تراژدی سازمان مجاهدین خلق (4)

دوستی داشتم به نام علی که صادقانه شبانه روز برای سازمان مجاهدین کار می کرد. در دوران ازدواج ایدئولوژیک بسیار کم حرف شده بود و پاسخی به حرف های ما نمی داد. پس از مدتی بدون هیچ گونه خبری ناپدید شد و دیگر کسی او را ندید.

به این فیلم در یوتیوب توجه کنید که توسط تلویزیون مجاهدین پخش شده است. این فیلم صدام حسین را به همراه طارق Rajavi & Saddam Hussein-1عزیزنشان می دهد که مسعود رجوی رابه حضور می پذیرند. آنها یکدیگر را در آغوش می گیرند و می بوسند. گزارشگر در فیلم این گونه می گوید (گزارش را پیاده کردم برای کسانی که شاید به خاطر سرعت پایین اینترنت نتوانند فیلم را ببینند):

«در تاریخ 25 خرداد ماه 1365 دیدار صلح در بغداد بین رهبر نوین انقلاب ایران، برادر مجاهد مسعود رجوی و آقای صدام حسین رییس جمهور عراق صورت گرفت. در این دیدار رییس جمهور عراق  ورود برادر مجاهد مسعود رجوی به عراق و اقامت رهبر نوین انقلاب ایران در این کشور را به عنوان میهمان بزرگوار و مجاهد صلح و حسن همجواری بین دو کشور همسایه خوش آمد گفت. رییس جمهور عراق تاکید کرد که رهبری عراق به مقاومت ایران و استقلال سیاسی و ایدئولوژیکی آن و آزادی عمل آن در کار و حرکتش به منظور دستیابی به اهدافش احترام می گذارد. دیدار صلح در بغداد و مذاکرات رهبر نوین انقلاب ایران و رییس جمهور عراق Rajavi & Saddam Hussein-2استراتژی پیروزمند صلح را در عالی ترین سطح سیاسی به اوج رساند و کاری ترین ضربه نهایی را بر دجالیت جنگ افروزانه رژیم فرود آورد.«

انشاءنویسی تیپیک مجاهدین، آن گونه که همیشه دیده ایم!اکنون پس از 23 سال نتیجه این کار را می بینیم. «دیدار صلح» پایه ای شد برای آن که چند هزار نفر از پیروان ساده لوح خود را گردآورده و با سلاح های به غنیمت گرفته شده از ایران به داخل ایران بفرستند تا ارتش و سپاه پاسداران به راحتی آنها را قتل عام کنند و رهبری مجاهدین بتواند با آمار بیشتری در جهان دست به مظلوم نمایی بزند. » استقلال سیاسی و ایدئولوژیکی» و آزادی عملشان را هم دیدیم که سرانجام مجاهدین تبدیل شدند به آلت دست صدام حسین برای سرکوب مردم عراق و به ویژه در کردستان. باز هم عجیب است که اکنون می بینیم که دولت عراق از آنها خوشش نمی آید؟ اینها میراث صدام حسین هستند.

از سالهای 1985 به بعد رهبری انقلاب ایدئولوژیک پس از آن که با صدام حسین ازدواج ایدئولوژیک و استراتژیک دیگری انجام داده بود، به همه پیروان خود در جهان رهنمود داد که زندگی خود را رها کنند و در عراق گرد آیند. چنین بود که ما دیدیم که مجاهدین یکی پس از دیگری ناپدید می شوند. سپس در رسانه های آلمان درباره انبوه کودکان بی سرپرست ایرانی شنیدیم که به راستی تعجب ایرانیان را برانگیخته بود. پدرها و مادرهای مجاهد فرزندان خود را به امان خدا (یعنی دولت آلمان) رها کرده بودند و رفته بودند. حساب درستی بود. مگر می شود که دولت آلمان و یا هر دولت اروپایی دیگر کودکی را در خاک خود بی سرپرست بگذارد؟ همین گونه نیز شد. تنها در شهر کلن شهرداری 140 کودک بی سرپرست را گردآوری کرد. در آنجا چند نفر از اعضای حزب سبز آلمان انجمن عام المنفعه ای به راه انداختند که کار سرپرستی بچه ها و خرج پول هایی که شهرداری برای بچه ها در نظر گرفته بود را بر عهده گیرد. پیرامون مشکلات روانی کودکانی مجاهدین که به جای آغوش گرم خانواده و سایه پدر و مادردر چنین موسسه هایی بزرگ شدند، آنقدر رویداد زیاد است که تقریبا از هر کسی در اروپا می توان پرسید.

در سال 1999 پلیس جنایی فدرال به تعقیب مدیران این انجمن که یکی از آنها خود وکیل دادگستری و همسر یکی از وزیران دادگستری ایالتی نیز بود، پرداخت. اتهام دادستانی سوء استفاده مالی از بودجه نگهداری بچه ها و فرستادن پول ها به عراق برای خرید اسلحه برای مجاهدین بود. این خبر روزنامه های آلمان را پر کرد.برخی از پیروان مجاهدین نیز با این حساب که دیگر بر نمی گردند، پولهای زیادی را از بانک و اینجا و آنجا قرض گرفته و برای همیشه رفتند.

این کودکان در آن سالها کودکان خاکستری نام گرفته بودند. هفته نامه آلمانی فوکوس در شماره 29 در سال 2000 با استناد به اسناد پلیس جنایی فدرال مورد دیگری را فاش کرد که ما نیز از آن بی اطلاع بودیم: « اطلاعات موثق حاکی از آن است که فرزندان افراد مجاهدین خلق را با قصد قبلی از خانواده ها یشان جدا کرده، پنهانی وارد خاک آلمان کرده و به عنوان ظاهرا بچه های یتیم و آواره در ساختمانهای مهد کودک وابسته به سازمان آورده شده اند، تا به حساب سازمان کمکهای مالی دولتی در مقیاس بالا واریز شود.»

بسیاری از آنهایی که در اردوگاه اشرف زندگی می کنند، همین ها هستند.

مسعود بنی صدر در کتاب «خاطرات یک شورشی» چاپ انتشارات خاوران ـ پاریس می نویسد:

«در مورد بچه هایی که به خارج فرستاده شده بودند، در نشریات ایرانی مطالبی نوشته شده بود ولی من آن را به عنوان تبلیغات دشمن رد می کردم، یک بار یکی از این بچه ها را ملاقات کردم. یک پسر ده ساله بود . از او در مورد والدینش پرسیدم.

پاسخ داد: کدام یکی؟

من نمیتوانستم سوالش را درک کنم.

گفت: خوب، پدر واقعی من در ایران کشته شد. وبعد از آن من با مادرم به عراق منتقل شدیم. مادرم ازدواج کرد و من پدرجدیدی یافتم. بعد از مدتی مادرم کشته شد، و پدر دوم من ازدواج کرد و من مادر جدیدی پیدا کردم، و سپس من هر دو را در عملیات فروغ از دست دادم وبعد دوباره پدر ومادر جدیدی به من داده شد!» (از سایت ایران قلم)

پس از شکست سنگین نظامی ایران از عراق در سالهای آخر جنگ بی هدف و آنگاه که خمینی دیگر پاسخی برای پرسش های مردم ایران در ادامه جنگ نداشت و آن گونه از زندانیان بی گناه سیاسی که بسیاری از آنها دوران محکومیت خود را نیز گذرانده بودند، انتقام گرفت، مجاهدین به مصادره کشتگان زندانیان سیاسی پرداختند و با ارایه آمار نادرست و اغراق آمیز که به زعم آنها به صدهزار کشته می رسید، در عمل به جنبش اعتراضی جهانی لطمه زدند و بسیاری از رسانه ها دیگر به هر خبری در این باره با تردید می نگریستند.

هدف همواره وسیله را برای مجاهدین توجیه کرده است و (نه تنها) در این راستا تفاوتی با حکومت اسلامی ندارند و شمار کسانی که بر این دیدگاهند که مجاهدین از حکومت جمهوری اسلامی خطرناک ترند، نیز کم نیست.

بسیاری از پیروان آنها در طی این سالها از آنها جدا شدند و راه خود رفتند. آنهایی که باقی مانده بودند، منسجم تر شده و بیشتر در خود فرو رفتند. اکنون دیگر در شهرهای اروپا کسی را نمی بینید که با شما رفت و آمد داشته باشد و از مجاهدین خلق دفاع کند. روابط شخصی شان نیز میان خودشان است. بسیاری واژه «سکت (Sect) یا فرقه را برای این سازمان به کار می برند که به نظر می آید بیجا نباشد؛ گروهی بسته و غیر قابل رویت از بیرون.

به ندرت آنها را دیگر در خیابانها می بینیم که تبلیغ کنند. من سالهاست که آنها را دیگر ندیده ام. تبلیغاتشان بسیار تیپیک و واحد است. واکنش ها نسبت سخنان کسانی که برای گردآوری پول جلویشان را می گیرند، این شبهه را می دهد که گویا چون یک شرکت تبلیغاتی و با دستور و روش واحد کار می کنند.

یک باردر سال 1994 ساعت 9 شب  در زمستانی سرد در برلین در انتظار دوستانم ایستاده بودم که به سینما برویم. زن جوان و خوش پوشی به من نزدیک شد و پرسید که آیا وقت دارم یا نه. سپس خود را به عنوان نماینده انجمنی در حمایت از پناهندگان ایرانی معرفی کرد که بدون وابستگی به هیچ گروه سیاسی برای کمک به پناهندگان ایرانی که در شرایط سخت در کوههای مرزی ایران زندگی می کنند، فعالیت می کند. او می خواست که از من امضایی در پای فرمی بگیرد که براساس آن انجمنشان اجازه داشته باشد که ماهیانه رقمی که من تعیین می کنم را از حساب بانکی من بردارد. البته تا همین جا برایم آشکار شده بود که او از سازمان مجاهدین است و من نیز می دانستم که هیچ یک از سازمان های سیاسی ایرانی از این کارها نمی کنند. سپس آلبوم عکسی پر ازچادرهای گوناگون نشانم داد که برای زندگی پناهندگان  در کوههای مرزی ایران نیاز است و قیمت های مختلف. بلافاصله آلبوم عکس دیگری از خانه های ویران شده و مردمی فقیر و صحنه هایی از اعدام و تیرباران های دسته جمعی نشانم داد و گفت این وضع ایران امروز است و شما باید کمک کنید. از او پرسیدم: یعنی شما می گویید که مردم ایران اینگونه زندگی می کنند و این وضع آنجاست؟ با قاطعیت و لحنی افسرده گفت بله. گفتگو را که تاکنون به آلمانی جریان داشت که او به دشواری حرف می زد، را به فارسی برگردانده و گفتم: خانم عزیز، من به این عکس ها که مردم ایران را اینگونه مفلوک و فقیر نشان می دهند کاری ندارم، چون بیش از حد مبتذل و دروغ است. اما آن عکس های تیرباران های دست جمعی متعلق به جنگ کردستان در سالهای پس از انقلاب است و ربطی به امروز (15 سال بعد) ندارد. چرا دروغ می گویید و آبروی سازمانهای سیاسی اپوزیسیون را می برید؟ شما نیز برای سازمان مجاهدین کار می کنید. چرا این را روشن نمی گویید و از نام انجمن های خیریه سوء استفاده می کنید؟ با این سخنان من ناگهان برگ برگشت و زبان مودبانه اش فراموشش شد و من در برابر خود انسانی هیستریک دیدم که مرا وابسته سفارت و نوکر خمینی و .. خطاب می کرد و تنها با تهدید صریح که چنان چه از من فاصله نگیرد، پلیس را صدا خواهم زد، بلافاصله دور شد. جمله آخرش یادم است: «ما لیست همه شماها را داریم و دور نیست روزی که همه شما را پای دیوار بگذاریم.» مطمئن بودم که این یکی را راست می گوید.

در سال 1999 روزی در لندن خسته از جلسه کاری برمی گشتم که آقایی شیک و با کراوات جلویم را گرفت. همان داستان با کمی تفاوت. این بار نمی خواستند در حساب بانکی من پسرخاله بشوند. پول نقد راهمانجا می خواستند و نمونه هایی از رسیدهای مردم را نشان می دادند که از 50 پوند به بالا پرداخت کرده بودند (یعنی تو هم باید دست کم 50 پوند بدهی). سپس عکس های اعدام دست جمعی با جرثقیل را نشانم داد که مربوط به اعدام های خیابانی قاچاقچیان مواد مخدر در شرق تهران (دقیقا به یاد ندارم. گویا در محله خاک سفید بود و زنی هم در میان آنها بود) بود. برای اطمینان پرسیدم شما می گویید اینها مخالفان سیاسی رژیم هستند که اینگونه اعدام شده اند؟ گفت: بله. به فارسی به او گفتم که این عکس ها مربوط به تهران و قاچاقچیان است. بقیه داستان قابل حدس است. ادبیات در یک ثانیه از ادب افراطی، به زشت ترین توهین ها و تهدید به این که نام همه شما را داریم و پس از انقلاب چنین می کنیم و چنان، برمی گردد و تنها با تهدید پلیس است که دست از سرت برمی دارند و دور می شوند.

چند نمونه کوچکتر دیگر در کلن، مادرید، پاریس و کپنهاگ نیز تجربه کردم. دوستانم از درگیری فیزیکی (اگر چند نفر باشند) نیز می گفتندکه خوشبختانه این شانس نصیب من نشد.

در سال 2000 که چند هفته ای در نیویورک بودم، روزی در شنبه ای مه آلود و کسل کننده،  نیلوفر یکی از دوستانم که در آنجا استاد موسیقی است، تلفن کرد و گفت: گوگوش را دوست داری؟ چه سوال بیهوده و اضافی! معلوم است. گفت: بیا بریم کنسرت گوگوش! برای من که خبر نداشتم که گوگوش عزیز از کشور بیرون آمده و نخستین کنسرت خود را نیز در تورونتو برگزار کرده است، به نظرم شوخی بی مزه آمد و به او گفتم. با سروصدا گفت: اینقدر سفر می کنی که از همه چیز پرتی. زود پاشو بیا که من بلیط دارم. سخن کوتاه که شبی بسیار زیبا و برای من باورنکردنی بود در سالن کنسرت با 17000 نفر شرکت کننده!

و اما آن سوی دیگر داستان! به سادگی که نتوانستیم وارد سالن شویم. ابتدا دسته ای شاید 14-15 نفره از مجاهدین ایستاده بودند و اعلامیه پخش می کردند. می گفتند: «گوگوش برای تبلیغ برای جمهوری اسلامی آمده و می خواهد برای آنها آبرو بخرد.» نمی خواستیم بگذاریم شبمان خراب شود و جدی و نیمه جدی گفتیم: خوب شد گفتید وگرنه عقلمان نمی رسید. چند نفر نیز از این کار مجاهدین عصبانی شده بودند و بحث تندی درگرفته بود. از آنها گذشتیم. سپس جماعتی دیگر ایستاده بودند؛ یهودیان ایرانی و می گفتند: چرا به این کنسرت جمهوری اسلامی می روید؟ گوگوش برای تبلیغ برای جمهوری اسلامی … نوار تکراری! گفتیم زودتر از شماها برادران دیگرتان ما را ارشاد کردند. می دانستم که جامعه یهودی ایرانی در نیویورک بسیار پرشمار است. خوب، بنیادگرایی که مرز دینی نمی شناسد. وقتی که جمهوری اسلامی و مجاهدین هستند، چرا در یهودیان بنیادگرا نباشد؟

جالب این بود که در جایی که نشسته بودیم، به جز ما دونفر همه یهودی بودند و پس ار سلام فورا پرسیدند: شما هم کلیمی هستید؟ که البته برای من جالب و نادر بود که کسی چنین سوالی بپرسد و دوستانه گفتم: ببخشید من به این گونه سوالها پاسخ نمی دهم. یکی نامش ساموئل بود و آن دیگر استر و دیگر نامهای عبری. از انها پرسیدم: این جماعت یهودی که بیرون ایستاده اند کی هستند؟ یکی گفت: آقا بی خیال! اونا هم دلشون خوشه! کی عقلشو میده دست اونا؟ حرف حساب! و آن شب بسیار با صدای جاودانه گوگوش به ما خوش گذشت.

بازگردیم به امروز!

پنج ماه پیش، در ماه مارس 2009 کمیته ای وابسته به وزارت حقوق بشر عراق تلاش کرد که به اردوگاه اشرف وارد شود. (اینجا) اما مسئولان اردوگاه از ورود آنها جلوگیری کردند. ماموریت این کمیته رسیدگی به وضعیت ساکنان اردوگاه و سازماندهی سفر آنهایی که مایل باشند به ایران و یا هر کشور دیگری که بخواهند، بود. می توان گمان برد که درگیری کنونی ریشه در این رویداد داشته باشد؛ این که شماری از ساکنان اردوگاه می خواهند از آنجا بروند ورهبران سازمان مجاهدین مانع از رفتن آنها می شوند (موردی که خیلی از آنهایی که موفق به ترک اردوگاه شده اند، بیان می کنند). جمهوری اسلامی که همواره به دنبال بستن این اردوگاه و گرفتن ساکنان آن بوده است و روشن است که آنها نیز موش خود را بدوانند. در آینده حقایق بیشتری روشن خواهند شد.

یکی از مجاهدین که حاضر به تبادل دیدگاه باشد و مودب نیز باشد، برایمان بگوید که این بادکنک های زرد که آنها این روزها هوا می کنند، چه معنی دارد؟ مگر نمی خواهند که ما از آنها حمایت کنیم؟ برایمان بگویند که با رنگ سبز جنبش آزادیخواهی مردم ایران چه مشکلی دارند؟ بگویند چه اشتراک دیدگاهی با جنبش سبز دارند و چه نظامی را پیشنهاد می کنند؟

مجاهدین به ما بگویند که آیا رای مردم را قبول دارند یا نه؟ بر اساس رای مردم، رییس جمهور منتخب مردم میر حسین موسوی است. این خانم رجوی کیست که خود را دهها سال است رییس جمهور منتخب می خواند؟

در این درگیری روشن میان جنبش سبز آزادی خواهی مردم ایران و حکومت کودتایی خلافت آقای خامنه ای، مجاهدین جایشان کجاست؟ اینها را برای ما بگویند.

گمان می کنید می شود چنین دیالوگی را با آنها آغاز کرد؟ امیدوارم بشود و بتوان این بخش از هم وطنان سرخورده و از همه جا رانده را به آغوش مردم و مهین بازگرداند!

پانوشت: آن چه که در این چند نوشته آوردم، به بهانه حمله پلیس عراق به اردوگاه اشرف بود که نام سازمان مجاهدین و وضعیت ساکنان این اردوگاه را به خبر روز تبدیل کرد. از این رو، آنچه در اینجا گفته شد، نمی تواند یک تحلیل جامع پیرامون این سازمان باشد.

بخش نخست: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (1)

بخش دوم: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (2)

بخش سوم: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (3)

دیگر نوشته ها در این زمینه:

سی و دومین سالگرد درگذشت مائو، این «کمونیست دهاتی «

برخی از لینک ها در همین زمینه:

The Cult of Rajavi

زنان در اسارت فرقه رجوی

چه وقت کودکان خاکستری متولد شدند (پاسخ محمد حسین سبحانی به خانواده یکی از قربانیان)، بخش،1 بخش دوم

Iraq’s Mystery Terrorists


تراژدی سازمان مجاهدین خلق (3)

سپس «انقلاب ایدئولوژیک» رخ داد. واژه «انقلاب ایدئولوژیک» تنها یک بار در تاریخ ایران پدیدار شده است و آن نیز در مورد چیزی به کار می رود که در سازمان مجاهدین رخ داد. نمی دانم نسل جوان ایرانی تا چه میزان در این مورد می داند. به هر رو من اینها را تنها بر اساس دیدگاه و تجربه و دیده های خود می نویسم تا توجه نسل جوان ایرانی که این روزها اینگونه پا به میدان نهاده است جلب شود، خود به اندیشه و پژوهش بپردازد و راه خود را بیابد.

مسعود رجوی هفت ماه پس از کشته شدن همسرش، اشرف ربیعی، در بهمن 60، ابتدا با فیروزه بنی صدر(دختر ابوالحسن بنی صدر)  ازدواج کرد. در مهرماه 1362 نشریه اتحادیه انجمن های دانشجویان خارج از کشور، شماره 59 اینگونه نوشت: «دفتر سیاسی و کمیته مرکزی سازمان مجـاهدین خـلق ایران با خـوشوقتـی و سرورانقلابی ازدواج برادر مجاهد مسعود رجوی با خانم فیروزه بنی صدر( دختر آقای بنی صدر ) را به اطلاع می رساند. این تصمیم برحسب یکی از مواد جمع بندی سالیانه سازمان در پایان بهار (۶۱) که ضرورت انقلابی ازدواج های مختارانه ی خواهران و برادران ما را چه در داخل و چه در خارج کشور توصیه نموده است، اتخاذ شده و از سنن متعالی پیامبر اکرم، ائمه اطهار و همه انقلابیونـی الهام می گیرد که در گـرمـاگـرم حـادترین مبارزات اجتماعـی و سیاسـی، به پیوند زناشویی به مثابه امری ضروری و مقدس و در متن مبارزه انقلابی و ایدئولوژیکی خود نگریسته اند.«

که البته این ازدواج به طلاق انجامید. نمی دانم جناب بنی صدر این روزها در مورد این کارها در آن زمان چگونه می اندیشد.

سپس مسعود رجوی در پی (شاید) علاقه ای که به مریم ابریشم چی، همسر دوست و همرزمش مهدی ابریشم چی پیدا کرده بود، در سال 1364 از او خواست که زنش را طلاق دهد تا مسعود بتواند با او ازدواج کند. این که در پس پرده چه گذشته است را نمی دانیم. به هر رو، مجاهدین خلق ناگهان به جهان اعلام کردند که انقلابی ایدئولوژیک رخ داده است و سازمان مجاهدین می رود که مقام زن را بالا برد و برابری میان مرد و زن را در رهبری مجاهدین خلق نشان دهد. آقای مهدی ابریشم چی همسر خود را طلاق می دهد تا خانم مریم ابریشم چی بشود مریم رجوی، به سطح رهبری سازمان مجاهدین برسد و برابری زن و مرد واقعیت بیابد. برادر مجاهد مهدی ابریشم چی نیز رسالت این را بر عهده گرفته است که این پیام ایدئولوژیک را به همه برساند و همه را ارشاد نماید. اگر باور نمی کنید، خود اسناد فراوانی که در این زمینه وجود دارد، را ببینید. مجاهدین در سراسر جهان نشست عمومی راه انداختند، ویدئوهای سخنرانی رهبران را به نمایش گذاردندو این کار را برگرفته از سنت پیامبر اسلام خواندند. و ما انگشت حیرت بر دهان گرفتیم از سادگی این و بلاهت آن که افکار عمومی را به مسخره گرفته بود.

مهدی ابریشم چی در روزنامه مجاهد شماره 254 این انقلاب را این گونه توضیح داد: «این مسأله ای است که برمی گردد به یکی از پیچیده ترین، حساس ترین مسایل اجتماعی یعنی مسأله زن و مرد . . . مسأله زن، مسأله مرد، مسأله خانواده، مسأله ازدواج، مسأله حقوق زنان، این تضاد کمی نیست و ما آنرا هرگز سبک نمی دانستیم و خواستیم در این تضاد وارد شویم و اشـل حل آن را بکشیم تا سطح رهبری انقلاب.«

عجب! در ضمن «اشل» به فارسی یعنی سطح یا رتبه. جناب ابریشم چی علاقه فراوان خود به کشور فرانسه را نشان داده است.

ابریشم چی این گونه ما را ارشاد می کند:

«بعد از شهادت اشرف، که در کنار مسعود بعنوان بالاترین زن سازمان جایگاهی خاص خود داشت و مسائلی را توی سازمان حل می کرد، سازمان مجاهدین با آن ابعاد نمی توانست چهره و سمبول شاخص و سرشناس زن نداشته باشد.

… می بایست حتا برای یک دوره هم که شده زنی با صلاحیت مکفی در رأس رهبری سازمان بنشیند و واقعاً و به طور مادی و نه فرمالیستی، سرنوشت انقلاب را مثل یک مرد بدست بگیرد و معضلات انقلاب قدم به قدم بوسیله اندیشه او و اندیشه یک مرد حل بشود.
… این به سرعت سمبولیزه می شود و حضور مریم در رأس رهبری ایدئولوژیکی سازمان بسرعت مادی می شود و برای زن ایرانی راه باز می کند.
«

شما فهمیدید او چه می گوید؟ نمی تواند ساده تر سخن گوید که ما نیز بفهمیم، چه رسد به خواننده هاج و واج مجاهد سالهای 60؟

در همانجا ادامه می دهد: «هیچ مانع ایدئولوژیک بر سر راه این ازدواج نبود و از طرف دیگر ضرورت آن برای وحدت تمام عیار رهبری مسلم بود.» و کمی آنسوتر: «این ترکیب سـنتز رهبری، بیان مادی یک سنتز ایدئولوژیک است که از درهم رفتن دو صلاحیت عالی به دست آمده است . . . بنابر این هرقدر که در رأس رهبری سازمان با برخورداری از ایدئولوژی ضداستثماری، وجوه وحدت دو عنصر رهبری کننده را بیشتر بارز کنیم، بیشتر به نفع رفع تبعیض و خرد کردن دیوارهای بین زن و مرد است.«

البته در اینجا می خواهد به پیروان نادان خود پز دهد که «ماتریالیسم دیالکتیک» را می داند، مارکس خوانده است و تئوری تضاد و تز و آنتی تز و سنتز را می شناسد که البته همین حرفها نشان می دهد که چیزی نمی داند، هر چند که در آن سالها خیلی ها با مارکس پز می دادند، هر چند که چیزی از او نخوانده و نفهمیده بودند، چون مجاهدین و برخی از سردمداران جمهوری اسلامی. ابریشم چی در اینجا با این آسمان و ریسمان ها همان حرفهای آخوندی از نوع جنتی و یزدی می زند که ورود زن به این یا آن عرصه کار سیاسی مشکل جنسی ایجاد می کند و ما آن را اینگونه حل می کنیم. اینها نیز چون آخوندها همه چیز را با عینک جنسی می بینند. برخی کارهایشان همچون انقلاب ایدئولوژیک را آخوندها نیز انجام نداده اند. حال اگر کسی نیز ایران را دودستی تقدیم آنها کند، نمی دانم که چگونه اینها می خواهند نسل زن جوان تحصیل کرده و آگاه ایرانی را قانع کنند که روسری سیاه حکومت آخوندی را از سر بردارد و روسری قرمز از نوع مریم رجوی بر سر گذارد.

جناب مسعود رجوی که تا اینگونه به «وحدت زن و مرد» و «سنتز» اعتقاد دارد، برای ما بگوید که چرا در اردوگاه اشرف داشتن رابطه جنسی ممنوع است، چرا اخبار عجیب و غریب از انحرافات جنسی و کارهای غیرقابل بیان در اینجا می شنویم، چرا زن و شوهرها را به زور طلاق داده اند، چرا 800 کودک موجود در آن زمان را از پدر و مادر خود جدا ساختند و به خارج عراق منتقل ساختند و چرا در آنجا 25 سال است که کسی بچه دار نشده است؟

حالا چرا جناب ابریشم چی باید همسرش را طلاق می داد؟ توضیح او در آن زمان:

«بلافاصله پس از ورود عینی و مادی مریم به رأس رهبری سازمان، یک مشکل خودش را نشان داد. مشکلی که ما را در معرض گزینش قرار داد. این مشکل چه بود؟ حل معادله رهبری انقلاب. واقعیت این است که بر کسی که در راس رهبری سازمان چنین نقش حساسی را می خواهد به عهده بگیرد، قوانین ویژه و بسیار پیچیده و بسیار حساسی حاکم است. . . . عنصری که در موضع رهبری ایدئولوژیک باشد باید عنصری غیرمتعین و نامشروط به غیر باشد و فقط و فقط انقلاب متعین اش بکند و نه چیز دیگر . . . در اینجا بود که با یک مسئله بسیار ساده یعنی با مسئله خانواده تناقض ایجاد می شد . . . فردا ممکن است امری برای انقلاب پیش بیاید که مثلاً یک درصد مریم نمی تواند در حل آن حضور داشته باشد . . . چرا که مریم مشروط است به شوهرش. اگر اینطور می شد کم کم مریم پرت می افتاد و نمی توانست در حل تمام مسائل انقلاب حضور داشته باشد و موضعش از محتوا خالی می شد.«

تنها ذهن عقب افتاده، سنتی و معیوب مهدی ابریشم چی می توانست چنین مزخرفاتی را سرهم کند و تحویل جماعت مقلدان ولی فقیه برادر مسعود بدهد. مدعی برابری زن است و در همان جمله بدون این که نفس تازه کند، می گوید: » چرا که مریم مشروط است به شوهرش«!

گمان نکنم این حرفها نیاز به تفسیر و نقد داشته باشد. 25 سال پیش شنیدن این سخنان تنها باعث لبخندی تمسخرآمیز می شد و امروز نیز این گونه است. نسل زن جوان ایرانی که این روزها دلاورانه در صف مقدم جنبش مقاومت مردم ایران علیه کودتای احمدی نژاد-خامنه ای ایستاده است، زنانی که 70% ظرفیت دانشگاهها را گرفته اند و در همه زمینه ها جایگاه شایسته خود را می یابند، تنها می تواند چنین افکار مسخره و پشتک واروها را متعلق به اصحاب کهف بداند. البته اگر این حرفها را یک بار دیگر بخوانیم، می توانیم پی به دلیل این که چرا خانواده را در آن اردوگاه از بین بردند و چرا زن و شوهرها باید از هم جدا شوند را در افکار آنها درک کنیم.

انگار اینها نخستین کسانی هستند که در تاریخ بشریت زن را به فعالیت اجتماعی راه داده اند. کاش روزا لوکزامبورگ یا کلارا تستکین زنده بودند و دیدن چهره شان پس از شنیدن این حرفها جالب می بود. کاش یکی بیکار باشد و اینها را برای نلسون ماندلا به عنوان شوخی تاریخ ترجمه کند و او نیز بیکار باشد و تا آخر گوش دهد.

در پی این انقلاب ایدئولوژیک، رهبری مجاهدین به همه واحدهای خود انقلاب ایدئولوژیک را ابلاغ کرد و از آنها خواست که آن را انجام دهند. افراد هم رده باید زن و شوهر نیز می بودند. سیل طلاق و ازدواج ایدئولوژیک بود که به راه افتاد و ما از بیرون شاهد این سیرک بودیم که اینها چگونه جماعتی می توانند باشند که هیچ گونه اراده ای از خود ندارند و تا این میزان به رهبران خود اجازه دخالت در زندگی شخصی خود را می دهند. به طالبان و افکار آنها خرده می گیرید؟ به تروریست های خودباخته انتحاری که خود را در میان مردم منفجر می کنند، خرده می گیرید؟ ریشه فکری همه آنها یکی است.

البته در گزارش های پراکنده از اردوگاه اشرف نیز خوانده ایم که افراد موظف هستند که افکار جنسی خود را گزارش کنند، اگر در مورد شخص نامحرمی هوسی به ذهن آنها رسیده، آن را در حوزه خود گزارش کنند و طلب بخشش کنند و دیگر اقدامات بیمارگونه و تفتیش خصوصی ترین افکار. اینترنت و روزنامه های خارج از کشور پر است از گزارش ها پیرامون آنچه که در این اردوگاه رخ می دهد. برخی از کسانی که موفق به فرار از آنجا شده اند نیز خاطرات خود را در کتاب هایی منتشر کرده اند. البته تمام اینها را که بخشی نیز از رهبران آنها بوده اند، سازمان مجاهدین خائن و عوامل نفوذی وزارت اطلاعات نامیده است؛ مشابه دیدگاههایی که برخی از آنهااین روزها  در پای نوشته های این وبلاگ می گذارند.

آسوشیتد پرس در گزارشی از اردوگاه اشرف در این مورد می نویسد: «الربیعی می گوید که صدها تن از ساکنین اشرف دارای مدارکی هستند که آن ها را به کشور سومی مرتبط می کند. پنج شهروند امریکایی، یازده کانادایی و برخی هم دو ملیتی های استرالیایی و اروپایی هستند. الربیعی گفت که بغداد تلاش کرده است که آن کشورها را وادار به پذیرش آن ها کند و به اعضای مجاهدین قول می دهد که یک بلیط یک سره به یک کشور سوم و هزاردلار پول توجیبی وگذرنامه ایرانی می دهد. اما اعضای کمپ اشرف ازرفتن سرباز می زنند .
محمدمحدثین، یک عضو بلند پایه سازمان مجاهدین درشاخه سیاسی گروه درپاریس گفت : « مثل این است که کسی بیاید وبه شما بگوید که تنها خانه ای راکه برای ۲۰ سال گذشته می شناختی باید ترک کنی . »
وی گفت که این کمپ « شهری » مدرن است ، با یک موزه ، یک قبرستان ویک نانوایی وحتی یک کارخانه « اشرف کولا ». ساکنان اشرف روابط جنسی و زندگی خانوادگی را « داوطلبانه پشت سرگذاشته اند » .
«

در اردوگاه اشرف به فرمان مسعود رجوی رابطه جنسی میان زن و مرد ممنوع است و مجازات اعدام دارد. در بیست سالی که از وجود این اردوگاه می گذرد، یک کودک نیز در آنجا به دنیا نیامده است. (اینجا)

آیا کاربرد واژه «پول پت» ایرانی به مسعود رجوی و چون او بجا نیست؟

اگر از جوک ها و داستان های تمسخرآمیز که همگان در باره مجاهدین پیرامون این چیزها ساختند، بگذریم، آن پیروان مجاهدین که یا در پیرامون ما بودند و یا آنها را در خیابان، آنگاه که به جمع آوری پول از مردم اروپا می پرداختند، به بحث می گرفتیم، هیچ یک ذهنشان برای اندیشه انتقادی باز نبود. وقتی که از آنها می پرسیدیم که مگر نمی شود که یک زن و مرد رهبر جایی باشند بدون این که با هم ازدواج کنند، می گفتند نخیر نمی شود. تنها در رهبری مجاهدین است که این برابری در تمام وجوه ممکن و این اتحاد انجام گرفته است. چگونه می شد به آنها حالی کرد که چنین کاری توهین سنگین به زنان است و همان چیزی است که استفاده ابزاری از زن نام دارد. نمی شد و هر جا این را به آنها گفتیم، با سنگین ترین توهین ها روبرو شدیم. کوچکترین انتقاد شما به یکی از سیاست های آنها به توهین سنگین به شما می انجامد. این را این روزها دوباره پس از انتشار این نوشته ها در اینجا تجربه می کنم. بخشی از دیدگاههایی که پای نوشته ها می گذارند و قابل تحمل هستند را می بینید. سالهاست که هر کسی به آنها انتقاد کند را وابسته به وزارت اطلاعات و عامل جمهوری اسلامی می خوانند. این شامل همرزمان و اعضای رهبری خودشان که از آنها بریده اند نیز می شود، چه رسد به ما که در بیرون این جریانات هستیم؛ تنها ناظر این تراژدی و به قولی نه سر پیازیم و نه ته آن! تنها می توانسم افسوس بخوریم بر سرنوشت این بخش از هم میهنانمان که در آن اردوگاه گیر افتاده اند.

ادامه دارد …

بخش نخست: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (1)

بخش دوم: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (2)

بخش چهارم: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (4)

دیگر نوشته ها در این زمینه:

سی و دومین سالگرد درگذشت مائو، این «کمونیست دهاتی «

تراژدی سازمان مجاهدین خلق (2)

اگر سازمان مجاهدین خلق در کنار سازمان چریکهای فدایی خلق در سالهای پیش از انقلاب به خاطر مقاومت، جنگ مسلحانه و فداکاری هایشان در برابر حکومت شاهنشاهی بر اساس معیارهای آن سالها اعتبار کسب کرده بود، بسیار زود این اعتبار را از دست داد. جوانان مذهبی شیعه که این سازمان را پایه نهادند چون علی اصغر بدیع زادگان، محمد حنیف نژاد، سعید محسن، محمد عسگری‌‍زاده، عبدالرسول مشکین فام و احمد رضایی یا مجید شریف واقفی (که دانشگاه صنعتی شریف به نام اوست)، با روی آوردن به جنگ مسلحانه و ترور اعتبار زیادی در ایران کسب کرده بودند. شاه ایران آنها را مارکسیست های اسلامی می خواند و این واژه بسیار بجا بود. آخوندها آنها را التقاتی می خواندند و این واژه نیز بجا بود. اندیشه بنیادی مجاهدین در آن سالها (نه امروز) بر پایه عدالت خواهی صادقانه و فداکارانه و ملغمه ای بود از اسلام، مارکسیسم از نوع مائوئیستی، شبه تئوری های جنگ مسلحانه آمریکای لاتین، انقلاب کوبا و چه گوارا. (نگاه کنید به سی و دومین سالگرد درگذشت مائو، این «کمونیست دهاتی «). البته بررسی این تاریخ کار این نوشته نیست و زمان و جایگاه دیگری می طلبد.

پس از انقلاب اسلامی، آنها قطع رابطه با غرب و دنیای سرمایه داری، ایجاد ساختارهای سوسیالیستی و «جامعه بی طبقه توحیدی» را تبلیغ می کردند و از آنجایی که اندیشه عدالت طلبانه مارکسیستی را (هر چند نفهمیده و دست و پا شکسته) در قالب اسلامی بیان می کردند، چقدر جذاب بود این اندیشه برای کسانی که در آن سالهای کمیاب آزادی اندیشه در تاریخ ایران به دنبال یافتن راه خود بودند. برای من که در آن سالها نوجوانی کنجکاو بودم و نمی دانستم که مارکسیسم چیست و جامعه بی طبقه توحیدی کدام است، این حرفها دلنشین بود. مسعود رجوی سخنرانی راه می انداخت و از این چیزها می گفت و حرفهایش کتاب درس می شد. البته برای من بسیار زود تناقضی که تنها در واژه «جامعه بی طبقه توحیدی» وجود داشت، آشکار شد و دیگر توجهی به این حرفها نکردم. آنچه که اما در ورای این حرفها توجهم را جلب کرد، کیش شخصیت مسعود رجوی بود که با سیاست ترور شخصیت هر کس که با او مخالف بود، تلفیق شده بود و به گمان من پاشنه آشیل سازمان مجاهدین این بود و راه این سازمان بر این اساس رقم خورد. مسعود رجوی، قدرت طلبی مطلق ولایت او با کاریسمای ارزان قیمت و بازی با احساسات گروهی جوان ناپخته بیسواد عدالت خواه. توانایی او در بازی با کلمات، با آن صدای جذاب و پیچیدن ابلهانه ترین افکار و حرفها در زرورق احساسی، نقشی مرکزی در گردآوری جوانان ساده لوح، بیسواد و مساوات طلب و عدالت خواه داشته است.

در خرداد سال 1360 مجاهدین آن حرکت نمایش قدرت را بر علیه جمهوری اسلامی به راه انداختند که به سرکوب خونین نه تنها مجاهدین و دیگر سازمان های سیاسی که نقشی در این معرکه نداشتند، انجامید، بلکه بهانه ای آسان به دست حکومت نوپای آخوندی داد تا هر حرکت مخالف را سرکوب کند، آزادی های موجود در جامعه را به سرعت برچیند و همه سازمان های سیاسی «غیرخودی» را ممنوع کند. جنگ با عراق و این کار نابخردانه مجاهدین بهترین بهانه ها را برای سرکوب به جمهوری اسلامی دادند. حرکت مجاهدین در خرداد ماه 1360 باعث تحکیم سریع حکومت خمینی گردید. امری که آخوندها را خوش آمد، حال مجاهدین را خوش آید یا نیاید.

اکنون اگر با درک امروز (تلاش برای مقاومت مسالمت آمیز بر علیه حکومت کودتایی احمدی نژاد-خامنه ای) نگاهی به آن سالها بیاندازید تا ببینید که چه کوته فکر و خودخواه بودند کسانی چون مسعود رجوی، مهدی ابریشم چی و دیگران که در درک ساده ترین معادلات فعالیت سیاسی ناتوان بودند. از هوادار ساده انتظاری نمی رود. اما بر کسی که رهبری یک سازمان بزرگ سیاسی را دارد و از تاثیر کلام خود بر آنها آگاه است، چنین خطایی (اگر ساده انگارانه آن را خطا بنامیم) بخشودنی نیست؛ حرکتی که به دگرگونی ریشه ای جامعه از یک دمکراسی نیم بند به سرکوب، از یک حکومت اسلامی لرزان خمینی به دیکتاتوری مطلق ولایت فقیه و کشتار هزاران نفر از همه مخالفان حکومت در سالهای 60 انجامید.

در سالهای بعد که در آلمان درس می خواندم، همواره هواداران سازمان مجاهدین را می دیدی که هر روز بیشتر تبدیل به پیروان ولایت فقیه مطلق مسعود رجوی می شدند و در درگیری خشونت بار خود با انجمن های اسلامی پیرو حکومت و مزدوران سفارتی، هر کس دیگر و هر سازمان سیاسی که به آنها انتقاد می کرد را نیز مورد حمله قرار می دادند. دانشجویانی که با هم دوست بودیم، درس می خواندیم و به هم در آن سالهای سخت که نه پولی از ایران برایمان می آمد و نه می توانستیم چون صدها هزار نفر پناهنده قلابی ایرانی از امکانات دولتی استفاده کنیم، به هم یاری می رساندیم، در زمانی بسیار کوتاه بر پایه تفکر استالینی «هر کس از ما نیست، بر ماست!»، تبدیل به دشمنان سوگند خورده هر کسی شدند که به آنها تنها می گفت کارتان اشتباه است. به دوستان دیروز خود پریدند و روابط شخصی خود را قربانی سازمانشان کردند، چه رسد به نیروهای سیاسی از هر رنگی که با آنها مخالف بودند. مخالفان تبدیل شدند به دشمنان و «مزدوران و نوکران جمهوری اسلامی»، «جاسوسان خمینی» و بسیار واژه های زشت دیگر. در سطح دانشگاه ها (توجه کنید: در محیط علمی دانشگاهی که جای اندیشه، منطق و علم است) پیروان مجاهدین را می دیدی که میزهای کتاب را به هم می ریختند، هر مخالفی را کتک می زدند و کار به دخالت پلیس در دانشگاه می کشید. به جای استفاده از محیط دانشگاهی و رشد اندیشه و یادگیری از امکانات عظیمی که اروپای آزاد و دمکراتیک در اختیار هر کسی می گذارد، به بنیادگرایی اسلامی روی آوردند و هر نوع اندیشه و عمل مستقل را بر خود حرام دانستند. حیرتی که از دیدن این رفتار کور در آن زمان مرا فرا گرفته بود، هنوز نیز با من است.

در آرشیو خود اعلامیه هایی را به زبان آلمانی دارم که طرفداران مجاهدین در خوابگاههای دانشگاهها پخش می کردند و در آنها نام دانشجویان ایرانی مخالف مجاهدین را که ساکن آن خوابگاه بودند را به عنوان «جاسوسان خمینی در این خوابگاه» می آوردند. یادم است که این کار بازتاب گسترده ای پیدا کرد و واکنش شدید سازمان های دانشجویی آلمانی را سبب شد که این کار را با لیست های یهودیان مقایسه کردند که فاشیستهای هیتلری در دوران جنگ جهانی دوم منتشر می ساختند.

به خاطر دارم که در سال 1983 متن یکی از جلسه های مجاهدین منتشر شد که در آن به آنها رهنمود داده شده بود که به گونه گسترده همه مخالفان را مورد حمله شخصی قرار دهند و به آنها ناسزاهای رکیک خانوادگی دهند، مزاحم درس خواندن آنها شوند و به ویژه در روزهای امتحان های مهم در برابر سالن امتحان در دانشگاه گردآیند و با ناسزا شخص مورد نظر را به هم بریزند تا امتحانش را خراب کند. این لطافت رفتار بارها شامل من نیز شد. این کارها باعث انزوای بسیار سریع مجاهدین در همه گروههای ایرانی در اروپا گشت. انزوایی که تا امروز نیز ادامه دارد. اگر می بینید که کسی حاضر به همکاری و پذیرش مجاهدین نیست، به این خاطر است که آنها تقریبا هیچ گونه زمینه مشترکی به هیچ کدام از سازمان ها و اندیشه های گوناگون سیاسی ندارند.

ادامه دارد …

بخش نخست: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (1)

بخش سوم: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (3)

بخش چهارم: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (4)

دیگر نوشته ها در این زمینه:

سی و دومین سالگرد درگذشت مائو، این «کمونیست دهاتی «

تراژدی سازمان مجاهدین خلق (1)

پس از درگیری مجاهدین خلق در اردوگاه اشرف در عراق با نیروهای پلیس عراق و کشته شدن هشت  نفر (یا دو نفر، بسته به این که کدام خبر را باور کنیم) و زخمی شدن چند صد نفر از آنها، پدیده مجاهدین خلق باز هم برایم پیچیده تر از پیش شد. پیچیده از این دیدگاه که درک آنچه در ذهن تک تک آنهایی که در این اردوگاه زندگی می کنند، می گذرد، برایم دشوار است. سالهاست که دیگر درکشان نمی کنم که چگونه می توان بیست سال، بیست و پنج سال در چنین شرایطی زیست و دم برنیاورد و تازه مدعی مبارزه علیه استبداد و پیرو آزادی نیز بود. چگونه می توان در عقب مانده ترین شرایط، به دور از هرگونه پیشرفت، دانش و اندیشه چون اصحاب کهف زندگی کرد و خود را جایگزین (آلترناتیو) جامعه ایران نیز دانست. هر کسی می تواند دیدگاه خود را نسبت به این مورد داشته باشد و من نیز دیدگاه خود را دارم و بر اساس آن (که در اینجا نیز آن را می نویسم) این پدیده را تحلیل می کنم. آن چه که برای من غیرقابل درک است، این است که در ذهن این سه، چهار هزار نفر چه می گذرد و چه چیز از دید خود آنها، آنها را تشویق می کند که این گونه زندگی کنند. آنها به چه امیدی زنده هستند و در خیال آنها چه می گذرد؟ رویاهای یک ساکن اردوگاه اشرف چیست؟ امیدش به آینده کدام است؟ و بسیار پرسش های دیگر …

دیدید صحنه های درگیری ساکنان اردوگاه اشرف با پلیس عراق را؟ گروهی بی سلاح، با دست خالی به سوی پلیس هایی سنگ پرتاب می کردند که تنها می خواستند در آنجا یک پاسگاه پلیس درست کنند که البته حقشان است. دولت دمکراتیک و منتخب مردم عراق این حق را دارد که در سرزمین خود اعمال حاکمیت و قانون کند. حال گروهی مفلوک از هموطنان ایرانی خود را دیدیم که بریده و ناامید از همه جا، گمان می بردند که آن اردوگاه خاک سرزمینشان است و باید از آن دفاع کنند. در فیلمی که مجاهدین در سایت خود گذاشته اند، زنی می گوید: «آنها می خواهند به شهر ما بیایند و ما نمی گذاریم.» گویا یادشان رفته که آنها میراث صدام حسین و در آنجا میهمانان ناخوانده و نامطلوب هستند که کسی نمی داند با آنها چه کند. هیچ کشوری حاضر به پذیرفتن آنها نیست. حکومت اسلامی در ایران می خواهد آنها را پس بگیرد. این که حکومت از نوع احمدی نژادی با آنها چگونه رفتار خواهد کرد، قابل تصور است.  آمریکایی ها و عراقی ها قول داده اند که آنها را به ایران ندهند. در برابر آنها را خلع سلاح کرده اند و از آنها قول گرفته اند که فعالیت سیاسی نکنند. حال اخبار می گویند که مجاهدین نه تنها کار سیاسی خود را ادامه می داده اند، بلکه در امور داخلی سیاسی عراق نیز دخالت کرده و در آنجا نیز موش دوانی در انتخابات کردستان داشته اند. خوب روشن است که دولت عراق نیز بخواهد به آنها موافقت نامه شان با ارتش آمریکا و عراق را یادآوری کند. البته مجاهدین نیزدر فیلم زخمی ها را نشان می دهند و کسانی که می گویند که با سنگ پراکنی سربازان عراقی زخمی شده اند. برای من این پرسش پیش می آید که سرباز یا پلیس عراقی چرا به آنها سنگ پرتاب کرده است. مگر سلاح نداشت؟ در فیلم آنها بولدوزر و ماشین آب پاش عراقی دیده می شد که خود نشان گر این است که عراقی ها که خواسته اند وارد اردوگاه شوند، با سنگ مورد حمله ساکنان اشرف قرار گرفته اند و سنگ ها را برگردانده اند. آنها اگر می خواستند به آنجا حمله کنند و یا انتظار مقاومت مجاهدین را می داشتند که دست خالی نمی آمدند و با ارتش می آمدند. کشور خودشان است و نیرو نیز برای این کار کوچک دارند.

آنچه که در فیلمی در تلویزیون دیدم و جالب بود این بود که در درگیری ها آنها فریاد می زدند: «یا حسین، یا مسعود!» شاید یکی بر همین اساس بگوید که ساکنان اردوگاه کهف اشرف چندان هم از مسایل روز پرت نیستند.

به هررو، شماری کشته شدند و بسیار نیز زخمی. مسعود رجوی و دیگر آخوندهای کراواتی دگربار نیز موفق شدند که عاشورایی بیافرینند و چندین شهید دیگر برای مظلوم نمایی همیشگی خود درست کنند. مسعود رجوی این حمله را «جنایت بزرگ علیه بشریت» خوانده است. عجب است که این پول پوت ایرانی که معلوم نیست در فرانسه است یا سویس یا جایی امن در اروپا، هیچگاه در کاربرد واژگان با صفت عالی کم نمی آورد.

جناب رجوی، اگر دل شما برای ساکنان اردوگاه اشرف و کسانی که مرید و مقلد شما هستند، سوخته بود و اگر شما یک رهبر سیاسی درجه چهار نیز بودید، تاکنون پس از نزدیک به سی سال  راه حلی برای این تراژدی و برای این سه هزار نفر یافته بودید. آلترناتیو برای جامعه هفتاد میلیونی ایران پیشکش! ما هر چه از شما دیده ایم، برای رساندن شما به قدرت بوده است. می خواهد آن نامه معروف شما «پدر گرامی امام خمینی » باشد و یا پیوند استراتژیک با صدام حسین جانی و یا به کشتن دادن و سلاخی پیروان خود برای بالا بردن آمار شهیدانتان با آن تهاجم از دید نظامی مضحک «فروغ جاویدان» و مظلوم نمایی در برابر جهانیان. گروهی دانشجو و خارج از کشور نشین جوان بی تجربه از دید نظامی را از همه جا گردآوردید و به خیال خود ارتش رهایی بخش ساختید و با آن برای رهایی میهن به ایران حمله کردید. حکومت اسلامی نیز آنها را به راحتی کوبید و سلاخی کرد و شما به هدف خود رسیدید: عاشورا سازی و مظلوم نمایی و شهید سازی! ما اینها را دیده ایم و شاهد هیچ گونه درایت لازم در حد یک سرگروهبان نقل علی نیز از شما نبوده ایم. «جنایت علیه بشریت» تعریف دارد و جهان چون پیروان شما خام نیست که به این حرفها گوش دهد. این بیانیه ها تنها مصرف داخلی برای مقلدان شما دارد که گمان برند که رهبر کبیر و ولی فقیه آنها چه کرده است! شباهت روش با حکومت اسلامی چه بسیار است.

البته نمی توان بر این انسان های بی پناه مفلوک که در اردوگاه اشرف ساکن هستند، تاخت. اینها هموطنان ایرانی ما هستند که به تقصیر و بی تقصیر راهشان به آنجا افتاده است. به گمان من بسیاری از آنها در صورت فراهم آمدن شرایط راهشان را از این سازمان جدا خواهند ساخت. البته با بیان این سخن این پرسش نیز به ذهنم می آید که پس تکلیف آزادی و اختیار انسان و مسئولیت او در برابر کرده اش چه می شود؟ مگر می شود که عمل کسی را توجیه کنیم که: او قربانی این و آلت دست آن بوده است؟ این نیز نمی شود. ما نیز نمی توانیم از یاد ببریم کارهایی که اینها کردند در ایران، همکاریشان با صدام حسین به ویژه در دوسال ابتدای جنگ با ایران که به راستی مردم ایران از کشور خود در برابر حمله صدام حسین دفاع می کردند و یا همکاری نیروهای مجاهدین با صدام حسین و شرکت در سرکوب وحشیانه مردم در کردستان عراق. این کارها را نمی توان فراموش کرد، با وجودی که خود پیرو یاری به آنهایی هستم که می خواهند این اردوگاه کهف را ترک کنند و به زندگی مسالمت آمیز در هر کجا که بخواهند، بازگردند.

اینترنت و روزنامه های فارسی خارج از ایران پر است از گزارشهایی که کسانی منتشر کرده اند که از آنها بریده اند و موفق به فرار از این اردوگاه شده اند. تمام آنها را هم بخوانید، باز هم این پرسش باقی می ماند: چگونه می توان مدعی ترقی و آزادگی بود و خود عقب مانده ترین دیدگاهها را داشت و عقب مانده زیست؟ چگونه می توان با تناقض هایی به این بزرگی کنار آمد؟ و از همه بزرگتر، چگونه می توان سی سال! دنباله رو بود و هیچ گاه پرسشی طرح نکرد؟

در آنجا کسانی زندگی می کنند که دیگر به پای پنجاه و شصت سالگی رسیده اند. کسانی که هیچ چیز از زندگی خود ندیده اند به جز آنچه که ولی فقیه مطلق، مسعود و مریم، به آنها می گویند. کسانی که به بیانی چون مجسمه های مومیایی متحرک زندگی می کنند و هیچ گونه اراده ای از خود ندارند. کسانی که به قولی، حتی نمی دانند ایمیل چیست و اینترنت کدام است، چه رسد به این که بخواهیم پیرامون مقوله های مدرن امروز، نیازهای جامعه ایران، جامعه مدنی و غیره با آنها تبادل دیدگاه داشته باشیم. اطمینان دارم که همانگونه که ما دقیق نمی دانیم که در آنجا چه می گذرد (آنچه که من می دانم بر اساس آن گزارش هایی است که پیروان پیشین مجاهدین در خارج از کشور منتشر کرده اند)، آنها نیز نمی دانند که در جهان بیرون چه می گذرد. هر چه می دانند از روزنامه مجاهد و تلویزیون مجاهد و سخنان مرادشان، مسعود و مریم، شنیده اند. بیست و پنج سال است که این گونه است. این ایستایی را من درک نمی کنم.

بخش دوم: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (2)

بخش سوم: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (3)

بخش چهارم: تراژدی سازمان مجاهدین خلق (4)

دیگر نوشته ها در این زمینه:

سی و دومین سالگرد درگذشت مائو، این “کمونیست دهاتی “