اپیسود فرودگاه (4)

در غروب یک تابستان زیبا با همسرم در میدان زیبای شهرداری بروکسل ایستاده ایم  و گرم عکاسی هستیم. دو دختر جوان که یکیشان دستش را گچ گرفته است، به ما نزدیک می شوند. دیگری یک رادیو ضبط همراهش است. دختری که دستش را گچ گرفته، از من می پرسد: «با من می رقصید؟» من که غافلگیر شده ام، می گویم: «چه خبر است مگر در اینجا؟» می گوید: «من به زودی عروسی می کنم و برای همین آخرین روزهای آزادیم را می گذرانم.» روشن است که الکی می گوید. بهانه عجیبی است. آن هم در اروپای مرکزی! می گویم: «چرا که نه؟  Avec plaisir» آن یکی موسیقی والس می گذارد که خوشبختانه رقصش را بلدم. در وسط آن میدان بزرگ به رقص در می آییم. صحنه ای است غریب با آن دست گچ گرفته! خانم همسر نیز با شیطنت با دوربین فیلمبرداری گرم گردآوری سند جرم است.

پس از چند دور دختر از من تشکر می کند و هنگام رفتن به سراغ دیگری، چیزی را با برگ اعلامیه ای به دستم می دهد. یک کاندوم است و اعلامیه ای در باره کارزار مبارزه با ایدز و نشانی مراکز مشاوره در بروکسل. کاندوم را به دختر نشان می دهم و می گویم: «تو که می خواهی عروسی کنی، این بیشتر به درد خودت می خورد.» می خندند و به سراغ یکی دیگر می روند.

کاندوم در گوشه ای از کیف من ماند و فراموش شد.

چند سال بعد در فرودگاه امام خمینی تهران می خواهم سوار پرواز ایران ایر به کلن شوم. بازرسی پیش از پرواز در آنجا در اختیار سپاه پاسداران است و نه نیروی انتظامی یا فرودگاه. برادران آنجا را از دوران پس از انقلاب از پلیس فرودگاه گرفته اند و خود مسافران را کنترل می کنند. کیف خلبانی بزرگ من جیبی دارد که تعریف ویژه ای ندارد و پر است از چیزهای گوناگون چون مداد و خودکار و گیره کاغذ و چیزهای دیگر که خود هیچ گاه آن را تا آن زمان به درستی نگاه نکرده بودم که چه چیزهایی آنجا هست. نمی دانم که در فرودگاهها در مونیتور دستگاه بازرسی چه می بینند ولی گهگاه نگاهی به آن جیب می اندازند و البته کسی چیزی مشکوک در آن نیافته بود. تا آن روز!

و چنین بود در آن سحرگاه در فرودگاه امام خمینی در ساعت چهار صبح که برادر پاسدار گفت: « آقا، این کیفو باز کنید لطفا!«

کیف را باز می کنم. اینجا و آنجا را می گردد. همکارش که به تصویر روی مونیتور می نگرد، می گوید: «بالا سمت راست را ببین.» دستش را در آن جیب می کند و مشتی گیره کاغذ فلزی و نوک مداد در می آورد. همکارش می گوید: «آها، گیره کاغذه.» پشت سر من صف درست شده است. برادر پاسدار باز هم می گردد و ناگهان آن کاندوم کذایی از بروکسل را می یابد که شاید سه چهار سال بود ندیده بودمش. آن را بالا می گیرد و می پرسد: «آقا این چیه؟«

من که به هر حال از دیدن آن کاندوم در آنجا تعجب کرده بودم و یاد بروکسل افتاده بودم، از هوشمندی برادر پاسدار و این کارش تعجبم چند برابر شد که می پرسد این چیه. در حالی که به سختی خنده خود را کنترل می کردم، گفتم: «کاندومه دیگه! اگه می خوای بازش کن.» برادر بیچاره سرخ شد و دست و پایش را گم کرد. کاندوم بی حیای آبروبر را سرجایش گذاشت و در کیف را بست. کاملا دستپاچه شده بود و با عجله گفت: «بفرمایید، بفرمایید.«

چهره آنهایی که پشت سر من بودند، دیدنی بود. همه تلاش داشتند جلوی خنده خود را بگیرند. آن سوتر یکی از مسافرها که از کنارم گذشت، گفت: «آقا دمت گرم! کلی حال کردیم صبح زودی.«

در نمایشگاه IT و مخابراتی CeBit امسال در هانوور آلمان در غرفه های برنامه های آنتی ویروس Norton و McAfee کاندوم با سی دی برنامه پخش می کردند. خوب ربط دارد به آنتی ویروس دیگر! این کار مرا به یاد برادر پاسدار در فرودگاه تهران انداخت که بیایم و در اینجا این جریان را بنویسم.

کاندوم کذایی فضول شمار دیگر جایش در کیف تعریف شده است و تا امروز مچ یک برادر پاسدار دیگر را نیز در فرودگاه امام گرفته است. او نیز پرسید: «آقا این چیه؟«

دیگر نوشته ها در این زمینه

–  اپیسود فرودگاه (1)

–  اپیسود فرودگاه (2)

اپیسود فرودگاه (3)

Advertisements