یک پنجره

کم کم ارتفاع هواپیما کم می شود و بر فراز شهر هامبورگ در فرش پنبه ای زیر خود فرو می رویم. ثانیه ای بعد ساختمان ها و خیابان های پیرامون فرودگاه نمایان می شوند. شهر را مه فشرده ای فراگرفته است. احساس عجیبی دارم؛ احساس دلتنگی برای این هوای مه آلود  که تنها سه ماه از آن دور بوده ام؛ سه ماهی که به نظرم سالها می آید. این سه ماه را در تهران پاییزی و ریاض 18 درجه خشک و مطبوع به سر برده ام.

با اتوبوسی به ایستگاه راه آهن مرکزی هامبورگ می روم. در انتظار قطار در کتابفروشی بزرگ ایستگاه می چرخم. آنجاهایی که در سه ماه گذشته بوده ام و این کتاب فروشی چنان بیگانگی با هم دارند که مرا گیج کرده است، گویی که انگار تاکنون در تهران و ریاض سانسورزده نبوده ای و یا کتابفروشی آزاد بدون سانسور ندیده ای. سالهاست که میان دنیاهای گوناگون می چرخم ولی هنوز این احساس عجیب در من کم نشده و برایم عادی نشده است و گمان می کنم که بهتر است هیچ گاه عادی نشود. چند ویژه نامه هفته نامه های اشپیگل و دی تسایت را می خرم. نمی دانم این بار چه شده است. اینها را در دست دارم و احساس دلتنگی ام برای آنها بیشتر می شود. احساس می کنم که باید قدر آنها را دانست. این نباید برایت بدیهی شود.یکی از ویژه نامه های اشپیگل نیز در باره تاریخ است، به نام «آزمون کمونیسم، انقلاب روسیه و میراث آن». در قطار پر از مسافر آن را ورق می زنم و از صفحه ها سطحی می گذرم. مجموعه 150 صفحه ای است بسیار فشرده  از تاریخ انقلاب اکتبر، آن روزهای توفانی سال 1917، دولت جوان شوروی، لنین و درگیری های حزبی اش، استالین و جنایات باورنکردنی اش، جنگ جهانی دوم و مقاومت ملی و میهنی، آرمان های فروخورده و در هم شکسته، گورباچف، گلاسنوست و پرسترویکا، مجسمه سرنگون شده لنین که اسباب بازی بچه ها شده، عکسی از هیتلر و استالین و غیره.

ویژه نامه دی تسایت پیرامون «فال گیری، خدا و هومئوپاتی» و ارتباط میان مذهب و پزشکی است.

سال های توفانی گذشته و خاطرات. 18 سال گذشته است از آن زمانی که گفته ام باید سال ها بگذرد تا بتوان به تاریخ بازگشت و همه چیز را دوباره و از نو نگریست.

تصمیم می گیرم مجله را ببندم و از پنجره قطار بیرون را بنگرم.

اسناد پیرامون کتیبه کوروش و نوشته اشپیگل – بخش یک

همان گونه که در نوشته پیشین قول داده بودم، در اینجا برخی از اسنادی که آقای دکتر گالاس برایم فرستاده بود را می گذارم. در این میان نامه ای نیز از آقای مرادی غیاث آبادی دریافت کردم به همراه لینک هایی که در اینجا گذاسته ام. وب سایت او بسیار خواندنی و پرارزش است.

اسناد به آلمانی و انگلیسی را به همان زبان در اینجا گذاشته ام که زبان دانان خود به آنها بپردازند. این اسناد به pdf هستند.

1) نامه نگاری میان ایران شناسان آلمانی:

دکتر گالاس با سه ایران شناس پیرامون کتیبه کوروش و متن ساختگی که یافته بود، نامه نگاری کرده بود. پاسخ های کوتاهی میان آنها به صورت ایمیل رد و بدل شده بود که او در اختیار من گذارد:

==========

از: یوهانس رنگر

به: یوزف ویسهوفر

مورد: کوروش

آقای ویسهوفر عزیز،

متنی که به همراه است را برای شناسایی منبع آن برای من فرستاده اند. من از برگردان کتیبه کوروش خود نمی توانم چیزی در این متن بیابم. آیا شما می توانید به من کمک کنید؟

با تشکر،

یوهانس رنگر

پروفسور دکتر یوهانس رنگر

انستیتو شرق شناسی باستان

دانشگاه آزاد برلین

==========

از: یوزف ویسهوفر

به: یوهانس رنگر

مورد: کوروش

آقای رنگر عزیز،

این متن کاملا ساختگی است و هیچ گونه ارزشی ندارد. من در گذشته پیرامون حقوق بشر در کتیبه کوروش نوشته ای منتشر کرده ام. (در: س. کونرمن (ناشر)، حماسه ها، داستان ها و هویت ها (آسیا و آفریقا، 2)، هامبورگ 1999). این نوشته را با کمی تغییر نیز در یک سخنرانی استفاده کرده ام (متن این سخنرانی را نویسنده اشپیگل برای نوشته خود استفاده کرده است و در اختیار من قرار دارد. – نویدار). حتی شخصیت های مورد احترامی چون شیرین عبادی نیز از کتیبه کوروش به عنوان منشور حقوق بشر نام می برند.

با سلام های صمیمانه به برلین

یوزف ویسهوفر

2) برگردان کتببه کوروش از اکدی به فارسی، رضا مرادی غیاث آبادی، و از کتاب متن كتیبه حقوق بشر كورش و روشنگری‌هایی در باره آن به زبان‌های فارسی، انگلیسی، فرانسه و آلمانی، چاپ ششم، انتشارت نوید، 1386

3) متن ساختگی به نام «منشور کوروش بزرگ (اولین اعلامیه حقوق بشر) به فارسی. این نوشته متاسفانه از سوی شیرین عبادی به اشتباه مورد استفاده در سخنرانی خود در اسلو قرار گرفت.

4) برگردان کتیبه کوروش از اکدی به آلمانی (پروفسور شاودیگ، دانشگاه هایدلبرگ)

Hanspeter Schaudig, Die Inschriften Nabonids von Babylon und Kyros’ des Großen samt den in ihrem Umfeld entstandenen Tendenzumschriften. Textausgabe und Grammatik. Alter Orient und Altes Testament 256 )Münster 2001=, pp. 24-27.

5) ورود کوروش  کبیر به بابل در سال 539 پیش از میلاد (به آلمانی، از کتاب «شکوه و عظمت پادشاهان بزرگ – امپراطوری جهانی پارس «، هانس شاودیگ، انتشارات موزه تاریخی فالس، اشپایر، (اشتوتگارت 2006) 31-36.

H. Schaudig, “Der Einzug Kyros’ des Großen in Babylon im Jahre 539 v. Chr.”, in: Pracht und Prunk der Großkönige – Das Persische Weltreich. Herausgegeben vom Historischen Museum der Pfalz, Speyer (Stuttgart 2006) 31-36

6) برگردان کتبیه کوروش به انگلیسی، برگرفته از «خاور نزدیک باستان، جلد یک: مجموعه تصویر»، جیمز ب. پیچارد. ویکی پدیا

The Ancient Near, Volume I: An Anthology of Pictures”, ed. by James B. Pritchard. Wikipedia

7 ) نوشته آقای دکتر پرویز رجبی پیرامون نوشته اشپیگل (بسیار خواندنی)

8) ایران باستان، از 550 پیش از میلاد تا 650 پس از میلاد، یوزف ویسهوفر، برگردان: مرتضی ثاقب فر. – تهران: ققنوس، 1377.

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

نامه به پروفسور ویسهوفر و دکتر گالاس پیرامون نوشته اشپیگل در باره کوروش

دو نامه جداگانه به پروفسور یوزف ویسهوفر و دکتر کلاوس گالاس که نویسنده نوشته اشپیگل پیرامون کوروش از آنها گفته هایی برای استدلال های خود آورده بود، فرستادم و دیدگاه درست آنها را خواستار شدم. بر خلاف دید کسانی که همه چیز را توطئه و غرض می بینند و دیدگاههایی نیز هم در زیر نوشته من در اینجا و هم در وبلاگ های دیگر که نوشته مرا گذاشته بودند، نوشته بودند، این گونه نیست که گویی عده ای نشسته اند و هیچ کار و زندگی ندارند به جز توطئه بر علیه ملت ایران. ماتیاس شولتس، نویسنده اشپیگل در نوشته خود از قول پروفسور ویسهوفر می گوید «… که این لوح خط میخی بیش از یک “پروپاگاند” (تبلیغ) نیست و “این که نخستین بار کوروش اندیشه های حقوق بشر را طرح کرده است، سخنی پوچ است.” او سپس از قول دکتر گالاس می گوید که “سازمان ملل یک خطای بزرگ مرتکب شده است» که منشور کوروش را در آنجا گذارده است. نخست برای کمک به کسانی که یک توطئه جهانی در این نوشته می بینند، این دو نفر را معرفی کنم:

پروفسور یوزف ویسهوفر، استاد ایران شناسی دانشگاه کیل در شمال آلمان، یکی از معتبرترین ایران شناسان دوران کنونی است که کتاب «ایران باستان» او در دانشگاه های گوناگون در دنیا تدریس می شود و کتاب مرجع است. این کتاب از سوی مرتضی ثاقب فر و انتشارات ققنوس به فارسی نیز برگردانده شده است و در هر کتاب فروشی در ایران می توانید آن را بیابید. او یکی از اعضای مشهور هیات تحریریه «دانشنامه ایرانیکا» زیر نظر پروفسور احسان یار شاطر نیز است. بنابراین او نمی تواند انگیزه ای برای مخدوش ساختن تاریخی داشته باشد که همه عمر خود را صرف کاوش در آن کرده است.

دکتر کلاوس گالاس نیز یکی از باستان شناسان و شرق شناسان آلمان است. او اکنون از سوی دولت آلمان مسئول برنامه ریزی فستیوال فرهنگی آلمان و ایران (”دیوان غربی-شرقی، تابستان 2009″) در شهر وایمار، زادگاه گوته است.

بنابراین این گونه انسان ها کسانی نیستند که ندانند که چه می گویند و یا بازیچه این و آن قرار گیرند. هر چه می گویند، درست یا نادرست، دیدگاه خودشان است. از این رو باید بر سخنان آنها تامل کرد و نخست گوش فرا داد. از سوی دیگر کسانی که گرم تاریخ هشتند این را می دانند که برخی چیزها در تاریخ از آنجا که دارای منابع اصلی زیادی هستند، اثبات شده و غیر قابل تردید هستند. برخی دیگر چیزها هنوز مورد تردید هستند و باستان شناسان گمان خود را طرح می کنند و از این رو دیدگاه های متفاوتی می تواند پیش بیاید. من با نوشته های آقای ماتیاس شولتس در هفته نامه اشپیگل آشنایی از گذشته داشتم و می دانستم که او گرایش به نگارش جنجالی دارد. از همین رو در پیش نوشت خود نوشتم که نوشته بوی فرهنگ از گونه روزنامه کیهان می دهد (بدون این که بخواهم اشپیگل را با یکی از روزنامه های فارسی زبان مقایسه کنم که مشابه در هیچ کدام ندارد)، برای یوزف ویسهوفر و کلاوس گالاس نامه ای فرستادم و در ابتدا دیدگاه آنها را نسبت به نوشته اشپیگل و آنچه که از سوی آنها بازگو کرده است، خواستار شدم. از پروفسور ویسهوفر خواستم که پیرامون این گفته اش در بالا توضیح بیشتر دهد و منابع علمی و یافته هایش را در اختیارم گذارد. از دکتر گالاس نیز خواهش کردم پیرامون یافته هایش پیرامون منشور کوروش و «خطای» سازمان ملل توضیح دهد.

امروز پاسخی کوتاه از کلاوس گالاس دریافت کردم که در اینجا می آورم. ========================================

آقای … عزیز،

از این که مرا در این مورد آگاه ساختید و اطلاعات دقیقی در اختیارم گذاشتید، بسیار ممنونم. من با کمال میل به همه پرسش های شما پاسخ خواهم داد. اما متاسفانه امروز قادر با این کار نیستم چون ار یک سفر کاوشی بازگشته ام و تا چند روز گرم کارهای ضروری هستم. من در روز 21 اوت 2008 از سوی هفته نامه «دی تسایت» به یونان بروم و به شما قول می دهم پیش از این سفر پاسخ مفصلی به تمام پرسش های شما بدهم. اما چند پاسخ کوتاه را تا اینجا بپذیرید: – نوشته آقای شولتس بسیار «آبکی» است و تلاش برای جنجال دارد. – من منابع اصلی بسیاری در اختیار دارم که با کمال میل در اختیار شما قرار خواهم داد. چون انگیزه من این است که تصویر درستی از استوانه کوروش ارایه گردد. – خطای سازمان ملل متحد را نیز توضیح خواهم داد. با سلام های دوستانه، دکتر کلاوس گالاس ========================================

با دریافت این پاسخ ها آنها را در اینجا خواهم گذارد.

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

نوشته اشپیگل پیرامون کوروش و وبلاگ های ایرانی

پس از آن که نوشته هفته نامه «اشپیگل» به نام فرمانروای قلابی صلحبه قلم ماتیاس شولتس Matthias Schulz را به فارسی برگردانده، در اینجا گذاشتم،

گمان می بردم که به ایجاد یک گفتگو و تبادل اندیشه یاری می رساند که البته کماکان بر این دیدگاه هستم که همه گونه اطلاعات باید در دسترس همگان باشد تا هر کسی خود بتواند با در نظرگیری همه جانبه دیدگاه خود را بسازد.

آن چه مرا کمی غافلگیر کرد، برخوردی بود که برخی از خوانندگان و وبلاگ های دیگر نشان دادند. آنها نشان دادند که حاضر به تحمل دیدگاه های دگرگونه نیستند و به راحتی دنیای پر از رنگ را در دنیای ساده سیاه و سپید خود می گنجانند و این همه تلاش برای آزادی دگراندیشی، آزادی نشر خبر و اندیشه و تلاش برای رشد جامعه مدنی بر اینان هیچ گونه تاثیری ندارد که اینان خود قطب دانش جاودانیند. برخی نیز خود مدعی هستند که قربانیان دیکتاتوری و سرکوب هستند که گیریم درست باشد. اما گوبا در ناتوانی خود برای رشد در جامعه مدنی و بویژه در پهنه اینترنت که آزادی اندیشه برقرار است، خود تبدیل به دیکتاتورهای کوچک گشته اند که دیکتاتورهای بزرگ آینده نیز از چنین جاهایی می آیند. گشتی در وبلاگ هایی که این نوشته را گذاشته اند بزنید و دیدگاه ها را بخوانید تا ببینید چه می گویم.

گروهی شروع با ناسزاگویی به هفته نامه اشپیگل کردند که گویا پول از این و آن گرفته است تا این نوشته را بنویسد. تئوری توطئه که گمان می بردیم از نفس افتاده باشد، باز به کار عده ای آمد تا بگویند که غرب می خواهد تمدن ایرانی را زیر سوال ببرد، کتاب «بدون دخترم هرگز» نوشته شد، سپس فیلم «300» آمد و اکنون نیز این نوشته. همین تئوری توطئه به گروهی دیگر یاد داد که بگویند که اشپیگل از آخوندهای ایران پول گرفته است. اینها همه نشان گر ضعف اندیشه دمکراسی و اندیشه جامعه مدنی است. از انجا که راه و کار جامعه آزاد را نمی شناسند و کنجکاو هم نیستند که بشناسند، گمان می برند که رسانه های کشورهای آزاد نوکر این و آن هستند. نمی خواهند باور کنند که همین مجله اشپیگل بود که با افشاگری خود دولت ویلی برانت در آلمان را سرنگون کرد و بارها و بارها فساد سیاسی، اقتصادی این یا آن حزب یا نماینده و یا شرکت بزرگ را فاش ساخته است. اینها نمی توانند بپذبرند که وجود چنین رسانه های آزادی یکی از پایه های سلامت جامعه هستند. برای اینها همه چیز کلک و حقه و توطئه است. اگر هم در این میان کلک و حقه ای هم بیابند که دیگر واویلاست و آنها تایید گفته های خود را برای پانصد سال آینده می گیرند. کسانی که جز کیهان و دیگر روزنامه های فرمایشی چیز دیگری ندیده اند، گویا نمی تواننند باور داشته باشند که رسانه هایی چون «اشپیگل»، «اشترن»، «تایم»، و بسیار دیگر رادیو ها و تلویزیون های دنیای آزاد برای هیچ حکومت و قدرتی تره خرد نمی کنند. اگر هم جنحالی بنویسند (چون همین نوشته اشپیگل پیرامون کوروش) یا اخبار نادرست پخش کنند، در همان چارچوبی است که خود تعیین می کنند و در راستای منافع خودشان است و دستور از هیچ حکومتی نمی گیرند. گوییم که گروهی در غرب بخواهند تاریخ ایران را خدشه دار کنند و تاریخ را از نو بنویسند. این گونه کارها با هدف کوتاه مدت سیاسی همیشه در تاریخ بوده و نتیجه ای هم نداشته است. از سوی دیگر گیریم اینجور باشد. آنگاه که رییس جمهور جاهل ایران هولوکست را انکار می کند، آنگاه که آقای خامنه ای در شیراز به تخت جمشید اشاره می کند و آن سخنان سخیف را یر زبان می آورد، آنگاه که سد سیوند ساخته می شود و یا در ایران گروهی در اساس منکر تاریخ ایران پیش از اسلام می شوند، دیگر چه انتظاری از یک عده در خارج دارید؟

عجیب هم نیست که ایرانیان این گونه فکر کنند و همه چیز را توطئه انگارند. حداقل در تاریخ معاصر ایران، این مردم کدام دوره متداوم آزادی رسانه ها و دمکراسی را دیده اند که اکنون بتوانند هر چیزی را در جای خود بگذارند و دست از سر دایی جان ناپلئون مرحوم بردارند؟

وبلاگ های ترک های جدایی طلب آذربایجانی استقبال جانانه ای از این نوشته کردند. چند تا از آنها در ابتدا نوشته مرا برداشته، به همراه نام من در وبسایت خود گذاردند بدون آن که من خبر داشته باشم و یا آنها منبع را بیاورند. «نویدار» ناگهان شد نویسنده وبلاگ دانشجویان آذربایجان جنوبی و چند وبلاگ دیگر در صفحه اول! یاشاسین آذربایجان! بلوچ ها نیز لطف رساندند و از افشای کوروش توسط من (!) تشکر کردند.

در این میان آقای ناصر پورپیرار هم نوشته را از یکی از این وبلاگ های چندطبقه برداشت و در وبلاگ خود گذارد و به عنوان منبع همان وبلاگ ترک های تندروی جدایی طلب را آورد و نام من. که البته با پیام به او لینک نوشته را درست کرد. سپس فارس های تندروی نژادپرست وارد معرکه شدند و در جنگ با هر کس که کوچکترین تردیدی در باره تاریخ شاهنشاهی ایران داشته باشد. اعتراض به من نیز از همه سو سرازیر که چرا این را ترجمه کرده ای، چرا در سایتهای جدایی طلب می نویسی، چرا دور و بر ناصر پورپیرار می گردی و …

تا آنجا که دیدم کسی نوشته مرا بدون منبع آورده، تذکر دادم. برخی با اولین ایمیل و برخی با دو تذکر منبع نوشته را آوردند، هرچند با اکراه و کوچک در گوشه ای. برخی نیز توجه نکردند و اگر در روزهای آینده لینک را درست نکنند، آنها را در اینجا لیست خواهم کرد. چه اصراری غریبی دارند که کسی را بر خلاف میل خود به زور به جنبش خود بچسبانند!

صرف نظر از ضعف اندیشه مدنی و آزادی دگراندیشی در جامعه ایرانی که چنین چیزهایی را پدید می آورد، این همه نشان گر وجود یک نکته حل نشده در جامعه ایرانی است و آن مساله ملیت های ایرانی و جایگاه آنهاست که هیچ گونه ارتباطی به نوشته اشپیگل ندارد. آنهایی که برای منافع و انگیزه های سیاسی زمان حال به جان تاریخ باستان می افتند، نه تنها جهالت خود در برخورد به مشکلات روز خود (که برخی نیر به حق هستند) را نشان می دهند، بلکه تاریخ خود را نیز نفی می کنند. کوروش متعلق به یک ملت پارسی نیست بلکه به تمدن باستان شرق زمین تعلق دارد. حال چه او پیشاهنگ حقوق بشر باشد یا نباشد، کارهای او در تاریخ فراوان ثبت شده است و او چیزی نیست که بتوان به سادگی انکارش کرد. از فاصله دورتر نگاه کنید تا این نکته را ببینید.

انگیزه آقای پورپیرار در آوردن نوشته اشپیگل را درنیافتم. آیا تلاشی بود برای دیدگاه او که همه چیز و هر کس را در بند توطئه یهودی ها می پندارد؟ چرخی در نوشته های او زدم و سرم سوت کشید! تاریخ نگاری دوباره بدون در نظرگیری اساسی ترین روش های تحقیق علمی و برچینی اینجا و آنجای تاریخ در راستای اثبات دیدگاه های از پیش تعیین شده، عدم توجه به منابع دست اول و بدعتی جدید در گذاردن قرآن به عنوان مرجع تاریخی که این یکی دیگر نوبر نوبر است. یکی بیاید یک کتاب مقدس را رد کند و انرا تحریف بداند و به کتاب مقدس دیگری استناد کند که آن نیز از دیدگاه علمی، تاریخی و باستان شناسی نه تنها مورد تایید نسیت، بلکه هیچ مرجع اسلامی تاکنون به گونه جدی این ادعا را نکرده بود. این قاراشمیش را او می خواهد به ما به عنوان تاریخ نویسی علمی بقبولاند.

جالب بود.

کوروش کسی نیست که بتوان این گونه او را زیر سوال برد. انبوه منابع اصلی در باره کارهای او گزارش داده اند. اگر ایرانیان اعتماد به نفس ملی دارند، نباید از این گونه دیدگاه ها برافروخته شوند. چه اشکالی دارد که کسی بیاید و چیزی را در تاریخ زیر سوال برد؟ اتفاقا بیان این گونه تردیدها پیرامون تاریخ ایران یک نتیجه مثبت در ایران دارد و آن اینکه گروهی می روند و چند کتاب می خوانند تا اطلاعاتشان بیشتر شود و آمار تاسف انگیز کتاب خوانی در ایران یک ذره بهتر شود.

انگیزه من کماکان انتشار دیدگاه های گوناگون پیرامون کوروش و این بخش از تاریخ ایران است. از پروفسور ویسهوفر و دکتر گالاس که در نوشته اشپیگل مورد مصاحبه قرار گرفته بودند، خواهش کردم دیدگاههای خود را توضیح دهند. امیدوارم با وجود تعطیلی دانشگاه ها پاسخ را دریافت دارم که در اینجا خواهم آورد.

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

منشور حقوق بشر کوروش کبیر «یاوه بزرگ»؟

25 اوت 2008: پس از آن که این نوشته را در ماه ژوییه 2008 در اینجا گذاشتم، با پروفسور ویسهوفر و دکتر گالاس تماس گرفتم و دیدگاه های آنها را جویا شدم. پس از خواندن نوشته زیر پاسخ آنها را در اینجا بخوانید.

نویدار

======================

هفته نامه «اشپیگل» چاپ آلمان در شماره 28 سال 2008 نوشته ای به نام «فرمانروای قلابی صلح» به قلم ماتیاس شولتس Matthias Schulz منتشر کرده است. در این نوشته نویسنده می گوید که کوروش پیام آور صلح و حقوق بشر نبوده است و یکی چون دیگر دیکتاتورهای زمان خویش بوده است و در این راستا منشور حقوق بشر کوروش را یک «سند تبلیغاتی» می خواند.

این نوشته که در هفته نامه معتبر «اشپیگل» چاپ شده است، کم کم دارد توجه همگان را جلب می کند. ایرانیان آلمانی زبان چند واکنش به این نوشته نشان داده اند. تا آنجا که در اینترنت دیدم، واکنش ها تاکنون بیشتر عصبی و غیرمنطقی بوده اند.

در اینجا برگردان نوشته «اشپیگل» را می آورم تا هر کس درک مستقل خود را از نوشته اصلی به دست آورد و چون بسیار مورد های مشابه دیگر تفسیرهای دست چندم به وجود نیاید. خود نیز زمان برای پژوهش بیشتر پیرامون استدلال های این نوشته نیاز دارم؛ هر چند که نوشته از دید من چندان پخته به نظر نمی آید و دارای چند اشکال ساختاری است و به جای کاربرد روش های علمی کمی نیز از فرهنگ پلمیک یاری جسته است. با وجودی که هیچ گونه تعصبی به این گونه مورد ها ندارم، کمی نیز بوی فرهنگ از گونه روزنامه کیهان می آید. اما دارای چند نمونه و استدلال تاریخی است که نیاز به تامل دارد.در تاریخ ایران نکته های مبهم بسیاری وجود دارند که تاکنون کسی به آنها نپرداخته است. این نکته یکی از آنهاست.

دیدگاه های خود را در اینجا بنویسید تا یک تبادل سازنده دیدگاه ها را داشته باشیم.

نویدار

=================================

فرمانروای قلابی صلح

هفته نامه «اشپیگل»، شماره 28/2008

ماتیاس شولتس

در سازمان ملل متحد در نیویورک در ویترینی شیشه ای لوح 2500 ساله به خط میخی نام «منشور باستانی حقوق بشر» وجود دارد که به آن احترام فراوان می گذارند. اکنون آشکار می گردد: این لوح را یک دیکتاتور باستانی نوشته است که مخالفان خود را شکنجه می کرده است.

قرار بود آن چه که محمد رضا شاه پهلوی در نظر داشت، جشن رکوردها گردد. او نخست «انقلاب سفید» (اصلاحات ارضی) را اعلام کرد و خود را «آریامهر» خواند. حال، در سال 1971 نیاز آن را حس کرد که «2500 سال پادشاهی ایران» را جشن بگیرد و این گونه بود که اجرای «بزرگترین نمایش جهان» اعلام گشت.

او دستور داد که پنجاه خیمه باشکوه بر ویرانه های تخت جمشید (پرسپولیس) برپا سازند. 69 نفر از سران کشورها و پادشاهان و در میان انها پادشاه ژاپن به آنجا رفتند. در آنجا 20،000 لیتر شراب نوشیده شد به همراه خوراک بلدرچین، طاووس و خاویار در ظرف طلا. بر روی میزها نیز بطری های شراب «شاتو لافیت» Château Lafite گردانده می شد.

در نقطه اوج جشن شاه به سوی آرامگاه کوروش دوم گام نهاد که در سده ششم پیش از میلاد در یک جنگ درازمدت خونین بیش از پنج میلیون کیلومتر مربع را تسخیر کرده بود.

«منشور باستانی حقوق بشر » مورد ستایش همگان

با بیش از صد میلیون دلار هزینه، ستایش از پادشاه باستانی ایرانیان امری پرهزینه و مورد انتقاد بود. شاه در پاسخ با این انتقادها گلایه وار گفته بود: «یعنی با نان و تربچه از سران کشورها پذیرایی کنم؟»

حتی رهبر مذهبی آیت الله خمینی نیز از تبعیدگاه خود نفرت خود را از این کار ابراز داشت: «جنایت های شاهان ایرانی صفحات تاریخ را سیاه ساخته است.» با این وجود شاه معتقد بود که بهتر می داند. او بیان داشت که کوروش انسانی ویژه بوده است با اندیشه انسانی، سرشار از محبت و مهربانی. او نخستین انسانی بوده است که حق «آزادی اندیشه» را بنیان نهاده است. شاه این دید خود را به اطلاع سازمان ملل متحد نیز رسانید. در روز 14 اکتبر که جشن در تخت جمشید در اوج خود بود، خواهر دوقلوی او (اشرف پهلوی) گام به بنای سازمان ملل متحد در نیویورک نهاد. در آنجا او کپی لوح منشور حقوق بشر را به «سیتو اوتانت»، دبیر کل سازمان ملل هدیه داد. او نیز برای این هدیه تشکر کرد و آن را به عنوان «منشور باستانی حقوق بشر» مورد ستایش قرار داد.

اکنون این دبیر کل سازمان ملل بود که می گفت: پادشاه پارسی این «هوشمندی را در احترام به تمدن های دیگر نشان داد.» سپس اوتانت دستور داد این لوح گلی را که بیانیه این کوروش دوم به اصطلاح انسان دوست سال 539 پیش از میلاد را در بر دارد، در یک ویترین شیشه ای در بنای اصلی سازمان ملل به نمایش بگذارند. این لوح هنوز آنجاست، در کنار قدیمی ترین قرارداد صلح جهان.

تعارفات بزرگ، سخنان بزرگ، یاوه بزرگ

به نظر می رسد که سازمان ملل متحد قربانی یک حقه بازی شده است. بر خلاف ادعای شاه، جوزف ویزهوفر (Josef Wiesehofer) شرق شناس پرسابقه از شهر کیل می گوید که این لوح خط میخی بیش از یک «پروپاگاند» (تبلیغ) نیست. او می گوید: «این که نخستین بار کوروش اندیشه های حقوق بشر را طرح کرده است، سخنی پوچ است.»

هانس پتر شاودیگ (Hanspeter Schaudig)، آشورشناس از هایدلبرگ نیز در این فرمانروای باستانی، مبارز پیشاهنگ برابری و احترام نمی بیند. زیردستان او باید پاهای او را می بوسیدند.

نزدیک به سی سال این فرمانروا شرق را به جنگ کشید و میلیون ها انسان را در بند مالیاتی خود اسیر ساخت. به دستور او بینی و گوش نافرمایان را می بریدند. محکومان به مرگ را تا سر در خاک می کردند و خورشید کار را به پایان می رساند.

آیا سازمان ملل این دروغ تاریخی ساخته و پرداخته شده توسط شاه را بدون تحقیق پذیرفته است؟

«سازمان ملل یک خطای بزرگ مرتکب شده است.»

این کلاوس گالاس (Klaus Gallas) متخصص تاریخ هنر که در شهر وایمار گرم تدارک فستیوال فرهنگی آلمان و ایران («دیوان غربی-شرقی، تابستان 2009») است، بود که این بحث را به افکار عمومی کشاند. در تدارک این فستیوال بود که او متوجه ناهمخوانی هایی در این منشور شد. او می گوید: «سازمان ملل یک خطای بزرگ مرتکب شده است.»

با وجود درخواست های فراوان «اشپیگل» سازمان ملل حاضر به ابراز نظر در این مورد نیست. «سرویس اطلاعات سازمان ملل» در وین کماکان بیان می دارد که این سنگ نبشته شرقی توسط بسیاری به عنوان «نخستین سند حقوق بشر» پذیرفته شده است.

پیامد های این کار بسیار سنگین است. در این میان حتی در کتاب های درسی مدرسه های آلمان نیز این ایرانی باستانی (کوروش) به عنوان پیشاهنگ سیاست بشردوستی تدریس می شود. در اینتر نت نیز یک ترجمه جعلی پخش شده است که در آن کوروش حتی حداقل دستمزد و حق پناهندگی را نیز تدوین کرده است. «برده داری باید در تمام جهان برچیده شود. هر کشوری می تواند آزادانه تصمیم بگیرد که آیا رهبری مرا می خواهد یا نه.» اینها سخنانی هستند که در آنجا گفته شده اند.

حتی شیرین عبادی، برنده جایزه صلح نوبل در سال 2003 نیز در این دام افتاده است. او در سخنرانی خود در اسلو گفت: «من یک زن ایرانی هستم، از نواده کوروش بزرگ، همان فرمانروایی که بیان داشت که نمی خواهد بر مردمی حکومت کند که او را نمی خواهند.»

دانشمندان حیرت زده مانده اند که یک شایعه چگونه خود به خود گسترش می یابد. تا این میزان روشن است که در مرکز این بلوف بزرگ چهره ای ایستاده است که شرق باستان را بیش ار هر کس دیگری به لرزه درآورد. «نبوغ نظامی» (ویزهوفر) کوروش او را تا هند و به مرزهای مصر رساند. او آفریننده کشوری با ابعاد عظیم نوین بود. در اوج قدرت خویش، او صاحب امپراطوری افسانه ای بود که به ثروت خود می بالید. اگرچه در ابتدا همه چیز بسیار ناچیز آغاز گشت. این مرد جوان که فرزند یک پادشاه کوچک بی اهمیت در پارس در جنوب غربی ایران بود، در سال 599 پیش از میلاد بر تخت سلطنت نشست.

یک عمل گرا با شلاق و شیرینی و نه یک بشردوست

حتی در دوران باستان نیز حماسه های عجیب و غریب پیرامون سلسله های حکومتی ساخته و پرداخته می شدند. یکی از آنها می گوید که کوروش در بیابان بزرگ شد و یک سگ به او شیر می داد. از او هیچ تصویر یا تندیس واقعی وجود ندارد.

غرب بسیار زود اراده نیرومند او را حس کرد. او نخست بر ایلامی ها، ملت همسایه خود چیره شد. سپس در سال 550 پیش از میلاد با ماشین جنگی سریع و سربازان خود در زره های برنز بر مادها حمله برد. پس از آن بر آسیای کوچک پیروز شد که در آن صدها هزار یونانی در جوامع کوچک می زیستند. اشراف زاده های «پرینه» به بردگی گرفته شدند.

سردار جنگی برای استراحت از جنگ، به کاخ خود در پاسارگاد باز می گشت، جایی که گرداگرد از باغ های آبیاری شده «پارادایسوس» (پردیس-مترجم) بود. در کاخ نیز او حرم بزرگی داشت. البته او زمان زیادی در آنجا نماند و به زودی دوباره روانه جبهه شد، این بار در افغانستان. در 71 سالگی بود که کارش در جایی در ازبکستان به پایان رسید. نیزه ای به ران او خورد و او سه روز پس از آن درگذشت.

«ویزهوفر» این پادشاه را «عمل گرا» (پراگماتیست) و زیرک در جنگ و هوشمند در سیاست داخلی می خواند که با «سیاست شلاق و شیرینی» به هدف های خود می رسید. او بشردوست (اومانیست) نبود.

البته برخی از هلنی ها از این سردار پیروز خوششان می آمد. هرودوت و اشولس (که هر دو در سال های بعد می زیستند) این رهبر شرقی را به عنوان بخشنده و مهربان می ستودند. در کتاب مقدس نیز او قدیس نام برده می شود چون او گویا به یهودیان اسیر اجازه داده است که به اسراییل بازگردند.

اما تاریخ شناسان مدرن گزارش های این گونه را به عنوان تملق و چاپلوسی افشا ساخته اند. «ویزهوفر» می گوید: «در دوران باستان یک تصویر درخشان از کوروش ساخته شد.» اما در حقیقت او یک حاکم خشن چون دیگران بوده است. ارتش او مناطق مسکونی و مکان های مقدس را غارت می کرد و اشراف شهری را به اسارت می برد.

این که این مرد را بنیان گذار حقوق بشر جا بزنند، تنها می توانست به فکر شاه برسد که خود در سال های 60 دچار دشواری بود. با وجودی که ساواک، پلیس مخفی او، وحشیانه شکنجه می کرد، همه جا در کشور مقاومت شکل می گرفت. گروه های مارکسیستی بمب پرتاب می کردند و ملاها مردم را به مقاومت فرا می خواندند.

این لوح گلی یک خیانت سیاسی فرومایه را جاودانه کرده است

از این رو فرمانروا (شاه) تلاش داشت که خود را به گذشتگان باستانی بچسباند. آن گونه که کوروش در آن زمان پدر ملت بود، «من نیز امروز هستم.» شاه ادعا می کند که «تاریخ پادشاهی ما با بیانیه مشهور کوروش آغاز می شود. این یکی از درخشانی ترین سندهایی است که در باره روح آزادی و برابری در تاریخ بشری یافت می شود.»

اما حقیقت این است: این لوح گلی یک خیانت سیاسی فرومایه را جاودانه ساخته است. آن زمانی که این نوشته در سال 539 پیش از میلاد تدوین می شد، کوروش درگیر دراماتیک ترین بخش زندگی خود بود. او جرات آن را یافته بود که بر امپراطوری جدید بابل، رقیب نیرومند برای تسلط بر خاورمیانه، حمله برد. گستره این دولت تا فلسطین بود و مرکز آن بابل باشکوه بود با برج 91 متری، که تاج آن بود و مرکز دانش و هنر. افزون بر آن این سرزمین پر از سلاح نیز بود. با این وجود این پارسی جرات حمله را یافت. نیروهای او مسیر دجله را پیمودند و نخست اوپیس (Opis) را تسخیر کرده و تمام اسیران را کشتند. سپس به سوی بابل سرازیر شدند. آنجا نبونید، پادشاه پیر 80 ساله پشت دیوار 18 کیلومتری پیرامون شهر سنگر گرفته بود.

در همین زمان روحانیون خدای مردوک در بابل طرح خیانت به سرزمین خود را می ریزند. آنها که از این که پادشاه شان قدرت روحانیون را محدود ساخته بود، عصبانی بودند، به گونه ای نهانی دروازه های شهر را گشودند و نمایندگان پارسیان دشمن را به شهر راه دادند. نبونید به تبعید فرستاده شد و پسرش کشته شد.

سپس تبانی بر سر تسلیم بدون جنگ شهر صورت گرفت. کوروش آزادی همه هموطنان خود را که در جنگ های پیشین به اسارت گرفته شده بودند را خواستار شد . او همچنین تندیس های خدایان را که دزدیده شده بودند را بازپس گرفت.

این بخش ها بودند که از سوی شاه به گونه ای دیگر به عنوان رد عمومی برده داری بازتفسیر شدند. اما در حقیقت کوروش تنها زنجیرهای هم وطنان خود را گشوده بود.

روحانیون برای این خدمت خیانت کارانه پول و زمین دریافت کردند. در پاسخ آنها کوروش را «کبیر» و «عادل» و در اساس او به عنوان کسی که همه جهان را «از نیاز و دشواری رها می سازد»، خواندند.

تنها پس از آن که همه چیز روشن گشته بود، کوروش خود وارد شهر شد. او با اسب خویش از میان دروازه درخشان آبی رنگ «ایشتار» گذشت. زیر پای او شاخه های نی گسترده بودند. سرانجام، آن گونه که در سطر 19 نوشته شده است، مردم اجازه یافتند که «پای او را ببوسند.»

در این لوح به خط میخی هیچ چیز در باره رفرم های عمومی، اخلاقی یا توصیه های بشردوستانه وجود ندارد. «شاودیگ» محقق آن را «قطعه ای پروپاگاند درخشان» می نامد.

اما این شایعه فرمانروای صلح طلب به برکت روحانیون حقه باز ایجاد شد و اکنون پس از ستایش از سوی سازمان ملل متحد این حباب کماکان بزرگتر می شود.

ملاها نیز در این آیین کوروشی همیاری دارند

تازگی ها ملایان نیز در این آیین کوروشی همراهی می کنند. در ماه زوئن موزه بریتانیا (British Museum) در لندن خبر داد که لوح گران بهای اصلی را به تهران امانت می دهد. این لوح اکنون نماد غرور ملی ایرانیان شده اشت.

«گالاس» فاش ساخت که: «حتی چندی پیش از پارلمان آلمان درخواست شده بود که نمونه این لوح را در یک ویترین شیشه ای در پارلمان به نمایش گذارند. این درخواست البته بازپس گرفته شده است. اما خدشه سازی تاریخ متوقف نشده است. با این ستایش منحوس از سوی سازمان ملل متحد، شایعه ای متولد شده است که کماکان تغذیه جدید می یابد.

یک ضرب المثل شرقی می گوید: «یک نادان سنگی را در چاه می اندازد که ده عاقل نمی توانند آن را بیرون آورند.»

* * *

این نوشته را به انگلیسی یا آلمانی بخوانید.

در همین زمینه:

نامه به پروفسور ویسهوفر و دکتر گالاس پیرامون نوشته اشپیگل در باره کوروش

پاسخ دکتر گالاس پیرامون نوشته اشپیگل در باره کوروش – بخش یک

پاسخ دکتر گالاس پیرامون نوشته اشپیگل در باره کوروش – بخش دو

اسناد پیرامون کتیبه کوروش و نوشته اشپیگل – بخش یک

پاسخ پروفسور ویسهوفر پیرامون نوشته اشپیگل و کتیبه کوروش- اسناد… – بخش دو

یک رویا …

نوشته اشپیگل پیرامون کوروش و وبلاگ های ایرانی

پاسخ دکتر کاوه فرخ به مقاله‌ی اشپیگل

.این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin