کاش ایران نیز یک جیمز کامرون داشت

در نوشته ««چرا خلیج، فارس باشد و تخت جمشید، مشتی سنگ بی اهمیت؟ اشاره ای داشتم به این که انسان ایرانی این روزها در برابر برخی رویدادها سکوت برگرفته، از جمله آزار اقلیت های قومی و دینی. در این راستا نام از بهاییان برده بودم که این روزها دوباره بهانه برای دستگیری آنها درست کرده اند. دیدگاه من در این باره نکته جدیدی نبود و سخنی بدیهی بود. سپس یکی از خوانندگان با انتقاد از گفته من در باره بهاییان اتهام های تکراری به آن ها را بیان کرد. سپس پاسخ من بود و پاسخ یک خواننده دیگر که خود می توانید ان ها را بخوانید.

اما این گفتگو به من نشان داد که در بیان دیدگاه خود موفق نبوده ام آنگاه که گفتم که یک انسان نمی تواند در یک جامعه متمدن و مدنی گناه کار باشد چون به این یا آن چیز اعتقاد دارد و نمی توان با جرم یک نفر، همه هم فکران او را گناه کار دانست و سرکوب کرد. البته این که چنین حرف هایی برای برخی ایرانیان تازگی دارد، سخن تازه ای نیست. بی دلیل نیست که از ضعف مدنیت، قانون گرایی و خردگرایی در ایران سخن گفته می شود. به هر رو این گفت و گو مرا به یاد یک خاطره با ارزش انداخت که اینجا می خواهم بیان کنم. شاید این بتواند برخی خوانندگان را به اندیشه وادارد که دود آتش افروخته ابتدا به چشم خود می رود و سپس به چشم دیگران.

در زندگی روزهایی است که آن گاه که سحرگاه از خانه بیرون می روی در رویا هم نمی توانی ببینی که چه پیش می آید و شب که بر می گردی گویا از سفری دراز باز آمده ای، راه دراز پیموده ای و خود را در آیینه دیگر نمی شناسی. آن روز زیبای آخر پاییز در نوامبر سال 1999 در شیکاگو برای من چنین روزی بود. در آن یکشنبه زیبا، آفتابی و برای ماه نوامبر در شمال آمریکا گرم، بدون هیچ هدف روشنی بر آن می شوم که به خارج شهر بروم. در نقشه شهر میلواکی (Milwaukee) در ایالت ویسکانسین (Wisconsin) را می یابم. چیزی حدود دو ساعت رانندگی در راستای دریاچه میشیگان است. شهری کوچک، تمیز و زیبا. زیبایی آن روز را در این عکس می توان دید. دو یا سه ساعت در شهر بالا و پایین می روم. یک کتاب فروشی می یابم که کتاب هایش خاک آلود است. در آنجا کتاب هایی می یابم که هزگز ندیده ام، چون افسانه های سرخ پوستان، ترانه های محلی و این چیزها. چه استراحتی است برایم که هفته ای بسیار فشرده را پشت سر نهاده ام. تا در خیابانی چشمم به این تابلو برمی خورد: America’s Black Holocaust Museum (موزه هولوکاست سیاه آمریکا). برای من که تا آن زمان واژه هولوکاست تنها در رابطه با جنایت های نازیها و کشتار یهودیان مفهوم داشت، چنین جیزی اکنون تازگی دارد. به خود می گویم باید اینجا را دید. هم زمان در خود این گرایش را نیز حس می کنم که دارم می روم به آن ها اعتراض کنم که چرا با واژه هولوکاست بازی می کنند. ماشین را پارک می کنم و به درون این موزه کوچک می روم. دو یا سه سالن کوچک تودرتو پر از عکس های گوناگون هستند. عکس ها از نژادپرستی، کوکلوس کلان(Ku Klux Klan)، برده داری و سرکوب سیاهان آمریکایی می گویند. در گوشه ای پیرمردی نحیف و کوچک ایستاده است و با دو سه نفر سخن می گوید. یک دیوار موزه پر است از بریده های روزنامه های قدیمی که به نمایش گذارده اند؛ با عکس هایی از درگیری ها، سند های تبعیض و نژادپرستی و از جمله جریان به دار زدن دو نوجوان از سوی مردم و کوکلوکس کلان ها. یک صفحه کامل روزنامه ای (The Village Voice) از سال های 60 را می خوانم: سرگذشت یک بازمانده! سرگذشت جیمز کامرون، نوجوان سیاه پوستی که در سال 1930 در 16 سالگی به همراه 2 نوجوان سیاه پوست دیگر از سوی مردم سفیدپوست خشمگین برای به دار آویختن از زندان بیرون کشیده شد. مردم آن دو نوجوان را به دار آویختندو جیمز کامرون جان به در برد. عکس او را در روزنامه دیگری با تیتر «یک افسانه آمریکایی» چاپ کرده اند. به سوی آن پیرمرد ریزنقش و نحیف که پشت سر من گرم سخن بود، بر می گردم و درمی یابم که خودش است: جیمز کامرون، دکتر جیمز کامرون!

دیگر جریان چیزی نیست که بتوانم با بی تفاوتی از کنار آن بگذرم. روزنامه ها را با دقت می خوانم. در سال 1930 جیمز کامرون 16 سال دارد و با دو دوست سیاه پوست دیگرش، آبرام اسمیت و توماس شیپ در خیابان های ماریون در ایندیانا می گردند. از دور می بینند که کسی داخل ماشین خود نشسته است. بر آن می شوند که به سراغش بروند و پول هایش را بگیرند. تامی شیپ به جیمز یک اسلحه می دهد. جیمز جلو می رود و در ماشین را باز می کند و ناگهان خشکش می زند. جوان سفیدپوستی که در ماشین نشسته است،کلود دیتر آشنای اوست و مشتری اش است: «من گهگاه کفش های او را تمیز می کردم و او حال خانواده مرا می پرسید.» جیمز اسلحه را به دوستانش می دهد، می گوید که نمی خواهد در این کار شرکت کند و پا به فرار می گذارد. از دوردست صدای گلوله را می شنود. به خانه می رود تا زمانی که پلیس به سراغ او می آید و او را می برد. به او می گویند که یک جوان سفیدپوست کشته شده و دوست دختر او (ماری بال) نیز مورد تعرض قرار گرفته است. تامی شیپ و آبرام اسمیت نیز دستگیر می شوند و پلیس هر سه را در سلول های جداگانه زندانی می کند.

در این میان مردم سفیدپوست کم کم پیرامون زندان گرد می آیند و سروکله کوکلوکس کلان ها هم پیدا می شود. تا 15000 نفر شمار آن ها را گزارش کرده اند. آنها از پلیس می خواهند که زندانی ها را به آن ها بدهد. آن گاه که پلیس مخالفت می کند، مردم وحشی، هیستریک و غیر قابل کنترل به زندان می ریزند و پس از تخریب و یاز کردن درها ابتدا تامی و آبرام را می یابند. آن ها به شدت کتک زده، روی زمین کشیده، به خیابان می برند و بر اولین درخت به دار می آویزند. عکسی که تامی و آبرام را بر بالای دار نشان می دهد و مردم را در پای آن، نماد وحشی گری مردم افسارگسیخته هیستریک می شود. این عکس را سپس به شمار زیاد به پنجاه سنت می فروشند.

آن گاه که جیمز را می یابند، او را نیز به خیابان می کشند و او دوستان خود را بر بالای دار می بیند. زن جوان سفیدپوستی روی ماشینی رفته و بالا و پایین می پرد و فریاد می زند: «همه سیاهان را بکشید! همه سیاهان را بکشید! همه سیاهان را بکشید!» زمانی که طناب دار را بر گردنش می آویزند، کسی فریاد می زند» او را آزاد کنید. او در این جریان نقشی ندارد.» جمعیت ناگهان ساکت می شود، آرام می گیرد و او را آزاد می کند.

جیمز کامرون که انسانی بسیار مذهبی است، در سراسر زندگی خود همواره می گوید که این یک ندای آسمانی بود و تنها او آن را شنید و دیگران آن را نشنیدند و تنها به آن عمل کردند. او می گوید: » من از کسانی که آنجا بودند، پرسیدم. کسی چیزی نشنیده بود. خدا مرا نجات داد تا این کاری را انجام دهم که اکنون انجام می دهم.» به هر رو گزارش های دیگری می گویند که مردی در آن شب به آنجا رسید، روی ماشین خود رفت و بر جمعیت فریاد کشید که جیمز بی گناه است و او را آزاد کنید.

«ماری بال» بعدها اعتراف می کند که کسی به او تعرض نکرده بود.جیمز کامرون بی گناه به جرم همراهی با آن دو به چهار سال زندان محکوم می شود و پس ار گذشت آن در سال 1934آزاد می شود. جیمز کامرون پس از آزادی از زندان به تحصیل دانشگاهی می پردازد و زندگی خود را به مبارزه علیه تبعیض و نژادپرستی می گذراند. در سال 1991 نامه ای به فرماندار ایندیانا می نویسد و از او می خواهد که به نام ایالت ایندیانا از او عذر خواهی کند. دو سال طول می کشد تا فرماندار این کار را انجام دهد. باید شصت سال می گذشت تا در سال 1993 فرماندار ایندیانا از او عذرخواهی کند. ایالت ایندیانا به او کلید شهر ماریون را به همراه نامه ای به او هدیه می دهد به نشانه این که گذشته زشت این شهر را به گذشته ها بسپارد. به همراه آن کلید، ریسمانی که از آن برای به دار کشیدن او استفاده شده بود، نیز به او می دهند. درسال 2005 نیز در 91 سالگی به سنای آمریکا دعوت می شود تا از او عذرخواهی کنند. او سرگذشتش را در آن جا نیز باز می گوید.

از او می پرسم: «چرا واژه هولوکاست را در نام موزه به کار گرفته اید؟ این واژه تعریف ویژه دارد و قابل گسترش به هیچ چیز نیست.» جوری به من می نگرد که از پرسش خود شرمنده می شوم. می گوید: «آن گاه که به اسراییل رفته بودم و موزه هولوکاست را در آن جا دیدم، به فکر ایجاد این موزه افتادم. سرگذشت ما نیز این چنین است.» در خود این توان را ندیدم که چیزی بگویم و بیشتر از سوال خود که پر از تردید بود، شرمنده شدم. دوباره از او می پرسم: «پس از این همه سال گویا هنوز این جریان برای شما تازگی دارد.» بدون تردید می گوید: «تا زمانی که زنده هستم، سرگذشتم را خواهم گفت و خواهم گفت و هیچ گاه خسته نخواهم شد.» سپس کارت ویزیت خود را به همراه دعوت نامه ای برای یک سخن رانی به من می دهد. دست خسته اش را می فشارم ودر برابرش سر فرود می آورم. زن جوانی که او را همراهی می کند به سویم بر می گردد و می گوید: «نمی دانم او چقدر دیگر زنده است ولی او شب و روز کار می کند، می نویسد، سخن رانی می کند و اعتراض می کند و از هیچ چیز نمی گذرد.«

به سوی دیوار روزنامه های قاب شده بر می گردم. اکنون این روزنامه های زرد شده برایم مفهومی دیگر دارند و آن روز یکشنبه دیگر برایم زیبا نیست.

در تمام این سال ها کارت ویزیت جیمز کامرون در گوشه کتابخانه ام بوده و همواره به یاد او و رسالتی که خود برای خود ایجاد کرده بود، بوده ام. رویای او آمریکایی بود که در آن نژادپرستی نباشد. اگر امروز بود و می دید که برک اوباما، یک جوان سیاه پوست کاندید ریاست جمهوری آمریکا شده، شاید از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. در تابستان سال 2006 در بخارست بودم که خبر درگذشت او را در 92 سالگی شنیدم. چه تصادفی! در آن روزها در بخارست در این اندیشه بودم که مردم برافروخته بخارست چگونه نیکولای چائوشسکو Nicolae Ceauşescu رهبر دیکتاتور رومانی و همسرش را درسال 1989 در خیابان پس از یک دادگاه نظامی الکی در فضایی هیستریک اعدام کردند.

با این پیش زمینه به ماجرای دیگری بر می گردم. در بهمن ماه 1357 در تهران خانه هایی دیدم که مردم آتش زده بودند، این جا خانه یک ساواکی، آنجا خانه یک بهایی، آنورتر خانه یک یهودی. همان مردم صاحب نمدن 2500 ساله، وارث کورش کبیر و منشور جهانی حقوق بشر و هزار گنده گویی دیگر که امروز تنها گنده گویی کسل کننده مردمی است که در یک هیستری گروهی به آینده خود نیز آتش کشیدند. سپس گروه های چماقدار را می بینم، زهراخانم، الله کرم و سیلی از انسان های نخستین و سال های 60 …

و با خود می گویم که کاش ایران نیز یک جیمز کامرون داشت.