سی و دومین سالگرد درگذشت مائو، این «کمونیست دهاتی «

آنگاه که مائو تسه تونگ در نهم سپتامبر 1976 درگذشت، چین نفسی به راحتی کشید و در غم فرو رفت. اگر کسی فرهنگ چینی را بشناسد، می تواند درک کند که چگونه می شود از راحت شدن از شر بزرگترین جنایت کار قرن بیستم نفس راحتی کشید و در غم از دست دادن «رهبر بزرگ» چین و یکی از بزرگترین سیاستمداران قرن بیستم فرو رفت.

در سال 2005 و 2006 که به چین رفته بودم، کنجکاو بودم که ببینم که چین قرن بیست و یکمی که با این سرعت گرم رشد و صنعتی شدن است، به گذشته خود و به وبژه مائوتسه تونگ چگونه می نگرد. آیا آنگونه که آلمان با هیتلر و یا شوروی و سپس روسیه با استالین و «سوسیالیسم واقعا موجود» تصفیه حساب کردند، چین نیز اینگونه است؟ دیدم که نه، نیست. همه جا مجسمه های مائو برپاست و عکس های او به چشم می خورند، هر چند نه چون گذشته. تنها در هنگ کنگ کاریکاتورهایی دیدم که مائو را به مسخره کشیده بودند، چیزی که در چین قابل تصور نیست. حزب کمونیست و دولت چین هر گونه انتقاد به مائو را سانسور و سرکوب می کنند. آنگاه که اینجا و آنجا در جایی خلوت به برخی از چینی های همکار خود در پاسخ به تملق ها و تعریف های ساده لوحانه از مائو به عنوان نمونه می گفتم که رهبر بزرگتان از هیتلر و استالین بیشتر آدم کشته است آنهم در زمان صلح و بدون آنکه با کشور دیکری در جنگ باشد، چون صاعقه زده ها ابتدا خشک می شدند، سپس نگاهی وحشت زده به پیرامون می انداختند که مبادا کسی باشد و آنگاه به بهانه ای دور می شدند و دیگر پا به حریم ده متری پیرامون من نمی گذاشتند.

واقعیت این است که خانه مائوتسه تونگ که اکنون موزه ای در دهی در «هونانگ» است، زیارت گاه بسیاری از مردم شده است. او که یک مذهب ستیز افراطی بود و سراسر زندگی خود را با جنگ با معبدهای پیروان بودیسم، کنفوسیوس، اسلام و دیگر ادیان گذرانده بود، اکنون خود امامزاده برخی مردم بودیست ساده لوح است. مردم به خانه اش می روند و در آنجا دخیل می بندند و نذر می کنند تا به آرزوهایشان برسند. از دید آنها، او به «نیروانا» دست یافته است. اینها همه به سود دولت چین و حزب کمونیست است. اگر به جای این کارها روشنفکران و مردم به نقد گذشته هفتاد سال تاریخ خود می نشستند، چه بسا که توفان انتقاد حزب کمونیست و رهبران دزد و فاسد آنرا نیز با خود می برد.

«کمونیست دهاتی» لقبی است که من بر مائو نهاده ام. یک دلیلش این است که او هیچگاه آدم متمدنی نشد. به روستاییان برنخورد. اما تمدن یعنی شهر و شهروندی. فرهنگ، دانش، تاریخ و هر چیز دیگر را که در رابطه با تمدن و پیشرفت فکرش را بکنید، از شهر می آید. مائو در سراسر زندگی خود یک دهاتی متکبر و تمام عیار ماند و چیز زیادی یاد نگرفت.

اگر دلیل نخست را نخواهید جدی بگیرید، دلیل دوم بسیار جدی تر است. او با آنچه که اینجا و آنجا از سوسیالیسم و تاریخ چین خوانده بود و خود را نیز پیرو مارکس، انگلس و لنین می دانست، از چیزهایی که فهمیده بود، چیزی ساخته بود که بعدها با نام مائوییسم مشهور شد. امروز دیگر می دانیم که او از آثار مارکسیستی موجود در آن زمان چیز زیادی نخوانده بود. چون مائو هیچ زبان خارجی نمی دانست و تنها بخشی بسیار محدود از کتابهای اندیشمندان مارکسیست غربی نیز به چینی برگردانده شده بود. از جمله اثر بزرگ «کاپیتال» کارل مارکس تازه در سالهای 60 به چینی برگردانده شد و روشن است که مائو، در آن زمان که از «جهش بزرگ» سخن می راند، آن را نخوانده بود. او از فلسفه آلمان، از درگیری های فکری مارکس، انگلس، فویرباخ، هگل و بسیار دیگران چیزی نمی دانست. در 25 سالگی که در پکن کتابدار کتابخانه دانشگاه شده بود، هر چه دید، همانجا دید و خواند. این نیمه خوانده ها و نیمه فهمیده ها را با فرهنگ سنتی روستایی چین، منافع شخصی خود و نیازهای رسیدن  به قدرت و حفظ آن تلفیق کرد و آبگوشتی کوبید که نام مائوییسم بر خود گرفت.

بر اساس تئوری او دهقان ها نیروی انقلابی بودند و «انقلاب پرولتری» باید از روستاها آغاز گردد. سپس انقلابیون روستایی باید شهرها را محاصره کنند و قدرت را به دست گیرند. تئوری مارکسیسم درست عکس این را می گوید و اعتقاد بر انقلابی بودن دهقانان ندارد. به هررو، او همین کارها را هم انجام داد. آنگاه که نتوانست در برابر ژنرال «چیانکایچک» و ارتش ناسیونالیستی او (که تایوان را بعدها ایجاد کردند و هنوز در آنجا حکومت می کنند) مقاومت کند، با هشتاد هزار نفر از جنوب چین مسیری را به طول دوازده هزار کیلومتر تا شمال چین پیمود که به نام «راهپیمایی بزرگ» معروف شد. در این مسیر اینگونه که اکنون آشکار شده است، سربازان ارتش سرخ او روستاها را غارت می کردند و می رفتند. این حقایق در بیست سال اخیر یکی پس از دیگری فاش می شوند.

مائو معتقد بود که هر کس در این راهپیمایی بزرگ شرکت کرده است، آبدیده شده است. «در حالی که به جای راه پيمايی دشوار بر فراز كوهستان‌ها و از ميان باتلاق‌ها، مائو و ساير رهبران در بيشتر آن مسير طولانی بر دوش نيروهای خود و نشسته بر جايگاه‌های سايه‌دار بر ساقه‌های بلند خيزران حمل می‌شدند. در واقع مائو در پايان مسافرتش به شمال استان «شانكسی» با تنها ٤ هزار نفر از 80 هزار نيروی دست نخورده‌اش وارد شد.» (برگرفته از اینجا)

اگر نوشته های مائو و کتاب سرخ او به دستتان افتاد، حتما آنها را بخوانید. شما با مجموعه ای از اندرزهای قدیمی چینی که با منطق عجیب و غریب و گهگاه ابلهانه او قاطی شده است، روبرو می شوید. او فرزند یک کشاورز ساده و بسیار فقیر بود و هر چند که تا دیپلم درس خواند و خیلی زود به شهر رفت، ولی هیچگاه یک شهروند نشد و از مدنیت و فرهنگ شهری چیز زیادی نیاموخت. اندیشه و عمل او به شدت آرمان گرایانه، اراده گرایانه، عجولانه و به دور از منطق و بر اساس احساسات بود. چیزی که در تمام جنبش های روستایی و جنبش های چریکی جهان از سالهای 1960 به بعد به چشم می خورد.

«یونگ چانگ» و‌» جان هاليدی» در کتاب جنجالی «مائو» که در چند سال گذشته تصویری تازه از مائو به دست داده و چهره اسطوره ای او را در هم شکسته است، محاسبه كرده‌اند كه مائو در مسير زندگی سياسی خود از 1920 تا 1976، مسئول مرگ 70 ميليون چينی است. اين تعداد از مجموع قتل‌هايی كه توسط هيتلر و استالين باهم انجام شده است، بیشتر است. تنها در جنبشی که مائو زیر نام «جهش بزرگ به پيش» به راه انداخت، 38 ميليون نفر در قحطی چهار ساله‌ 1958 تا 1961 مردند که بالاترین میزان تلفات انسانی در یک حرکت بود. آنچه که ویژه است، این است که این 70 میلیون نفر در دوران صلح کشته شدند و چین با جایی در جنگ نبود.

در «جهش بزرگ به پيش» در سالهای 1960 مائو اراده کرد که چین عقب مانده را در چند سال به یک قدرت صنعتی تبدیل کند و تولید فولاد را به میزان تولید انگلیس برساند. این سیاست که به سیاست رسمی دولت تبدیل شد، کشاورزی چین را کامل نابود کرد و کشاورزان وادار شدند که کاشت زمین ها را رها کرده، فولاد تولید کنند. در هر روستا یک ذوب آهن راه افتاد. نه این که گمان کنید که کارخانه ای درست شد. بلکه چون عصر حجر یک کارگاه دستی سرهم بندی کرده بودند که عده ای گرم باد زدن به کوره بودند و عده ای سنگ آهن می آوردند و در کوره می ریختند. تولید کشاورزی به سرعت کاهش یافت. از سوی دیگر همان اندک تولید کشاورزی از کشاورزان گرفته می شد و به کشورهای سوسیالیستی صادر می شد تا چین بتواند با پول آنها سلاح بخرد و در نتیجه قحطی های وحشتناک یکی پس از دیگری رخ دادند و 37 میلیون چینی مردند. در بسیاری از روستاهای چین آدمخواری به راه افتاد و مردم از مردگان و زندگان نگون بخت تغذیه می کردند.

دولت مائو در آن سال‌ها محصولات زراعی كشور را مصادره كرده و آنها را به اروپای شرقی كه زير كنترل كمونيست‌ها بود در برابر دريافت جنگ افزار و حمايت سياسی صادر می‌كرد. مواد غذايی و پول همچنين برای حمايت از نهضت‌های ضد استعماری و كمونيستی به آسيا، آفريقا و آمريكای لاتين ارسال می‌شد. در سال اول قحطی، يعنی در 1959ـ 1958 چين 7 ميليون تن غلات كه برای تغذيه 38 ميليون انسان كافی بود به خارج صادر كرد. در 1960، سالی كه در آن 22 ميليون چينی در اثر گرسنگی جان خود را از دست دادند، چين بزرگترين اهدا كننده‌ی كمك بين المللی بر مبنای نسبت توليد ناخالص ملی در جهان بود. به يمن صادرات محصولات كشاورزی چين، آلمان شرقی موفق شد كه سهميه بندی مواد غذايی را در 1958 و آلبانی در 1961 حذف كند.

مائو اخبار قحطی ها و گرسنگی ها را توطئه دشمن طبقاتی می دانست. یکی دیگر از عادت های مائو این بود که هرگاه در یکی از سیاست هایش شکست می خورد، یکی را مقصر می کرد و همه کاسه ها را بر سر او می شکاند. این تنها شامل انسانها، رهیران حزبی مخالف او و یا مخالفانش نمی شد، بلکه یک بار گنجشک ها را نیز شامل شد.  یک بار که مردم از گرسنگی دسته دسته می مردند، مائو اعلام کرد که گنجشک ها مقصر هستند. چون آنها غله ها را روی زمین می خورند. پس باید نسلشان را برانداخت. با این فتوای مائو یک عده از خودش ابله تر ریختند بر سر گنجشک ها. از انجا که گلوله هم نداشتند و یا برای این کار حیف بود، با قابلمه و قاشق در کشور سروصدایی راه انداختند که هیچ گنجشکی نتواند جایی بنشیند. در نتیجه این سیاست هوشمند و موثر از آسمان باران گنجشک مرده می بارید که از خستگی در آسمان می مردند.

در سال 1957 مائو سخنرانی ایراد کرد به نام «بگذارید هزار گل بشکفند» و در آن خواست که ابراز اندیشه آزاد باشد. ولی چند ماه بعد آنگاه که انتقاد به او و حزب بالا گرفت، دستور سرکوب «عناصر منحرف» را داد. او دستور داد که از هر ده و شهر 10% روشنفکران را دستگیر کنند و به اردوگاه های کار و زندان بفرستند. این گونه بود که اندیشیدن جرم شناخته شد و میلیون ها انسان باسواد و روشنفکر به اردوگاه های کار و زندان رفتند. برای دیگر گروه های اجتماعی نیز سهمیه های زندان و اردوگاه های کار تعیین شده بود و هر ده و شهر باید درصد سهمیه خود را به زندان می فرستاد.

در سال 1966 تا 1976 مائو «انقلاب فرهنگی» را به راه انداخت و اعلام کرد که چین را مستقیم از جامعه فئودالی به جامعه کمونیستی تبدیل می کند. چیزی که بر اساس اندیشه ماتریالیسم تاریخی و پایه های اساسی تئوری مارکسیستی امکان ناپذیر می بود. اما مائو نه به اندیشه مارکس و انگلس کار داشت و نه آنها را در اساس فهمیده بود. او به راه خود می رفت و بلاهت او از سوی حزب کمونیست نیز دنبال می شد. آنگاه که دستور داد که تولید پنبه بالا رود، بادمجان دور قاب چین های حزبی در ایالت ها که می خواستند در گزارش موفقیت های خود به مرکز از یکدیگر سبقت گیرند، گزارش می دادند که موفق به کاشت پنبه صورتی و قرمز شده اند. این گزارش ها نیز به مذاق احمق های حزبی و مائو خوش می آمد بدون آن که لحظه ای به این چیزها شک کنند.

در «انقلاب فرهنگی» وحشتناک ابتدا حزب کمونیست از «عناصر مرتجع سرمایه داری» پاکسازی شد و سپس ترور هر گونه دگر اندیشی در کشور به راه افتاد. اعضای برجسته حزبی که سال های دراز در کنار مائو مبارزه کرده بودند، تنها به خاطر انتقاد به او کنار نهاده شدند. آنها را به جلسه های بزرگ حزبی می آوردند، کلاه بوقی دراز بر سر آنها می نهادند و سپس دسته جمعی انها را هو می کردند. این کار در فرهنگ گروه گرای چینی بسیار توهین آمیز است و باعث خودکشی بسیاری از رهبران و کادرهای حزبی شد.

«کتاب سرخ» مائو که در آن رهنمودها و اندرزهای خود را نوشته بود، به میزان یک میلیارد جلد(!) چاپ و پخش شد و از این رو تنها کتاب انجیل است که به میزان بالاتر چاپ شده است. هر کس باید همواره یک جلد از این کتاب را همراه خود می داشت و وای به حالت اگر اراذل و اوباش «گارد سرخ» در خیابان جلویت را می گرفتند و تو آن کتاب را در جیبت نداشتی. یا ترا به قصد کشت می زدند و یا دستگیر می شدی و در یکی از اردوگاه های کار و زندان برای همیشه ناپدید می شدی.

«انقلاب فرهنگی» بنا به تخمین های مختلف به بهای زندگی نزدیک به 10 میلیون نفر تمام شد.

مائو از نظر شخصیتی یک انسان دیکتاتور، قدرت طلب و از دید فرهنگی به شدت عقب مانده بود. پزشک شخصی او «وو جی پینگ» که چند سال پیش سکوت خود را شکست، می گوید که مائو هیچ گاه دندان های خود را تمیز نمی کرد و دهانش چنان بوی زننده ای می داد که نزدیک شدن به او امری غیرقابل تحمل می بود. او بسیار دیر به دیر به حمام می رفت و لباس هایش را به ندرت عوض می کرد.

مائو به زنان جوان بسیار علاقه داشت و عمیقا معتقد بود که خوابیدن با دختران باکره عمرش را می افزاید. از این رو بخشی از اطرافیان او این وظیفه حزبی را نیز بر عهده داشت. او رقص را نیز دوست می داشت و به ویژه به «والس» علاقه داشت و آن را بلد بود. زنان جوانی که افتخار رقص با رهبر بزرگ را داشتند، از تجربه وحشتناک بوی بد دهان و تن او بسیار گفته اند. حال این اعتقادات ابلهانه و رفتار عصر حجری را مقایسه کنید با شخصیت های کمونیست و سوسیالیست مورد احترام اروپایی، چون روزا لوکزامبورگ، کارل لیبکنشت، لنین، پالمیرو تولیاتی، آگوست ببل و بسیار بسیار دیگران که از زاویه شخصیتی و فرهنگی هنوز مورد احترام هستند، هر چند که انسان می تواند با اندیشه سیاسی آنها مخالف باشد. جمله معروف روزا لوکزامبورگ را شاید می شناسید که گفت: «آزادی یعنی آزادی دگراندیشان!» حال این سخن را با چرندیات این هیولای چینی و انقلاب فرهنگی اش مقایسه کنید

از آنجا که مائو به خاطر افکار عقب مانده و کارهای عصر حجری و عجیب و غریب از سوی رهبران حزب کمونیست شوروی مورد انتقاد بود و آنها خود نیز در جهان منفور بودند، توجه بسیاری از «چپ» های دنیای غیر سوسیالیستی به مائو جلب شد. مائو شوروی را به باد حمله گرفت و آنجا را «سوسیال امپریالیست» نامید و جنبش های چپ و جوان چریکی در کشورهای زیر سلطه آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین برای او کف می زدند و او نیز پول و سلاح آنها را تامین می کرد.

مائو یکی از طرفداران جنگ جهانی سوم بود. او در جلسه های بین المللی آشکار می گفت که خود را برای کشته شدن 300 میلیون چینی آماده کرده است. او بر اساس تئوری خود درآوردی «سه جهان» خود معتقد بود که جهان سوم (کشورهای زیرسلطه به رهبری چین) به همراهی جهان دوم (اروپای غربی و شرقی) باید به جنگ علیه جهان اول (آمریکا و شوروی)  برخیزد و اگر در جنگ اتمی بیشتر مردم نیز از بین بروند، در عوض بازماندگان در جهانی زیبا و سعادتمند خواهند زیست.

و چه جالب بود این که می دیدی که ریشه و آمدگاه این جنبش های چریکی چگونه با آمدگاه و ریشه مائو شباهت دارد. چریک های مسلح «راه درخشان» در پرو یا مائوییست های رنگارنگ از مکزیک گرفته تا آرژانتین، کلمبیا یا برزیل، مائوییستهای نپال یا هند و کامبوج و یا گروه های چریکی سالهای 1350 در ایران، همگی شیفته مائو بودند. در ایران چریکهای فدایی خلق و مجاهدین خلق از اندیشه های مائو الهام گرفته بودند و آنها را به رنگ ایرانی و یا در مورد مجاهدین، به رنگ مذهبی درآورده بودند. ولی جوهره شبیه بود. حال اگر این دو در جامعه ایران نسبت به دیگر گروه های مخالف مسلح بیشتر مطرح بودند، در کنار اینها گروههای مائوییستی بودند چون «طوفان»، «پیکار»، «حزب کمونیست کارگران و دهقانان» (که به حزب دوطبقه مشهور بود) و برخی دیگر که بیشتر در دانشجویان خارج از کشور پایگاه داشتند. آنها نیز جوانان بی تجربه، کم سواد و عمدتا از لایه های روستایی و مذهبی بودند که هرچند (به جز مجاهدین) مذهب را به کنار نهاده بودند، ولی در اندیشه و رفتار خود تفاوتی با مذهبیون قشری نداشتند. آنها نیز کمابیش اعتقاد به آغاز مبارزه در روستا و جنگل داشتند، جوانانی پرشور، صادق، فداکار، کم تحمل، عجول و کم سواد بودند و با اراده گرایی (وولونتاریسم) خود می خواستند انقلاب را سریع آغاز کنند و برای این کار بسیار عجله داشتند. آنها دیگران را که راه درست را تنها در مبارزه سیاسی و بالابردن آگاهی مردم می دانستند، سازشکار، رفرمیست، رویزیونیست و غیره می خواندند. این شباهت ها تصادفی نبود. البته این خود موضوعی است جدا که نمی خواهم وارد آن شوم و شرایطی دیگر می طلبد و آنها نیز هنوز خود آن سالها را به نقد کافی نکشیده اند و روشن است که موارد اختلاف هنوز نیز بسیار است. هدف من تنها بیان شباهت اندیشه و عمل میان آنها و مائو است.

در کامبوج مائوییستهای «خمرهای سرخ» به رهبری «پول پوت» در سالهای 1975 به قدرت رسیدند و حکومت وحشتناکی به راه انداختند که در مدت چهار سال میان 1،5 تا 3 میلیون از 7 میلیون نفر جمعیت کشور را کشتند. آنها اندیشیدن و سواد داشتن را جرم اعلام کردند. همه باید «کارگر کشاورزی» می شدند و لباس سیاه یکدست می پوشیدند. هر کس دیر سر کار می آمد، همانجا اعدام می شد. پول از میان برداشته شد و همه کتابهای کشور را سوزاندند. هر کس که می توانست بخواند و بنویسد و لو می رفت، دستگیر و اعدام می شد. در خیابان ها دستهای مردم را بازرسی می کردند و هر کس دستش شبیه به دست کارگر و زمخت نبود، نتیجه گرفته می شد که او روشنفکر است و همانجا کنار خیابان اعدام می شد. تمام شرکت ها، بانکها، بیمارستان ها و هر گونه سازمان خدماتی بسته شده و اعضای غیر کارگر آنها اعدام شدند. هر کس زبان خارجی بلد بود و لو می رفت، اعدام می شد. سرانجام در دسامبر 1978 ارتش ویتنام وارد کامبوج شد و حکومت مائوییستهای عصر حجری را برانداخت.

اکنون 32 سال پس از مرگ مائو، حزب کمونیست چین تلاش در رفتن به راه سرمایه داری دارد و برای این که چون حزب کمونیست اتحاد شوروی در روسیه از صحنه قدرت سیاسی به کره مریخ پرتاب نشود، نیاز به حفظ اسطوره مائو دارد. و تا زمانی که در چین پیشرفته سرمایه داری، حزب کمونیست قدرت خود را محکم نکند و رهبران آن به مال و ثروت بیش از اکنون دست نیابند، دست به نقد تاریخ خونین گذشته خود و دوران مائو نخواهد زد.

دیگر نوشته ها در این زمینه:

–  تراژدی سازمان مجاهدین خلق (1)، (2)، (3)، (4)

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

چینی ها، المپیک و حقوق بشر

اگر کمونیست های چینی بخواهند این سه مورد را نام ببرند، به احتمال زیاد همین ترتیب را به کار می برند. نخست چین، سپس بازی های المپیک و آخر شاید حقوق بشر آن هم از نوع بنجل چینی!

این حمل مشعل المپیک هم چالش چینی ها شده است. دیروز در چین ریخته اند در مقابل فروشگاه های زنجیره ای «کارفور» که خرید از آنجا را تحریم کنند چون فرانسوی ها در پاریس به سیاست چین در تبت و سرکوب جنبش مسالمت آمیز مردم تبت اعتراض کرده اند. برخی از تاکسی های چینی روی شیشه عقب تاکسی شان یک برچسب بزرگ با کیفیت چاپ عالی چسبانده اند که» فرانسوی و سگ نمی بریم!»

یاد سروصداهای وطنی می افتم که در اعتراض با کاریکاتورهای پیغمبر فاطمه چماق ها و الله کرم هایی که تا دیروز نمی دانستند دانمارک چه نوی پنیری است، با پرچم های نو و تمیز دانمارک به خیابان ها ریختند. حالا هر چند حزب کمونیست چین از حکومت آخوندی وطنی در این چیزها کارکشته تر است، ولی دیکتاتورها بر اساس طبیعتشان ابله هستند و مشکل هم همین جاست که از سرنوشت ان یکی درس نمی گیرند. چینی ها نمی خواهند بفهمند که با رعایت حقوق بشر بیشتر احترام دنیا را جلب می کنند تا با کارهای مسخره این جوری. آنها که مقابل «کارفور» می ریزند، مزدوران حزب کمونیست هستند نه مردم. بلاهت هم در اینجا خودش را نشان می دهد. فروشگاه مواد غذایی «کارفور» چه ربطی به دولت فرانسه و دولت فرانسه چه ربطی به اعتراض مردم پاریس دارد؟ کافر همه را به کیش خود پندارد. اینها فکر می کنند که دولت فرانسه یک عده را جمع کرده، به خیابان فرستاده که بروند مشعل المپیک را از دست آن ورزشکار بگیرند. آن هم مردم فرانسه و به ویژه پاریسی ها که برای سیاست جاری دولت تره هم خرد نمی کنند. اینها نمی فهمند که انسان های آزاده وجود دارند که برای رعایت حقوق بشر هر کجای دنیا که باشد، صدایشان را بلند می کنند.

مردم چین در این سالها گرفتاری های دیگری دارند که عدم رعایت حقوق بشر در مورد خودشان بزرگترین آنهاست. مشکلات اقتصادی، فساد گسترده حکومتی و مافیا، تورم ناشی از رشد سریع اقتصادی، فاصله میان فقیر و ثروتمند و شهر و روستا دیگر جایی برای این نمی گزارند که بیایی با تاکسیت که درآمدش در چین بخور و نمیر است بگویی که سگ و فرانسوی را سوار نمی کنی. نمی فهمد که همان فرانسوی یا از هر جای دیگر برای حقوق همین راننده تاکسی چینی نیز به خیابان رفته است. اتفاقا فرانسوی هر کجا میرود سگش را هم همراهش می برد.

آخرین باری که در سال 2006 در چین بودم، در شهر شنجن (Shenzhen) که یک منطقه آزاد اقتصادی است و مرفه تر از جاهای دیگر، شاهد صحنه ای بودم که نه تا آن زمان دیده بودم و نه پس از آن دیدم. در پیاده روی نزدیک به ایستگاه راه آهن می رفتیم که دیدم دختر جوانی که شاید 22-23 سالش بود و یک کودک 2-3 ساله روی زانویش بود، در کنار جوی آب نشته و یک سطل زباله را برگردانده و از توی آن گرم خوردن است و به کودکش هم می دهد. این تصویر مرا چنان گیج کرد که از همراهم پرسیدم که تو هم دیدی؟ و ار هم دیده بود و گیج بود.

سال 2005 هم در حاشیه همان شهر در چین مردی را دیدم که هیچ پوششی بر تن نداشت و با دیدن ما پشت یک درخت مخفی شد.

حال اینها می آیند در برابر «کارفور» اعتراص کنند؟ آن هم در کشوری که با سیاست های ابوالابلهان مائو تسه تونگ 38 میلیون نفر تنها از گرسنگی مردند و سالها گذشت تا سازمان ملل و جهان متوجه این رویداد شدند. آنهایی که قادر به سیر کردن مردمشان نبودند، اکنون مزدوران را در برابر «کارفور» که مواد غذایی می فروشد، بسیج می کنند. هرچند که همه کس نمی تواند از آنجا خرید کند، ولی این کار زدن شیپور از دهانه گشاد آن است و این کارها تنها از دیکتاتورها بر می آید.

در مورد چین داستان زیاد است. یکی از عادت های مائو این بود که هرگاه در یکی از سیاست هایش شکست می خورد، یکی را مقصر می کرد و همه کاسه ها را بر سر او می شکاند (آشنا نیست این کار؟ ببینید احمدی نژاد دارد چکار می کند این روزها برای ماست مالی شکستش در اقتصاد). یک بار که تولید کشاورزی پایین بود و مردم از گرسنگی دسته دسته می مردند، مائو اعلام کرد که گنجشک ها مقصر هستند. چون آنها غله ها را روی زمین می خورند. پس باید نسلشان را برانداخت. با این فتوای مائو یک عده از خودش ابله تر ریختد بر سر گنجشک ها. از انجا که گلوله هم نداشتند و یا حیف برای این کار بود، با قابلمه و قاشق در کشور سروصدایی راه انداختند که هیچ گنجشکی نتواند جایی بنشیند. در نتیجه این سیاست هوشمند و موثر از آسمان باران گنجشک مرده می بارید که از خستگی در آسمان می مردند.