نژادپرستی نفرت انگیز ایرانی

برای من که همواره با انسان های رنگارنگ ازجاهای گوناگون رودررو هستم، خود نیز بسیار مسافرت می کنم و با فرهنگ های گوناگونی آشنا هستم، نژادپرستی پدیده تاره ای نیست. برخی نژادپرست با لفطره هستند (یا بودند)، چون سفیدپوست های آفریقای جنوبی، نامیبیا یا آمریکا نسبت به سیاه پوست ها و یا به اصطلاح سرخ پوست ها، ژاپنی ها نسبت به چینی ها، نازی های آلمانی، فرانسوی و دست نشانده هایشان در جاهای دیگر اروپا نسبت به یهودی ها، عرب های صدر اسلام نسبت به سیاهان آفریقا، قبیله های گوناگون آفریقایی نسبت به یکدیگر و …

برخی نیز بسته به شرایط نژادپرست می شوند، چون دشواری های اقتصادی، بیکاری و ضعف در رقابت و یا برای هدف کوتاه مدتی (انتخابات پیش رو) شعارهای نژادپرستانه علیه یک اقلیت در کشور خودشان می دهند و پس از رسیدن به هدف آن را کنار می گذارند. نژادپرستی هم چون دیگر شکل های تبعیض، رنگارنگ است، هم پنهان است و هم افسارگسیخته و آشکار. در ایران از آنجا که در افکار عمومی بر خلاف جوامع آزاد به این مساله پرداخته نشده، همه اشکال نژادپرستی را می یابی.

تاریخ آلمان، نظام اجتماعی حاکم در آلمان و فرهنگ جاافتاده سیاسی در اینجا انسان را نسبت به پدیده نژادپرستی بسیار حساس می کند. برای کسی که در اینجا زندگی نمی کند، درک این مساله شاید دشوار باشد که به جز اقلیتی کوچک و واپس گرا و یکی دو حزب درب و داغان، مردم آلمان در مجموع نسبت به دیگر مردم اروپا کمتر نشانه نژادپرستی از خود نشان می دهند. جامعه و از جمله مهاجران، روشنفکران و فعالان اجتماعی نسبت به نژادپرستی بسیار حساس هستند و هرگاه از سوی گروه های نئونازی حرکتی ببینند، بدون وقفه واکنش نشان می دهند. هر کسی که در این کشور زیسته باشد، در چنین فضایی تربیت اجتماعی یافته و به نژادپرستی حساس است، البته به شرطی که انسان در زندگی اجتماعی شرکت داشته باشد و تنها به دریافت پول از تامین اجتماعی بسنده نکند. از این رو، با این دیدگاه نمی شود نسبت به آنچه که در ایران در اینجا و آنجا می گذرد، حساس نبود و چشم پوشید.

با چنین پیش زمینه ای، انسان چه احساسی می تواند داشته باشد وقتی می شنود که: «احمدرضا شفیعی، مسئول كمیته انتظامی ستاد تسهیلات سفر اصفهان اعلام کرد که این کمیته با همکاری پلیس و اداره اماکن در روز ۱۳ فروردین از ورود شهروندان افغان به پارک کوهستانی صفه جلوگیری می‌کنند«؟

در این باره بخشی از افکارعمومی ایران که با اینترنت سروکار دارد، دست کم در اینترنت واکنش قاطع نشان داد. همه نسبت به افغان های مقیم ایران و زحمتی که آنها در زمینه های گوناگون برای کشور کشیده اند، بسیار گفته اند و من چیز تازه ای به جز تایید ندارم که بیافزایم. اما من می خواهم این مورد را نمونه قرار دهم و تنها به چند نشانه پدیده زشت نژادپرستی گسترده در افکار انسان ایرانی را بیاورم. نگویید من این جوری نیستم یا همه را جمع بسته ای. معلوم است که همه این گونه نیستند و من نیز نمی خواهم جمع ببندم. اما همه می دانیم که اینها عمومیت دارد و جریان چیست. با اشاره به این که من یا تو این گونه نیستیم، صورت مساله پاک نمی شود.

بسیاری از ایرانی ها، به ویژه از نوع فارسش اعتقاد دارند که از نژاد آریایی هستند. این را شب و روز بدون آن که در باره اش بیندیشند، تکرار می کنند و شرم هم ندارند. با هر کسی هم که حرف بزنی، معمولا درست نمی داند «آریایی» یعنی چه. همه دانشش را جمع بزنی، از چند جمله «اقوام آریایی به ایران آمدند، یک شاخه به هند رفت، آن یکی به اروپا …» فراتر نمی رود. آن را هم پراکنده اینجا و آنجا شنیده است و هی تکرار می کند. این همه به «نژاد» اهمیت می دهد و به تاریخ و گذشته اش مغرور است، یک ایران شناس درست و حسابی تربیت نکرده و ندارد. تاریخش را دیگران (ایران شناسان اروپایی) برایش گفته اند که آن را هم گزینه ای فهمیده است. خوبش را شب و روز بلغور می کند و از کوروش و داریوش و منشور حقوق بشر می گوید، بدش را توطئه دشمن می داند. همان ایران شناس اگر بد بگوید ناگهان می شود دشمن. نمی داند که واژه ایران و آریا و «نژاد آریایی» چندان تاریخچه ای هم ندارد و از زمانی که نازی های آلمانی در زمان رضا شاه (که دوست نازی ها بود) پایشان به ایران باز شد، باب شد. نازی های آلمان نسلشان شصت سال پیش ورافتاد و کسی در آلمان دیگر از این حرفها نمی زند، اما ایرانی هنوز این چرندیات را بلغور می کند.

یکی نیست بپرسد که اگر این همه برای کوروش ارزش قایل هستی، چرا یک سر سوزن چون او با آن چیزهایی که به پایش می نویسی، رفتار نمی کنی؟ اگر به منشور حقوق بشر او (که این نیز دارای تردید جدی است و بحث آن در اینجا کمی باز شده) می بالی، پس این همه نمادهای نژادپرستی در رفتار عمومی کشور چیست؟ از آن تمدن باستانی چه به ارث رسیده است؟

این را می دانم که آریایی به سانسکریت یعنی » برتر». ایران یعنی “Land of Aryans”، عراق یا اراک یعنی “Province of Aryans”. مردمان آن زمان این را در مورد خودشان می گفتند و دیگران را پست می شمردند. به آنها پس از هزاران سال اشکالی نیست. سخن با امروزیان است.

هر زمان در ایران به جایی می روی و سخنی از آلمان می آید، اینها را می شنوی: «آلمانی ها هم مثل ما آریایی هستند.» «ما هم نژاد آلمانی ها هستیم.» و همیشه این از ذهن من می گذرد: بله، از رنگ چشم و مو و قد و هیکلمان خیلی پیداست که به آنها شباهت داریم! آلمانی هایی که راهشان به ایران می افتد (جهانگرد، متخصص؛ خبرنگار یا دیپلمات) همیشه از شنیدن این حرفها اظهار ناراحتی می کنند. اما گوش ایرانیان بدهکار نیست. ما آریایی هستیم، هم نژاد شما و بس! چند سال پیش که تیم ملی فوتبال آلمان در ایران یک بازی دوستانه داشت، به هنگام پخش سرود ملی آلمان گروهی برخاستند و سلام هیتلری دادند. پس از آن بخش بزرگی ابله تر از اولی ها در استادیوم به سلام هیتلری برخاستند و تلویزون آلمان پخش مسابقه را قطع کرد. در سده بیست و یکم نامش را چه می شود نهاد؟ نادانی است؟ بی اطلاعی است یا حماقت؟ هر چه می خواهید نامش را بگذارید! البته فراموش نکنید که ایرانی اعتقاد عمیقی به این دارد که هوشش از دیگر مردمان بیشتر است.

در آلمان هرگاه شانس د اشتم و با نازی های اصلاح ناپذیر (که هنوز زنده بودند) و یا نئونازی های امروز (که خیلی هم طرفدار احمدی نژاد هستند) حرف می زدم، با روحیه یک آدم حقیر و بدبختی روبرو می شدم که فلاکت و عقده حقارت از همه حرکات و رفتارش می بارید. به روشنی می گویم که بسیاری اوقات همین احساس به من دست می دهد وقتی یک ایرانی با حرارت از گذشته تاریخی آریاییش سخن می راند و دیگران را پست می داند.

نگاهی به بریده ای از هفته نامه «ایران باستان» ارگان فاشیست های ایرانی در سال 1312 بیندازید. شباهت آشکار نیست؟ از همین جاها شروع می شود این چیزها:

ایران یک کشور چند ملیتی و چند فرهنگی است و در مقایسه با کشورهای همسایه اش کمتر درگیری داخلی ملی دارد. اما درونش پر است از تبعیض های گوناگون نژادی، مذهبی، جنسی، ملیتی، …تبعیض نسبت به سنی ها، زرتشتی ها، درویش ها، کردها، بلوچ ها، ترکها، بهایی ها، تبعیض نسبت به زنان، هم جنس گرایان، … مشکلات یکی دو تا نیستند.

نژادپرستی ضد عرب خود را در چارچوب اسلام ستیزی نشان می دهد. می گویند: اسلام دین عرب هاست و وحشی است و … ما دین زرتشت داشتیم، گفتار نیک، پندار نیک … اگر از گوینده این حرفها که شمارشان هم کم نیست، بخواهی ده دقیقه در باره دین زرتشت برایت بگوید، بعد از پنج جمله به روغن سوزی می افتد. اما در این که عرب سوسمار خور است و اسلام دین شلاق و سنگسار است، کم نمی آورد. اگر برایش توضیح دهی که دین شیعه بیشتر یک دین ایرانی است تا عربی و پر از عناصر ایرانی، اسمش اسلام است ولی بخش شباهتش با اسلام سنی شاید ده درصد هم نباشد، دیگر کامل تعطیل می شود. تازه اگر حاضر باشد گوش دهد و ناسزا نگوید.

ایرانی مسلمان، «اهل کتاب» را قبول دارد و تا این حد سوادش می رسد که مسیحیان و یهودیان «اهل کتاب» هستند. در این تقسیم بندی تبعیض آمیز یعنی بقیه اصلا داخل آدم نیستند. همین خودش پر از تبعیض است. حال اگر کارگر ایرانی ارمنی اهل کتاب برای کار به خانه اش بیاید، ظرفی را که دست زده، هفت بار آب می کشد تا نجسی اش برود. تازه لطف کرده چون معتقد است که ارمنی ها آدمهای خوبی هستند. حالا بیا مثلا از هندی ها برایش بگو!

افغان ها سالهاست در ایران سخت ترین کارها را انجام می دهند. این را هر ایرانی بدون تردید باور دارد. اما تنها کافی است یک مورد جنایت از یک افغان سر بزند. دیگر این می شود که همه می دانیم. دم خروس نژادپرستی آشکار می شود. هزاران هزار ناسزا و توهین برای افغان ها دارد که آنجا که لازم باشد، نثارشان می کند. تازه افغان هم هم زبانش است، هم همدین و هم نژاد! از عرب سیاه پوست خوزستانی که از خود او بیشتر در این سرزمین زندگی می کند، می پرسد: اصلیت تو از کجای آفریقاست؟

انسان متمدن در برابر کار خلاف تنها زمانی که متهم از سوی دادگاه محکوم شد، نسبت به آن شخص اظهار نظر می کند. اما ایرانیان متمدن دو هزارو پانصد ساله به این چیزها کاری ندارند. ورود افغان به پارک ممنوع است، عرب سوسمارخور است، هندی بو می دهد، مسیحی نجس است؛ بهایی فلان است و آفریقایی بهمان! جالب این است که وقتی با استدلال می خواهی با این چیزها مقابله کنی میگویند: ای بابا اینها منظوری ندارند، جدی نیست، اطلاعاتشان پایین است. انگار نژادپرست های جاهای دیگر از همین جاها شروع نکرده بودند.

این تصویر از هفته نامه فاشیستهای ایرانی»ایران باستان» در سال 1312 است. متن را در باره «اهمیت آشنایی به نژادها» را که بازگردانی است از نوشته های آلمان هیتلری را خود بخوانید. تلاش خواهم کرد آنها را به مرور و خوانا تا آنجا که مقدور باشد، در اینجا بیاورم. این مجله ها بسیار فرسوده هستند و کار با آنها دشوار. در اینجا صلیب شکسته زیر «فروهر» را هم داشته باشید.

هنوز راهی دراز در پیش داریم!

در نوشته آینده بخشی از روزنامه های سال های 1312 شمسی را می گذارم تا ببینید ایران در زمان رضا شاه با چه کسانی رفیق بود و فضای رسانه ای ایران آن سالها چگونه بود.

Advertisements

کاش ایران نیز یک جیمز کامرون داشت

در نوشته ««چرا خلیج، فارس باشد و تخت جمشید، مشتی سنگ بی اهمیت؟ اشاره ای داشتم به این که انسان ایرانی این روزها در برابر برخی رویدادها سکوت برگرفته، از جمله آزار اقلیت های قومی و دینی. در این راستا نام از بهاییان برده بودم که این روزها دوباره بهانه برای دستگیری آنها درست کرده اند. دیدگاه من در این باره نکته جدیدی نبود و سخنی بدیهی بود. سپس یکی از خوانندگان با انتقاد از گفته من در باره بهاییان اتهام های تکراری به آن ها را بیان کرد. سپس پاسخ من بود و پاسخ یک خواننده دیگر که خود می توانید ان ها را بخوانید.

اما این گفتگو به من نشان داد که در بیان دیدگاه خود موفق نبوده ام آنگاه که گفتم که یک انسان نمی تواند در یک جامعه متمدن و مدنی گناه کار باشد چون به این یا آن چیز اعتقاد دارد و نمی توان با جرم یک نفر، همه هم فکران او را گناه کار دانست و سرکوب کرد. البته این که چنین حرف هایی برای برخی ایرانیان تازگی دارد، سخن تازه ای نیست. بی دلیل نیست که از ضعف مدنیت، قانون گرایی و خردگرایی در ایران سخن گفته می شود. به هر رو این گفت و گو مرا به یاد یک خاطره با ارزش انداخت که اینجا می خواهم بیان کنم. شاید این بتواند برخی خوانندگان را به اندیشه وادارد که دود آتش افروخته ابتدا به چشم خود می رود و سپس به چشم دیگران.

در زندگی روزهایی است که آن گاه که سحرگاه از خانه بیرون می روی در رویا هم نمی توانی ببینی که چه پیش می آید و شب که بر می گردی گویا از سفری دراز باز آمده ای، راه دراز پیموده ای و خود را در آیینه دیگر نمی شناسی. آن روز زیبای آخر پاییز در نوامبر سال 1999 در شیکاگو برای من چنین روزی بود. در آن یکشنبه زیبا، آفتابی و برای ماه نوامبر در شمال آمریکا گرم، بدون هیچ هدف روشنی بر آن می شوم که به خارج شهر بروم. در نقشه شهر میلواکی (Milwaukee) در ایالت ویسکانسین (Wisconsin) را می یابم. چیزی حدود دو ساعت رانندگی در راستای دریاچه میشیگان است. شهری کوچک، تمیز و زیبا. زیبایی آن روز را در این عکس می توان دید. دو یا سه ساعت در شهر بالا و پایین می روم. یک کتاب فروشی می یابم که کتاب هایش خاک آلود است. در آنجا کتاب هایی می یابم که هزگز ندیده ام، چون افسانه های سرخ پوستان، ترانه های محلی و این چیزها. چه استراحتی است برایم که هفته ای بسیار فشرده را پشت سر نهاده ام. تا در خیابانی چشمم به این تابلو برمی خورد: America’s Black Holocaust Museum (موزه هولوکاست سیاه آمریکا). برای من که تا آن زمان واژه هولوکاست تنها در رابطه با جنایت های نازیها و کشتار یهودیان مفهوم داشت، چنین جیزی اکنون تازگی دارد. به خود می گویم باید اینجا را دید. هم زمان در خود این گرایش را نیز حس می کنم که دارم می روم به آن ها اعتراض کنم که چرا با واژه هولوکاست بازی می کنند. ماشین را پارک می کنم و به درون این موزه کوچک می روم. دو یا سه سالن کوچک تودرتو پر از عکس های گوناگون هستند. عکس ها از نژادپرستی، کوکلوس کلان(Ku Klux Klan)، برده داری و سرکوب سیاهان آمریکایی می گویند. در گوشه ای پیرمردی نحیف و کوچک ایستاده است و با دو سه نفر سخن می گوید. یک دیوار موزه پر است از بریده های روزنامه های قدیمی که به نمایش گذارده اند؛ با عکس هایی از درگیری ها، سند های تبعیض و نژادپرستی و از جمله جریان به دار زدن دو نوجوان از سوی مردم و کوکلوکس کلان ها. یک صفحه کامل روزنامه ای (The Village Voice) از سال های 60 را می خوانم: سرگذشت یک بازمانده! سرگذشت جیمز کامرون، نوجوان سیاه پوستی که در سال 1930 در 16 سالگی به همراه 2 نوجوان سیاه پوست دیگر از سوی مردم سفیدپوست خشمگین برای به دار آویختن از زندان بیرون کشیده شد. مردم آن دو نوجوان را به دار آویختندو جیمز کامرون جان به در برد. عکس او را در روزنامه دیگری با تیتر «یک افسانه آمریکایی» چاپ کرده اند. به سوی آن پیرمرد ریزنقش و نحیف که پشت سر من گرم سخن بود، بر می گردم و درمی یابم که خودش است: جیمز کامرون، دکتر جیمز کامرون!

دیگر جریان چیزی نیست که بتوانم با بی تفاوتی از کنار آن بگذرم. روزنامه ها را با دقت می خوانم. در سال 1930 جیمز کامرون 16 سال دارد و با دو دوست سیاه پوست دیگرش، آبرام اسمیت و توماس شیپ در خیابان های ماریون در ایندیانا می گردند. از دور می بینند که کسی داخل ماشین خود نشسته است. بر آن می شوند که به سراغش بروند و پول هایش را بگیرند. تامی شیپ به جیمز یک اسلحه می دهد. جیمز جلو می رود و در ماشین را باز می کند و ناگهان خشکش می زند. جوان سفیدپوستی که در ماشین نشسته است،کلود دیتر آشنای اوست و مشتری اش است: «من گهگاه کفش های او را تمیز می کردم و او حال خانواده مرا می پرسید.» جیمز اسلحه را به دوستانش می دهد، می گوید که نمی خواهد در این کار شرکت کند و پا به فرار می گذارد. از دوردست صدای گلوله را می شنود. به خانه می رود تا زمانی که پلیس به سراغ او می آید و او را می برد. به او می گویند که یک جوان سفیدپوست کشته شده و دوست دختر او (ماری بال) نیز مورد تعرض قرار گرفته است. تامی شیپ و آبرام اسمیت نیز دستگیر می شوند و پلیس هر سه را در سلول های جداگانه زندانی می کند.

در این میان مردم سفیدپوست کم کم پیرامون زندان گرد می آیند و سروکله کوکلوکس کلان ها هم پیدا می شود. تا 15000 نفر شمار آن ها را گزارش کرده اند. آنها از پلیس می خواهند که زندانی ها را به آن ها بدهد. آن گاه که پلیس مخالفت می کند، مردم وحشی، هیستریک و غیر قابل کنترل به زندان می ریزند و پس از تخریب و یاز کردن درها ابتدا تامی و آبرام را می یابند. آن ها به شدت کتک زده، روی زمین کشیده، به خیابان می برند و بر اولین درخت به دار می آویزند. عکسی که تامی و آبرام را بر بالای دار نشان می دهد و مردم را در پای آن، نماد وحشی گری مردم افسارگسیخته هیستریک می شود. این عکس را سپس به شمار زیاد به پنجاه سنت می فروشند.

آن گاه که جیمز را می یابند، او را نیز به خیابان می کشند و او دوستان خود را بر بالای دار می بیند. زن جوان سفیدپوستی روی ماشینی رفته و بالا و پایین می پرد و فریاد می زند: «همه سیاهان را بکشید! همه سیاهان را بکشید! همه سیاهان را بکشید!» زمانی که طناب دار را بر گردنش می آویزند، کسی فریاد می زند» او را آزاد کنید. او در این جریان نقشی ندارد.» جمعیت ناگهان ساکت می شود، آرام می گیرد و او را آزاد می کند.

جیمز کامرون که انسانی بسیار مذهبی است، در سراسر زندگی خود همواره می گوید که این یک ندای آسمانی بود و تنها او آن را شنید و دیگران آن را نشنیدند و تنها به آن عمل کردند. او می گوید: » من از کسانی که آنجا بودند، پرسیدم. کسی چیزی نشنیده بود. خدا مرا نجات داد تا این کاری را انجام دهم که اکنون انجام می دهم.» به هر رو گزارش های دیگری می گویند که مردی در آن شب به آنجا رسید، روی ماشین خود رفت و بر جمعیت فریاد کشید که جیمز بی گناه است و او را آزاد کنید.

«ماری بال» بعدها اعتراف می کند که کسی به او تعرض نکرده بود.جیمز کامرون بی گناه به جرم همراهی با آن دو به چهار سال زندان محکوم می شود و پس ار گذشت آن در سال 1934آزاد می شود. جیمز کامرون پس از آزادی از زندان به تحصیل دانشگاهی می پردازد و زندگی خود را به مبارزه علیه تبعیض و نژادپرستی می گذراند. در سال 1991 نامه ای به فرماندار ایندیانا می نویسد و از او می خواهد که به نام ایالت ایندیانا از او عذر خواهی کند. دو سال طول می کشد تا فرماندار این کار را انجام دهد. باید شصت سال می گذشت تا در سال 1993 فرماندار ایندیانا از او عذرخواهی کند. ایالت ایندیانا به او کلید شهر ماریون را به همراه نامه ای به او هدیه می دهد به نشانه این که گذشته زشت این شهر را به گذشته ها بسپارد. به همراه آن کلید، ریسمانی که از آن برای به دار کشیدن او استفاده شده بود، نیز به او می دهند. درسال 2005 نیز در 91 سالگی به سنای آمریکا دعوت می شود تا از او عذرخواهی کنند. او سرگذشتش را در آن جا نیز باز می گوید.

از او می پرسم: «چرا واژه هولوکاست را در نام موزه به کار گرفته اید؟ این واژه تعریف ویژه دارد و قابل گسترش به هیچ چیز نیست.» جوری به من می نگرد که از پرسش خود شرمنده می شوم. می گوید: «آن گاه که به اسراییل رفته بودم و موزه هولوکاست را در آن جا دیدم، به فکر ایجاد این موزه افتادم. سرگذشت ما نیز این چنین است.» در خود این توان را ندیدم که چیزی بگویم و بیشتر از سوال خود که پر از تردید بود، شرمنده شدم. دوباره از او می پرسم: «پس از این همه سال گویا هنوز این جریان برای شما تازگی دارد.» بدون تردید می گوید: «تا زمانی که زنده هستم، سرگذشتم را خواهم گفت و خواهم گفت و هیچ گاه خسته نخواهم شد.» سپس کارت ویزیت خود را به همراه دعوت نامه ای برای یک سخن رانی به من می دهد. دست خسته اش را می فشارم ودر برابرش سر فرود می آورم. زن جوانی که او را همراهی می کند به سویم بر می گردد و می گوید: «نمی دانم او چقدر دیگر زنده است ولی او شب و روز کار می کند، می نویسد، سخن رانی می کند و اعتراض می کند و از هیچ چیز نمی گذرد.«

به سوی دیوار روزنامه های قاب شده بر می گردم. اکنون این روزنامه های زرد شده برایم مفهومی دیگر دارند و آن روز یکشنبه دیگر برایم زیبا نیست.

در تمام این سال ها کارت ویزیت جیمز کامرون در گوشه کتابخانه ام بوده و همواره به یاد او و رسالتی که خود برای خود ایجاد کرده بود، بوده ام. رویای او آمریکایی بود که در آن نژادپرستی نباشد. اگر امروز بود و می دید که برک اوباما، یک جوان سیاه پوست کاندید ریاست جمهوری آمریکا شده، شاید از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. در تابستان سال 2006 در بخارست بودم که خبر درگذشت او را در 92 سالگی شنیدم. چه تصادفی! در آن روزها در بخارست در این اندیشه بودم که مردم برافروخته بخارست چگونه نیکولای چائوشسکو Nicolae Ceauşescu رهبر دیکتاتور رومانی و همسرش را درسال 1989 در خیابان پس از یک دادگاه نظامی الکی در فضایی هیستریک اعدام کردند.

با این پیش زمینه به ماجرای دیگری بر می گردم. در بهمن ماه 1357 در تهران خانه هایی دیدم که مردم آتش زده بودند، این جا خانه یک ساواکی، آنجا خانه یک بهایی، آنورتر خانه یک یهودی. همان مردم صاحب نمدن 2500 ساله، وارث کورش کبیر و منشور جهانی حقوق بشر و هزار گنده گویی دیگر که امروز تنها گنده گویی کسل کننده مردمی است که در یک هیستری گروهی به آینده خود نیز آتش کشیدند. سپس گروه های چماقدار را می بینم، زهراخانم، الله کرم و سیلی از انسان های نخستین و سال های 60 …

و با خود می گویم که کاش ایران نیز یک جیمز کامرون داشت.

فرهنگ درجه بندی انسان ها درعربستان

در یکی از نوشته هایم آورده بودم که در نظام قضایی عربستان سعودی برای بسیاری از جرم ها میزان مجازات تعریف نشده است و مجازات افراد بسته به جایگاه اجتماعی آنها تفاوت دارد و این را قاضی آزادانه تعیین می کند و قانون چارچوبی برای او نگذاشته است. البته توجه داشته باشید که آن چه که در عربستان قانون است، همان شریعت و بر اساس قرآن است. از میشاییل، دوست سعودی خود که دکتر حقوق است، می پرسم و او همین را می گوید. یعنی اگر 3 نفر یک جرم مرتکب شوند، یکی کارگر ساختمانی خارجی باشد، دیگری کارمند دولت و سومی شاهزاده سعودی، مجازات آن ها از دیدگاه قانون متفاوت است. این برخورد قانون به انسان ها با درک جهان متمدن بر پایه برابری انسان ها در برابر قانون، از اساس متفاوت است. این که در برابر قانون اسلامی زن و مرد یا پیروان دیگر ادیان نیز برابر نیستند، نیز بر همه آشکار است و در ایران نیز همین گونه.

جدا از این برخورد قانون و شریعت به انسان ها، برایم جالب بود که رفتار انسان ها در زندگی روزمره با یکدیگر چگونه است. آن چه که در زندگی روزمره توجه مرا جلب کرد، این بود که جامعه عربستان از آن دستاوردهایی که جهان غرب در دویست سال گذشته رسیده، چندان بویی نبرده است. چند مورد زیر را خود دیدم:

– در چند باری که برای ورود به کشور وارد فرودگاه ریاض و دمام شدم، هر بار برای کنترل گذزنامه در صف بودم، شاهد بودم که یک یا دو پلیس مرزی در میان چند صد نفر مسافران که بخش بزرگ آنها را کارگران و خدمتکاران خانگی تشکیل می دهند و بیشتر از پاکستان، هند، اندونزی، فیلیپین، بنگلادش و غیره هستند، می گشتند و آنهایی که در ظاهر متفاوت بودند و چهره و لباسشان به این کشورها نمی خورد، را جدا می کردند و به یک باجه خلوت می فرستادند. بقیه گویا به این جداسازی عادت دارند و من هیچ ندیدم که یکی از این کارگران سرخود به سراغ آن باجه خلوت برود. معمولا رفتار پلیس با اینها نیز بسیار خشن و همراه با تحکم و توهین است.

– به هنگام سوار شدن به هواپیما نیز سعودی ها و برخی از این از ما بهتران بدون رعایت صف دراز مسافران (همان کارگران) به جلوی صف می روند. ماموران شرکت هواپیمایی نیز گهگاه به سراغ مسافران اروپایی و غیره می آیند و از آنها می خواهند که به جلو بیایند.

یکی از مدیران ارشد شرکت زیمنس که مدیر منطقه پیرامون خلیج فارس و از پاکستان است، به عربستان آمده بود و می خواست با مدیران ارشد یکی از شرکت های مخابراتی عربستان دیدار داشته باشد. او موفق به دیدار با کسی نشد و یکی از مدیران آن شرکت مخابراتی به او گفته بود که تو پاکستانی هستی و من با پاکستانی در یک جلسه نمی نشینم.

ورود غیر مسلمان ها به مکه و مدینه ممنوع است و هیچ استثنایی وجود ندارد. برای ساخت هتل هیلتون در مکه معمار آمریکایی هتل اجازه ورود به شهر را نداشت و از روی یکی از تپه های مشرف به مکه با دوربین کار را نظارت می کرد و این گونه هتل را ساخت. همین افتخار دیگری برای اوست و هر چیز دیگر برای مسلمانان که عرضه ساختن یک هتل در شهر مقدسشان را هم نداشته اند.

در سوپر مارکت همواره شاهد رفتار زشت سعودی ها، زن یا مرد تفاوتی نمی کند، با خدمتکارهایشان بوده ام که با دست به این یا آن چیز در قفسه اشاره می کنند و او باید آن را بیاورد.

اگر دقیق شوی هر روز اینجا و آنجا از این چیزها زیاد می بینی. یکی از آخوندهای اعظم العظمی اینجا، شیخ صالح بن فوزان الفوزان نیز برای آزادی قانونی برده داری تلاش می کند و می گوید که برده داری بخشی از اسلام است. درست است که دیدگاه این آخوند که یکی از رهبران مذهبی اینجاست، دیدگاه حاکم بر جامعه در این حد افراطی نیست، ولی نژادپرستی و خودبرتری در فرهنگ و رفتار مردمان اینجا گسترده است و اگر بپذیریم که اسلام فرهنگ حاکم بر عربستان است و خود نیز این را می گویند، بنابراین جناب الفوزان زیاد هم پرت نمی گوید. دیروز نیز نوشتم که برای آدم ربایی در عربستان جرم و مجازات تعریف نشده است. همان گونه که در صدر اسلام نیز این کار جرم نبود.

اگر نگاهی به ایران بیندازیم، می بینیم که در ایران نیز دیدگاه های شبیه زیاد است. چه در حکومت با آن قانون اساسی پر از تبعیض و رفتار بدتر و چه در میان مردمان با آن خودبرتر بینی و عرب ستیزی و دیگر چیزها.

عربستان سعودی حکومت اسلام راستین است همان گونه که افغانستان طالبان بود. اگر این سخن به گوش مسلمانی سنگین می آید، این اوست که اندیشه التقاطی دارد و وجدانش بیدار است. او هنوز اندیشه اش را تا به آخر نرفته تا ببیند به کجا می رسد. اسلام راستین ریشه اش در فرهنگ عربستان است و کسی آن را به عربستان وارد نکرده است. عربستان سعودی با کمک عبدالوهاب و سر قبیله خاندان سعودی زمان طولانی برای پیاده سازی اسلام راستین در اختیار داشته است و بدون مزاحمت دیگران جامعه را ساخته است. در جای دیگری هم گفته بودم که ایراد گرفتن از دید اسلامی به عربستان سعودی کاری دشوار و یا غیر ممکن است. آنها دستگاه های عریض و طویل و پول فراوان برای تفسیر قرآن و شریعت و سازمان دهی جامعه بر اساس آن در اختیار داشته و دارند و به این سادگی نمی شود به آنها ایراد گرفت. برخی از آخوند های ایرانی به جای این که زحمت تفسیر به خود دهند، کپی کرده، در سکوت و گام به گام همان سیاست ها را می خواهند در ایران پیاده سازند (اگر جامعه ایرانی این اجازه را به آنها بدهد). برخی دیگر می گویند که عربستان یا طالبان درک «خشن» از اسلام دارند. نمی گویند درک نادرست! این حرف را هم پچ پچ می کنند و بلند نمی گویند. شاید می دانند که نمی توانند حرف خود را ثابت کنند.

همان گونه که همیشه گفته ام، یک ایرانی و به ویژه یک ایرانی مسلمان باید یه مطالعه جامعه عربستان سعودی بپردازد. راه برون رفت از برخی دشواری های جامعه ایران نیز با شناخت جامعه عربستان ممکن است. چون برخی پاسخ ها را در اختیار آن که جویاست، می گذارد. عربستان سعودی راهی را که برخی در ایران می خواهند بروند را در سالهای دور رفته است.