امروز، 25 بهمن و پرسش های تکراری سبز از موسوی و کروبی

25 بهمن است و من نمی دانم چه خواهد شد. در وبگردی ها همه جا تب و تاب می بینم. گمانه زنی ها، تلاش برای بسیج هر چه بیشتر برای راهپیمایی فردا، شعارها، تهییج خود و دیگران، دلشوره، پیش گویی ها! این که چه میزان مردم به میدان خواهند آمد، قابل پیش گویی نیست. رفتار توده های مردم هیچ گاه قابل پیش بینی نیوده و این پدیده در اساس جزو چیزهایی نیست که قابل پیش بینی باشد و هر محاسبه ای می تواند نادرست باشد و اگر نیز درست باشد، تصادفی است. من نیز قادر یه پیش گویی نیستم، چون ندیده ام که کفشهایم پیش پایم جفت شوند.

اما با تمام اینها، پس از گذشت نزدیک به دو سال پرسش هایی هست که باید در میان گذاشته شوند، پرسش هایی که می توانند رابطه ای مستقیم با پیروزی یا ناکامی جنبش داشته باشند.

–          در گذشته دیدیم که حرکت مردم ایران و جنبش سبز  به سرعت حمایت مردم جهان و رسانه ها را جلب کرد. رسانه های بین المللی جانانه به پوشش خبری پرداختند. اما یک نکته نیز آشکار بود: دولت ها و نهاد های سیاسی در حمایت از جنبش سبز تامل کردند، یا سکوت کردند و یا با احتیاط سخنی گفتند. چرا؟

–          جنبش سبز دارای رهبری منسجم نیست. روشن نیست که به کدام سو می خواهد برود. در این میان هر کس گمانه های خود را دارد و من نیز! هر چند که موسوی و کروبی همیشه گفته اند که رهبر جنبش نیستند و از این راستا که با این سخنان خود مانع گشتند که از آنها بت و رهبر و امام ساخته شود (چیزی که فرهنگ ایرانی استعداد غریبی در آن دارد) حرف بسیار بجا و خوبی است. اما همگان به آنها به عنوان رهبر جنبش سبز می نگرند و از آنها برای موارد ویژه ای انتظارهایی دارند. از سوی دیگر، موسوی و کروبی و تشکیلات پیرامون آنها به هر دلیلی که می خواهد باشد، تلاشی برای سازماندهی جنبش سبز نکردند. هیچ حرکت جدی جمعی بدون سازماندهی، بدون هماهنگی، بدون تعیین سیاست مشترک و اطلاع رسانی نتیجه نمی گیرد. نیاز به سازماندهی یک حرکت ارتباطی به گرایش به بت سازی ندارد و ساده لوحی است اگر گمان برده شود که با حرکت خود به خودی مردم و هر از چندی با صدور یک بیانیه نامفهوم تنها شکوه آمیز و دست و پا شکسته می توان به هدف مشترکی دست یافت. که هدفی نیز حاصل نشد، بخش بزرگی از جنبش دلسرد شد و اکنون دوباره با دلگرمی خارجی از مصر و تونس برپا می خیزد و چنانچه باز نیز بدون برنامه و هماهنگی باشد، دوباره به احتمال زیاد به نتیجه کوتاه مدت که سرنگونی دیکتاتوری خامنه ای-احمدی نژاد است، دست نخواهد یافت. همه می پرسند که چرا اپوزیسیون شما انسجام ندارد؟ چرا رهبری متمرکز ندارید؟ تفاوت جدی رهبران سبز و احمدی نژاد-خامنه ای در چیست؟

–          چرا جهان این گونه از جنبش آزادی خواهی در تونس و مصر و یمن و الجزایر حمایت می کند ولی در دوسال اخیر در حمایت از جنبش سبز این دست و آن دست می کند؟ چند پرسش از آقایان موسوی و کروبی و همراهانشان بپرسیم و چند گمانه بزنیم:

o        دیدگاه آقایان موسوی و کروبی در باره اسراییل چیست؟ چه بخواهیم چه نخواهیم، این نکته ای است که هر کسی که خود را آلترناتیو حکومت آخوندی می داند، باید در باره آن به روشنی سخن بگوید. حکومت در اختیار آقایان موسوی و کروبی! خوب، ایران فردا رابطه اش با اسراییل چه می خواهد باشد؟ آیا حاضرید بپذیرید که اسراییل دولتی است در منطقه و باید آن را (دوباره) به رسمیت شناخت و رابطه ای بر اساس احترام متقابل و بدون دخالت در امور داخلی یکدیگر بر قرار ساخت؟ رابطه با لبنان و فلسطین چگونه تعریف می شود؟ دیدگاه شما آقایان موسوی و کروبی چیست؟ دیدگاهی ندارید؟

o        آقای موسوی، شما در چند هفته پیش از انتخابات دو سال پیش در مصاحبه با مجله آلمانی اشپیگل (بازگردان در روزنامه دنیای اقتصاد) گفتید که میان شما و احمدی نژاد در اصول تفاوتی نیست. سخن بر سر سیاست های ملی و مساله هسته ای بود. اکنون چه می اندیشید؟ سیاست هسته ای ایران برای جهان اهمیت دارد و هنوز در پهنه جهانی روشن نیست که شما در کجا ایستاده اید. سخنان شما همیشه مبهم است و پر از اگر و مگر و تعارف.

o       ما هنوز چیزی نشنیده ایم که دیدگاه شما در برابر ساختار حکومتی فردا، جدایی دین از حکومت و نظام سکولار چیست. دیدگاهی ندارید؟

o        آقای کروبی و آقای موسوی! تاکنون از شما سخنی پیرامون تروریسم اسلامی بین المللی، القائده و طالبان نشنیده ایم. اینها چیزهایی هستند که جهان هر کسی را از خاورمیانه با آنها محک می زند. شما دیدگاهی ندارید؟

o         آقایان کروبی و موسوی! دیدگاه شما را پیرامون اعلامیه جهانی حقوق بشر نمی دانیم. در باره آزادی اجتماعی همه مردم ایران صرف نظر از قومیت، نژاد، مذهب، جنسیت و غیره چه می اندیشید؟ حکومت هفته پیش یک نمازخانه سنی ها را در تهران برهم زد. شما چیزی نگفتید. یک کلمه از شما در دفاع از درویش های گنابادی، سنی ها، یهودی ها و به ویژه بهایی ها که مورد هجوم وحشیانه و تبعیض همه جانبه قرار دارند، نشنیده ایم. دیدگاهی ندارید؟ آزادی، آزادی دگراندیشان است. این سخن روزا لوکزامبورگ محک شماست.

o        آقایان موسوی و کروبی! در باره هولوکاست چه فکر می کنید؟ هر گاه که نام یکی از اردوگاه های آدم سوزی می آید، یاد شما می افتیم که شما تاکنون سخنی نرانده اید. دیدگاهی ندارید؟ یادم می آید که شهردار شهر زیبای گل و بلبل و شعرمان شیراز، میهمان شهرداری وایمار در آلمان بود. جناب شهردار که برخی می گویند سبز است و برخی می گویند هنوز سبز نشده است و من گمان می برم که در انتظار باد است، از یازدید اردوگاه آدم سوزی بوخنوالد خودداری کرد و افتضاح سیاسی به بار آورد.

o        ایرانیان در دیدگاه جهانی سابقه ناخوشایندی در سی سال گذشته بر جای گذارده اند، از جمله سفارت گیری و ریختن به سفارت این و آن کشور، آتش زدن پرچم آمریکا و اسراییل و دانمارک (!)، یهودی ستیزی حکومتی و کارهایی از این دست، بدون آن که مردم اعتراض محسوسی کنند و از این قبیل نمونه ها. بیایید به جای آن که بگوییم که این کارها کار حکومت اسلامی و حزب الله و بسیجی بوده و نه ما، از بالا به این کشور بنگریم که اینها را جهان از زاویه دید هواپیما می بیند و به جزییات و تفاوت ها کار ندارد، حال ما را خوش آید یا نیاید. وقتی حکومتی سی سال پرچم می سوزاند و کسی در کشور در سی سال حرفی که در خارج قابل شنیدن باشد نمی زند و اعتراضی دیده نمی شود، دیگر از دید جهان تنها حکومت مقصر نیست بلکه به  میزانی مردم نیز! به ویژه که همین آقایان کروبی و موسوی و خاتمی و دیگران که اکنون رهبر جنبش سبز هستند، خود در حکومت بوده اند و از همین کارها نیز کرده اند و یا از همین سخنان گفته اند. آنهایی هم که از حکومت بریده اند و در اپوزیسیون هستند نیز هنوز قبایشان بوی گرد و غباری می دهد که در بالا رفتن از دیوار سفارت آمریکا بر تنشان نشسته است. آنها نیز گونه ای رفتار می کنند که گویا تازه از راه رسیده اند و جهان یادش رفته است که دیروز چه می کردند. آیا یک بار دیدید که کسی در تونس و یا مصر در همسایگی اسراییل، پرچمی آتش بزند و یا شعاری نژادپرستانه و ضد خارجی بگوید؟

o        آیا جنبش آزادی خواهی مردم ایران پس از دو سال باید دستاوردش این باشد که رهبرانی دارد که تنها فعالیتشان که می بینیم این است که: موسوی برای دیدن کروبی به خانه اش رفت. کروبی از اینجا رفت آنجا. هر از چندی نیز یک بیانیه بیرون می آید که هیچ نمی گوید و به جایی نیز بر نمی خورد. ببخشید آقایان موسوی و کروبی، اجازه هست؟ ندا و سهراب و دیگران جانشان را دادند که از شما تنها این برآید؟ این دستاورد شما در دو سال است؟ افکار عمومی جهان اینها را می بیند. این را می بیند که جنبش سبز ایران با آن همه نیروی جوان، روشن اندیش، آزادی خواه و سکولار، رهبری جدی ندارد و در نبود اپوزیسیون منسجم، به چند یک چشم ناتوان دل بسته است. این درشت خویی نیست. یا نباید به این راه پای می گذاشتید و یا باید تا پایان بروید. این همه تجربه در جهان داشته ایم، رهبرانی که با شجاعت با صدای رسا گفتند که در کدام سو ایستاده اند و چه چیزی را رهبری می کنند. آن هم در برابر حکومت هایی به مراتب وحشی تر ار حکومت اسلامی کنونی که خود نیز بخشی از آن بوده اید و ساختارهای آن را بهتر از ما می شناسید.

 

این همه جای نگرانی دارد! دو سال پیش نگرانی های بسیاری داشتم و در اینجا نوشتم. پس از تقلب انتخاباتی و مقاومت کروبی و موسوی خوش بین شدم و این روزها نگرانی ها دوباره بازگشته اند.

دیگر نوشته ها در همین زمینه:

– انتخابات در ایران و عجایب و غرایب

انتخابات و قطار خالی سیاست ایران

انتخابات، کیش شخصیت، اسطوره پرستی و شیره ایرانی

خاتمی، پادشاهی یک چشم در سرزمین کوران

روزهایی سرنوشت ساز در راهند و ما نلسون ماندلا نداریم

«ندا در گور خود خواهد لرزید» (افشاگری اشپیگل آنلاین در باره کاسپین ماکان)

اشپیگل آنلاین دیروز نوشته ای به نام «»ندا در گور خود خواهد لرزید» در باره کاسپین ماکان منتشر کرده است و در آن از او به عنوان کسی که از نام ندا برای جاه طلبی های خود سوء استفاده می کند، نام برده است.

من از کاسپین ماکان به خاطر افشاگری های او در باره جنایتی که رخ داد، حمایت کردم و در نوشته «سفر کاسپین ماکان به اسراییل و واکنش مبصرهای خودخوانده»  از این مبصرها انتقاد. اشپیگل در این نوشته زاویه های تازه ای بر کارهای کاسپین ماکان می گشاید که برای همه ما تجربه ای است ارزنده. این نوشته را در زیر بازگردانده ام.

آب گل آلود است دیگر … داستان کاسپین ماکان و کارهایش را در اینجا و آنجا می شنیدم، همان گونه که در باره بسیاری دیگر، که در این روزها و ماهها از ایران خارج شده اند و در پی چیزهای دیگری هستند که بیشتر در راه منافع خود آنهاست تا منافع جنبش سبز. اما ما نیز در این سالهای دراز از این چیزها بسیار دیده ایم. کاسپین ماکان نخستین نفر نیست و شاید نیز آخرین نفر نباشد.

آب گل آلود است دیگر …

نویدار

* * *

اشپیگل آنلاین، دوشنبه، 24 مه 2010

مرگ ندا آقا سلطان میلیون ها نفر را تکان داد. یک سال پیش این زن جوان در تهران به قتل رسید و از آن روز او به نماد اپوزیسیون ایران تبدیل شده است. اما از سرنوشت او کس دیگری سود ویژه ای می جوید: مدعی نامزدی با او کاسپین ماکان.

او در سراسر جهان خود را نامزد ندا معرفی کرد، دوست زن جوانی که یک سال پیش در تظاهرات اپوزیسیون ایران در تهران کشته شد. اما امروز کاسپین ماکان دشمنان زیادی نیز دارد.

پرده نخست این تراژدی ایرانی پیرامون ندا آقا سلطان، در روز 20 ژوئن سال گذشته آغاز می گردد. ده روز پیش از آن انتخابات ایران برگزار شده بود و رییس جمهور وقت، محمود احمدی نژاد با اکثریتی زیاد و مشکوک برنده شده بود. شمار کسانی که در روزهای پس از آن در اعتراض به به تقلب آشکار انتخاباتی به خیابان ها می ریزند، رو به افزایش است.

در این روز شنبه که دهها هزار نفر به خیابان ها می ریزند، چند نفر نیز کشته شده اند و ندا یکی از آنهاست. این که آیا این دانشجوی 26 ساله برای شرکت در تظاهرات به مرکز شهر رفته بود و یا تاکسی او به گونه تصادفی در میان جمعیت گیر افتاده بود، دیگر روشن نمی شود. روشن این است که ندا و همراهش، معلم موسیقی او حمید پناهی پیاده می شوند و این که پس از آن او باید در تیررس یک تیرانداز قرار گرفته بوده باشد.

یکی از تظاهرکنندگان که از جمعیت فیلم می گیرد، صحنه ای را که ندا پس از برخورد گلوله به سینه اش بر زمین می افتد را ثبت می کند. و این که خون از دهان و بینی او فوران می کند و پیرامون او گرد می آید، و مردانی که گرد او زانو زده اند و ناامیدانه تلاش برای نجات او دارند: «ندا، بمون! ندا، بمون!» ندا می میرد و تصویرهای مرگ او به اینترنت راه می یابند. یک روز نیز نمی گذرد و او نماد انقلاب سبز در ایران می گردد.

در هر مصاحبه ای جزییات جدیدی اضافه می شوند

با همان شتابی که نام ندا در جهان بازتاب می یابد، ابهام نیز رشد می کند. با وجودی که ندا در کنار معلم موسیقی خود می میرد و دوستان انها می گویند که آنها دلداده بوده اند، شخصی دیگر خود را به میان می اندازد و خود را مرد زندگی ندا می داند: کاسپین ماکان 37 ساله می گوید که او و ندا یک سال پیش از آن در ترکیه با هم آشنا شده بودند و قرار ازدواج گذاشته بودند. گزارشگران غربی که در نخستین ساعت ها پس از مرگ زن جوان با خانواده او در تماس بوده اند، از ناباوری و تعجب آنها پیرامون این نامزد ناشناخته می گویند که در سوگواری ندا سروکله اش پیدا شده است.

این که نزدیکان ندا از عشق بزرگ او چیزی نمی دانسته اند، را کاسپین به سنت ها و باورها پیوند می دهد: روابط پیش از ازدواج در ایران امری است مشکل دار و این روابط همیشه پنهان نگاه داشته می شوند. اما منتقدان او می گویند که او معیارهای سنتی ایرانی را به سود خود به کار می گیرد: اطرافیان می گویند که پس از آن که او نامزدی خود با ندا را جار می زند، برای مادر ندا راهی بیش نمی ماند جز آن که این نامزدی را تایید کند. هر چیز دیگری به آبروی ندا پس از مرگش لطمه وارد می ساخت.

این مهم نیست که آیا ماکان و ندا در زمان مرگ او نامزد بودند و یا این یک آشنایی کوتاه مدت در تفریح گاهی در ترکیه و پایان یافته بوده است: ماکان عکاس از این موقعیت به دست آمده برای طرح نام خود در رسانه ای جهانی سود می جوید.  در هفته ها و ماه های پس از آن او با واژه های رنگین تر و گلگون تر از انگیزه های ندا برای رفتن به خیابان می گوید. در هر مصاحبه ای جرییات تازه ای کشف می گردند: گویا ندا از پیش احساسی گنگ داشته است که او مبارزه خواهد کرد و گلوله ای به قلبش خواهد خورد و با وجودی که ماکان همواره به او هشدار می داده است، ندا اصرار به شرکت درتظاهرات داشته است؟ مرگ برای ندا تنها قربانی کوچکی است در راه آزادی.

مشاور رسانه ای، درخواست پول برای مصاحبه و کاسبی بزرگ

این که ماکان این روزها با ادعای افکار سیاسی استوار ندا به گدایی می رود، خود کنایه ای ویژه در بر دارد. آنگاه که اشپیگل آنلاین از ماکان می پرسد که چرا بسیاری از اصلاح طلبان در ایران و در خارج به او می تازند، می گوید: «مهم ترین دلیل این که چرا اصلاح طلبان مرا رد می کنند، مصاحبه ای است کوتاه از من که پس از مرگ او انجام داده ام.» در آن مصاحبه او گفته بود که ندا جزو جنبش سبز نبود و حتی در انتخابات نیز شرکت نکرده بود. و به گفته او جنبش سبز در این مصاحبه، تخریب نماد خود را دیده است و از آن زمان به بعد به ستیز با او برخاسته است.

ادعای ماکان که ندا بسیار سیاسی بوده است، در ماههای پس از آن خشم رژیم را نیز برمی انگیزد: در پاییز سال گذشته ماکان ناپدید می شود و به گفته خودش گویا 65 روز نیز در اوین به سر برده است. سپس از مرزهای کوهستانی ایران به ترکیه می گریزد. به لندن می رود و از آنجا نیز به کانادا.

پس از رسیدن به غرب، او به مقابله می پردازد: ماکان یک مشاور رسانه ای استخدام می کند و خبرنگارها برای مصاحبه با ماکان می توانند از او وقت بگیرند. در ماه نوامبر این مشاور رسانه ای به اشپیگل آنلاین خبر می دهد که ماکان در سه هفته آینده وقت برای مصاحبه ندارد. و این که برای گفتگو با او پول باید پرداخت شود نیز کاملا بدیهی است. حتی فعالان حقوق بشر نیز با علاقه او را دعوت می کنند و او از این سخنرانی به آن سخنرانی پرواز می کند. سازمان ملل متحد او را به همایشی در ژنو دعوت می کند و او اجازه دارد در کنار مخالفان سیاسی کره شمالی و کوبا حضور یابد.

در کنار حضور رسانه ای ماکان، ناخشنودی و رنچش فعالان جنبش سبز در ایران نیز افزایش می یابد. در سایت های اینترنتی نزدیک به اپوزیسیون که سبزها از آنها برای انتشار مواضع خود استفاده می کنند، ماکان به عنوان حقه باز و خالی بند مورد ناسزا قرار می گیرد. مسیح علی نژاد در وبسایت اصلاح طلب «جرس» بر ماکان می تازد که: این عکاس از ندا برای مطرح سازی خود سود می جوید. او می تواند با نام خود هر کاری که دوست دارد انجام دهد. اما بدبختی این است که او با نام ندا در جهان به گدایی می رود. خانواده ندا اجازه حرف زدن ندارد، اما او به این سو و آن سو می رود و مدعی نمایندگی ندا و ایران است. این را علی نژاد در نوشته ای به نام «کاسپین نامزد ندا نبود» می گوید.

«ملت ایران کی این آقا را به عنوان سفیر خود انتخاب کرد؟»

در ماه مارس ماکان به بزرگترین موفقیت رسانهای خود دست یافت. او با همکاری کانال دو تلویزیون اسراییل دیداری پر سروصدا با شیمون پرز رییس جمهور اسراییل برگزار کرد. در برابر دوربین های زنده کانال دو که تمام هزینه های سفر را پرداخته بود و امتیاز فیلم برداری و بازاریابی را خریده بود، این ایرانی وارد تل آویو شد. با چهره ای جدی و مسلط، در کت و شلواری خاکستری در دفتر پرز حاضر می شود. بر اساس گزارش اسراییلی ها او خود را به رییس جمهور سالخورده به عنوان «سفیر مردم ایران» معرفی می کند و اطمینان می دهد که «روح ندا گرما و لطافتی را حس می کند» که او به هنگام دیدار خود با پرز حس کرده است.

ماکان این گزارش را تکذیب می کند: «همه اش اتهام این آدمهاست.» او می گوید که تنها زمانی که پرز به او تندیس کبوتر صلح را هدیه داده است، او به نام همه ایرانیان تشکر کرده است.

در این میان مادر ندا در تهران تلاش دارد از ماکان فاصله گیرد و می گوید: ماکان می تواند هر کاری می خواهد انجام دهد، اما نه به نام ندا.

بسیاری از طرفداران جنبش سبز نیز برآشفته اند. آنها نگرانند که این سفیر خودخوانده سبب گردد که رژیم آنها را جاسوسان اسراییل بخواند. صدها نفر از اصلاح طلبان ایرانی با اعتراض در فیس بوک گرد می آیند و می گویند که ماکان حق ندارد خود را در صدر «سبزها» قرار دهد. بهمن قلی پور در وبلگش می نویسد: «من نمی دانم که ملت ایران کی این آقا را به عنوان سفیر خود انتخاب کرده و به اسراییل فرستاده است.«

تحمل برخی از روزنامه نگاران که داستان ماکان را در گذشته گزارش کرده اند، نیز به سر آمده است. «یاسون آتاناسیادیس» گزارشگر پرسابقه «واشنگتن تایمز» در تهران در نوشته ای در وبلاگ خود آشفتگی خود را بازتاب می دهد: «هیچ کس ما را در آغوش نمی گیرد، به ویژه زمانی که تصویری نادرست نیز به هزاران نفر ارایه دهیم.«

آتاناسیادیس از مقلاقات های گوناگونی با ماکان گزارش می دهد که در آنها ماکان تصویر های ماجراجویانه و متضادی از خود ارایه داده است. اومی گوید: ماکان با ارایه این افسانه های حقیر آنچه را که می خواست، به دست آورده است: پناهندگی در کانادا و هدفی برای زندگیش: «ندا در گور خود خواهد لرزید.«

دیگر نوشته ها در این زمینه:

–  سفر کاسپین ماکان به اسراییل و واکنش مبصر های خود خوانده

مصاحبه کاسپین ماکان، دوست پسر ندا با روزنامه “ابزرور” پس از ترک ایران

همایش اتحاد جمهوری خواهان در شهر کلن آلمان: دو دنیای جوانان جنبش سبز و جوانان سابق

هفته پیش در نزدیکی شهر کلن بودم که در اینترنت خواندم که اتحاد جمهوری خواهان در شهر کلن همایش سالانه خود را برگزار می کند و در روز نخست ورود برای همگان آزاد است. در برنامه ای که در اینترنت اعلام کرده بودند، سه «پنل» (یعنی میز گرد) گذاشته بودند که هر کدام حدود دو ساعت طول می کشید. من به میزگرد دوم و سوم رسیدم با موضوع «جوانان سبز» و » جنبش سبز، آینده‌ ایران و موقعیت جمهوری خواهان».untitled

انگیزه من که در ابتدا کنجکاوی و شاید دیدن برخی از دوستانم در شهر کلن بود، با دیدن این که نمایندگانی هم از جنبش سبز در آنجا هستند، بیشتر شد، نه برای این که بروم از آخرین مسایل با اطلاع شوم. دیگر در دوران ارتباطات و اینترنت نیازی به حضور فیزیکی در بسیاری جاها نیست. برایم این جالب بود که ببینم این دو گروه زمانی که در یک جا گرد می ایند، چه روی می دهد. به هر حال، من پیرامون اپوزیسیون خارج از کشور همیشه در اینجا نوشته ام و انتقادهای خود را گفته ام. آن چه که در آن چند ساعت برایم جالب شد و به آن پرداختم، کمتر محتوای دیدگاههای طرح شده بود. بیشتر می خواستم ببینم که در این چند سال چه کسانی چه تفاوتهای داشته اند و اکنون در برابر جنبش سبز چه حرفی برای گفتن دارند. 50 و 60 و 70 ساله هایی که رهبران نامدار اپوزیسیون خارج از کشور نیز هستند، در برابر جوانان 20 و 30 ساله چه حرفی برای گفتن دارند و چه تجربه ای را می توانند به آنها منتقل کنند.

انتقاد من به اپوزیسیون خارج از کشور همیشه این بوده که پایشان روی زمین نیست، پیشرو هم نیستند، نقش آنها در تحولات ایران نزدیک به صفر است و حتی از دیدگاه نظری و اجتماعی نیز از داخل کشور عقب تر هستند و با وجودی که نه فشار سانسور بر آنهاست و نه کسی تعقیبشان می کند و نه برای کارشان دشواری مالی دارند، در این سی سال تقریبا دستاوردی جدی نداشته اند، نه توانسته اند جبهه واحدی حتی برای یک کار یک روزه تشکیل دهند و نه دیدگاه جدیدی تدوین کرده اند. نه برنامه سیاسی روشنی برای دوران پس از جمهوری اسلامی ارایه داده اند و نه همین چندی پیش که سرجوخه آرادان به نیویورک رفته بود، توانستند یک تظاهرات واحد به راه بیاندازند و به جایش سه گروه با پرچم زرد و سرخ و شیروخورشید به رقابت با جنبش سبز پرداختند. انتقاد من به عموم آنها و به ویژه رهبرانشان (نگویید همه را یک کاسه کرده ای) این است که از اهالی دیروز هستند و سازمان هایی که می گردانند، بیشتر به کلوپ آدم های بیکار و بیعار شبیه است که در آنها  می نشینند و به قول یکی از دوستان قدیمی من که زبانی تیز داشت، «به خودارضایی فکری» مشغولند. حتی این پیش نویس قانون اساسی که این روزها گویا به بحث گذاشته شده است (من آن را ندیده ام)، در داخل ایران تهیه شده و برای تبادل نظر به خارج فرستاده شده است.

البته این را هم بگویم که اینهایی که در اتحاد جمهوری خواهان جمع شده اند، بخش خوب، سالم و معتدل تر اپوزیسیون خارج از کشور هستند. اگر تنها سازمان های خارج از کشوری را در نظر بگیریم، اینها جزو بهترین ها هستند. ولی به هررو، خوب یا بد، نقش چندانی در جایی ندارند.

انتقاد دیگر من به بخش عمده اپوزیسیون خارج از کشور این است که اینها در کشورهایی که زندگی می کنند، در زندگی سیاسی و اجتماعی آنجا شرکت چندانی ندارند. ایرانیانی که دارای نام و اعتبار در این یا آن زمینه علمی یا شغلی و حتی سیاسی در این یا آن کشور هستند، زیاد به سازمان های گوناگون اپوزیسیون محل نمی گذارند و اهمیتی برای آنها قایل نیستند. بیشتر نامهایی که این روزها در رسانه ها می شنویم و می بینیم که صاحب نظر هستند، کسانی هستند که در خارج از سازمان های موجود رشد کرده اند، با نام خودشان می آیند و روی پای خودشان ایستاده اند. در میان سیاسی های فعال، آدم باسواد، مسئول، صاحب دیدگاه و روشن بین کمتر پیدا می شود. یافت می شود ولی کم! بیشترشان انشاء نویس هستند، از بالا برخورد می کنند و اصلا روشنفکر نیستند، چه رسد که از نوع مترقی و پیشرفته اش باشند که این روزها مورد نیاز است. با برخی شان که آشنا می شوی، می بینی که برخورد اجتماعی شان، حتی ادبیات و واژه هایشان هم اشکال دارد. از بالا برخورد می کنند، گوش نمی دهند و بیشتر حرف می زنند و دیالوگ با آنها دشوار است و تاثیر گذاری بسیار دشوارتر.

با چنین پیش زمینه ای نشستم به ریزبینی رفتار تک تک کسانی که در آنجا در بحث ها بودند و حرفی زدند.

میز گرد دوم به جوانان سبز اختصاص داشت که نمایندگانش از جاهای مختلف و از جمله از ایران آمده بودند.  سنشان زیر سی سال، حرفهایشان ملموس، روشن و صریح بود. نه شعار شنیدم و نه انشاء نویسی. سخنانی ساده، روشن با هدف هایی دست یافتنی در کوتاه مدت با درکی نسبتا روشن و واقعی از آنچه که در ایزان می گذرد و استراتژی دست یابی به آن هدف ها نیز روشن و ملموس! مریم سطوت، از چریک های قدیمی که میزگرد را می چرخاند، خودش را جوان سابق می خواند. اگر خودش نقشی جدی برای خودش در امروز قائل می بود، خودش را میان سال امروزی می خواند و نه جوان دیروزی. تمام حرفهایش تحسین بدون تردید نسبت به جنبش سبز بود و به گونه ای تیپیک نماد تسلیم بی قید و شرط از هر نظر در برابر جنبش سبز. البته از تواناییش در گرداندن میزگرد خوشم آمد. جنبش سبزی ها هر کدام یکی دوبار سخن گفتند و از دید خود مسایل را شکافتند. به محتوای حرفهایشان کاری ندارم . در یوتیوب و جاهای دیگر هست که چه کسی چه گفت. برایم آنچه جالب بود، انسجام فکری آنها بود و این که پایشان روی زمین بود. بر خلاف این طرفی ها که آن زمان در سی سال پیش هم که در ایران زندگی و فعالیت می کردند و کلی سازمان و حزب و دسته را با هزاران نفر عضو و هوادار می گرداندند، پایشان روی زمین نبود و در کلی توهم و رویاهای رومانتیک زندگی می کردند و کارهایی انجام دادند که به همه آن فاجعه هایی انجامید که در سالهای 60 همه دیدیم. حالا پرسش اینجاست که اینها چگونه می توانند باز هم بیایند و با همان نام ها باز مدعی رهبری چیزی باشند؟

در اروپا هر گاه که در انتخاباتی، چه در سطح شوراهای شهری، ایالتی و یا کشوری، حزبی رایش کم می شود و انتخابات را می بازد، رهبر آن حزب و چند نفر دیگر در نخستین گام از مسئولیت خود کناره گیری می کنند و جای خود را به دیگران می دهند. در سازمان های ایرانی رهبران مادام العمر هستند و مصونیت همه جانبه نیز دارند. این که هزاران هزار هوادار و عضو سازمان های ایرانی به زندان رفتند و کشته شدند، برای هیچ یک از رهبرانشان مسئولیتی نداشته است و از دید اخلاقی نیز لزومی ندیده اند که انتقادکی کنند و یا دست کم از مسئولیت خود کناره گیری کنند. این مورد در باره سازمان های مختلف به درجات گوناگون صادق است. اگر در مورد سازمان مجاهدین بسیار آسان و آشکار می توان این انتقاد را داشت، در مورد دیگران باید بهتر نگریست و در آنها نیز به راحتی می توان این را یافت.

در این سالن تنها این نبود که اپوزیسیون داخل و خارج کشور در برابر هم قرار گرفته بودند. هم دو نسل متفاوت در برابر هم بودند و هم نسلی که اکنون اپوزیسیون نظامی است که آن یکی نسل درست کرده است. این را یکی از نمایندگان جنبش سبز نیز گفت که شما بودید که این نظام را به راه انداختیدو از آن حمایت کردید. به هر حال، اگر چه نمایندگان حکومت اسلامی در آنجا نبودند، نمایندگاه حزب توده و طیف فدایی و برخی دیگر که در آن زمان به تثبیت جمهوری اسلامی یاری رساندند و آن را مترقی خواندند، نشسته بودند. و از این نیز بیشتر، آنهایی که در آنجا بودند، تنها نمایندگان این سازمان ها نبودند، بلکه همان اشخاص بودند که در آن سیاست ها نقش داشتند. آسمان به زمین بیاید، اینها کماکان رهبر می مانند و پاک و منزه و بی گناه و «کی بود کی بود، من که نبودم!»

فاجعه در اینجاست که اینها که همگی در دنیای آزاد و در بهترین جای آن از دید رشد سیاسی و امکانات فرهنگی و اجتماعی، یعنی در اروپای غربی زندگی می کنند، در این بیست و سی سال نیازی ندیده اند که چیزی از فرهنگ و دنیای سیاست این کشورها برای کار خود یاد بگیرند و بسیاری از آنها شرایط سیاسی کشورهای ساکن را درست نمی شناسند و حرفها و تحلیل هایشان فراتر از آنچه که در اخبار شب تلویزیون گفته می شود، نمی رود. از سوی دیگر بیشتر ایرانی هایی که در کشورهای اروپایی در حزب های گوناگون به مقام هایی دست یافته اند و یا در پارلمان ها نماینده هستند، از سازمان های اپوزیسیون ایرانی فاصله می گیرند.

هر کس این سخنان را غلو می داند، بیاید و در اینجا دستاورد این رهبران در زمینه های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و غیره در این سی سال را نشان دهد. دستاورد علمی در زمینه های مورد ادعا پیشکش که شاید بشود گفت که هیچ کدامشان رابطه ای با مراکز بی شمار و باز علمی اروپایی ندارند.

این ذهنیت من است در زمانی که در این جلسه نشسته ام.

در میان برنامه، دختر جوانی که گفت 23 سالش است و نوار سبز نیز بر دست داشت، از میان تماشاگران برخاست، به جلو رفت و میکروفن را گرفت و چند دقیقه سخن گفت. حرفهایش روشن و صریح بود، ساختار داشت و بدون تکرار، اول داشت و آخر. حرفش را زد و بازگشت و سر جایش نشست. اگر جای دیگری می بود، توجه کسی را جلب نمی کرد و من در گردهمایی های دیگر (غیرایرانی) در کنگره های تخصصی، جلسه های کاری و غیره همواره می بینم و رفتاری است کاملا بدیهی.  ولی در چنین گردهمایی هایی چون این جلسه، وقتی آدم کمی آن دیگران را چه به نام و چه شخصا بشناسد و سالها حرفهای پیچیده، انشایی و کم محتوای رهبران پر اسم و رسم را شنیده و خوانده باشد، رفتار یک دختر جوان خیلی قابل توجه می شود، چون از هر نظر بر همه این رهبران 50 و 60 و 70 ساله برتری داشت.

در زمان استراحت با جند نفر از دوستانم ایستاده بودیم که علی کشتگر آمد و در حال رد شدن گفت: «اینارو که می بینیم، فکر می کنم که بهتره همین جوونا ادامه بدن و ما تعطیلش کنیم و آبرومون بهتر حفظ بشه.» در جوابش گفتم: «کاش می شد این حرفی که شما گفتید را همین امشب تصویب کنید، سندش کنید و رسما به قول شما «تعطیلش» کنید تا همه چیز بهتر پیش برود.» جواب نداد. او عاشق مونولوگ است و هیچ گاه عادت ندارد به چیزی گوش کند. همیشه می گوید و رهنمود می ترکاند و این دیگران هستند که باید گوش دهند. او از دید من نماد کلوپ بحث و گنده گویی است. اگر به کنایه من توجه کرده بود، آن حرف خود را ده دقیقه بعد در میزگرد بازگو نمی کرد که کرد. در میان سخنان خود در میز گرد گفت که به شوخی گفتم که … شوخی؟ قبول ندارد حرفی که زد، یک واقعیت تلخ و دردناک را برای خود و دیگرانی چون او در بر داشت. آن را شوخی می پندارد. اما من اطمینان دارم که روزی به شیوه دردناکی مجبور خواهد شد «تعطیلش» کند. از این گذشته، ادبیات سیاسی یکی از سرشناس ترین رهبران چپ ایران را می بینید؟ گویا خودش هم کاری را که انجام می دهد، جدی نمی گیرد و نتیجه زندگی خودش را به گونه ای ارایه می دهد که گویی از دکان خواروبار فروشی می گوید که در برابر فروشگاه مدرن شهروند بهتر است تعطیل شود. ارزیابی قابل توجهی است.

نیازی نیست که حتما آدم متخصص علم سخنوری (Rhetoric) و آگاه به سقراط باشد تا از جمله بندی ها و واژگان اینها پی به عمق اندیشه و سطح اعتماد به نفسشان ببرد. داستان ساده تر از این حرفهاست.

در پنل سوم (ببخشید، میز گرد سوم) به موضوع «جنبش سبز، آینده‌ ایران و موقعیت جمهوریخواهان» پرداخته شد که در آن مهدی خانبابا تهرانی، نوشابه‌امیری، ملیحه محمدی ،علی کشتگر و کاظم کردوانی و یک نفر دیگر که نامش را به خاطر ندارم، به طرح دیدگاه های خود پرداختند. گرداننده این میزگرد، مهدی‌ فتاپور، عضو شورای مرکزی اتحاد جمهوریخواهان ایران بود که همان ابتدا به همه تذکر داد که: کوتاه حرف بزنید و من حریف بعضی از شماها نمی شوم. او همکارانش را خوب می شناسد. گفت: «مهدی! (منظورش مهدی خانبابا تهرانی هفتاد و چند ساله و یکی از بنیان گزاران جنبش چپ دانشجویی و کنفدراسیون است) این را به تو می گویم و به یک نفر دیگر که نزدیک من نشسته و من جرات ندارم اسمش را بیاورم.» به نظر من منظورش علی کشتگر بود.

در این سخنان که به شوخی بیان شد و خود او و برخی دیگر نیز خندیدند، واقعیتی تلخ و ناپسند بیان می شود. آقایان رهبران جنبش چپ ایران قادر به کنترل زبان و اندیشه خود نیستند و نمی توانند آنچه که می خواهند بگویند را در زمان تعیین شده به گونه ای منظم، ساده و کامل بیان کنند. توجه انسان جلب می شود که باید به کسانی که سی، چهل و یا پنجاه سال از عمر خود را در مبارزه سیاسی و اجتماعی سر کرده اند، تذکرهای این چنینی داد که در هر جلسه دیگر می تواند توهین سنگین تلقی شود. کلوپ نشین هستند دیگر! در تمام سالهایی که در زمینه کاری خود اینجا و آنجا رفته ام، به ندرت دیده ام که در جلسه ای به کسی تذکر دهند که کم حرف بزن و یا حرفت را فشرده و به قول مهدی فتاپور «کامپکت» بگو. (اینم فارسی بود؟)

مهدی خانبابا تهرانی این تذکر را به شوخی گرفت و آن را نپذیرفت که: «من به تو گفته بودم که اگر بیایم این جوری حرف می زنم. من مثل مدرسه نظام نمی تونم نمی خواستم اصلا بیایم. دخترم گفت برو.» مدرسه نظام؟ اصول ابتدایی یک جلسه عمومی را نیز رعایت نمی کند و به شعور شاید دویست نفر در سالن هم اهمیتی نمی دهد. هر چند که حرفهای خوبی زد. گفت: «این جوانها را که دیدم تکلیفم روشن شد. حالا می روم در خانه ام می نشینم و امر مبارزه را به اینها وامی گذارم.» حرف حساب!

به راستی اینها تاکنون در یک جلسه رسمی و حرفه ای ننشسته اند؟ می شود به چنین باوری رسید؟ احترام به اراده جمع که از سوی میزبان و مجری اعمال می شود، یعنی مدرسه نظام؟

اگر من با دید سخت گیرانه به این چیزها می نگرم، از این روست که اعتقاد ژرف دارم که توانایی کسی برای رهبری سازمانی و انجام کاری را سن و سال، سابقه و موی سپید (و یا رنگ شده سیاه) او تعیین نمی کند، بلکه توانایی و تخصصی که انجام آن کار می طلبد، معیار است. حال این آقای خانبابا تهرانی باشد یا آن دختر 23 ساله. در ضمن من بیشتر این خانم ها و آفایان را که در اینجا نام برده ام را از کتابها و نوشته هایشان می شناسم و نه شخصا. این از بدشانسی شان است که آن روز در آن بالا نشسته بودند و اکنون کسی چون من اینها را در باره آنها می نویسد. آنها نماینده نسل و اندیشه و روش خاصی هستند که در اینجا مورد توجه من است. دشواری شخصی با هیچ کس ندارم.

علی کشتگر که گمان کنم شاید بیش از چهل سال است که در مبارزه زندگی می کند (یعنی کار دیگری و هویت دیگری از او ندیده ایم)، چنان غرق در سخنان خود مبنی بر جلوگیری از شعارهای تند و افراطی در جنبش سبز شده بود که مجری برنامه به او تذکر داد که «علی جان وقتت تمام شده است» و او نیز همان جا حرفش را تمام کرد و گفت: «من حرفم را همین جا تمام می کنم» و ساکت شد. البته ما نیز احساس نکردیم که حرفی نیمه کاره ماند. چون تکرار می کرد و دور خود می چرخید، با ادبیات و کلمه های پرطمطراق و کم محتوا. یک بار دیگر هم که مهدی فتاپور در ادامه، دوباره به او اجازه سخن داد، او در میان حرفهایش گفت: «اگر گمان می کنید که حرف من زیاد طول می کشد، می توانید از بخش های بعدی برای من کم کنید.» یعنی به من برخورده است که مجری برنامه وقت را به من تذکر می دهد. عجیب نیست؟ الفبای حرف زدن، آنهم در پای یک میزگرد در یک همایش مهم یک سازمان سیاسی مهم تر، در برابر آن همه شنونده در سالن را هنوز بلد نیست و یا شاید هم نمی خواهد اراده جمع و عرف بدیهی این گونه جلسات را بپذیرد. نه نظم فکری دارد و نه نظم در رفتار.

شاید هم خطا از من و چون من است که این همایش را زیادی جدی گرفته بودیم و فکر کردیم که چه خبر است. شاید برای خودشان همان کلوپ وراجی بی حد و مرز یکشنبه بعد از ظهر یود که آدم نمی داند چگونه باید گذراندش.

حال، همین علی کشتگر که اکنون سخن از میانه روی می کند و به جنبش سبز هشدار می دهد، یکی دوسال پس ار انقلاب با تندروی خود در بزرگترین سازمان چپ ایران یعنی سازمان فداییان اکثریت انشعاب به راه انداخت و عده ای را از آنجا برد و یک سازمان دیگر درست کرد که آن نیز چند بار دچار انشعاب شد. اکنون نزدیک به سی سال گذشته است و من نمی دانم طیف «فدایی» چند تکه است، هفت تا، هشت تا، ده تا؟ و نمی دانم که چرا اینها هنوز حتی دوتایشان میان خودشان یکی نشده اند. همه شان هم گویا در خارج از کشور زندگی می کنند، به هم نزدیک هستند و با هم مشکلی هم ندارند و به هم «علی جان» می گویند. من فقط نمی دانم که چرا نمی توانند برای یک کار مشترک یکی شوند. ولی برای جنبش سبز رهنمودهای فراوان دارند که مواظب باشید تندروی نکنید چون حکومت دنبال همین است که بهانه به دستش بدهید تا سرکوبتان کند. انگار حرف دیگری ندارند که بزنند و جنبش سبز اگر این را نمی شنید، به تندروی می رفت. به راستی حرفتان همین بود؟ نتیجه سی سال مبارزه پرشکوه سیاسی همین بود؟ آیا این عجیب نیست که نماینده نسل 57 و همان کسی که در سال 57 با مسلسل و خشونت کامل در آن انقلاب شرکت مسلحانه داشت، اکنون آمده و به نماینده جنبشی که در سکوت راه پیمایی می کند و به بسیجی گل می دهد، می گوید: تندروی نکنید، به رادیکالیسم کشیده نشوید! و این در حالی است که هنوز از رفتار سی سال پیش خود نه انتقاد کرده و نه تحلیل ارائه داده است. چند بار هم گفت «انقلاب ارتباطی». در حال سخنگویی همانجا واژه های جدید اختراع می کنند. حالا ما باید بیاییم و به مغز محدود خود فشار بیاوریم که شاید منظورش اینترنت و تکنولوژی ارتباطات است. کلی هم از «بعضی ها» انتقاد کرد که «کارگردان خوب» کشورمان هستند و می آیند و خود را نماینده جنبش سبز می دانند و در پارلمان اروپا سخن رانی می کنند و می خواهند جنبش سبز را رادیکال کنند. اسم از کسی نبرد و ما مجبور شدیم که مغز خود را زیر فشار بگذاریم و حدس بزنیم که شابد منظورش مخملباف است. حتما آقای کشتگر اسم این را روشن گویی و صراحت می گذارد. بگذریم که زننده تر و زشت تر از این نمی شود در باره کسی حرف زد. حال این محسن مخملباف باشد یا نباشد. آدمی که خود را رهبر سیاسی می داند، این گونه حرف نمی زند که به جای بردن نام و انتقاد صریح و روشن در لفافه حرف بزند تا شاید جای تکذیب و فرار را برای بعدها باز گذاشته باشد که: منظورم شما نبودید آقای مخملباف.

سخنان کاظم کردوانی از انسجام بیشتر و منطق قوی تری برخوردار بود. خانم نوشابه امیری نیز پس از آن که کلی توضیح داد که روزنامه نگاری خوانده است و این را می داند و آن را، به مهدی فتاپور گفت که «شما دارید مجری گری را با ما امتحان می کنید.» یعنی من روال برنامه و اداره جلسه را قبول ندارم و راه خودم را می روم و موضوعات خودم را طرح می کنم. مهدی فتاپور اگر هم مجری خوبی نباشد، اما در چارچوب یک میزگرد بیان چنین جمله ای از سوی یک میهمان، بی ادبی است. اینها گویا تاکنون در یک جلسه حرفه ای ننشسته اند. البته من نوشابه امیری را خوب نمی شناسم. شاید او نیز از این «حرفه ای» های مادام العمر به ستوه آمده است که این گونه می گوید. فتاپور با شنیدن این حرف سرخ شد و چیزی نگفت.

برای من که چند ساعت پیش در محل کار خود در جلسه ای کاری با گروهی آلمانی نشسته بودم و پس از آن به این همایش آمده بودم، دنیایی فاصله بود میان آن جلسه و این همایش.

آقای «فریدون احمدی» که شاید چهل سال است کار سیاسی می کند، از میان تماشاچیان با یادداشت درخواست صحبت کرد. میکروفن را به او دادند. چند دقیقه حرف زد که اگر از رادیکالیسم انتقاد می کنیم، باید از دنباله روی از رهبری جنبش سبز و موسوی نیز اجتناب کنیم. در واقع روشن بود که با علی کشتگر مخالف است. حرفهایش ساختار نداشت. در ابتدا چیزی را تایید کرد که در جمله بعدی همان را رد کرد و درست 180 درجه آن را تبلیغ کرد. در نهایت من احساس کردم که شاید فهمیده باشم که چه گفت. شاید هم نه. باید پیچیده حرف بزنند که ما هم نیاز به توضیح المسایل داشته باشیم. یک جمله اش را ببینید: «به نظر من اگر نتونه (منظور اتحاد جمهوری خواهان است) یعنی جامعه دمکراسی رو جامعه برآیند ندونه که مولفه های مختلف حرف خودشونو می زنن با توجه به شرایط بدون این که پیش بتازونن اما خود رو با معدل تنظیم نمی کنن. معدل رو جامعه می سازه. … (در اینجا مجری می گوید: «فریدون جان، جمع و جور کن») … برآیند رو تاثیر چند نیروی مختلف خواهد گذاشت و این جنبش مارو از نیروهای مدرن ترش محروم نکنید.«

اصلا فهمیدید که چه می خواهد بگوید؟ اگر هم فهمیدید، نمی شود اینها را به زبان ساده و رسا گفت؟ این نامش گفتگوست که کسی چیزی را بگوید با این هدف که شنونده نه تنها آن را بشنود، بلکه آن را بفهمد و بتواند پاسخ گوید؟

یاد یکی از مربی های سخنوری افتادم که می گفت: «کسی که نمی تواند حرفی را رسا بیان کند، بدانید که در ذهنش نیز در همان مورد آشفته بازار است.» جدا باید این سخن را طلا گرفت و بر دیوار این سالن در چهار جهت آویخت.

تازه باید مجری هم تذکر بدهد که جمع و جور کن. یعنی این که داری پراکنده حرف می زنی. «وقتت تموم شده.» نتیجه اخلاقی: پس از چهل سال هنوز نمی توانند با ساختار فکری و منسجم حرفی را بزنند که شنونده هم بفهمد. هنوز پس از چهل سال باید مجری برنامه به آنها تذکر دهد که وقتت تمام شده است. ادبیاتی هم که مورد استفاده قرار می گیرد نیز خود ویژه است: «جمع و جور کن!» به کسی هم بر نمی خورد کاربرد چنین واژگانی. عادت کرده اند! یاد سخنرانی اخیر معمر القذافی در مجمع عمومی سازمان ملل در همین چند هفته پیش افتادم که او نیز جور دیگری شبیه اینهاست.

این تکه در اینجا در یوتیوب هست. خودتان گوش دهید و قضاوت کنید.

شاید کسی بگوید که داری زیادی سخت می گیری. اما سخن اینجاست که در این سالن کسانی نشسته بودند که اگر به قدرت می رسیدند، کمتر از وزارت و صدارت قبول نداشتند و همیشه خود را آخر دانش سیاسی و تحلیل اقتصادی و اجتماعی و هر چه فکرش را بکنید می دانسته اند و گمان کنم کماکان می دانند. اگر هم اکنون در ایران انتخابات آزاد برگزار شود، احساس من این است که همین چهره ها خود را با تمام نیرو نامزد ریاست جمهوری و نخست وزیری و وزارت خواهند کرد. بنابراین باید سخت گرفت و در جستجوی شایسته ترین ها بود.

تنها این نبود که اکنون می بینیم که اینها می آیند و از چند جوان سبز بیست و چند ساله تعریف و تمجید می کنند. نوشته هایشان در سالهای 50 و 60 هست و باید رفت و آنها را خواند و دید که چه ادعاهایی را داشته اند. اگر در تک تک این رهبران دقیق شوید، می بینید که بسیاری از آنها (و نه همه) حتی یک مدرک دانشگاهی پایه در یک رشته علوم اجتماعی هم ندارند. تخصص پیشکش! بسیاری از آنها در پیش از انقلاب شانس این را هم نداشته اند که از سال دوم دانشگاه بالاتر روند چون کار سیاسی می کرده اند و ساواک شاهنشاهی آنها را گرفته و به زندان انداخته است. پس از انقلاب هم که همه شان قهرمان و رهبر و غیره بوده اند و زمانی برای کسب دانش نبوده. سپس حکومت اسلامی به سرکوب آنها پرداخت و دربدری و مهاجرت شروع شد. ابتدا در مهاجرت بود که آنها فرصت کسب دانش پایه ای در آنچه که همیشه مدعیش بوده اند، را داشته اند که بیشتر آنها این کار را نکردند، چون دیگر رهبر بوده اند و کسر شان می شده است که بروند و در دانشگاهی در ترم یک علوم سیاسی یا اقتصاد و این چیزها بنشینند. البته در میان آنها چند نفری را می شناسم که همان بیست سال پیش راهشان را جدا کردند و به دانشگاه رفتند و به بالاترین درجه علمی رسیدند. جالب اینجاست که اینها که اکنون در زمینه های تخصصی خود کار می کنند، دیگر در این سازمان ها فعال نیستند و اگر آنها را در جایی ببینی (چون همین همایش)، در گوشه ای نشسته اند و گوش می دهند. در آن روز نیز چند نفر از آنهایی که می شناختم در سالن در میان شنوندگان نشسته بودند و بدون این که حرفی بزنند و یا کسی از آنها دعوت کند که چیزی بگویند، به تحلیل های درجه یک سیاسی علی کشتگر و دیگرانی در میزگرد گوش می دادند که شاید هنوز دیوار یک دانشگاه را از داخل ندیده اند و چون نابغه زاده شده اند، همه چیز را می دانند و نیازی به تحقیق و مطالعه و کار علمی مستمر ندارند.

همه این آسمان و ریسمان ها را برای این می بافم که همین را بگویم: آن چه که همیشه در سازمان های سیاسی اپوزیسیون ایران نمادین بوده است، این است که عده ای رهبران مدرسه نرفته مدعی دانش همه چیز، همه قدرت در دستشان است و دیگرانی که سالها زحمت کشیده اند و صاحب نظر هستند، باید در کنار بنشینند. همین است که افراد شایسته در خارج سازمان های سیاسی رشد می کنند و جوانتر ها هم رغبتی به ورود به این سازمان ها نشان نمی دهند و اکنون این سازمان ها از دوتا و نصفی آدم بیشتر عضو ندارند.

چند ماه پیش که شنیدم جنبش سبز در برخی شهرها چند تکه شده است، به چند نفر از کسانی که جدی و باسواد هستند و تجربه قوی در سازماندهی و تبلیغات و کار سیاسی دارند، گفتم که چرا شماها که تجربه دارید به این جوانها کمک نمی کنید که این قدر خطا در کارهایشان نکنند. گفتند یک عده از شکست خوردگان سیاسی سابق خود را قاطی کرده اند و اجازه شرکت به ما نمی دهند.

به هررو، در آن روز در این همایش هر سو می نگریستی، تحسین می دیدی برای جنبش سبز با نگاهها و رفتارهای تحسین آمیز. البته این درست است که جنبش سبز تحسین و تایید تمام جهان آزاداندیش را برانگیخته است. اما آن چه من در پس این تحسین در این سالن می دیدم، تنها تحسین نبود بلکه فروریزش یک ساختمان پوشالی بود. فروریزش اعتماد به نفس دروغین در برابر حقیقت جنبش سبز بود که به تایید همه آنهایی که سخن گفتند، ادامه انقلاب مشروطیت است. حال گیریم این حرف درست! (البته کسی استدلال علمی بر اساس پژوهشی ارایه نداد که ما برویم بخوانیم و به همین نتیجه برسیم). تنها نمی دانم که اگر این جنبش سبز ادامه انقلاب مشروطیت است، چرا همین سخنگویان که دهها سال است که رهبر سیاسی هستند، خود در آن جایگاهی ندارند. عجیب نبست؟

من که همه را نمی شناختم ولی اسمهایی که شنیدم، چون مهدی خانبابا تهرانی، علی کشتگر، بابک امیر خسروی، مهدی فتاپور و غیره، اینها نامهایی هستند که سالهاست ادعای رهبری جنبش چپ را دارند. آدم اینها را که می بیند، انتظار دارد که آن همه ادعای دهها ساله اکنون نتیجه ای داشته باشد و خود را نشان دهد؛ جنبش سبز احساس کند که می تواند از توان کیفی آنها استفاده کند و آنها بتوانند به سرعت گوشه ای از کار رابگیرند و نقشی گسترده ایفا کنند. اما نه! دست کم در این نشست خبری نبود. همه آن طمطراق و کبکبه سی و چهل ساله باد هوا شد و رفت. یک جنبش سبز 4 ماهه و حضور 6-5 نفر جوان سبز، همه ادعاها و آن همه نامهای مشهور باسابقه سیاسی چند ده ساله را چون بادکنکی ترکاند و همه آنها بدون آن که جنبش سبز خواسته باشد و حرفی زده باشد، خودشان خود را به به کنان و چهچه زنان بازنشسته کردند، هر چند که هیچ گاه کاری نکرده بودند.

دستاورد بزرگ جنبش سبز تاکنون همین بوده است که بیشتر رهبران اپوزیسیون سی ساله را به کره مریخ فرستاده و بازنشسته کرده است. سازمان های سیاسی اپوزیسیون چون همین اتحاد جمهوری خواهان، طیف گسترده چپ، جبهه ملی، مشروطه خواهان، مجاهدین و دیگران اگر می خواهند در رویدادهای کنونی ایران نقشی به جا و فعال داشته باشند، باید با چهره های جدید و امروزی بیایند و نه با مهره های سوخته، چیزی که در هر حزب سیاسی دنیای آزاد کاملا بدیهی است.

جنبش سبز از میان خود رهبران خود را نیز می سازد و به میان می آورد. «جوانان سابق» بهتر است کلوپ خود را ببندند و در بازنشستگی به گل و گیاه خانه شان برسند.

دیگر نوشته ها در همین زمینه:

جنبش سبز و گیر سازمان های سیاسی ایرانی در گل تاریخی

روزهایی سرنوشت ساز در راهند و ما نلسون ماندلا نداریم

جنبش سبز و گیر سازمان های سیاسی ایرانی در گل تاریخی

در این چند ماه و به ویژه در روز سخن رانی احمدی نژاد در مجمع عمومی سازما ن ملل و تظاهرات ایرانیان بر علیه او، نبود وحدت میان ایرانیان بیش از پیش آشکار شد. چند میلیون ایرانی در خارج از کشور پس از سی سال و به دور از سرکوب حکومتی هنوز نمی توانند برای انجام یک کار یک روزه  هم با هم متحد شوند. دهها حزب و سازمان سیاسی وجود دارند که سه تایشان نمی توانند با هم حتی برای یک تظاهرات در کنار هم باستند و این وضع سی سال است که ادامه دارد. آیا به جز فلاکت واژه دیگری می توان برای این وضع یافت؟

در این سی سال آفریقای جنوبی آپارتاید را برچید و نلسون ماندلای زندانی حبس ابدی «تروریست»، رییس جمهور شد و نماد آزادگی در جهان. شیلی از شر پینوشه رها شد و آرژانتین ژنرال ها را به دور ریخت. فلسطین گامهای اساسی در راه رسیدن به صلح با اسراییل برداشت، اتحاد شوروی و همه «سوسیالیسم واقعا موجود» بساطشان جمع شد. چین زیرورو شد و اتحادیه اروپا تشکیل شد. امارات متحده عربی، قطر، کویت، بحرین و عمان و یمن رفرم های اساسی انجام دادند و با دهن کجی به ایرانیانی که دست از توهین به عربها بر نمی دارند و آنها را سوسمارخور و بیابانی می خوانند، هر کدام به سرعت راه پیشرفت را در پیش گرفته اند و ناتوانی این نژاد آریایی ناتوان گنده گوی خاورمیانه ای و «آفتاب پرست شمال» را به رخش می کشند. بسیار رویداد تاریخی دیگر نیز پیش آمد.

آشکار است که در این چند خط چند موضوع و در لایه های متفاوت طرح می شوند که شاید در ظاهر با هم ارتباطی نداشته باشند. آن چه من می خواهم در اینجا برجسته کنم، وضعیت فلاکت بار آن چیزی است که خود را روشنفکر ایرانی می خواند، در دهها حزب و سازمان سیاسی متشکل شده است  و با حکومت اسلامی سی سال است که مخالف است. روی سخن من با آنهایی نیست که اکنون جنبش سبز و خس و خاشاک را به راه انداخته اند؛ هر چند که کمی از انتقادهای بالا به همه ایرانیان بر می گردد.

اکنون سه ماه است که جنبش بزرگ سبز آن هم از داخل کشور و از میان مردم به راه افتاده است که با شکوه و کیفیت بالای مسالمت جوی خود، تحسین جهان را برانگیخته است. در این حرکت گروه های سیاسی خارج از کشور از ابتدا هیچ گونه نقشی نداشته اند و هنوز پس از سه ماه نیز، بخاری از آن سو بر نمی خیزد. آن چه که در خارج از کشور به راه افتاده و رنگ سبز به خود گرفته، از سوی نسل دوم و سومی ایرانیان خارج از کشور به راه افتاده است؛ جوانانی که شاید هیچ کدام آنها ارتباطی با این سازمان های سیاسی با تاریخ همه شان پرافتخار وبی بخار ندارند. برخی از آنها فارسی را هم درست بلد نیستند و تا همین دیروز به خاطر این که دوفرهنگی و دو تابعیتی هستند و یا به گفته ای، «در دیسکوها ولو هستند»، از سوی نسل پدر و مادران خود و آن آدمهای بسیار جدی، قرتی خوانده می شدند که دیگر فرهنگشان را هم گم کرده اند.

همین «فرهنگ گم کرده ها» و دیسکو نشین ها اکنون جنبش سبز را به راه انداخته اند، بدون آن که تجربه کار سازمانی، سیاسی و تشکیلاتی داشته باشند. این که یک حرکت اعتراضی را چگونه باید سازمان داد، را بلد نیستند، اعلامیه هایشان خطای املایی و دستوری دارد، از دید تبلیغاتی ضعیف هستند، با هم دعوایشان می شود و کلی دشواری های دیگر. با تمام اینها، همین جوانان پایه استوار جنبش سبز در خارج از کشور هستند. در نیویورک نیز این روزها همین ها شهر را سبز کرده اند و شده اند کابوس سرجوخه آرادان.

نسل پدر و مادرهایشان و یا درست تر بگویم، پدر بزرگ ها و مادربزرگ هایشان کجا هستند؟ هیچ کجا! شاید گیج از آنچه که دارد رخ می دهد، نشسته اند و صدایی از آنها نمی آید. آنجایی هم که کمی درگیر هستند، بیشتر مزاحم هستند و جلوی دست و پا. می شنویم که در اینجا و آنجا جروبحث و حتی درگیری پیش می آید. برخی از کسانی که در این سی سال شکست خورده اند، اکنون خود را جلو انداخته و با استفاده از بی تجربگی جوانان جنبش سبز، تلاش در رسیدن به آن چیزی دارند که سی سال است برای رسیدن به آن شکست خورده اند. کمبود ها و ضعف های شخصیتی خود را این روزها در تلاش برای تعریف مقام و این که «من همه کاره ام» و «من تجربه دارم و من سی سال است مبارزه کرده ام» نشان می دهند. در یکی دو شهر اروپا شاهد بودم که جنبش سبز یکی دو ماهی است که دو دسته شده است.

یا نشسته اند در لوس آنجلس و واشنگتن و چند جای امن و باحال دیگر در اروپا و می گویند: اینها همه اش بازی است. موسوی و کروبی همه از خودشان هستند. سازگارا خودش پاسدار بوده و نوری زاده عامل رژیم. مخملباف این بوده، آن یکی آن بوده. به خودشان که می نگری، آدمی را می بینی مفلوک، که در گذشته زندگی می کند و ساعتش سی سال است که خوابیده است. حتی واژه های فارسی اش هم مال دیروز است. زبان کشوری که خرجش را احتمالا می دهد را نیز بلد نیست و مردم آنجا هم یا نازی و ضد خارجی هستند و یا پنیرخور و سیب زمینی خور و سرد، یا خشک هستند و یا بی فرهنگ و کاوبوی، یا بی اخلاق هستند و یا سوسمارخور. نوع این گونه صفت های خوب نیز بستگی به طول و عرض جغرافیایی آن اداره سوسیال دارد که او هر ماه باید به آنجا برود و «حقش» را بگیرد.

نگاهی هم به تشکیلاتشان بیاندازیم: جبهه ملی، مجاهدین خلق؛ جمهوری خواهان، حزب کمونیست کارگری (که خودش چند تا حزب و گروه 2-3 نفری چپول و حکمتیستی و چپ سنتی و امروزی و دیروزی و پریروزی است)، طیف گسترده فداییان (که معلوم نیست چند گروه هستند و من از سویی خیال می کردم که می دانم چند تا هستند و از سوی دیگر شاید دست کم اینها دوباره بشوند یک سازمان)، تعداد غیر قابل شمار گروه های پیرو سلطنت و پادشاهی که بسیاری از آنها گروههای یک نفری هستند که اگر همسرشان هنوز زنده باشد با او می شوند دو نفر.

نه همه شان، ولی بسیاری از اینها این روزها مزاحم هستند. اکنون که جنبش سبز با رنگ سبز می آید، آن یکی که تنها دنبال یک ولایت فقیه دیگر است، باید با رنگ زرد بیاید و آن سومی که به کمتر از سوسیالیسم آنهم همین الان، راضی نیست، همیشه پرچم سرخ و علم و کتل مارکس و لنین اش همراهش است. یکی دکتر مصدق را کرده پیغمبر و جرات داری حرف از جنبش ملی بزنی و نام او را نیاوری. آن یکی هم از شاهنشاه آریامهر کمتر قبول ندارد و دلخور است که چرا رضا پهلوی حاضر نیست کفشی را که اینها برایش دوخته اند را به پا کند و حرفهای دمکراتیک و جمهوریت می زند. یکی دیگر ادعای روشنفکری دارد ولی می گوید رنگ سبز بوی سید و امام زمان می دهد و برای همین از جنبش سبز حمایت نمی کند. شاید باید به این یکی گفت که سبزش زیاد هم سبز نیست و بیشتر وقتها فیروزه ای است. شاید آنوقت بیاید.

همه شان در گل تاریخی کودتای 28 مرداد و انقلاب 57 گیر کرده اند. عقب تر نمی روند چون بشر بیشتر از 80-90 سال عمر نمی کند. وگرنه درگیری سر انقلاب مشروطیت و شیخ فضل الله نوری هم به همه اینها افزوده می شد. تا اسم از جبهه مشترک می آوری، یکی می گوید من جبهه ملی هستم و با سلطنت طلب نمی نشینم که سال 32 کودتا کرده است. آن یکی توده ای است و با جبهه ملی نمی نشیند، سومی مجاهد است، کمونیست است، آن یکی به دنبال انقلاب دهقانی است و …

از دید من این استدلال که مسایل گذشته باید حل شوند، بهانه ای بیش نیست. من گمان می کنم با شماری آدم های ناتوان و عقب افتاده طرف هستیم که به هر دلیلی و در شرایط خاصی در گذشته، در کمبود آدمهای با سواد و باهوش سیاسی، از جایی به میدان فعالیت سیاسی پرتاب شده اند و توان درک پیچیدگی های آن چیزی که مدعی اش هستند، را ندارند.

نمی فهمند که حتی یک آدم چهل ساله که دیگر جوان هم نیست، نسبت به انقلاب 57 هم دیگر احساسی ندارد، و برایش آن خودکشی دسته جمعی ایرانیان همان گونه بخشی از تاریخ است که کودتای 28 مرداد 32 و انقلاب مشروطیت و رضا شاه و ناصرالدین شاه. او تنها می تواند با دیدن این همه کوته فکری و ناتوانی هاج و واج نگاه کند. حال چه رسد به جوانان 18 و 19 و 20 ساله که اکنون هر روز پای استوار جنبش سبز هستند و همین آدم چهل ساله می تواند پدر یا مادرشان هم باشد.

در آلمان پس از 50 یا 60 سال که از پایان جنگ جهانی دوم، دادگاه نورنبرگ، نازی زدایی و استقرار دمکراسی می گذشت، هنوز هم بخش کوچکی بودند که بدون هیچ گونه تغییری، استوار و پایدار پیرو نازی ها و هیتلر بودند. به گفته برخی از روشنفکران آلمانی برای این آدمها دیگر نمی شد کاری کرد و با استدلال و منطق و حقوق بشر نمی توان آنها را تغییر داد. باید منتظر می بود تا زمان و طبیعت مشکل را حل کنند و نسلشان از بین برود. در ایران امروز نیز گویا باید در انتظار بود تا زمان و طبیعت به درگیری پایان ناپذیر بر سر 28 مرداد و دکتر مصدق و خمینی و انقلاب بهمن  57 و «من این بودم و تو همانی بودی که آن بودی»، پایان دهد تا امروزیان بتوانند بدون مزاحمت به حل مشکلات امروز بپردازند.

چند سال این روند باید طول بکشد؟