یک زن یهودی سفیربحرین درآمریکا

در میان بریده های روزنامه خبری از «گلف نیوز»، 25 آوریل 2007 چاپ دوبی یافتم که از دید من اهمیت ویژه ای دارد.

بحرین یک زن یهودی را به عنوان سفیر بحرین در آمریکا معرفی کرد. هدی عذراء ابراهیم نونو که یکی از زنان موفق بحرین در مدیریت اقتصادی است، نخستین زن یهودی نماینده مجلس شورای 40 نفری بحرین نیز هست. در این مجلس 11 زن نماینده حضور دارند، از جمله آلیس سمعان که مسیحی است. فیصل فولاد یکی از نمایندگان مجلس شورا می گوید که «انتخاب هدی برای این سمت خبر خیلی خوبی است برای ارزش های ریشه یافته انعطاف گرایی و گشایش جامعه بحرین.»

هدی نونو ریاست سازمان دیده بان حقوق بشر در بحرین را نیز بر عهده دارد.

این بحرین است. اگر به قطر، عمان، کویت و یمن هم بنگرید، روندهای مشابهی می یابید. وقتی به این رویدادهای همسایگان عرب خود می نگریم و از سوی دیگر می شنویم که حکومت اسلامی در ایران به بهانه های واهی رو به سرکوب اقلیت های مذهبی ایران، چون سنی ها، درویش ها یا بهاییان نهاده، تنها باید افسوس خورد به حال همه ایرانیان که ناتوان بر جای مانده اند؛ نه توان تحول جامعه خود را دارند و نه حاضرند چشمان خود را بر روی واقعیت جهان عرب بگشایند و دست از توهم های خود بردارند که مقصر فلاکت آنها نه عرب است و نه غرب؛ بلکه آنی است که در آینه می بینند. عرب ها پیرامون خلیج فارس هر چه بوده اند یا هستند، اکنون در کار پیش رفت و خروج از عقب ماندگی و جهل هستند. با وجودی که در یک سو عربستان سعودی را تک و تنها ذاریم که مردم آن برای حفظ جهالت خود با حکومت خود که تلاش دارد با سرعت مورچه ای کشور را بگشاید، درگیر هستند و در سوی دیگر شاید همه کشورهای عربی که به سرعت در حال پیش رفت در زمینه های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی هستند، هر چند با اولویت های متفاوت.

حال باز هم خود را فریب داده، بگویید عرب سوسمارخور است، بیابان گرد است و یا هر چه می کشید ار دست عرب ها و دین آنهاست.

کنسرت هيفا وهبي در بحرین ممنوع شد

در این هفته در ریاض به هر کسی می رسیدی پس از چند جمله حرف را به هيفا وهبي(Haifa Wehbe) خواننده لبنانی می کشاند و این که روز چهارشنبه در بحرین کنسرت دارد. دیروز، چهارشنبه، هم برخی نه سر کارشان بودند و نه در دسترس تلفنی. امروز صبح که سر میز صبحانه «عرب نیوز» را می خواندم، دیدم که کنسرت را لغو کرده اند. گروهی از نمایندگان مجلس بحرین درخواستی به مجلس برای لغو کنسرت او دادند که تصویب و به دولت ابلاغ شد. در پی آن این کنسرت لغو شد.

این همه سروصدا برای من که نام این خواننده را را هم نشنیده بودم، جالب بود. وقتی چرخی در اینترنت زدم، تازه «مشکلات» آقایان نماینده برایم آشکار شد. یکی ار این نماینده ها گفته بود: «ما باید بر علیه این گونه خواننده های جنسی که به جای صدا با پیکرشان حرف می زنند، اقدام فوری به عمل آوریم. باید اینها را کنترل کرد چون روی جوانان تاثیر منفی دارند.» دیدم چقدر این حرفها آشناست و ما هم از این معلم های اخلاق وطنی زیاد داریم. از این مردان قدرتمند که تا به یک زن می رسند به تته پته می افتند و مشکلات شخصیتی خودشان را به همه جامعه تعمیم می دهند؛ به ویژه که در این مورد ویژه یک ملکه زیبایی به نام هيفا باشد. جالب اینجاست که برگزارکنندگان کنسرت با پیش بینی چنین مشکلاتی از پیش گفته بودند که از هيفا خواهش کرده اند که برای کنسرت بحرین لباس «مناسب» بپوشد.

این جاروجنجال مرا به یاد آیت آلله دستغیب، امام جمعه شیراز در سال های 60 انداخت. در آن سالها که حضرات در کشور می تاختند، حرفهایی می زدند که امروز دیگر رویشان نمی شود بگویند. جناب دستغیب به مد موی «گوجه ای» دختران که آن روزها مویشان را زیر روسری!! بالای سرشان جمع می کردند، اعتراض داشت و برای ارایه دلیل ماجرای خود را اینگونه تعریف کرد (البته نقل به محتواست که در روزنامه وطنی خوانده بودم): «ما با ماشین در خیابان می رفتیم. بعد چند تا از این دختران را دیدیم که موهایشان را با این مدلی که گویا با آن گوجه ای می گویند، بسته بودند. به راننده مان گفتیم آقا برگردید منزل. ما وضویمان باطل شد!» اگر باور نمی کنید، از بزرگترهایتان بپرسید. این جریان مشهوری است. حال اگر آیت آلله دستغیب با هيفا وهبی روبرو می شد، چه اتفاقی می افتاد؟؟

«دخترکان حوا» (احمد شاملو) چه مشکلاتی برای مردان نیرومند خدا پدید آورده اند!

در شهرهای کناره خلیج فارس عربستان وعبدالعزیز

امروز 21 فوریه است. برای اولین بار از ریاض بیرون می زنم. هدف ساحل خلیج فارس است در شرق عربستان که تا آنجا نزدیک به 400 کیلومتر راه است. در آنجا سه شهر ظهران، دمام و خبار در فاصله کم به یکدیگر هستند که هر کدام اهمیت زیادی برای عربستان دارند. ظهران و دمام اهمیت اقتصادی و از جمله نفتی دارند. خبار پایگاه نظامی آمریکایی ها بود که یک حمله انتحاری هم در سال های 90 به آن شد که تعداد زیادی از سربازان آمریکایی کشته شدند.

از ریاض که خارج می شوی، تنها کویر می بینی. خاک منطقه الریاض سرخ است و کویر هم زیبا! در امتداد بزرگراه با شش باند هر از چندی تابلوی ورود به کویر می بینی. البته ورود به کویر بدون ابزار لازم (چند ماشین شاسی بلند و همراهان آشنا به منطقه، آب، بنزین، وسایل مخابراتی و غیره) با خودکشی تفاوتی ندارد. «ربع الخالی» که از خشک ترین و گرم ترین جاهای زمین است، از همین نزدیکی ها شروع می شود. خیلی دوست دارم به کویر بروم ولی جلوی هوسم را می گیرم. به ویژه که تجربه چهار ساعت گیر کردن در برف و گل در یک راه خاکی دورافتاده از تمدن را در ایسلند دارم. جایی که شاید هر دوماه یک ماشین از آنجا رد شود.

نزدیک ظهر به ظهران می رسم. تقریبا شبیه شهرهای وسط راهی ایران است که اگر به کسی برنخورد، یک جورایی بی هویت هستند، هر چند که وضعشان بهتر می شود. کیلومترها تنها تعویض روغنی، تعمیرگاه و دکان های عجیب و غریب که معلوم نیست چه می کنند. از اینها در بیرون شهرهای ایران پر است.

ظهران قدیمی تر از ریاض است و محله های شیک و جدید کمتر دارد. دمام چسبیده به ظهران، بندری در حاشیه خلیج فارس است. البته به قول اینها خلیج! یک جورهایی خودشان هم زیاد به خلیج عربی اطمینان ندارند. تعصبی که ایرانی ها به نام خلیج فارس نشان می دهند را گویا اینها نسبت به خلیج عربی ندارند و شاید گهگاه برای انگولک کردن ایرانی ها آن را استفاده می کنند. بیشتر واژه خلیج عربی را در رادیو و روزنامه ها می بینی تا در میان مردم. بلوار زیبای کنار ساحل نامش «شارع الخلیج» است. هوا بسیار مطبوع و کمی شرجی است. در حاشیه مردم در گروههای خانوادگی روی چمن ها با تمام وسایل پیک نیک نشسته اند. احساس می کنم که در حاشیه زاینده رود هستم، البته زاینده رود زیباتر است. اما تصویر زنانی که کماکان با پوشش کامل سیاه نشسته اند، حالم را می گیرد. هرچند که در ایران نیز حکومت اسلامی خیلی تلاش دارد آنجا را هم همانند اینجا کند، ولی هنوز تفاوت بسیار زیاد است و فکر نمی کنم هرگز موفق شود.

یک جزیره مرجانی به همین نام در نزدیکی ساحل هست که با پل به خشکی وصل است. با ماشین به آنجا می روم. یک برج مارپیچ در میان جزیره هست که از بالای آن اطراف به خوبی پیداست. ساعت 2 بعدازظهر است و من هنوز بالای آن برج کوچک هستم که سروصدای بوق ماشین عروس می رسد. ماشین عروس، اینجا؟ به پارکینگ اطراف برج می نگرم و می بینم که جدی یک ماشین عروس که رویش گل گذاشته اند، با چند ماشین دیگر در پارکینگ دور خودشان می چرخند. جریان جالب می شود. می خواهم ببینم یک عروس در عربستان چه شکلی می تواند باشد. ولی نه عروسی در کار نیست. همه شان مرد هستند. حالا تصور کنید چقدر این صحنه می تواند مضحک باشد. چند تا آدم گنده دور خودشان می چرخند و سروصدا می کنند. یک جورایی ابلهانه به نظر می آید.

یک محله قدیمی که به نظر فقیرنشین می آید در القطیف بین دمام و ظهران دیدم که به نظر شیعه نشین می آید. به یک مسجد که شاید هم حسینیه باشد، کلی پارچه سیاه و شعار عربی (شاید هم آیه قرآن باشد) آویزان کرده اند.

از آنجا به الخبار می روم. خبار شهری است مدرن چون ریاض. همه خیابان ها و ساختمان ها تازه ساز هستند. اگر دمام و ظهران مرکز اقتصاد نفتی عربستان هستند، خبار مرکز اقتصاد نوین است. شرکت های مهم بین المللی تکنولوژی اطلاعاتی و غیره را در اینجا می بینی. مردم شهر هم در نگاه اول از مردم دمام و ظهران مرفه تر به دید می آیند. در مجموع هر سه شهر از ریاض آزادتر می نمایند. در دمام مردی را دیدم که در جاده ساحلی با شلوار کوتاه می دوید؛ چیزی که در ریاض در رویا هم پیش نمی آید.

خبار با یک پل به بحرین راه دارد. هر آخر هفته در مرز اینجا صف طولانی چند کیلومتری از اهالی عربستان درست می شود که می خواهند در بحرین به کارهایی برسند که در کشور خود نمی توانند. بحرین همانند دبی کشور به نسبت آزادی است. البته آزادی در کناره خلیج فارس مفهومش با جاهای دیگر تفاوت دارد. آزادی در اینجا بیشتر به مفهوم آزادی شخصی و تا بخشی مدنی است. یعنی آزادی در لباس پوشیدن، رانندگی زنان، دسترسی به مشروب الکلی، دسترسی به روسپیان، دیسکوتک، بار و این چیزها. البته باید این را نیز پذیرفت که به جز موردهای اقتصادی بخش بزرگی از نیازهای مردم دنیا با همین چیزها برطرف می شود. سایر چیزها هم نیاز به آموزش بالاتر دارد و هم وجود روشنفکرانی که آن چیزها را به مردم یاد بدهند.

گذزنامه من پس از چهار هفته هنوز برای مهر اقامت پیش اداره اقامت عربستان است. این است که نمی توانم به آن سوی مرز بروم. خبلی احساس ناخوشایندی است آنگاه که گذرنامه دست خودت نباشد. ولی قانون عربستان بسیار عجیب و غریب است. ذر اینجا کارفرما باید گذرنامه را نگاه دارد و برای خروج از کشور او باید موافق باشد وگرنه نمی توانی کشور را ترک کنی. حال ببین چه امکاناتی برای سوء استفاده درست شده است. روزنامه های اینجا و به گفته همکار هلندی من که در فیلیپین زندگی می کند، روزنامه های فیلیپین نیز، پر است از گزارش های سوء استفاده از کارگران خارجی، از سوء استفاده و باج گیری جنسی از زنان خارجی که در اینجا در خانه ها کار می کنند، گرفته تا دیگر کارگران پاکستانی و بنگلادشی که باید به کارفرما باج بدهند تا بتوانند برای دیدار خانواده از کشور خارج شوند.

* * *

فرشته نجات عبدالعزیز

ساعت هفت شب است که از خبار به سوی ریاض خارج می شوم. هوا در همه روز و به ویژه هم اکنون بسیار طراوت بخش است. در ابتدای شب درجه حرارت حدود 18 درجه و خشک است. از شهر که دور می شوی و تاریکی که کامل می شود، آسمان پر ستاره را می بینی و سکوت کویر و 400 کیلومتر بزرگراه خالی در پیش رو. من که شیفته رانندگی در شب هستم، خود را برای یک مسافرت دل پذیر آماده می کنم.

بزرگراه های عربستان در هر میسر سه باند دارند. کیفیت آسفالت بسیار خوب است. تنها اشکال آن که به کم کم متوجه می شوم، صافی بیش از حد آسفالت است. این است که با کمترین خیسی جاده لیز می شود. از نرده های حفاظتی (گارد ریل) هم خبری نیست. نه در میان بزرگراه و نه در کنار آن نرده ای وجود دارد. دو مسیر دو طرف را تنها یک فاصله هفت یا هشت متری خاکی پوشیده از بوته از هم جدا می کند. این است که بسیار کسانی را می بینی که در میان بزرگراه دور می زنند و در کناره سمت چپ در جایی که همه با سرعت بالا می روند، در انتظار یک فاصله هستند که وارد بزرگراه شوند. کناره سمت راست هم شنی است و آسفالت نیست. بعدها می فهمم که این یکی به ویژه چقدر می تواند خطرناک باشد.

بیشترین سرعت مجاز در اینجا 120 کیلومتر در ساعت است. اگر بیشتر بروی و اگر پلیس نگیرد، سروصدای هشدار دهنده که از 120 به بالا شروع می شود، اعصابت را خراب می کند. من که نیازی به شتاب ندارم، به 100 و 110 «کم» راضی هستم.

در این چند هفته موسیقی مورد علاقه عربی و برنامه رادیویی خود را هم پیدا کرده ام. اکنون در بزرگراه خالی رادیو آهنگ های زیبایی می گذارد. به ویژه یک خواننده زن هست که بسیار زیبا می خواند. تنها می دانم که لبنانی است و در خماری نامش مانده ام که بتوانم سی دی هایش را بخرم. البته اطمینان دارم که نامش در رادیو می آید. این مشکل من است که عربی نمی دانم. من تنها خود را به آن صدای زیبا و سحرآمیز می سپارم و پرواز می کنم.

پس از آن که وارد یک محدوده در حال ساخت می شوم، می بینم که آنجا را نیز به اندازه کافی ایمن نساخته اند و تنها کافی است کمی سرعتت بالا باشد و به داخل کارگاه خواهی رفت. از محدوده خارج می شوم.

حواسم به چیزی در داخل ماشین پرت شده است (که البته این سابقه دارد که در کنار رانندگی به چیزهای دیگر هم بپردازم). الان نمی دانم که چکار می کردم. آخرین چیزی که یادم می آید این بود که دیدم سمت راست ماشین از خط ممتد راست جاده در حال گذشتن است. دیگر زمانی برای واکنش نماند و چرخ های سمت راست وارد کناره شنی شدند. بقیه ماجرا دیگر آشکار است. سمت راست مزدا 3 با آن چرخهای باریک وارد شن شد و ماشین شروع به چرخیدن دور خود کرد. این که چکار کردم و آیا واکنش درست برای کنترل نشان دادم یا نه را نمی دانم. معمولا در این جور موارد آدم پایش را ناخودآگاه روی ترمز می فشارد که همین کنترل چرخ ها را می گیرد. این مزدا هم در این جا نشان داد که «ای ب اس» ندارد. به هررو با ماشین های آلمانی قابل مقایسه نیست.

آنگاه که همه چیز آرام گرفت ابتدا اطمینان یافتم که بالا و پایین ماشین سر جای خودش است و واژگون نشده است. ماشین پس از چرخیدن به دور خود در چند متری کنار بزرگراه در شن نرم کویری فرو رفته بود. تا اندازه ای که در سوی من باز نمی شد. همان گونه که در حال ارزیابی شرایط بودم که چه باید کرد، کسی در تاریکی به شیشه زد. دیدم جوانی است با دشداشه عربی که اشاره می کند که از سمت راست پیاده شوم. پیاده که می شوم می بینم که مزدا چقدر در شن فرو رفته است. جوان عرب که نامش عبدالعزیز است چیزی می گوید. به انگلیسی می گویم که عربی نمی دانم. با لبخند می گوید: «وان مومنت!» به سراغ ماشینش که یک شورولت آمریکایی بزرگ عهد بوق است می رود. یک بیلچه می آورد. می خواهم آن را بگیرم. دوباره می گوید: «وان مومنت!» و خودش با آن دشداشه تمیز شروع به خالی کردن زیر ماشین می کند. هر چه به او می گویم تنها یک پاسخ می شنوم: «وان مومنت!» به نظر تنها واژه ای است که می داند. نمی گذارد به چیزی دست بزنم و می خواهد همه کار را خودش انجام دهد.

در این میان یک رنجرور بزرگ از راه می رسد و دو مرد میان سال با دشداشه و ریش بلند پیاده می شوند. آنها نیز انگلیسی نمی دانند و با عبدالعزیز حرف می زنند. سپس با اشاره به من می گویند که می خواهند مزدا را بیرون بکشند. تنها راه همین است. می روم قلاب مخصوص را می آورم و به جلوی مزدا می بندم. بقیه کار ساده است. ریسمانی می آورند و به آسانی مزدا را از شن کویری بیرون می کشند. سپس انگار که پیش پا افتاده ترین کار دنیا را انجام داده اند یک خداحافظی ساده می کنند و می روند. من می مانم و عبدالعزیز.

چرخ جلوی سمت چپ پنچر است. تا می خواهم به سوی صندوق عقب بروم، عبدالعزیز می آید: «وان مومنت!» نخیر، خودش می خواهد چرخ را عوض کند. برای من که معمولا هیچ کار خود را به دیگران وا نمی گذارم، این مورد به ویژه دشوار می آید. ولی مشکل زبان و عبدالعزیز درشت هیکل که خود را جلو می اندازد وادارم می کند که کار را به او بسپارم. چرخ را عوض می کنیم و با هم دوروبر ماشین را بازرسی می کنیم و آنکاه که خاطر جمع می شویم که مشکل دیگری نیست، از او تشکر می کنم و از هم جدا می شویم.

وارد بزرگراه که می شوم، عبدالعزیز دنبالم می آید. به نظر می آید که رفتار ماشین مرا زیر نظر دارد. سپس از کنار من رد می شود و از پهلو و سپس در آینه نگاه می کند. مدت 10 دقیقه اینطور با سرعت 60 و 70 کبلومتر در ساعت می رویم. آنگاه که اطمینان می یابیم که مزدا مشکلی ندارد، من به سرعت خود می افزایم، برایش دست تکان می دهم و از او سبقت می گیرم.

پس از نیم ساعت دیگر داستان را فراموش می کنم و می روم سراغ موسیقی زیبا و کویر و آسمان پرستاره. البته دیگر حواسم پرت نیست.

ناگهان به صداهای موجود راه و موسیقی، صدای زوزه مانندی افزوده می شود و مرا به خود می آورد. صدا از سمت چپ می آید و آن را می شناسم. یکی از چرخ ها پنچر است. چون فرمان نمی کشد به مفهوم چرخ عقب است. به کناره شنی بزرگراه می روم و می ایستم. به خود می گویم که چرخ اضافی که نداری و باید شب را در کویر سپری کنی. عجب شبی است امشب! افکارم غرق ارزیابی موقعیت است: آیا می شود در حاشیه بزرگراه ماند و خوابید، آن هم با این رانندگی دیوانه وار سعودی ها؟ آیا اینجا امداد جاده دارد؟ به طور حتم دارد. شماره اش کجاست؟ شماره پلیس چند است؟ شماره AVIS کجاست؟

گرم جستجو میان کاغذهای ماشین هستم که کسی به شیشه می زند. نگاه می کنم، عبدالعزیز است. به خود می گویم این فرشته نجات را که می فرستد؟ به شوخی به خودم می گویم من فکر می کردم که ماوراءالطبیعه نشین ها مرا دوست ندارند. ولی گویا دارند. پیاده می شوم و می گویم تو دیگر از کجا پیدایت شد؟؟

می خندد و می گوید: «وان مومنت!» این بار می گویم وان مومنت دیگر به کارت نمی آید. دیگر چرخی نداریم. به اطراف می نگرد. آن دورها چند چراغ سوسو می زنند. چرخ پنچر را از صندوق بر می دارد، به داخل ماشین خودش می اندازد و اشاره می کند که با او بروم.

کمی که می رویم می بینیم که چراغ ها آن سوی بزرگراه هستند. به عبدالعزیز این را می گویم. «وان مومنت!» سپس همان کاری را می کند که نگرانش بودم. میان بزرگراه دور می زند و به سرعت به آن طرف می رود. آنجا یک ایستگاه خدمات میان راه است. یک تعویض روغنی هم انجاست. چرخ را به آنها می دهد. سپس به من اشاره می کند که همین جا بمان و خود به داخل یک خواروبار فروشی پاکستانی که چیزهای غریبی دارد میرود و با یک کیسه پر بر می گردد. «فور یو!» برایم دو آب میوه، آب معدنی و شکلات خریده است. جالب است. به نظر می آید که خودش را در برابر من که شاید بیست سال از او بزرگتر هستم، مسئول می داند.

چرخ را تحویل می گیرد و نمی گذارد پولش را بپردازم. برای من که بخش زیادی از دنیا را گشته ام و با فرهنگ های مختلف آشنایی دارم، این رفتار خیلی نادر است. تجربه و احساسم با هم درگیر می شوند. یکی می گوید مواظب هر حرکتش باش و احتیاط کن. شاید منظوری دارد. آن یکی به تحسین این غریبه می پردازد که به جای این که بگوید به من چه! پلیس می آید و کمک می کند (همانند خیلی از اروپایی ها) و راهش را بکشد و برود، اکنون نزدیک دو ساعت است که وقتش را به کمک به این غریبه که زبانش را هم نمی داند، می گذراند.

سوار شورولت قدیمی می شویم. نمونه همان ماشین های پرسروصدایی است که جوانان سیاه پوست آمریکایی در فیلم ها سوار می شوند. دوباره در میان بزرگراه دور می زنیم و به مزدا می رسیم. عبدالعزیز باز مرا پس می زند و چرخ را عوض می کند. سپس با عربی و انگلیسی به من می فهماند که این ماشین دیگر مطمئن نیست و نمی توانی با آن 400 کیلومتر بروی. به دنبال من به شهر من بیا تا آن را برای بازرسی بدهیم.

من هم دیگر به ماشین اطمینان نداشتم و ساعت نه شب بود. پذیرفتم و به دنبالش رفتم. شهرش «الهفوف» بود؛ 60 کیلومتر بیراهه برای من! همانگونه که به دنبالش می رفتم، باز آن احساس و منطق با هم درگیر بودند. کلیشه می گوید عربستان جای امنی است. اگرچه من این را زیاد قبول نداشتم و در همان مدت کوتاه سه مورد دزدی و حمله به همکارانم برای گرفتن نوت بوک یا تلفن همراه آنهم در میان منطقه تجاری ریاض اتفاق افتاده بود. ولی اینجا باز امن تر از جاهایی چون سائوپاولو، بوگوتا، واشنگتن یا شیکاگو است. جاهایی که من در بدترین سالها از آنها گذشته بودم. یادم است که یکبار در ریودوژانیرو با ماشین راهم به درون یکی از حلبی آبادهای فراوان آنجا افتاد. جایی که برای پنج دلار آدم می کشند و بسیاری از کسانی که در آنجا به دنبا می آیند هیچ گاه ثبت نمی شوند و هیچ مدرک شناسایی ندارند. شهرداری هر روز در اینجا و آنجا چند جنازه پیدا می کند که معلوم نیست کی هستند و کی آنها را کشته است. به هرحال پس از نیم ساعت با کمال احتیاط راه خروج را یافتم.

یک بار دیگر در نیمه شب در فیلادلفیا راه را گم کردم و به German Town ، خطرناک ترین محله فیلادلفیا رسیدم که با این نام بی ربط هیچ سفیدپوستی در روز هم به آنجا نمی تواند برود. سرانجام آنگاه که از یک پلیس آدرس را پرسیدم، خودش با ماشینش جلو افتاد و مرا تا خانه دوستم همراهی کرد.

به الهفوف می رسیم. شهری است کوچک و معمولی و در نگاه اول بدون چهره خاص. عبدالعزیز جلوی یک تعمیرگاه می ایستد و با صاحب بنگلادشی حرف می زند. مزدا را آنجا می گزاریم. عبدالعزیز می پرسد که آیا من برای بازگشت به ریاض عجله دارم یا نه. پاسخ منفی می دهم. می گوید با هم برویم که من به کارهایم برسم. برایم جالب است چون می توانم وارد زندگی روزمره یک نفر از مردم اینجا شوم.

به خانه اش می رویم که دستهای کثیفمان را بشوییم. یک اتاق در کنار حیاط یک خانه اجاره کرده است. تنها یک اتاق دارد با دستشویی در حیاط. اصرار غریبی دارد که وارد اتاقش شوم. اتاقش شاید 30 متر مربع باشد که دورتادور آن را پشتی و تشک چیده است. یک تلویزیون و ویدیوی خاک خورده و چند تا عکس در قاب هم هست و همین. بیرون می رویم و دوباره با ماشین پر سروصدا راه می افتیم. در نزدیکی آنجا خانه پدر و مادرش را نشان می دهد، هم چنین خانه برادر، عمو و خاله اش را. همه همان اطراف هستند.

در برابر یک خشکشویی نگاه می دارد. از درون ماشین صاحب آنجا را که پاکستانی است، فرا می خواند و سپس چند پیراهن و دشداشه را از روی صندلی عقب به پیاده رو پرتاب می کند.

دوباره در شهر می چرخیم. به یک فروشگاه تلفن همراه می رویم که صاحبش دوست او است. مرا به او و چند جوان دیگر آشنا می سازد و می گوید که ایرانی هستم. آنها که به نظر می آید برای اولین بار با یک ایرانی روبرو می شوند، به من خوش آمد می گویند. در اینجا باید یک نکته را بیان کنم. در مدت پنج ماهی که در این کشور هستم هر جا رفته ام با خوشرویی مردم روبرو بوده ام و حتا یک مورد نیز پیش نیامده است که کسی اشاره ای منفی به ایرانی بودنم بکند. در مجموع مردم مودب و خوشرویی به نظر می رسند.

صاحب فروشگاه آخرین تلفن های نوکیا را نشانم می دهد و می خواهد نظرم را بداند. خوشش آمده که با کسی آشنا شده که مسئولیت راه اندازی شبکه سوم تلفن همراه در عربستان سعودی را دارد. کنجکاو است و پشت سر هم در مورد خدمات جدید می پرسد. برایش از Mobile TV، Mobile Chat، LBS و چیزهای دیگر می گویم. به هیجان می آید. انگلیسی هم بیشتر از دیگران می داند.

دوباره در شهر می گردیم. این بار سه نفر هستیم. در کنار شهر در یک خیابان خلوت با کسی قرار دارند. سپس یک ماشین دیگر می آید. همراه ما به سراغش می رود. به عبدالعزیز می گویم چه نوع کار خلافی دارید انجام می دهید؟ می خندد و می گوید هیچی. این ماشین از دوبی می آید و پر از تلفن همراه است و ما از او تلفن ارزان می خریم. حرفش نادرست نیست چون در اینجا برای اینگونه چیزها گمرک و محدودیت وجود ندارد.

پس از خرید چند تلفن نوکیا به سراغ تعمیرگاه می رویم. ماشین آماده است. البته چرخ پنچر قابل تعمیر نیست و تعمیرکار هم جایگزین ندارد. باید بدون چرخ اضافی برگردم. اینجا هم عبدالعزیز با هیکل درشت خود جلوی من می ایستد و نمی گذارد هزینه تعمیرگاه را بدهم. نمی توانم دلیل این رفتارش را بفهمم. تعارف هم ندارد. ایرانی که نیست!

می گوید برویم شام بخوریم. البته اکنون دیگر ساعت از نیمه شب گذشته است ولی در اینجا مردم بسیار دیر شام می خورند. به فروشگاه بر می گردیم و چند نفر دیگر هم با ما می آیند. بسیار کنجکاو هستم بدانم که جوانان اینجا وقت آزاد خود را چگونه می گذرانند. ولی مشکل زبان وجود دارد و تنها می توانم در رفتارها ریزبین شوم و برداشت خودم را داشته باشم.

به یک ساندویچ فروشی کوچک نه چندان تمیز می رویم. به نظر پاتوق اینهاست چون همه یکدیگر را می شناسند. عبدالعزیز می پرسد با همبرگر موافقی؟ پاسخ مثبت می دهم. بعد که برای ما پنج نفر ده همبرگر بزرگ با ده سیب زمینی و ده نوشابه بزرگ آمد، متوجه می شوم که چه کرده است. می پرسم اینها را کی قرار است بخورد؟ می گوید مگر زیاد است؟ کاری نمی شود کرد. در اینجا دیگر ادب حکم می کند که همه را باید خورد، هرچند که کسی نظر مرا نپرسیده بود. قابل پیش بینی است که در اینجا نیز عبدالعزیز مانع پرداخت من شد. دلیل فرهنگی این کار را نمی فهمم. نمی خواهم این رفتار را با مذهب توضیح دهم چون شخصیت او را زیر سوال می برد. نه می دانم که دینش چیست و نه سنی ها (اگر سنی باشد) آنجور مانند شیعه ها به دنبال پر کردن حساب بانکی بهشت خود هستند و کار خوب برایشان تنها به خاطر ثوابش خوب است. برایم سنگین است که این جوان کم درآمد که نیمه روز راننده یک شرکت و نیمه دیگر در جایی نگهبان است، اینجور برای من پول خرج می کند. در میان فرهنگ هایی که می شناسم این رفتار برایم تازگی دارد.

ساعت یک و نیم شب است که به کنار مزدا می رسیم. راه را می پرسم. عبدالزیز می گوید نه، ما تا ورودی بزرگراه به سوی ریاض همراهت می آییم. 20 دقیقه راه است. در میان راه 3 ماشین دیگر پر از پسرهای جوان که با سرعت به دنبال هم گذاشته اند، از پشت به ما نزدیک می شوند. درست در کنار ما یکی کنترلش را از دست می دهد و دور خود می چرخد و به یکی دیگر می خورد. سومی هم به نرده محافظ وسط برخورد می کند. ما دو ماشین به سختی مانع می شویم که به ما بخورند و از میانشان رد می شویم. از این دیوانه ها در عربستان پر است. تنها سرگرمی موجود همین کارهاست. سرانجام در ورودی بزرگراه یک عکس یادگاری با هم می گیریم و از آنها خداحافظی می کنم.

دگربار خود را به شب، ستارگان، به کویر و موسیقی زیبای لبنانی می سپارم و ساعت شش صبح به ریاض می رسم. در میان راه نیز یک ماشین را دیده بودم با یک خانواده که بنزین نداشت. راننده را به پمپ بنزین می رسانم. بارها تشکر می کند «شکران، شکران!»

من چه باید می گفتم در برابر آن همه کمک و صمیمیت که دیده بودم؟