گلشیفته و جامعه ایرانی

برخی رویدادها نقطه عطف هستند. زمان و جهان پس از آنها جور دیگر است. چیزی روی می دهد که کیفیت دیگری دارد. کار گلشیفته از این گونه است که این روزها جوری جنجال به پا کرده است که گویا نمی شود در این باره چیزی نگفت و کاری نداشت.

ساعت 12 نیمه شب بود که در آخرین گردش در فیس بوک عکس نیمه برهنه گلشیفته از سوی صفحه خودش آمد. تنها یک عکس بود و هیچ توضیحی نیز پای آن نبود که در چه چارچوبی است. گفتم عجب کاری کرده است. در آن لحظه حتی یاد علیا ماجده دختر مصری نیز نیفتادم که در اعتراض به قدرت گیری اسلام گرایان و متحجران در مصر تصویر برهنه خود را در وبلاگش منتشر کرد. امروز نیز فکر می کنم مقایسه گلشیفته و علیا ماجده بیجاست چون انگیزه گلشیفته را نمی دانیم. و تا زمانی که خودش نگفته که انگیزه اش به جز شرکت در یک کار هنری چه بوده، هر تفسیری در باره انگیزه او بیجاست. از سوی دیگر، نیازی نداریم که حتما یک هنرمند را به تفتیش عقاید بکشیم که بگوید چه فکر می کرده که پس از آن بیاییم به به و چه چه بگوییم و یا ناسزایش دهیم. هنر یعنی همین و اثر هنری حرفش را با یک نگاه فاش نمی کند. دهها سال است که در راز لبخند نامحسوس مونالیزا می نویسند و می گویند.

مجموعه عکس در سایت «مادام لوفیگارو»، یک مجموعه عکس هنری به نام «الهام (Les Révélation) است و هیچ ارتباطی به اعتراض به این یا آن یا تابوشکنی ندارد. نامش «جسم و روح» است و برداشتی هنری از رهایی از جسم و روح است. همین! آخرین نفر می گوید: «من خود را از جسم و روح رها می سازم، به من بنگر، به من بنگر …» نه هدف سیاسی پشتش است و نه هیچ چیز دیگر. یک کار هنری است و همین. ارزش گذاری هنریش هم در همان چارچوب روی می دهد و هر کسی می تواند دیدگاهی در باره اش داشته باشد یا نداشته باشد.

من عکس هنری را دوست دارم و زیبایی پیکر زن را نیز. یک زن نیز پیکر مردانه را دوست دارد و می تواند در این عکس ها زیباترین آنها را بیابد. این مجموعه عکس زیباست و از دید من زیباترینشان گلشیفته است. برداشت من این است و شاید این برداشت ناشی از این باشد که گلشیفته را می شناسم و جایگاه زن ایرانی و مشکلاتش، چارچوب فرهنگی ایران و درگیری هایش را. و این چیزها روی قضاوت من تاثیر دارد و شاید به همین دلیل گلشیفته را در آن مجموعه عکس بیشتر دوست دارم. چون من در عکس گلشیفته به جز زیبایی چهره و پیکرش، معصومیت زن ایرانی و اعتراضش به جهل حاکم را نیز می بینم. چهره اش را و نگاهش را به دوربین ببینید و همه اینهایی که می گویم را در این نگاه می یابید. به ویژه پس از انتشار این عکسها و هرزه گویی های متحجران و جاهلان رگ گردن بیرون زده این معصومیت بیشتر از پیش جلوه می کند.

اما اینها نیز چیزهایی است که من در ذهن خود وارد این عکس می کنم و ارتباطی به چارچوب و انگیزه این مجموعه عکس ندارد. در باره عکس بیش از این نمی توانم بگویم. من تفاوت عکس هنری یا Act Photography و پورنوگرافی را نیز می دانم. آنهایی که این تفاوت ها را نمی شناسند، این روزها به اندازه کافی خود را به نمایش گذارده اند. من اگر از تصویری به هر دلیلی خوشم نیاید (از جمله پورنوگرافی) کاری به آن ندارم و از کنارش می گذرم. روشن است که هر کس می تواند برداشت خود را داشته باشد.

اما واکنش های جامعه ایرانی بسیار جالب تر از عکس گلشیفته هستند و جای تامل زیاد دارند. این واکنش ها چهره کاملی از درگیری های درونی جدی جامعه ایرانی و فرهنگ ایرانی نشان می دهد. جامعه ای که  تکلیفش هنوز با خودش روشن نیست. البته درگیری های فرهنگی در جوامع آزاد نیز وجود دارند. در اروپا که همواره پیشتاز اندیشه های نو بوده است، این درگیری ها زودتر از جاهای دیگر روی می دهند و من خود شاهد و همراه بسیاری از آنها بوده ام. اما در جوامع بسته، سنتی و عمدتا واپس گرا (که ایران نیز از آنهاست)، این درگیری ها همواره با تشنج، توهین، ناسزا و ترور همراه است. زندگیت در خطر می افتد اگر به برخی چیزها دست بزنی و به گفته بسیاری در این روزها، تابوشکنی کنی. این تفاوت جدی و کیفی وجود دارد.

جامعه ایرانی در وجه عمده خویش نظام ارزشی استواری ندارد. آن که سنتی است، خودش نیز نمی داند که ریشه آنچه که اعتقاد دارد، از کجاست. در اعتراض به آن یکی خود را متجدد و امروزی می داند و از تجدد تنها مد و پز و موهای سیخ سیخکی را می شناسد و در مخالفت خود با ارتجاع حاکم اسلامی، آن چیزهایی را تقلید می کند و خوب می داند که  در اروپا آن را ناهنجاری اجتماعی می دانند. الگوها و ارزش هایش را از کلیپ های تلویزیون های فارسی و مبتذل تهرانجلسی می گیرد و گمان می برود که هر ایرانی در اروپا و آمریکا مفت می گردد و چون پادشاه زندگی می کند و می خواهد در تهران شبیه آنها باشد. این روی دیگر همان سکه تفکر سنتنی و متحجر است و از فرهنگ غرب تنها ناهنجاری ها را دوست دارد. آن یکی هم گمان می برد واپس گرایی هایش و زشتی های فرهنگی و سنتی اش همان ارزش است و اصالت دارد و هر که مخالف آن باشد، خودباخته و غرب گراست. خودش نیز نمی داند که چرا از ارزش های خاصی دفاع می کند. اما این را می داند که هر چه او فکر می کند، درست است و تفسبر او از اخلاق درست! برای او اصالت در گذشته است «قدیما ارزشی بود، احترامی بود و هر چیزی سرجایش بود …» تمام حرفش همین است. یادش رفته که پدربزرگ و مادربزرگش نیز همین چیزها را در باره خودش می گفتند.

از دید من کسی که دید ابزاری به زن دارد و در او تنها سکس می بیند و از اینرو می خواهد زن را محدود و به قول خودش محافظت کند، شخصیت خودش نیز در چارچوب آلت تناسلی اش است و فراتر از آن نیست. و به راستی که اگر در شخصیت، رفتار و کردار این آدمها اگر دقیق شوید، فراتر از این چیزها نمی یابید. تنها نگاهی آماری به توضیح المسائلشان بیاندازید و درصد ها را بیابید …

یک ایرانی (حالا مشهور و یک هنرپیشه) در فرانسه آزاد، در یک کار هنری شرکت کرده، این یکی در ایران رگ غیرتش ورم کرده که او در آنجا چرا این کار را کرده است. اینی که این روزها رگ غیرتش بیرون زده، تاکنون یک سطر در مخالفت با سنگسار در کشورش، اعدام های خیابانی در برابر چشمانش و هزاران تبعیض در باره زنان، اقلیت ها و دگر اندیشان سیاه نکرده و اصولا نگرانی ندارد. این که میلیاردها دلار (ریال که دیگر این روزها قابل شمارش نیست) را حضرات حکومتی و دولتی و آیات عظام و رهبر عظیم الشان بالا کشیده اند، به جایی اش بر نمی خورد و حتی پرسشی نیز ندارد. سالهاست یک جو غیرت ملی از خودش نشان نمی دهد، زنش و دخترش را در خیابان اوباش گشت ارشاد و بسیجی کتک می زنند، به او برنمی خورد که هیچ، زن و دخترش را وادار می کند که بیشتر در گونی اسلامی فرو روند تا کسی در خیابان به آنها کاری نداشته باشد. با این که حکومت اسلامی مرد را حیوانی متجاوز بالفطره نشان می دهد که زنان باید از او دور باشند، به شعور او توهین نمی شود (به گفته دوستی، چرا بشود؟ خودش همین گونه است). اما عکس گلشیفته را پورنوگرافی می خواند. یادش رفته که یکی از بزرگترین بازارهای پورنوگرافی همین کشور خودش ایران است و دیگر کشورهای اسلامی. یادش رفته که بنا بر آمارهای گوگل واژه سکس بیشترین شمار در موتورهای جستجو را دارد و بیشتر از سوی کاربران کشورهای اسلامی و ایران وارد می شود. اینها را یا نمی داند و یا به دوچهرگی، ریا، تزویر و دروغ حاکم بر سرزمین اسلامیش عادت کرده است، خود بخشی از آن است و جز ان نمی شناسد.

اما ما که یادمان نرفته که وقتی فیلم خصوصی زهرا امیر ابراهیمی در ایران پخش شد، بنا به گفته رییس پلیس تهران بزرگ (گمان کنم سردار طلایی بود)، این فیلم پرفروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران شده بود. مشتریان این فیلم چه کسانی بودند؟ همین هایی که امروز می خواهند به ما درس اخلاق بدهند. همین هایی که به گلشیفته درس می دهند که: «تو نماینده فرهنگ ایرانی هستی و نباید …نباید …نباید!» در قاموس آنها هر کاری که می خواهی می توانی انجام دهی به شرطی که کسی نفهمد. همان هایی که «در نهان آن کار دگر می کنند». من در آن روزها در تهران بودم و جریان آن فیلم را شنیدم و برداشتم این بود که تنها کسی که آن را ندیده، خواجه حافظ شیرازی باید باشد. یادم است که زمانی که فیلم را دیدم، از این که عموم مردم این کشور (اگر حرف رییس پلیس تهران را باور کنیم، می توانیم تا این اندازه از یک پدیده عمومی سخن بگوییم) تا این اندازه مبتذل هستند که نه تنها مشکل اخلاقی با تماشای یک فیلم کاملا خصوصی ندارند، بلکه به چیزی تا این حد توجه می کنند که در اروپا تنها شاید 10 ثانیه توجه کسی را جلب کند و بلافاصله از یادش می رود. اصولا همواره توجه من در ایران به این جلب شده است که این مردم تا چه میزان بالایی به دنبال پورنوگرافی هستند.

این که مجموعه عکس سایت «مادام لو فیگارو» و کلیپ کوتاه Les Révélation چه می خواهند بگویند، نیازی به تفسیر ندارد. هر کس می تواند خود برود و بخواند. نمی دانم انگیزه گلشیفته برای شرکت در این کار چه بود. این را خودش اگر خواست می تواند بگوید یا نگوید. اهمیتی هم ندارد.

دو شب پیش، تلویزیون سویس فیلمی مستند از نیما سروستانی به نام «ارزش من 50 گوسفند است»  (فیلم در اینجا) را نشان داد. در این فیلم، فرزانه، دختربچه ده ساله افغان را پدرش به بهای 50 گوسفند به مردی 55 ساله می فروشد. پدر می گوید: «این در افغانستان کاملا رایج است که پدران دخترشان را می فروشند.» حال سخن اینجاست که چنین چیزی به شعور مردان مسلمان بر نمی خورد. در ایران نیز فروش دختران را داریم، حال به این یا آن شکل، در ایران ازدواج اجباری دختران را به شکل های گوناگون در مناطق مختلف داریم. به شعور شما حضرات گردن برافروخته نباید هم برخورد که خود حامی آن هستید. در قوانین جزایی ایران، برگرفته از شریعت اسلامی کشتن فرزند از سوی پدر جرم نیست. یادتان رفته همین 4-3 سال پیش در سال 86 یا 87 پدری در اهواز دختر شش ساله اش را در باغچه سربرید؟ دلیلش این بود: «دایی اش به او نگاه بد داشت و از این رو این دختر دیگر پاک نبود.» وقتی پلیس او را دستگیر کرد، مردم (البته مردان) محل در برابر کلانتری گرد آمدند که: مگر چکار کرده است که او را گرفته اید؟ دادگاه اولیه مرد را به اعدام محکوم کرد که این حکم را دیوان عالی کشور فسخ کرد. چون در قوانین جزایی ایران کشتن فرزند از سوی پدر، عمو و پدریزرگ به هر دلیلی جرم نیست و تنها به پرداخت دیه به مادر می انجامد. روزنامه شرق در آن روزها این مورد را پوشش گسترده داد و من تمام جریان را دنبال می کردم. هر کس باور ندارد، برود قانون جزایی ایران را بخواند.

اعدام های خیابانی، آمار گسترده تجاوز به محارم، کهریزک و آنچه در زندان های ایران می گذرد، رفتار وحشیانه با زنان در ایران، تبعیض جنسی، نژادی، مذهبی و ملی،  بازداشت پرستو دوکوهکی، نسرین ستوده و بسیار دیگر، اینها رگ غیرت کسی را برنمی انگیزد. اما با عکس برهنه یک دختر جوان در آن سوی مرزها در پاریس آقایان برافروخته می شوند. اینها همه که تصویر بسیار زشت و بجا از ایران در جهان ارائه می دهد، رگ غیرت حضرات گردن برافروخته این روزها را بر نمی انگیزد. چون شاید با فرهنگشان بیشتر می خواند. اینها همه برای حضرات عادی هستند و «فرهنگ مردم این است و باید به آنها احترام گذاشت». به این حضرات که خود را همواره جای مردم می گذارند، همیشه برمی خورد. اینها همیشه طلبکار هستند. یکی در دانمارک کاریکاتور می کشد، اینها در خاورمیانه یکدیگر را جر می دهند که به اعتقاداتشان توهین شده است. حالا هم یکی در فرانسه برهنه شده، به اینها در تهران و علی آباد برخورده است.

جامعه ایرانی بیمار است و گویا وسیله ای برای اندازه گیری معیارها و ارزش ها ندارد. گلشیفته (آگاهانه یا ناخودآگاه، اهمیتی ندارد) با این کار آینه ای در برابر این جامعه گرفته و آب به لانه مورچگان سرازیر کرده است. به همه واکنش های گردن برافروختگان که بنگرید، بیش از ان که استدلال بر اساس منطق بیابید، چهره خود آنها را می بینید. این اتهام ها و ناسزاها، چهره خود آنها را نشان می دهد که بر اساس آنچه فروید می آموزد، آیینه شخصیت خودشان است که به دیگران نسبت می دهند.

عده ای می گویند که: «باید به فرهنگ مردم احترام گذاشت. خوب یا بد، مردم ما اینجوری هستند.» این یکی از بی پایه ترین سخنان است. با این سخن هر کسی خود را نماینده مردم می داند و آنچه خود فکر می کند را به پای همه می گذارد. گویی که اگر همه مردم به چیز نادرستی اعتقاد داشته باشند، آن چیز نادرست، درست می شود و یا حتی نباید به نادرستی آن اشاره کرد. اگر آخوند عکس مار بر دیوار می کشد، نباید آن را رسوا کرد چون به مردم برمی خورد. نباید به مردم گفت که عکس امام در ماه نیست (البته اگر در آن روزها هر کسی این را می گفت، اتهام طاغوتی و ساواکی نصیبش می شد). یکی در پاریس در برابر دوربین نباید برهنه شود، چون در ایران به مردم برمی خورد. این استدلال بخش شرمگین همان گردن برافروختگان است که رویشان نمی شود به آشکار ناسزا گویند و خودشان را پشت مردم پنهان می کنند. انگار این مردم خودشان سی واندی سال پیش جشنواره شیراز نداشتند و از این عکس ها در مجله های آن زمان منتشر نمی شده است و یا آن زمان نیز این درگیری ها میان گروهی ناسزاگو و دیگرانی که در کار ساخت جامعه مدنی و فرهنگی آزاد و رهایی از زنجیر باورهای پوسیده و ضدارزش بوده اند، وجود نداشته است. فیلم سینمایی «محلل» (گمان کنم از نصرت الله کریمی بود) در سال 1350 را چه کسی یادش می آید؟ صحنه های سکسی آن فیلم امروز هم می تواند جسورانه   تلقی شود. آن  فیلم مدت زیادی بر پرده سینماها بود و کسی هم رگ غیرتش برافوخته نبود. دست کم در افکار عمومی جامعه.  جامعه آزادی مدنی و فرهنگی خود را داشت.

این ذهن بخشی از جامعه ایرانی است که بیمار است و در تلاطم. این تلاطم ها باید به زایشی بیانجامد که در فرانسه چهارصد سال پیش انجام یافته است؛ زمانی که جامعه یاد گرفت که باورهای زشت قرون وسطا را به دور ریزد و برخی ارزش های نوین را پدید آورد و آنها را پاس بدارد. ارزش هایی چون آزادی انسان، آزادی عقیده و مذهب، آزادی فرد، رفع نابرابری نژادی، جنسی و … که امروزه در منشور جهانی حقوق بشر تبلور یافته است. منشور حقوق بشری که ایران با تمام ادعاهای توخالی هیچ گاه سهمی در ایجاد آن نداشته است و هر سال بر اساس آن محکوم می شود. جامعه ایرانی از همه اینها عقب است و همین تلنگر های این گونه است که ذهن راحت طلب و سنتی ایرانی را تکان می دهد و به درگیری اش می کشاند.

یادمان نرفته که با فروغ فرخزاد چه کردند. همه جورش را شاهد بودیم: از ناسزا و خودفروش خواندنش تا حرفهای الکی و شرمگین که: با احساسات مردم نباید بازی کرد و مردم ما اعتقاداتی دارند و دیگر بهانه های بی اساس و پوچ.

اما پاسخ فروغ فرخزاد به متحجران، امروز نیز بجاست:

» مرا به زوزه دراز توحش

در عضو جنسی حیوان چه کار

مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی چه کار

مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده است

تبار خونی گلها می دانید؟»

شعر «جفت» از فروغ فرخزاد و برگردان آلمانی آن

این شعر زیبای فروغ فرخزاد نیز از آنهایی است که جایش در مجموعه های گوناگون مدعی کامل بودن خالی است. از ما بهتر دانندگان صلاح ندیده اند که ما آن را بخوانیم.

جفت

شب می آید

Die Nacht kommt,

و پس از شب ‚ تاریكی

Und danach, die Dunkelheit

پس از تاریكی

Und nach der Dunkelheit

چشمها

Augen

دستها

Hände

و نفس ها و نفس ها و نفس ها …

… und Atmen und Atmen und Atmen

و صدای آب

Und der Gesang des Wassers

كه فرو می ریزد قطره قطره قطره از شیر

Das hinuntertropft, aus dem Hahn, tropf, tropf, tropf

بعد دو نقطه سرخ

Dann zwei rote Punkte

از دو سیگار روشن

Von zwei Zigaretten

تیك تاك ساعت

Das Ticktack der Uhr

و دو قلب

Und zwei Herzen

و دو تنهایی

Und Zwei Einsamkeiten

در همین مورد:

فروغ فرخزاد و آنهایی که ما را در ته دریا نگاه می دارند

فروغ فرخزاد و آنهایی که ما را در ته دریا نگاه می دارند

امشب تلویزیون صدای آمریکا VOA فیلمی را که تلویزیون آلمان در باره حسین منصوری، پسرخوانده فروغ فرخزاد به نام «ماه، خورشید، گل، بازی» تهیه کرده بود را نشان داد. و چه کار زیبایی بود. این نخستین بار بود که پس از 42 سال که از مرگ فروغ می گذرد، فیلمی تهیه شده که یکی از نزدیکان فروغ از او سخن می گوید. البته موضوع اصلی فیلم خود او، حسین منصوری است.

 نمی دانم چه طلسم غریبی است که نزدیکان فروغ از او زیاد نمی گویند و او برای ما در هاله ای از ابهام مانده per_moonsunflowergame_5001است. حسین منصوری شاید نخستین نفری باشد که حرف می زند. ابراهیم گلستان نیز در فیلم بود، حرف زیاد زد و هیچ نگفت. هیچ!

16 سال به گذشته باز گشتم، به سال 1993. روزهایی بود که فروغ شب و روزم را پر کرده بود. هر چه در ایران در باره او نوشته بودند را گرد آورده بودم و از جمله همه شعرهایش را و آنجا نیز بود که دیدم که چه نفرت انگیز انتشارات گوناگون در داخل و خارج از کشور شعرهای فروغ را سانسور کرده اند. اینجا و آنجا را دست کاری کرده، معلم اخلاق جامعه شده اند و قیچی به دست گرفته اند. این روزها نیز در تهران دیدم که در این چادرهایی که برادران در کنار مسجدها و میدان های بزرگ راه می اندازند، شعرهای فروغ را در کنار «مفاتیح الجنان»، «نهج البلاغه»، «حلیه المتقین» و «آنچه مردان در باره زنان باید بدانند» و برعکس، گذاشته اند و می فروشند. این گونه او را به خیال خود مسخ کرده اند. نمی خواهم این را در کنار آن بگذارم، ولی چگونه است که نزدیکترین انسان ها به فروغ و همه این معلم های دروغین اخلاق و مصلحت کاران و از ما بهتر دانندگان در عمل دست به دست هم داده اند و نمی گذارند ما فروغ را بشناسیم؟ چه وحشتی است از زنی که تنها 32 سال زیست، 42 سال پیش درگذشت و در همان زمان کوتاه تبدیل به پایه استوار شعر فارسی و سمبل زن مدرن ایرانی گشت؟

باشد! او را در کنار مفاتیح بگذارید! ولی ما که یادمان نخواهد رفت که این فروغ بود که خواند:

«گل سرخ
گل سرخ

گل سرخ

او مرا برد به باغ گل سرخ

و به گیسوهای مضطربم در تاریکی گل سرخی زد
 
و سرانجام

روی برگ گل سرخی با من خوابید
 
ای کبوترهای مفلوج

ای درختان بی تجربه یائسه . ای پنجره های کور

زیر قلبم و در اعماق کمرگاهم کنون
گل سرخی دارد می روید

گل سرخی

سرخ

مثل یک پرچم در

رستاخیز

آه من آبستن هستم آبستن آبستن«

این از آن شعرهایی است که در این مجموعه شعرهای کامل  نمی یابید.  و خواب حضرات را نه تنها در جامعه سنتی آن زمان برهم ریخت. امروز نیز از او وحشت دارند؛ جامعه مردان ضعیف و مفلوکی که از زنانگی می ترسند و از این که زنی در برابرشان بایستد و این گونه بگوید. «درختان بی تجربه یائسه» ترجیح می دهند «مجموعه اشعار فروغ فرخزاد» مثله شده در کنار مفاتیح و نهج البلاغه باشد و کبوتران مفلوج باشند.  آما فروغ این را نیز سروده بود:

 «پرواز را به خاطر بسپار! پرنده مردنی است.«

در آن سال تمام شعرهای فروغ را از فارسی به آلمانی برگرداندم. البته کورت شارف (مدیر انستیتو گوته تهران و همان کسی که شبهای شعر را در ماههای انقلاب 57 به راه انداخت) که عاشق زبان فارسی است، دست چینی از شعرهای فروغ را با نام «باد ما را با خود خواهد برد» (Der Wind wird uns verwehen) را چاپ کرده بود که کار زیبایی بود، هر چند که چند خطا نیز داشت و از جمله شقیقه را با شقایق اشتباه گرفته بود.

انتشارات سورکامپ (Suhrkamp) که کتاب کورت شارف را چاپ کرده بود، به من گفت: «که ما زندگی نامه فروغ را می خواهیم. فروغ در جامعه ادبی آلمان دوستداران بسیار زیادی دارد ولی ما هیچ از زندگی او نمی دانیم. اگر بتوانی این کار را انجام دهی، کار بزرگی است.»

 که البته برای من آشکار بود که این کارچون کار بزرگی است، از من به هیچ رو برنمی آید و پیش از من بسیار دیگران هستند که توانایی و دانش این کار را دارند. همان زمان بود که این سوال برایم پیش آمد که چرا کسی این کار را نکرده است؟ چرا زندگی نامه کاملی از او نیست که ما بتوانیم آن را به راحتی به آلمانی برگردانیم به جای آن که خود آن را بنویسیم؟ چرا آنهایی که پیرامون او بودند، هیچ نمی نویسند؟ دوستم عباس معروفی نیز پاسخی نداشت. طرحی برای چنین زندگی نامه ای در ذهن خود داشتم که البته فکر می کردم اگر کسی که در این کار حرفه ای است این را به دست بگیرد، عالی خواهد شد. می خواستم کتابی باشد که در آن دوستان و نزدیکان فروغ، چون پوران فرخزاد، پری صابری، احمدرضا احمدی و دیگران در آن از خود و فروغ بگویند. عباس شماره های تلفن آنها را در اختیارم گذاشت که به جز پوران با هیچ کدام هیچ گاه تماس نگرفتم. ابراهیم گلستان نیز از دید من یک شخصیت کلیدی بود و هست. آن زمان فکر می کردم که باید بشود از او نیز یاری گرفت. عباس خوابم را پریشان کرد: «فراموش کن! ابراهیم گلستان آدم بداخلاقی است که سکوت کامل اختیار کرده و نمی شود با او در این مورد حرفی زد.» امشب حسین منصوری نیز در فیلم گفت که گلستان قبلا دم همه کسانی را که با او تماس گرفته بوده اند، چیده است.

با حسین منصوری 15-14 سال پیش آشنا شدم. در کافه ای بود در شهر کلن که نامش «راندوو» است. آن زمان نمی دانم نامش چه بود. ناشناخته دوست مشترکی داشتیم که با او در آن شب در آن کافه بودیم. برایش از طرح بیوگرافی و نیاز جامعه ادبی آلمان به چنین چیزی گفتم. حسین نیز علاقه خاصی نشان نداد و ابهام من کماکان ماند. اکنون که می بینم این فیلم تهیه شده است، خوشحالم و از جمله این که حسین منصوری سکوت خود را شکسته و کتابی در باره فروغ به آلمانی می نویسد. امیدوارم دلیل این دیرکرد، آن گونه که فرزانه میلانی در فیلم گفت، تنبلی حسین بوده باشد.

سنگ بزرگی که انتشارات سورکامپ در باره نوشتن زندگی نامه فروغ پیش پای جامعه ایرانی انداخته است، باعث شد که ترجمه های من نیز تا امروز خاک بخورند.

بسیاری از ابهام ها نیز می مانند و فروغ برای ما که دوستش می داریم، چون تصویری نیمه تمام در هاله ای باقی خواهد ماند. شاید اینجا نیز یک ویژگی همیشگی فرهنگ ایرانی خود را نشان می دهد که دوست دارد انسان های بزرگ اسطوره شوند، پایشان در آسمان ها باشد و پرستش شوند. آنها نباید به چشم مردمان چون یکی از آنها آیند. آنها ویژه هستند و از جهانی دیگر! آنها نباید زمینی باشند و برای این که آنها را دور کنیم، باید آنها دست نیافتنی شده، پرستش شوند و در همین راستا نیز بی خاصیت و بی آزار!

ما حق نداریم بیش از آنچه اجازه می دهند، بدانیم و زاویه های گوناگون زندگی فروغ را بشناسیم. نباید بدانیم که او چرا نوشت:

«نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و میدانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
«

من گمان می کنم که ابراهیم گلستان پاسخی دارد که به ما نمی گوید.

و یا فروغ در اوج پختگی زندگی کوتاه خود چرا این شعر نیرومند را نوشت:

«گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسد هاشان
از غربتی به غربت دیگر می رفتند
و میل دردناک جنایت
 در دستهایشان متورم میشد
گاهی جرقه ای جرقه ناچیزی
این اجتماع ساکت بی جان را
یکباره از درون متلاشی می کرد
 آنها به هم هجوم می آوردند
مردان گلوی یکدیگر را
با کارد میدریدند
و در میان بستری از خون
با دختران نابالغ
همخوابه میشدند
آنها غریق وحشت خود بودند
و  حس ترسناک گنهکاری
ارواح کور و کودنشان را
مفلوج کرده بود
پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پر تشنج محکومی را
از کاسه با فشار به بیرون می ریخت
آنها به خود فرو می رفتند
و از تصور شهوتناکی
اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید
اما همیشه در حواشی میدانها
این جانیان کوچک را می دیدی
که ایستاده اند
و خیره گشته اند
به ریزش مداوم فواره های آب …»

 فیلم این شعر را با نمایش صحنه هایی از روزهای انقلاب 57 نشان داد که هر چند «مردم ساقط» و «جانیان کوچک» را نشان می داد ولی فروغ انگیزه اش این نبود. او نمی توانست از انقلاب 57 بداند. هر چند که او در آن سال ها برای مجله فردوسی نوشته بود: «من ازآن مردم زاهد نمايي که همه کار مي‌کنند وباز هم دم ازتهذيب اخلاق جامعه مي‌زنند بيزارم«. بعدها نیز در «دیوار» نوشت:

 «بر روی ما نگاه کن خدا خنده میزند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چون زاهد سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگاه خدا می نخورده ایم
»

 ولی به راستی چه بود؟ از این چراها زیاد است.

آن شبی که فروغ برآشفته و با لباسهای خاکی از نزد چند تن از دوستانش که از بزرگان ادبی امروز هستند، بازگشت، چه پیش آمده بود؟ چه رخ داده بود؟ چرا باید بنشینیم و با نادانسته های خود و ذهن معلولمان ببافیم؟

نمی گویند و ما را در ته دریا نگاه داشته اند.

(عکس از وبسایت صدای آمریکا است)

در همین مورد:

شعر “جفت” از فروغ فرخزاد و برگردان آلمانی آن

احساس کویری و آیه های زمینی

هیچ کتابی در دسترسم نیست و اینجا در عربستان سعودی دور از کتابخانه ام احساس کویری دارم. دو سه روز است که شعر «آیه های زمینی» فروغ فرخزاد از سرم نمی رود. به دلیلش کار نداشته باشید. همه اش را حفظ نبودم و امروز در اینجا آن را یافتم. شما هم بخوانید که این شعر چه تازه و به روز است!

ایه های زمینی

آنگاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمین ها رفت
و سبزه ها به صحرا ها خشکیدند
و ماهیان به دریا ها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت
شب در تمام پنجره های پریده رنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در ترکم و طغیان بود
و راهها ادامه خود را
در تیرگی رها کردند
دیگر کسی به عشق نیندیشد
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچ کس
دیگر به هیچ چیز نیندیشید
در غارهای تنهایی
بیهودگی به دنیا آمد
خون بوی بنگ و افیون می داد
زنهای باردار
نوزادهای بی سر زاییدند
و گاهواره ها از شرم
به گورها پناه آوردند
چه روزگار تلخ و سیاهی
نان نیروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
پبغمبران گرسنه و مفلوک
از وعده گاههای الهی گریختند
و بره های گمشده
دیگر صدای هی هی چوپانی را
در بهت دشتها نشنیدند
در دیدگان اینه ها گویی
حرکات و رنگها و تصاویر
وارونه منعکس می گشت
و بر فراز سر دلقکان پست
و چهره وقیح فواحش
یک هاله مقدس نورانی
مانند چتر مشتعلی می سوخت
مرداب های الکل
با آن بخار های گس مسموم
انبوه بی تحرک روشن فکران را
به ژرفنای خویش کشیدند
و موشهای موذی
اوراق زرنگار کتب را
در گنجه های کهنه جویدند
خورشید مرده بود
خورشید مرده بود و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گنگ گمشده ای داشت
آنها غرابت این لفظ کهنه را
در مشق های خود
با لکه درشت سیاهی
تصویر می نمودند
مردم
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسد هاشان
از غربتی به غربت دیگر می رفتند
و میل دردنک جنایت
در دستهایشان متورم میشد
گاهی جرقه ای جرقه ناچیزی
این اجتماع سکت بی جان را
یکباره از درون متلاشی می کرد
آنها به هم هجوم می آوردند
مردان گلوی یکدیگر را
با کارد میدریدند
و در میان بستری از خون
با دختران نا بالغ
همخوابه میشدند
آنها غریق وحشت خود بودند
و حس ترسناک گنهکاری
ارواح کور و کودنشان را
مفلوج کرده بود
پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پر تشنج محکومی را
از کاسه با فشار به بیرون می ریخت
آنها به خود فرو می رفتند
و از تصور شهوتناکی
اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید
اما همیشه در حواشی میدانها
این جانیان کوچک را می دیدی
که ایستاده اند
و خیره گشته اند
به ریزش مداوم فواره های آب
شاید هنوز هم در پشت چشمهای له شده در عمق انجماد
یک چیز نیم زنده مغشوش
بر جای مانده بود
که در تلاش بی رمقش می خواست
ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها
شاید ولی چه خالی بی پایانی
خورشید مرده بود
و هیچ کس نمی دانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلب ها گریخته ایمانست
آه ای صدای زندانی
آیا شکوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد ؟
آه ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صدا ها