکال می گیرند می گویند که آنها «قرائت خشن» از اسلام دارند. نمی گویند که کار آنها غیر اسلامی یا ضد اسلامی است. من هیچ گاه نفهمیدم که قرائت خشن چه مفهومی داردو مثلا قرائت ملایم یعنی چه! جرات این کار را ندارند چون آخوندهای سعودی کارشان در تفسیر اسلام محکم است.

دوست سعودی من، میشائیل،که دکتر حقوق است و مشاور اقتصادی یکی از «شاهزاده» های سعودی، در یک گفتگوی خصوصی به من گفت که وضعیت اجتماعی عربستان جوری است که اگر رفرم های اجتماعی صورت نگیرند، این کشور در 10-15 سال آینده منفجر خواهد شد. او می گوید حکومت نیز به این مشکل آگاهی دارد ولی امکاناتش محدود است. یک جوری کارشان گره خورده است.

ریکیاویک، ایسلند -1

برای پرواز به ریکیاویک (Reykjavik) پایتخت ایسلند باید ابتدا به کپنهاگ رفت. سحرگاه یکشنبه 9 مارس 1997 ساعت 7 با پرواز اول از بوداپست به کپنهاگ می رسم. یک روز بسیار زیبای آفتابی است که در این روزها در شمال اروپا بسیار نایاب است و درخشش آن پس از این همه سال هنوز یادم است. وقتی پرواز «آیسلندیک» به هوا برخاست، آسمان بدون ابر و مه بود. پس از شاید نیم ساعت به جنوب نروژ رسیدیم، زمین سبز جنگلی و پر از تپه و جاده های کوچک خالی. اینجا و آنجا گویا کسی چند خانه کنار هم نقاشی کرده بود. آرامش را از آن بلندی می شد حس کرد. به ویژه در آن روزهای آخر زمستان که اصلا نمی رسیدم چند روز را در خانه بگذرانم و دلم برای درودیوار خانه ام تنگ شده بود. برنامه این بود: سه روز در ریکیاویک ایسلند، در آنجا باید طراحی شبکه تلویزیون کابلی را به «تلکوم آیسلند» نشان می دادم و این که چگونه می توان چندصد کانال تلویزیونی را به همراه اینترنت پرسرعت ارایه داد. پس از آن باید برای دو روز در بوداپست برگردم برای مذاکره با بوروکرات های آن روزهای شرکت مخابرات دولتی مجارستان برای منطقه 13 بوداپست برای راه اندازی تلویزیون کابلی که نفس آدم را می گیرند. و سپس 6 روز در کوالالامپور در مالزی. مهاتیر محمد، نخست وزیر دایم المقام آن زمان پروژه مورد علاقه خود «مالتی مدیا سوپرکریدور» را پیش می برد و ما باید طرح خود را ارایه برای منطقه کوالالامپور و اطراف آن می دادیم. به هرحال هوای لطیف آن روزها فشار کار را با شادی توام ساخته بود.

بالای ایسلند که رسیدیم فقط برف و یخ دیده می شد. فرودکاه در شهر کوچک کفلاویک (Kevlavik) در جنوب غربی جزیره قرار دارد. با تاکسی با ریکیاویک می روم. 50 کیلومتر راه است. در تمام راه یا برف و یخ است یا زمین سیاه و بدون درخت. یادم می افتد که اینجا یک جزیره آتشفشانی است و چیزی در آن سبز نمی شود. در جایی خوانده ام که از جاهای دیگر خاک کشاورزی آورده اند که بشود چیزی کاشت. آلبته نمی دانم اینجا در کنار قطب شمال چه می شود کاشت.

به ریکیاویک می رسیم. شهر کوچکی است. از 200.000 نفر مردم ایسلند 180.000 نفر در اینجا زندگی می کنند. بقیه نیز دور جزیره پخش هستند. جزیره تنها یک جاده دارد که دور جزیره را به هم وصل می کند. وسط جزیره قابل سکونت نیست و یر از کوههای آتشفشان و در عین حال بزرگترین کویر اروپا هم آنجاست. کویر به همان شباهت ربع الخالی عربستان، پر از شن ولی خنک! اینجا هرچند که به شمال کانادا نزدیک است ولی اروپا به حساب می آید. آن هم بیشتر به خاطر وجود دانمارک که گرونلند را هنوز به عنوان بخش خاک خود نگاه داشته است.

ریکیاویک یک شهر رنگارنگ است. اگر در اروپا همه شیروانی ها قهوه ای یا خاکستری هستند، در اینجا همه رنگ را در کنار هم می بینی، سبز، قرمز، بنفش، صورتی یا هر رنگ دیگر که فکر کنی. دیوار خانه ها هم همینجور است.

همکار آلمانی ام، ولفگانگ، که روز پیش رسیده بود به من می پیوندد و پیاده در شهربه راه می افتیم. در خیابان ها زیاد کسی را نمی بینی. همه با ماشین رفت و آمد می کنند. تا می آیم به این بیاندیشم که چرا این جوری است، طبیعت حالیم می کند. تنها در پنج دقیقه آسمان بدون ابر آفتابی را ابری سیاه فرا گرفت و برف شروع شد. در اینجا برف از بالا به پایین نمی بارد، بلکه افقی از همه طرف می آید. طوفان چترم را پس از چند ثانیه به قول ولفگانگ که آنرا مسخره می کرد، تبدیل به پوست پیاز کرد. می گفت این هم چتر است تو داری؟ این تنها برای باران های نم نمک سوسولی لندن خوب است نه اینجا!

خودمان را در بارانی بلند می پیچیم و به یک کلیسای سفید رنگ در یک میدانگاهی می رسانیم. در این میان برف بند آمده اشت و هوا درباره آفتابی است. همه طوفان برف پنج یا شش دقیقه طول کشید.

به داخل می رویم. یک کلیسای بسیار ساده است، بدون هیچ گونه تزیین. از این نتیجه می گیرم که کلیسای پروتستان است که البته در شمال اروپا اکثریت دارند. هیچ کس در آنجا نیست. با سروصدای ما کسی می آید که کشیش آن جاست. لباس معمولی بر تن دارد و همین هم دلیل دیگری بر پروتستان بودن کلیسا است که کشیش هم تایید می کند. وقتی می فهمد خارجی هستیم، درها را باز می کند که هر کجا بخواهیم برویم و موسیقی مذهبی نیز می گذارد. از پله های مناره بالا می رویم که شهر را ببینیم. با ما می آید و برایمان با افتخار تاریخچه ناقوس قدیمی و عظیم را توضیح می دهد که بالای مناره در کنارش ایستاده ایم. بعد هم به افتخار ما آن را چند بار به صدا در می آورد که سرسام می گیریم.

آز آن بالا شهر تمیز و زیباست، با آن شیروانی های رنگارنگ. البته پس از چند د قیقه طوفان برف بعدی شروع می شود. باد آن بالا چنان شدید است که پایین می آییم.

باز هوا صاف می شود. پیاده به کنار بندر می رویم. در بندر یک کشتی ویژه شکار نهنگ می بینیم. این کشتی پشتش باز است و جرثقیل بزرگی دارد که با آن نهنگ بیچاره را به داخل می کشد. در این کشتی ها کارخانه کنسروسازی هم هست که همانجا کالاهای مختلف از نهنگ درست می کنند. ایسلند، نروژ و ژاپن تنها کشورهایی هستند که نهنگ ها را شکار می کنند و به اعتراض گسترده جهانی هم گوششان بدهکار نیست.

ولفگانگ پیشنهاد می دهد که برای نهار به یک رستوران برویم و ماهی بخوریم. ایسلند ماهی «سالمون» یا «لاکس» دارد که معروف است. ماهی بسیار خوبی خوردیم با شراب سفید عالی! البته پولش هم «عالی» بود. یادم نیست که چقدر شد ولی با هم به این نتیجه رسیدیم که با پولش می شد هر جای اروپا دو سه وعده غذای خوب خورد. ایسلند برای اروپایی ها جای گرانی است. اقتصادش محدود به ماهی گیری و کمی کشاورزی است. همین! ولی رفاه مردم بسیار بالاست.

معمولا در هتل های جهان برای صبحانه چیزهای بسیار متنوع و با کیفیت بالا ارایه می دهند. در هتل ما خرما و میوه های خشک چون آلو، کشمش و برگه زردآلو و چیزهایی از جاهای گرمسیر گذاشته بودند. چیزهایی که برایشان لوکس است و خود ندارند.