باز هم پیرامون گرد و غبار شادی صدر

جنجال بی فایده و سخیفی که شادی صدر به راه انداخت و بسیاری را نیز در وبلاگستان با آن سرگرم ساخت، مرا به یاد یکی از دوستانم انداخت.

در نوشته «بنیاد گرایی شادی صدر» نوشتم که سخنان شادی صدر چیز تازه ای نداشت و من تنها به محتوای اندیشه پشت آن پرداختم که از دید من بنیادگرایانه است و حتی همین نیز تکراری است. او تنها با این سخنان سخیف و تکراری، گروهی از مردان سخیف، همان هایی که شادی صدر به درستی در نوشته اش به تصویر می کشد، را به راه انداخت که بیایند و در پای دیدگاهها چرند بگویند، عده ای نیز به طرفداری از شادی صدر بپردازند و کل ماجرا در سطحی بسیار پایین جریان یابد. این کار شادی صدر، اعتباری را که برای خود به خاطر فعالیت هایش در ایران به دست آورده بود، یک باره بر باد داد و این مایه تاسف است. من انتظار نداشتم که کسی که وکیل دادگستری است، بدون استدلال و اندیشه حکم براند و چون یک آخوند از بالا به پایین ابلاغ کند. این کار تنها از بنیادگرایان برمی آید. بگذریم! حرفها تکراری می شوند.

در سال 1996 در شهر مونترال در کانادا بودم. دوست خوب من، نیما، که اکنون در لندن استاد دانشگاه است، در آن سالها در دانشگاه مونترال درس می داد. شبی با هم به همراه گروهی به کافه ای در مونترال زیبا رفتیم که در آمریکای شمالی یکی از معدود شهرهایی است که با کافه های بی شمارش حال و هوای اروپایی دارد. در آنجا با هریت ن.ا. آشنا شدم که یکی از دوستان نیما بود. او دختر یکی از فیلسوف های معاصر و مشهور انگلیس است  که تئوری هایی پیرامون «مرگ» دارد. هریت در آن سالها در مونترال ادبیات تطبیقی می خواند و گرم آخرین درسها بود.

در آن شب از آسمان و ریسمان گفتیم تا به ادبیات ایران رسیدیم. او برایم از پژوهش های خود در ادبیات ایران از دید جایگاه جنسیت و سکسوالیته چیزهایی گفت که برای من تازگی داشت. برایم گفت که در ادبیات کلاسیک ایران سمبولیسم، دوپهلو گویی و استفاده از رمز و راز گسترده است که البته این سخن تاز گی نداشت. اما هریت معتقد بود که این دوپهلو گویی در رابطه میان دو جنس نیز خود را در ادبیات نشان می دهد و از جمله، آنگاه که در ادبیات کلاسیک ایران ابراز عشقی می بینی، این لزوما ابراز عشق یک مرد به زن یا یک زن به مرد نیست بلکه به همان میزان می تواند ابراز علاقه به هم جنس باشد و همیشه هاله ای از ابهام وجود دارد. از این فراتر، هریت اشاره به سعدی کرد و گفت: سعدی گرایش آشکار به بچه بازی دارد و هر چه که می گوید، در ستایش از پسربچه است. اگر با این دید به شعرهای سعدی بنگری، مفهوم بسیاری از آنها را بهتر درمی یابی. در حافظ این ابهام گویی بیشتر و نیرومندتر وجود دارد و نمی توان در این مورد به آن روشنی نظر داد که در مورد سعدی می شود.

دیدگاه های جسورانه ای بود که نمی شود به سادگی آنها را رد کرد، به ویژه که رمز و راز و ابهام فراوان در شعر فارسی جای را برای این گونه برداشت ها باز می گذارد. اگر به مولانا و شمس تبریزی نیز بنگریم، می توانیم در همین راستا بیندیشیم، هر چند که ممکن است به ما بگویند که: نخیر، این عشق معنوی است و نه زمینی و جسمی. فضای رازآلود جا برای همه اینها گذاشته است، همان گونه که برخی تلاش دارند که به ما بقبولانند که شراب در ادبیات فارسی، آن نوشیدنی شراب انگور نیست و منظور چیزی است معنوی.

می گویم که ما در نقاشی مینیاتور ایرانی که به شدت تحت تاثیر فرهنگ چینی، مغولی و هندی نیز هست، تفاوت زیادی میان زن و مرد نمی بینیم و تنها پوست زن را کمی روشن تر می کشند و گهگاه نیز روشن نیست که مردی و زنی در آغوش یکدیگر هستند یا دو مرد یا دو زن. لباسشان نیز یکی است. اینها نیز می تواند در تایید حرفهای تو باشد. ولی من تاکنون چنین تحلیلی در مورد شعر کلاسیک فارسی نشنیده بودم.

می پرسم تو چرا در کانادا به دنبال این موضوع رفته ای و چه جذابیتی برایت دارد؟ می گوید من به جز این که ادبیات تطبیقی می خوانم، هم جنس گرا نیز هستم و هیچ گرایش و احساسی نسبت به مردان ندارم. از این روست که این چیزها همواره ذهن مرا مشغول می کند و من در ادبیات ایران زمینه گسترده ای برای پژوهش در این باره یافته ام.

برایم جالب بود. چون هم جنس گرایان زنی که در آن سالها در اروپا می دیدم، به دید من انسان های متعادلی نمی آمدند. یا دست کم آنهایی که همیشه با سروصدا و توهین به مردان («اینجا بوی گند مرد می آید») در برنامه های گوناگون سیاسی، جنبش صلح، جنبش زنان، حفظ محیط زیست، جنبش ضد سلاح های هسته ای و دیگر جنبش های اجتماعی می دیدی، آدمهای بی فرهنگ، خشن، مهاجم و تهوع آوری بودند که تنها در چنین برنامه هایی (در سالهای 80 و 90 میلادی) می دیدیشان. کسانی بودند که هویت اجتماعی خود را از کمر به پایین تعریف کرده بودند و فرای آن چیزی نداشتند. اگر از آنها پرسشی در باره جنبش زنان و یا جنبش صلح جهانی می پرسیدی، به جز گردوغبار حرفی برای گفتن نداشتند.

اینها را به هریت می گویم و آرامش و لبخند تمسخرآمیزش توجه مرا جلب می کند.

می گوید: اینها به دنبال مد هستند. اینجا هم زیاد است. مد شده که بیایی و بگویی که «لزبین» یا «گی» هستی. اینها تعادل شخصیتی و روانی ندارند، حال دلیلش هر چه می خواهد باشد. می گوید اینها پیش از این که هم جنس گرا باشند، ضد مرد یا ضد زن هستند و با این ضدیت هویت خود را تعریف می کنند تا این که از خود چیزی برای گفتن داشته باشند. با آدم روشنفکر و اندیشمند طرف نیستی که بتوانی از آنها توقع داشته باشی.

یادم می افتد که آن زمانی که در انستیتوی پزوهشی «فراونهوفر» در برلین کار می کردم، یکی از همکارانم روزی آمد و گفت می خواهم یک مدت «گی» بشوم ببینم چگونه است. گفتم: از کی تا حالا می شود «گی» شد یا نشد؟ مگر این با تصمیم توست؟ گفت: کنجکاوم. می خواهم ببینم یعنی چی. آقا یکی دوسال «گی» تشریف داشتند و اکنون نیز ازدواج کرده و بچه دارد. کنجکاویش هم شاید پایان یافته باشد. خبری ندارم.

هریت جمله جالبی نیز به کار برد. گفت: «اینها برده های گرایش جنسی خود هستند و با آن گرایش همه چیز را می بینند و می سنجند تا با فکر و اندیشه.» می گویم در آلمان هر کجا که برنامه ای باشد از اینها می بینی و چون تندرو، پر سروصدا و تهاجمی هستند، توجه همه را جلب می کنند. می گوید: من معتقد هستم که اینها مد است و اینها را چند سال دیگر نخواهی دید. کسی که به گونه طبیعی و بیولوژیک هم جنس گراست که نمی تواند با جنس مخالف دشمن باشد و ضدیت داشته باشد. من همان گونه به عنوان یک انسان هم جنس گرا طبیعی و معمولی هستم که یک زن یا یک مرد هتروسکشوال طبیعی و معمولی است. آدم باید احمق و سطحی باشد که با دیگران که گرایش دیگر دارند، دشمنی بورزد.

و چقدر نیز حق با او بود.

هریت چند ماه بعد در سال 1996 در اشتوتگارت نزد من آمد و شبی را در رصدخانه اشتوتگارت گذراندیم و بحث خود را ادامه دادیم. در تابستان سال 1997 نیز به همراه سیلوی، دختری که با او زندگی می کرد، برای شش ماه برای کاری پژوهشی در دانشگاه آزاد برلین به آنجا آمد و یک هفته با هم در موزه های بی شمار برلین چرخیدیم و به بحث و جدل پرداختیم.

جنبش زنان دست کم در آلمان راه خود را به خوبی پیش برده است و دستاوردهای آن نیز چشم گیر است. از این پشه های یک روزه بیست سال پیش نیز زیاد چیزی نمی شنوی. حال برخی ایراد می گیرند که چرا به شادی صدر ایراد می گیری. خوب، چرا ایراد نگیرم وقتی کسی می آید و حرفهای تکراری کسل کننده عوام فریبانه می زند و گمان می کند که شق القمر کرده است؟ کیست که بر ضعف های وحشتناک مرد «تیپیک» ایرانی آگاه نباشد؟ کیست که نداند که در خیابان های تهران چه می گذرد؟ من که خود نوشته های بی شمار پیرامون «بی غیرتی» تاریخی و ملی مرد ایرانی نوشته ام، که هیچ گونه کمپین ده امضایی ندارد، که بر علیه حجاب اجباری زنان اعتراض نکرده است، که بر علیه توهین روزانه به خودش، بر علیه چندهمسری توهین آمیز به مرد و زن، بر علیه حقوق نابرابر زن و مرد، بر علیه حق قانونی کشتن فرزند به دست پدر و بسیار چیزهای دیگر، هیچ گاه اعتراض نکرده است و اکنون نیز هیچ کمپینی به راه نیانداخته است. حال مزاحمت ها و رفتار زشت و بی فرهنگ بسیاری از مردان ایرانی در خیابان و تاکسی به کنار، که انگار ما خود ندیده بودیم و تحلیل نداشتیم. این چیزها بیش از آن برای انسان هوشمند و روشنفکر آشکار است که حالا یکی بیاید و با این روش ابتدایی همه را جمع ببندد که ما حس کنیم که گویا مثلا فاطمه رجبی از دید شادی صدر شخصیتش از نلسون ماندلا والاتر است چون زن است. خودش نیز گفت که آخوند صدیقی از مردان طرفدار جنبش سبز بهتر است چون یک روست. این حرفها سبک و مسخره است. با پوزش واژه دیگری به ذهنم نمی آید.

هریت پس از پایان تحصیل در مونترال، در تورنتو نیز حقوق خواند و وکیل شد. دوستش و شریک زندگیش سیلوی نیز وکیل است و آنها کماکان با هم زندگی می کنند. در این سالها همواره رد پای هریت را در مطالعات بین المللی جنبش زنان، جایگاه اجتماعی جنسیت و مطالعات و مقاله های پژوهشی این گونه می بینم. آخرین بار نیز در وزارت دادگستری انگلیس کاری پژوهشی انجام می داد.

حال، چه کسی اعتبار بیشتری دارد؟ یک انسان اندیشمند چون هریت دوست من، با آن آرامش و تعادل و دانش گسترده به روز و دید پژوهشی، یا یک هوچی بنیادگرای تازه از راه رسیده از یک جامعه بسته و سرکوبگر احمدی نژادی که در آن مبارز بودن اصلا هنر نیست، با حرفها و دیدگاههای بیست سال پیش که با این کارها تنها و تنها به جنبش زنان صدمه می زند و ما را نیز وا می دارد که به این سخنان سخیف بپردازیم و در پاسخ بشنویم که مورچه هستیم. البته یک بنیادگرای دیگر نیز پیشتر ما را خس و خاشاک و بزغاله خوانده بود.

این حق ما نیست که بگوییم حوصله مان از این حرفهای تکراری و عوام فریبانه سر می رود؟ کمی در این جامعه باز پژوهش کنید و سخن تازه ای بگویید که نشنیده باشیم تاکنون!

من منتظر هستم که از شادی صدر چیزی ببینیم و بخوانم که نشان دهد که به آخرین پژوهش های جنبش زنان در اروپا آشنایی دارد و بر آن اساس سخنان تازه ای پیرامون جنبش زنان ایران و جنبش سبز بگوید.

این گوی و این میدان!

دیگر نوشته ها در این زمینه:

بنیاد گرایی شادی صدر

–  جنبش زنان یک جنبش اجتماعی است و نه جنسی (پیرامون سخنرانی شادی صدر در کلن)

“زبان بدن” مرد ایرانی و دیگر چیزها

صد سال روز جهانی زن، روز زن سبز ایرانی

امروز روز جهانی زن است، 17 اسفند و 8 ماه مارس. یک صد سال پیش در سال 1910، کلارا تستکین (Clara Zetkin) که یک زن سوسیالیست آلمانی و از رهبران جنبش بین المللی زنان بود، در کنفرانسی در کپنهاگ پیشنهاد کرد که این روز به نام “روز جهانی زنان” شناخته شود. رهبران و جنبش های گوناگون سیاسی و اجتماعی هم از آن پس از دیدگاه خود این روز را روز زن خواندند و از آن سال به بعد این روز، نماد جنبش برابری حقوق زن و مرد در جهان شناخته می شود. در 8 مارس سال 1857 زنان کارخانه های نساجی در نیویورک در اعتراض به کار سنگین در شرایط غیرانسانی، دستمزد پایین و نابرابر و فشار دوگانه دست به یک راهپیمایی زدند. پلیس به این راهپیمایی حمله کرد و در تیراندازی زنان زیادی کشته و زخمی شدند. ریشه این روز به این مناسبت است.

سه روز پیش، اتحادیه اروپا آمار درآمد زنان برای کار در مقایسه با مردان در کشورهای اتحادیه اروپا را چند روز پیش منتشر کرد. این آمار چنان جالب است که آن را در این نوشته که البته ویژه 8 مارس است، می آورم. برابر این آمار، میانگین درآمد زنان در 27 کشور عضو اتحادیه اروپا 18% کمتر از درآمد مردان است. کمیسیون حقوقی اتحادیه اروپا می  گوید که این میانگین فاصله در پانزده سال گذشته تغییری نکرده است. این آمار درآمد زنان و مردان در تمام زمینه ها را، بدون توجه به کار برابر نشان می دهد.

آلمان آمدگاه تقریبا همگی اندیشه ها و جنبش های بزرگ برابری اجتماعی بوده است و یا دست کم نقش مهمی در آنها بازی کرده است؛ چه اندیشه چپ مارکسیستی، چه جنبش بزرگ برای صلح جهانی، جنبش دانشجویی 68، جنبش حفظ محیط زیست و یا جنبش برابری زنان. حال جالب است که برابر این آمار در زمینه برابری درآمد زنان و مردان، آلمان در میان عقب مانده هاست. در آلمان زنان 23/8% کمتر از مردان درآمد دارند. این روزها این آمار در جامعه آلمان بحث فراوانی را برانگیخته است. تنها استونی (30/3%)، جمهوری چک (26/2%)، اتریش ( 25/5%)  و هلند (23/6%) از آلمان عقب تر هستند.

رتبه نخست را (باورتان نمی شود) ایتالیا دارد. در ایتالیا این فاصله 4/9% است و این تمام کلیشه ها در باره «جنوبی ها»ی کاتولیک را به هم می ریزد. رتبه های دیگر را نیز جنوبی ها و شرقی ها دارند: اسلونی (8/5%)، رومانی و بلغارستان (9%) و مالت و پرتغال (9/2%).

از سوی دیگر این آمار نشان گر این نیز هست که این تنها مذهب نیست که مانع جدی در برابر برابری زنان و مردان است بلکه ساختارهای نظام مردسالاری پیچیده تر از آنی هستند که تنها بتوان با مذهب آن را توضیح داد. مذهب تنها بخشی از فرهنگ روبنایی جامعه است و معمولا خود را با آن تطبیق می دهد و نه برعکس. هر چند که مذهب نیز (پس از تطبیق خود با فرهنگ ملی) نقش خود را بازی می کند.

شاید هنوز 40 سال نشود که در آلمان (غربی) زنان برای کار در خارج از خانه نیاز به اجازه کتبی شوهر داشتند. بیست سال پیش خود شاهد بودم که در همین آلمان یک مادر برای باز کردن حساب بانکی برای فرزند خود، به اجازه کتبی شوهر نیاز داشت. از این نمونه ها بسیار می توان آورد و ببینید چه تغییراتی در این زمان کوتاه ایجاد شده است و کماکان راه دراز است.

خانم ویویان ردینگ، مدیر کمیسیون حقوقی اتحادیه اروپا که خود از لوکزامبورگ است، می گوید که اگر آلمان به برابری درآمد زن و مرد دست یابد، درآمد ناخالص سرانه آن 30% افزایش خواهد یافت. از این رو برابری درآمد زن و مرد چیزی تزیینی نیست که تنها ویژه کشورهای ثروتمند (که آلمان یکی از آنهاست) باشد، بلکه برابری درآمد زنان و مردان موتور رشد اقتصادی نیز هست.

این بحث از دید من بسیار به درد جامعه ایران می خورد که اکنون درگیر جنبش بزرگ اجتماعی است که جنبش سبز بخشی از آن است. زنان ایران که اکنون 60% دانشجویان را تشکیل می دهند، در بازار کار نقش پایینی دارند (که البته رو به رشد است). متاسفانه دسترسی به آمار قابل اعتماد ندارم. اما آنچه که با چشم بدون عینک قابل دید است، این است که بسیاری از زنان ایرانی پس از تحصیلات دانشگاهی یا بیکار می مانند و یا به کارهای پست تر از دانش خود می پردازند. ازدواج و به دنیا آمدن نخستین بچه نیز نقش طبیعت را در بیرون راندن زنان از بازار کار بازی می کند. ساختارهای جامعه و فرهنگ عمومی کار زنان را یا بد می دانند و یا چیزی تزیینی، که اگر هم نباشد به جایی برنمی خورد. هر چند که این نگرش نیز در حال تحول است.

درآمد برابر برای کار برابر تنها بخش کوچکی از حقوق اجتماعی زنان است. مبارزه زنان برای برابری اجتماعی بخشی از حقوق بشر است و از این رو تنها ویژه زنان نیست. برای من همیشه جالب بوده که بسیاری از مردان وانمود می کنند که مبارزه زنان تنها ویژه زنان است و به آنها برنمی گردد. در حالی که کسی که به گونه جدی خواستار حقوق بشر و اجرای منشور حقوق بشر سازمان ملل متحد باشد، باید خود را در جنبش زنان نیز سهیم بداند. روز 8 مارس را تنها به زنان تبریک نمی گویند، بلکه این روز به همه انسان های برابری خواه تعلق دارد. آن زنان مرتجع که در مجلس جمهوری اسلامی نشسته اند، شایسته تبریک و هیچ چیز نیستند. آن پدران و شوهران و برادرانی که افکار خود را از اندیشه های واپس گرایانه و سنتی پاک ساخته و از زنان پیرامون خود برای رشد و ایفای نقش در اجتماع حمایت کرده اند و می کنند، بخشی از جنبش زنان هستند و روز 8 مارس روز آنها نیز هست. این که اکنون زنان ایرانی با مبارزه بر علیه جهل حاکم چنین جایگاه اجتماعی را یافته اند، در گام نخست دستاورد خود آنها و سپس دستاورد آن پدران، شوهران، برادران و دیگر مردانی است که به آنها یاری رسانده اند و یا دست کم مانع آنها نشده اند.

حکومت اسلامی تلاش دارد یک روز قلابی را در تقویم هجری قمری به نام تولد فاطمه زهرا به جای روز جهانی زن جا زند. بهانه این است که گویا ما زن نمونه اسلامی خود را داریم. در این مورد در گذشته نیز در اینجا نوشته بودم. من که هر چه گشته ام، به جز چرندیات آخوندی چیزی که از دید تاریخی قابل توجه باشد در زندگی او نیافته ام که بشود آن را امروز، در سده بیست و یکم، مورد توجه قرار داد. تقصیر او نیز نیست که آخوندهای دین فروش زندگی بسیار کوتاه او را بازیچه منافع مادی امروزی خود قرار داده اند. به هر رو، در زندگی دختربچه ای که در کودکی در 9 سالگی در بیابان حجاز شوهر کرد و تا 18 سالگی سه بچه به دنیا آورد و سپس نیز درگذشت، چه مورد قابل توجهی می تواند سرمشق باشد، به جز آن که امروز از فرهنگی که دختربچه را مورد سوءاستفاده جنسی قرار می دهد، ابراز تنفر کنیم؟ آخوندها که روز و شب از مظلومیت فاطمه زهرا سخن می رانند، هنوز برای ما نیز توضیح نداده اند که در پهلوی انسان کدام ارگان وجود دارد که با شکستن آن انسانی بمیرد.

به هر رو، این روزا لوکزامبورگ آلمانی است که می تواند سرمشق قرار گیرد که 90 سال پیش گفت: آزادی یعنی آزادی دگراندیشان. او می تواند کماکان سرمشق باشد، چون سخنش هنوز تازه است و کاربرد دارد. نیازی به بازگشت به تاریخ پر گردوغبار نداریم. همین زنان سبز ایرانی، همین دختران گمنام که 60% از دانشگاه های ایران را گرفته اند، همین هایی که در این روزها در خیابان ها در ردیف نخست جنبش سبز هستند؛ این همه نویسنده و شاعر، این همه زن تحصیل کرده و باسواد، همین شیرین عبادی و همین شادی صدر و همه این روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان و فعالان اجتماعی زن که در زندان و بیرون آن هستند، اینها خود سرمشق هستند و از آنها بپرسید که سرمشق آنها چه کسانی بوده اند.

کسی که دیگری را سرکوب می کند، خود نمی تواند آزاد باشد. این سخن را از مارکس گرفته و برگردانده ام که گفته بود: «ملت هایی که ملت های دیگر را سرکوب می کنند، خود نمی توانند آزاد باشند.» از این روست که جنبش برابری زنان به مردان آزاداندیش نیز تعلق دارد و بخشی از جنبش برای آزادی و دمکراسی و برابری اجتماعی است.

دیگر نوشته ها در این زمینه:

–   روز جهانی زن، 8 مارس است