باز هم پیرامون گرد و غبار شادی صدر

جنجال بی فایده و سخیفی که شادی صدر به راه انداخت و بسیاری را نیز در وبلاگستان با آن سرگرم ساخت، مرا به یاد یکی از دوستانم انداخت.

در نوشته «بنیاد گرایی شادی صدر» نوشتم که سخنان شادی صدر چیز تازه ای نداشت و من تنها به محتوای اندیشه پشت آن پرداختم که از دید من بنیادگرایانه است و حتی همین نیز تکراری است. او تنها با این سخنان سخیف و تکراری، گروهی از مردان سخیف، همان هایی که شادی صدر به درستی در نوشته اش به تصویر می کشد، را به راه انداخت که بیایند و در پای دیدگاهها چرند بگویند، عده ای نیز به طرفداری از شادی صدر بپردازند و کل ماجرا در سطحی بسیار پایین جریان یابد. این کار شادی صدر، اعتباری را که برای خود به خاطر فعالیت هایش در ایران به دست آورده بود، یک باره بر باد داد و این مایه تاسف است. من انتظار نداشتم که کسی که وکیل دادگستری است، بدون استدلال و اندیشه حکم براند و چون یک آخوند از بالا به پایین ابلاغ کند. این کار تنها از بنیادگرایان برمی آید. بگذریم! حرفها تکراری می شوند.

در سال 1996 در شهر مونترال در کانادا بودم. دوست خوب من، نیما، که اکنون در لندن استاد دانشگاه است، در آن سالها در دانشگاه مونترال درس می داد. شبی با هم به همراه گروهی به کافه ای در مونترال زیبا رفتیم که در آمریکای شمالی یکی از معدود شهرهایی است که با کافه های بی شمارش حال و هوای اروپایی دارد. در آنجا با هریت ن.ا. آشنا شدم که یکی از دوستان نیما بود. او دختر یکی از فیلسوف های معاصر و مشهور انگلیس است  که تئوری هایی پیرامون «مرگ» دارد. هریت در آن سالها در مونترال ادبیات تطبیقی می خواند و گرم آخرین درسها بود.

در آن شب از آسمان و ریسمان گفتیم تا به ادبیات ایران رسیدیم. او برایم از پژوهش های خود در ادبیات ایران از دید جایگاه جنسیت و سکسوالیته چیزهایی گفت که برای من تازگی داشت. برایم گفت که در ادبیات کلاسیک ایران سمبولیسم، دوپهلو گویی و استفاده از رمز و راز گسترده است که البته این سخن تاز گی نداشت. اما هریت معتقد بود که این دوپهلو گویی در رابطه میان دو جنس نیز خود را در ادبیات نشان می دهد و از جمله، آنگاه که در ادبیات کلاسیک ایران ابراز عشقی می بینی، این لزوما ابراز عشق یک مرد به زن یا یک زن به مرد نیست بلکه به همان میزان می تواند ابراز علاقه به هم جنس باشد و همیشه هاله ای از ابهام وجود دارد. از این فراتر، هریت اشاره به سعدی کرد و گفت: سعدی گرایش آشکار به بچه بازی دارد و هر چه که می گوید، در ستایش از پسربچه است. اگر با این دید به شعرهای سعدی بنگری، مفهوم بسیاری از آنها را بهتر درمی یابی. در حافظ این ابهام گویی بیشتر و نیرومندتر وجود دارد و نمی توان در این مورد به آن روشنی نظر داد که در مورد سعدی می شود.

دیدگاه های جسورانه ای بود که نمی شود به سادگی آنها را رد کرد، به ویژه که رمز و راز و ابهام فراوان در شعر فارسی جای را برای این گونه برداشت ها باز می گذارد. اگر به مولانا و شمس تبریزی نیز بنگریم، می توانیم در همین راستا بیندیشیم، هر چند که ممکن است به ما بگویند که: نخیر، این عشق معنوی است و نه زمینی و جسمی. فضای رازآلود جا برای همه اینها گذاشته است، همان گونه که برخی تلاش دارند که به ما بقبولانند که شراب در ادبیات فارسی، آن نوشیدنی شراب انگور نیست و منظور چیزی است معنوی.

می گویم که ما در نقاشی مینیاتور ایرانی که به شدت تحت تاثیر فرهنگ چینی، مغولی و هندی نیز هست، تفاوت زیادی میان زن و مرد نمی بینیم و تنها پوست زن را کمی روشن تر می کشند و گهگاه نیز روشن نیست که مردی و زنی در آغوش یکدیگر هستند یا دو مرد یا دو زن. لباسشان نیز یکی است. اینها نیز می تواند در تایید حرفهای تو باشد. ولی من تاکنون چنین تحلیلی در مورد شعر کلاسیک فارسی نشنیده بودم.

می پرسم تو چرا در کانادا به دنبال این موضوع رفته ای و چه جذابیتی برایت دارد؟ می گوید من به جز این که ادبیات تطبیقی می خوانم، هم جنس گرا نیز هستم و هیچ گرایش و احساسی نسبت به مردان ندارم. از این روست که این چیزها همواره ذهن مرا مشغول می کند و من در ادبیات ایران زمینه گسترده ای برای پژوهش در این باره یافته ام.

برایم جالب بود. چون هم جنس گرایان زنی که در آن سالها در اروپا می دیدم، به دید من انسان های متعادلی نمی آمدند. یا دست کم آنهایی که همیشه با سروصدا و توهین به مردان («اینجا بوی گند مرد می آید») در برنامه های گوناگون سیاسی، جنبش صلح، جنبش زنان، حفظ محیط زیست، جنبش ضد سلاح های هسته ای و دیگر جنبش های اجتماعی می دیدی، آدمهای بی فرهنگ، خشن، مهاجم و تهوع آوری بودند که تنها در چنین برنامه هایی (در سالهای 80 و 90 میلادی) می دیدیشان. کسانی بودند که هویت اجتماعی خود را از کمر به پایین تعریف کرده بودند و فرای آن چیزی نداشتند. اگر از آنها پرسشی در باره جنبش زنان و یا جنبش صلح جهانی می پرسیدی، به جز گردوغبار حرفی برای گفتن نداشتند.

اینها را به هریت می گویم و آرامش و لبخند تمسخرآمیزش توجه مرا جلب می کند.

می گوید: اینها به دنبال مد هستند. اینجا هم زیاد است. مد شده که بیایی و بگویی که «لزبین» یا «گی» هستی. اینها تعادل شخصیتی و روانی ندارند، حال دلیلش هر چه می خواهد باشد. می گوید اینها پیش از این که هم جنس گرا باشند، ضد مرد یا ضد زن هستند و با این ضدیت هویت خود را تعریف می کنند تا این که از خود چیزی برای گفتن داشته باشند. با آدم روشنفکر و اندیشمند طرف نیستی که بتوانی از آنها توقع داشته باشی.

یادم می افتد که آن زمانی که در انستیتوی پزوهشی «فراونهوفر» در برلین کار می کردم، یکی از همکارانم روزی آمد و گفت می خواهم یک مدت «گی» بشوم ببینم چگونه است. گفتم: از کی تا حالا می شود «گی» شد یا نشد؟ مگر این با تصمیم توست؟ گفت: کنجکاوم. می خواهم ببینم یعنی چی. آقا یکی دوسال «گی» تشریف داشتند و اکنون نیز ازدواج کرده و بچه دارد. کنجکاویش هم شاید پایان یافته باشد. خبری ندارم.

هریت جمله جالبی نیز به کار برد. گفت: «اینها برده های گرایش جنسی خود هستند و با آن گرایش همه چیز را می بینند و می سنجند تا با فکر و اندیشه.» می گویم در آلمان هر کجا که برنامه ای باشد از اینها می بینی و چون تندرو، پر سروصدا و تهاجمی هستند، توجه همه را جلب می کنند. می گوید: من معتقد هستم که اینها مد است و اینها را چند سال دیگر نخواهی دید. کسی که به گونه طبیعی و بیولوژیک هم جنس گراست که نمی تواند با جنس مخالف دشمن باشد و ضدیت داشته باشد. من همان گونه به عنوان یک انسان هم جنس گرا طبیعی و معمولی هستم که یک زن یا یک مرد هتروسکشوال طبیعی و معمولی است. آدم باید احمق و سطحی باشد که با دیگران که گرایش دیگر دارند، دشمنی بورزد.

و چقدر نیز حق با او بود.

هریت چند ماه بعد در سال 1996 در اشتوتگارت نزد من آمد و شبی را در رصدخانه اشتوتگارت گذراندیم و بحث خود را ادامه دادیم. در تابستان سال 1997 نیز به همراه سیلوی، دختری که با او زندگی می کرد، برای شش ماه برای کاری پژوهشی در دانشگاه آزاد برلین به آنجا آمد و یک هفته با هم در موزه های بی شمار برلین چرخیدیم و به بحث و جدل پرداختیم.

جنبش زنان دست کم در آلمان راه خود را به خوبی پیش برده است و دستاوردهای آن نیز چشم گیر است. از این پشه های یک روزه بیست سال پیش نیز زیاد چیزی نمی شنوی. حال برخی ایراد می گیرند که چرا به شادی صدر ایراد می گیری. خوب، چرا ایراد نگیرم وقتی کسی می آید و حرفهای تکراری کسل کننده عوام فریبانه می زند و گمان می کند که شق القمر کرده است؟ کیست که بر ضعف های وحشتناک مرد «تیپیک» ایرانی آگاه نباشد؟ کیست که نداند که در خیابان های تهران چه می گذرد؟ من که خود نوشته های بی شمار پیرامون «بی غیرتی» تاریخی و ملی مرد ایرانی نوشته ام، که هیچ گونه کمپین ده امضایی ندارد، که بر علیه حجاب اجباری زنان اعتراض نکرده است، که بر علیه توهین روزانه به خودش، بر علیه چندهمسری توهین آمیز به مرد و زن، بر علیه حقوق نابرابر زن و مرد، بر علیه حق قانونی کشتن فرزند به دست پدر و بسیار چیزهای دیگر، هیچ گاه اعتراض نکرده است و اکنون نیز هیچ کمپینی به راه نیانداخته است. حال مزاحمت ها و رفتار زشت و بی فرهنگ بسیاری از مردان ایرانی در خیابان و تاکسی به کنار، که انگار ما خود ندیده بودیم و تحلیل نداشتیم. این چیزها بیش از آن برای انسان هوشمند و روشنفکر آشکار است که حالا یکی بیاید و با این روش ابتدایی همه را جمع ببندد که ما حس کنیم که گویا مثلا فاطمه رجبی از دید شادی صدر شخصیتش از نلسون ماندلا والاتر است چون زن است. خودش نیز گفت که آخوند صدیقی از مردان طرفدار جنبش سبز بهتر است چون یک روست. این حرفها سبک و مسخره است. با پوزش واژه دیگری به ذهنم نمی آید.

هریت پس از پایان تحصیل در مونترال، در تورنتو نیز حقوق خواند و وکیل شد. دوستش و شریک زندگیش سیلوی نیز وکیل است و آنها کماکان با هم زندگی می کنند. در این سالها همواره رد پای هریت را در مطالعات بین المللی جنبش زنان، جایگاه اجتماعی جنسیت و مطالعات و مقاله های پژوهشی این گونه می بینم. آخرین بار نیز در وزارت دادگستری انگلیس کاری پژوهشی انجام می داد.

حال، چه کسی اعتبار بیشتری دارد؟ یک انسان اندیشمند چون هریت دوست من، با آن آرامش و تعادل و دانش گسترده به روز و دید پژوهشی، یا یک هوچی بنیادگرای تازه از راه رسیده از یک جامعه بسته و سرکوبگر احمدی نژادی که در آن مبارز بودن اصلا هنر نیست، با حرفها و دیدگاههای بیست سال پیش که با این کارها تنها و تنها به جنبش زنان صدمه می زند و ما را نیز وا می دارد که به این سخنان سخیف بپردازیم و در پاسخ بشنویم که مورچه هستیم. البته یک بنیادگرای دیگر نیز پیشتر ما را خس و خاشاک و بزغاله خوانده بود.

این حق ما نیست که بگوییم حوصله مان از این حرفهای تکراری و عوام فریبانه سر می رود؟ کمی در این جامعه باز پژوهش کنید و سخن تازه ای بگویید که نشنیده باشیم تاکنون!

من منتظر هستم که از شادی صدر چیزی ببینیم و بخوانم که نشان دهد که به آخرین پژوهش های جنبش زنان در اروپا آشنایی دارد و بر آن اساس سخنان تازه ای پیرامون جنبش زنان ایران و جنبش سبز بگوید.

این گوی و این میدان!

دیگر نوشته ها در این زمینه:

بنیاد گرایی شادی صدر

–  جنبش زنان یک جنبش اجتماعی است و نه جنسی (پیرامون سخنرانی شادی صدر در کلن)

“زبان بدن” مرد ایرانی و دیگر چیزها

بنیاد گرایی شادی صدر

شادی صدر این روزها با یادداشتی که در باره سخنان امام جمعه تهران نوشته و در آن به همه مردان ایرانی پنچه کشیده، توجه همه را به خود جلب کرده است. یکی از خوانندگان خوب اینجا نیز از من خواسته است که در این باره چیزی بنویسم.

سخنان شاهکار آخوند صدیقی کم دنیا را به تفریح و خنده کشانده بود، حالا شادی صدر هم در همان مایه ادامه داده که البته در گستردگی جلب توجه به پای صدیقی هم نمی رسد ولی آن قدر هست که وبلاگستان را به این بحث بیراهه بکشاند. صدیقی گفته بود که زلزله از زنا می آید و عدم رعایت حجاب زنان. و شادی صدر نیز می گوید که شما مردهای ایرانی همه سروته یک کرباسید و زن ستیز و متلک گو و مزاحم و … البته کمی مودبانه گفته است. منظور او نیز بیشتر از این حرفهاست.

عجب بساطی داریم!

بخش نخست (کمی تا حدی جدی)

نوشته اش را که خواندم، چیزی توجهم را جلب نکرد که ارزش پاسخ دادن داشته باشد. ابتدا از آن گذشتم. حال که از من خواسته اند که بنویسم، دوباره آن را خواندم و پاسخ های دیگران را.

نمی دانم چه بنویسم. دیدگاه من در باره جنبش های اجتماعی و از جمله جنبش زنان در همه نوشته های من روشن است. حال بیاییم در برابر کسی که این گونه می نویسد، پژوهش اجتماعی ارایه دهیم که مثلا: درست است که این کار زشت در ایران بسیار گسترده است، اما این به خاطر این است و آن؟ گمان می کنید کسی که این گونه می نویسد، به استدلال و تبادل دیدگاه توجه دارد؟

سرخپوست ها می گویند: «انسان یک دهان دارد و دو گوش و باید یک بار حرف بزند و دو بار گوش دهد.» در فرهنگ های دیگر هم مشابه این سخن هست. چینی ها هم دارند. اگر شادی صدر به  جای سخنرانی کمی هم گوش می داد شاید از کسی می شنید که این معضل جدی اجتماعی در ایران که بسیاری از مردان ایرانی به آن دچار هستند، تنها به خاطر بسته بودن جامعه و پایین بودن فرهنگ اجتماعی نیست و ریشه های فرهنگی بیشتری دارد و در آن زنان نیز سهیم هستند. بیاییم از بسیار پژوهش های جامعه شناسی و اجتماعی و تربیتی بگوییم؟ در واقع، مشکل ژرف تر از این حرفهاست. در آنچه که شادی صدر در ایران مشاهده و تجربه کرده، تردیدی نیست. من نیز آن را دیده ام و کسی در ایران نیست که نداند از چه سخن می گوییم. اشکال در نتیجه های عجیب و غریبی است که او به ما تحویل می دهد.

از سوی دیگر، این مورد مزاحمت مردان برای زنان در خیابان، تنها ویژه ایرانی ها نیست. آن را در کشورهای عربی می بینید و شکل بسیار خشن آن در عربستان سعودی بسیار گسترده است که خود در آنجا دیده ام و بسیار شنیده و خوانده ام. در ترکیه هست، در یونان هست. به شکل دیگر در ایتالیا هست و حتی در فرانسه. دوستان زن مو طلایی آلمانی من از نیشگون های مردان ایتالیایی در ایتالیا همیشه شاکی هستند. پس جریان ابعادش گسترده تر از تحلیل های سطحی و حرفهای آبکی است که: شما پسرها چای را …

خوب، شادی خانم؟ دیدگاه شما چیست؟ آیا این مشکل جنسی است؟ مشکل اجتماعی است؟ این پرسش یک زمینه پژوهش برای شما که خود را پژوهشگر می خوانید! بروید و پس از شش ماه بیایید و یک نوشته پخته بنویسید به جای این چیزهای الکی.

شادی صدر گفتگو نکرده است. حکم داده است، آن هم قطعی. در این روش نیز با صدیقی و آخوندها اشتراک دارد. تا کنون حتی یک بار دیده اید که آخوند بیاید و مشورت کند؟ یا بیاید و گفتگو و تبادل دیدگاه داشته باشد؟ چیزی بپرسد و در باره آن بیندیشد؟ نه! آخوند همیشه ابلاغ می کند. از بالای منبر به عوام و خلق الله نفهم ابلاغ می کند و راه زندگی را به آنها یاد می دهد.

شادی صدر نیز همین گونه با ما سخن گفته است، ابلاغ کرده است. برای همین است که من نیز برایم دشوار است که پاسخی بنویسم.

شاید یکی نیز بیاید و این پایین بنویسد که: با بغض برخورد کرده ای و یا عصبانی شده ای و … هیچ کدام نیست. اصلا نمی دانم چه باید بنویسم. البته آن کسی که به من بگوید با بغض برخورد کرده ای، شاید یادش برود که پیش از من باید به شادی صدر انتقاد کند.

شادی صدر می گوید: «نگویید که می‌توان در ایران پسری تازه به سن بلوغ رسیده بود و بزرگ و بالغ شد، بی آنکه به زنان متلک گفت؛ بی‌اغراق، این بخشی از روند بزرگ‌شدن برای مردان در ایران است. تجربه‌ای که بدون آن، مرد ایرانی، مرد نمی‌شود.«

چشم! نمی گوییم. خوب، بگویم چه؟ نمی دانم. در مردانگی خود تردید کردم و یا به بیان دیگر اکنون شادی صدر در مردانگی من تردید جدی دارد چون این چیزهایی را که شادی صدر می گوید را در خود نمی بینم. نمی شود که! نخیر باید باشد.  از حالا پاسخ مرا داده که: نخیر! دروغ می گویی. من ترا از خودت بهتر می شناسم.  تو هم چای ات را هورت کشیده ای و متلک گفته ای. و من حکم خود را از پیش صادر کرده ام.

چشم! نمی گوییم که می توان در ایران پسری … چه پاسخی می توان داد؟

می گوید: « چندان فرقی بین حجت‌الاسلام صدیقی با هر یک از پسران تازه‌بالغ دیروز و مردان طرفدار حقوق بشر و حقوق زنان امروز نمی‌بینم؛ غیر از اینکه او دست‌کم در آنچه هست و آنچه می‌گوید، یک‌رو تر است.«

خوش به حال آخوند صدیقی که شادی صدر او را به ما ترجیح می دهد. حال بگویید که بنیادگراها با هم متحد نیستند و هوای یکدیگر را ندارند. بفرمایید! حجت الاسلام شادی صدر-صدیقی! نوبر است!

چیز دیگری به ذهنم نمی رسد. در واقع، نمی توانم جدی بنویسم. چون آدم مجبور می شود خود را در همان سطح قرار دهد و همان گونه فکر کند. مجبور می شویم ما نیز بحث «پلمیک» کنیم و همین همه چیز را سبک می کند. بحث تبدیل می شود به کشتی گیری، آن هم در پشه وزن.

حالا من چگونه خودم را بنیاد گرا کنم؟ بلد نیستم.

می گوید: » منظور من خود شما هستید، بله، خود شما، آقایان! همه کسانی که اظهارات امام جمعه تهران را خلاف قواعد علمی ثابت‌شده در مورد علل وقوع زلزله دانسته‌اید و در یک بعد از ظهر مطبوع بهاری، چای را که مادراتان، زنتان، خواهرتان یا حتی دوست‌دخترتان جلویتان گذاشته، هورت کشیده‌اید و مفرح‌شده از صحبت‌های امام جمعه، زندگی و کارتان را ادامه داده‌اید بی آنکه حتی یک لحظه فکر کنید شما، خود شما نیز عضو همان باشگاهی هستید که امام‌جمعه تهران از بلندپایگان آن است. تعجب می‌کنید؟ می‌پرسید چرا؟!«

من؟ به پشت سرم می نگرم. ولی کسی نیست. نه، منظورش منم. مگر جرات دارم بپرسم چرا؟؟ البته کافر همه را به کیش خود پندارد. شادی صدر به ما بگوید که خود در چه محیطی رشد یافته و بزرگ شده است. آنجا چای را این گونه می نوشند و با امام جمعه مفرح می شوند؟

بخش دو(کامل جدی)

شادی خانم، از شوخی های بی مزه گذشته، آنقدر نمونه های  زنانی چون شما را دیده ام که در جنبش زنان و سازمان های سیاسی ایرانی گوناگون در اروپا بوده اند، بسیار هم تندرو بوده اند. پس از مدتی، ناگهان غیب شده اند. پس از مدتی دیدیم که رفته اند به دنبال کار و زندگی. همان هایی که به ناحق، در اوج تندروی خود دیگران را به انفعال و بی تفاوتی و زندگی عادی محکوم می کردند، پس از مدتی خود به دنبال همان رفته اند و البته از نوع منفی اش. برخی که زمانی چپ و ضد مذهب (و نه غیر مذهبی) بودند، حالا سفره حضرت ابوالفضل می اندازند. در میان اروپا، در آلمان، در هلند، در سوئد، … نذر می کنند و پول به ایران می فرستند که کسی برایشان در حرم مطهر امام رضا نذر کند.

نمی گویم همه این گونه هستند. ولی از اینها زیاد دیده ایم. حرفهای شبیه شما می زدند و چون از این حرفها زیاد شنیده ایم، اکنون به شما نیز شک داریم. از کجا معلوم شما هم یکی از آنها نشوید؟ گام هایتان خیلی شبیه است. یا باید یواشتر بروید، یا باید در انتظار باشیم که تب تند کنونی شما به عرق بنشیند، همان گونه که تب آنها نیز!

شادی صدر از دنیا عقب است. چرخ را می خواهد از نو اختراع کند. این را نه تنها به خاطر این آخرین سخنانش، بلکه به خاطر افکارش تا آنجا که شنیده ایم و خوانده ایم،  می گویم. او دستاوردهای جنبش زنان در اروپا را ندیده و گویا کنجکاو هم نیست که بداند وگرنه کمی تامل می کرد و کمی سکوت. بیشتر می خواند، می پرسید و گوش می داد تا این که بیاید و به ما در قلب اروپا بخواهد ثابت کند که یا مرد نیستیم و یا فطرتمان در خشونت و زن آزاری و … است. انگار که حالا من و بسیار دیگران باید بیایند و ثابت کنند که این گونه نبوده اند و نیستند و …

شادی صدر وکیل دادگستری هم تشریف دارند و این اتهام ها را می زنند و همین جریان را جالب می کند. هم حقوق خوانده باشی و هم در اروپای آزاد زندگی کنی، آنگاه بیایی از این حرفها بزنی.

البته هنوز شادی صدر به آنجا نرسیده که مثلا بگوید: مردان متجاوز بالفطره هستند. این گام بعدی می تواند باشد و او عقب تر از این حرفهاست. شاید هم رسیده ولی هنوز رویش نمی شود بگوید. آن را گذاشته برای نوشته بعدی که بمب بعدی را بترکاند. از این حرفهایی که در اینجا زده، بویش می آید که به چنین چیزی می تواند اعتقاد داشته باشد.

هوم، عجب غیب گویی شد! ولی بدون شوخی تا آنجا راه دوری نیست.

گمان کنم بیست سال پیش بود که یکی از زنان جنبش زنان آلمان که نماینده پارلمان ایالتی یا وزیر ایالتی بود، در سخنرانی فرمود:»مردان همگی متجاوز بالقوه هستند.» غوغایی به پا شد، البته سروصدایش هنوز به گوش شادی صدر نرسیده است.

از آن خانم وزیر یا وکیل سالهاست دیگر خبری نیست. از همان پشه های یک روزه بود که آمد، مزاحم همه و از جمله جنبش زنان شد و رفت. حالا شادی صدر هم آمده و چیزی در همین مایه ها می گوید.

ما چه گناهی کرده ایم که باید از این چیزها بشنویم و مجبور شویم پاسخ گوییم؟ آن هم در حالی که کسانی که این حرفها را می زنند، حرفهایشان تاریخ مصرف دارد و پایه پرنسیپی ندارد؟

چندی پیش در نوشته ای به مناسبت سخنرانی شادی صدر در کلن این ها را نوشته بودم:

به گفته خانم والترود شوپه، وزیر خانواده ایالت نیدرزاکسن، یکی از فعالان جنبش زنان آلمان و عضو حزب سبز، که در سال 1994 در باره بخشی از جنبش زنان آلمان می گفت: “در ساعت عادی کاری در طی روز، مردان را به عنوان متجاوز بالقوه و پدرسالار مورد تهاجم قرار می دهند. اما پس از ساعت کاری، به خانه خود و به نزد شوهر و دوست و شریک زندگی و خانواده خود برمی گردند.” (هفته نامه دی تسایت، 1994)

این تندروی ها تنها ویژه تندروهای جنبش زنان نیست. تب تند همه جا زود عرق می آورد. در جنبش 68 در آلمان، بسیاری از آنهایی که در آن سالها رادیکال بودند، “کمون یک (K1)” را در برلین راه انداخته بودند، در دود حشیش و الکل و آزادی جمعی جنسی زندگی می کردند و دیگران را متهم می کردند که بود گند “خرده بورژوایی” می دهند، اکنون تک به تک به دنبال پول و زن و شوهر سنتی و زندگی بورژوایی رفته اند و از این که گهگاه خبرنگاری به سراغشان می اید و پرسش هایی از آن سالها می پرسد، خشمگین می شوند.

اینها را ما دیده ایم.

سالهاست که هیچ کدام از آن زنان بنیاد گرای جنبش زنان آلمان را دیگر ندیده ام و خبری ازشان نیست. گروهی همجنس گرا بودند و مبارزه برای حقوق همجنس گرایان را با جنبش زنان برای برابری حقوق اجتماعی اشتباه گرفته بودند. آنگاه که  جامعه انعطاف بیشتری برای همجنس گرایان نشان دادو حقوق اجتماعی آنها را تامین کرد، همه شان محو شدند و رفتند به دنبال علایق شان و مبارزه برای برابری حقوق اجتماعی زنان یادشان رفت.

گروهی دیگر از تندروها در میان راه نفس شان بند آمد و تب شان به عرق تبدیل شد. بسیاری نیز رفتند به دنبال کار و زندگی، در میان ایرانی ها برخی شوهر پولدار و حتی حاجی بازاری پیدا کردند و خوششان نمی آید اگر چیزی یادشان بیاوری. در انجمن های زنان مدتی آمدند و مزاحم شدند و رفتند. برخی نیز چون در زندگی شخصی شان با شوهر سابق شان مشکل داشتند و صدمه زیاد خورده بودند، آمده بودند و در جنبش زنان می خواستند از همه مردان انتقام بگیرند. اینها نیز بیش از آن که بتوانند به این جنبش یاری برسانند، خود نیاز به روانپزشک ومددکار اجتماعی داشتند. بیشتر بار بودند تا یار.

حال شادی صدر جایش در کدام یک از این گروههاست، نمی دانم. خودش نشان دهد. تنها این را می دانم که با این کارها به جنبش اجتماعی زنان برای برابری حقوق اجتماعی یاری نمی رساند.

جامعه بسته ایران و سرکوب حکومت اسلامی، بسیاری را به مبارزه کشیده است که شادی صدر نیز یکی از آنهاست. از سوی دیگر در جامعه بسته، مخالف بودن و کشیده شدن به جبهه اپوزیسیون کاری است بسیار آسان. لازم نیست کاری انجام دهی. با کسی و چیزی هم کار نداشته باشی، حکومت جاهل با تو کار دارد و اگر هم نخواهی، خود حکومت ترا به دشمنی با خودش وا می دارد. از همین رو هر کسی که در خیابان راه می رود را می گیرند و وادارش می کنند که بشود چهره شاخص و برجسته و مبارز اپوزیسیون. یک چشم می شود پادشاه. بسیار کسانی که مورد آزار قرار گرفته اند، به زندان افتاده اند و یا از کشور گریخته اند، قصد این کارها را نداشته اند. حکومت جاهل اسلامی آنها را واداشته است که مخالفش شوند. اگر شرایط آزاد شود، بسیاری بر می گردند سر زندگی خودشان و کاری به کار مبارزه اجتماعی و جنبش زنان و حفظ محیط زیست و دیگر جنبش های اجتماعی نخواهند داشت. اشکالی هم نیست. شرکت در جنبش اجتماعی امری است داوطلبانه.  از اینروست که در میان آنها از این رفیق های نیمه راه بسیار خواهید یافت. حال نامشان شهاب یک ثانیه باشد یا پشه یک روزه، تفاوتی نمی کند.

شادی صدر کدام یک از اینهاست؟ نمی دانم. بسیاری از آنها کاری به کار کسی ندارند و دشواری هم وجود ندارد. برخی دیگر از شب تا صبح در گوشت وزوز می کنند و تا تاریخ شان تمام نشود، نمی گذارند بخوابی.

اگر شادی صدر در اروپا و در جامعه آزاد و دمکراتیک پنج سال دیگر، ده سال دیگر کماکان با جنبش زنان ماند و با آن همکاری سازنده کرد، حساب است. این روزها حرف زیاد زده می شود. تاکنون که او کار سازنده ای نکرده است. از همین حرفهای سطحی و سخیف پیداست. کسی که در آلمان، در مهد جنبش های اجتماعی بزرگ جهان و مهد جنبش زنان، در کشور کلارا تستکین و روزا لوگزامبورگ زندگی کند و به جای آن که تلاش کند از جنبش زنان آلمان که بسیار نیز پخته و نیرومند است، یاد بگیرد، از تجربه های آنها استفاده کند و اشتباه های آنها را تکرار نکند، بیاید و چرخ را از نو اختراع کند و خطاهای دیگران را بیست سال بعد دوباره تکرار کند و چنین چرندیاتی را سرهم کند، روشن است که به کدام سو می خواهد برود. در آن جلسه ای که برای سخنرانی شادی صدر در شهر کلن گذاشته شده بود و من نیز در آنجا بودم، وقتی گروهی همجنس گرا با عربده کشی و توهین به مردان حاضر در جلسه (که همگی همراه جنبش زنان بودند) آنجا را به تشنج کشیدند، شادی صدر در سکوت نشسته بود و حرفی برای گفتن نداشت. همان جا نیز انتقادی از او نشنیدیم. در آنجا احساس کردم که شادی صدر بازیگر این میدان مبارزه جنبش زنان نیست و اصلا شاید خود نیز نداند که برای چه در آنجاست.

نه عقب ماندگی توهین است و نه بنیادگرایی. این واژه ها تعریف روشن دارند و من با توجه به تعریف آنها را در باره شادی صدر به کار می برم. شادی صدر در این سخنان هر دو اینها را به نمایش می گذارد و اگر اعتراض دارد (حتما دارد) می تواند گفتگو را آغاز کند. آنگاه است که می توانیم تبادل دیدگاه درست داشته باشیم و نه این گونه. گفتگو دو جانبه است. گفته شود تا گوش بشنود و شنیده شود آنچه گفته شده باشد.

راستی حمایت از جنبش Boobsquake یادتان نرود! یک نوشته دیگر هم دوسال پیش نوشته بودم که در آنجا خودمان را آن گونه که شادی صدر دوست دارد، نواخته بودم.

دیگر نوشته ها در این زمینه:

–  جنبش زنان یک جنبش اجتماعی است و نه جنسی (پیرامون سخنرانی شادی صدر در کلن)

“زبان بدن” مرد ایرانی و دیگر چیزها

جنبش زنان یک جنبش اجتماعی است و نه جنسی (پیرامون سخنرانی شادی صدر در کلن)

25 نوامبر روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان بود. از این رو دو انجمن «زنان آزادیخواه و فمینیست ایرانی – کلن» و «انجمن زنان ایرانی – آلمانی کلن» از شادی صدر در آخر هفته پیش برای سخنرانی پیرامون «تحلیلی بر خشونت های جنسی علیه زندانیان سیاسی زن در ایران» دعوت کرده بودند. من این دو انجمن را دورادور و از طریق برخی از اعضای آن از سالها پیش می شناسم و به نظر می آید که همه گونه افکار در آن نمایندگی داشته باشند؛ از کسانی که پیرامون برابری حقوق زنان کار پژوهشی می کنند گرفته تا زنان فعال در گروههای سیاسی خارج کشوری، کسانی که به زنان پیرامون مسایل گوناگون اجتماعی مشاوره می دهند و تا گرایش های تندروی سیاسی و جنسی و هم جنس گرا که این آخری ها در کارنامه شان به هم ریختن آن سمینار مشهور برلین را دارند. در آنجا چند تا از آنها برهنه شدند،  دور سالن دویدند جلسه را به هم ریختند و نتیجه اش این شد که شرکت کنندگان ایرانی آن (که در هر حال زیر فشار حکومت اسلامی بودند) پس از بازگشت به تهران بسیار آسان تر محاکمه و زندانی شدند.

فشرده سخنان خوب شادی صدر از جمله انتقادهایی را نیز به جنبش سبز به همراه داشت. از جمله انتقاد به این که چرا این جنبش مسالمت آمیز است، تنها در مناسبت ها دست به تظاهرات می زند و یا آهسته حرکت می کند. شادی صدر به ویژه مسالمت جویی جنبش سبز را این گونه تعبیر می کرد که آنها می خواهند که آسیب دیدگان، وابستگان زندانیان سیاسی و بازماندگان کشته شدگان از گناه جانیان بگذرند.

جدا از این که این ارزیابی شادی صدر از جنبش سبز تا چه میزان درست است، چند نکته توجه مرا جلب می کند که می خواهم در اینجا به آنها بپردازم.

جنبش سبز تنها یک رهبر ندارد. آنچه که برخی از آن به عنوان یک اشکال و مورد نگرانی نام می برند، از دید من بسیار مثبت است. جنبش سبز یک جنبش مدنی گسترده است که شعور جمعی و انگیزه مشترک بخشی گسترده از جامعه ایران آن را هدایت می کند و همین مدنیت آن را نشان می هد که انسان هایی، بدون رهنمود و پیام یک رهبر کاریسماتیک (چون خمینی در سی سال پیش)، همه به رفتاری تقریبا یکسان رسیده و بر اساس یک تفاهم مشترک عمل می کنند، بدون آن که هماهنگی جدی انجام یافته باشد. این چیزی است که برای کشور و ملتی چون ایران که تاریخش را بیشتر رهبران، پادشاهان و خدایگان ها رقم زده اند تا مردم، جدید است و باید آن را دستاوردی گرامی دانست. آن روزی که دسته ای از نیروهای ویژه سرکوب در خیابانی در محاصره مردم قرار گرفته بودند، دیدید که گروهی از جوانان دور آنها را گرفته بودند تا از آنها محافظت کنند؟ در فیلم ها نیز البته هجومی از سوی مردم به سوی آنها دیده نمی شد. این نشانگر رشد فکری گروهی است که می گویند: ما نمی خواهیم چون آنها باشیم و بگذارید به آنها نشان دهیم که ما دست به خشونت نمی زنیم. کسانی که انقلاب 57 یادشان است، می دانند که تفاوت در کجاست و چگونه همین مردم در آن سالها خون جلوی چشم و عقلشان را گرفته بود؛ آن هم در مبارزه با رژیمی که یک صدم خشونت و وحشی گری حکومت کودتایی امروزی را نداشت.

شادی صدر انتقاد دارد که چرا این جنبش به مناسبت هایی چون 13 آبان و 16 آذر و عاشورا برای سازماندهی اعتراض بسنده می کند و چرا اعتراض را گسترده نمی کند و به جنبش شتاب نمی دهد. چند نکته در اینجا قابل توجه است:

–           جنبش سبز به بیان بسیاری از جمله خود شادی صدر و من، رهبر ندارد. پس این که به مناسبت ها پرداخته می شود، تفاهمی است جمعی. کسی به تنهایی نمی تواند آن را شتاب دهد و یا به سویی دیگر بکشاند. مردم می خواهند که این گونه باشد و این را کسی تعیین نمی کند. اگر بگردیم شاید 10 یا 20 رهبر بیابیم و یا بیشتر. گمان نکنم کسی به درستی بداند که جنبش سبز چگونه و از چه کسی یا کسانی رهنمود می گیرد. این یکی از مشخصه های جنبش های مدنی و اجتماعی است.

–          کسی جلوی کسی را نگرفته است که رهبر جنبش شود. آیا کسی مانع شادی صدر است که بیاید و رهبر جنبش شده و آن را آن گونه که فکر می کند درست است، شتاب دهد؟ نه! کسی نمی تواند مخاطب انتقاد شادی صدر باشد. موسوی و کروبی بارها بیان کرده اند که رهبران جنبش سبز نیستند. حال کسی می تواند بگوید که این حرفی است تاکتیکی برای این که آنها را دستگیر نکنند. درست! اما اگر به روند جنبش تاکنون، به حرفهای این دو نفر در چند ماه پیش و امروز و به خواسته های امروز جنبش توجه کنیم، متوجه می شویم که آنها نیز خود به دنبال مردم می آیند، پس رهبر فکری و پیشروی جنبش نیستند، مدعی رهبری نیستند و نمی خواهند خود را به مردم تحمیل کند و همین ظرفیت بالای آنها را نیز می رساند.

–          او می تواند خود پا پیش گذاشته و هر روز مردم را به خیابانها بکشاند و حکومت کودتایی را سرنگون کند. اراده گرایی (ولونتاریسم) حاکم بر اندیشه شادی صدر و آرمان گرایی (ایده آلیسم) خود را در اینجا نشان می دهد. امروز یک نفر یا چند نفر یا یک حزب به تنهایی نمی توانند این جنبش را هدایت کنند و همین نیز مهار و سرکوب آن را دشوار می سازد.

–          مسالمت جویی جنبش سبز که از دید من ناشی از رشد کیفی و مدنی است، یک جنبه دیگر نیز دارد و آن نیز نبود توازن قواست. حکومت کودتایی در انتظار آن است که جنبش سبز یک حرکت خشونت آمیز انجام دهد تا بتواند آن را سرکوب کند. هنوز ارتش و سپاه حرف آخر خود را نزده اند و دخالتی نکرده اند. از کجا می دانید که آنها جانب چه کسی را می گیرند؟ آیا به نیروی خود مطمئن هستید که می خواهید به درگیری در میدان جنگ بروید؟ همین مسالمت جویی کنونی سبب گشته که نیروهای سرکوب ریزش کنند و حتی بسیج منفور نیز کم کم نیروهایش را از دست می دهد. هر گونه خشونت امروز، به رژیم امکان وحدت نیروهای مسلح و سرکوب همه جانبه را می دهد.

–          چگونه می توان در خارج از کشور در جای امن نشست و این گونه رهنمود داد که چرا جنبش سبز آهسته پیش می رود و کار را یک سره نمی کند؟ شادی صدر باید بداند که او نیز چون من و دیگران خارج از کشور نشین است و اگر می خواهد جدی گرفته شود و نقشی بازی کند، باید در سخنان خود بیشتر احتیاط کند. او تاکنون نقش خوبی بازی کرده است و کماکان نیز می تواند و امیدوارم دست از این تندروی ها بردارد که از جمله همین تندروی ها و خیال پردازی های خارج از کشورنشین ها باعث شده که همه آنها در این سی سال به این میزان از جنبش عقب و از مرحله پرت باشند.

–          تاکنون از سوی هیچ کس چنین درخواستی نشده است که مادران داغدیده ببخشند و جانیان بدون مجازات بمانند. اما شادی صدر خود نیز قبول دارد پاسخ قتل، قصاص نیست. مهم این است که جانیان محاکمه شوند و عدالت خواهی لزوما انتقام نیست. اما یادمان باشد که جانیان کودتاچی هنوز بر قدرت هستند و کسی نیز اعلام عفو عمومی نکرده است. ما را هنوز به ده راه نداده اند که سراغ خانه کدخدا را می گیریم.

بخش دیگری از سخنان شادی صدر به درستی به گستردگی خشونت بر علیه زنان در جامعه اختصاص داشت. او به درستی از مردان اصلاح طلبی سخن می گوید که آنگاه که به خانه می رسند، برابری طلبی و سخنان زیبا را در بیرون خانه پارک می کنند و در خانه همان رفتار سنتی را با همسر و دختر خود در پیش می گیرند، گویا تبعیض و خشونت جنسی در جای دیگری روی می دهد که اینجا در خانه نیست و از اینجا دور است. هر چند که شنیدن چنین سخنانی آسان نیست و کمی بوی «یک کاسه کردن» می دهد. ولی به اندازه کافی از این گونه مردان می شناسم. در همین شهر کلن (سالها پیش) زنی از شوهر توده ای خود شکایت داشت که هرگاه که از خانه بیرون می رود، در را قفل می کند تا او خانه را بدون اجازه آقا ترک نکند. در همین شهر کلن به میزان بی شماری دختران خانواده های به اصطلاح چپ و غیر مذهبی بوده اند و هستند که با پدر و مادر (بیشتر با پدر) خود بر سر دوست پسر داشتن یا نداشتن در ستیز هستند و چه بسیار که از خانه فرار کرده اند و به جای دیگر رفته اند و یا بدون درگیری رشته دانشگاهی خود را به گونه ای برگزیده اند که به شهری دور بروند و از شر آقای پدر جان چپ مترقی سکولار غیر مذهبی و مخالف جمهوری اسلامی، ولی سنتی و با تفکر آخوندی راحت شوند. اینها بچه هایی بوده اند که در آلمان به دنیا آمده و کمابیش با معیارهای اینجا بزرگ شده اند، هر چند که بسیاری از پدر و مادرها خود نتوانسته اند با جامعه آلمان خو گرفته و بر خلاف ادعاهای چپ و پیشرو بودن، کماکان سنتی مانده اند. دو سه مورد را به یاد دارم که خانواده ای «چپ» پس از 10 یا 15 سال از آلمان به ایران مهاجرت کرده است چون پدر خانواده معتقد بوده است که دخترها پیش از آن که پانزده سالشان شود، بهتر است در ایران بزرگ شوند چون جامعه اینجا «ناسالم» است. بارها شده که کسی این حرف را زده و من به او که دقیق شده ام، این جمله به ذهنم رسیده است: «کافر همه را به کیش خود پندارد!»

از دید من اتفاقا جامعه آلمان از دید اخلاقی و اجتماعی از جامعه ایران سالم تر است. البته ابن بحثی است جدا از این نوشته.

در این جلسه سخن رانی شادی صدر در شهر کلن، گروهی شاید 4-3 نفره نیز در سالن بودند که چند بار جلسه را به هم ریختند. اینها که خود را دگرباش (یعنی همجنس گرا) می خواندند، دشواریشان با مردان بود. حال چه مردان حاضر در آن جلسه باشند با هر مردی. از دید آنها مشکلات جهان گویا ناشی از وجود مردان است. همه چیز را جنسی می دیدند و آن را با همان خشونتی بیان می کردند که خود به آن انتقاد داشتند. دو زن جوان که شاید سنشان به سی هم نمی رسید، با موهای کوتاه و لباس و رفتار مردانه، به گونه ای حرف می زدند که بیشتر به عربده کشی شبیه بود. پس از فروکشی بخش تندروی جنبش زنان در آلمان، سال ها بود که دیگر چنین چیزی ندیده بودم. آنها رو به بخشی از مردان حاضر در سالن می گفتند: «مشکل در اینجاست که شما مرد هستید و ما زن. ما پریود می شویم و شما نمی شوید. مشکل در این است که شما زور بدنی تان بیشتر از ماست.» استدلال های اندیشمندانه را می بینید؟

آنگاه که به این چرندیات گوش می دادم، به این فکر فرورفته بودم که اینها که تا این میزان ضد مرد هستند و همه مشکلات را ناشی از وجود مردان می دانند، چرا خود را مردانه آراسته اند و ذره ای زنانگی در ظاهر و رفتارشان نیست؟

انگار آن مردانی که سالهاست همیشه در جنبش زنان حاضر بوده اند، از آن حمایت می کنند و در آنجا نشسته بودند، بر صندلی محاکمه نشسته اند و باید به اینها پاسخ گو باشند. آنگاه که مردی با موهای سفید به آنها تذکر داد که:» خانم، شما خود هم سخنتان و هم صدای بلندتان مملو از خشونت است«، به او پریدند که: «ما صدای بلند زیاد شنیده ایم و ما هم بلدیم صدایمان را بلند کنیم.» اگر در جلسه بعدی هیچ مردی شرکت نکند، گویا اینها راضی خواهند بود.

جنبش برابری حقوق زنان یک جنبش اجتماعی است نه جنسی و ارتباطی به جنس و تعداد کروموزوم های بشر ندارد. رعایت حقوق زنان بخشی از رعایت حقوق بشر است. کاش کلارا ستکین و روزا لوگزامبورگ که گمان نمی کنم اینها نامشان را نیز شنیده باشند، زنده می شدند و برای اینها این را توضیح می دادند که اکنون دیگر دارد صد سال می شود که جنبش زنان به شکل امروزی آن، به گونه سازمان یافته وجود دارد؛ که این یک جنبش اجتماعی است که از همان ابتدا مردان نیز در آن حضور داشته اند. کسی بیاید و این را به اینها بگوید که زنانی چون جلودارزاده و رجبی و دیگر فاطمه چماق های جمهوری اسلامی، همان گونه مرتجع و ضد زن هستند که جنتی و یزدی.

آلمان از دید من در زمینه رشد اندیشه اجتماعی پیشرفته ترین کشور جهان است. این کشور با وجود تاریخ ملی جوان و هویت ملی ضعیف خود، همیشه در زمینه اندیشه اجتماعی نو، پیشرو بوده است. مارتین لوتر از اینجا خواب کلیسای کاتولیک را به هم ریخت. سوسیال دمکراسی ومارکسیسم از اینجا رشد کرد و خوب یا بد، هفتاد سال بر دو سوم جهان در چارچوب اردوگاه سوسیالیستی حکومت کرد. جنبش زنان و روز 8 مارس، جنبش صلح جهانی و مبارزه با روند تسلیح، جنبش حفظ محیط زیست و حزب سبز و بسیار جنبش های کوچک تر از این فرهنگ و ملت ریشه گرفته اند. شگفت است که کسانی دهها سال در اینجا زندگی کنند، مدعی چیزی باشند و از این دانش و سنت گسترده و در دسترس همگان چیزی نیاموزند و در پی آن نیز نباشند.

یکی از پدیده هایی که در آلمان توجه را جلب می کند و خود آلمانی ها نیز آن را می دانند، گرایش به افراط و تفریط در رفتار عمومی آلمانی است. جنبش زنان در آلمان که در سال های 1980 اوج گرفته بود، به دستاوردهای بسیاری رسید و جامعه را بسیار دگرگون ساخت و کماکان در زمینه های زیادی که دستاورد نداشته است، کار می کند. در این جنبش، به ویژه در همان سال های ،80 کسانی بودند که جنبش برابری حقوق زنان را جنبشی جنسی می دیدند و همین کارها را می کردند که در این جلسه شاهد ان بودیم. یادم نمی رود که یکی از نمایندگان مجلس ایالتی نیدرزاکسن و یا یکی از وزیران (درست به یاد نمی آورم) حدود بیست سال پیش فرمودند که: «مردان همگی متجاوز بالقوه هستند.» این حرف اعتراض گسترده ای به دنبال داشت و گمان کنم استعفای آن خانم را نیز!

سال 1984 بود و من در فرانکفورت زندگی می کردم. در آن سال کنگره سراسری جنبش زنان آلمان در فرانکفورت برگزار می شد. شبی دوستان فعال در جنبش زنان ایرانی از من و چند نفر دیگر خواستند که برای گذاشتن میز کتاب به آنها کمک کنیم و همراهشان برویم. زمانی که کمی از کارهای پیرامون کتاب ها فارغ شدیم، به داخل سالن کنگره که یک سالن ورزشی سرپوشیده بزرگ بود، رفتیم که به سخنرانی ها گوش دهیم. هنوز ده دقیقه نگذشته بود که زمزمه هایی شنیدیم که: «اینجا بوی گند مرد می آید

از سالن بیرون رفتیم تا مشکلی پیش نیاید. شمار چماق دارها در آنجا کم نبود. اما امروز دیگر در آلمان کسی آنها را نمی بیند. به گفته یکی ار دوستان آلمانی «مگس های یک روزه ای» بودند که مزاحم همه شدند و رفتند.

اکنون که جنبش برابری حقوق زنان در آلمان پایش روی زمین است و کمتر از این تندروی ها دارد، پژوهش های بسیاری پیرامون تاریخ جنبش زنان انجام یافته است. کسی که خود را فعال جنبش زنان ایرانی می داند، از او انتظار می رود که این دستاوردها را که اسنادش همه جا در این کشور در دسترس است، بشناسد و «چرخ را از نو اختراع نکند.» چرا باید 25-20 سال از دیگران عقب باشیم؟

همین پژوهش ها نشان می دهند که اتفاقا بسیاری از همین تندروهای جنبش زنان که تبعیض را مردانه و مردان را متجاوز بالقوه می دانستند، شعارهای تند می دادند و رهبران جنبش زنان را سازشکار و سست می خواندند، پس از مدتی دست از هرگونه فعالیت اجتماعی و سیاسی کشیده و به دنبال زندگی «عادی» و اتفاقا بسیار سنتی رفته اند و یادشان رفته است که زمانی چه تخریبی انجام داده اند. فارسی چه خوب می گوید: «تب تند زود عرق می آورد.»

به گفته خانم والترود شوپه، وزیر خانواده ایالت نیدرزاکسن، یکی از فعالان جنبش زنان آلمان و عضو حزب سبز، که در سال 1994 در باره بخشی از جنبش زنان آلمان می گفت: «در ساعت عادی کاری در طی روز، مردان را به عنوان متجاوز بالقوه و پدرسالار مورد تهاجم قرار می دهند. اما پس از ساعت کاری، بیشتر زنان به خانه خود و به نزد شوهر و دوست و شریک زندگی و خانواده خود برمی گردند.» (هفته نامه دی تسایت، 1994)

این تندروی ها تنها ویژه تندروهای جنبش زنان نیست. تب تند همه جا زود عرق می آورد. در جنبش 68 در آلمان، بسیاری از آنهایی که در آن سالها رادیکال بودند، «کمون یک (K1)» را در برلین راه انداخته بودند، در دود حشیش و الکل و آزادی جمعی جنسی زندگی می کردند و دیگران را متهم می کردند که بود گند «خرده بورژوایی» می دهند، اکنون تک به تک به دنبال پول و زن و شوهر سنتی و زندگی بورژوایی رفته اند و از این که گهگاه خبرنگاری به سراغشان می اید و پرسش هایی از آن سالها می پرسد، خشمگین می شوند.

شگفت آور است که کسی این گونه از تبعیض ناراضی باشد و در همان زمینه پژوهش و مطالعه نکند. روشن است که نمی توان به او به دید یک فعال اجتماعی جدی نگریست. و روشن است که رفتارش عصبی و خشونت بار باشد و روشن است که در کاربرد خشونت کنار همان کسی قرار می گیرد که او را سرکوب می کند.

نکته دیگر این است که همجنس گرایان که واژه عجیب «دگرباش» را روی خود گذاشته اند، خود را بخشی از جنبش زنان می دانند. از آنجایی که یکی از آن دختران عصبی و بی ادب آن شب واژه Heteronormativ را به کار برد (البته مثلا داشت فارسی صحبت می کرد)، این برداشت را کردم که آن گروه که پسری هم بینشان بود و تازه از ایران آمده بود، همجنس گرا هستند. شاید بتوان توضیح داد که چرا جنبشی که خود را جنسی تعریف می کند، خود را با یک جنبش اجتماعی یکسو می بیند. هر دو مورد تبعیض هستند و یک هدف کوتاه مدت دارند و آن رفع تبعیض است. وجه مشترک دیگری در این دو دیده نمی شود که هیچ، آن گاه که این تبعیض برچیده شود، آنها با متحدان دیروز خود (یعنی جنبش زنان امروزی) همان دشواری را خواهند داشت که با مردان امروزی دارند. به هر رو آن اندیشه ای که همجنس گرایان با واژه Heteronormativ با آن مخالف هستند، شامل همه زنان و مردانی می شود که به جنس مخالف خود گرایش دارند.

انسان موجودی است اجتماعی و بر همین اساس هر انسانی بسته به روش زندگی خود، دارای چند هویت گوناگون اجتماعی است که همین یکی از تفاوت های او با حیوانات است. یک انسان، کودک یا بزرگ، پدر است یا مادر، همسر است، متخصص است، همسایه است، برادر است و خواهر، مدیر است یا کارمند، ورزشکار است، نظامی است، مخترع است، باغبان است، شاعر است یا متفکر یا وزیر و نماینده، عضو سندیکا یا کلوپ ورزشی و بسیار چیزهای دیگر. هر انسانی پنج، شش یا ده و پانزده تا از این هویت های گوناگون را با خود دارد و این بدیهی است.

برای من جالب است که کسی بیاید و هویت اجتماعی خود را تنها و فقط با گرایش جنسی خود تعریف کند و فعالیت اجتماعی و حتی ظاهر خود را نیر تنها با آن نشان دهد. این عجیب است و جای فکر دارد.

اگر بپذیریم که طبیعت بیش از دو جنس زن و مرد به وجود آورده است و این چیزی است که باید پذیرفت، چون این را علم می آموزد و اگر بپذیریم که گرایش جنسی انسان ها به همان میزان می تواند تنوع داشته باشد که چهره شان و اثر انگشتشان و اگر بپذیریم که این تنوع، طبیعی و حق پایه ای و شخصی آنهاست، پس واژه «دگرباش» دیگر چه مفهومی دارد؟ اگر همجنس گرایی همان گونه طبیعی است که گرایش به جنس مخالف در بیشتر انسان ها، پس دیگر این تافته جدابافته بودن بی معنی است و به همان هایی یاری می رساند که حقوق شما را زیر پا می گذارند و «عجیب» بودن و «غیرطبیعی» و «بیمار» بودن شما را از دید آنها تایید می کند.

چگونه می شود به آخوند ایراد گرفت که تو همه افکار و دین و رفتارت پیرامون مسائل زیرشکم است و بیش از آداب طهارت و غسل و حیض و جنابت حرفی نداری و آنگاه خود هویت اجتماعی را تنها بر همان چیزهای زیرشکمی پایه نهاد، نام خود را «دگرباش» گذارد و تافته جدا بافته بود و بر اساس آن با همان خشونت آخوندی بر دیگران تاخت؛ بر دیگرانی که جرمشان تنها این است که مرد به دنیا آمده اند؟ و در آن شب جرم دیگرشان نیز این بود که طرفدار و حامی جنبش زنان بودند و در آن سخنرانی نشسته بودند تا شما بیایید و بدون این که کسی را بشناسید، بر آنها عربده بکشید.

به هررو، جنسی جلوه دادن جنبش برابری حقوق زنان ایران که به این گستردگی کار می کند و به بیان خانم باربارا لوخبیلر، نماینده پارلمان اروپا، از دید گستردگی، کیفیت و کمیت در جهان بی نظیر است و مشابه اش را می جوید، به این جنبش یاری نمی رساند و بهانه به دست سنتی ها و دشمنان آن می دهد که آن را وارونه، یک جریان حاشیه ای و وابسته به یک اقلیت خاص نشان دهند. البته من این پدیده را مهم و عمده نمی دانم که بخواهد جنبش برابری حقوق زنان ایران را به گمراهی کشد. چند سال دیگر بنگرید و ببینید اینها کجا خواهند بود. هر جایی می توانند باشند به جز جایی در میان جنبش های اجتماعی. هر چند که خواسته ها و حقوق آنها بخشی از حقوق پایه ای بشر است و از همین رو نیز موضوع فعالیت هر جنبش اجتماعی برای رعایت حقوق بشر.

تلاش برای برابری حقوق هم جنس گرایان و دفاع از حقوق آنها بخشی از تلاش برای حقوق بشر است. در این تردیدی نیست.