چرا خلیج، فارس باشد و تخت جمشید، مشتی سنگ بی اهمیت؟

پس از آن که نامه نگاری خود پیرامون خلیج فارس یا عربی با انتشارات آلمانی DuMont را در اینجا گذاشتم، دیدگاه های زیادی در اینجا طرح شد. برخی از آنها مرا به فکر واداشتند. این پرسش پیش آمد که چرا جامعه ایرانی که با دشواری های گوناگونی درگیر است، عکس العملی که در مورد برخی چیزها نشان می دهد به درجه اهمیت آنها نمی خواند. و این یک پرسش جدی است که چرا!

آیا ایرانیان در اوضاع کنونی کاری مهم تر از این ندارند که با این و آن در افتند که خلیج همیشه فارس است؟ چرا تنها این یک مورد حساسیت این مردمان را بیش از هر چیز دیگری بر می انگیزد که به مانند جمعی هیستریک بمب گوگلی می سازند، امضاء جمع می کنند و درجه ای از “میهن پرستی” به نمایش می گذارند که گویی کسی در تاریخ  نبوده با این همه غیرت ملی! سپس با هر دستاوردکی به هم تبریک می گویند.

چرا در درگیری بر سر سهم ایران در دریای مازندران هیچ نوایی هر چند بی نوا بر نمی خیزد؟ انگار نه انگار که آنجا نیز خاک ایران است. در آنجا سخن بر سر نیمی از این دریاست که ار برخی استان ها نیز بزرگتر است و اهمیت سیاسی بسیار دارد. در آنجا نفت، گاز و بسیار منابع زیردریایی وجود دارد. چرا این “غیرت” را آنجا نشان نمی دهند؟

چرا آنگاه که رهبر جمهوری اسلامی آمد و تخت جمشید را مشتی سنگ بی اهمیت و شاهان آنجا را زورگو خواند، جیک از هیچ کس برنیامد؟ اما همه این را از بر می دانند که کورش نخستین بار این کار را کرد و داریوش نخستین بار آن کار را و پزش را ایرانیانی که یک هزارم آن دستاوردها را نمی توانند نشان دهند، امروز می دهند که بفرمایید! ما این بودیم. در اصل غیر مستقیم می گویند که درست است که ما اینی هستیم که اکنون هستیم. ولی ما این نبودیم بلکه آن بودیم و در همین رویاها به سر می برند تا فلاکت و بدبختی امروز را فراموش کنند. این حرف ها کاربرد گونه ای تریاک روحی دارد. پز کورش و داریوش را می دهد ولی آنگاه که بسیاری نگرانند و می گویند که سد سیوند پاسارگاد را زیر آب می برد، نوایی از کسی بر نمی آید. آنگاه که جریان جدی می شود همان کورش و داریوش را هم می فروشد و می گذارد یادگارشان زیر آب یا هر چیز دیگر برود. و یکی بیاید و آنها را زورگو بخواند و یادگارشان را سنگ بی اهمیت.

ایرانی تاریخش را دست چین کرده و آنهایی را که خوشش می آید قاب گرفته تا جهانیان ببینند. آن دیگرانی که مایه سرشکستگی اش هستند را مخفی کرده است. آیا همین دوگانگی در رفتار روزانه اش هم نیست؟ گویا در تاریخ ایران همه اش کورش بوده و دیگرانی نبوده اند. انگار خشایارشا نبود که از همان سلسله کورش بود و وارث فرهنگ او و کمی پس از او رفت و آتن را ویران ساخت و آن همه مجسمه های زیبا را تخریب. همین ایرانیان صاحب نخستین منشور حقوق بشر، کمی پس از نوشتن آن برای بی احترامی به یونانیان بینی مجسمه ها را شکستند چون این کار توهین سختی در آن روزگاران به شمار می رفت. اکنون آن مجسمه های بینی شکسته را می توانید در موزه های یونان و آکروپولیس ببینید که دهن کجی تاریخ است به این مردمان گنده گوی با آن تاریخ پرافتخار 2500 ساله شان.

در آکروپولیس روی یکی از همین سنگ های از نوع بی اهمیت تخت جمشیدی نشسته بودم و به سخنان یک راهنمای گردشگری گوش می دادم که برای توریست های فرانسوی با تفصیل می گفت که فارسها (ایرانیان) آمدند و اینجا را ویران کردند.

انگار نادر شاه افشار نبود که برای غارت هند دنبال بهانه بود و آن را یافت و به هدفش رسید. آن دو الماس کوه نور و دریای نور را هم با خود آورد و اکنون ایرانی به انگلیس ایراد می گیرد که چرا یکی از الماس ها را از او گرفته است.

انگار در این کشور قاجاریان نبودند که مایه ننگ تاریخ بشری و نه تنها تاریخ ایران هستند و کارهایشان نیازی به بیان ندارد. انگار صفویانی نبودند، انگار انگار انگار …

انگار در این کشور اکنون احمدی نژادی نیست که با دولت و حکومت امام زمانش مایه شرمساری انسان سده بیست و یکمی است.

آنگاه که یکی از روی هر انگیزه ای می آید و کسی دیگر را در آن سوی جهان قانع می کند که بر اساس سندهای تاریخی خلیج فارس درست است و بهتر است بنگاه های نشر درگیر این کار نشوند که درگیری بر سر نام این دریا بخشی از درگیری سیاسی بزرگتری است، آنگاه ایرانیان خوشوقت می شوند که باریکلا!

نمی گویم نباید این کارها را کردو این تذکرها را نداد. ده سال پیش نیز در چنین گفتگویی که با لوفت هانزا داشتم، آنها نیز پذیرفتند که نام این دریا را در مجله درون هواپیما بیاورند و از آن سال دیگر آنجا در آن مجله آن دریا یک لکه آبی بی نام نیست و خلیج فارس نام دارد. اما آیا مشکل امروزی ما این است؟ آیا این دریا آنگونه که برخی رگ گردنشان بالا می آید، سند هویت ایرانی است؟ آیا هویت یک ملت اینگونه تعریف شده است؟ آیا هویت اصلا با زور به دست می آید و یا اگر هم با زور به دست آمده، با دانش و منش متمدن امروزی با زور می شود آن را گرفت یا از دست داد؟ آیا این میهن پرستی است؟ البته این را بگویم که در اندیشه من چیزهایی چون “میهن پرستی” و “چو ایران نباشد تن من مباد” هیچ گونه جایگاهی ندارد و گمان می کنم که برای خیلی ها در عمل اینگونه باشد هرچند که بر زبان نیاورند. برای من این کشور در جایگاه خود در تمدن جهانی تا امروز تعریف می شود. در ایرانی، عرب یا فرانسوی بودن شما یا من هیچ کس نقش نداشته و بنابراین پز دادن به این چیزها و در اساس، پز دادن، و آن هم به چیزهایی که انسان خود سهمی در آن نداشته است، با خرد و اندیشه نمی خواند. بالاترین ارزش های تمدن بشری تاکنون در “بیانیه حقوق بشر” تبلور یافته و هر کس می تواند جایگاه خود و کشور و فرهنگ خود و هر آیین و تفکری را با آن بسنجد و ببیند که جایش کجاست. من فکر می کنم که هر ایرانی اندیشمند و دلسوزی باید این کار را انجام دهد و جایگاهش را بیابد. فراتر از آن جایگاه هر چه گفته شود، گنده کویی است و مایه تمسخر دیگران! که اکنون نیز اینگونه است. آنگاه که یک “میهن پرست” ایرانی به همان انتشارات DuMont برای کاربرد نام خلیج عربی برخوردی تهاجمی می کند ولی در مقابل سخنان سخیف و زشت احمدی نژاد پیرامون “هولوکاست” و یهودی ستیزی و محو اسراییل از نقشه و نظارت امام زمان بر حکومتش و سرکوب بهاییان بی آزار و صلح طلب در این روزها، جیکش در نمی آید، آن گاه است که این تعصب و غرور و نمایش رگ گردن تنها می تواند مایه لبخندی تمسخر آمیز از سوی مردمان متمدن جهان گردد. همان میهن پرست پز منشور حقوق بشر کورش را می دهد ولی نمی داند که در آن چه نوشته بود. او، این ایرانی میهن پرست و غیور امروزی، از آن منشور چه گرفته؟ کدام اصل آن منشور و یا منشور امروزی حقوق بشر که ایران نیز آن را امضاء کرده، در رفتار و کردار ومنش ایرانی و منش و رفتار کشورش در پهنه جهانی تبلور یافته است؟ کدام غیرت را برای پیاده سازی همان اندیشه های کورشی و داریوشی در ایران امروز نشان داده است؟ کدام غیرت را برای دادن حقوق اساسی اقلیت های ملی و دینی و فرهنگی کشورش نشان داده است؟ کدام غیرت را برای دفاع از زن ایرانی برای گرفتن ابتدایی تیرین حقوق نشان داده است؟ که او را در چادر پوشانده و تازه اگر هم مخالف آن چادر باشد، گناه را بر گردن اسلام و عرب می اندازد.

در همان دوران باستان نیز ایرانیان با برهنگی بدن انسان مشکل داشتند و هر جا دستشان می رسید مجسمه های برهنه یونانی و رومی را تخریب می کردند. در تمام تاریخ باستانی ایران تنها یک یا دو مجسمه برهنه وجود دارد که آن نیز (اگر گمانم درست باشد) در دوره اشکانیان بوده است. در همان سال ها چادر را بر تن زنانشان کردند که این چادر لباسی است ایرانی و هیچ ربطی به اسلام و عرب ندارد. سال هاست که بسیار روشن فکران این چیزها را گوشزد کرده اند ولی کو گوش شنوای ایرانی با آن هوش فراوان آریاییش! همه تقصیرها بر گردن عرب است و اسلامی که به ایران آورده است و مرغ یک پا دارد. هر چه بد است مال عرب است و هر چه خوب در جهان ریشه اش ایرانی و هنر نیز نزد ایرانی است و بس.

در این جنجال بر سر خلیج فارس بوی ناخوشایند عرب ستیزی می آید. همان نژاد پرستی که کورش نیز دوست نداشت. شاید این حساسیت بر سر خلیج فارس و آن بی تفاوتی هم زمان بر سر دریای مازندران را بشود این گونه توضیح داد.

اگر ایرانیان توانایی حل مشکلات درونی خود را داشتند و این همه با حکومت و فرهنگ و هویت خویش دشواری نداشتند، با همسایگان خود این گونه برخورد نمی کردند و می توانستند در منطقه دارای احترام تاریخی باشند که خود ایجاد می گردد و نه با زور! اگر آن فرمانده ابله سپاه پاسداران در ابوموسی ژاندارم های امارات متحده عربی را بیرون نمی کرد و پرچم امارات را پایین نمی کشید که بر اساس قرارداد بین المللی، حضورشان با پرچم در ابوموسی حقشان است، اکنون این بازی بر سر سه جزیره و نام خلیج را نداشتیم همان گونه که در دوران پهلوی چنین چیزی نداشتیم. بپذیرید سهم خود را در این جنجال!

خود را جای عرب ها بگذارید. دنیای عرب از دو سوی احساس خطر می کند: از سوی اسراییل و ایران. کار اسراییل برای صلح با عرب ها بسیار دشوار است ولی کار ایران در مقایسه با اسراییل بسیار آسان! ولی این مردمان آریایی از پس این کار کوچک همزیستی مسالمت آمیز با همسایگانشان در امروز بر نمی آیند ولی پز اختراع فدرالیسم در تاریخ بشری را می دهند.

چه اهمیتی دارد که نام این دریا چه است؟ آیا تاکنون این پرسش را از خود کرده اید؟ پاسختان چیست؟

چرا دریای خزر که به فارسی نام دیگر دریای مازندران است، حتی یک بار غیرت ایرانی را به جوش نیاورده است که چرا دریایش به نام قومی است که دیگر وجود ندارد؟ آیا یک بار تلاش کرده نام دریای کاسپین (قزوین) را که این دریا به زبان های دیگر خوانده می شود، به دریای مازندران برگرداند؟ چه اهمیتی دارد که آن دریا نامش کاسپین است یا قزوین یا خزر یا مازندران یا یزد یا کابل؟

شاید اگر ایرانی ابتدا دشواری های بسیار جدی دیگرش را با خودش و حکومتش و همسایگانش و جهان حل کرده بود، می توانست اکنون به این چیزهای خرد بپردازد؛ آن گونه که یکی در بروکسل می آید و می خواهد که تابلوهای خیابان ها به دو زبان فرانسوی و فلامان باشد. آن هم شاید!

خلیج! خلیج؟ خلیج فارس

این روزها گرم گفتگو با انتشارات آلمانی «دومونت» DuMont هستم که راهنمای گردشگری برای کشورهای مختلف منتشر می کند.

نامه اول: 15 مه 2008

خانم ها و آقایان محترم،

چندی پیش کتاب راهنمای سفر «شبه جزیره عربستان» را از انتشارات شما برای سفر خود به عربستان سعودی خریدم. این که شما در این کتاب از «خلیج» سخن می گویید، مایه تعجب بسیار من شد. این آب ها یک نام روشن دارند، چنان چه شما سندهای باستانی و معتبر بین المللی را مرجع کار خود قرار دهید. بر اساس تمام این اسناد نام تاریخی این خلیج، خلیج فارس است نه یک خلیج گمنام یا خلیج عربی.

شما حتی یک سند نمی یابید که در آن این دریا را خلیج عربی نامیده باشد و عمرش بیش ار پنجاه سال باشد.

این مایه تاسف من است که انتشارات شما که من سالهاست برای خرید راهنمای سفر به کشورهای مختلف مشتری آن هستم، در این مورد سهل انگار می شود و یا شاید حتی فرصت طلبانه عمل می کند. این که حقیقت چیست را تنها شما می توانید بدانید.

من از شما صمیمانه خواهشمندم این خطا را اصلاح کنید.

با سلامهای دوستانه،

…..

==================

پاسخ نامه اول: 20 مه 2008

آقای … محترم،

انتشارات «دومونت» نامه شما را در اختیار من که نویسنده این کتاب هستم، گذاشته است. از آنجایی که برای این نام گذاری آن گونه که شما ما را در نامه خود متهم کرده اید، نه فرصت طلبی نقشی داشته است و نه سهل انگاری، من می خواهم برای شما شرح کوتاهی در مورد دلایل خود بدهم.

این که این خلیج، فارس است یا عربی، دست کم از پنجاه سال پیش میان کشورهای کناره آن مورد اختلاف است.درست این است که پارس (پرشیا)، آن گونه که ایران در گذشته نامیده می شد، از نظر تاریخی قدرت نظامی بزرگ منطقه بود و همچنان نیز هست و از این رو توانسته است این نام را جا بیندازد و کماکان این کار را می کند. اما اگر موقعیت سرزمین هایی که این خلیج را دور گرفته اند، بررسی کنیم، درازای سرزمین های کشورهای عربی بیشتر است. از دید جغرافیایی و از دید این کشورها واژه خلیج عربی منطقی تر است.

پس این مورد از نظر سیاسی حساس است و انسان می تواند برای هر دو تفاهم داشته باشد. از این رو بسیاری از شرکت های انتشاراتی در نقشه های خود از هر دو نام استفاده می کنند.

من به این نکته آشنا هستم که ایران به کتاب هایی که از خلیج عربی نام می برند اجازه انتشار نمی دهد. اما من نشنیده ام که کشورهای عربی کتاب هایی که از نام خلیج فارس استفاده می کنند، را محدود کنند.

با این شرح از شما خواهش می کنم که کماکان کیفیت بالای راهنماهای سفر «دومونت» را در نظر بگیرید و ارزش گذارید، هر چند که ممکن است با نگاه نویسنده این کتاب هم سو نباشید. اما انتشارات ما به آزادی نویسندگانش احترام می گذارد و تسلیم فشارهای سیاسی نخواهد شد.

در کتاب دیگر خود «دومونت-راهنمای سفر به ابوظبی» یک بخش ویژه به این مورد اختلاف اختصاص داده ام با نام «خلیج در واقع چه نام دارد؟»

با سلام های دوستانه،

گرهارد

==================

نامه دوم: 20 مه 2008

آقای … محترم،

از پاسخ شما متشکرم.

از دید یک انسان بین المللی (Cosmopolitan) که خود را جهان وطن می داند و در کشورهای بسیاری زندگی کرده است، چنین موردی نمی تواند مورد توجه اصلی زندگیش باشد. برای من برخورد درست علمی به این گونه موارد اهمیت دارد. اگر خلیج فارس در راستای تاریخ خلیج عربی می بود و شما آن را خلیج فارس می خواندید، من به شما همین تذکر را می دادم. اختلاف همه جا هست و برای دیگرانی که پای اختلاف ها (چون شما، من یا دیگران) نیستند، باید مرجعی وجود داشته باشد که معیار همه قرار گیرد و خود را از این گونه درگیری ها به کنار کشند. برای من این مرجع مورد اعتماد فرهنگ نامه های معتبر (Encyclopaedia) بین المللی هستند. چنین مراجعی مورد اختلاف هیچ کس نیستند و تا کنون هیچ کشور عربی به «بریتانیکا» یا «ناشنال جیوگرافیک» یا دیگران اعتراض نکرده است که چرا این آبها را خلیج فارس می خوانند. چنین کاری هیچ نتیجه ای برای کشورهای عربی نمی تواند داشته باشد چون این ارگان ها بر اساس سندهای تاریخی کار می کنند و نه منافع کوتاه مدت این یا آن. این جریان از دیدگاه من یک بازی سیاسی است. از آنجایی که ایران در این دوره از نظر سیاسی نقشی نامناسب و نامطبوع در منطقه ایفا می کند، چنین اختلاف هایی را تحریک می کند. از این رو این اختلاف بر سر نام، بخشی از یک درگیری سیاسی دیگر است و من فکر می کنم که دیگران بهتر است خود را از آن کنار بکشند.

در تمام دوران حکومت شاه هیچ کشور عربی از نام خلیج عربی پشتیبانی جدی نمی کرد.

این را نیز بگویم که کتاب هایی که از نام خلیج فارس استفاده می کنند دست کم در کویت و عربستان سعودی ضبط می شوند. این اتفاق در سال پیش برای کتاب های درسی افتاد که برای مدرسه های ایرانی در کویت فرستاده شده بودند. البته این از دید من دلیل هیچ چیز نمی تواند باشد و من نماینده منافع دولت ایران نیستم. به عنوان یک کتاب دوست برای من این مهم است که یک شرکت انتشاراتی در کار خود تا چه میزان دقیق، درستکار و با پرنسیپ است. من به عنوان یک جهانگرد از این گونه کتاب ها همواره استفاده می کنم. این روشن است که هر کسی دیدگاه شخصی خود را دارد. اما هنگام اختلاف باید هر دو طرف یک مرجع بین المللی مورد قبول همگان را بپذیرند، اگر دیدگاه اکثریت و دمکراسی را قبول دارند. این که خلیج فارس دست کم از 2500 سال پیش (بر اساس باستانی ترین سند) به این نام خوانده می شود، یک سند تاریخی است، حال می خواهد عادلانه باشد یا نباشد. هیچ انسان جدی به فکرش هم نمی رسد که بیاید روسیه را جور دیگری بخواند تنها به این خاطر که این سرزمین ملت های دیگر و سرزمین های دیگری را نیز در بر گرفته است. از همین رو هیچ کس نیز نمی آید دریای کاسپین را به نام دیگری بخواند چون این دریا بر اساس یک اشتباه به نام قزوین (تلفظ امروزی کاسپین) نامیده شده است؛ شهری که 200 کیلومتر از آن فاصله دارد و اصلا ساحل ندارد. کشورهای همجوار این دریا بیشتر از قزوین از این دریا سهم دارند. از این نمونه ها می توانید دهها در جهان بیابید.

ده سال پیش، در سال 1998 لوفت هانزا مجله درون هواپیمای خود را پس از آن که با آنها وارد گفتگو شدم، اصلاح کرد. در آنجا این دریا اصلا هیچ نامی نداشت و یک لکه خالی بود. آنها سرانجام پذیرفتند که اسناد بین المللی فرهنگ های معتبر را مبنا قرار دهند و اکنون از نام خلیج فارس استفاده می کنند.

سلام مرا از ریاض بپذیرید.

==================

پاسخ نامه دوم: 20 مه 2008

آقای … عزیز،

از پاسخ سریع شما متشکرم.

نمی خواهم این را از شما پنهان کنم که دلیل های شما فکر مرا به خود مشغول داشته اند و زاویه دید جدیدی برای من گشوده اند. عکس العمل مرا به نامه اول شما باید در این راستا ببینید که انتشارات و من چند سال پیش به خاطر همین مورد اختلاف نام در یک راهنمای سفر به دوبی از سوی یک «وطن پرست» ایرانی نامه ای با همین محتوا ولی با زبانی بسیار خشن و تهاجمی دریافت داشتیم که در آن زمان نیز همین پاسخ را دادیم.

این که کویت و عربستان سعودی کتاب هایی این گونه را ضبط می کنند، برای من تازگی دارد و من این را امری غم انگیز می دانم و بررسی خواهم کرد. این مورد تنها این را نشان می دهد که چنین چیز هایی با چه سرعتی مورد سوء استفاده قرار می گیرند.

به هر حال از نامه دوم و بسیار استدلالی شما و از این که در هوای داغ ریاض برای من وقت گذارده اید، تشکر می کنم. در تابستان 2008 همکارم و من چاپ جدید «شبه جزیره عربستان» را اصلاح و به روز خواهیم کرد. آیا باز هم «خطا» های دیگری یافته اید که من آن ها را اصلاح کنم؟ از این که مرا در جریان آنها بگذارید، کوتاهی نکنید. برای چاپ جدید من آخر ماه ژوئن به عربستان سعودی سفر خواهم کرد.

با سلام های صمیمانه از شهر ماینس سرد ،

گرهارد …

==================

و این گفتگو ادامه خواهد یافت.

در شهرهای کناره خلیج فارس عربستان وعبدالعزیز

امروز 21 فوریه است. برای اولین بار از ریاض بیرون می زنم. هدف ساحل خلیج فارس است در شرق عربستان که تا آنجا نزدیک به 400 کیلومتر راه است. در آنجا سه شهر ظهران، دمام و خبار در فاصله کم به یکدیگر هستند که هر کدام اهمیت زیادی برای عربستان دارند. ظهران و دمام اهمیت اقتصادی و از جمله نفتی دارند. خبار پایگاه نظامی آمریکایی ها بود که یک حمله انتحاری هم در سال های 90 به آن شد که تعداد زیادی از سربازان آمریکایی کشته شدند.

از ریاض که خارج می شوی، تنها کویر می بینی. خاک منطقه الریاض سرخ است و کویر هم زیبا! در امتداد بزرگراه با شش باند هر از چندی تابلوی ورود به کویر می بینی. البته ورود به کویر بدون ابزار لازم (چند ماشین شاسی بلند و همراهان آشنا به منطقه، آب، بنزین، وسایل مخابراتی و غیره) با خودکشی تفاوتی ندارد. «ربع الخالی» که از خشک ترین و گرم ترین جاهای زمین است، از همین نزدیکی ها شروع می شود. خیلی دوست دارم به کویر بروم ولی جلوی هوسم را می گیرم. به ویژه که تجربه چهار ساعت گیر کردن در برف و گل در یک راه خاکی دورافتاده از تمدن را در ایسلند دارم. جایی که شاید هر دوماه یک ماشین از آنجا رد شود.

نزدیک ظهر به ظهران می رسم. تقریبا شبیه شهرهای وسط راهی ایران است که اگر به کسی برنخورد، یک جورایی بی هویت هستند، هر چند که وضعشان بهتر می شود. کیلومترها تنها تعویض روغنی، تعمیرگاه و دکان های عجیب و غریب که معلوم نیست چه می کنند. از اینها در بیرون شهرهای ایران پر است.

ظهران قدیمی تر از ریاض است و محله های شیک و جدید کمتر دارد. دمام چسبیده به ظهران، بندری در حاشیه خلیج فارس است. البته به قول اینها خلیج! یک جورهایی خودشان هم زیاد به خلیج عربی اطمینان ندارند. تعصبی که ایرانی ها به نام خلیج فارس نشان می دهند را گویا اینها نسبت به خلیج عربی ندارند و شاید گهگاه برای انگولک کردن ایرانی ها آن را استفاده می کنند. بیشتر واژه خلیج عربی را در رادیو و روزنامه ها می بینی تا در میان مردم. بلوار زیبای کنار ساحل نامش «شارع الخلیج» است. هوا بسیار مطبوع و کمی شرجی است. در حاشیه مردم در گروههای خانوادگی روی چمن ها با تمام وسایل پیک نیک نشسته اند. احساس می کنم که در حاشیه زاینده رود هستم، البته زاینده رود زیباتر است. اما تصویر زنانی که کماکان با پوشش کامل سیاه نشسته اند، حالم را می گیرد. هرچند که در ایران نیز حکومت اسلامی خیلی تلاش دارد آنجا را هم همانند اینجا کند، ولی هنوز تفاوت بسیار زیاد است و فکر نمی کنم هرگز موفق شود.

یک جزیره مرجانی به همین نام در نزدیکی ساحل هست که با پل به خشکی وصل است. با ماشین به آنجا می روم. یک برج مارپیچ در میان جزیره هست که از بالای آن اطراف به خوبی پیداست. ساعت 2 بعدازظهر است و من هنوز بالای آن برج کوچک هستم که سروصدای بوق ماشین عروس می رسد. ماشین عروس، اینجا؟ به پارکینگ اطراف برج می نگرم و می بینم که جدی یک ماشین عروس که رویش گل گذاشته اند، با چند ماشین دیگر در پارکینگ دور خودشان می چرخند. جریان جالب می شود. می خواهم ببینم یک عروس در عربستان چه شکلی می تواند باشد. ولی نه عروسی در کار نیست. همه شان مرد هستند. حالا تصور کنید چقدر این صحنه می تواند مضحک باشد. چند تا آدم گنده دور خودشان می چرخند و سروصدا می کنند. یک جورایی ابلهانه به نظر می آید.

یک محله قدیمی که به نظر فقیرنشین می آید در القطیف بین دمام و ظهران دیدم که به نظر شیعه نشین می آید. به یک مسجد که شاید هم حسینیه باشد، کلی پارچه سیاه و شعار عربی (شاید هم آیه قرآن باشد) آویزان کرده اند.

از آنجا به الخبار می روم. خبار شهری است مدرن چون ریاض. همه خیابان ها و ساختمان ها تازه ساز هستند. اگر دمام و ظهران مرکز اقتصاد نفتی عربستان هستند، خبار مرکز اقتصاد نوین است. شرکت های مهم بین المللی تکنولوژی اطلاعاتی و غیره را در اینجا می بینی. مردم شهر هم در نگاه اول از مردم دمام و ظهران مرفه تر به دید می آیند. در مجموع هر سه شهر از ریاض آزادتر می نمایند. در دمام مردی را دیدم که در جاده ساحلی با شلوار کوتاه می دوید؛ چیزی که در ریاض در رویا هم پیش نمی آید.

خبار با یک پل به بحرین راه دارد. هر آخر هفته در مرز اینجا صف طولانی چند کیلومتری از اهالی عربستان درست می شود که می خواهند در بحرین به کارهایی برسند که در کشور خود نمی توانند. بحرین همانند دبی کشور به نسبت آزادی است. البته آزادی در کناره خلیج فارس مفهومش با جاهای دیگر تفاوت دارد. آزادی در اینجا بیشتر به مفهوم آزادی شخصی و تا بخشی مدنی است. یعنی آزادی در لباس پوشیدن، رانندگی زنان، دسترسی به مشروب الکلی، دسترسی به روسپیان، دیسکوتک، بار و این چیزها. البته باید این را نیز پذیرفت که به جز موردهای اقتصادی بخش بزرگی از نیازهای مردم دنیا با همین چیزها برطرف می شود. سایر چیزها هم نیاز به آموزش بالاتر دارد و هم وجود روشنفکرانی که آن چیزها را به مردم یاد بدهند.

گذزنامه من پس از چهار هفته هنوز برای مهر اقامت پیش اداره اقامت عربستان است. این است که نمی توانم به آن سوی مرز بروم. خبلی احساس ناخوشایندی است آنگاه که گذرنامه دست خودت نباشد. ولی قانون عربستان بسیار عجیب و غریب است. ذر اینجا کارفرما باید گذرنامه را نگاه دارد و برای خروج از کشور او باید موافق باشد وگرنه نمی توانی کشور را ترک کنی. حال ببین چه امکاناتی برای سوء استفاده درست شده است. روزنامه های اینجا و به گفته همکار هلندی من که در فیلیپین زندگی می کند، روزنامه های فیلیپین نیز، پر است از گزارش های سوء استفاده از کارگران خارجی، از سوء استفاده و باج گیری جنسی از زنان خارجی که در اینجا در خانه ها کار می کنند، گرفته تا دیگر کارگران پاکستانی و بنگلادشی که باید به کارفرما باج بدهند تا بتوانند برای دیدار خانواده از کشور خارج شوند.

* * *

فرشته نجات عبدالعزیز

ساعت هفت شب است که از خبار به سوی ریاض خارج می شوم. هوا در همه روز و به ویژه هم اکنون بسیار طراوت بخش است. در ابتدای شب درجه حرارت حدود 18 درجه و خشک است. از شهر که دور می شوی و تاریکی که کامل می شود، آسمان پر ستاره را می بینی و سکوت کویر و 400 کیلومتر بزرگراه خالی در پیش رو. من که شیفته رانندگی در شب هستم، خود را برای یک مسافرت دل پذیر آماده می کنم.

بزرگراه های عربستان در هر میسر سه باند دارند. کیفیت آسفالت بسیار خوب است. تنها اشکال آن که به کم کم متوجه می شوم، صافی بیش از حد آسفالت است. این است که با کمترین خیسی جاده لیز می شود. از نرده های حفاظتی (گارد ریل) هم خبری نیست. نه در میان بزرگراه و نه در کنار آن نرده ای وجود دارد. دو مسیر دو طرف را تنها یک فاصله هفت یا هشت متری خاکی پوشیده از بوته از هم جدا می کند. این است که بسیار کسانی را می بینی که در میان بزرگراه دور می زنند و در کناره سمت چپ در جایی که همه با سرعت بالا می روند، در انتظار یک فاصله هستند که وارد بزرگراه شوند. کناره سمت راست هم شنی است و آسفالت نیست. بعدها می فهمم که این یکی به ویژه چقدر می تواند خطرناک باشد.

بیشترین سرعت مجاز در اینجا 120 کیلومتر در ساعت است. اگر بیشتر بروی و اگر پلیس نگیرد، سروصدای هشدار دهنده که از 120 به بالا شروع می شود، اعصابت را خراب می کند. من که نیازی به شتاب ندارم، به 100 و 110 «کم» راضی هستم.

در این چند هفته موسیقی مورد علاقه عربی و برنامه رادیویی خود را هم پیدا کرده ام. اکنون در بزرگراه خالی رادیو آهنگ های زیبایی می گذارد. به ویژه یک خواننده زن هست که بسیار زیبا می خواند. تنها می دانم که لبنانی است و در خماری نامش مانده ام که بتوانم سی دی هایش را بخرم. البته اطمینان دارم که نامش در رادیو می آید. این مشکل من است که عربی نمی دانم. من تنها خود را به آن صدای زیبا و سحرآمیز می سپارم و پرواز می کنم.

پس از آن که وارد یک محدوده در حال ساخت می شوم، می بینم که آنجا را نیز به اندازه کافی ایمن نساخته اند و تنها کافی است کمی سرعتت بالا باشد و به داخل کارگاه خواهی رفت. از محدوده خارج می شوم.

حواسم به چیزی در داخل ماشین پرت شده است (که البته این سابقه دارد که در کنار رانندگی به چیزهای دیگر هم بپردازم). الان نمی دانم که چکار می کردم. آخرین چیزی که یادم می آید این بود که دیدم سمت راست ماشین از خط ممتد راست جاده در حال گذشتن است. دیگر زمانی برای واکنش نماند و چرخ های سمت راست وارد کناره شنی شدند. بقیه ماجرا دیگر آشکار است. سمت راست مزدا 3 با آن چرخهای باریک وارد شن شد و ماشین شروع به چرخیدن دور خود کرد. این که چکار کردم و آیا واکنش درست برای کنترل نشان دادم یا نه را نمی دانم. معمولا در این جور موارد آدم پایش را ناخودآگاه روی ترمز می فشارد که همین کنترل چرخ ها را می گیرد. این مزدا هم در این جا نشان داد که «ای ب اس» ندارد. به هررو با ماشین های آلمانی قابل مقایسه نیست.

آنگاه که همه چیز آرام گرفت ابتدا اطمینان یافتم که بالا و پایین ماشین سر جای خودش است و واژگون نشده است. ماشین پس از چرخیدن به دور خود در چند متری کنار بزرگراه در شن نرم کویری فرو رفته بود. تا اندازه ای که در سوی من باز نمی شد. همان گونه که در حال ارزیابی شرایط بودم که چه باید کرد، کسی در تاریکی به شیشه زد. دیدم جوانی است با دشداشه عربی که اشاره می کند که از سمت راست پیاده شوم. پیاده که می شوم می بینم که مزدا چقدر در شن فرو رفته است. جوان عرب که نامش عبدالعزیز است چیزی می گوید. به انگلیسی می گویم که عربی نمی دانم. با لبخند می گوید: «وان مومنت!» به سراغ ماشینش که یک شورولت آمریکایی بزرگ عهد بوق است می رود. یک بیلچه می آورد. می خواهم آن را بگیرم. دوباره می گوید: «وان مومنت!» و خودش با آن دشداشه تمیز شروع به خالی کردن زیر ماشین می کند. هر چه به او می گویم تنها یک پاسخ می شنوم: «وان مومنت!» به نظر تنها واژه ای است که می داند. نمی گذارد به چیزی دست بزنم و می خواهد همه کار را خودش انجام دهد.

در این میان یک رنجرور بزرگ از راه می رسد و دو مرد میان سال با دشداشه و ریش بلند پیاده می شوند. آنها نیز انگلیسی نمی دانند و با عبدالعزیز حرف می زنند. سپس با اشاره به من می گویند که می خواهند مزدا را بیرون بکشند. تنها راه همین است. می روم قلاب مخصوص را می آورم و به جلوی مزدا می بندم. بقیه کار ساده است. ریسمانی می آورند و به آسانی مزدا را از شن کویری بیرون می کشند. سپس انگار که پیش پا افتاده ترین کار دنیا را انجام داده اند یک خداحافظی ساده می کنند و می روند. من می مانم و عبدالعزیز.

چرخ جلوی سمت چپ پنچر است. تا می خواهم به سوی صندوق عقب بروم، عبدالعزیز می آید: «وان مومنت!» نخیر، خودش می خواهد چرخ را عوض کند. برای من که معمولا هیچ کار خود را به دیگران وا نمی گذارم، این مورد به ویژه دشوار می آید. ولی مشکل زبان و عبدالعزیز درشت هیکل که خود را جلو می اندازد وادارم می کند که کار را به او بسپارم. چرخ را عوض می کنیم و با هم دوروبر ماشین را بازرسی می کنیم و آنکاه که خاطر جمع می شویم که مشکل دیگری نیست، از او تشکر می کنم و از هم جدا می شویم.

وارد بزرگراه که می شوم، عبدالعزیز دنبالم می آید. به نظر می آید که رفتار ماشین مرا زیر نظر دارد. سپس از کنار من رد می شود و از پهلو و سپس در آینه نگاه می کند. مدت 10 دقیقه اینطور با سرعت 60 و 70 کبلومتر در ساعت می رویم. آنگاه که اطمینان می یابیم که مزدا مشکلی ندارد، من به سرعت خود می افزایم، برایش دست تکان می دهم و از او سبقت می گیرم.

پس از نیم ساعت دیگر داستان را فراموش می کنم و می روم سراغ موسیقی زیبا و کویر و آسمان پرستاره. البته دیگر حواسم پرت نیست.

ناگهان به صداهای موجود راه و موسیقی، صدای زوزه مانندی افزوده می شود و مرا به خود می آورد. صدا از سمت چپ می آید و آن را می شناسم. یکی از چرخ ها پنچر است. چون فرمان نمی کشد به مفهوم چرخ عقب است. به کناره شنی بزرگراه می روم و می ایستم. به خود می گویم که چرخ اضافی که نداری و باید شب را در کویر سپری کنی. عجب شبی است امشب! افکارم غرق ارزیابی موقعیت است: آیا می شود در حاشیه بزرگراه ماند و خوابید، آن هم با این رانندگی دیوانه وار سعودی ها؟ آیا اینجا امداد جاده دارد؟ به طور حتم دارد. شماره اش کجاست؟ شماره پلیس چند است؟ شماره AVIS کجاست؟

گرم جستجو میان کاغذهای ماشین هستم که کسی به شیشه می زند. نگاه می کنم، عبدالعزیز است. به خود می گویم این فرشته نجات را که می فرستد؟ به شوخی به خودم می گویم من فکر می کردم که ماوراءالطبیعه نشین ها مرا دوست ندارند. ولی گویا دارند. پیاده می شوم و می گویم تو دیگر از کجا پیدایت شد؟؟

می خندد و می گوید: «وان مومنت!» این بار می گویم وان مومنت دیگر به کارت نمی آید. دیگر چرخی نداریم. به اطراف می نگرد. آن دورها چند چراغ سوسو می زنند. چرخ پنچر را از صندوق بر می دارد، به داخل ماشین خودش می اندازد و اشاره می کند که با او بروم.

کمی که می رویم می بینیم که چراغ ها آن سوی بزرگراه هستند. به عبدالعزیز این را می گویم. «وان مومنت!» سپس همان کاری را می کند که نگرانش بودم. میان بزرگراه دور می زند و به سرعت به آن طرف می رود. آنجا یک ایستگاه خدمات میان راه است. یک تعویض روغنی هم انجاست. چرخ را به آنها می دهد. سپس به من اشاره می کند که همین جا بمان و خود به داخل یک خواروبار فروشی پاکستانی که چیزهای غریبی دارد میرود و با یک کیسه پر بر می گردد. «فور یو!» برایم دو آب میوه، آب معدنی و شکلات خریده است. جالب است. به نظر می آید که خودش را در برابر من که شاید بیست سال از او بزرگتر هستم، مسئول می داند.

چرخ را تحویل می گیرد و نمی گذارد پولش را بپردازم. برای من که بخش زیادی از دنیا را گشته ام و با فرهنگ های مختلف آشنایی دارم، این رفتار خیلی نادر است. تجربه و احساسم با هم درگیر می شوند. یکی می گوید مواظب هر حرکتش باش و احتیاط کن. شاید منظوری دارد. آن یکی به تحسین این غریبه می پردازد که به جای این که بگوید به من چه! پلیس می آید و کمک می کند (همانند خیلی از اروپایی ها) و راهش را بکشد و برود، اکنون نزدیک دو ساعت است که وقتش را به کمک به این غریبه که زبانش را هم نمی داند، می گذراند.

سوار شورولت قدیمی می شویم. نمونه همان ماشین های پرسروصدایی است که جوانان سیاه پوست آمریکایی در فیلم ها سوار می شوند. دوباره در میان بزرگراه دور می زنیم و به مزدا می رسیم. عبدالعزیز باز مرا پس می زند و چرخ را عوض می کند. سپس با عربی و انگلیسی به من می فهماند که این ماشین دیگر مطمئن نیست و نمی توانی با آن 400 کیلومتر بروی. به دنبال من به شهر من بیا تا آن را برای بازرسی بدهیم.

من هم دیگر به ماشین اطمینان نداشتم و ساعت نه شب بود. پذیرفتم و به دنبالش رفتم. شهرش «الهفوف» بود؛ 60 کیلومتر بیراهه برای من! همانگونه که به دنبالش می رفتم، باز آن احساس و منطق با هم درگیر بودند. کلیشه می گوید عربستان جای امنی است. اگرچه من این را زیاد قبول نداشتم و در همان مدت کوتاه سه مورد دزدی و حمله به همکارانم برای گرفتن نوت بوک یا تلفن همراه آنهم در میان منطقه تجاری ریاض اتفاق افتاده بود. ولی اینجا باز امن تر از جاهایی چون سائوپاولو، بوگوتا، واشنگتن یا شیکاگو است. جاهایی که من در بدترین سالها از آنها گذشته بودم. یادم است که یکبار در ریودوژانیرو با ماشین راهم به درون یکی از حلبی آبادهای فراوان آنجا افتاد. جایی که برای پنج دلار آدم می کشند و بسیاری از کسانی که در آنجا به دنبا می آیند هیچ گاه ثبت نمی شوند و هیچ مدرک شناسایی ندارند. شهرداری هر روز در اینجا و آنجا چند جنازه پیدا می کند که معلوم نیست کی هستند و کی آنها را کشته است. به هرحال پس از نیم ساعت با کمال احتیاط راه خروج را یافتم.

یک بار دیگر در نیمه شب در فیلادلفیا راه را گم کردم و به German Town ، خطرناک ترین محله فیلادلفیا رسیدم که با این نام بی ربط هیچ سفیدپوستی در روز هم به آنجا نمی تواند برود. سرانجام آنگاه که از یک پلیس آدرس را پرسیدم، خودش با ماشینش جلو افتاد و مرا تا خانه دوستم همراهی کرد.

به الهفوف می رسیم. شهری است کوچک و معمولی و در نگاه اول بدون چهره خاص. عبدالعزیز جلوی یک تعمیرگاه می ایستد و با صاحب بنگلادشی حرف می زند. مزدا را آنجا می گزاریم. عبدالعزیز می پرسد که آیا من برای بازگشت به ریاض عجله دارم یا نه. پاسخ منفی می دهم. می گوید با هم برویم که من به کارهایم برسم. برایم جالب است چون می توانم وارد زندگی روزمره یک نفر از مردم اینجا شوم.

به خانه اش می رویم که دستهای کثیفمان را بشوییم. یک اتاق در کنار حیاط یک خانه اجاره کرده است. تنها یک اتاق دارد با دستشویی در حیاط. اصرار غریبی دارد که وارد اتاقش شوم. اتاقش شاید 30 متر مربع باشد که دورتادور آن را پشتی و تشک چیده است. یک تلویزیون و ویدیوی خاک خورده و چند تا عکس در قاب هم هست و همین. بیرون می رویم و دوباره با ماشین پر سروصدا راه می افتیم. در نزدیکی آنجا خانه پدر و مادرش را نشان می دهد، هم چنین خانه برادر، عمو و خاله اش را. همه همان اطراف هستند.

در برابر یک خشکشویی نگاه می دارد. از درون ماشین صاحب آنجا را که پاکستانی است، فرا می خواند و سپس چند پیراهن و دشداشه را از روی صندلی عقب به پیاده رو پرتاب می کند.

دوباره در شهر می چرخیم. به یک فروشگاه تلفن همراه می رویم که صاحبش دوست او است. مرا به او و چند جوان دیگر آشنا می سازد و می گوید که ایرانی هستم. آنها که به نظر می آید برای اولین بار با یک ایرانی روبرو می شوند، به من خوش آمد می گویند. در اینجا باید یک نکته را بیان کنم. در مدت پنج ماهی که در این کشور هستم هر جا رفته ام با خوشرویی مردم روبرو بوده ام و حتا یک مورد نیز پیش نیامده است که کسی اشاره ای منفی به ایرانی بودنم بکند. در مجموع مردم مودب و خوشرویی به نظر می رسند.

صاحب فروشگاه آخرین تلفن های نوکیا را نشانم می دهد و می خواهد نظرم را بداند. خوشش آمده که با کسی آشنا شده که مسئولیت راه اندازی شبکه سوم تلفن همراه در عربستان سعودی را دارد. کنجکاو است و پشت سر هم در مورد خدمات جدید می پرسد. برایش از Mobile TV، Mobile Chat، LBS و چیزهای دیگر می گویم. به هیجان می آید. انگلیسی هم بیشتر از دیگران می داند.

دوباره در شهر می گردیم. این بار سه نفر هستیم. در کنار شهر در یک خیابان خلوت با کسی قرار دارند. سپس یک ماشین دیگر می آید. همراه ما به سراغش می رود. به عبدالعزیز می گویم چه نوع کار خلافی دارید انجام می دهید؟ می خندد و می گوید هیچی. این ماشین از دوبی می آید و پر از تلفن همراه است و ما از او تلفن ارزان می خریم. حرفش نادرست نیست چون در اینجا برای اینگونه چیزها گمرک و محدودیت وجود ندارد.

پس از خرید چند تلفن نوکیا به سراغ تعمیرگاه می رویم. ماشین آماده است. البته چرخ پنچر قابل تعمیر نیست و تعمیرکار هم جایگزین ندارد. باید بدون چرخ اضافی برگردم. اینجا هم عبدالعزیز با هیکل درشت خود جلوی من می ایستد و نمی گذارد هزینه تعمیرگاه را بدهم. نمی توانم دلیل این رفتارش را بفهمم. تعارف هم ندارد. ایرانی که نیست!

می گوید برویم شام بخوریم. البته اکنون دیگر ساعت از نیمه شب گذشته است ولی در اینجا مردم بسیار دیر شام می خورند. به فروشگاه بر می گردیم و چند نفر دیگر هم با ما می آیند. بسیار کنجکاو هستم بدانم که جوانان اینجا وقت آزاد خود را چگونه می گذرانند. ولی مشکل زبان وجود دارد و تنها می توانم در رفتارها ریزبین شوم و برداشت خودم را داشته باشم.

به یک ساندویچ فروشی کوچک نه چندان تمیز می رویم. به نظر پاتوق اینهاست چون همه یکدیگر را می شناسند. عبدالعزیز می پرسد با همبرگر موافقی؟ پاسخ مثبت می دهم. بعد که برای ما پنج نفر ده همبرگر بزرگ با ده سیب زمینی و ده نوشابه بزرگ آمد، متوجه می شوم که چه کرده است. می پرسم اینها را کی قرار است بخورد؟ می گوید مگر زیاد است؟ کاری نمی شود کرد. در اینجا دیگر ادب حکم می کند که همه را باید خورد، هرچند که کسی نظر مرا نپرسیده بود. قابل پیش بینی است که در اینجا نیز عبدالعزیز مانع پرداخت من شد. دلیل فرهنگی این کار را نمی فهمم. نمی خواهم این رفتار را با مذهب توضیح دهم چون شخصیت او را زیر سوال می برد. نه می دانم که دینش چیست و نه سنی ها (اگر سنی باشد) آنجور مانند شیعه ها به دنبال پر کردن حساب بانکی بهشت خود هستند و کار خوب برایشان تنها به خاطر ثوابش خوب است. برایم سنگین است که این جوان کم درآمد که نیمه روز راننده یک شرکت و نیمه دیگر در جایی نگهبان است، اینجور برای من پول خرج می کند. در میان فرهنگ هایی که می شناسم این رفتار برایم تازگی دارد.

ساعت یک و نیم شب است که به کنار مزدا می رسیم. راه را می پرسم. عبدالزیز می گوید نه، ما تا ورودی بزرگراه به سوی ریاض همراهت می آییم. 20 دقیقه راه است. در میان راه 3 ماشین دیگر پر از پسرهای جوان که با سرعت به دنبال هم گذاشته اند، از پشت به ما نزدیک می شوند. درست در کنار ما یکی کنترلش را از دست می دهد و دور خود می چرخد و به یکی دیگر می خورد. سومی هم به نرده محافظ وسط برخورد می کند. ما دو ماشین به سختی مانع می شویم که به ما بخورند و از میانشان رد می شویم. از این دیوانه ها در عربستان پر است. تنها سرگرمی موجود همین کارهاست. سرانجام در ورودی بزرگراه یک عکس یادگاری با هم می گیریم و از آنها خداحافظی می کنم.

دگربار خود را به شب، ستارگان، به کویر و موسیقی زیبای لبنانی می سپارم و ساعت شش صبح به ریاض می رسم. در میان راه نیز یک ماشین را دیده بودم با یک خانواده که بنزین نداشت. راننده را به پمپ بنزین می رسانم. بارها تشکر می کند «شکران، شکران!»

من چه باید می گفتم در برابر آن همه کمک و صمیمیت که دیده بودم؟