وصیت نامه فرعون – بخش چهارم

نوشته زیر در هفته نامه اشپیگل چاپ آلمان در شماره 52 در سال 2006 به چاپ رسیده بود. این نوشته آخرین بررسی های تاریخی و یافته های باستان شناسی پیرامون تورات یا “عهد عتیق” را نشان می دهد که در ادامه و تایید یافته های گذشته است. نکته نوین جالب توجه در این نوشته طرح دیدگاه نوین پیرامون آمدگاه اندیشه تک خدایی است. این نوشته از آلمانی برگردانده شده که پیاپی در اینجا می آورم.

نویدار

===============

فرانتس ماسیوفسکی(Franz Maciejewski) جامعه شناس هایدلبرگی اخیرا در کتابی ارزشمند به نام “آرشیو پیسکانالیز و حافظه یهودی، فروید، ختنه و تک خدایی” ختنه را به عنوان موتور جنبش تک خدایی (Monotheism) شمرده است. از دید او ختنه “نیرویی نهانی و بی پایان” بود که “با آن اعتقاد تک خدایی در جامعه اسراییل باستان برای همیشه حاکم شد”. این سنت ختنه است که موجب تشکیل هویت گروهی و اعتقادی یهودیان گشته است.

اکنون پیرامون این پرسش که اعتقاد به خدای واحد از کجا ریشه می گیرد، نیز جزییات جدیدی یافت شده اند. محققان اکنون گرم آنند که پیش درآمد کتاب مقدس، که تلاش بر به فراموشی سپردن آن می شد، را –در مصر- از استتار بیرون آورند. این رد به آن قدرت مذهبی درخشان دوران باستان می رسد که اهرام را ساخت، هزاران بت را می پرستید و حتی سوسمارها را نیز مومیایی می کرد.

حکومت کناره نیل به عنوان جهان قداست و پاکی در دوران باستان شناخته می شد. یونانی ها به این سرزمین عجایب با احترام فراوان می نگریستند. اما یهودی ها نه: در زاویه دید مخدوش شده آنها، پانتئون مصر جهان ظلمات بود. هر چه بود، مخلوق خرافه پرستی و نماد جادوگری بود.

آسمن می گوید: «کتاب مقدس آشکارترین نماد مصر، یعنی تصویر نگاری، را به عنوان وحشتناک ترین گناه و نماد گمراهی و دروغ می خواند.» این موضوع چون ریسمانی سرخ در سراسر عهد عتیق دیده می شود. عبرانی ها با احساسی مختلط از تهوع و ستایش به سرزمین هیروگلیف می نگریستند که بت ها را می پرستید، اما به ریاضیات، ستاری شناشی و جراحی نیز می پرداخت.

حتی ابراهیم، پدر قوم، نیز با گله ای بز به سوی اهرام کشیده شد. یوسف نیز در پی او رفت و در آنجا به وزارت فرعون نیز رسید. 430 سال اسراییلیان در این «خانه بردگان» اسیر بودند. آنها کتک می خوردند و تحت تحقیر بودند.

سرانجام موسی قوم را به سوی آزادی رهنمون شد. در درام کتاب مقدس معجزه ای به وقوع می پیوندد و کامیابی آغاز می شود. یهوه به عنوان پرچم دار قوم را به صحرای سینا هدایت می کند؛ همان جایی که خود را بر آنان آشکار می سازد. سپس سفر به سوی سرزمین موعود ادامه می یابد.

محققان خیلی زود دریافتند که داستان راه پیمایی در میان کویر بر اساس یک مدل روانشناسی است: فرزندان اسراییل در آغوش مصر مادر پرورش می یابند و در آنجا با فریاد، پدر آسمانی را به سوی خود می خوانند که او نیز می آید و آنها را نجات داده، به سوی میهنی تازه رهنمون می شود. این که آنها از میان دریای سرخ گذشته اند، تنها این را روشن تر می سازد که سخن بر سر چیست: زایش!

اما سرزمین اهرام در کتاب مقدس تنها سایه های سیاه نمی افکند. باستان شناسانی که میان ممفیس (Memphis) و تبن (Theben) «دره فراعنه» گرم حفاری هستند، موفق به کشف حیرت انگیزی شده اند: ایده تک خدایی یهودیان در حقیقت از مصر می آید و آنها کپی کرده اند.

این اخناتون (Echnaton)، فرعون سلسله هیجدهم، مرموزترین مرد تاریخ مصر بود که با زور در آسمانها بساط بت ها و خدایان را برچید و از این رو صدها سال پیش تر از عبرانی ها بود. این حکمران تنها یک خدا را می پرستید: آتن (Aton) که به صورت دایره خورشیدی درخشان و سوزان نشان داده می شد.

اخناتون در سال 1353 پیش از میلاد مسیح بر تخت حکومت نشست و کار خود را بی درنگ آغاز کرد. جلادانش تا دلتای نیل و مصر علیا پیش رفتند و نام های خدایان را از معبد ها تراشیدند. تنها هلیوپلیس (Heliopolis) در امان ماند. شاید در آنجا پیش آهنگان این اندیشه می زیستند. چه خیزشی! بت ها از دیرباز از چشم مصریان دور و در درون ضریح های معبدها بودند. آنها تندیس هایی چهل سانتیمتری از طلا، نقره و سنگ های قیمتی بودند که هر روز از سوی روحانیون ارشد به آنها غذا داده می شد. آنها را در شیر می شستند و لباس می پوشاندند. در مقابل این بت ها نیز آرامش و امید می بخشیدند، تقدس می دادند و خوشبختی می پراکندند.

اما آتن (Aton) نامرئی بود. او نوری بود که بر این جهان می تابید. این نافرمانان (پیروان آتن) در اجرای سنت های مردگان کوتاهی می کردند. مومی کنندگان و مرهم سازان کم کم اهمیت خود را از دست دادند و ارتباط با آن دنیا بریده شده بود.

همه چیز پیرامون این نخستین پیام آور تک خدایی، اخناتون، عجیب و یگانه است. آسمن می گوید که اخناتون «نماد آغاز چیزی غیر محتمل در تاریخ است.»

در حالی که در معبد های دیگر در کشور علف می رویید، پرستش گر جدید (اخناتون) برای آتن خویش نمادهای زیبایی می ساخت. نخست دستئر داد تا برای آتن در تبن (دره فراعنه) قربانگاهی 600 متری با صدها محراب ساختند. در آن جا هر بامداد روحانیون آتن گاوها و پرندگان بسیاری را قربانی می کردند و گوشت انها را به سوی خورشد برآمده از افق می گرفتند.

در سرود بزرگ این گونه سروده شده است: «پرتو های تو بر همه سرزمین ها بر می تابند. تو میلیون ها شکل به خود می گیری که در آنها تو واحد هستی.» نیرویی شاعرانه از این سرود بر می تابد که تا آنزمان ناشناخته بود؛ نیرویی که قدیمی ترین خدای یگانه تاریخ جهان را می ستاید.

سنگ نبشته ها اخناتون را با شکم برآمده و لب های کلفت نشان می دهند. پس سر او به پشت متمایل است و پلک هایش به پایین آویزان. در مجسمه هایی که در سالهای بیست در کارناک یافت شدند، او سینه هایی تقریبا زنانه دارد و محدوده جنسی عجیب، نه زنانه و نه مردانه.

آیا این فرمانروا بیمار بود؟ برخی گمان می برند که اخناتون از در هم ریختگی هورمونی رنج می برده است. امانوئل ولیکوفسکی (Emmanuel Velikowsky) محقق باستان شناس، به او «همجنس گرایی» نیز نسبت می دهد. یا شاید او در توهم بود؟ این مرتد خورشیدی حتی یک جنگ نیز به راه نیانداخت. او رد سال پنجم حکومت به دره کویری و دور «تل الامارنا» رفت. جایی که بر اساس نشانه های مرزکشی هیچ گاه او قصد ترک آنجا را نداشت. در آنجا پایتخت جدیدی به نام آختاتون («افق آتن») می سازند. 50.000 کارمند، خدمتکار، شاهزاده و آزایش گر به آنجا کوچ می کنند. در حالی که در جای دیگر طاعون بیداد می کرد (و تا سوریه نیز پیش رفته بود)، این حاکم با همسر زیبایش نفرتیتی (Nofretete) در کالسکه ای مجلل از میان پایتخت پرنور خود می راند.

نقش های برجسته پادشاه را در جمع عزیزان نشان می دهد، در حالی که نوزادی در آغوش دارد. ظاهرا او نه دختر داشته است. اما با این وجود کسی به این که او خانواده دوست بوده است، باور ندارد. نشانه هایی وجود دارند که اخناتون هم با دختر خود، مریتاتون (Meritaton)، هم با پسر خود، سمنخکاره (Semenchkare) و هم با مادر خود تیه (Teje) ارتباط جنسی داشته است.

نفرتیتی پس از سیزدهمین سال پادشاهی ناپدید شد. آیا او به قتل رسید، آن گونه که برخی محققان می گویند؟ یک چیز روشن است: خشونت و دشمنی بی حدومرز با اعتقادات دیگران ویژگی های این حکمران بوده اند. او هر چه را که مورد تقدس مردم بود، زیر پا می نهاد.

تصویر های سنگی آن زمان پر است از «ساشائو» (Sasha’u)، پلیس هایی که به چوب های بلندی مسلح بوده اند. مردم ساده بیشتر در حالت خمیده نشان داده می شوند که شاید نمادی از تسلیم باشد. شاید هم آنها زیر ضربات ژاندارم ها می نالیدند؟

آن چه مسلم است این است: واژه «خدایان» تابو بوده است. هیچ کس حق نداشت آن را بر زبان آورد. تنها آتن بود؛ این پرتو نوری بدون حالت خورشید که به هیچ رو قابل تصویر نگاری روی سنگ نبود. روحانیون امارنا در اساس نور را می پرستیدند که بر جهان خلقت گرما بر می تابید. معبد های مذهبی انها سقف نداشتند و مراسم قربانی در هوای آزاد انجام می یافت.

پس از 17 سال این رهبر از دنیا رفت؛کسی که سنگ نبشته ها او را با کله تخم مرغیش نشان می دهند. در حکومت جانشین او سمنخکاره (Semenchkare)، این وضعیت کماکان ادامه یافت. آنگاه که او نیز مرد، یک بچه هشت ساله به نام توتانخاتون (Tutanchaton) بر تخت نشست. البته این پسربچه بعدها زیر فشار روحانیون آمون توتانخاتون نامیده شد. گنجینه مشهور آرامگاه او تخت سلطنتی را نشان می دهد با تصویری بر پشتی آن. تصویر توت (Tut) جوان که هنوز زیر نور آتن قرار دارد.

سرانجام یک ژنرال ارتش دست به کودتا زد و زمان را به عقب باز گرداند. نوعی بازگشت دمکراتیک خدایان صورت گرفت. بر سنگ قبری در باره «دوری خدایان» نگاشته شده بود که: «کشور از بستر یک یبماری برخاست.» اخناتون مرتد اعلام شد و همه یادبودهایش را نابود ساخته، تامش را نیز از کتاب های شاهان پاک کردند. به نظر می آمد که مصر از کابوس دیکتاتوری تک خدایی بیدار شده باشد.

یک صد سال پیش نیز آنگاه که باستان شناسان به نخستین رد اخناتون دست یافتند، تلاش داشتند که ارتباطی میان او و موسای کتاب مقدس بیابند. نکات مشترک روشن است. آسمن می گوید: «اشتراک این رو در این است که هر دو قاطعانه تفاوت میان درستی و نادرستی را اساس تفرقه و تعقیب دیگران نهاده بودند.» حال چه رشته ارتباطی می توان میان آن رهبر مصری و مردی از صحرای سینا یافت؟ آیا ارتباطی نهانی چون بند ناف از نیل تا اورشلیم وجود دارد؟

تصویر یکم: خشونت مذهبی (صلیبیون مسیحی)

تصویر دوم: خشونت مذهبی (تندروهای یهودی)

تصویر سوم: خشونت مذهبی (تندروهای انتحاری مسلمان)

ادامه دارد … (بخش پنجم )

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

وصیت نامه فرعون – بخش یکم

نوشته زیر در هفته نامه اشپیگل چاپ آلمان در شماره 52 در سال 2006 به چاپ رسیده بود. این نوشته آخرین بررسی های تاریخی و یافته های باستان شناسی پیرامون تورات یا «عهد عتیق» را نشان می دهد که در ادامه و تایید یافته های گذشته است. نکته نوین جالب توجه در این نوشته طرح دیدگاه نوین پیرامون آمدگاه اندیشه تک خدایی است. این نوشته از آلمانی برگردانده شده که پیاپی در اینجا می آورم.

نویدار

===============

«تک خدایی» (مونوتئیسم، Monotheism) واقعا چگونه پدید آمد؟ مصرشناسان رد هیجان انگیزی را از سرزمین اهرام در کنار نیل تا اورشلیم پی گرفته اند. این چنین به نظر می آید که موسی در پیوند با اخناتون، «فرعون مرتد» مرموز قرار دارد.

آیا ایمان به یک خدای واحد به اجبار به یک دین خشن می انجامد؟

هزاران یهودی سرکش با فریاد «احاد» (خدا یکی است) در خیزش «مکبه»، نخستین جنگ مذهبی تاریخ جهان (سال 167 پیش از میلاد) کشته شدند. شکنجه گران آنها را به تخت شکنجه بستند و ناخن هایشان را کشیدند.

بر مسیحیان نخستین نیز بهتر از این نرفت. بیشتر آنها در سردابه های «کولوسئوم» ناپدید شدند و سپس با بالابر به میدان گاه آورده شده، با شادی رومیان کف بر دهان، جلوی شیرها انداخته شدند. پتروس حواری نیز بر فراز صلیب جان داد.

همه این شهیدان زندگی خود را به پای جنبشی دادند که نزدیک به 3000 هزار سال پیش در کنعان ریشه یافت. قبیله های سامی در آن زمان تصویر خدایی را ریختند که امروز 3،3 میلیارد یهودی، مسلمان و مسیحی به آن وابسته هستند. آنها با شاخه زیتون و شمشیر، اعتقاد به این پدر همگان بی تصویر را به جهان ارایه دادند. محمد («خدای ما و خدای شما، خدای واحد است») نیز به این امر یاری فراوان رساند.

این موجود کوهها را جابجا می کند، از آسمان باران ملخ می فرستد و آسمان و زمین را در هفت روز آفرید. گویا تنها در آوای ارگ های کلیسای مسیحی است که درخشش قدرت نمایی او جلوه خود را از دست داده است. یهودیان باستان خدا را با نام اختصاری یهوه (JHWA) می پرستیدند. او خود را در کتاب مقدس این گونه معرفی می کند: «من همان هستم که هستم.»

اما اکنون است که آمدگاه تاریخی این قادر متعال آشکار می گردد. مصرشناسان گهواره سرور را یافته اند. آنها ردی را پی گرفته اند که به فرعون مرموز، اخناتون (1353 تا 1336 پیش از میلاد) می رسد. او ششصد سال پیش از یهودیان بدعتی گستاخانه بنیان نهاد. او تنها سر به پرستش یک بت، موجود نوری آتن (Aton)، نهاد.

اکنون است که آشکار می گردد: با وجودی که اخناتون خیلی زود طرد شد، تابش کارهایش تا اسراییل نیز رسید. موسای کتاب مقدس، «شبح» همان «فرعون مرتد» از امارنا (Amarna) بود. پیام اساسی تازه علم دین شناسی این است.

البته این کمتر کسی را غافلگیر می سازد. هم زمان با نفوذ روزافزون و هر چه ژرف تر دانشمندان به هسته اصلی کتاب مقدس، در مغرب زمین ایمان کم کم از میان می رود. حتی کالوین اصلاح طلب در آن زمان نیز تلاش بر تربیت همه انکار کنندگان قدرت تعالی «با شلاق یا ترکه» داشت که هیچ نتیجه ای در بر نداشت. 300 سال پس از آن نیچه مرگ خدا را تشخیص داد. روح خردمند برای خدایی که انسان را از خاک شکل می دهد و در بوته تیغ دار آشکار می شود، جایگاهی نمی شناسد.

نتیجه اجتناب ناپذیر: «نسل جوان بدون خدا» (روزنامه فرانکفورتر آلگماینه) پا به میدان می نهد. تنها %23 شاگردان آلمانی به آموزه های کتاب مقدس آشنایی دارند. در ایالت های زاکسن و تورینگن بیش از نیمی از مردم بدون مذهب هستند. در ایالت شلسویگ هولشتاین این میزان به %40 می رسد.

کلیساهای مخروبه و صندوق های خالی! ارزیابی کلیسای پروتستان این است که تا سال 2030 پول دریافتی آنها از مردم به نصف کاهش خواهد یافت.

چندی پیش روزنامه «زود دویچه تسایتونگ» روند نزولی مذهب را «آرامش در صلح» خواند. البته دبگرانی هستند که احساس نگرانی دارند. یک حامی و حافظ متعالی در حال سقوط از جایگاه خود است. اما بسیاری نمی خواهند او را رها کنند. %64 از مردم آلمان به خدا ایمان دارند. اما به کدام یک؟

پیش از همه این حامیان سنت هستند که وحشت زده اند. آنها نگران این هستند که سیاست دولتی انسان دوستانه و ایجاد کمیسیون های اخلاق در دراز مدت نتوانند بنیان ارزش هایی چون زندگی اجتماعی و عشق به همنوع را در جامعه استوار سازند. از دید آنها بیشتر نیاز به گنبد های گوتیک، بوی خوش کندور و نوای سرودهای کلیسایی و هشدارهای دوری از گناه خالق توانا می رود.

اما اکنون پایه های این آخرین برج اخلاقی باروی استوار آن زمان لوتر (Luther) نیز به لرزش افتاده است. در صداقت اخلاقی خداوند تردید ایجاد شده است. اکنون سخن بر این است که «تک خدایی» اندیشه ای است خشن. آیا به راستی جهان غرب در 2500 سال پیش در راهی خطا افتاده بود؟

حامی این تردید پیش از همه یان آسمن (Jan Assmann) مصر شناس است که از شهرت جهانی در این زمینه برخوردار است؛ تردیدی که اکنون چون مرغ طوفان خشمگینی بر سر آیندگان فرود می آید. او در کتاب های بسیاری، که آخرین آنها در ابتدای این ماه (دسامبر 2006) انتشار یافت، ادعا می کند: اعتقاد به یک خدا، خصمانه و بی انعطاف است.

این پروفسور به اندازه کافی در کتاب مقدس نمونه می یابد که به سخن خود استحکام بخشد. گذشته ی بر پایه افسانه های شکل یافته اسراییلیان، در اساس زنجیره ای است از قتل عام ها، مجازات ها و خون ریزی ها. به نام یهوه راندن مردم از سرزمین خود و جدایی ازدواج های مختلط را پیش بردند.

پیش از همه خود موسی مشکوک است. آسمن می گوید که این بنیان گذار، پیامی شوم از صحرای سینا نازل ساخت:» موسی میان مذهب راستین و مذهب دروغین تفاوت گذارد.» این به این مفهوم است: تنها خدای او خوب بود و دیگران بازیچه و الکی بودند. از دید آسمن با این کار موسی البته «نوگرایی انقلابی انجام داد که جهان را از اساس تغییر داد»، ولی نه به سوی بهتر شدن. پیش از آن در چند خدایی (Polytheism) این گونه بود: زندگی کنید و بگذارید زندگی کنند. اما یهوه همیشه تشنه انتقام بود و حق به جانب، قدرتی آسمانی که هیچ کس را در کنار خویش بر نمی تابید.

به گفته این مصرشناس از شهر کنستانس «گونه ای نوین از نفرت» پای بر جهان نهاد؛ «نفرت از مطرودان و بت پرستان.»

ادامه دارد…

بقیه نوشته را در اینجا بخوانید:  بخش دوم، بخش سوم، بخش چهارم، بخش پنجم و بخش ششم.

شباهت اسلام وهابی و مسیحیت پروتستان

ادعای عجیبی است؟ در این مدت هر چه بیشتر در اسلام وهابی دقیق شدم، شباهت های جالبی میان وهابیت و مسیحیت پروتستان به ویژه در شکل پیوریتانیسم آن یافتم. پیش از آن که اعتراض شما را برانگیزم، بگویم که این مقایسه تنها در چند مورد ویژه و اساسی است و قابل گسترش به جنبه های اعتقادی این دو دین نیست. اگر سخت گیرانه به این نوشته بپردازید، روشن است که می توان ایرادهایی به آن گرفت. اما تلاش می کنم این مقایسه را تنهادر چارچوبی که فکر می کنم محدود سازم.

در سالهای میانی سده نوزدهم میلادی محمد بن عبدالوهاب در عربستان می گشت و درک خود را از اسلام راستین تبلیغ می کرد. آنگاه که دیگر آخوندها قصد جانش را کردند، به محمد ابن سعود که در آن سال ها تنها بر الدرعیه (در پنجاه کیلومتری شمال ریاض) حکومت می کرد، پناه آورد. محمد بن سعود با او بیعت کرد چون می توانست با کمک عبدالوهاب به جنگ خود با قبیله های دیگر رنگ اسلامی بخشد. عبدالوهاب نیز در پاسخ او را امام و حاکم سرزمین های تحت سلطه او خواند.

عبدالوهاب معتقد بود که اسلام از راه اصلی خود منحرف گشته و به تجملات پرداخته است. از دید او تمام تزئینات بیرون و درون مسجدها، هر نوع آرایش و چهره نگاری نماد بت پرستی است. پس از سلطه بر عربستان او حتی مناره های مسجدها را تخریب کرد و حکم کرد که دفن مردگان باید با سادگی انجام شود. هرنوع تقدس یا پرستش مردگان ممنوع است. سنگ قبر و نشانه گذاری قبر ممنوع است. نمازهای پنج گانه باید در زمان تعیین شده خوانده شوند. زنان باید از اجتماع به درون خانه ها برگردانده شوند و آموزش آنها ممنوع است و آنها باید در خارج از خانه با پوشش کامل بیرون آیند. هر گونه تصویر برداری از چهره انسان ها و هر نوع تقدس، تبرک و پرستش اشیاء ممنوع است.

می بینیم که این کارها امروز در عربستان سعودی کامل انجام می شوند. عبدالوهاب در کتاب خود «التوحید» آموزش های اسلامی خود را توضیح داده است. این کتاب امروز نیز در همه جا در عربستان سعودی در مدرسه و دانشگاه تدریس می شود. تفکر اصلی عبدالوهاب بازگشت کامل به صدر اسلام و اجرای کامل و بدون تحریف اسلام دوران پیغمبر است، از جمله مجازات بدنی و اجرای حکم اعدام در مکان عمومی. افزون بر اجرای تمام احکام اسلامی در صدر اسلام، مصرف الکل و گوشت خوک، فعالیت تمام ادیان غیر اسلامی نیز نه تنها ممنوع است، بلکه بیان تعلق به یک دین دیگر و داشتن کتاب یا نماد های آن دین نیز ممنوع است. استفاده از رنگ های شاد در لباس (به جز رنگ سیاه برای زنان و سفید، سیاه و خاکستری برای مردان) و پوشیدن لباس باز (چه مرد چه زن) ممنوع است.استفاده از هرگونه زینت آلات هم برای زن و هم برای مرد ممنوع است. هرگونه تماس میان مرد و زن نامحرم در هر کجا که باشد، ممنوع است. هیچ غیر مسلمانی نمی تواند تبعه عربستان سعودی شود و هیچ غیر مسلمانی نباید در خاک عربستان سعودی دفن گردد. ساخت حرم و بارگاه طلایی و تزیین شرک و بت پرستی کامل است. در همین سال گذشته بود که مفتی های وهابی سعودی فتوایی صادر کردند و حکم به نابودی تمام حرم ها و بارگاه های مقدس شیعیان به عنوان نمادهای بت پرستی دادند. عده ای نیز به کربلا، نجف و سامره رفتند و در آنجاها بمب گذاشتند و تخریب کردند و مردم را کشتند.

در اروپا پس از آن که مارتین لوتر در سال 1546 میلادی بیانیه معروف 95 ماده ای خود را در انتقاد به مسیحیت کاتولیک (که خود نیز کشیش آن بود) با میخ بر در کلیسا در شهر ویتنبرگ (Wittenberg) در آلمان کوبید، جنبشی آغاز شد که او خود شاید هنوز بر گستره آن آگاه نبود. جنبش پروتستان (معترض) که از جمله در اعتراض به زورگویی و جمع آوری مالیات برای کلیسای روم به راه افتاده بود، به سرعت تیدیل به یک اندیشه دینی جدید گردید. اگر مارتین لوتر، ژان کالوین و دیگر همراهان انگیزه عقیدتی در مخالفت با کلیسای روم داشتند، انگیزه مردم در پیوستن به این دین، همانند رفتار مردم در دیگر دین ها تنها انگیزه های قابل لمس زندگی روزانه و مادی بود. در آن سالها کلیسای کاتولیک گرم گردآوری پول برای ساخت کلیسای پتر در روم بود. همان کلیسایی که مردمان امروز برای تماشا میروند و برای تمدن ایتالیا به به و چه چه می گویند. فرستاده های کلیسا در آن زمان به سراسر «امپراطوری مقدس روم» می رفتند و به مردم برگ های بخشش گناهان می فروختند. براین اساس می توانستی بسته به نوع و میزان گناهانی که مرتکب شده بودی، برگ لازم را بخری. بهای خرید برگ بسته به نوع گناهی که انجام داده بودی تفاوت داشت. بهای برگ برای بخشش تمام گناهان زندگی برابر با یک مزرعه بود. این برگ را باید هنگام مرگ همراه داشته باشی. مارتین لوتر در نخستین اقدام خود که هنوز کشیش کلیسای کاتولیک بود، همه این برگه ها را باطل و فروشندگان آنها را کلاهبردار اعلام کرد.

انتقاد اصلی پروتستان ها به کلیسای کاتولیک، فساد و دوری از ریشه های مسیحیت و راه اندازی دستگاه عریض و تحویل و سلسله مراتب کلیسایی و زرق و برق و قدرت و زراندوزی «دنیوی» بود. از دیدگاه پروتستان ها کلیسا باید این زرق و برق را به دور افکند و به ریشه های اصلی خود به عنوان دین محرومان و مردمان ساده بازگردد. از این رو بود که این جنبش پایه تفکر خود را بر کتاب مقدس انجیل نهاد. انجیل به عنوان کتاب آسمانی و تنها پیام خدا طرح گردید. نوشته های انجیل کلام خدا بیان شد و این یک ابداع جدید بود. از این رو درک و تفسیر انجیل برای یافتن راه و روش زندگی اهمیت یافت. تا آن زمان انجیل باید تنها به زبان لاتین خوانده می شد و از آنجا که مردم زبان لاتین نمی دانستند، برای درک و تفسیر آن به کلیسای کاتولیک و آخوندهایش نیاز داشتند (قابل توجه ایرانیان و همه کسانی که عربی نمی دانند). کلیسا نیز تمام قدرت خود را بر این اساس پایه نهاده بود که که ما واسطه میان شما مردمان و خدا هستیم و بدون ما شما قادر به درک پیام خدا و ارتباط با او نیستید.

مارتین لوتر در اولین حرکت خود انجیل را به زبان «عامیانه» برگرداند که برای مردم قابل درک باشد. واژه دویچ (Deutsch) که نام زبان آلمانی به این زبان است، به مفهوم «عامیانه» است. از این رو مارتین لوتر «پدر» زبان نوشتاری آلمانی امروزی است. زبان آلمانی آن زمان از گویش های بی شمار محلی تشکیل می شد و نوشته نمی شد. این گویش ها آن چنان با یکدیگر تفاوت داشتند که مردمان اینجا زبان مردمان دو روستا آنور تر را نمی فهمیدند. امروز نیز کماکان در منطقه آلمانی زبان این گوناگونی و دشواری در گفتگو وجود دارد. به بیان دیگر انجیل آلمانی نخستین کتاب زبان آلمانی امروزی است. مارتین لوتر با این کار دکان دین فروشی کلیسای کاتولیک روم و پاپ را به هم ریخت و آنها را «بازنشسته» کرد و به مردم گفت که برای ارتباط با خدا نیازی به آخوند و کلیسای روم ندارید. خود او نیز که کشیش کلیسای روم بود با دیگر هم فکرانش لباس روحانیت را در آوردند و ازدواج کردند. برخی از پیروان تندروی این جنبش «اعتراضی»، به ویژه دانشجویان به کلیساها ریختند و آنها را ویران کردند. پس از این رویدادها کلیسای کاتولیک مارتین لوتر و دیگران را مرتد اعلام و از کلیسا اخراج کرد، اینها نیز کلیساهای خود را به وجود آوردند و به سهم خود خدا را مصادره کردند و کاتولیک ها را اخراج کردند.

«بازگشت به ریشه و تقدس نوشته» روش اساسی تفکر پروتستان ها بود و این نکته تشابه اساسی میان اسلام وهابی و پروتستان هاست. از این رو هر دو تنها و تنها کتاب آسمانی قرآن و انجیل را پایه قرار دادند و تمام کتاب ها و نوشته ها و حدیث های دیگر را بی ارزش خواندند و آن چه را که امروز بنیادگرایی (Fundamentalism) خوانده می شود را پایه نهادند. در این راستا تفسیر «نوشته» کتاب آسمانی برای یافتن روش زندگی در تمام زمینه ها به راه افتاد. در عربستان سعودی این کار تا امروز پی گیری می شود و در برخی از کلیساهای تندرو به ویژه در آمریکا نیز این کار به شیوه خود کماکان ادامه دارد.

ژان کالوین (Jean Calvin, 1509-1564) فرانسوی و هم فکر مارتین لوتر که در ژنو توانسته بود حکومت مذهبی را به دست گیرد و کاتولیک ها را بیرون راند، اولین حکومت بنیادگرای مذهبی را در سویس (1541-1564) ایجاد کرد. نمونه او برای این حکومت نیز حکومت دینی یهودی در اسراییل باستان بود. کالوین معتقد بود که سرنوشت انسان از همان ابتدا توسط خدا رقم خورده است و خدا این که چه کسی به بهشت یا جهنم می رود را از پیش تعیین کرده است و انسان هیچ نقشی در تغییر آن ندارد. این اندیشه که شاید در نگاه نخست غیر اخلافی به نظر آید و کسی بگوید که پس هر کار غیر اخلاقی آزاد است چون خدا تعیین کرده است، در ترکیبی که با ترس از جهنم ایجاد شده بود، در جهت دیگر رفت. هر کس تلاش می کرد که کار «خوب» کند و نمونه و مورد پسند دیگران و کلیسا باشد تا به دیگران نشان دهد که او در گروه برگزیدگان بهشت است.

اندیشه کالوین که در تفسیر انجیل از مارتین لوتر نیز پی گیرتر و تندروتر بود، به سرعت در ابتدا سویس و سپس هلند و از آنجا جزیره انگلیس را فراگرفت و سپس از آنجا به آمریکا رفت و فرهنگ امروزی آمریکای آنگلوساکسن را شکل داد. در انگلیس مردم از کلیسای آنگلیکن (Angelican) که خسته شده بودند که خود از کلیسای کاتولیک هم تقلبی تر بود و تنها برای این کار راه افتاده بود که پادشاه هنری هشتم بتواند همسر خود را طلاق دهد و کلیسای کاتولیک این اجازه را به او نمی داد. حکومت خدایی ژان کالوین در سویس نمونه جنبشی قرار گرفت که پیوریتانیسم (Puritanism) نام گرفت. پیوریتان ها در انگلیس در سالهای 1660 تا 1688 حکومت بنیادگرای خود را در چارچوب کلیسای Presbytarian در انگلیس پدبد آوردند و همان چیزی را پدید آوردند که وهابی ها در عربستان سعودی. آنها معتقد بودند که روش و قانون زندگی در انجیل است و وظیفه ریش سفیدان و روحانیون (Presbyter) تفسیر و تطبیق آنها بر جامعه است. هرگونه تزیین و آرایش و لباس رنگارنگ و جلب توجه ممنوع بود. رابطه «نامشروع» و خارج از ازدواج، نفی خدا یا کلیسا یا جادوگری مجازات مرگ داشت. کار زنان ممنوع بود. تئاتر، نقاشی، شادی، رقص و موسیقی و ورزش ممنوع بود. تنها وظیفه انسان کار و عبادت بود که هردو اجباری بود. ریاضت، کار و زحمت، صرفه جویی و پرهیز از زندگی تجملی ارزش های جامعه و نهادینه شدند. هر چند که از موضوع خود پرت می افتیم، اما از دید من این ویژگی که تبدیل به یک فرهنگ فراگیر در جامعه انگلیس و هلند شد، موتور نیرومند رشد و راز مهم پیشرفت دنیای «غرب» است. کالوین می گفت: انسان باید زمانی را که خدا برای زندگی به او داده است را به کار، زحمت، عبادت و کار برای جامعه بپردازد. این اندیشه کالوین (در تفاوت با مارتین لوتر) پایه اندیشه سرمایه داری گردید و موتور رشد آن.

اکنون نیز در آمریکای شمالی کلیساهای گوناگونی را می یابید که اساس فکریشان همان پیوریتانیسم و کالوینیسم است و تندروی هایشان گاهی به رسانه ها می کشد. از جمله جنبشی که برای آموزش خلقت در مدرسه ها و حذف آموزش تکامل راه انداخته اند. در اندیشه برخی از آنها بیماری خواست خداست و ار پیش رقم خورده است. از این رو هنگام بیماری رفتن پیش پزشک و بیمارستان ممنوع است و یا جراحی و تبادل خون ممنوع است و از این چیزها.

اگر امروز به کلیساهای پروتستان بنگرید، هیچ گونه تزیین و زرق و برق نمی یابید. کشیش هایشان چون دیگر مردمان کار می کنند و لباس روحانیت ندارند و ساده زندگی می کنند و از این رو شباهتی به کلیسای کاتولیک روم و آخوند اعظم و مفت خور آن ندارند که در سال 2007 نیز هنوز معجزه می کند و گناهان را می بخشاید.

کمی پرت برویم:

ایرانیان بر اساس سنت و تاریخ خود مردمانی پر تکلف، پیچیده و دوست دار زرق و برق و تشریفات هستند. آیا تصادفی است که کارهای شیعیان (ایرانیان) شباهت زیادی به دیگر آیین هایی دارد که پر زرق و برق هستند و آنها بسیاری از نمادهای مذهبی خود را از مسیحیت پر زرق و برق کلیسای کاتولیک و ارتدکس بر گرفتند، چون زنجیر زنی و حمل «علم» که هنوز هم شبیه صلیب است از کاتولیک ها و یا لباس آخوند ها که ریشه در کلیسای ارتدکس دارد؟ یا نذر پخش کردن برخی از ارمنی ها در روز عاشورا و اعتقاد آنها به امام زمان؟ آیا تصادفی است تشابه فکری در زرق و برق و تجمل به کار رفته در مسجدها و حرم های ایرانی و کلیساهای پر زرق و برق ارتدکس و ارمنی و کاتولیک و به بیان دیگر تکلف و پیچیدگی در مراسم مذهبی این آیین ها؟

وهابی ها و سلفی ها هرچند که از پیوریتان های پروتستان تقلید مستقیم نکرده اند، ولی چون اساس فکرشان شبیه آنهاست، در بسیاری از زمینه های زندگی راه موازی با آنها را پیش گرفتند. آیا این امری تصادفی است یا این روند منطقی و پی آمد چیزی است که در پایه فکری مشترک است؟

پرسش دیگر اینجاست که چرا پیوریتن ها توانستند کار و زحمت و ریاضت را به عنوان ارزش در زندگی اجتماعی نهادینه کنند و در آنها زمینه ارزش های دیگری چون برابری طلبی و حقوق بشر و خیلی چیزهای دیگر را فراهم کنند، ولی در جامعه ای که وهابی ها و سلفی ها ایجاد کرده اند، مفت خوری، تن پروری، نژادپرستی و خیلی چیزهای دیگر نهادینه شده است؟ این خود زمینه برای یک موضوع ذیگر می تواند باشد.

یک سفر کوتاه و پرسشی بی پاسخ

هفته پیش یکی از مهندس ها را که اردنی است، برای انجام کاری تخصصی به تهران فرستادم. او که برای بار اول به ایران می رفت، کلی تشویش و نگرانی داشت که البته رویش نمی شد به من بگوید. همزمان کنجکاو هم بود. رفت و دیروز برگشت. کارش را با موفقیت انجام داده بود.خیلی به او خوش گذشته بود و از تهران یا با تلفظ خودش طهران خوشش آمده بود. با وجودی که تنها یک نیم روز وقت آزاد داشت، همکاران ایرانی او را به دربند برده بودند و حسابی به او رسیده بودند. از جمله کله پاچه و دیزی خورده بود. چند مورد توجهش را حسابی جلب کرده بود. یکی این که می گفت چقدر در محیط کار زن زیاد است، آن هم زنان متخصص. زیبایی همکاران زن نیز چشمش را گرفته بود وما هم به جای همه پز دادیم! از طبیعت تهران و اطراف آن خوشش آمده بود ولی می گفت تهرانی ها در رانندگی هیچ چیز را رعایت نمی کنند و یک جورایی «ترسناک» هستند. گفتم رتبه اول دنیا را در کشته ها و تعداد تصادف در دنیا را دارند و تازه مدعی هم هستند که همه شان رانندگی شان خوب است.

می گفت در راه بازگشت به فرودگاه یک مسجد خیلی بزرگ دیدم و عکس گرفتم. عکس را نشان داد. گفتن این مسجد نیست و آرامگاه خمینی است. مات ماند. گفت آرامگاه در اسلام؟ آن هم اینطوری و با گنبد طلا؟ مگر می شود؟ این کارها حرام است. بت پرستی است. گفتم کجایش را دیده ای! باید می رفتی به شهرهای مذهبی ایران و آنجاها را می دیدی.

البته من که جوابی نداشتم. آن هایی که این گنبدها و بارگاه ها را می سازند، خودشان بیایند به این پرسش تاریخی جواب دهند. من که اینجا در عربستان سعودی هفته ای یک یا دوبار با این پرسش روبرو می شوم. برای همین هم در اینجا نوشتم که شما هم بدانید و شاید یکی پیدا شود و یک پاسخ مناسب به ما یاد بدهد که ما هم بتوانیم به اینجایی ها بگوییم.

خلاصه ای پیرامون جامعه عربستان سعودی-1

در این زمانی که به دنبال اطلاعات پیرامون عربستان سعودی بودم، فکر کردم که بهتر است یک متن کوتاه پیرامون این کشور بنویسم و مواردی را که مورد نظر خودم هست را طرح کنم. البته قصد تاریخ نویسی ندارم و این کار من نیست. قصد تکرار نوشته های دیگران را هم ندارم. هدف ارایه پشتوانه برای دیگر نوشته های اینجاست و آشکار است که موارد را دست چین کرده ام و با عینک خود نگریسته ام..

* * *

عربستان سعودی یک کشور توریستی نیست. نه کسی برای گردش به اینجا می آید و نه این کشور جهانگرد را راه می دهد. اگر از حج بگذریم، تنها برای کار می توان به اینجا آمد. 25 میلیون جمعیت دارد و 8 میلیون کارگر خارجی. نه زیرساختار برای گردشگران دارد و نه فرهنگ جامعه انعطاف لازم را نشان می دهد. البته همین چیزها جذابیت خاصی به این کشور می دهد و توجه آدم های کنجکاو را جلب می کند.

در شبه جزیره عربستان این کشور سنتی ترین و بسته ترین کشور است. نه قانون اساسی دارد و نه پارلمان. نه انتخابات دارد و نه احزاب سیاسی یا سازمان های اجتماعی یا صنفی یا سندیکاهای کارگری. مردم در هیچ زمینه ای امکان شرکت در مسایل اجتماعی را ندارند. رسانه های عمومی و روزنامه ها کامل زیر نظر هستند و از آنها انتظار می رود که تنها برای تحکیم نظام کار کنند. زنان دارای هیچ گونه حقوق اجتماعی نیستند و حتی شناسنامه نیز ندارند و تنها برای خروج از کشور گذرنامه می گیرند.

پادشاه حکومت مطلقه دارد. هم قاضی القضات است و هم رهبر مذهبی. اخیرا به خود لقب «خادم الحرمین الشریفین» را هم داده است که البته برداشت من این است که می خواهد نظر آخوندهای وهابی-سلفی را جلب کند که حکومت موازی خود را دارند و به نظر می آید که قدرتشان از حکومت آل سعود اگر بیشتر نباشد، کمتر هم نیست. به نظر می آید که ملک عبدالله به دشواری های کشورش آگاه است و می خواهد جامعه را بسیار آهسته باز کند. از او چند سخن رانی شنیده ام که زنان را به کار بیرون از خانه تشویق می کند.

قبیله آل سعود آنگاه که با فتح ریاض در سال 1902 و دیگر جاهای کشور در چند دهه با جنگ و ازدواج های سیاسی تمام کشور را زیر سلطه خود درآورد، نام خانوادگی خود را روی کشور گذاشته است. عبدالعزیز، پدر ملک عبدالله کنونی آنگاه که در سال 1953 مرد، 19 زن داشت و 36 پسر. این که چند دختر داشته است را کسی نمی داند و اهمیتی هم ندارد. پسران او یکی پس از دیگری دارند حکومت می کنند: سعود، فیصل، خالد، فهد و عبدالله که اکنون پادشاه است. پس از او هم برادر دیگرش سلطان خواهد آمد.

در سال 1745 محمدبن عبدالوهاب که آخوند بسیار بنیادگرا و مرتجعی بود، بر این نظر بود که اسلام رایج آن زمان از اخلاق اسلامی دور شده است و باید به «اسلام واقعی» بازگشت. او مخالف هر گونه تزیین، شادی، موسیقی و هنر بود و به قولی «اسلام مینی مال» ارائه می داد. او توانست حاکم «الدرعیه» (در 50 کیلومتری شمال ریاض) را که محمدبن سعود بود را به افکار خود جلب کند و او را مرید خود سازد. با این اتحاد شوم و منحوس حکومت مذهبی بنیادگرایی بنیان گذارده شد که ادامه آن عربستان سعودی کنونی است با دنبالچه هایش چون طالبان افغان و پاکستانی و ایرانی و غیره. اسامه بن لادن و الزواهری و آدمخوارهایشان در این نظام رشد کرده اند و حتی اعتقاد دارند که حکومت عربستان از اسلام واقعی فاصله گرفته است و باید سرنگون شود. این مارها را سعودی ها در آستین خود پرورش داده اند. از 22 تروریست 11 سپتامبر 19 نفر سعودی بودند. همین حکومت سعودی بودجه زیادی برای صدور اسلام خود خرج می کند. حال این در بوسنی هرزگوین باشد یا اندونزی و مالزی، انگلیس باشد یا آمریکا، پاکستان باشد یا افغانستان که در آنجا طالبانش به قدرت هم رسیدند. در پاکستان، افغانستان و برخی جاهای خاور دور نیز افکارشان در جامعه نهادینه نیز شده است. جوری که اکنون در پاکستان و افغانستان مردم هستند که طالبان را پناه می دهند و حمایت می کنند. عربستان سعودی مرکز فکری اسلام خطرناک تروریست و ارتجاعی است و چالش جدی تمدن بشری و انسانی امروزی. هر چند که من احساس می کنم که اگر چیزی جلوی این اسلام را گرفته باشد و تلاش برای کنترل آن داشته باشد، حکومت کنونی عربستان سعودی باشد. هرچند که خودش هم «نامشروع» است و با خونریزی و شمشیر به قدرت رسیده و با همین خشونت نیز خودرا نگاه داشته است. چندی پیش مفتی های اینجا فتوا دادند که تمام نمادهای «بت پرستی» شیعیان ویران شوند. و سپس عده ای رفتند و بناهای مذهبی شیعیان را در نجف و سامره و کربلا ویران کردند و عده ای را کشتند. دستشان برسد به قم و مشهد و شیراز هم می روند.

همفکران ایرانیشان نیز با وجودی که با وهابی های سعودی رقابت دارند و درگیر هستند، افکارشان مشابه است و اگر مقاومت مردم ایران نبود، جامعه ایران نیز اکنون شبیه اینجا می بود. هرچند که خیلی چیزها را پیاده کردند، از جمله از بین بردن جامعه نوپای مدنی و قانون مدنی و جایگزینی آن با شریعت، محدودیت زنان و سازمان های اجتماعی مدنی، و غیره. اما مشکل همفکران جاهل ایرانی این است که ایرانیان تاریخ مدنیت غیر اسلامی دارند و با خیلی چیزهای فرهنگ عربی خو نمی گیرند؛ حال نامش اسلام باشد یا هر چیز دیگر. ولی در اینجا فرهنگ مردم با اسلام وهابی، سلفی و حتی شیعه (نوع سعودیش) نیز هماهنگی دارد.

قانون اساسی عربستان خود قرآن است و ارگان های مذهبی بلندپایه کارشان تفسیر قرآن و تطبیق تمام امور جامعه با قرآن است. هیچ موردی نمی یابی که کارهایی که در عربستان می شود، با قرآن منافات داشته باشد. از همین رو است که حکومتیان ایران آنگاه که به عربستان سعودی و حکومت طالبان اشکال می گیرند می گویند که آنها «قرائت خشن» از اسلام دارند. نمی گویند که کار آنها غیر اسلامی یا ضد اسلامی است. من هیچ گاه نفهمیدم که قرائت خشن چه مفهومی داردو مثلا قرائت ملایم یعنی چه! جرات این کار را ندارند چون آخوندهای سعودی کارشان در تفسیر اسلام محکم است.

دوست سعودی من، میشائیل،که دکتر حقوق است و مشاور اقتصادی یکی از «شاهزاده» های سعودی، در یک گفتگوی خصوصی به من گفت که وضعیت اجتماعی عربستان جوری است که اگر رفرم های اجتماعی صورت نگیرند، این کشور در 10-15 سال آینده منفجر خواهد شد. او می گوید حکومت نیز به این مشکل آگاهی دارد ولی امکاناتش محدود است. یک جوری کارشان گره خورده است.