وال استریت ژورنال: ماهواره‌ها و پخش برنامه های تلویزیونی دولت سرکوبگر تهران

نوشته زیر در وال استریت ژورنال آمده است که من بدون تغییر در اینجا می گذارم. بازگردان به فارسی از «کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران» است.

نویدار

==================

وال استریت ژورنال: ماهواره‌ها و پخش برنامه های تلویزیونی دولت سرکوبگر تهران


(۱۸ آذر ۱۳۹۰) مقاله زیر که امروز در بخش سرمقاله ویادداشت های روزنامه وال استریت ژورنال اروپا منتشرشده است به۱۱  موضوع ارائه خدمات شرکت های ماهواره ای غربی به   صداوسیمای جمهوری اسلامی پرداخته در حالی که حکومت ایران بر روی برنامه های برخی دیگر از مشتریان این ماهواره ها پارازیت  می اندازد و این موضوع را مورد بررسی قرار داده است که صداوسیما علاوه بر رسانه بودن،  در خدمت دستگاه های اطلاعاتی وامنیتی ایران عمل می کند. نویسندگان این مقاله درخواست هایی را برای تغییر این وضعیت پیشنهاد کرده اند. ترجمه کامل این مطلب که توسط کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران انجام شده در زیر می آید:

 نویسندگان: شیرین عبادی و هادی قائمی


اینکه حکومت ایران برای کنترل و فریب دادن مردم، سرمایه گذاری زیادی بر روی سانسورکردن اینترنت، کنترل ارتباطات موبایل و پارازیت اندازی بر روی برنامه های ماهواره ای بین المللی می کند، شاید تعجب آور نباشد. اما تعجب آور آن که شرکت های اروپایی به خصوص شرکت هایی که امکان پخش ماهواره ای را فراهم می کنند، با وجود حمله گسترده این حکومت به آزادی بیان و دسترسی آزاد به اطلاعات همچنان به ارائه خدمات به آن ادامه می دهند.

 حکومت ایران در پارازیت انداختن روی شبکه های ماهواره ای در دنیا بی رقیب است ولی با این وجود برای پخش برنامه های خود به صورت روزافزونی از ماهواره های بین المللی استفاده می کند. شرکت های ماهواره ایی اروپایی مانند یوتل‌ست (Eutelsat)، آرکیوا (Arqive) و اینتل‌ست (Intelsat) خدمات گسترده ای برای صداوسیمای جمهوری اسلامی که رسانه دولتی ایران است فراهم می کنند که از جمله این خدمات می توان به پخش برنامه های رادیوتلویزیونی داخلی و کانال های غیرفارسی زبان مثل پرس تی تی (‌به انگلیسی) و العالم (به عربی) اشاره کرد.

 اما ماهواره های شرکت یوتل‌ست همچنین میزبان بسیاری از شبکه هایی است که روی برنامه های آن توسط دولت ایران پارازیت انداخته می شود. با وجود اینکه حکومت ایران به نابودی محصولات مشتریان دیگرش می پردازد، این شرکت همچنان پخش برنامه های صداوسیما که از طریق تسهیلات شرکت آرکیوا انجام می شود را بدون وقفه ادامه می دهد.

 در طی دو سال گذشته که حکومت ایران پارازیت افکنی بر روی کانال های فارسی زبان را به صورت چشمگیری افزایش داده

است، یوتل ست اقدام چندانی برای پاسخگو نگهداشتن حکومت انجام نداده است. در عوض یوتل ست پخش برنامه های بی.بی.سی فارسی و صدای آمریکا فارسی را از روی ماهواره پربیننده و قابل دسترس خود هاتبرد-۶ برداشته و به ماهواره های دیگر که کمتر(برای مردم ایران) ‌قابل دسترس است، انتقال داده است.

 ادامه پخش ماهواره ای برنامه های صداوسیما با وجود افزایش فراوان پارازیت برروی دیگر کانال ها هدیه ای از سوی شرکت  های اروپایی به حکومت ایران است.

 بدتر از این، صداوسیما تنها یک رسانه عادی نیست. صداوسیما به عنوان بخشی جدایی ناپذیر از دستگاه اطلاعاتی و امنیتی ایران عمل می کند هم اکنون مشغول سرکوب شدید داخلی است. شماری از کارکنان و دوربین های صداوسیما نقش بازجویان را در زندان ها ایفا می کنند و در اخذ اعترافات اجباری از زندانیان عقیدتی، دست دردست ماموران اطلاعاتی و شکنجه گران، نقش بارزی دارند.

 یکی از شناخته شده ترین قربانیان این موضوع در سطح جهانی، مازیار بهاری، روزنامه نگار است که درمورد اینکه چگونه به دنبال انتخابات سال ۱۳۸۸ و بعد از بازداشت او، صداوسیما با فرستادن کارکنانش برای آماده کردن و نشاندنش درمقابل دوربین های تلویزیون عمل کردند، به صورت گسترده‌ای سخن گفته است.

 نمونه آقای بهاری تنها نمونه در این زمینه نیست. صداوسیما، به عنوان تولید کننده و کارگردان خلاق اعترافات اجباری تلویزیونی و دادگاه های نمایشی عمل می کند. شمار بسیاری از زندانیان عقیدتی در دست بازجویانی که با همکاری صداوسیما، اعترافات اجباری آنها را در تلویزیون پخش کرده است، زجرکشیده اند. صداوسیما چنین اعترافاتی را حتی قبل از دادگاهی شدن زندانیان پخش می کند. در شهریور ۱۳۸۸، بیش از صد زندانی عقیدتی به دنبال پخش تلویزیونی اعترافات در دادگاه های نمایشی، به حبس های طولانی مدت محکوم شدند.

 صداوسیما همچنین مرکز و محور پخش برنامه های افتراآمیز و نفرت پراکنی برعلیه طیف گسترده ای از ایرانیان می باشد از آن جمله فعالان جامعه مدنی، اقلیت های مذهبی مانند بهائیان و صوفی‌های شیعه، روحانیون منتقد دولت و کلا هرکسی که قرائت رسمی حکومت را به چالش می کشد.

 در همان زمان که چنین اعترافات اجباری و افتراآمیز، آزادانه از چنین ماهواراه هایی پخش می شوند، دسترسی به کانال های جایگزین فارسی زبان (برای مردم ایران) مشکل و مشکل تر می شود و شرکت های اروپایی چشم وگوش خود را بسته وترجیح می دهند به این موضوع توجهی نکنند.

 این شرکت ها خود را پشت آنچه «تعهدات قراردادی» می نامند پنهان می کنند. اما این قراردادها دقیقا می تواند به آنها اجازه بدهد که ارتباطات خود را با دولت ایران قطع کنند یا اینکه صدمات خود مشروط بر رعایت قوانین اساسی ارتباطات (تله کامیونیکیشن) بین المللی و استانداردهای حقوق بشر کنند.

 اتحادیه اروپا و آمریکا بایستی برای ملزم کردن این شرکت های ماهواره ای برای پایان دادن به همکاری شان با سانسورچیان ایران اقدامات قاطع و فوری لازم را انجام دهند. با توجه به نقش کلیدی صداوسیما در زیرپا گذاشتن وسیع حقوق بشر درایران، شرکت های اروپایی و آمریکایی نمی بایستی هیچگونه خدماتی به آنها ارائه دهند.

 در ماه گذشته پارلمان اروپا در قطعنامه ای، از یوتل‌ست خواست که خدمات خود را به ایران تا زمانی که پارازیت افکنی غیرقانونی انجام می شود متوقف کند. شورای اروپا به عنوان قدرت اجرایی این اتحادیه، بایستی با دنبال کردن این موضوع، با صدور حکمی الزام آور، ارائه تمامی خدمات به صداوسیما را از سوی شرکت های اروپایی قدغن کند. بدون چنین فشارهایی بر روی شرکت های خصوصی از هر دوسوی آتلانتیک (اروپا وآمریکا) مردم ایران همچنان منقطع از دنیای بیرون می مانند.

‫* خانم عبادی وکیل ایرانی حقوق بشر و برنده جایزه صلح نوبل ۲۰۰۳ است. آقای قائمی مدیرکمپین بین المللی حقوق بشر در ایران می باشد.

ترور رهبر ترور (پیرامون ترور بن لادن از سوی برک اوباما)

همه چیز سریع روی داد. دو بالگرد آمریکایی در محل اقامت اسامه بن لادن در پاکستان، در 200 متری دانشکده افسری ارتش پاکستان فرود آمدند. سپس تیراندازی رخ داد و یک بالگرد از آنجا برخاست و رفت و آن یکی نابود شد.

سپس در اخبار آمد که: آمریکا به دستور برک اوباما بن لادن را کشته است و جنازه اش را جایی در دریا غرق کرده است. در تلویزیون برک اوباما را دیدیم که با مشاورانش لحظه به لحظه عملیات را دنبال می کند. به گفته خودش نیز دستور این عملیات را داده بود. پس از آن گروهی از مردم واشنگتن در برابر کاخ سفید و کنگره گرد آمدند و به شادمانی پرداختند. برک اوباما به محل برج های تخریب شده مرکز تجارت جهانی در نیویورک رفت و دسته گلی در آنجا نهاد. همه به هم تبریک گفتند و شادی کردند. در آلمان نیز وزیر خارجه بی هویت آلمان، جناب وستروله  که در هر فرصتی نیازی عجیب به ابراز وجود دارد، از مرگ بن لادن ابراز رضایت کرد و خانم مرکل صدراعظم نیز گفت که از کشته شدن بن لادن خوشحال است.

یاد سپتامبر 2001 افتادم که تلویزیون پای کوبی و شادمانی برخی مردم عرب را در خیابان های فلسطین، مصر و چند جای دیگر نشان می داد. برخی هم در دلشان خوشحال بودند و از این که کسی در قلب آمریکا آن دو نماد اقتصاد و سیاست آمریکا را با روشی جدید نابود کرده است، دلشان خنک شده بود. اکنون نیز دل برخی دیگر خنک شده است که با روش جدید دیگری بن لادن را نابود کرده اند. در حالی که خودشان می گویند که از چهار سال پیش از محل مخفی او آگاهی داشته اند و هر زمان که می خواستند، می توانستند به او دسترسی داشته باشند.

خانم ها و آقایان رهبران سیاسی جهان از برک اوباما نمی پرسند که کدام دادگاه مدنی حکم کشتن بن لادن را صادر کرده بود و او با کدام اجازه دست به ترور بن لادن زد؟ دمکراسی، حقوق بشر، قانون و تمام آن چه که انسان های آزادی خواه جهان برای تحقق آنها با حکومت های آدمخوار و بنیادگراهایی چون بن لادن مبارزه می کنند، گر الان به کار نیایند، کی باید به کار آیند؟ آمریکایی ها (دولت و بخش بزرگی از مردم) کی می خواهند نشان دهند که آن ارزش هایی که دنیای آزاد و به ویژه غرب به آنها می بالد، قابل مصالحه و معامله نیستند که آنها هر زمان که دلشان بخواهد به آنها پای بند شوند و هر گاه به سود منافع ملی شان نبود، انها را زیر پا نهند؟ مگر پس از جنگ جهانی دوم دادگاه جنایتکاران نازی در نورنبرگ تشکیل نشد و آنها در آنجا محکوم نشدند؟ مگر صدام حسین در دادگاه علنی محاکمه و محکوم نشد؟ مگر میلوسویچ در برابر دادگاه لاهه قرار نگرفت؟ چرا بن لادن حق این را نیافت که در یک دادگاه علنی در آمریکا محاکمه شود، وکیل داشته باشد و از خود دفاع کند؟ کدام ارزش تمدن اجازه می دهد که به کسی که اکنون کم کم آشکار می شود که مسلح نبوده است، تیر اندازی شود؟ چه  کسی با کدام منافع مخالف این بود که اسامه بن لادن در دادگاهی محاکمه شود، وکیل داشته باشد و سخنانش را همگان بشنوند؟

یاد فیلم های ابلهانه وسترن می افتم که آدم خوب کلاه سفید داشت و  آدم بد کلاه سیاه تا تماشاگر کارش آسان باشد. حال آدم خوبه فیلم وسترن، جناب برک اوباما پیروز شده است و فیلم 11 سپتامبر پایان خوش هالیوودی را یافته است.

اما در این میان انسان های متمدن و آنهایی که پای بند جدی حقوق بشر و قانون هستند، به ویژه در اروپا، همان جایی که آمریکا به گونه ای توهین آمیز «قاره کهنه» اش می خواند، کمی قاطی کرده اند. این روزها در تلویزیون هر روز طنز ظریفی را می شنوی از این گونه: «برک اوساما (بیان انگیسی اسامه) ببخشید اوباما …» و یا «اوباما بن لادن … ببخشید اوساما بی لادن …» حق داریم در این که مانده ایم که کدام یک کدام است.

خانم مرکل این روزها باید خوشحالی خود را برای شنوندگان متمدن که از او پرسش های نامطبوع می پرسند، توضیح دهد.

باید دید در آینده چه چیزهایی فاش می شود

آیا فرزاد کمانگر به زودی آزاد می شود؟

آن چه ابتدا در حاشیه اخبار پیرامون غزه در باره فرزاد کمانگر دیدم، چنان باور نکردنی بود که ابتدا از کنار آن گذشتم و پس از ساعتی دوباره به آن بازگشتم. خبر این است: فرزاد کمانگر به زودی آزاد می شود. از این رویداد به راستی خوشحالیم!

ابتدا این خبر را در بالاترین دیدم که لینک به زنان و زندان داده بود و سپس در گویا نیوز خبر را دیدم که می توانید خبر کامل را در آنجا بخوانید ولی خلاصه جریان این است:
– آقای خلیل بهرامیان وکیل فرزاد کمانگر گفته است که وکیل فاسدی در پرونده  فرزاد کمانگر اعمال نفوذ کرده و کوشیده فرزاد کمانگر را جایگزین متهم دیگری در همان پرونده سازد و هر چند که در مجرم جلوه دادن فرزاد موفق بوده اما در مورد نجات جان متهم اصلی از اجرای حکم اعدام موفقیتی نداشته  و نتوانسته او را از اعدام برهاند.
– ماموران اطلاعاتی متوجه ابهام هایی در پرونده شده بودند و با گزارش به وزیر اطلاعات و آقای شاهرودی موجب شدند که اجرای حکم اعدام در مردادماه گذشته متوقف شود.
– جناب وکیل  دلال و آدم فروش که نامش هنوز روشن نیست، مبلغ ۵۰ میلیون تومان برای این کار از خانواده متهم اصلی پرونده  دریافت کرده است.
– خانواده متهم اصلی که نام او نیز روشن نیست، پس از اعدام او از آقای وکیل مبلغ ۵۰ میلیون را بازپس می خواهد و پس از آن که وکیل از پس دادن پول خودداری می کند آن خانواده از او شکایت می کند و به نظر می آید که این گونه این جریان فاش شده است.
– جناب وکیل فاسد خود دادستان نیز بوده است و داد مردم را (احتمالا) این گونه می ستانده است.

فرزاد کمانگر را از اوین به بند بيماران عفونی ، زندان رجايی شهر کرج منتقل ساخته اند. دلیل این کار چیست؟ آیا قرار است او بیماری عفونی بگیرد و از بین برود و این افتضاح قضایی پنهان بماند؟ آقای شاهرودی کلاهتان را بالاتر بگذارید. قوه قضاییه ای که شما به آن نام ویرانه نهادید وقتی آن را از شیخ محمد یزدی تحویل گرفتید. اکنون این قوه قضاییه کجاست و اکنون نامش چیست؟

هر چه بوده به زودی فاش خواهد شد. از این خبر شاد باشیم و خواستار آزادی او از زندانی باشیم که می تواند جان او را از راهی دیگر بستاند.

پاسخ پروفسور ویسهوفر پیرامون نوشته اشپیگل و کتیبه کوروش- اسناد… – بخش دو

دیروز پروفسور ویسهوفر به نامه من پیرامون نوشته اشپیگل در باره کتیبه کوروش و پرسش های من در این مورد پاسخ داد. برگردان نامه را در اینجا می آورم.
=======================
آقای … محترم،
از پیام شما صمیمانه تشکر می کنم. پیش از آن که با دانشجوهای خود به یک سفر علمی بروم، می خواهم امروز به نامه شما پاسخ دهم. نخست اجازه دهید به شما این را بگویم که من با روش همیشگی اشپیگل که مسایل پیچیده را با زبان مناسب آن موضوع بیان نمی کند و آنها را جنجالی وانمود می سازد، موافق نیستم.
من هیچ گونه مصاحبه ای با اشپیگل نداشتم و تنها تلاش کردم در گفتگویی تلفنی مهم ترین اطلاعات را به آنها بدهم. در عین حال نوشته خود را که در سال 1999 پیرامون شاه به عنوان وارث هخامنشیان منتشر کرده بودم، به آقای شولتس دادم. در آنجا (و در عین حال در کتاب خود به نام «ایران باستان») همه چیز را به تفصیل توضیح داده ام، البته در کتاب بدون ارتباط با رویدادهای دوران معاصر. از این رو امروز دیدگاه های خود را برای شما تنها به صورت نکته وار توضیح می دهم:
1) کوروش بنیان گذار نخستین امپراطوری جهانی دوران باستان است که با سیاستی هوشمندانه و با احترام به سنت های ملت های زیر سلطه، اما هم چنین با کاربرد زور (جنگ با شهر های یونانی در غرب آسیای صغیر پس از شورش پکتیا را در نظر گیرید و غیره) جغرافیای سیاسی خاور نزدیک باستان را در سال های 559 و 530 از اساس دگرگون ساخته است. هرچند که همه مردم از این دگرگونی ها سود نبردند.
2) او به یک حکمران ایده آل تبدیل شد چون بخشی از میراثی که سنت های اروپا را شکل داده است، او را این گونه ساخته است:
a. متن های عهد عتیق به خاطر اجازه بازگشت یهودایی ها از «اسارت بابل» که از او انتظار می رفت (و شاید هم این دستور را داده باشد) و به عنوان ابزار یهوه نیز به «قدیس» خدا تبدیل می گردد. البته بازگشت یهودایی ها و آغاز بازسازی معبد ابتدا در دوران داریوش اول صورت گرفت.
b. کتاب گزنفون به نام «کوروش نامه» که در ارتباط با اندیشه یونانی پیرامون نظام سیاسی ایده آل نگاشته شده است (نگاه کنید به افلاطون و دیگران)، او را حکمرانی ایده آل معرفی می کند ( که البته در مقابل آن نیز در کتاب 8 دوران منحط ایرانی گزنفون قرار داده می شود). این کوروش گزنفون آن کوروش تاریخی نیست و این اثر بیشتر مخلوطی از یک رمان تاریخی و اندرزنامه ای برای یک رهبر (Fürstenspiegel) است. هیچ تاریخ شناسی «کوروش نامه» را به عنوان منبع برای رویدادهای تاریخی به کار نمی گیرد. «کوروش نامه» یکی از پرخواننده ترین کتاب های ابتدای دوران نوین اروپا بود.
3) در برابر این دو سنت، تصویرهای انتقادی تر از کوروش (چون هرودوت) کمتر نما یافته اند.
4) «استوانه کوروش» کتیبه ای است که از سوی خود او سفارش داده شده است که در آن کوروش خود را برگزیده مردوک، خدای بابل، می نامد و تلاش می کند که خود را از حریف «بد» خود، نبونید، دور نگاه دارد. شکل و محتوای کتیبه در راستای سنت درازمدت شرق باستان است. کوروش خود در کتیبه خویش پادشاه آشوری، آشور بنی پال، را نام می برد. کارهای یاد شده در کتیبه کارهایی هستند که از سوی یک پادشاه جدید، آن هم یک بیگانه، انتظار می روند. این کارها همه در ارتباط با بایل هستند (از یهودیان نیز نامی برده نمی شود). از کارهایی چون پایان دادن به نوکری برای ارباب ها (آن گونه که در برگردان ساختگی کتیبه که در اینترنت پخش شده است، نام برده می شود) در این کتیبه چیزی نیست. برگردان این کتیبه از سوی هانس پتر شاودیگ را می توانید به آسانی بیابید. شرق شناسی باستان به تصویر متعدلی نیز از نبونید، رقیب کوروش دست یافته است (نگاه کنید به: Banlieu و دیگران).
5) هر گونه استفاده از این کتیبه برای روشن ساختن اندیشه و کارهای کوروش باید خصلت این کتیبه به عنوان ابزار کسب مشروعیت او را نیز در دید داشته باشد.
6) پژوهش گران هنوز پیرامون اندیشه مذهبی کوروش اختلاف نطر دارند. اکثریت او را پیرو اندیشه های زرتشت نمی داند. جنبه های مثبت سیاست کوروش که بر ما آشکار است، هیچ ارتباطی با ایده های حقوق بشر که از ایده های دوران جدید است، ندارند. اگر اینگونه غیرتاریخی با واژه «حقوق بشر» برخورد شود، آنگاه چندین تن از حکمرانان باستان می توانند به عنوان پیشاهنگان حقوق بشر مطرح شوند. کوروش یک شخصیت تاریخی است که با میزان های زمان خود باید سنجیده شود. در دوران او هنوز چیزی به نام «حقوق بشر»، آن گونه که ما می فهمیم و آن گونه که می خواهند القا کنند، وجود نداشت.
7) ایجاد ارتباط تاریخی شاه با هخامنشیان برای آن بود که او می خواست با حماسه سازی خلاء مشروعیت نداشته خود را پر کند. حماسه سازی تاریخی برای کسب مشروعیت برای نیازهای امروزی اکنون نیز در ایران و بسیاری از کشورهای دیگر جهان نیز وجود دارد.
8 ) در پایان یک سخن شخصی: من با هیچ کشوری در کره زمین آنگونه که با ایران، احساس نزدیکی نمی کنم. من بارها اجازه داشته ام که از میهمان نوازی و محبت مردمان آنجا لذت برم. آرزوی من برای آینده این کشور و مردمانش، زندگی در صلح و عدالت است. در ایران پر است از سرمشق های فوق العاده برای چنین آینده ای: شاعرانی چون حافظ، سعدی یا رومی و یا حماسه سرایی چون فردوسی و یا مردی چون زرتشت. این گونه انسان ها امروز نیز در ایران هستند، با وجودی که بر آنها دشوار می رود. کوروش در میان پادشاهان باستان به خاطر سیاست هوشمندانه و موفق خویش برجسته تر است، اما من شخصا ترجیح می دهم از او به عنوان «صلح آور» یاد کنم.
با بهترین سلام ها،
یوزف ویسهوفر شما

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

پاسخ دکتر گالاس پیرامون نوشته اشپیگل در باره کوروش – بخش دو

دکتر گالاس همان گونه که در پاسخ نامه من نوشته بود، در گفتگوی تلفنی با من گفت که نوشته اشپیگل پیرامون کوروش «آبکی» است و بیشتر هدف جنجالی دارد. او گفت که به ماتیاس شولتس، نویسنده اشپیگل تلفن کرده و به او اعتراض کرده است. هر چند که به هر رو نوشته اشپیگل چاپ شده است و اعتراض فایده ندارد.

دکتر گالاس که باستان شناس و متخصص تاریخ هنر است و یک موسسه انتشارات تاریخی و هنری نیز دارد، پیشینه این جریان را این گونه توضیح داد:

من در سال 2007 از سوی شهر وایمار، Weimar، (آرامگاه گوته و شهری که او در آنجا وزیر بود – نویدار) مامور سازمان دهی یک جشنواره فرهنگی برای تبادل فرهنگی میان کشورهای خاورمیانه و اروپا شدم. مدیریت افتخاری این جشنواره نیز در اختیار وزیر خارجه آلمان، آقای فرانک والتر اشتاین مایر است. در این شهر نیز دو مجسمه از گوته و حافظ قرار دارند که توسط آقای خاتمی در سفر خود به وایمار پرده برداری شدند. نام این جشنواره را «دیوان غربی- شرقی» گذاشته ایم که از اثر مشهور گوته به همین نام گرفته شده است. (گوته دیوانه وار مجذوب حافظ بود و گفته بود آن چه که زبان بشر بتواند در قالب شعر بیان دارد، حافظ تکامل یافته آن است. –نویدار) از این رو ما تصمیم گرفتیم که نخستین کشور در جشنواره سال 2009 ایران باشد و می بینید که چرا این جشنواره در چنین شهری باید با نام ایران آغاز شود. در گرماگرم کار برای سازمان دهی این جشنواره و جستجو در تاریخ ایران برای تهیه برنامه ها به ترجمه «منشور حقوق بشر کوروش» برخوردم که مرا به شدت مجذوب کرد (این ترجمه که در اینترنت پخش شده است، متنی است ساختگی و هنوز روشن نیست چه کسی این کار را کرده است – نویدار). هر چند که کوروش را به عنوان پادشاهی بسیار ویژه و با انعطاف که به فرهنگ سرزمین های اشغال شده احترام می گذاشت و حتی پادشاهان آنها را نیز در مقام خود باز می گذاشت، آشنا بودم. اما این که کسی در آن دوران به این صراحت از حقوق بشر سخن گوید، برایم تازگی داشت. این متن را برای میکیس تئودوراکیس (کدام ایرانی است که این آهنگساز بزرگ و وارسته یونانی را نشناسد – نویدار) فرستادم و از او خواستم که بر روی این متن و برای جشنواره آهنگ بسازد. تئودوراکیس پس از خواندن متن به گونه ای هیجان زده شده بود که بدون تامل پذیرفت که آهنگی برای آن بسازد.

اما برای من که متن های باستانی زیاد خوانده ام، این متن بیش از حد روان و روشن بود و این مرا به تردید انداخت. آن را برای سه استاد ایران شناسی در سه دانشگاه در آلمان، پروفسور ویسهوفر (Wiesehöfer) از دانشگاه کیل، پروفسور یوهانس رنگر(Johannes Renger) از دانشگاه برلین و پروفسور هانس پتر شاودیگ (Hanspeter Schaudig) از دانشگاه هایدلبرگ فرستادم و از آنها خواستم که دیدگاه خود را بنویسند. هر سه ایران شناس جدا از یکدیگر گفتند که این نوشته ساختگی است و آنی نیست که روی منشور کوروش به خط میخی نگاشته شده است و ترجمه درست را از خط میخی برایم فرستادند. از موزه لندن (British Museum) که این منشور در آنجا نگاه داری می شود، نیز برگردان انگلیسی را دریافت کردم که همه این اسناد را به همراه بیانیه سازمان ملل متحد پیرامون هدیه دولت ایران به این سازمان (کپی منشور کوروش که از سوی اشرف پهلوی به سازمان ملل متحد هدیه شد و آن را در آنجا به تماشا گذارده اند – نویدار) برای شما می فرستم.

با بررسی همه این اسناد به نتیجه رسیدم که متن من ساختگی است و در متن اصلی سخنی از حقوق بشر وجود ندارد. این آن چیزی است که من به هفته نامه اشپیگل گفته ام. اگر سازمان ملل از این منشور به عنوان نخستین منشور حقوق بشر یاد می کند، بر خطاست. کسی نمی گوید کوروش کبیر فرمانروای بدی بود. در بزرگ بودن و ویژه بودن او هیچ دانشمندی تردید ندارد. اما سخن این است: در این کتیبه استوانه ای از حقوق بشر با مفهوم امروزی سخنی نیست و متنی ساختگی در جهان پخش شده است و بسیاری را گمراه کرده است.

سپس با تئودوراکیس تماس گرفتم و جریان را برایش بازگو کردم که موجب دلگیری او شد. این ماجرا تمام برنامه ریزی مرا برای جشنواره تغییر داد. اکنون از نادر مشایخی، رهبر ارکستر سمفونیک تهران خواسته ام که موسیقی این جشنواره را بنویسد که او اکنون گرم این کار است.

دکتر گالاس سپس با اشاره به عکس العمل برخی از ایرانیان گفت: من کاری به درگیری ها و جنجال های سیاسی روز ندارم. کار من تاریخ است و به دنبال حقیقت هستم. من که همیشه به کشور های خاورمیانه سفر می کنم، به عربها همیشه می گویم که این خلیج فارس است و همیشه به این نام بوده و کارهای شما هیچ اهمیتی ندارد و نمی توانید نام آنجا را به خلیج عربی تغییر دهید. اکنون نیز به ایرانیان همین را می گویم. کوروش کبیر جایگاه خود را در تاریخ بشریت دارد اما در آن استوانه سخنی از حقوق بشر نیست.

* * *

آقای دکتر گالاس که در ماه ژوئن 2008 نیز در ایران بود، در تلاش است که دو شهر شیراز و وایمار را به احترام گوته و حافظ به یک قرارداد «خواهری» بکشاند. در جشنواره سال آینده شیراز حضور فعال خواهد داشت. این را آقای اعتمادی، شهردار شیراز به دکتر والاس قول داده است.

در اینتر نت در جایی دیدم که گروهی برای اعتراض به هفته نامه اشپیگل و روزنامه دیلی تلگراف که نوشته مشابهی منتشر کرده است، Petition راه انداخته اند و گرم جمع آوری امضا هستند. سوال این است: امضا جمع می کنید که چه بشود؟ به که می خواهید آن را ارائه دهید؟ این نشاگر آن است که هنوز برخی فکر می کنند که برای هر چه که از ان خوششان نمی آید باید به خیابان بریزند، اعتصاب غذا کنند و راه را ببندند و حرف خود را تحمیل کنند. این جمع آوری امضا تفاوتی با این کارها ندارد. مگر با حکومت جمهوری اسلامی روبرو هستید که زبانی جز این نمی فهمد؟ که باید برای رفع تبعیض از زنان به حق یک میلیون امضا جمع کرد تا آقایان دایناسور این چیزهای بدیهی جهان متمدن را بپذیرند؟

آیا گمان می کنید با جمع آوری پنج میلیارد امضا می توانید چند اندیشمند دانشگاهی را وادار کنید که حرف خود را زمین بگذارند و حرف شما را بپذیرند؟ هنوز می خواهید گالیله را وادار کنید که بگوید زمین گرد نیست؟ به جای این کارها بروید خط میخی یاد بگیرید و خود این سنگنبشته ها را به فارسی برگردانید که برای تدوین تاریخ کشور خود این گونه محتاج غرب و شرق و بالا و پایین و راست و چپ نباشید.

اسناد را در نوشته بعدی می گذارم.

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

پاسخ دکتر گالاس پیرامون نوشته اشپیگل در باره کوروش – بخش یک

پس از آن که بازگردان نوشته هفته نامه اشپیگل به نام «فرمانروای قلابی صلح» را در این وبلاگ گذاشتم، دو نامه برای پروفسور ویسهوفر و دکتر گالاس فرستادم. نویسنده اشپیگل، ماتیاس شولتس، از این دو گفته هایی را نقل کرده بود و استدلال خود را بر این گفته ها، که جمله هایی کوتاه بیش نبودند، پایه نهاده بود. در این نامه ها من از آنها خواستم دیدگاه خود را به پیامی که نوشته اشپیگل در کل انتقال می دهد، بیان کنند و برای گفته های خود نیز استدلال علمی بیاورند.

دو روز پیش آقای دکتر گالاس به من تلفن کرد و در یک ساعت گفتگو نه تنها دیدگاه خود را کامل شرح داد، بلکه از فعالیت های خود پیرامون شناساندن فرهنگ ایرانی به اروپا و برنامه هایی که در دست تهیه دارد، گفت. چکیده گفته های او را می آورم. او سپس اسنادی ار پژوهش های خود پیرامون کتیبه کوروش و مکاتبه با دیگر ایران شناسان و شرق شناسان را برایم فرستاد که پس از دسته بندی در اینجا خواهم آورد.

از پروفسور ویسهوفر متن سخنرانی او پیرامون کوروش به نام «کوروش دوم، پادشاه ایران: بنیان گذار امپراطوری جهانی، فرمانروای دانا و حکمران بدون مرز» را در 25 صفحه دریافت کردم که به نظر می آید که نوشته اشپیگل با استفاده از این سخنرانی تهیه شده باشد. این سخنرانی را پس از بازگردانی به فارسی در اینجا خواهم گذارد.

پیش از هرچیز، هر چند که در نوشته پیش به دیدگاه ها و عکس العمل جامعه ایرانی به نوشته اشپیگل پرداخته بودم، باز نیز لازم می دانم چند مورد را در اینجا بیافزایم:

برخی از سایت های جدایی طلب آذربایجانی نوشته اشپیگل را در راستای اندیشه های خود دیدند و آن را با نام من در سایت خود گذاشتند بدون آن که منبع آن را، که این وبلاگ باشد، بیاورند. برخی نیز با تذکر منبع را آوردند. نمی دانم به چه دلیل آنها گمان بردند که این نوشته اشپیگل در راستای تخریب کوروش بوده است و نمی دانم که به چه دلیل آنها از تخریب و وارونه نگاری تاریخ ایران خوشحال می شوند. زمانی را به چرخیدن در این گونه وبلاگ ها گذراندم و به جز چند نوشته خوب، چیز قابل خواندن نیافتم. در آنجا نیز جنگی با فارس های تندروی نژادپرست راه انداختند که به این وبلاگ نیز کشیده شد. این وبلاگ جای این درگیری های نابخردانه نیست و دیدگاههای بنیادگرایان نژادپرست ترک و فارس و هر جای دیگر بدون پاسخ پاک خواهد شد. اینجا تنها مکان تبادل خرد، اندیشه و استدلال است بدون تعصب ملی و میهنی و قومی و قبیله ای و نژادی و دینی و هر چیز دیگر.

در میان دیدگاه هایی که در پای نوشته ها آورده می شود بسیار می بینیم که می گویند: غرب می خواهد تاریخ ایران را تخریب کند. اینها توطئه غرب است که به اشپیگل پول داده. اینها توطئه جمهوری اسلامی است که به اشپیگل پول داده. ما باید روی تاریخ خود، چه خوب و چه بد، تعصب داشته باشیم و از آن دفاع کنیم و بسیار سخنان نابخردانه دیگر که خود می توانید ببینید.
من گمان می برم که کسانی که سخن از توطئه غرب و پرداخت پول به این و آن (و حتی به یک دانشگاه) می رانند، شاید تاکنون یک دانشگاه را از درون ندیده باشند و ندانند که اندیشه علمی چگونه کار می کند و ابزار پژوهش چیست و یک پژوهش گر چه مرزهایی را می پذیرد و چه را نمی پذیرد. دیگر آن که اینها شاید تنها درکی از آنچه که «غرب» می نامند، داشته باشند، از رسانه های جمهوری اسلامی باشد و ندانند که «غربی» که آنها در ذهن خود دارند، تنها در همان جاست و وجود خارجی ندارد. شاید هیچ گاه سفر نکرده باشند (که اشکالی هم ندارد) ولی نمی خواهند که دست کم از دیگران بشنوند. و یا کسانی باشند که در کشورهای غربی به دروغ خود را پناهنده سیاسی جا زده و بدون آن که در جامعه ادغام شوند، کار کنند یا درس بخوانند، در حاشیه نشسته، سربار جامعه شده و از بودجه تامین اجتماعی سوئد، هلند، آلمان، انگلیس و غیره استفاده می کنند و به غرب ناسزا می گویند. چرا نام از این گروه می برم؟ چون من از این نوع ایرانیان پرگوی دروغ گوی ریاکار هزاران هزار در کشورهای گوناگون دیده ام که آنگاه که به آنها انتقاد می کنی که شما چرا کار نمی کنید، چرا زبان بلد نیستید و چرا در جامعه شرکت ندارید، جمله ای نفرت انگیز نیز بر زبان دارند که: برای اینها کار کنیم؟ ما را استثمار کنند؟
اینها در گذشته ما را چاپیده اند و حال باید پس بدهند. این پول نفت ماست که از اینها می گیریم. منظورشان استفاده از امکانات تامین اجتماعی است که برای فقیران، بیکاران و از پاافتادگان مردم خود آن کشورهاست و از مالیات کسانی تامین می شود که کار می کنند. از چنین نابغه هایی چه انتظاری می توان داشت؟ تعداد پناهندگان دروغین ایرانی سربار جامعه و مفت خور در اروپا از صدها هزار فزون است. اما بیشتر آنها یک ویژگی مشترک دارند: ناسزا به غرب که خرجشان را می دهد و تعصب عجیب و غریب به آن توهمی در ذهن خود که نامش را ایران و تاریخ ایران گذاشته اند.

دیدگاه هایی این گونه که جویای حقیقت نیستند، بیشتر حرف می زند تا گوش فرا دهند و با تعصب از این یا آن چیز دفاع می کنند، نخست نشان گر اندیشه بنیادگرای صاحبان آنهاست. سپس اعتماد به نفس پایین را می رساند که در پژوهش و آشکار شدن حقیقت، به هم ریختن دنیایی را می بیند که برای خود ساخته است، بخشی از هویت خود اوست و وحشت از دست دادن آن را دارد. دیگر، درک پایین مدنی شخص را می رساند. چون انسان مدنی به قبیله و اصل و نسب اعتقاد ندارد و تاریخ ملی خود را بخشی از تاریخ تمدن بشر می داند و نه ابزاری برای فخرفروشی به این و آن و یا پایه نژادپرستی سخیف خاورمیانه ای که خود آماج هجوم نژادپرستی همنوع و همفکر غربی خود نیز هست.

متعصبان رنگارنگ تاریخ ایران اگر هم کتابی خوانده باشند، نویسنده اش کیست؟ پژوهش های پیرامون ایران را از که دارید؟ به جز این است که تمام این پژوهش ها در سده های اخیر از سوی باستان شناسان و ایران شناسان غربی و روسی انجام یافته اند؟ همین الان و در همین لحظه چند تا کتاب تاریخ ایران می شناسید که نویسنده اش ایرانی باشد و از سوی دانشگاه های معتبر مورد قبول و شایسته تدریس باشد؟ آیا جز این است که در دوران پیش از انقلاب پژوهش در تاریخ ایران اگر مخالف با روایت رسمی شاهانه انجام می شد، پذیرفته نمی شد؟ از سال 1357 تاکنون نیز اگر چه کارهای زیادی در حال انجام هستند، ولی هنوز هیچ یک قابل قیاس با کارهای غربیان نیستند. تازه برخی از حکومتیان جمهوری اسلامی نیز بر این دیدگاه هستند که تاریخ ایران را از نو باید نوشت و البته نظرشان را نیز رهبرشان در بی حرمتی به تخت جمشید و کورش چندی پیش در شیراز نشان داد. تاریخی که اینها بنویسند، طاریخ خواهد بود که در آن کوروش و داریوش هر سه دختران بخط النثر و برادران مردوک و سربازان اهود برک خواهند بود.

ده سال پیش در تخت جمشید از پیرمردی که آنجا نشسته بود، پرسیدم که در دوران انقلاب در اینجا چه خبر بود؟ گفت ما با مردم این منطقه در اینجا چندین گروه نگهبانی تشکیل داده بودیم و شب و روز از اینجا و پاسارگاد مراقبت می کردیم و نمی گذاشتیم کسی وارد شود وگرنه کسانی بودند که می خواستند اینجا را خراب کنند. یادتان هست که آرامگاه رضاشاه را خراب کردند؟ جمهوری اسلامی اگر زورش برسد، این گونه تاریخ می نویسد. اینها نسلی را چون خود نیز پرورش داده اند که دشمنشان است ولی همانگونه فکر می کند و من گمان کنم در دوران پس از جمهوری اسلامی اینها بخواهند با بولدوزر به آرامگاه خمینی بروند و آنرا خراب کنند. حرف های اینگونه را همه ما اینجا و آنجا می شنویم. تاریخ نویسی اینان این گونه است؛ دل بخواه!

دو سال پیش در موزه لوور پاریس در غرفه هخامنشیان که چشمان همسرم با دیدن ستون های تخت جمشید پر از اشک شد که اینها چرا باید در اینجا باشند، با خود اندیشیدم که بهتر است که اینها همین جا در پاریس، لندن و برلین باشند. اینجا جایشان امن است.  وگرنه که می داند که کدام وطن فروش حکومتی اینها را از موزه های کشور دزدیده و در کدام پستو و دخمه در دوبی به حراج نگذارد. مگر نکرده اند این گونه تاکنون؟

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

چرا خلیج، فارس باشد و تخت جمشید، مشتی سنگ بی اهمیت؟

پس از آن که نامه نگاری خود پیرامون خلیج فارس یا عربی با انتشارات آلمانی DuMont را در اینجا گذاشتم، دیدگاه های زیادی در اینجا طرح شد. برخی از آنها مرا به فکر واداشتند. این پرسش پیش آمد که چرا جامعه ایرانی که با دشواری های گوناگونی درگیر است، عکس العملی که در مورد برخی چیزها نشان می دهد به درجه اهمیت آنها نمی خواند. و این یک پرسش جدی است که چرا!

آیا ایرانیان در اوضاع کنونی کاری مهم تر از این ندارند که با این و آن در افتند که خلیج همیشه فارس است؟ چرا تنها این یک مورد حساسیت این مردمان را بیش از هر چیز دیگری بر می انگیزد که به مانند جمعی هیستریک بمب گوگلی می سازند، امضاء جمع می کنند و درجه ای از “میهن پرستی” به نمایش می گذارند که گویی کسی در تاریخ  نبوده با این همه غیرت ملی! سپس با هر دستاوردکی به هم تبریک می گویند.

چرا در درگیری بر سر سهم ایران در دریای مازندران هیچ نوایی هر چند بی نوا بر نمی خیزد؟ انگار نه انگار که آنجا نیز خاک ایران است. در آنجا سخن بر سر نیمی از این دریاست که ار برخی استان ها نیز بزرگتر است و اهمیت سیاسی بسیار دارد. در آنجا نفت، گاز و بسیار منابع زیردریایی وجود دارد. چرا این “غیرت” را آنجا نشان نمی دهند؟

چرا آنگاه که رهبر جمهوری اسلامی آمد و تخت جمشید را مشتی سنگ بی اهمیت و شاهان آنجا را زورگو خواند، جیک از هیچ کس برنیامد؟ اما همه این را از بر می دانند که کورش نخستین بار این کار را کرد و داریوش نخستین بار آن کار را و پزش را ایرانیانی که یک هزارم آن دستاوردها را نمی توانند نشان دهند، امروز می دهند که بفرمایید! ما این بودیم. در اصل غیر مستقیم می گویند که درست است که ما اینی هستیم که اکنون هستیم. ولی ما این نبودیم بلکه آن بودیم و در همین رویاها به سر می برند تا فلاکت و بدبختی امروز را فراموش کنند. این حرف ها کاربرد گونه ای تریاک روحی دارد. پز کورش و داریوش را می دهد ولی آنگاه که بسیاری نگرانند و می گویند که سد سیوند پاسارگاد را زیر آب می برد، نوایی از کسی بر نمی آید. آنگاه که جریان جدی می شود همان کورش و داریوش را هم می فروشد و می گذارد یادگارشان زیر آب یا هر چیز دیگر برود. و یکی بیاید و آنها را زورگو بخواند و یادگارشان را سنگ بی اهمیت.

ایرانی تاریخش را دست چین کرده و آنهایی را که خوشش می آید قاب گرفته تا جهانیان ببینند. آن دیگرانی که مایه سرشکستگی اش هستند را مخفی کرده است. آیا همین دوگانگی در رفتار روزانه اش هم نیست؟ گویا در تاریخ ایران همه اش کورش بوده و دیگرانی نبوده اند. انگار خشایارشا نبود که از همان سلسله کورش بود و وارث فرهنگ او و کمی پس از او رفت و آتن را ویران ساخت و آن همه مجسمه های زیبا را تخریب. همین ایرانیان صاحب نخستین منشور حقوق بشر، کمی پس از نوشتن آن برای بی احترامی به یونانیان بینی مجسمه ها را شکستند چون این کار توهین سختی در آن روزگاران به شمار می رفت. اکنون آن مجسمه های بینی شکسته را می توانید در موزه های یونان و آکروپولیس ببینید که دهن کجی تاریخ است به این مردمان گنده گوی با آن تاریخ پرافتخار 2500 ساله شان.

در آکروپولیس روی یکی از همین سنگ های از نوع بی اهمیت تخت جمشیدی نشسته بودم و به سخنان یک راهنمای گردشگری گوش می دادم که برای توریست های فرانسوی با تفصیل می گفت که فارسها (ایرانیان) آمدند و اینجا را ویران کردند.

انگار نادر شاه افشار نبود که برای غارت هند دنبال بهانه بود و آن را یافت و به هدفش رسید. آن دو الماس کوه نور و دریای نور را هم با خود آورد و اکنون ایرانی به انگلیس ایراد می گیرد که چرا یکی از الماس ها را از او گرفته است.

انگار در این کشور قاجاریان نبودند که مایه ننگ تاریخ بشری و نه تنها تاریخ ایران هستند و کارهایشان نیازی به بیان ندارد. انگار صفویانی نبودند، انگار انگار انگار …

انگار در این کشور اکنون احمدی نژادی نیست که با دولت و حکومت امام زمانش مایه شرمساری انسان سده بیست و یکمی است.

آنگاه که یکی از روی هر انگیزه ای می آید و کسی دیگر را در آن سوی جهان قانع می کند که بر اساس سندهای تاریخی خلیج فارس درست است و بهتر است بنگاه های نشر درگیر این کار نشوند که درگیری بر سر نام این دریا بخشی از درگیری سیاسی بزرگتری است، آنگاه ایرانیان خوشوقت می شوند که باریکلا!

نمی گویم نباید این کارها را کردو این تذکرها را نداد. ده سال پیش نیز در چنین گفتگویی که با لوفت هانزا داشتم، آنها نیز پذیرفتند که نام این دریا را در مجله درون هواپیما بیاورند و از آن سال دیگر آنجا در آن مجله آن دریا یک لکه آبی بی نام نیست و خلیج فارس نام دارد. اما آیا مشکل امروزی ما این است؟ آیا این دریا آنگونه که برخی رگ گردنشان بالا می آید، سند هویت ایرانی است؟ آیا هویت یک ملت اینگونه تعریف شده است؟ آیا هویت اصلا با زور به دست می آید و یا اگر هم با زور به دست آمده، با دانش و منش متمدن امروزی با زور می شود آن را گرفت یا از دست داد؟ آیا این میهن پرستی است؟ البته این را بگویم که در اندیشه من چیزهایی چون “میهن پرستی” و “چو ایران نباشد تن من مباد” هیچ گونه جایگاهی ندارد و گمان می کنم که برای خیلی ها در عمل اینگونه باشد هرچند که بر زبان نیاورند. برای من این کشور در جایگاه خود در تمدن جهانی تا امروز تعریف می شود. در ایرانی، عرب یا فرانسوی بودن شما یا من هیچ کس نقش نداشته و بنابراین پز دادن به این چیزها و در اساس، پز دادن، و آن هم به چیزهایی که انسان خود سهمی در آن نداشته است، با خرد و اندیشه نمی خواند. بالاترین ارزش های تمدن بشری تاکنون در “بیانیه حقوق بشر” تبلور یافته و هر کس می تواند جایگاه خود و کشور و فرهنگ خود و هر آیین و تفکری را با آن بسنجد و ببیند که جایش کجاست. من فکر می کنم که هر ایرانی اندیشمند و دلسوزی باید این کار را انجام دهد و جایگاهش را بیابد. فراتر از آن جایگاه هر چه گفته شود، گنده کویی است و مایه تمسخر دیگران! که اکنون نیز اینگونه است. آنگاه که یک “میهن پرست” ایرانی به همان انتشارات DuMont برای کاربرد نام خلیج عربی برخوردی تهاجمی می کند ولی در مقابل سخنان سخیف و زشت احمدی نژاد پیرامون “هولوکاست” و یهودی ستیزی و محو اسراییل از نقشه و نظارت امام زمان بر حکومتش و سرکوب بهاییان بی آزار و صلح طلب در این روزها، جیکش در نمی آید، آن گاه است که این تعصب و غرور و نمایش رگ گردن تنها می تواند مایه لبخندی تمسخر آمیز از سوی مردمان متمدن جهان گردد. همان میهن پرست پز منشور حقوق بشر کورش را می دهد ولی نمی داند که در آن چه نوشته بود. او، این ایرانی میهن پرست و غیور امروزی، از آن منشور چه گرفته؟ کدام اصل آن منشور و یا منشور امروزی حقوق بشر که ایران نیز آن را امضاء کرده، در رفتار و کردار ومنش ایرانی و منش و رفتار کشورش در پهنه جهانی تبلور یافته است؟ کدام غیرت را برای پیاده سازی همان اندیشه های کورشی و داریوشی در ایران امروز نشان داده است؟ کدام غیرت را برای دادن حقوق اساسی اقلیت های ملی و دینی و فرهنگی کشورش نشان داده است؟ کدام غیرت را برای دفاع از زن ایرانی برای گرفتن ابتدایی تیرین حقوق نشان داده است؟ که او را در چادر پوشانده و تازه اگر هم مخالف آن چادر باشد، گناه را بر گردن اسلام و عرب می اندازد.

در همان دوران باستان نیز ایرانیان با برهنگی بدن انسان مشکل داشتند و هر جا دستشان می رسید مجسمه های برهنه یونانی و رومی را تخریب می کردند. در تمام تاریخ باستانی ایران تنها یک یا دو مجسمه برهنه وجود دارد که آن نیز (اگر گمانم درست باشد) در دوره اشکانیان بوده است. در همان سال ها چادر را بر تن زنانشان کردند که این چادر لباسی است ایرانی و هیچ ربطی به اسلام و عرب ندارد. سال هاست که بسیار روشن فکران این چیزها را گوشزد کرده اند ولی کو گوش شنوای ایرانی با آن هوش فراوان آریاییش! همه تقصیرها بر گردن عرب است و اسلامی که به ایران آورده است و مرغ یک پا دارد. هر چه بد است مال عرب است و هر چه خوب در جهان ریشه اش ایرانی و هنر نیز نزد ایرانی است و بس.

در این جنجال بر سر خلیج فارس بوی ناخوشایند عرب ستیزی می آید. همان نژاد پرستی که کورش نیز دوست نداشت. شاید این حساسیت بر سر خلیج فارس و آن بی تفاوتی هم زمان بر سر دریای مازندران را بشود این گونه توضیح داد.

اگر ایرانیان توانایی حل مشکلات درونی خود را داشتند و این همه با حکومت و فرهنگ و هویت خویش دشواری نداشتند، با همسایگان خود این گونه برخورد نمی کردند و می توانستند در منطقه دارای احترام تاریخی باشند که خود ایجاد می گردد و نه با زور! اگر آن فرمانده ابله سپاه پاسداران در ابوموسی ژاندارم های امارات متحده عربی را بیرون نمی کرد و پرچم امارات را پایین نمی کشید که بر اساس قرارداد بین المللی، حضورشان با پرچم در ابوموسی حقشان است، اکنون این بازی بر سر سه جزیره و نام خلیج را نداشتیم همان گونه که در دوران پهلوی چنین چیزی نداشتیم. بپذیرید سهم خود را در این جنجال!

خود را جای عرب ها بگذارید. دنیای عرب از دو سوی احساس خطر می کند: از سوی اسراییل و ایران. کار اسراییل برای صلح با عرب ها بسیار دشوار است ولی کار ایران در مقایسه با اسراییل بسیار آسان! ولی این مردمان آریایی از پس این کار کوچک همزیستی مسالمت آمیز با همسایگانشان در امروز بر نمی آیند ولی پز اختراع فدرالیسم در تاریخ بشری را می دهند.

چه اهمیتی دارد که نام این دریا چه است؟ آیا تاکنون این پرسش را از خود کرده اید؟ پاسختان چیست؟

چرا دریای خزر که به فارسی نام دیگر دریای مازندران است، حتی یک بار غیرت ایرانی را به جوش نیاورده است که چرا دریایش به نام قومی است که دیگر وجود ندارد؟ آیا یک بار تلاش کرده نام دریای کاسپین (قزوین) را که این دریا به زبان های دیگر خوانده می شود، به دریای مازندران برگرداند؟ چه اهمیتی دارد که آن دریا نامش کاسپین است یا قزوین یا خزر یا مازندران یا یزد یا کابل؟

شاید اگر ایرانی ابتدا دشواری های بسیار جدی دیگرش را با خودش و حکومتش و همسایگانش و جهان حل کرده بود، می توانست اکنون به این چیزهای خرد بپردازد؛ آن گونه که یکی در بروکسل می آید و می خواهد که تابلوهای خیابان ها به دو زبان فرانسوی و فلامان باشد. آن هم شاید!