فریدون تنکابنی و اندوه سترون بودن

این روزها خیلی دلخورم از دست فریدون تنکابنی. چند وقت پیش که راهم به شهر کلن در آلمان افتاد، شنیدم که او کتابی منتشر کرده به نام «فانی و وودی». محتوای کتاب خاطرات اوست و آنچه که در دوران بیست و اندی ساله مهاجرت و زندگی در شهر کلن در اینجا و آنجا مشاهده کرده است. دوستانی که کتاب را خریده و خوانده بودند، به درجه های گوناگون کمی تا حدی عصبانی بودند. تنکابنی در شهر راه رفته و هر چه دیده است را بازسازی کرده و در کتاب خود به آن پرداخته است.

کلن یکی از شهرهایی در اروپاست که برای ایرانیان چون برلین، پاریس یا لندن حالت مرکزی دارد و چون این شهرها مرکز فعالیت های اجتماعی، سیاسی، فرهنگی یا تجاری ایرانی هاست. در سال هایی که آنجا زندگی می کردم، به یاد می آورم که خیلی از ایرانی ها تلاش می کردند از جاهای دیگر آلمان به کلن بیایند. اگر دانشجو بودند یا می خواستند شروع به تحصیل کنند، یکی از انتخاب های اولشان کلن بود. اگر درخواست پناهندگی سیاسی داده بودند، تمام فشار خود را به اداره های مربوطه می آوردند و هر جور بود از راست و دروغ را سرهم می کردند تا اداره به آنها اجازه انتقال به کلن را بدهد. کلن شهری است بسیار زیبا در کناره رود راین و در فیلم «از کرخه تا راین» نیز صحنه هایی از شهر را می توان دید. در کلن ایرانیان صاحب نام زیاد هستند و در این شهر فعالیت های فرهنگی، هنری، اجتماعی و سیاسی زیادی انجام می گیرد.

هر چند که چون بسیار شهر های دیگر، در طیف ایرانیان ساکن در این شهر همه جور مخلوق، از دانشجو و دکتر و فرش فروش و هنرمند و موسیقی دان و شاعر و استاد دانشگاه و پناهنده سیاسی گرفته تا فروشنده مواد مخدر و کلاهبردار و پناهنده سیاسی قلابی و اهالی محترم سربار 30 ساله اداره تامین اجتماعی یافت می شود، ولی بار ایرانیان موفق از دیدگاه های مختلف سنگین تر است. کلن در اساس نیز یک شهر فرهنگی آلمان است، چندین ایستگاه تلویزیونی و استودیوهای فیلم، دانشکده های موسیقی و فیلم و عکاسی، بسیار تاتر و کافه و از همه مهم تر، کارناوال دارد. ایرانیانش نیز فعالیت برجسته ای در کارهای فرهنگی دارند. خوب، این آسمون ریسمون را به هم بافتم که ابتدا تصویری از این شهر و ایرانیانش داده باشم و سپس بپردازم به کتاب فریدون تنکابنی.

در این میان فریدون تنکابنی کتابی با نام عجیب و غریب «فانی و وودی» منتشر کرده است. «وودی» نامی بوده که همسرش روی او گذاشته و «فانی» نامی که او بر روی همسرش نهاده. کتاب را خریدم و در فرصت کوتاهی که داشتم، شاید نیم ساعت جهشی خواندم. او از دوران زندگی در مهاجرت خود در کلن گفته، از زندگی روزمره گفته و یکنواختی هایش، از آلمانی ها گفته و عادت های «عجیب و غریبشان» که بیش از آن که در مورد آلمانی ها به خواننده اطلاعات دهد، ذهن نویسنده را بر خواننده می گشاید که پس از چیزی نزدیک به سی سال زندگی در این شهر، هنوز دیدگاهش عوض نشده و همان کلیشه های سطحی آدم تازه وارد پناهنده بیکار و بیعار و سربار اداره تامین اجتماعی را با خود دارد، از آدمی می گوید که هنوز در جامعه ادغام نشده و کماکان «خارجی» است و امر به خودش هم مشتبه شده که خارجی ناتوان است و میهمان درجه دو. از جمله می گوید آلمانی برای سگش بلیط مترو می خرد ولی برای بچه اش نمی خرد. حال با چنین حرفی چه چیز دیگری را می خواهد القا کند، روشن نیست. اختیار را به فانتزی خواننده گذاشته که هر چرندی از این نوع را به سلیقه خود اختراع کند و گسترش دهد و مثلا بگوید: آلمانی ها سرد هستند، لبخند بلد نیستند، یا به سگ و گربه بیشتر از بچه هایشان می رسند و بی عاطفه هستند و دیگر خزعبلات که حوصله شنیدنشان را ندارم. این حرفها را بیشتر آن دسته از ایرانیان باهوش می زنند که سالهاست در آلمان زندگی می کنند بدون آن که کار کنند. بیشترشان در سالهای 60 با مدارک قلابی و «کیس» های پناهندگی قلابی تر از خودشان آمده اند. خودشان را دشمن درجه یک جمهوری اسلامی جا زده و با هزار پشتک و وارو پاسپورت پناهندگی گرفته و سربار اداره تامین اجتماعی شده اند؛ سربار همان مردم بیروح و سرد بچه ستیز عنق! جای آنهایی را که جانشان واقعا در خطر بود (چون خود فریدون تنکابنی) و قانون حمایت از پناهندگان سیاسی برای آنها وضع شده، گرفته اند و باعث شده اند که دولتهای اروپایی پس از این همه سوء استفاده، چنان سخت گیری کنند که کار پناهندگان واقعی سیاسی نیز بسیار دشوار شود. این نابغه ها نه کار می کنند و نه مالیات می پردازند. البته بعضی هایشان «کار سیاه» می کنند. یعنی بدون اجازه کار می کنند و مالیات و بیمه های اجتماعی را نمی پردازند. یا راننده تاکسی هستند و یا در جاهای فروش ماشین دست دوم می گردند تا ماشینی را ارزان بخرند و به جماعت به قیمت بالا بفروشند، بدون آن که نامشان به عنوان خریدار یا فروشنده در سند ماشین ثبت شود. در عوض تا دلت بخواهد از تسهیلات اجتماعی استفاده می کنند. در سالهای اخیر هم بسیارشان به سفارت ایران دویده و با همان پشتک واروها گذرنامه ایرانی نیز گرفته اند و با سلام و صلوات به ایران نیز سفر می کنند. در آنجا نیز به فک و فامیل پز زندگیشان را در اروپا می دهند و از دولتی می گویند که به آنها «خانه و حقوق!» داده است و دل آنها را می سوزانند.

فریدون تنکابنی هر چند در زمره اینها نمی گنجد، مثل اینها حرف می زند و این حرفها البته بخشی اش در مورد خود او نیز صادق است، هر چند که او توده ای بوده (شاید هنوز هم هست. من که خبر ندارم) و مورد پناهندگی اش درست و بجا. اما در میان بی هویتان زیسته، کار هم زیاد نکرده و پلکیده است. گمان نکنم زبان آلمانی هم درست بداند که زبانی است دشوار و نمی توان آنرا در خیابان یاد گرفت.

تا اینجایش در کتاب که از زندگی شخصی خود و خانواده اش می گوید و یا حرفهای کلیشه ای در مورد آلمانی ها می زند، قابل تحمل است. نام کتاب هم که بسیار شخصی است، به خواننده این گونه القا می کند که با خاطرات شخصی و خانوادگی تنکابنی و همسرش سروکار داشته باشد. اما بخش شخصی خیلی زود در کتاب 150 صفحه ای به ته می رسد و شاید در تمام کتاب سهم آن 20% هم نباشد. سپس تنکابنی می رود سراغ دیگران و اینجاست که مشکل شروع می شود.

جالب اینجاست که در برگ نخست کتاب این را می گوید: «همه شخصیت های این داستان زاده خیال پردازی نویسنده اند و هر گونه شباهت آنها با شخص واقعی صرفا از سر تصادف است و بنده مسئول آن نخواهم بود.» عجب! تعارفی کاملا ایرانی و ریاکارانه که مثلا هم خود را در برابر یک دادگاه احتمالی حفظ کرده باشد و هم دهان دیگران را از ابتدا بسته باشد. اما این تعارف نیز چون دیگر تعارف های ایرانیان غیراخلاقی است.

این ها را می گوید و می رود سراغ زندگی شخصی دیگران، بدون آن که از کسی اجازه گرفته باشد. به همه چیزشان کار دارد و هر چه دیده و شنیده را در این کتاب پرداخته و روی میز ما گذاشته است. می آموزیم که «کتایون» دختر همسرش که در ایران دانشجوی پزشکی بوده، وقتی به کلن می آید، می زند زیر هر چه درس است، با دوست پسرش «جعفر» کیوسکی باز می کند. جعفر به قمار و قاچاق و فروش هرویین می پردازد و پس از آن که چندین بار پلیس او را می گیرد ، به زندان می اندازد و آزاد می کند، روزی او را مرده در خانه اش یافتند. گویا «زیادی زده بود». کتایون و جنازه جعفر هر دو با یک هواپیما به ابران باز می گردند. از ناهید می گوید که به خاطر دارم که پسر جوانش سالها پیش خودکشی کرده بود و همه را مبهوت. اکنون در این کتاب می آموزیم که ناهید زنی است که با بسیاری می پرد و با که و که رفیق است و در شبی که آن پسر جوان خودکشی می کند، در همان هنگام ناهید مردی را به خانه آورده بوده و در اتاق خوابش میهمان کرده بوده …

دوستانم می گویند تنه اش به تو هم خورده است. اما گویا چیز زیادی نیافته و زود رد شده است. به هر حال من که چیز به دردبخوری که باعث شهرت من نیز شود، در نیم ساعت نیافتم و چیزی هم تاکنون به گوش من نرسیده است.

تنکابنی نامها را هم عوض نکرده، ناهید، کتی و بسیاری دیگر که اکنون به خاطر ندارم (کتاب را به دوستی در کلن سپردم). این نامها کسانی هستند که در این شهر زندگی می کنند و چون من و شما هر روز یکدیگر را در اینجا و آنجا می بینند و همه آنها را می شناسند. یکی داشت به این می اندیشید که شکایت به دادگاه برد. شاید دیگرانی نیز در این فکر باشند و ما به زودی کتاب دفاعیات آقای تنکابنی را بخوانیم.

فریدون تنکابنی به عنوان یک طنزنویس سیاسی چپ در سالهای انقلاب شناخته شده بود. از او در سالهای نوجوانی کتابی به نام «اندوه سترون بودن» خوانده بودم که تا آنجا که یادم می آید، روشنفکران دوران پیش از انقلاب را به انتقاد گرفته بود که سترون هستند و بخاری از آنها بر نمی خیزد.

چیزهایی که همواره از تنکابنی به عنوان طنز یادم می آید، در آن زمان ها برایم جالب و قوی می آمد. اکنون دیگر وقتی به کسانی چون ابراهیم نبوی، هادی خرسندی و دیگران می نگرم، دیگر برایم فریدون تنکابنی به عنوان طنز نویس مفهوم ندارد. شاید آن زمان هم نمی باید می داشت ولی برای نوجوان 16-17 ساله آن سالها گیرا بود. اگر حزب توده در سالهای بیست و سی و چهل (برای من دوران»پیش از تاریخ»)، بیشتر روشنفکران و نویسندگان ایرانی را پیرامون خود گردآورده بود، نبود، شاید برخی از آنها هیچ گاه مشهور نمی شدند. برای من فریدون تنکابنی همواره و به ویژه پس از زمانی که ابراهیم نبوی آمد، از این دسته بوده است که نام حزب توده به آنها اعتبار داد. حزب توده برخی را به شهرت رساند و برخی دیگر را تخریب و یا از شهرت بازداشت. تنکابنی را بزرگتر از خودش کرد ولی احمد شاملو پس از گذار از حزب توده، شاملو شد. همانگونه که سیاوش کسرایی اگر پیش از مرگش از حزب جدا شده بود، بیشتر پیشرفت می کرد و جایگاهش از اینی که اکنون هست، گرانقدرتر می شد.

در آن سی دقیقه که دیگر وقت نداشتم و باید کلن را ترک می کردم، نگاهی به صفحه آخر کتاب انداختم که نام تمام آثار فریدون تنکابنی را آورده بود. گمان کنم 16 اثر بودند و از این 16 تا، اگر اشتباه نکنم، 13 تا پیش از انقلاب نوشته شده بودند و حاصل 30 سال پس از انقلاب تاکنون، تنها 3 کتاب بود که یکیش همین «وودی و فانی» باشد. و این صفحه آخر به روشنی نشان داد اندوه سترون بودن فریدون تنکابنی را اکنون!

* * *

پانوشت 1: امروز  (26 نوامبر 2008) یک ایمیل از یکی از نزدیکان فریدون تنکابنی دریافت کردم که در عین این که در انتقاد نوشته من به این کتاب، با من همراه است، تذکر زیر را به من داده است که کاملا بجاست و هر چند که دیدگاه خود من نیز همین بود، ولی نوشته بالا آن را به روشنی منتقل نمی کند.

او می گوید: » شما در انتقاد به او و زندگیش خیلی یک طرفه نگاه کرده اید. او وقتی به آلمان آمد بیش از چهل سال سن داشت. او داوطلبانه به اینجا نیامد و این زندگی را برای خود انتخاب نکرد. اوایل که همه فکر می کردند که بعد از مدتی برمی گردند. کسی فکر نمی کرد که این رژیم 30 سال دوام داشته باشد. آیا واقعا فکر می کنید برای کسی که سنش بیش از چهل و تخصصش ادبیات فارسی است، در آلمان کار پیدا می شود؟«

سخن شما درست است و برای چنین کسی شانس کار در آلمان نزدیک به صفر است. به ویژه این که زبان هم نداند.  بی انصاف نباید بود و نوشته من این را به روشنی نمی رساند. البته می توان این انتظار را داشت که کار نیافتن نباید دلیل این شود که چون بی هویتان، غیرمسئولانه سخن گفت و سطحی بود و آن دیدگاه های نادرست و غیراخلاقی را در مورد ملتی که این مهاجران را پذیرفته و هزینه زندگیشان را کماکان می پردازد، طرح کرد.

پانوشت 2: امروز  (30 نوامبر 2008) اسکن چند صفحه از کتاب را یکی از دوستان با ایمیل برایم فرستاد. از روی آن بخش مربوط به کتایون را اصلاح کردم. آنچه در ذهن من مانده بود بر اثر سرسری خواندن نادرست بود. در اینجا از کتایون و فریدون تنکابنی به خاطر این خطا پوزش می طلبم.