فیلم «به امید دیدار» از محمد رسول اف در گشایش جشنواره هامبورگ

در واقع قصد داشتم در آخرین لحظه پیش از بسته شدن فروشگاه ها نان بخرم و در راه بودم که گوینده رادیو گفت که امشب جشنواره فیلم هامبورگ با 151 فیلم گشایش می یابد. فیلم برگزیده برای گشایش: «به امید دیدار» از محمد رسول اف و بازی لیلا زارع! گوینده گفت که فیلم را مخفیانه از ایران خارج کرده اند و در جشنواره کن نیز جایزه بهترین کارگردان در بخش «نگاه ویژه» را گرفته است. اگر توان تماشای یک فیلم ژرف درجه یک را دارید، آن را بینید.

چگونه از دستم در رفت که از جشنواره خبردار نشده بودم، را نمی دانم. این گونه است که آدم ناگهان و بدون انتظار از روزمرگی بیرون کشیده می شود. به هر رو، جنب و جوش و تلاش برای رساندن خود به سینمای CinemaXX … وقتی به آنجا رسیدیم، فرش قرمز بود و پر از دوربین و رسانه ها و غلغله! بلیطی هم دیگر نبود. آقایی که پشت صندوق بود، کاتالوگ فیلم ها را به ما داد که تماشا کنیم و دلمان بسوزد. البته گفت صبر کنید شاید کسی نیاید و شما بتوانید بروید داخل. حالا اگر در تهران بود، در بیرون کلی بلیط فروش می ایستادند و بلیط را به 10 برابر یا بیشتر می فروختند تا ما هم نخریم.

در کنار ایستادیم به تماشای مردم و آدم های VIP یا «از ما بهتران»، هنرمند ها و هنرپیشه ها و هر کسی که در این شهر نامی دارد … به امید این که از آنهایی که بلیط رزرو کرده بودند و یا میهمان بودند، کسانی نیایند و ما بتوانیم برویم داخل. در این میان لیلا زارع آمد و از روی فرش قرمز به داخل رفت. دست آخر خانمی که هی می آمد و می رفت و سعی داشت جایی پیدا کند، برای ما جایی در ردیف جلو پیدا کرد و ما را شاد!

فیلم «به امید دیدار» در باره نورا، وکیل زن جوانی است که می خواهد از ایران برود. اجازه وکالتش را گرفته اند چون به پرونده های «مشکل دار» می پردازد. همکارانش که پرونده های او را پی گیری می کنند، از یکی از موکلانش خبر می دهند که زنی است که چند روز پیش از آن به دار آویخته شده است. شوهرش مهرداد که روزنامه نگار بوده، پس از توقیف چند باره روزنامه گویا در زندان است (فیلم به روشنی نمی گوید) ولی نورا همه جا می گوید که مهرداد در جنوب در جایی در کویر در شرکت ساختمانی کار می کند. در ادامه فیلم روشن می شود که مهرداد را هم گرفته اند.

نورا زندگی اش را با ساختن جعبه های کادو می گذراند و در کنار تلاش برای گرفتن ویزا از جایی و خروج از کشور است. باردار است و دکترش گفته که جنین به «سندروم داون» مبتلاست و بهتر است آن را سقط کند. در این میان نیروی انتظامی می آید و رسیور ماهواره را می برد: «کنترلش کجاست؟ – خراب است. – نه دستور داده اند که کنترلش هم باید باشد!»

بله، البته رسیور بدون کنترل که ارزش ندارد و کسی نمی خرد!

اطلاعاتی ها می آیند و خانه را زیر و رو می کنند. البته عجیب است که مودب هستند، اجازه می گیرند و وارد می شوند. همیشه در واقعیت این گونه نیستند.

نورا به همه جا پنجه می اندازد برای یافتن راهی برای نجات از بن بست، راهی به سوی آزادی و نفس کشیدن. در این میان بسیار هستند آنهایی که دکانی باز کرده اند و کار چاق می کنند. همه آنها را می شناسیم: خروج غیرقانونی از کشور، جعل گذرنامه و گرفتن ویزا، سقط جنین غیرمجاز، همه و همه مهربان شده اند و می خواهند کمک کنند، البته در برابر دریافت مبلغی ناچیز! برایمان آشنا نیست؟

«آدم اگه تو کشور خودش احساس غربت می کنه، بهتره بره تو غربت احساس غربت کنه.»

آنگاه که همه وسایلش را می فروشد و در آخرین شب به هتلی می رود که از آنجا به فرودگاه برود، صاحب هتل بدون شوهر نمی خواهد به او اتاق بدهد. «نمی شود خانم! باید از اماکن نامه بیاوری.» الیته  نامه را چند اسکناس جایگزین می کنند، اتاقی می گیرد تا در پایان فیلم اطلاعاتی ها که صاحب هتل بنا به وظیفه دینی و وجدانی اش خبرشان کرده، به آنجا بریزند و نورا را دستگیر کنند. این بار دیگر مودب نیستند …

در فیلم لاک پشت کوچکی هست که در اتاق نورا در قفس است. نورا او را در یک سینی می گذارد، کمی آب برایش می ریزد و دور سینی را با کاغذ روزنامه می پوشاند. لاک پشت کوچک تلاش می کند تا از دیواره لیز سینی بالا رود و از آن بیرون بیاید ولی نمی تواند. فردایش که نورا می آید، سینی خالی است. نورا می گردد و پیدایش نمی کند. لاک پشت کوچک رفته است، ولی کجا؟

نورا نیز رها، ولی گم شد.

* * *

موضوع اصلی جشنواره امسال هامبورگ پاسخ به ده پرسش است. ده فیلم از 151 فیلم برای پاسخ به این پرسش ها برگزیده شده اند. فیلم «به امید دیدار» پاسخ جشنواره به این پرسش است: «چه چیزی نیروبخش است؟»

مدیر جشنواره، آلبرت ویدرشپیل (Albert Wiederspiel) در سخنانش پیش از پخش فیلم گفت: «می توانستیم یک فیلم روزمره بگذاریم یا مثلا به موضوع سکس و زندگی در شهر بزرگ بپردازیم. فیلمش را هم داشتیم، فرش قرمزش را هم که بیرون پهن کرده ایم و جور در می آمد. اما جهان در جنب و جوش است، انقلاب داریم، شورش داریم و تلاش برای آزادی و دمکراسی. بنابراین جشنواره فیلم هامبورگ باید برای همه اینها پاسخ داشته باشد و نمایش این فیلم پاسخ ماست.» آقای ویدرشپیل که یهودی است، آغاز سال نوی یهودی را به «پنج نفر یهودی از میان هزار نفر در سالن» را تبریک گفت و به شوخی گفت» ما یهودی ها همه چیزمان بیشتر از دیگران است: سختی هایمان بیشتر است، هوشمان بیشتر است و حماقت هایمان نیز!»

تاکنون نشنیده بودم که در آلمان کسی در باره یهودی ها جوک بگوید، حتی اگر خودش یهودی باشد. شاید این نیز گشایشی باشد که این کشور نیز تعادل گم شده تاریخی اش را باز یابد.

این شوخی آخرین لبخندی بود که بر لبان هزار نفر در سالن جاری گشت و پس از آن فیلم «به امید دیدار» بود و سکوت و خفقان فشرده حاکم در سالن، آن هم در میان اهل حرفه ای فیلم و تلویزیون جامعه آلمان!

حتی پس از فیلم وقتی که محمد رسول اف و لیلا زارع روی صحنه آمدند، نیز سالن چنان گرم احساسات متناقض بود که کسی نمی دانست دست بزند و یا چه بگوید. همه چیز به هم ریخته بود. رسول اف می گوید که خودش برای بار نخست فیلم را در پرده بزرگ سینما می بیند. در جشنواره کن خودش در ایران گیر بود و جایزه را امیر کاستاریکا به نام او دریافت کرد و به همسر رسول اف داد.

او گفت: ببخشید با این فیلم پرغم خسته تان کردم. من از جایی می آیم که این روزها این گونه است. اما کشور من جای زیبایی است و خیلی چیزهای زیباتر دارد. من دارم تمرین می کنم تا چیزهای زیباتر ببینم و بسازم.

و سالن کماکان در سکوتی سنگ وار فرو رفته بود.

صمیمیت، همبستگی و شهامت جامعه هنری و روشنفکری آلمان در پشتیبانی از هر جنبش آزادی خواهی در هر کجای جهان که باشد را برای هزارمین بار از نزدیک شاهد بودم.

.در این جشنواره دو فیلم دیگر نیز از ایران نشان داده می شوند: «اینجا، بدون من» از بهرام توکلی و «این فیلم نیست» از جعفر پناهی

فیلم «زمین محکم» در جشنواره فیلم هامبورگ

روز شنبه پیش  فیلم «زمین محکم» (The Firm Land) را از شاپور حقیقت را در جشنواره فیلم هامبورگ دیدم. شاپور حقیقت نویسنده و فیلم سازی است که از 35 سال پیش در فرانسه زندگی می کند. او تاکنون سه فیلم ساخته است که یکی در برزیل، دیگری در ترکیه و سومی (زمین محکم) در هند ساخته شده است. این که نام ایران در معرفی این فیلم آمده تنها ریشه در کشوری دارد که او در آنجا به دنیا آمده و بزرگ شده است. چیزی در این فیلم ایرانی نیست. شاپور حقیقت خود را جهان وطن می داند و سوژه فیلم های خود را به آنچه که او آن را «جهان سوم» می نامد، اختصاص داده است. او می گوید که جهان سوم دارای ویژگی هایی است که در اروپا و آمریکا نیست و او تلاش در نشان دادن این ویژگی ها در فیلم هایش دارد. از او که خود نیز در سالن سینما بود، پرسیدم که نام فارسی فیلمش چیست. کمی فکر کرد و گفت: زمین محکم. به نظرم آمد که تاکنون به این مورد نیاندیشیده بود و با پرسش من پاسخی داد که شاید همان لحظه به ذهنش رسید. او می گوید: من نه پرتغالی می دانم، نه ترکی و نه هندی. اما در این سه فیلم چیزهایی هست که من بدون دانستن زبان مردم می توانم با آنها ارتباط بگیرم و آنها را به تصویر بکشم.The Firm Land

این فیلم که به عنوان محصول مشترک ایران، فرانسه و هند معرفی شده بود، در هند تهیه شده بود و در واقع یک فیلم هندی، به زبان هندی و با زیرنویس انگلیسی بود. داستانی شاعرانه و به بیان شاپور حقیقت، آمیزشی از فیلم مستند با رویا و تخیل، به گونه ای که نمی توان به روشنی دید که کدام بخش تخیل بود و کدام مستند و واقعی. هنرپیشه های آماتور فیلم، مردم روستایی خواب آلود در کناره اقیانوس هند بودند که با ماهیگیری زندگی ساده و به دور از هیاهوی شهر و تمدن می گذراندند. آنها که با یک بیماری ناشناخته، شاید ایدز، روبرو بودند، تصمیم می گیرند که چند نفر را از میان خود برگزیده، به بمبئی بفرستند و از وزارت بهداشت درخواست بررسی و کمک کنند. فیلم این ویژگی هند را برجسته می سازد که به عنوان بزرگترین دمکراسی دنیا دارای صدها زبان است و از جمله مردم این روستا که بیشتر نیز بی سواد هستند، زبان انگلیسی را که زبان رسمی است را نمی دانند. از این رو شش نفر را به شهر مبیفرستند تا در آنجا آدمی باسواد بیابند که بتواند مشکل این روستاییان را در اداره بهداشت طرح کند. ماجراهایی که برای این شش نفر در شهر چند میلیونی و بدون خواب بمبئی با آن ترافیک و مردم بی شمار و درهم برهمی شهر بزرگ روی می دهد، موضوع اصلی فیلم است. فساد اقتصادی و حقه بازی در بوروکراسی اداری و کاغذبازی، رشوه، درگیری با ماموران، بی تفاوتی شهرنشین نسبت به سرنوشت کسی که نیاز به کمک دارد، ناتوانی روستاییان برای حل چیزهای پیش پا فتاده و عدم درک آنها صحنه های فیلم را تشکیل می دهند. درگیری میان سنت های روستایی فراموش شده دردوردست ها با زندگی پر جنب و جوش شهری رو به مدرن که تفاهمی برای مردمی ندارد که حتی زبانش را نیز نمی دانند. فیلم صحنه ای از مبارزه مسالمت آمیز و منفعل را نیز نشان می دهد که ویژگی فرهنگ هند و آن روشی است که مهاتما گاندی توانست با آن انگلیسی ها را از هند برون راند.

فیلم هر چند که دارای موضوعی ساده و پر از تصویرهای روزمره است، اما توانسته است این تصویرها را شاعرانه و زیبا بر پرده آورد. شاپور حقیقت می گوید: شما یک دوربین را بگذار در کنار خیابانی در تهران و ببین چه تصویرهای زیبایی از همین روزمرگی ها می توانی بگیری.

سه اپیسود در یک روز

باز هم امروز از آن روزهایی بود که وقتی به نیمه شب می رسد، آن قدر تجربه فشرده داشته ای که نمی دانی چگونه هضمش کنی. زمان می خواهد. آن چه در زمانی کوتاه می بینی چنان افکارت را به هم می ریزد و چنان باران تصویرها بر سرت می بارند که ذهن مجبور است برای هضم این همه شتاب گیرد و دیگر به آرامش نمی رسد. اکنون هم که می خواهم بنویسم، احساس می کنم که پراکنده می نویسم ولی نمی شود جمعش کرد.

اپیسود اول، هامبورگ، جشنواره فیلم: یک ساعت تا هامبورگ راه است و می روم تا فیلم «تهران بدون مجوز» (Tehran Without Permission) از سپیده فارسی را ببینم. فیلمی است که او یک سال و نیم پیش در تهران گرفته و برای فیلم برداری تنها از یک تلفن همراه استفاده کرده است. سپیده فارسی خودش هم آنجا بود و شال سبزی نیز آویخته بود. او پس از فیلم به پرسش ها پاسخ داد.

اپیسود دوم: از هامبورگ تا خانه را در اتوبان با جوآن بایز  Joan Baezمی گذرانم که صدایش سالهاست همراهم بوده است و پس از آن که تنها چند روز پس از مرگ ندا در آشپزخانه خانه اش گیتارش را برداشت و ترانه “We Shall Overcome” را به فارسی خواند، برایم جلوه جدیدی یافته است. در آن سالهای 1980 این ترانه جزو سرودهایی بود که می خواندیم و می رفتیم. جاده خلوت و تاریک، قرص نیمه ماه در برابرم در آسمان صاف و صدای جوآن بایز، این همه چنان مرا به خود می کشند که نه زمان را حس می کنم و نه توجه آگاهانه به جاده دارم. دوست می داشتم می شد بدون چراغ و در تاریکی رفت تا آن همه زیبایی با نور خراب نشود. آنگاه که جی.پی.اس که ساکت بود، ناگهان خروس بی محل شد و گفت: «خروجی بعدی لطفا بیرون بروید»، تنها یک واژه به ذهنم دوید: زهرمار!

رسیده بودم.

اپیسود سوم: تلویزیون را روشن می کنم. روی کانال مورد علاقه ام 3SAT است. بدون توجه به آن می خواستم چای درست کنم که صدایی آشنا به فارسی پیچید: «الو؟ آقای علی؟ حال شما خوبه؟ …» با حیرت به سوی تلویزیون برمی گردم: فرح دیبا دارد با تلفن حرف می زند. 3SAT دارد فیلم مستند «فرح دیبا، شهبانو و من» را که ناهید پرسون سروستانی ساخته است، را نشان می دهد.  در باره این فیلم شنیده و خوانده بودم و حالا تلویزیون داشت آن را نشان می داد. باید پای آن می نشستم . نیم ساعت را از دست داده بودم. هجوم افکار دوباره شدت یافت.

اینها را باید تک تک و جداگانه بنویسم.