نژادپرستی نفرت انگیز ایرانی

برای من که همواره با انسان های رنگارنگ ازجاهای گوناگون رودررو هستم، خود نیز بسیار مسافرت می کنم و با فرهنگ های گوناگونی آشنا هستم، نژادپرستی پدیده تاره ای نیست. برخی نژادپرست با لفطره هستند (یا بودند)، چون سفیدپوست های آفریقای جنوبی، نامیبیا یا آمریکا نسبت به سیاه پوست ها و یا به اصطلاح سرخ پوست ها، ژاپنی ها نسبت به چینی ها، نازی های آلمانی، فرانسوی و دست نشانده هایشان در جاهای دیگر اروپا نسبت به یهودی ها، عرب های صدر اسلام نسبت به سیاهان آفریقا، قبیله های گوناگون آفریقایی نسبت به یکدیگر و …

برخی نیز بسته به شرایط نژادپرست می شوند، چون دشواری های اقتصادی، بیکاری و ضعف در رقابت و یا برای هدف کوتاه مدتی (انتخابات پیش رو) شعارهای نژادپرستانه علیه یک اقلیت در کشور خودشان می دهند و پس از رسیدن به هدف آن را کنار می گذارند. نژادپرستی هم چون دیگر شکل های تبعیض، رنگارنگ است، هم پنهان است و هم افسارگسیخته و آشکار. در ایران از آنجا که در افکار عمومی بر خلاف جوامع آزاد به این مساله پرداخته نشده، همه اشکال نژادپرستی را می یابی.

تاریخ آلمان، نظام اجتماعی حاکم در آلمان و فرهنگ جاافتاده سیاسی در اینجا انسان را نسبت به پدیده نژادپرستی بسیار حساس می کند. برای کسی که در اینجا زندگی نمی کند، درک این مساله شاید دشوار باشد که به جز اقلیتی کوچک و واپس گرا و یکی دو حزب درب و داغان، مردم آلمان در مجموع نسبت به دیگر مردم اروپا کمتر نشانه نژادپرستی از خود نشان می دهند. جامعه و از جمله مهاجران، روشنفکران و فعالان اجتماعی نسبت به نژادپرستی بسیار حساس هستند و هرگاه از سوی گروه های نئونازی حرکتی ببینند، بدون وقفه واکنش نشان می دهند. هر کسی که در این کشور زیسته باشد، در چنین فضایی تربیت اجتماعی یافته و به نژادپرستی حساس است، البته به شرطی که انسان در زندگی اجتماعی شرکت داشته باشد و تنها به دریافت پول از تامین اجتماعی بسنده نکند. از این رو، با این دیدگاه نمی شود نسبت به آنچه که در ایران در اینجا و آنجا می گذرد، حساس نبود و چشم پوشید.

با چنین پیش زمینه ای، انسان چه احساسی می تواند داشته باشد وقتی می شنود که: «احمدرضا شفیعی، مسئول كمیته انتظامی ستاد تسهیلات سفر اصفهان اعلام کرد که این کمیته با همکاری پلیس و اداره اماکن در روز ۱۳ فروردین از ورود شهروندان افغان به پارک کوهستانی صفه جلوگیری می‌کنند«؟

در این باره بخشی از افکارعمومی ایران که با اینترنت سروکار دارد، دست کم در اینترنت واکنش قاطع نشان داد. همه نسبت به افغان های مقیم ایران و زحمتی که آنها در زمینه های گوناگون برای کشور کشیده اند، بسیار گفته اند و من چیز تازه ای به جز تایید ندارم که بیافزایم. اما من می خواهم این مورد را نمونه قرار دهم و تنها به چند نشانه پدیده زشت نژادپرستی گسترده در افکار انسان ایرانی را بیاورم. نگویید من این جوری نیستم یا همه را جمع بسته ای. معلوم است که همه این گونه نیستند و من نیز نمی خواهم جمع ببندم. اما همه می دانیم که اینها عمومیت دارد و جریان چیست. با اشاره به این که من یا تو این گونه نیستیم، صورت مساله پاک نمی شود.

بسیاری از ایرانی ها، به ویژه از نوع فارسش اعتقاد دارند که از نژاد آریایی هستند. این را شب و روز بدون آن که در باره اش بیندیشند، تکرار می کنند و شرم هم ندارند. با هر کسی هم که حرف بزنی، معمولا درست نمی داند «آریایی» یعنی چه. همه دانشش را جمع بزنی، از چند جمله «اقوام آریایی به ایران آمدند، یک شاخه به هند رفت، آن یکی به اروپا …» فراتر نمی رود. آن را هم پراکنده اینجا و آنجا شنیده است و هی تکرار می کند. این همه به «نژاد» اهمیت می دهد و به تاریخ و گذشته اش مغرور است، یک ایران شناس درست و حسابی تربیت نکرده و ندارد. تاریخش را دیگران (ایران شناسان اروپایی) برایش گفته اند که آن را هم گزینه ای فهمیده است. خوبش را شب و روز بلغور می کند و از کوروش و داریوش و منشور حقوق بشر می گوید، بدش را توطئه دشمن می داند. همان ایران شناس اگر بد بگوید ناگهان می شود دشمن. نمی داند که واژه ایران و آریا و «نژاد آریایی» چندان تاریخچه ای هم ندارد و از زمانی که نازی های آلمانی در زمان رضا شاه (که دوست نازی ها بود) پایشان به ایران باز شد، باب شد. نازی های آلمان نسلشان شصت سال پیش ورافتاد و کسی در آلمان دیگر از این حرفها نمی زند، اما ایرانی هنوز این چرندیات را بلغور می کند.

یکی نیست بپرسد که اگر این همه برای کوروش ارزش قایل هستی، چرا یک سر سوزن چون او با آن چیزهایی که به پایش می نویسی، رفتار نمی کنی؟ اگر به منشور حقوق بشر او (که این نیز دارای تردید جدی است و بحث آن در اینجا کمی باز شده) می بالی، پس این همه نمادهای نژادپرستی در رفتار عمومی کشور چیست؟ از آن تمدن باستانی چه به ارث رسیده است؟

این را می دانم که آریایی به سانسکریت یعنی » برتر». ایران یعنی “Land of Aryans”، عراق یا اراک یعنی “Province of Aryans”. مردمان آن زمان این را در مورد خودشان می گفتند و دیگران را پست می شمردند. به آنها پس از هزاران سال اشکالی نیست. سخن با امروزیان است.

هر زمان در ایران به جایی می روی و سخنی از آلمان می آید، اینها را می شنوی: «آلمانی ها هم مثل ما آریایی هستند.» «ما هم نژاد آلمانی ها هستیم.» و همیشه این از ذهن من می گذرد: بله، از رنگ چشم و مو و قد و هیکلمان خیلی پیداست که به آنها شباهت داریم! آلمانی هایی که راهشان به ایران می افتد (جهانگرد، متخصص؛ خبرنگار یا دیپلمات) همیشه از شنیدن این حرفها اظهار ناراحتی می کنند. اما گوش ایرانیان بدهکار نیست. ما آریایی هستیم، هم نژاد شما و بس! چند سال پیش که تیم ملی فوتبال آلمان در ایران یک بازی دوستانه داشت، به هنگام پخش سرود ملی آلمان گروهی برخاستند و سلام هیتلری دادند. پس از آن بخش بزرگی ابله تر از اولی ها در استادیوم به سلام هیتلری برخاستند و تلویزون آلمان پخش مسابقه را قطع کرد. در سده بیست و یکم نامش را چه می شود نهاد؟ نادانی است؟ بی اطلاعی است یا حماقت؟ هر چه می خواهید نامش را بگذارید! البته فراموش نکنید که ایرانی اعتقاد عمیقی به این دارد که هوشش از دیگر مردمان بیشتر است.

در آلمان هرگاه شانس د اشتم و با نازی های اصلاح ناپذیر (که هنوز زنده بودند) و یا نئونازی های امروز (که خیلی هم طرفدار احمدی نژاد هستند) حرف می زدم، با روحیه یک آدم حقیر و بدبختی روبرو می شدم که فلاکت و عقده حقارت از همه حرکات و رفتارش می بارید. به روشنی می گویم که بسیاری اوقات همین احساس به من دست می دهد وقتی یک ایرانی با حرارت از گذشته تاریخی آریاییش سخن می راند و دیگران را پست می داند.

نگاهی به بریده ای از هفته نامه «ایران باستان» ارگان فاشیست های ایرانی در سال 1312 بیندازید. شباهت آشکار نیست؟ از همین جاها شروع می شود این چیزها:

ایران یک کشور چند ملیتی و چند فرهنگی است و در مقایسه با کشورهای همسایه اش کمتر درگیری داخلی ملی دارد. اما درونش پر است از تبعیض های گوناگون نژادی، مذهبی، جنسی، ملیتی، …تبعیض نسبت به سنی ها، زرتشتی ها، درویش ها، کردها، بلوچ ها، ترکها، بهایی ها، تبعیض نسبت به زنان، هم جنس گرایان، … مشکلات یکی دو تا نیستند.

نژادپرستی ضد عرب خود را در چارچوب اسلام ستیزی نشان می دهد. می گویند: اسلام دین عرب هاست و وحشی است و … ما دین زرتشت داشتیم، گفتار نیک، پندار نیک … اگر از گوینده این حرفها که شمارشان هم کم نیست، بخواهی ده دقیقه در باره دین زرتشت برایت بگوید، بعد از پنج جمله به روغن سوزی می افتد. اما در این که عرب سوسمار خور است و اسلام دین شلاق و سنگسار است، کم نمی آورد. اگر برایش توضیح دهی که دین شیعه بیشتر یک دین ایرانی است تا عربی و پر از عناصر ایرانی، اسمش اسلام است ولی بخش شباهتش با اسلام سنی شاید ده درصد هم نباشد، دیگر کامل تعطیل می شود. تازه اگر حاضر باشد گوش دهد و ناسزا نگوید.

ایرانی مسلمان، «اهل کتاب» را قبول دارد و تا این حد سوادش می رسد که مسیحیان و یهودیان «اهل کتاب» هستند. در این تقسیم بندی تبعیض آمیز یعنی بقیه اصلا داخل آدم نیستند. همین خودش پر از تبعیض است. حال اگر کارگر ایرانی ارمنی اهل کتاب برای کار به خانه اش بیاید، ظرفی را که دست زده، هفت بار آب می کشد تا نجسی اش برود. تازه لطف کرده چون معتقد است که ارمنی ها آدمهای خوبی هستند. حالا بیا مثلا از هندی ها برایش بگو!

افغان ها سالهاست در ایران سخت ترین کارها را انجام می دهند. این را هر ایرانی بدون تردید باور دارد. اما تنها کافی است یک مورد جنایت از یک افغان سر بزند. دیگر این می شود که همه می دانیم. دم خروس نژادپرستی آشکار می شود. هزاران هزار ناسزا و توهین برای افغان ها دارد که آنجا که لازم باشد، نثارشان می کند. تازه افغان هم هم زبانش است، هم همدین و هم نژاد! از عرب سیاه پوست خوزستانی که از خود او بیشتر در این سرزمین زندگی می کند، می پرسد: اصلیت تو از کجای آفریقاست؟

انسان متمدن در برابر کار خلاف تنها زمانی که متهم از سوی دادگاه محکوم شد، نسبت به آن شخص اظهار نظر می کند. اما ایرانیان متمدن دو هزارو پانصد ساله به این چیزها کاری ندارند. ورود افغان به پارک ممنوع است، عرب سوسمارخور است، هندی بو می دهد، مسیحی نجس است؛ بهایی فلان است و آفریقایی بهمان! جالب این است که وقتی با استدلال می خواهی با این چیزها مقابله کنی میگویند: ای بابا اینها منظوری ندارند، جدی نیست، اطلاعاتشان پایین است. انگار نژادپرست های جاهای دیگر از همین جاها شروع نکرده بودند.

این تصویر از هفته نامه فاشیستهای ایرانی»ایران باستان» در سال 1312 است. متن را در باره «اهمیت آشنایی به نژادها» را که بازگردانی است از نوشته های آلمان هیتلری را خود بخوانید. تلاش خواهم کرد آنها را به مرور و خوانا تا آنجا که مقدور باشد، در اینجا بیاورم. این مجله ها بسیار فرسوده هستند و کار با آنها دشوار. در اینجا صلیب شکسته زیر «فروهر» را هم داشته باشید.

هنوز راهی دراز در پیش داریم!

در نوشته آینده بخشی از روزنامه های سال های 1312 شمسی را می گذارم تا ببینید ایران در زمان رضا شاه با چه کسانی رفیق بود و فضای رسانه ای ایران آن سالها چگونه بود.

Advertisements

تا آشویتس راهی نیست و کهریزک نخستین ایستگاه است

آشویتس نامی است که هیچ کس نمی تواند در دنیای امروز زندگی کند و آن را نشنیده باشد. کسی که در اروپای مرکزی زندگی کند، نیز هیچ گاه نمی تواند از کنار این نام بی تفاوت رد شود؛ هر چند که در سالهای 1990 نام های دیگری چون سربنیتسا و حلبچه و بسیار دیگر نیز در کنار آن قرار گرفتند. آشویتس نخستین کارخانه ساخت انسان برای نابود سازی صنعتی انسانهاست. این افتخار نصیب نازی های آلمانی و شریک هایشان در فرانسه، ایتالیا، اسپانیا و بیشتر کشورهای اروپای شرقی شد. هر چند که آشویتس تنها کارخانه این چنینی نیست. بوخنوالد، داخائو، مایدانک-لوبلین، بوخنوالد، راونسبروک، ماوتهاوزن، بلگن-بلزن و بسیار دیگر. شاید شمار آنها از 100 بیشتر باشد و گروه بندی آنها نیز متفاوت است.

این روزها که گرم تبدیل نوارهای ویدئو به فیلم دیجیتال بودم، به چند نوار ویدئو برخوردم که در سالهای 90 به مناسبت 50 مین سالگرد آزادی آشویتس از برنامه ها و فیلم های تلویزیون آلمان گرد آورده بودم. احساس غریبی است. در سال 1995 گاهی این توجه بیش از معمول به جنگ جهانی دوم و گردآوری اطلاعات در این مورد، خود مرا به اندیشه وا می داشت. در آن زمان احساس من این بود که به عنوان ایرانی با این مورد ارتباطی نداریم. ایران کماکان برای داشتن کوروش به خود می بالد که یهودیان را آزاد ساخت و آنها نیز نامش را در تورات آوردند و مقدسش نامیدند. هر چند که ایران در دوران رضا شاه به آلمان نزدیک شد، نازی ها در ایران می رفتند و می آمدند و فاشیست های ایرانی از آلمان نازی به عنوان کشور پیشرفته و نمونه آریایی نام می بردند (نگاهی به روزنامه ها و مجله های آن زمان بسیار روشن گرانه است)، این دوره خوشبختانه زیاد طول نکشید و با اشغال ایران از سوی انگلیس و شوروی شبح فاشیسم پایش به ایران نرسید و از تبلیغات و حرف فراتر نرفت. هر چند که هنوز تحت تاثیر آن زمان از ایرانیان می شنویم که گویا با آلمانی ها نژاد مشترک دارند و آریایی هستند و دیگر هجویات از این دست.

پانزده سال گذشت و امروز می بینیم که اگر پانزده سال پیش من احساس می کردم که جریان کوره های آدم سوزی در جنگ جهانی دوم ربط چندانی به ایرانیان ندارد، امروز دارد. امروز هر گاه که در باره آشویتس سخن گفته می شود، نام ایران و رییس جمهور ابله و دیوانه اش برده می شود. دیگر نمی توان احساس کرد که به ما ربطی ندارد. اکنون در میان لجن زار قهوه ای رنگ آدم سوزی و یهودی ستیزی قرار گرفته ایم. بسیار ایرانیان برای فرار از این مرداب امروزی، سر خود را کبک وار به برف 2500 سال پیش فرو برده اند و پرچم کوروش، داریوش و زرتشت را بالا برده اند، غافل از این که این کار دشواری را بیشتر می کند و این پرسش را پیش می آورد که: اگر صاحب تمدنی این چنین درخشان هستید، پس چرا امروز وضعتان این است؟ پس صاحب این تمدن نیستید و این تنها بخشی از تاریخ شماست، اما صاحب آن نیستید. چون چیز زیادی از آن در رفتار کشورتان در جهان آشکار نیست و آن تمدن درخشان را به ارث نبرده اید. دلیل های زیادی دارد که چرا این گونه است ولی آن چه که آشکار است این است که از آن تمدن چیزی در رفتار و منش ایرانی (به جز چهارشنبه سوری و دید و بازدید های سخیف و کودکانه نوروز و پز و قمپز) پدیدار نیست. ایران امروزی همین هست که هست، احمدی نژاد، خامنه ای و جنتی و جماعت ساندیس خور در یک سو و جنبش سبز و دیگرانی که می خواهند این کابوس پایان یابد، در سوی دیگر. دلیلش هر چه می خواهد باشد.

تا آشویتس راهی نیست و کهریزک نخستین ایستگاه در آن مسیر است.

در نوشته بعدی جریانی را می آورم که نشان می دهد که چگونه در سراشیبی احمدی نژادی افتاده ایم.

فیلم «فتنه» و جاروجنجال تندروهای غربی و خاورمیانه ای

به نظر می آید که گفتگوی تمدن ها را روشنفکران شرقی و غربی به چماق کشان در دو سوی واگذارده اند. نگاهی به رویدادهای این چند سال بیاندازیم: یکی می آید در چارچوب آزادی بیان کاریکاتور پیغمبر اسلام را می کشد که به جای عمامه یک بمب به سر دارد. در پاسخ آن یک عده در پاکستان و مصر و چند جای دیگر به جان یگدیگر می اافتند و چند نفر کشته می شوند. در ایران می آیند در چارچوب آزادی بیان کنفرانس بررسی هولوکاست راه می اندازند و چند تا نژادپرست و نئونازی را دعوت می کنند تا حرفهای کهنه یکدیگر را تکرار و تایید کنند و برای هم دست بزنند. روزنامه همشهری مسابقه کاریکاتور در چارچوب آزادی بیان راه می اندازد و کاریکاتور آنه فرانک و آدولف هیتلر را در تختخواب نشان می دهد. در انسو دوباره کاریکاتورهای پیغمبر را در چند کشور چاپ می کنند و اکنون هم خرت ویلدرز که خودش از «هادی غفاری» های هلند است، فیلم «فتنه» را می سازد و اسلام را یک دست به عنوان فتنه تمدن امروز نشان می دهد.

فیلم را دیدم. هیچ چیزی که ارزش 16 دقیقه تماشا را داشته باشد، و یا در اساس جدید باشد، نداشت. به این چیزها در ادبیات سیاسی «پروپاگاند» می گویند. پروپاگاند همیشه هدف تبلیغاتی به سوی یک مسیر ویژه دارد و برای این کار هر روشی را به کار می برد بدون توجه به هیچ گونه چارچوب اخلاقی. گاهی یک داستان سراپا ساختگی را به جای واقعیت می نهد و آنقدر تکرار می کند تا مردم بخشی از آن را باور کنند. «تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها!» استاد همه اینها، چه غربی چه خاورمیانه ای، گوبلر وزیر تبلیغات هیتلر است که می گفت: دروغ باید آنقدر بزرگ باشد که مردم بخشی از آن را باور کنند. آن گاه ما به هدف خود رسیده ایم.

گاهی دروغ و واقعیت را در پروپاگاند درهم می آمیزند که به اعتبار واقعیت دروغ را جا بیاندازند که پیام اصلی است. دستگاه دروغ پراکنی «صداوسیما» پر از این جور چیزهاست. آنها در این کار مهارت ویژه دارند.

گاهی نیز تنها با واقعیت کار می کنند، البته تنها بخشی از واقعیت را می گویند و چنان با ظرافت این کار را انجام می دهند و پیام مورد نظر خودرا می زسانند که مخاطب نه تنها هیچ گاه متوجه نمی شود که سرش کلاه رفته است، بلکه خود را در نقش مدافع آن نیز می بیند و طرفدار آن می شود. این روش کاراترین روش است. تشخیص این گونه پروپاگاند توسط مخاطب آموزش ندیده بسیار دشوار است. در این کار فرهنگ غربی بسیار ماهر است و خاورمیانه ای ها به گرد غربی ها هم نمی رسند.

فیلم فتنه تلاش دارد که از گروه آخر باشد. ولی چون سازنده آن یک سیاستمدار محافظه کار دست راستی و تا اندازه ای هم بنیادگراست و افزون بر آن این کاره (تبلیغات چی) هم نیست، به هیچ رو نمی تواند یک پروپاگاند موفق باشد. این فیلم توجه هیچ انسان با سواد متوسط غربی را بر نمی انگیزد، چه رسد به این که او را با خود همراه کند. روشنفکران غربی نیز هیچ گاه توجهی به اینگونه کارها ندارند مگر این که آن را به نقد بکشند. تنها آن بخش از مردمان خاورمیانه برافروخته می شوند که ساده لوح هستند و رشد اندیشه شان در یازده، دوازده سالگی بازمانده است. همیشه دیده ایم که در چنین زمان هایی یک عده در خاورمیانه به خیابان می ریزند و شکم یکدیگر را سفره می کنند، چون در یک جای دیگر کسی یک حرفی زده است یا یک کاریکاتور کشیده است. آنهایی که تاکنون تفاوت میان دانمارک و پنیر را هم نمی دانستند، ناگاه با پرچم های نو و اطوکشیده دانمارک به خیابان می ریزند و انها را به آتش می کشند. این رفتار عجیب و غریب را بیشتر در خاورمیانه می بینیم تا جای دیگر. البته نمونه آمریکایی، چینی و کره ای این رفتار هم اکنون در ذهن من هست ولی بسیار نادر.

فیلم یک کولاژ است با تصویر هایی از از 11 سپتامبر در نیویورک، بمب گذاری در ایستگاه راه آهن «آتوچا» در مادرید و راسل اسکوور در لندن. سپس سخن رانی های بنیادگرایان تندروهای اسلامی مصری، سعودی، ترک، افغان، ایرانی (سقراط زمان جناب والای احمدی نژاد)، پاکستانی و غیره را نشان می دهد که سخن از نابودی غرب، نابودی یهودیان و تسخیر جهان توسط اسلام می رانند. راهپیمایی های تندروهای اسلامی در اینجا و آنجا نشان داده می شوند با شعارهایی چون «آماده هولوکاست واقعی باش!»، «خدا هیتلر را بیامرزد!»و مانند اینها. تمام این سخنان و بمب گذاری ها با قرائت آیه هایی از قرآن همراه است با زیرنویس هلندی که این سخنان و کارها را توجیه می کنند؛ همان آیه های «قتال» که می گویند کافران را بکشید، یهودیان را بکشید، خدا بی رحم است و جبار و غیره. در ادامه بریدن سر یک نفر (شاید در عراق) و تصویر کشتن آن شش سرباز آمریکایی در سومالی نشان داده می شود که آنها را در خیابان روی زمین می کشند. همان حرکتی که باعث عقب نشینی آمریکایی ها از سومالی شد. ولی ما یادمان هست که جنگ داخلی در سومالی هیچ ربطی به بنیادگرایی اسلامی به شکل امروزی نداشت. فیلم بوی جنگ صلیبی می دهد.

موسیقی فیلم را خرت ویلدرز از ادوارد گریگ و چایکوفسکی گرفته است. چایکوفسکی خوابش را هم نمی دید که قطعه لطیف «رقص عربی» و اپرای زیبای «فندق شکن» او را کسی روی فیلمی با هدف جنگ صلیبی بگذارد. آقای ویلدرز از زنده ها هم اجازه استفاده از اثرشان را هم نگرفته است و هم اکنون کاریکاتوریست دانمارکی می خواهد از او شکایت کند.

اکنون سوال اینجاست که «فتنه» در اساس پیامش چیست؟ چه می خواهد بگوید؟ هیچ کس انکار نمی کند که یکی از جدی ترین چالش های جهان امروز تروریسم و بنیادگرایی اسلامی است. مگر کاری دارد یافتن چهارتا آیه در قرآن که تمام این کارها را توجیح کند؟ اما وانمود ساختن بیش از یک میلیارد مسلمان به عنوان تروریست داستان دیگری است که «فتنه» تلاش در آن دارد و در این کار موفق نیست و کسی در غرب برایش تره هم خرد نمی کند. جنگ صلیبی در غرب طرفدار ندارد و تنها در خاورمیانه است که برافروختگی برخی را بر می انگیزد که اختیار هیچ چیزشان دست خودشان نیست و البته آن هم تا آنجا که پیداست با هدایت محافل خاصی با انگیزه های ویژه (سیاسی) صورت می گیرد. وگرنه چرا اینجا در عربستان سعودی که مهد اسلام ارتجاعی و اندیشه تروریسم اسلامی است، هیچگونه اعتراض و راه پیمایی انجام نمی گیرد؟ تنها اعتراض را در روزنامه ها می توان دید. به نظر می آید که حکومت نمی خواهد این آشوب ادامه پیدا کند، بنابراین هیچ «حرکت مردمی» و راه پیمایی به راه نمی افتد. شاید ابوالمرتجعان سعودی دوست دارتد این حرکت ها را جای دیگر راه بیاندازند. البته اگر دستشان در کار باشد.

حال بپذیریم که تمام این حرفها و آسمان و ریسمان بافی های این فیلم درست! ولی بیان نیمی از حقیقت خود یک دروغ بزرگ است. آنگاه که کسی می آید یک دین را در تمامیت خویش دارای رفتار منسجم و یگانه به عنوان تروریست پرور جا می زند و طرفداران ان را نیز، آنگاه است که نگاه به سوی سایر دین های درگیر بر می گردد و وقتی فیلم از آنها سخن نمی گوید، ناگزیر باید این انتقاد را بپذیرد که گزینشی کار می کند و می خواهد سر تماشاگر را کلاه بگذارد.

درست است که بنیادگرایی اسلامی اکنون جهان را به چالش کشیده است. ولی هنوز تروریستهای اسلامی در جنایت به گرد جوجه های اروپایی هم نمی رسند. هنوز رکورد جنایت، جنگ و انسان کشی تاریخ بشریت با اروپاییان است. همانهایی که جنگ های صلیبی را راه انداختند و میلیونها مسلمان و یهودی را در اروپا و خاورمیانه قتل عام کردند، آنگلوساکسن ها، اسپانیایی ها و پرتغالی هایی که بومیان آمریکا را نابود کردند، سپس جنگ های جهانی اول و دوم را به راه انداختند. آلمانی هایی که تنها امتیاز «کشتار کارخانه ای انسان» را به نام خود در جنگ جهانی دوم به ثبت رساندند، فرانسویانی که 5/1 میلیون نفر را تنها در الجزایر کشتند، آمریکاییانی (اینجا ایالات متحده را با اروپا در یک گروه می نهم) که تا امروز افتخار دو بار به کارگیری سلاح هسته ای را دارند. به جنگ های استعماری در آمریکای لاتین، آفریقا و آسیا و جنگ های درون اروپا اشاره نمی کنم، هر چند که امتیاز پدیده استعمار نیز دست اروپاییان است. در درون اروپا نیز فرانسویان و انگلیسی ها در یک مورد صد سال بدون وقفه با هم جنگیدند.

هنوز 15 سال نشده است که شاهد جنگ بوسنی بودیم و در آنجا نیز اروپاییان یک پدیده جدید در جنایتکاری به ثبت خود رساندند: پاکسازی قومی! از جمله قتل عام مردم سربرنیتسا که از دیدگاه تاریخی می تواند انتقام اروپای مسیحی از حمله مسلمانان عثمانی به اروپا در ششصد سال پیش باشد. انتقام از آنهایی که زیر فشار شمشیر اسلام، به اسلام گرویدند و در واقع دوبار قربانی شدند.

اگر یخواهیم پای مسیحیت را به میان بکشیم مگر کاری دارد؟ مگر نمی دانیم که یهودی ستیزی تنها و تنها ریشه در مسیحیت و در کتاب مقدس دارد؟ مگر مسیحیان اروپایی کم انسان منفکر و دانشمند و زنان را به جرم جادوگری سوزاندند؟ مگر اروپاییان یادشان رفته است که آن زمان که آخوندهای کلیسای رم دانشمندان را وادار می کردند که حساب کنند که روی نوک یک سوزن چندتا بچه جن جا می شود، این جهان اسلام بود که دانشمندان فراری از اروپا را در بغداد و اصفهان و قسطنطنیه پناه داد و علوم پایه را گسترش و رشد داد و سرانجام نیز به اروپا صادر کرد؟

درست است که این حرفها مال گذشته است. ولی ما هم اکنون نیز در کلیسای کاتولیک روم درس شیطان شناسی داریم و در حوزه های علمیه شان روش های جن گیری و طرد شیطان از بدن انسان را آموزش می دهند. همین دو ماه پیش بود که یکی از آخوندهای اعظم کاتولیک در روم اعتراض کرد که چرا به شیطان شناسی کم توجه می شود. چهار ماه پیش نیز در دسامبر سال 2007 چند روز مانده به کریسمس جناب پاپ اعظم که گویا از اسم آلمانی واقعیش خجالت می کشد و نام بندیکت شانزدهم را روی خود نهاده، اعلام کرد که در جایی در فرانسه به نام «لور» یک «امامزاده» وجود دارد و هر کس به زیارت آن برود، تمام گناهانش بخشیده خواهد شد. در همین اروپا و آمریکا اکنون درگیری شدیدی میان کلیسا و جامعه بر سر کتاب های آموزشی وجود دارد. کلیسا می خواهد که آموزش تئوری تکامل از کتاب ها حذف شود و به جایش در مدرسه ها داستان آفرینش را درس دهند. بفرمایید! اینهم از نمونه های امروزی صلیبیون!

اگر بخواهیم سراغ تورات هم برویم مگر کاری دارد یافتن ریشه هر گونه جنایت و انحطاط فکری و اخلاقی؟ آن کتاب که دیگر پر است از نفرت و جنون و جنایت و نیرنگ و دروغ. خودتان کتاب را بردارید و بخوانید. آنقدر روشن و روان است که هیچ نیازی به تفسیر ندارد.

آیا درست است تنها اینها را به میان بگذاریم و اروپاییان یا مسلمانان امروز را یک پارچه تنها با آن بسنجیم؟ مگر اروپا مهد دمکراسی، اندیشه حقوق بشر و آزادی نیست؟ که می تواند انکار کند که اروپای امروز چهارصد سال است که پرچم دار دانش، روشنگری، آزادی و دمکراسی و پیشرفت تمام جهان است؟ فیلم به درستی می گوید که اروپا در 1945 بر نازیسم و فاشیسم پیروز شد، در 1989 بر کمونیسم پیروز شد.ولی اکنون می گوید جلوی اسلامی شدن اروپا را بگیرید و از آزادی دفاع کنید.

مگر دنیای اسلام همه اش یک دست در کار تروریسم است؟ چند فرقه خشونت گرا در اسلام وجود دارد و چند نفر هواخواه دارند و در مقابل چقدر فرقه های صلح طلب؟ آیا علوی ها و درویش ها را می توان در کنار سلفی ها و القائده گذاشت؟ آیا آقاخان و بن بال ابوالارتجاع سعودی با هم شباهت دارند؟ اینجاست که این فیلم می خواهد سرمان را کلاه بگذارد.

درگیری جهان امروز درگیری میان دین اسلام در یک سو و بقیه در سوی دیگر نیست. درگیری میان جهان متمدن بشردوست اندیشمند از یک سو و بنیادگرایان و نژادپرستان غربی و شرقی و اسلامی و مسیحی و یهودی و نئونازی و غیره از سوی دیگر است؛ میان آنهایی که جهان آرام و بدون درگیری و بر اساس حقوق بشر می خواهند و آنهایی که کور هستند، در گذشته دور زندگی می کنند و از رشد تمدن بشری چیزی نیاموخته اند.