پاسخ دکتر گالاس پیرامون نوشته اشپیگل در باره کوروش – بخش دو

دکتر گالاس همان گونه که در پاسخ نامه من نوشته بود، در گفتگوی تلفنی با من گفت که نوشته اشپیگل پیرامون کوروش «آبکی» است و بیشتر هدف جنجالی دارد. او گفت که به ماتیاس شولتس، نویسنده اشپیگل تلفن کرده و به او اعتراض کرده است. هر چند که به هر رو نوشته اشپیگل چاپ شده است و اعتراض فایده ندارد.

دکتر گالاس که باستان شناس و متخصص تاریخ هنر است و یک موسسه انتشارات تاریخی و هنری نیز دارد، پیشینه این جریان را این گونه توضیح داد:

من در سال 2007 از سوی شهر وایمار، Weimar، (آرامگاه گوته و شهری که او در آنجا وزیر بود – نویدار) مامور سازمان دهی یک جشنواره فرهنگی برای تبادل فرهنگی میان کشورهای خاورمیانه و اروپا شدم. مدیریت افتخاری این جشنواره نیز در اختیار وزیر خارجه آلمان، آقای فرانک والتر اشتاین مایر است. در این شهر نیز دو مجسمه از گوته و حافظ قرار دارند که توسط آقای خاتمی در سفر خود به وایمار پرده برداری شدند. نام این جشنواره را «دیوان غربی- شرقی» گذاشته ایم که از اثر مشهور گوته به همین نام گرفته شده است. (گوته دیوانه وار مجذوب حافظ بود و گفته بود آن چه که زبان بشر بتواند در قالب شعر بیان دارد، حافظ تکامل یافته آن است. –نویدار) از این رو ما تصمیم گرفتیم که نخستین کشور در جشنواره سال 2009 ایران باشد و می بینید که چرا این جشنواره در چنین شهری باید با نام ایران آغاز شود. در گرماگرم کار برای سازمان دهی این جشنواره و جستجو در تاریخ ایران برای تهیه برنامه ها به ترجمه «منشور حقوق بشر کوروش» برخوردم که مرا به شدت مجذوب کرد (این ترجمه که در اینترنت پخش شده است، متنی است ساختگی و هنوز روشن نیست چه کسی این کار را کرده است – نویدار). هر چند که کوروش را به عنوان پادشاهی بسیار ویژه و با انعطاف که به فرهنگ سرزمین های اشغال شده احترام می گذاشت و حتی پادشاهان آنها را نیز در مقام خود باز می گذاشت، آشنا بودم. اما این که کسی در آن دوران به این صراحت از حقوق بشر سخن گوید، برایم تازگی داشت. این متن را برای میکیس تئودوراکیس (کدام ایرانی است که این آهنگساز بزرگ و وارسته یونانی را نشناسد – نویدار) فرستادم و از او خواستم که بر روی این متن و برای جشنواره آهنگ بسازد. تئودوراکیس پس از خواندن متن به گونه ای هیجان زده شده بود که بدون تامل پذیرفت که آهنگی برای آن بسازد.

اما برای من که متن های باستانی زیاد خوانده ام، این متن بیش از حد روان و روشن بود و این مرا به تردید انداخت. آن را برای سه استاد ایران شناسی در سه دانشگاه در آلمان، پروفسور ویسهوفر (Wiesehöfer) از دانشگاه کیل، پروفسور یوهانس رنگر(Johannes Renger) از دانشگاه برلین و پروفسور هانس پتر شاودیگ (Hanspeter Schaudig) از دانشگاه هایدلبرگ فرستادم و از آنها خواستم که دیدگاه خود را بنویسند. هر سه ایران شناس جدا از یکدیگر گفتند که این نوشته ساختگی است و آنی نیست که روی منشور کوروش به خط میخی نگاشته شده است و ترجمه درست را از خط میخی برایم فرستادند. از موزه لندن (British Museum) که این منشور در آنجا نگاه داری می شود، نیز برگردان انگلیسی را دریافت کردم که همه این اسناد را به همراه بیانیه سازمان ملل متحد پیرامون هدیه دولت ایران به این سازمان (کپی منشور کوروش که از سوی اشرف پهلوی به سازمان ملل متحد هدیه شد و آن را در آنجا به تماشا گذارده اند – نویدار) برای شما می فرستم.

با بررسی همه این اسناد به نتیجه رسیدم که متن من ساختگی است و در متن اصلی سخنی از حقوق بشر وجود ندارد. این آن چیزی است که من به هفته نامه اشپیگل گفته ام. اگر سازمان ملل از این منشور به عنوان نخستین منشور حقوق بشر یاد می کند، بر خطاست. کسی نمی گوید کوروش کبیر فرمانروای بدی بود. در بزرگ بودن و ویژه بودن او هیچ دانشمندی تردید ندارد. اما سخن این است: در این کتیبه استوانه ای از حقوق بشر با مفهوم امروزی سخنی نیست و متنی ساختگی در جهان پخش شده است و بسیاری را گمراه کرده است.

سپس با تئودوراکیس تماس گرفتم و جریان را برایش بازگو کردم که موجب دلگیری او شد. این ماجرا تمام برنامه ریزی مرا برای جشنواره تغییر داد. اکنون از نادر مشایخی، رهبر ارکستر سمفونیک تهران خواسته ام که موسیقی این جشنواره را بنویسد که او اکنون گرم این کار است.

دکتر گالاس سپس با اشاره به عکس العمل برخی از ایرانیان گفت: من کاری به درگیری ها و جنجال های سیاسی روز ندارم. کار من تاریخ است و به دنبال حقیقت هستم. من که همیشه به کشور های خاورمیانه سفر می کنم، به عربها همیشه می گویم که این خلیج فارس است و همیشه به این نام بوده و کارهای شما هیچ اهمیتی ندارد و نمی توانید نام آنجا را به خلیج عربی تغییر دهید. اکنون نیز به ایرانیان همین را می گویم. کوروش کبیر جایگاه خود را در تاریخ بشریت دارد اما در آن استوانه سخنی از حقوق بشر نیست.

* * *

آقای دکتر گالاس که در ماه ژوئن 2008 نیز در ایران بود، در تلاش است که دو شهر شیراز و وایمار را به احترام گوته و حافظ به یک قرارداد «خواهری» بکشاند. در جشنواره سال آینده شیراز حضور فعال خواهد داشت. این را آقای اعتمادی، شهردار شیراز به دکتر والاس قول داده است.

در اینتر نت در جایی دیدم که گروهی برای اعتراض به هفته نامه اشپیگل و روزنامه دیلی تلگراف که نوشته مشابهی منتشر کرده است، Petition راه انداخته اند و گرم جمع آوری امضا هستند. سوال این است: امضا جمع می کنید که چه بشود؟ به که می خواهید آن را ارائه دهید؟ این نشاگر آن است که هنوز برخی فکر می کنند که برای هر چه که از ان خوششان نمی آید باید به خیابان بریزند، اعتصاب غذا کنند و راه را ببندند و حرف خود را تحمیل کنند. این جمع آوری امضا تفاوتی با این کارها ندارد. مگر با حکومت جمهوری اسلامی روبرو هستید که زبانی جز این نمی فهمد؟ که باید برای رفع تبعیض از زنان به حق یک میلیون امضا جمع کرد تا آقایان دایناسور این چیزهای بدیهی جهان متمدن را بپذیرند؟

آیا گمان می کنید با جمع آوری پنج میلیارد امضا می توانید چند اندیشمند دانشگاهی را وادار کنید که حرف خود را زمین بگذارند و حرف شما را بپذیرند؟ هنوز می خواهید گالیله را وادار کنید که بگوید زمین گرد نیست؟ به جای این کارها بروید خط میخی یاد بگیرید و خود این سنگنبشته ها را به فارسی برگردانید که برای تدوین تاریخ کشور خود این گونه محتاج غرب و شرق و بالا و پایین و راست و چپ نباشید.

اسناد را در نوشته بعدی می گذارم.

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

پاسخ دکتر گالاس پیرامون نوشته اشپیگل در باره کوروش – بخش یک

پس از آن که بازگردان نوشته هفته نامه اشپیگل به نام «فرمانروای قلابی صلح» را در این وبلاگ گذاشتم، دو نامه برای پروفسور ویسهوفر و دکتر گالاس فرستادم. نویسنده اشپیگل، ماتیاس شولتس، از این دو گفته هایی را نقل کرده بود و استدلال خود را بر این گفته ها، که جمله هایی کوتاه بیش نبودند، پایه نهاده بود. در این نامه ها من از آنها خواستم دیدگاه خود را به پیامی که نوشته اشپیگل در کل انتقال می دهد، بیان کنند و برای گفته های خود نیز استدلال علمی بیاورند.

دو روز پیش آقای دکتر گالاس به من تلفن کرد و در یک ساعت گفتگو نه تنها دیدگاه خود را کامل شرح داد، بلکه از فعالیت های خود پیرامون شناساندن فرهنگ ایرانی به اروپا و برنامه هایی که در دست تهیه دارد، گفت. چکیده گفته های او را می آورم. او سپس اسنادی ار پژوهش های خود پیرامون کتیبه کوروش و مکاتبه با دیگر ایران شناسان و شرق شناسان را برایم فرستاد که پس از دسته بندی در اینجا خواهم آورد.

از پروفسور ویسهوفر متن سخنرانی او پیرامون کوروش به نام «کوروش دوم، پادشاه ایران: بنیان گذار امپراطوری جهانی، فرمانروای دانا و حکمران بدون مرز» را در 25 صفحه دریافت کردم که به نظر می آید که نوشته اشپیگل با استفاده از این سخنرانی تهیه شده باشد. این سخنرانی را پس از بازگردانی به فارسی در اینجا خواهم گذارد.

پیش از هرچیز، هر چند که در نوشته پیش به دیدگاه ها و عکس العمل جامعه ایرانی به نوشته اشپیگل پرداخته بودم، باز نیز لازم می دانم چند مورد را در اینجا بیافزایم:

برخی از سایت های جدایی طلب آذربایجانی نوشته اشپیگل را در راستای اندیشه های خود دیدند و آن را با نام من در سایت خود گذاشتند بدون آن که منبع آن را، که این وبلاگ باشد، بیاورند. برخی نیز با تذکر منبع را آوردند. نمی دانم به چه دلیل آنها گمان بردند که این نوشته اشپیگل در راستای تخریب کوروش بوده است و نمی دانم که به چه دلیل آنها از تخریب و وارونه نگاری تاریخ ایران خوشحال می شوند. زمانی را به چرخیدن در این گونه وبلاگ ها گذراندم و به جز چند نوشته خوب، چیز قابل خواندن نیافتم. در آنجا نیز جنگی با فارس های تندروی نژادپرست راه انداختند که به این وبلاگ نیز کشیده شد. این وبلاگ جای این درگیری های نابخردانه نیست و دیدگاههای بنیادگرایان نژادپرست ترک و فارس و هر جای دیگر بدون پاسخ پاک خواهد شد. اینجا تنها مکان تبادل خرد، اندیشه و استدلال است بدون تعصب ملی و میهنی و قومی و قبیله ای و نژادی و دینی و هر چیز دیگر.

در میان دیدگاه هایی که در پای نوشته ها آورده می شود بسیار می بینیم که می گویند: غرب می خواهد تاریخ ایران را تخریب کند. اینها توطئه غرب است که به اشپیگل پول داده. اینها توطئه جمهوری اسلامی است که به اشپیگل پول داده. ما باید روی تاریخ خود، چه خوب و چه بد، تعصب داشته باشیم و از آن دفاع کنیم و بسیار سخنان نابخردانه دیگر که خود می توانید ببینید.
من گمان می برم که کسانی که سخن از توطئه غرب و پرداخت پول به این و آن (و حتی به یک دانشگاه) می رانند، شاید تاکنون یک دانشگاه را از درون ندیده باشند و ندانند که اندیشه علمی چگونه کار می کند و ابزار پژوهش چیست و یک پژوهش گر چه مرزهایی را می پذیرد و چه را نمی پذیرد. دیگر آن که اینها شاید تنها درکی از آنچه که «غرب» می نامند، داشته باشند، از رسانه های جمهوری اسلامی باشد و ندانند که «غربی» که آنها در ذهن خود دارند، تنها در همان جاست و وجود خارجی ندارد. شاید هیچ گاه سفر نکرده باشند (که اشکالی هم ندارد) ولی نمی خواهند که دست کم از دیگران بشنوند. و یا کسانی باشند که در کشورهای غربی به دروغ خود را پناهنده سیاسی جا زده و بدون آن که در جامعه ادغام شوند، کار کنند یا درس بخوانند، در حاشیه نشسته، سربار جامعه شده و از بودجه تامین اجتماعی سوئد، هلند، آلمان، انگلیس و غیره استفاده می کنند و به غرب ناسزا می گویند. چرا نام از این گروه می برم؟ چون من از این نوع ایرانیان پرگوی دروغ گوی ریاکار هزاران هزار در کشورهای گوناگون دیده ام که آنگاه که به آنها انتقاد می کنی که شما چرا کار نمی کنید، چرا زبان بلد نیستید و چرا در جامعه شرکت ندارید، جمله ای نفرت انگیز نیز بر زبان دارند که: برای اینها کار کنیم؟ ما را استثمار کنند؟
اینها در گذشته ما را چاپیده اند و حال باید پس بدهند. این پول نفت ماست که از اینها می گیریم. منظورشان استفاده از امکانات تامین اجتماعی است که برای فقیران، بیکاران و از پاافتادگان مردم خود آن کشورهاست و از مالیات کسانی تامین می شود که کار می کنند. از چنین نابغه هایی چه انتظاری می توان داشت؟ تعداد پناهندگان دروغین ایرانی سربار جامعه و مفت خور در اروپا از صدها هزار فزون است. اما بیشتر آنها یک ویژگی مشترک دارند: ناسزا به غرب که خرجشان را می دهد و تعصب عجیب و غریب به آن توهمی در ذهن خود که نامش را ایران و تاریخ ایران گذاشته اند.

دیدگاه هایی این گونه که جویای حقیقت نیستند، بیشتر حرف می زند تا گوش فرا دهند و با تعصب از این یا آن چیز دفاع می کنند، نخست نشان گر اندیشه بنیادگرای صاحبان آنهاست. سپس اعتماد به نفس پایین را می رساند که در پژوهش و آشکار شدن حقیقت، به هم ریختن دنیایی را می بیند که برای خود ساخته است، بخشی از هویت خود اوست و وحشت از دست دادن آن را دارد. دیگر، درک پایین مدنی شخص را می رساند. چون انسان مدنی به قبیله و اصل و نسب اعتقاد ندارد و تاریخ ملی خود را بخشی از تاریخ تمدن بشر می داند و نه ابزاری برای فخرفروشی به این و آن و یا پایه نژادپرستی سخیف خاورمیانه ای که خود آماج هجوم نژادپرستی همنوع و همفکر غربی خود نیز هست.

متعصبان رنگارنگ تاریخ ایران اگر هم کتابی خوانده باشند، نویسنده اش کیست؟ پژوهش های پیرامون ایران را از که دارید؟ به جز این است که تمام این پژوهش ها در سده های اخیر از سوی باستان شناسان و ایران شناسان غربی و روسی انجام یافته اند؟ همین الان و در همین لحظه چند تا کتاب تاریخ ایران می شناسید که نویسنده اش ایرانی باشد و از سوی دانشگاه های معتبر مورد قبول و شایسته تدریس باشد؟ آیا جز این است که در دوران پیش از انقلاب پژوهش در تاریخ ایران اگر مخالف با روایت رسمی شاهانه انجام می شد، پذیرفته نمی شد؟ از سال 1357 تاکنون نیز اگر چه کارهای زیادی در حال انجام هستند، ولی هنوز هیچ یک قابل قیاس با کارهای غربیان نیستند. تازه برخی از حکومتیان جمهوری اسلامی نیز بر این دیدگاه هستند که تاریخ ایران را از نو باید نوشت و البته نظرشان را نیز رهبرشان در بی حرمتی به تخت جمشید و کورش چندی پیش در شیراز نشان داد. تاریخی که اینها بنویسند، طاریخ خواهد بود که در آن کوروش و داریوش هر سه دختران بخط النثر و برادران مردوک و سربازان اهود برک خواهند بود.

ده سال پیش در تخت جمشید از پیرمردی که آنجا نشسته بود، پرسیدم که در دوران انقلاب در اینجا چه خبر بود؟ گفت ما با مردم این منطقه در اینجا چندین گروه نگهبانی تشکیل داده بودیم و شب و روز از اینجا و پاسارگاد مراقبت می کردیم و نمی گذاشتیم کسی وارد شود وگرنه کسانی بودند که می خواستند اینجا را خراب کنند. یادتان هست که آرامگاه رضاشاه را خراب کردند؟ جمهوری اسلامی اگر زورش برسد، این گونه تاریخ می نویسد. اینها نسلی را چون خود نیز پرورش داده اند که دشمنشان است ولی همانگونه فکر می کند و من گمان کنم در دوران پس از جمهوری اسلامی اینها بخواهند با بولدوزر به آرامگاه خمینی بروند و آنرا خراب کنند. حرف های اینگونه را همه ما اینجا و آنجا می شنویم. تاریخ نویسی اینان این گونه است؛ دل بخواه!

دو سال پیش در موزه لوور پاریس در غرفه هخامنشیان که چشمان همسرم با دیدن ستون های تخت جمشید پر از اشک شد که اینها چرا باید در اینجا باشند، با خود اندیشیدم که بهتر است که اینها همین جا در پاریس، لندن و برلین باشند. اینجا جایشان امن است.  وگرنه که می داند که کدام وطن فروش حکومتی اینها را از موزه های کشور دزدیده و در کدام پستو و دخمه در دوبی به حراج نگذارد. مگر نکرده اند این گونه تاکنون؟

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

نامه به پروفسور ویسهوفر و دکتر گالاس پیرامون نوشته اشپیگل در باره کوروش

دو نامه جداگانه به پروفسور یوزف ویسهوفر و دکتر کلاوس گالاس که نویسنده نوشته اشپیگل پیرامون کوروش از آنها گفته هایی برای استدلال های خود آورده بود، فرستادم و دیدگاه درست آنها را خواستار شدم. بر خلاف دید کسانی که همه چیز را توطئه و غرض می بینند و دیدگاههایی نیز هم در زیر نوشته من در اینجا و هم در وبلاگ های دیگر که نوشته مرا گذاشته بودند، نوشته بودند، این گونه نیست که گویی عده ای نشسته اند و هیچ کار و زندگی ندارند به جز توطئه بر علیه ملت ایران. ماتیاس شولتس، نویسنده اشپیگل در نوشته خود از قول پروفسور ویسهوفر می گوید «… که این لوح خط میخی بیش از یک “پروپاگاند” (تبلیغ) نیست و “این که نخستین بار کوروش اندیشه های حقوق بشر را طرح کرده است، سخنی پوچ است.” او سپس از قول دکتر گالاس می گوید که “سازمان ملل یک خطای بزرگ مرتکب شده است» که منشور کوروش را در آنجا گذارده است. نخست برای کمک به کسانی که یک توطئه جهانی در این نوشته می بینند، این دو نفر را معرفی کنم:

پروفسور یوزف ویسهوفر، استاد ایران شناسی دانشگاه کیل در شمال آلمان، یکی از معتبرترین ایران شناسان دوران کنونی است که کتاب «ایران باستان» او در دانشگاه های گوناگون در دنیا تدریس می شود و کتاب مرجع است. این کتاب از سوی مرتضی ثاقب فر و انتشارات ققنوس به فارسی نیز برگردانده شده است و در هر کتاب فروشی در ایران می توانید آن را بیابید. او یکی از اعضای مشهور هیات تحریریه «دانشنامه ایرانیکا» زیر نظر پروفسور احسان یار شاطر نیز است. بنابراین او نمی تواند انگیزه ای برای مخدوش ساختن تاریخی داشته باشد که همه عمر خود را صرف کاوش در آن کرده است.

دکتر کلاوس گالاس نیز یکی از باستان شناسان و شرق شناسان آلمان است. او اکنون از سوی دولت آلمان مسئول برنامه ریزی فستیوال فرهنگی آلمان و ایران (”دیوان غربی-شرقی، تابستان 2009″) در شهر وایمار، زادگاه گوته است.

بنابراین این گونه انسان ها کسانی نیستند که ندانند که چه می گویند و یا بازیچه این و آن قرار گیرند. هر چه می گویند، درست یا نادرست، دیدگاه خودشان است. از این رو باید بر سخنان آنها تامل کرد و نخست گوش فرا داد. از سوی دیگر کسانی که گرم تاریخ هشتند این را می دانند که برخی چیزها در تاریخ از آنجا که دارای منابع اصلی زیادی هستند، اثبات شده و غیر قابل تردید هستند. برخی دیگر چیزها هنوز مورد تردید هستند و باستان شناسان گمان خود را طرح می کنند و از این رو دیدگاه های متفاوتی می تواند پیش بیاید. من با نوشته های آقای ماتیاس شولتس در هفته نامه اشپیگل آشنایی از گذشته داشتم و می دانستم که او گرایش به نگارش جنجالی دارد. از همین رو در پیش نوشت خود نوشتم که نوشته بوی فرهنگ از گونه روزنامه کیهان می دهد (بدون این که بخواهم اشپیگل را با یکی از روزنامه های فارسی زبان مقایسه کنم که مشابه در هیچ کدام ندارد)، برای یوزف ویسهوفر و کلاوس گالاس نامه ای فرستادم و در ابتدا دیدگاه آنها را نسبت به نوشته اشپیگل و آنچه که از سوی آنها بازگو کرده است، خواستار شدم. از پروفسور ویسهوفر خواستم که پیرامون این گفته اش در بالا توضیح بیشتر دهد و منابع علمی و یافته هایش را در اختیارم گذارد. از دکتر گالاس نیز خواهش کردم پیرامون یافته هایش پیرامون منشور کوروش و «خطای» سازمان ملل توضیح دهد.

امروز پاسخی کوتاه از کلاوس گالاس دریافت کردم که در اینجا می آورم. ========================================

آقای … عزیز،

از این که مرا در این مورد آگاه ساختید و اطلاعات دقیقی در اختیارم گذاشتید، بسیار ممنونم. من با کمال میل به همه پرسش های شما پاسخ خواهم داد. اما متاسفانه امروز قادر با این کار نیستم چون ار یک سفر کاوشی بازگشته ام و تا چند روز گرم کارهای ضروری هستم. من در روز 21 اوت 2008 از سوی هفته نامه «دی تسایت» به یونان بروم و به شما قول می دهم پیش از این سفر پاسخ مفصلی به تمام پرسش های شما بدهم. اما چند پاسخ کوتاه را تا اینجا بپذیرید: – نوشته آقای شولتس بسیار «آبکی» است و تلاش برای جنجال دارد. – من منابع اصلی بسیاری در اختیار دارم که با کمال میل در اختیار شما قرار خواهم داد. چون انگیزه من این است که تصویر درستی از استوانه کوروش ارایه گردد. – خطای سازمان ملل متحد را نیز توضیح خواهم داد. با سلام های دوستانه، دکتر کلاوس گالاس ========================================

با دریافت این پاسخ ها آنها را در اینجا خواهم گذارد.

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

نوشته اشپیگل پیرامون کوروش و وبلاگ های ایرانی

پس از آن که نوشته هفته نامه «اشپیگل» به نام فرمانروای قلابی صلحبه قلم ماتیاس شولتس Matthias Schulz را به فارسی برگردانده، در اینجا گذاشتم،

گمان می بردم که به ایجاد یک گفتگو و تبادل اندیشه یاری می رساند که البته کماکان بر این دیدگاه هستم که همه گونه اطلاعات باید در دسترس همگان باشد تا هر کسی خود بتواند با در نظرگیری همه جانبه دیدگاه خود را بسازد.

آن چه مرا کمی غافلگیر کرد، برخوردی بود که برخی از خوانندگان و وبلاگ های دیگر نشان دادند. آنها نشان دادند که حاضر به تحمل دیدگاه های دگرگونه نیستند و به راحتی دنیای پر از رنگ را در دنیای ساده سیاه و سپید خود می گنجانند و این همه تلاش برای آزادی دگراندیشی، آزادی نشر خبر و اندیشه و تلاش برای رشد جامعه مدنی بر اینان هیچ گونه تاثیری ندارد که اینان خود قطب دانش جاودانیند. برخی نیز خود مدعی هستند که قربانیان دیکتاتوری و سرکوب هستند که گیریم درست باشد. اما گوبا در ناتوانی خود برای رشد در جامعه مدنی و بویژه در پهنه اینترنت که آزادی اندیشه برقرار است، خود تبدیل به دیکتاتورهای کوچک گشته اند که دیکتاتورهای بزرگ آینده نیز از چنین جاهایی می آیند. گشتی در وبلاگ هایی که این نوشته را گذاشته اند بزنید و دیدگاه ها را بخوانید تا ببینید چه می گویم.

گروهی شروع با ناسزاگویی به هفته نامه اشپیگل کردند که گویا پول از این و آن گرفته است تا این نوشته را بنویسد. تئوری توطئه که گمان می بردیم از نفس افتاده باشد، باز به کار عده ای آمد تا بگویند که غرب می خواهد تمدن ایرانی را زیر سوال ببرد، کتاب «بدون دخترم هرگز» نوشته شد، سپس فیلم «300» آمد و اکنون نیز این نوشته. همین تئوری توطئه به گروهی دیگر یاد داد که بگویند که اشپیگل از آخوندهای ایران پول گرفته است. اینها همه نشان گر ضعف اندیشه دمکراسی و اندیشه جامعه مدنی است. از انجا که راه و کار جامعه آزاد را نمی شناسند و کنجکاو هم نیستند که بشناسند، گمان می برند که رسانه های کشورهای آزاد نوکر این و آن هستند. نمی خواهند باور کنند که همین مجله اشپیگل بود که با افشاگری خود دولت ویلی برانت در آلمان را سرنگون کرد و بارها و بارها فساد سیاسی، اقتصادی این یا آن حزب یا نماینده و یا شرکت بزرگ را فاش ساخته است. اینها نمی توانند بپذبرند که وجود چنین رسانه های آزادی یکی از پایه های سلامت جامعه هستند. برای اینها همه چیز کلک و حقه و توطئه است. اگر هم در این میان کلک و حقه ای هم بیابند که دیگر واویلاست و آنها تایید گفته های خود را برای پانصد سال آینده می گیرند. کسانی که جز کیهان و دیگر روزنامه های فرمایشی چیز دیگری ندیده اند، گویا نمی تواننند باور داشته باشند که رسانه هایی چون «اشپیگل»، «اشترن»، «تایم»، و بسیار دیگر رادیو ها و تلویزیون های دنیای آزاد برای هیچ حکومت و قدرتی تره خرد نمی کنند. اگر هم جنحالی بنویسند (چون همین نوشته اشپیگل پیرامون کوروش) یا اخبار نادرست پخش کنند، در همان چارچوبی است که خود تعیین می کنند و در راستای منافع خودشان است و دستور از هیچ حکومتی نمی گیرند. گوییم که گروهی در غرب بخواهند تاریخ ایران را خدشه دار کنند و تاریخ را از نو بنویسند. این گونه کارها با هدف کوتاه مدت سیاسی همیشه در تاریخ بوده و نتیجه ای هم نداشته است. از سوی دیگر گیریم اینجور باشد. آنگاه که رییس جمهور جاهل ایران هولوکست را انکار می کند، آنگاه که آقای خامنه ای در شیراز به تخت جمشید اشاره می کند و آن سخنان سخیف را یر زبان می آورد، آنگاه که سد سیوند ساخته می شود و یا در ایران گروهی در اساس منکر تاریخ ایران پیش از اسلام می شوند، دیگر چه انتظاری از یک عده در خارج دارید؟

عجیب هم نیست که ایرانیان این گونه فکر کنند و همه چیز را توطئه انگارند. حداقل در تاریخ معاصر ایران، این مردم کدام دوره متداوم آزادی رسانه ها و دمکراسی را دیده اند که اکنون بتوانند هر چیزی را در جای خود بگذارند و دست از سر دایی جان ناپلئون مرحوم بردارند؟

وبلاگ های ترک های جدایی طلب آذربایجانی استقبال جانانه ای از این نوشته کردند. چند تا از آنها در ابتدا نوشته مرا برداشته، به همراه نام من در وبسایت خود گذاردند بدون آن که من خبر داشته باشم و یا آنها منبع را بیاورند. «نویدار» ناگهان شد نویسنده وبلاگ دانشجویان آذربایجان جنوبی و چند وبلاگ دیگر در صفحه اول! یاشاسین آذربایجان! بلوچ ها نیز لطف رساندند و از افشای کوروش توسط من (!) تشکر کردند.

در این میان آقای ناصر پورپیرار هم نوشته را از یکی از این وبلاگ های چندطبقه برداشت و در وبلاگ خود گذارد و به عنوان منبع همان وبلاگ ترک های تندروی جدایی طلب را آورد و نام من. که البته با پیام به او لینک نوشته را درست کرد. سپس فارس های تندروی نژادپرست وارد معرکه شدند و در جنگ با هر کس که کوچکترین تردیدی در باره تاریخ شاهنشاهی ایران داشته باشد. اعتراض به من نیز از همه سو سرازیر که چرا این را ترجمه کرده ای، چرا در سایتهای جدایی طلب می نویسی، چرا دور و بر ناصر پورپیرار می گردی و …

تا آنجا که دیدم کسی نوشته مرا بدون منبع آورده، تذکر دادم. برخی با اولین ایمیل و برخی با دو تذکر منبع نوشته را آوردند، هرچند با اکراه و کوچک در گوشه ای. برخی نیز توجه نکردند و اگر در روزهای آینده لینک را درست نکنند، آنها را در اینجا لیست خواهم کرد. چه اصراری غریبی دارند که کسی را بر خلاف میل خود به زور به جنبش خود بچسبانند!

صرف نظر از ضعف اندیشه مدنی و آزادی دگراندیشی در جامعه ایرانی که چنین چیزهایی را پدید می آورد، این همه نشان گر وجود یک نکته حل نشده در جامعه ایرانی است و آن مساله ملیت های ایرانی و جایگاه آنهاست که هیچ گونه ارتباطی به نوشته اشپیگل ندارد. آنهایی که برای منافع و انگیزه های سیاسی زمان حال به جان تاریخ باستان می افتند، نه تنها جهالت خود در برخورد به مشکلات روز خود (که برخی نیر به حق هستند) را نشان می دهند، بلکه تاریخ خود را نیز نفی می کنند. کوروش متعلق به یک ملت پارسی نیست بلکه به تمدن باستان شرق زمین تعلق دارد. حال چه او پیشاهنگ حقوق بشر باشد یا نباشد، کارهای او در تاریخ فراوان ثبت شده است و او چیزی نیست که بتوان به سادگی انکارش کرد. از فاصله دورتر نگاه کنید تا این نکته را ببینید.

انگیزه آقای پورپیرار در آوردن نوشته اشپیگل را درنیافتم. آیا تلاشی بود برای دیدگاه او که همه چیز و هر کس را در بند توطئه یهودی ها می پندارد؟ چرخی در نوشته های او زدم و سرم سوت کشید! تاریخ نگاری دوباره بدون در نظرگیری اساسی ترین روش های تحقیق علمی و برچینی اینجا و آنجای تاریخ در راستای اثبات دیدگاه های از پیش تعیین شده، عدم توجه به منابع دست اول و بدعتی جدید در گذاردن قرآن به عنوان مرجع تاریخی که این یکی دیگر نوبر نوبر است. یکی بیاید یک کتاب مقدس را رد کند و انرا تحریف بداند و به کتاب مقدس دیگری استناد کند که آن نیز از دیدگاه علمی، تاریخی و باستان شناسی نه تنها مورد تایید نسیت، بلکه هیچ مرجع اسلامی تاکنون به گونه جدی این ادعا را نکرده بود. این قاراشمیش را او می خواهد به ما به عنوان تاریخ نویسی علمی بقبولاند.

جالب بود.

کوروش کسی نیست که بتوان این گونه او را زیر سوال برد. انبوه منابع اصلی در باره کارهای او گزارش داده اند. اگر ایرانیان اعتماد به نفس ملی دارند، نباید از این گونه دیدگاه ها برافروخته شوند. چه اشکالی دارد که کسی بیاید و چیزی را در تاریخ زیر سوال برد؟ اتفاقا بیان این گونه تردیدها پیرامون تاریخ ایران یک نتیجه مثبت در ایران دارد و آن اینکه گروهی می روند و چند کتاب می خوانند تا اطلاعاتشان بیشتر شود و آمار تاسف انگیز کتاب خوانی در ایران یک ذره بهتر شود.

انگیزه من کماکان انتشار دیدگاه های گوناگون پیرامون کوروش و این بخش از تاریخ ایران است. از پروفسور ویسهوفر و دکتر گالاس که در نوشته اشپیگل مورد مصاحبه قرار گرفته بودند، خواهش کردم دیدگاههای خود را توضیح دهند. امیدوارم با وجود تعطیلی دانشگاه ها پاسخ را دریافت دارم که در اینجا خواهم آورد.

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

منشور حقوق بشر کوروش کبیر «یاوه بزرگ»؟

25 اوت 2008: پس از آن که این نوشته را در ماه ژوییه 2008 در اینجا گذاشتم، با پروفسور ویسهوفر و دکتر گالاس تماس گرفتم و دیدگاه های آنها را جویا شدم. پس از خواندن نوشته زیر پاسخ آنها را در اینجا بخوانید.

نویدار

======================

هفته نامه «اشپیگل» چاپ آلمان در شماره 28 سال 2008 نوشته ای به نام «فرمانروای قلابی صلح» به قلم ماتیاس شولتس Matthias Schulz منتشر کرده است. در این نوشته نویسنده می گوید که کوروش پیام آور صلح و حقوق بشر نبوده است و یکی چون دیگر دیکتاتورهای زمان خویش بوده است و در این راستا منشور حقوق بشر کوروش را یک «سند تبلیغاتی» می خواند.

این نوشته که در هفته نامه معتبر «اشپیگل» چاپ شده است، کم کم دارد توجه همگان را جلب می کند. ایرانیان آلمانی زبان چند واکنش به این نوشته نشان داده اند. تا آنجا که در اینترنت دیدم، واکنش ها تاکنون بیشتر عصبی و غیرمنطقی بوده اند.

در اینجا برگردان نوشته «اشپیگل» را می آورم تا هر کس درک مستقل خود را از نوشته اصلی به دست آورد و چون بسیار مورد های مشابه دیگر تفسیرهای دست چندم به وجود نیاید. خود نیز زمان برای پژوهش بیشتر پیرامون استدلال های این نوشته نیاز دارم؛ هر چند که نوشته از دید من چندان پخته به نظر نمی آید و دارای چند اشکال ساختاری است و به جای کاربرد روش های علمی کمی نیز از فرهنگ پلمیک یاری جسته است. با وجودی که هیچ گونه تعصبی به این گونه مورد ها ندارم، کمی نیز بوی فرهنگ از گونه روزنامه کیهان می آید. اما دارای چند نمونه و استدلال تاریخی است که نیاز به تامل دارد.در تاریخ ایران نکته های مبهم بسیاری وجود دارند که تاکنون کسی به آنها نپرداخته است. این نکته یکی از آنهاست.

دیدگاه های خود را در اینجا بنویسید تا یک تبادل سازنده دیدگاه ها را داشته باشیم.

نویدار

=================================

فرمانروای قلابی صلح

هفته نامه «اشپیگل»، شماره 28/2008

ماتیاس شولتس

در سازمان ملل متحد در نیویورک در ویترینی شیشه ای لوح 2500 ساله به خط میخی نام «منشور باستانی حقوق بشر» وجود دارد که به آن احترام فراوان می گذارند. اکنون آشکار می گردد: این لوح را یک دیکتاتور باستانی نوشته است که مخالفان خود را شکنجه می کرده است.

قرار بود آن چه که محمد رضا شاه پهلوی در نظر داشت، جشن رکوردها گردد. او نخست «انقلاب سفید» (اصلاحات ارضی) را اعلام کرد و خود را «آریامهر» خواند. حال، در سال 1971 نیاز آن را حس کرد که «2500 سال پادشاهی ایران» را جشن بگیرد و این گونه بود که اجرای «بزرگترین نمایش جهان» اعلام گشت.

او دستور داد که پنجاه خیمه باشکوه بر ویرانه های تخت جمشید (پرسپولیس) برپا سازند. 69 نفر از سران کشورها و پادشاهان و در میان انها پادشاه ژاپن به آنجا رفتند. در آنجا 20،000 لیتر شراب نوشیده شد به همراه خوراک بلدرچین، طاووس و خاویار در ظرف طلا. بر روی میزها نیز بطری های شراب «شاتو لافیت» Château Lafite گردانده می شد.

در نقطه اوج جشن شاه به سوی آرامگاه کوروش دوم گام نهاد که در سده ششم پیش از میلاد در یک جنگ درازمدت خونین بیش از پنج میلیون کیلومتر مربع را تسخیر کرده بود.

«منشور باستانی حقوق بشر » مورد ستایش همگان

با بیش از صد میلیون دلار هزینه، ستایش از پادشاه باستانی ایرانیان امری پرهزینه و مورد انتقاد بود. شاه در پاسخ با این انتقادها گلایه وار گفته بود: «یعنی با نان و تربچه از سران کشورها پذیرایی کنم؟»

حتی رهبر مذهبی آیت الله خمینی نیز از تبعیدگاه خود نفرت خود را از این کار ابراز داشت: «جنایت های شاهان ایرانی صفحات تاریخ را سیاه ساخته است.» با این وجود شاه معتقد بود که بهتر می داند. او بیان داشت که کوروش انسانی ویژه بوده است با اندیشه انسانی، سرشار از محبت و مهربانی. او نخستین انسانی بوده است که حق «آزادی اندیشه» را بنیان نهاده است. شاه این دید خود را به اطلاع سازمان ملل متحد نیز رسانید. در روز 14 اکتبر که جشن در تخت جمشید در اوج خود بود، خواهر دوقلوی او (اشرف پهلوی) گام به بنای سازمان ملل متحد در نیویورک نهاد. در آنجا او کپی لوح منشور حقوق بشر را به «سیتو اوتانت»، دبیر کل سازمان ملل هدیه داد. او نیز برای این هدیه تشکر کرد و آن را به عنوان «منشور باستانی حقوق بشر» مورد ستایش قرار داد.

اکنون این دبیر کل سازمان ملل بود که می گفت: پادشاه پارسی این «هوشمندی را در احترام به تمدن های دیگر نشان داد.» سپس اوتانت دستور داد این لوح گلی را که بیانیه این کوروش دوم به اصطلاح انسان دوست سال 539 پیش از میلاد را در بر دارد، در یک ویترین شیشه ای در بنای اصلی سازمان ملل به نمایش بگذارند. این لوح هنوز آنجاست، در کنار قدیمی ترین قرارداد صلح جهان.

تعارفات بزرگ، سخنان بزرگ، یاوه بزرگ

به نظر می رسد که سازمان ملل متحد قربانی یک حقه بازی شده است. بر خلاف ادعای شاه، جوزف ویزهوفر (Josef Wiesehofer) شرق شناس پرسابقه از شهر کیل می گوید که این لوح خط میخی بیش از یک «پروپاگاند» (تبلیغ) نیست. او می گوید: «این که نخستین بار کوروش اندیشه های حقوق بشر را طرح کرده است، سخنی پوچ است.»

هانس پتر شاودیگ (Hanspeter Schaudig)، آشورشناس از هایدلبرگ نیز در این فرمانروای باستانی، مبارز پیشاهنگ برابری و احترام نمی بیند. زیردستان او باید پاهای او را می بوسیدند.

نزدیک به سی سال این فرمانروا شرق را به جنگ کشید و میلیون ها انسان را در بند مالیاتی خود اسیر ساخت. به دستور او بینی و گوش نافرمایان را می بریدند. محکومان به مرگ را تا سر در خاک می کردند و خورشید کار را به پایان می رساند.

آیا سازمان ملل این دروغ تاریخی ساخته و پرداخته شده توسط شاه را بدون تحقیق پذیرفته است؟

«سازمان ملل یک خطای بزرگ مرتکب شده است.»

این کلاوس گالاس (Klaus Gallas) متخصص تاریخ هنر که در شهر وایمار گرم تدارک فستیوال فرهنگی آلمان و ایران («دیوان غربی-شرقی، تابستان 2009») است، بود که این بحث را به افکار عمومی کشاند. در تدارک این فستیوال بود که او متوجه ناهمخوانی هایی در این منشور شد. او می گوید: «سازمان ملل یک خطای بزرگ مرتکب شده است.»

با وجود درخواست های فراوان «اشپیگل» سازمان ملل حاضر به ابراز نظر در این مورد نیست. «سرویس اطلاعات سازمان ملل» در وین کماکان بیان می دارد که این سنگ نبشته شرقی توسط بسیاری به عنوان «نخستین سند حقوق بشر» پذیرفته شده است.

پیامد های این کار بسیار سنگین است. در این میان حتی در کتاب های درسی مدرسه های آلمان نیز این ایرانی باستانی (کوروش) به عنوان پیشاهنگ سیاست بشردوستی تدریس می شود. در اینتر نت نیز یک ترجمه جعلی پخش شده است که در آن کوروش حتی حداقل دستمزد و حق پناهندگی را نیز تدوین کرده است. «برده داری باید در تمام جهان برچیده شود. هر کشوری می تواند آزادانه تصمیم بگیرد که آیا رهبری مرا می خواهد یا نه.» اینها سخنانی هستند که در آنجا گفته شده اند.

حتی شیرین عبادی، برنده جایزه صلح نوبل در سال 2003 نیز در این دام افتاده است. او در سخنرانی خود در اسلو گفت: «من یک زن ایرانی هستم، از نواده کوروش بزرگ، همان فرمانروایی که بیان داشت که نمی خواهد بر مردمی حکومت کند که او را نمی خواهند.»

دانشمندان حیرت زده مانده اند که یک شایعه چگونه خود به خود گسترش می یابد. تا این میزان روشن است که در مرکز این بلوف بزرگ چهره ای ایستاده است که شرق باستان را بیش ار هر کس دیگری به لرزه درآورد. «نبوغ نظامی» (ویزهوفر) کوروش او را تا هند و به مرزهای مصر رساند. او آفریننده کشوری با ابعاد عظیم نوین بود. در اوج قدرت خویش، او صاحب امپراطوری افسانه ای بود که به ثروت خود می بالید. اگرچه در ابتدا همه چیز بسیار ناچیز آغاز گشت. این مرد جوان که فرزند یک پادشاه کوچک بی اهمیت در پارس در جنوب غربی ایران بود، در سال 599 پیش از میلاد بر تخت سلطنت نشست.

یک عمل گرا با شلاق و شیرینی و نه یک بشردوست

حتی در دوران باستان نیز حماسه های عجیب و غریب پیرامون سلسله های حکومتی ساخته و پرداخته می شدند. یکی از آنها می گوید که کوروش در بیابان بزرگ شد و یک سگ به او شیر می داد. از او هیچ تصویر یا تندیس واقعی وجود ندارد.

غرب بسیار زود اراده نیرومند او را حس کرد. او نخست بر ایلامی ها، ملت همسایه خود چیره شد. سپس در سال 550 پیش از میلاد با ماشین جنگی سریع و سربازان خود در زره های برنز بر مادها حمله برد. پس از آن بر آسیای کوچک پیروز شد که در آن صدها هزار یونانی در جوامع کوچک می زیستند. اشراف زاده های «پرینه» به بردگی گرفته شدند.

سردار جنگی برای استراحت از جنگ، به کاخ خود در پاسارگاد باز می گشت، جایی که گرداگرد از باغ های آبیاری شده «پارادایسوس» (پردیس-مترجم) بود. در کاخ نیز او حرم بزرگی داشت. البته او زمان زیادی در آنجا نماند و به زودی دوباره روانه جبهه شد، این بار در افغانستان. در 71 سالگی بود که کارش در جایی در ازبکستان به پایان رسید. نیزه ای به ران او خورد و او سه روز پس از آن درگذشت.

«ویزهوفر» این پادشاه را «عمل گرا» (پراگماتیست) و زیرک در جنگ و هوشمند در سیاست داخلی می خواند که با «سیاست شلاق و شیرینی» به هدف های خود می رسید. او بشردوست (اومانیست) نبود.

البته برخی از هلنی ها از این سردار پیروز خوششان می آمد. هرودوت و اشولس (که هر دو در سال های بعد می زیستند) این رهبر شرقی را به عنوان بخشنده و مهربان می ستودند. در کتاب مقدس نیز او قدیس نام برده می شود چون او گویا به یهودیان اسیر اجازه داده است که به اسراییل بازگردند.

اما تاریخ شناسان مدرن گزارش های این گونه را به عنوان تملق و چاپلوسی افشا ساخته اند. «ویزهوفر» می گوید: «در دوران باستان یک تصویر درخشان از کوروش ساخته شد.» اما در حقیقت او یک حاکم خشن چون دیگران بوده است. ارتش او مناطق مسکونی و مکان های مقدس را غارت می کرد و اشراف شهری را به اسارت می برد.

این که این مرد را بنیان گذار حقوق بشر جا بزنند، تنها می توانست به فکر شاه برسد که خود در سال های 60 دچار دشواری بود. با وجودی که ساواک، پلیس مخفی او، وحشیانه شکنجه می کرد، همه جا در کشور مقاومت شکل می گرفت. گروه های مارکسیستی بمب پرتاب می کردند و ملاها مردم را به مقاومت فرا می خواندند.

این لوح گلی یک خیانت سیاسی فرومایه را جاودانه کرده است

از این رو فرمانروا (شاه) تلاش داشت که خود را به گذشتگان باستانی بچسباند. آن گونه که کوروش در آن زمان پدر ملت بود، «من نیز امروز هستم.» شاه ادعا می کند که «تاریخ پادشاهی ما با بیانیه مشهور کوروش آغاز می شود. این یکی از درخشانی ترین سندهایی است که در باره روح آزادی و برابری در تاریخ بشری یافت می شود.»

اما حقیقت این است: این لوح گلی یک خیانت سیاسی فرومایه را جاودانه ساخته است. آن زمانی که این نوشته در سال 539 پیش از میلاد تدوین می شد، کوروش درگیر دراماتیک ترین بخش زندگی خود بود. او جرات آن را یافته بود که بر امپراطوری جدید بابل، رقیب نیرومند برای تسلط بر خاورمیانه، حمله برد. گستره این دولت تا فلسطین بود و مرکز آن بابل باشکوه بود با برج 91 متری، که تاج آن بود و مرکز دانش و هنر. افزون بر آن این سرزمین پر از سلاح نیز بود. با این وجود این پارسی جرات حمله را یافت. نیروهای او مسیر دجله را پیمودند و نخست اوپیس (Opis) را تسخیر کرده و تمام اسیران را کشتند. سپس به سوی بابل سرازیر شدند. آنجا نبونید، پادشاه پیر 80 ساله پشت دیوار 18 کیلومتری پیرامون شهر سنگر گرفته بود.

در همین زمان روحانیون خدای مردوک در بابل طرح خیانت به سرزمین خود را می ریزند. آنها که از این که پادشاه شان قدرت روحانیون را محدود ساخته بود، عصبانی بودند، به گونه ای نهانی دروازه های شهر را گشودند و نمایندگان پارسیان دشمن را به شهر راه دادند. نبونید به تبعید فرستاده شد و پسرش کشته شد.

سپس تبانی بر سر تسلیم بدون جنگ شهر صورت گرفت. کوروش آزادی همه هموطنان خود را که در جنگ های پیشین به اسارت گرفته شده بودند را خواستار شد . او همچنین تندیس های خدایان را که دزدیده شده بودند را بازپس گرفت.

این بخش ها بودند که از سوی شاه به گونه ای دیگر به عنوان رد عمومی برده داری بازتفسیر شدند. اما در حقیقت کوروش تنها زنجیرهای هم وطنان خود را گشوده بود.

روحانیون برای این خدمت خیانت کارانه پول و زمین دریافت کردند. در پاسخ آنها کوروش را «کبیر» و «عادل» و در اساس او به عنوان کسی که همه جهان را «از نیاز و دشواری رها می سازد»، خواندند.

تنها پس از آن که همه چیز روشن گشته بود، کوروش خود وارد شهر شد. او با اسب خویش از میان دروازه درخشان آبی رنگ «ایشتار» گذشت. زیر پای او شاخه های نی گسترده بودند. سرانجام، آن گونه که در سطر 19 نوشته شده است، مردم اجازه یافتند که «پای او را ببوسند.»

در این لوح به خط میخی هیچ چیز در باره رفرم های عمومی، اخلاقی یا توصیه های بشردوستانه وجود ندارد. «شاودیگ» محقق آن را «قطعه ای پروپاگاند درخشان» می نامد.

اما این شایعه فرمانروای صلح طلب به برکت روحانیون حقه باز ایجاد شد و اکنون پس از ستایش از سوی سازمان ملل متحد این حباب کماکان بزرگتر می شود.

ملاها نیز در این آیین کوروشی همیاری دارند

تازگی ها ملایان نیز در این آیین کوروشی همراهی می کنند. در ماه زوئن موزه بریتانیا (British Museum) در لندن خبر داد که لوح گران بهای اصلی را به تهران امانت می دهد. این لوح اکنون نماد غرور ملی ایرانیان شده اشت.

«گالاس» فاش ساخت که: «حتی چندی پیش از پارلمان آلمان درخواست شده بود که نمونه این لوح را در یک ویترین شیشه ای در پارلمان به نمایش گذارند. این درخواست البته بازپس گرفته شده است. اما خدشه سازی تاریخ متوقف نشده است. با این ستایش منحوس از سوی سازمان ملل متحد، شایعه ای متولد شده است که کماکان تغذیه جدید می یابد.

یک ضرب المثل شرقی می گوید: «یک نادان سنگی را در چاه می اندازد که ده عاقل نمی توانند آن را بیرون آورند.»

* * *

این نوشته را به انگلیسی یا آلمانی بخوانید.

در همین زمینه:

نامه به پروفسور ویسهوفر و دکتر گالاس پیرامون نوشته اشپیگل در باره کوروش

پاسخ دکتر گالاس پیرامون نوشته اشپیگل در باره کوروش – بخش یک

پاسخ دکتر گالاس پیرامون نوشته اشپیگل در باره کوروش – بخش دو

اسناد پیرامون کتیبه کوروش و نوشته اشپیگل – بخش یک

پاسخ پروفسور ویسهوفر پیرامون نوشته اشپیگل و کتیبه کوروش- اسناد… – بخش دو

یک رویا …

نوشته اشپیگل پیرامون کوروش و وبلاگ های ایرانی

پاسخ دکتر کاوه فرخ به مقاله‌ی اشپیگل

.این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

چرا خلیج، فارس باشد و تخت جمشید، مشتی سنگ بی اهمیت؟

پس از آن که نامه نگاری خود پیرامون خلیج فارس یا عربی با انتشارات آلمانی DuMont را در اینجا گذاشتم، دیدگاه های زیادی در اینجا طرح شد. برخی از آنها مرا به فکر واداشتند. این پرسش پیش آمد که چرا جامعه ایرانی که با دشواری های گوناگونی درگیر است، عکس العملی که در مورد برخی چیزها نشان می دهد به درجه اهمیت آنها نمی خواند. و این یک پرسش جدی است که چرا!

آیا ایرانیان در اوضاع کنونی کاری مهم تر از این ندارند که با این و آن در افتند که خلیج همیشه فارس است؟ چرا تنها این یک مورد حساسیت این مردمان را بیش از هر چیز دیگری بر می انگیزد که به مانند جمعی هیستریک بمب گوگلی می سازند، امضاء جمع می کنند و درجه ای از “میهن پرستی” به نمایش می گذارند که گویی کسی در تاریخ  نبوده با این همه غیرت ملی! سپس با هر دستاوردکی به هم تبریک می گویند.

چرا در درگیری بر سر سهم ایران در دریای مازندران هیچ نوایی هر چند بی نوا بر نمی خیزد؟ انگار نه انگار که آنجا نیز خاک ایران است. در آنجا سخن بر سر نیمی از این دریاست که ار برخی استان ها نیز بزرگتر است و اهمیت سیاسی بسیار دارد. در آنجا نفت، گاز و بسیار منابع زیردریایی وجود دارد. چرا این “غیرت” را آنجا نشان نمی دهند؟

چرا آنگاه که رهبر جمهوری اسلامی آمد و تخت جمشید را مشتی سنگ بی اهمیت و شاهان آنجا را زورگو خواند، جیک از هیچ کس برنیامد؟ اما همه این را از بر می دانند که کورش نخستین بار این کار را کرد و داریوش نخستین بار آن کار را و پزش را ایرانیانی که یک هزارم آن دستاوردها را نمی توانند نشان دهند، امروز می دهند که بفرمایید! ما این بودیم. در اصل غیر مستقیم می گویند که درست است که ما اینی هستیم که اکنون هستیم. ولی ما این نبودیم بلکه آن بودیم و در همین رویاها به سر می برند تا فلاکت و بدبختی امروز را فراموش کنند. این حرف ها کاربرد گونه ای تریاک روحی دارد. پز کورش و داریوش را می دهد ولی آنگاه که بسیاری نگرانند و می گویند که سد سیوند پاسارگاد را زیر آب می برد، نوایی از کسی بر نمی آید. آنگاه که جریان جدی می شود همان کورش و داریوش را هم می فروشد و می گذارد یادگارشان زیر آب یا هر چیز دیگر برود. و یکی بیاید و آنها را زورگو بخواند و یادگارشان را سنگ بی اهمیت.

ایرانی تاریخش را دست چین کرده و آنهایی را که خوشش می آید قاب گرفته تا جهانیان ببینند. آن دیگرانی که مایه سرشکستگی اش هستند را مخفی کرده است. آیا همین دوگانگی در رفتار روزانه اش هم نیست؟ گویا در تاریخ ایران همه اش کورش بوده و دیگرانی نبوده اند. انگار خشایارشا نبود که از همان سلسله کورش بود و وارث فرهنگ او و کمی پس از او رفت و آتن را ویران ساخت و آن همه مجسمه های زیبا را تخریب. همین ایرانیان صاحب نخستین منشور حقوق بشر، کمی پس از نوشتن آن برای بی احترامی به یونانیان بینی مجسمه ها را شکستند چون این کار توهین سختی در آن روزگاران به شمار می رفت. اکنون آن مجسمه های بینی شکسته را می توانید در موزه های یونان و آکروپولیس ببینید که دهن کجی تاریخ است به این مردمان گنده گوی با آن تاریخ پرافتخار 2500 ساله شان.

در آکروپولیس روی یکی از همین سنگ های از نوع بی اهمیت تخت جمشیدی نشسته بودم و به سخنان یک راهنمای گردشگری گوش می دادم که برای توریست های فرانسوی با تفصیل می گفت که فارسها (ایرانیان) آمدند و اینجا را ویران کردند.

انگار نادر شاه افشار نبود که برای غارت هند دنبال بهانه بود و آن را یافت و به هدفش رسید. آن دو الماس کوه نور و دریای نور را هم با خود آورد و اکنون ایرانی به انگلیس ایراد می گیرد که چرا یکی از الماس ها را از او گرفته است.

انگار در این کشور قاجاریان نبودند که مایه ننگ تاریخ بشری و نه تنها تاریخ ایران هستند و کارهایشان نیازی به بیان ندارد. انگار صفویانی نبودند، انگار انگار انگار …

انگار در این کشور اکنون احمدی نژادی نیست که با دولت و حکومت امام زمانش مایه شرمساری انسان سده بیست و یکمی است.

آنگاه که یکی از روی هر انگیزه ای می آید و کسی دیگر را در آن سوی جهان قانع می کند که بر اساس سندهای تاریخی خلیج فارس درست است و بهتر است بنگاه های نشر درگیر این کار نشوند که درگیری بر سر نام این دریا بخشی از درگیری سیاسی بزرگتری است، آنگاه ایرانیان خوشوقت می شوند که باریکلا!

نمی گویم نباید این کارها را کردو این تذکرها را نداد. ده سال پیش نیز در چنین گفتگویی که با لوفت هانزا داشتم، آنها نیز پذیرفتند که نام این دریا را در مجله درون هواپیما بیاورند و از آن سال دیگر آنجا در آن مجله آن دریا یک لکه آبی بی نام نیست و خلیج فارس نام دارد. اما آیا مشکل امروزی ما این است؟ آیا این دریا آنگونه که برخی رگ گردنشان بالا می آید، سند هویت ایرانی است؟ آیا هویت یک ملت اینگونه تعریف شده است؟ آیا هویت اصلا با زور به دست می آید و یا اگر هم با زور به دست آمده، با دانش و منش متمدن امروزی با زور می شود آن را گرفت یا از دست داد؟ آیا این میهن پرستی است؟ البته این را بگویم که در اندیشه من چیزهایی چون “میهن پرستی” و “چو ایران نباشد تن من مباد” هیچ گونه جایگاهی ندارد و گمان می کنم که برای خیلی ها در عمل اینگونه باشد هرچند که بر زبان نیاورند. برای من این کشور در جایگاه خود در تمدن جهانی تا امروز تعریف می شود. در ایرانی، عرب یا فرانسوی بودن شما یا من هیچ کس نقش نداشته و بنابراین پز دادن به این چیزها و در اساس، پز دادن، و آن هم به چیزهایی که انسان خود سهمی در آن نداشته است، با خرد و اندیشه نمی خواند. بالاترین ارزش های تمدن بشری تاکنون در “بیانیه حقوق بشر” تبلور یافته و هر کس می تواند جایگاه خود و کشور و فرهنگ خود و هر آیین و تفکری را با آن بسنجد و ببیند که جایش کجاست. من فکر می کنم که هر ایرانی اندیشمند و دلسوزی باید این کار را انجام دهد و جایگاهش را بیابد. فراتر از آن جایگاه هر چه گفته شود، گنده کویی است و مایه تمسخر دیگران! که اکنون نیز اینگونه است. آنگاه که یک “میهن پرست” ایرانی به همان انتشارات DuMont برای کاربرد نام خلیج عربی برخوردی تهاجمی می کند ولی در مقابل سخنان سخیف و زشت احمدی نژاد پیرامون “هولوکاست” و یهودی ستیزی و محو اسراییل از نقشه و نظارت امام زمان بر حکومتش و سرکوب بهاییان بی آزار و صلح طلب در این روزها، جیکش در نمی آید، آن گاه است که این تعصب و غرور و نمایش رگ گردن تنها می تواند مایه لبخندی تمسخر آمیز از سوی مردمان متمدن جهان گردد. همان میهن پرست پز منشور حقوق بشر کورش را می دهد ولی نمی داند که در آن چه نوشته بود. او، این ایرانی میهن پرست و غیور امروزی، از آن منشور چه گرفته؟ کدام اصل آن منشور و یا منشور امروزی حقوق بشر که ایران نیز آن را امضاء کرده، در رفتار و کردار ومنش ایرانی و منش و رفتار کشورش در پهنه جهانی تبلور یافته است؟ کدام غیرت را برای پیاده سازی همان اندیشه های کورشی و داریوشی در ایران امروز نشان داده است؟ کدام غیرت را برای دادن حقوق اساسی اقلیت های ملی و دینی و فرهنگی کشورش نشان داده است؟ کدام غیرت را برای دفاع از زن ایرانی برای گرفتن ابتدایی تیرین حقوق نشان داده است؟ که او را در چادر پوشانده و تازه اگر هم مخالف آن چادر باشد، گناه را بر گردن اسلام و عرب می اندازد.

در همان دوران باستان نیز ایرانیان با برهنگی بدن انسان مشکل داشتند و هر جا دستشان می رسید مجسمه های برهنه یونانی و رومی را تخریب می کردند. در تمام تاریخ باستانی ایران تنها یک یا دو مجسمه برهنه وجود دارد که آن نیز (اگر گمانم درست باشد) در دوره اشکانیان بوده است. در همان سال ها چادر را بر تن زنانشان کردند که این چادر لباسی است ایرانی و هیچ ربطی به اسلام و عرب ندارد. سال هاست که بسیار روشن فکران این چیزها را گوشزد کرده اند ولی کو گوش شنوای ایرانی با آن هوش فراوان آریاییش! همه تقصیرها بر گردن عرب است و اسلامی که به ایران آورده است و مرغ یک پا دارد. هر چه بد است مال عرب است و هر چه خوب در جهان ریشه اش ایرانی و هنر نیز نزد ایرانی است و بس.

در این جنجال بر سر خلیج فارس بوی ناخوشایند عرب ستیزی می آید. همان نژاد پرستی که کورش نیز دوست نداشت. شاید این حساسیت بر سر خلیج فارس و آن بی تفاوتی هم زمان بر سر دریای مازندران را بشود این گونه توضیح داد.

اگر ایرانیان توانایی حل مشکلات درونی خود را داشتند و این همه با حکومت و فرهنگ و هویت خویش دشواری نداشتند، با همسایگان خود این گونه برخورد نمی کردند و می توانستند در منطقه دارای احترام تاریخی باشند که خود ایجاد می گردد و نه با زور! اگر آن فرمانده ابله سپاه پاسداران در ابوموسی ژاندارم های امارات متحده عربی را بیرون نمی کرد و پرچم امارات را پایین نمی کشید که بر اساس قرارداد بین المللی، حضورشان با پرچم در ابوموسی حقشان است، اکنون این بازی بر سر سه جزیره و نام خلیج را نداشتیم همان گونه که در دوران پهلوی چنین چیزی نداشتیم. بپذیرید سهم خود را در این جنجال!

خود را جای عرب ها بگذارید. دنیای عرب از دو سوی احساس خطر می کند: از سوی اسراییل و ایران. کار اسراییل برای صلح با عرب ها بسیار دشوار است ولی کار ایران در مقایسه با اسراییل بسیار آسان! ولی این مردمان آریایی از پس این کار کوچک همزیستی مسالمت آمیز با همسایگانشان در امروز بر نمی آیند ولی پز اختراع فدرالیسم در تاریخ بشری را می دهند.

چه اهمیتی دارد که نام این دریا چه است؟ آیا تاکنون این پرسش را از خود کرده اید؟ پاسختان چیست؟

چرا دریای خزر که به فارسی نام دیگر دریای مازندران است، حتی یک بار غیرت ایرانی را به جوش نیاورده است که چرا دریایش به نام قومی است که دیگر وجود ندارد؟ آیا یک بار تلاش کرده نام دریای کاسپین (قزوین) را که این دریا به زبان های دیگر خوانده می شود، به دریای مازندران برگرداند؟ چه اهمیتی دارد که آن دریا نامش کاسپین است یا قزوین یا خزر یا مازندران یا یزد یا کابل؟

شاید اگر ایرانی ابتدا دشواری های بسیار جدی دیگرش را با خودش و حکومتش و همسایگانش و جهان حل کرده بود، می توانست اکنون به این چیزهای خرد بپردازد؛ آن گونه که یکی در بروکسل می آید و می خواهد که تابلوهای خیابان ها به دو زبان فرانسوی و فلامان باشد. آن هم شاید!