نژادپرستی نفرت انگیز ایرانی

برای من که همواره با انسان های رنگارنگ ازجاهای گوناگون رودررو هستم، خود نیز بسیار مسافرت می کنم و با فرهنگ های گوناگونی آشنا هستم، نژادپرستی پدیده تاره ای نیست. برخی نژادپرست با لفطره هستند (یا بودند)، چون سفیدپوست های آفریقای جنوبی، نامیبیا یا آمریکا نسبت به سیاه پوست ها و یا به اصطلاح سرخ پوست ها، ژاپنی ها نسبت به چینی ها، نازی های آلمانی، فرانسوی و دست نشانده هایشان در جاهای دیگر اروپا نسبت به یهودی ها، عرب های صدر اسلام نسبت به سیاهان آفریقا، قبیله های گوناگون آفریقایی نسبت به یکدیگر و …

برخی نیز بسته به شرایط نژادپرست می شوند، چون دشواری های اقتصادی، بیکاری و ضعف در رقابت و یا برای هدف کوتاه مدتی (انتخابات پیش رو) شعارهای نژادپرستانه علیه یک اقلیت در کشور خودشان می دهند و پس از رسیدن به هدف آن را کنار می گذارند. نژادپرستی هم چون دیگر شکل های تبعیض، رنگارنگ است، هم پنهان است و هم افسارگسیخته و آشکار. در ایران از آنجا که در افکار عمومی بر خلاف جوامع آزاد به این مساله پرداخته نشده، همه اشکال نژادپرستی را می یابی.

تاریخ آلمان، نظام اجتماعی حاکم در آلمان و فرهنگ جاافتاده سیاسی در اینجا انسان را نسبت به پدیده نژادپرستی بسیار حساس می کند. برای کسی که در اینجا زندگی نمی کند، درک این مساله شاید دشوار باشد که به جز اقلیتی کوچک و واپس گرا و یکی دو حزب درب و داغان، مردم آلمان در مجموع نسبت به دیگر مردم اروپا کمتر نشانه نژادپرستی از خود نشان می دهند. جامعه و از جمله مهاجران، روشنفکران و فعالان اجتماعی نسبت به نژادپرستی بسیار حساس هستند و هرگاه از سوی گروه های نئونازی حرکتی ببینند، بدون وقفه واکنش نشان می دهند. هر کسی که در این کشور زیسته باشد، در چنین فضایی تربیت اجتماعی یافته و به نژادپرستی حساس است، البته به شرطی که انسان در زندگی اجتماعی شرکت داشته باشد و تنها به دریافت پول از تامین اجتماعی بسنده نکند. از این رو، با این دیدگاه نمی شود نسبت به آنچه که در ایران در اینجا و آنجا می گذرد، حساس نبود و چشم پوشید.

با چنین پیش زمینه ای، انسان چه احساسی می تواند داشته باشد وقتی می شنود که: «احمدرضا شفیعی، مسئول كمیته انتظامی ستاد تسهیلات سفر اصفهان اعلام کرد که این کمیته با همکاری پلیس و اداره اماکن در روز ۱۳ فروردین از ورود شهروندان افغان به پارک کوهستانی صفه جلوگیری می‌کنند«؟

در این باره بخشی از افکارعمومی ایران که با اینترنت سروکار دارد، دست کم در اینترنت واکنش قاطع نشان داد. همه نسبت به افغان های مقیم ایران و زحمتی که آنها در زمینه های گوناگون برای کشور کشیده اند، بسیار گفته اند و من چیز تازه ای به جز تایید ندارم که بیافزایم. اما من می خواهم این مورد را نمونه قرار دهم و تنها به چند نشانه پدیده زشت نژادپرستی گسترده در افکار انسان ایرانی را بیاورم. نگویید من این جوری نیستم یا همه را جمع بسته ای. معلوم است که همه این گونه نیستند و من نیز نمی خواهم جمع ببندم. اما همه می دانیم که اینها عمومیت دارد و جریان چیست. با اشاره به این که من یا تو این گونه نیستیم، صورت مساله پاک نمی شود.

بسیاری از ایرانی ها، به ویژه از نوع فارسش اعتقاد دارند که از نژاد آریایی هستند. این را شب و روز بدون آن که در باره اش بیندیشند، تکرار می کنند و شرم هم ندارند. با هر کسی هم که حرف بزنی، معمولا درست نمی داند «آریایی» یعنی چه. همه دانشش را جمع بزنی، از چند جمله «اقوام آریایی به ایران آمدند، یک شاخه به هند رفت، آن یکی به اروپا …» فراتر نمی رود. آن را هم پراکنده اینجا و آنجا شنیده است و هی تکرار می کند. این همه به «نژاد» اهمیت می دهد و به تاریخ و گذشته اش مغرور است، یک ایران شناس درست و حسابی تربیت نکرده و ندارد. تاریخش را دیگران (ایران شناسان اروپایی) برایش گفته اند که آن را هم گزینه ای فهمیده است. خوبش را شب و روز بلغور می کند و از کوروش و داریوش و منشور حقوق بشر می گوید، بدش را توطئه دشمن می داند. همان ایران شناس اگر بد بگوید ناگهان می شود دشمن. نمی داند که واژه ایران و آریا و «نژاد آریایی» چندان تاریخچه ای هم ندارد و از زمانی که نازی های آلمانی در زمان رضا شاه (که دوست نازی ها بود) پایشان به ایران باز شد، باب شد. نازی های آلمان نسلشان شصت سال پیش ورافتاد و کسی در آلمان دیگر از این حرفها نمی زند، اما ایرانی هنوز این چرندیات را بلغور می کند.

یکی نیست بپرسد که اگر این همه برای کوروش ارزش قایل هستی، چرا یک سر سوزن چون او با آن چیزهایی که به پایش می نویسی، رفتار نمی کنی؟ اگر به منشور حقوق بشر او (که این نیز دارای تردید جدی است و بحث آن در اینجا کمی باز شده) می بالی، پس این همه نمادهای نژادپرستی در رفتار عمومی کشور چیست؟ از آن تمدن باستانی چه به ارث رسیده است؟

این را می دانم که آریایی به سانسکریت یعنی » برتر». ایران یعنی “Land of Aryans”، عراق یا اراک یعنی “Province of Aryans”. مردمان آن زمان این را در مورد خودشان می گفتند و دیگران را پست می شمردند. به آنها پس از هزاران سال اشکالی نیست. سخن با امروزیان است.

هر زمان در ایران به جایی می روی و سخنی از آلمان می آید، اینها را می شنوی: «آلمانی ها هم مثل ما آریایی هستند.» «ما هم نژاد آلمانی ها هستیم.» و همیشه این از ذهن من می گذرد: بله، از رنگ چشم و مو و قد و هیکلمان خیلی پیداست که به آنها شباهت داریم! آلمانی هایی که راهشان به ایران می افتد (جهانگرد، متخصص؛ خبرنگار یا دیپلمات) همیشه از شنیدن این حرفها اظهار ناراحتی می کنند. اما گوش ایرانیان بدهکار نیست. ما آریایی هستیم، هم نژاد شما و بس! چند سال پیش که تیم ملی فوتبال آلمان در ایران یک بازی دوستانه داشت، به هنگام پخش سرود ملی آلمان گروهی برخاستند و سلام هیتلری دادند. پس از آن بخش بزرگی ابله تر از اولی ها در استادیوم به سلام هیتلری برخاستند و تلویزون آلمان پخش مسابقه را قطع کرد. در سده بیست و یکم نامش را چه می شود نهاد؟ نادانی است؟ بی اطلاعی است یا حماقت؟ هر چه می خواهید نامش را بگذارید! البته فراموش نکنید که ایرانی اعتقاد عمیقی به این دارد که هوشش از دیگر مردمان بیشتر است.

در آلمان هرگاه شانس د اشتم و با نازی های اصلاح ناپذیر (که هنوز زنده بودند) و یا نئونازی های امروز (که خیلی هم طرفدار احمدی نژاد هستند) حرف می زدم، با روحیه یک آدم حقیر و بدبختی روبرو می شدم که فلاکت و عقده حقارت از همه حرکات و رفتارش می بارید. به روشنی می گویم که بسیاری اوقات همین احساس به من دست می دهد وقتی یک ایرانی با حرارت از گذشته تاریخی آریاییش سخن می راند و دیگران را پست می داند.

نگاهی به بریده ای از هفته نامه «ایران باستان» ارگان فاشیست های ایرانی در سال 1312 بیندازید. شباهت آشکار نیست؟ از همین جاها شروع می شود این چیزها:

ایران یک کشور چند ملیتی و چند فرهنگی است و در مقایسه با کشورهای همسایه اش کمتر درگیری داخلی ملی دارد. اما درونش پر است از تبعیض های گوناگون نژادی، مذهبی، جنسی، ملیتی، …تبعیض نسبت به سنی ها، زرتشتی ها، درویش ها، کردها، بلوچ ها، ترکها، بهایی ها، تبعیض نسبت به زنان، هم جنس گرایان، … مشکلات یکی دو تا نیستند.

نژادپرستی ضد عرب خود را در چارچوب اسلام ستیزی نشان می دهد. می گویند: اسلام دین عرب هاست و وحشی است و … ما دین زرتشت داشتیم، گفتار نیک، پندار نیک … اگر از گوینده این حرفها که شمارشان هم کم نیست، بخواهی ده دقیقه در باره دین زرتشت برایت بگوید، بعد از پنج جمله به روغن سوزی می افتد. اما در این که عرب سوسمار خور است و اسلام دین شلاق و سنگسار است، کم نمی آورد. اگر برایش توضیح دهی که دین شیعه بیشتر یک دین ایرانی است تا عربی و پر از عناصر ایرانی، اسمش اسلام است ولی بخش شباهتش با اسلام سنی شاید ده درصد هم نباشد، دیگر کامل تعطیل می شود. تازه اگر حاضر باشد گوش دهد و ناسزا نگوید.

ایرانی مسلمان، «اهل کتاب» را قبول دارد و تا این حد سوادش می رسد که مسیحیان و یهودیان «اهل کتاب» هستند. در این تقسیم بندی تبعیض آمیز یعنی بقیه اصلا داخل آدم نیستند. همین خودش پر از تبعیض است. حال اگر کارگر ایرانی ارمنی اهل کتاب برای کار به خانه اش بیاید، ظرفی را که دست زده، هفت بار آب می کشد تا نجسی اش برود. تازه لطف کرده چون معتقد است که ارمنی ها آدمهای خوبی هستند. حالا بیا مثلا از هندی ها برایش بگو!

افغان ها سالهاست در ایران سخت ترین کارها را انجام می دهند. این را هر ایرانی بدون تردید باور دارد. اما تنها کافی است یک مورد جنایت از یک افغان سر بزند. دیگر این می شود که همه می دانیم. دم خروس نژادپرستی آشکار می شود. هزاران هزار ناسزا و توهین برای افغان ها دارد که آنجا که لازم باشد، نثارشان می کند. تازه افغان هم هم زبانش است، هم همدین و هم نژاد! از عرب سیاه پوست خوزستانی که از خود او بیشتر در این سرزمین زندگی می کند، می پرسد: اصلیت تو از کجای آفریقاست؟

انسان متمدن در برابر کار خلاف تنها زمانی که متهم از سوی دادگاه محکوم شد، نسبت به آن شخص اظهار نظر می کند. اما ایرانیان متمدن دو هزارو پانصد ساله به این چیزها کاری ندارند. ورود افغان به پارک ممنوع است، عرب سوسمارخور است، هندی بو می دهد، مسیحی نجس است؛ بهایی فلان است و آفریقایی بهمان! جالب این است که وقتی با استدلال می خواهی با این چیزها مقابله کنی میگویند: ای بابا اینها منظوری ندارند، جدی نیست، اطلاعاتشان پایین است. انگار نژادپرست های جاهای دیگر از همین جاها شروع نکرده بودند.

این تصویر از هفته نامه فاشیستهای ایرانی»ایران باستان» در سال 1312 است. متن را در باره «اهمیت آشنایی به نژادها» را که بازگردانی است از نوشته های آلمان هیتلری را خود بخوانید. تلاش خواهم کرد آنها را به مرور و خوانا تا آنجا که مقدور باشد، در اینجا بیاورم. این مجله ها بسیار فرسوده هستند و کار با آنها دشوار. در اینجا صلیب شکسته زیر «فروهر» را هم داشته باشید.

هنوز راهی دراز در پیش داریم!

در نوشته آینده بخشی از روزنامه های سال های 1312 شمسی را می گذارم تا ببینید ایران در زمان رضا شاه با چه کسانی رفیق بود و فضای رسانه ای ایران آن سالها چگونه بود.

Advertisements

دوستی مردم اسراییل و ایران در فیس بوک

این که اسراییلی ها و ایران ها با هم خوب باشند، آن چنان دور از انتظار شده بود که کار «رونی ادری» از تل آویو در ساختن صفحه «اسراییل ایران  را دوست دارد» را برخی خیال پردازی می خوانند. واکنش جامعه ایرانی به آن نیز شبیه بود: «ایران اسراییل را دوست دارد«. در این چند روز همه در دنیای مجازی در آغوش یکدیگر افتاده اند و بمب عشق می ترکانند. رسانه های دیگر کشورها هم کم کم توجهشان جلب شده است.

خیال پردازی است؟ خوب باشد! دنیا را همیشه «خیال پردازها» تغییر داده اند، یعنی کسانی که رویایی در سر داشته اند و از سوی دیگران، یعنی «واقع گرایان» به ساده لوحی و خیال پردازی متهم شده اند. حالا اینجا هم گام نخست را یک زوج اسراییلی برداشته است و به نظر می آید که در ایران نیز به اندازه کافی خیال پرداز و ساده لوح وجود دارد و این گونه است که فیس بوک پر شده است از اظهار عشق دو ملت به یکدیگر!

شمار خیال پردازان و ساده لوحان که افزایش یافت، آنها ناگهان می شوند پیشتاز و دور اندیش و واقع گرا. واقع گرایان امروز هم می شوند واپس گرا و جنگ طلب. روشن است که این گونه باشد. کسی که منافعش با دوستی این دو ملت که اتفاقا سابقه دوستی تاریخی هم دارند و تاکنون با هم مشکل جدی نداشته اند، به خطر می افتد، این روزها به دست و پا می افتد.

دو سه روز پیش اهود برک در تلویزیون آلمان داشت برایمان از تورات روضه می خواند. چند روز پیشتر نیز احمدی نژاد در تلویزیون آلمان ذهن پریشان و بیمارش را به نمایش گذاشته بود.

مارگ زاکربرگ نیز یک خیال پرداز بود. یک برنامه کوچک نوشت که دانشچویان دانشگاهش در شبکه داخلی دانشگاه بتوانند با هم به تبادل نظر بپردازند. نام این برنامه فیس بوک بود. امروز ارزش فیس بوک 400 میلیلارد دلار برآورد شده است که بیشتر از ارزش کشور یونان با تمام مردم و ثروتشان و همه زمین ها، جزیره ها و سرمایه های شرکتهایشان است.

شمار خیال پردازان ایرانی و اسراییلی که افزایش یافت، آنگاه باید دید که سیاستمداران و بنیادگرایان دو کشور چگونه می خواهند بر طبل جنگ یکوبند.

گام بعدی از دید من ایجاد یک انجمن دوستی مردم ایران و اسراییل است که رشته همه جنگ طلبان را پنبه کند و خواب بنیادگرایان را کابوس.

وال استریت ژورنال: ماهواره‌ها و پخش برنامه های تلویزیونی دولت سرکوبگر تهران

نوشته زیر در وال استریت ژورنال آمده است که من بدون تغییر در اینجا می گذارم. بازگردان به فارسی از «کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران» است.

نویدار

==================

وال استریت ژورنال: ماهواره‌ها و پخش برنامه های تلویزیونی دولت سرکوبگر تهران


(۱۸ آذر ۱۳۹۰) مقاله زیر که امروز در بخش سرمقاله ویادداشت های روزنامه وال استریت ژورنال اروپا منتشرشده است به۱۱  موضوع ارائه خدمات شرکت های ماهواره ای غربی به   صداوسیمای جمهوری اسلامی پرداخته در حالی که حکومت ایران بر روی برنامه های برخی دیگر از مشتریان این ماهواره ها پارازیت  می اندازد و این موضوع را مورد بررسی قرار داده است که صداوسیما علاوه بر رسانه بودن،  در خدمت دستگاه های اطلاعاتی وامنیتی ایران عمل می کند. نویسندگان این مقاله درخواست هایی را برای تغییر این وضعیت پیشنهاد کرده اند. ترجمه کامل این مطلب که توسط کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران انجام شده در زیر می آید:

 نویسندگان: شیرین عبادی و هادی قائمی


اینکه حکومت ایران برای کنترل و فریب دادن مردم، سرمایه گذاری زیادی بر روی سانسورکردن اینترنت، کنترل ارتباطات موبایل و پارازیت اندازی بر روی برنامه های ماهواره ای بین المللی می کند، شاید تعجب آور نباشد. اما تعجب آور آن که شرکت های اروپایی به خصوص شرکت هایی که امکان پخش ماهواره ای را فراهم می کنند، با وجود حمله گسترده این حکومت به آزادی بیان و دسترسی آزاد به اطلاعات همچنان به ارائه خدمات به آن ادامه می دهند.

 حکومت ایران در پارازیت انداختن روی شبکه های ماهواره ای در دنیا بی رقیب است ولی با این وجود برای پخش برنامه های خود به صورت روزافزونی از ماهواره های بین المللی استفاده می کند. شرکت های ماهواره ایی اروپایی مانند یوتل‌ست (Eutelsat)، آرکیوا (Arqive) و اینتل‌ست (Intelsat) خدمات گسترده ای برای صداوسیمای جمهوری اسلامی که رسانه دولتی ایران است فراهم می کنند که از جمله این خدمات می توان به پخش برنامه های رادیوتلویزیونی داخلی و کانال های غیرفارسی زبان مثل پرس تی تی (‌به انگلیسی) و العالم (به عربی) اشاره کرد.

 اما ماهواره های شرکت یوتل‌ست همچنین میزبان بسیاری از شبکه هایی است که روی برنامه های آن توسط دولت ایران پارازیت انداخته می شود. با وجود اینکه حکومت ایران به نابودی محصولات مشتریان دیگرش می پردازد، این شرکت همچنان پخش برنامه های صداوسیما که از طریق تسهیلات شرکت آرکیوا انجام می شود را بدون وقفه ادامه می دهد.

 در طی دو سال گذشته که حکومت ایران پارازیت افکنی بر روی کانال های فارسی زبان را به صورت چشمگیری افزایش داده

است، یوتل ست اقدام چندانی برای پاسخگو نگهداشتن حکومت انجام نداده است. در عوض یوتل ست پخش برنامه های بی.بی.سی فارسی و صدای آمریکا فارسی را از روی ماهواره پربیننده و قابل دسترس خود هاتبرد-۶ برداشته و به ماهواره های دیگر که کمتر(برای مردم ایران) ‌قابل دسترس است، انتقال داده است.

 ادامه پخش ماهواره ای برنامه های صداوسیما با وجود افزایش فراوان پارازیت برروی دیگر کانال ها هدیه ای از سوی شرکت  های اروپایی به حکومت ایران است.

 بدتر از این، صداوسیما تنها یک رسانه عادی نیست. صداوسیما به عنوان بخشی جدایی ناپذیر از دستگاه اطلاعاتی و امنیتی ایران عمل می کند هم اکنون مشغول سرکوب شدید داخلی است. شماری از کارکنان و دوربین های صداوسیما نقش بازجویان را در زندان ها ایفا می کنند و در اخذ اعترافات اجباری از زندانیان عقیدتی، دست دردست ماموران اطلاعاتی و شکنجه گران، نقش بارزی دارند.

 یکی از شناخته شده ترین قربانیان این موضوع در سطح جهانی، مازیار بهاری، روزنامه نگار است که درمورد اینکه چگونه به دنبال انتخابات سال ۱۳۸۸ و بعد از بازداشت او، صداوسیما با فرستادن کارکنانش برای آماده کردن و نشاندنش درمقابل دوربین های تلویزیون عمل کردند، به صورت گسترده‌ای سخن گفته است.

 نمونه آقای بهاری تنها نمونه در این زمینه نیست. صداوسیما، به عنوان تولید کننده و کارگردان خلاق اعترافات اجباری تلویزیونی و دادگاه های نمایشی عمل می کند. شمار بسیاری از زندانیان عقیدتی در دست بازجویانی که با همکاری صداوسیما، اعترافات اجباری آنها را در تلویزیون پخش کرده است، زجرکشیده اند. صداوسیما چنین اعترافاتی را حتی قبل از دادگاهی شدن زندانیان پخش می کند. در شهریور ۱۳۸۸، بیش از صد زندانی عقیدتی به دنبال پخش تلویزیونی اعترافات در دادگاه های نمایشی، به حبس های طولانی مدت محکوم شدند.

 صداوسیما همچنین مرکز و محور پخش برنامه های افتراآمیز و نفرت پراکنی برعلیه طیف گسترده ای از ایرانیان می باشد از آن جمله فعالان جامعه مدنی، اقلیت های مذهبی مانند بهائیان و صوفی‌های شیعه، روحانیون منتقد دولت و کلا هرکسی که قرائت رسمی حکومت را به چالش می کشد.

 در همان زمان که چنین اعترافات اجباری و افتراآمیز، آزادانه از چنین ماهواراه هایی پخش می شوند، دسترسی به کانال های جایگزین فارسی زبان (برای مردم ایران) مشکل و مشکل تر می شود و شرکت های اروپایی چشم وگوش خود را بسته وترجیح می دهند به این موضوع توجهی نکنند.

 این شرکت ها خود را پشت آنچه «تعهدات قراردادی» می نامند پنهان می کنند. اما این قراردادها دقیقا می تواند به آنها اجازه بدهد که ارتباطات خود را با دولت ایران قطع کنند یا اینکه صدمات خود مشروط بر رعایت قوانین اساسی ارتباطات (تله کامیونیکیشن) بین المللی و استانداردهای حقوق بشر کنند.

 اتحادیه اروپا و آمریکا بایستی برای ملزم کردن این شرکت های ماهواره ای برای پایان دادن به همکاری شان با سانسورچیان ایران اقدامات قاطع و فوری لازم را انجام دهند. با توجه به نقش کلیدی صداوسیما در زیرپا گذاشتن وسیع حقوق بشر درایران، شرکت های اروپایی و آمریکایی نمی بایستی هیچگونه خدماتی به آنها ارائه دهند.

 در ماه گذشته پارلمان اروپا در قطعنامه ای، از یوتل‌ست خواست که خدمات خود را به ایران تا زمانی که پارازیت افکنی غیرقانونی انجام می شود متوقف کند. شورای اروپا به عنوان قدرت اجرایی این اتحادیه، بایستی با دنبال کردن این موضوع، با صدور حکمی الزام آور، ارائه تمامی خدمات به صداوسیما را از سوی شرکت های اروپایی قدغن کند. بدون چنین فشارهایی بر روی شرکت های خصوصی از هر دوسوی آتلانتیک (اروپا وآمریکا) مردم ایران همچنان منقطع از دنیای بیرون می مانند.

‫* خانم عبادی وکیل ایرانی حقوق بشر و برنده جایزه صلح نوبل ۲۰۰۳ است. آقای قائمی مدیرکمپین بین المللی حقوق بشر در ایران می باشد.

برپا خیز، از جا کن، بنای کاخ دشمن …

20این سرود آزادیخواهان جهان را سال هاست همراهی می کند. با آن بر پا خاسته اند، جنگیده اند، راه دشوار پیموده اند، گریسته اند و پیروز شده اند؛ در شیلی، در ایران، در فیلیپین، در یونان و پرتغال … و اکنون دوباره در ایران!

ویکتور خارا در آخرین لحظه های زندگی خود گیتارش را برداشت و آن را خواند.

دیشب ندا با چشمانش این را به من گفت، به تو گفت و به ما! در یابیم و بر پا خیزیمiran18!

سیاوش کسرایی، شاعر بزرگ، سرود را به فارسی برگردانده است. سرود را میان همگان پخش کنیم!

سرود به فارسی

سرود به اسپانیایی

رادیو زمانه در این باره

اجرای سرود در بزرگترین استادیوم آمریکای مرکزی

برای ویکتور خارا و آن غروب 11 سپتامبر 1973

==================================

بر پا خیز از جا کن بنای کاخ دشمن

چو در جهان قیود بندگی

اگر فتد به پای مردمی

به دست تو ست

به رای مشت توست

رهایی جهان ز طوق جور و ظلم

به پا کنیم قیام مردمی

رها شویم ز قید بندگی

هم پاییم همراهیم همرزمیم همسازیم

برخیزیم پیروزیم

برپاخیز از جا کن بنای کاخ دشمن

برپاخیز از جا کن بنای کاخ دشمن

ز هر کجا نشان ز ثروت است

ز حاصل تلاش کارگر است

زمین غنی ز رنج برزگر

ز همتش شود ز دانه خرمنی

به پا کنیم قیام مردمی

رها شویم ز قید بندگی

اگر شود صدای ما یکی

به خشم خود شرر به پا کنیم

پیام تو به جاودان نهیم

به پای خلق

چو جان خود فدا کنیم

به پا شود قیام مردمی

رها شویم ز قید بندگی

هم پاییم هم راهیم هم رزمیم هم سازیم

جان بر کف برخیزیم

برخیزیم پیروزیم

برپاخیز از جا کن بنای کاخ دشمن

برپاخیز از جا کن بنای کاخ دشمن

========================

El pueblo unido jamás será vencido,
el pueblo unido jamás será vencido…

De pie, cantar
que vamos a triunfar.
Avanzan ya
banderas de unidad.
Y tú vendrás
marchando junto a mí
y así verás
tu canto y tu bandera florecer,
la luz
de un rojo amanecer
anuncia ya
la vida que vendrá.

De pie, luchar
el pueblo va a triunfar.
Será mejor
la vida que vendrá
a conquistar
nuestra felicidad
y en un clamor
mil voces de combate se alzarán
dirán
canción de libertad
con decisión
la patria vencerá.

Y ahora el pueblo
que se alza en la lucha
con voz de gigante
gritando: ¡adelante!

El pueblo unido jamás será vencido,
el pueblo unido jamás será vencido…

La patria está
forjando la unidad
de norte a sur
se movilizará
desde el salar
ardiente y mineral
al bosque austral
unidos en la lucha y el trabajo
irán
la patria cubrirán,
su paso ya
anuncia el porvenir.

De pie, cantar
el pueblo va a triunfar
millones ya,
imponen la verdad,
de acero son
ardiente batallón
sus manos van
llevando la justicia y la razón
mujer
con fuego y con valor
ya estás aquí
junto al trabajador.


دیگر نوشته ها در این زمینه:

– چشمهایش

روزهایی سرنوشت ساز در راهند و ما نلسون ماندلا نداریم

سرجوخه! خس و خاشاک را دیدی؟

ژنرال کوچک بی ستاره، دیر از راه رسیده ای!

– آقای موسوی، آقای کروبی! نقش تاریخی خود را اکنون و همین الان دریابید!

«اینا هر چی دارن از ما دارن»

معمولا تلاشم بر این است که مقایسه های این گونه که آنها را می توان «پلمیک» نامید، انجام ندهم ولی شمار آنچه که تنها در یک روز، روز پنج شنبه 25 اسفند 1387  رخ داد، بیشتر از آنی بود که بتوان در برابرش مقاومت کرد و هیچ نگفت.

هواپیما در ساعت 13:30 با یک ساعت تاخیر که نتوانسته بود جبران کند، درفرودگاه هامبورگ می نشیند. در صف کنترل گذرنامه ایستاده ایم. جلوی ما خانم پیری که آرایش پررنگی کرده و لبهایش قرمز است، گذرنامه اش را به پلیس مرزی آلمانی می دهد. با شنیدن غر غر او توجه ام به آنها جلب می شود تا اگر نیاز به ترجمه بود، جلو بروم. مامور آلمانی از او دعوت نامه اش را نیز می خواهد و او با عصبانیت کیفش را می گردد. سرانجام برگی می یابد و به مامور می دهد.مامور راضی شده، مهری بر گذرنامه اش می زند و خانم می رود. ما نیز رد می شویم و به دنبال خانم پیر در راهروی باریک درازی به سوی سالن دریافت بار می رویم. خانم پیر کماکان غر می زند. رو به ما می کند و می گوید: از من دعوت نامه را می خواست. حالا اگر من این را همراه نداشتم، چی می شد؟ مگر ویزا توی پاسپورتم نبود؟ لحنش گونه ای است که تنها انتظار تایید حرفش را دارد. به او می گویم: خانم این مامور در مرز ورودی کشورش نشسته و کارش را انجام می دهد. اینها هر روز کلی ویزای قلابی و گذرنامه های جعلی زیر دستشان می آید و باید کنترل کنند. با نگاه و لحنی عاقل اندر سفیه می گوید: ای آقا! شما چه می دانی؟ اینا هر چی دارن از ما دارن.

جمله قاطع و روشن بود. دیگر چیزی نمی گویم. پنج ثانیه بعد در امتداد آن راهروی دراز به دری می رسیم که باید از آن بگذریم. در برابر در می ایستد و می گوید: باید از این در رد بشیم؟ سوال مرا غافلگیر می کند و در ذهن خود به این هوش فراوان احسنت می فرستم. می گویم: خوب روشنه که باید از این در رد بشویم. مگر راه دیگری هم هست به جز این که برگردیم؟ اگر آن سخنان را در پیش نگفته بود، شاید این گونه در رفتارش دقیق نمی شدم.

* * *

تهران، پنج شنبه 25 اسفند 1387: ساعت 05:00 است. راننده تاکسی که برای فرودگاه امام سفارش داده ایم، به موقع آمده و در برابر خانه منتظر است. به راه می افتیم. کمی می اندیشیم که آیا از درون شهر به فرودگاه امام برویم و یا از اتوبان کمربندی شرق تهران. راننده می گوید بهتر است از اتوبان برویم. به افسریه می رسیم. راننده می گوید: امروز پنج شنبه آخر سال است و مردم برای زیارت به بهشت زهرا می روند. بهتر است به جای اتوبان بهشت زهرا از جاده قدیم کهریزک برویم و این منطقه را دور بزنیم. من که نمی دانم جاده قدیم کهریزک کدام است می پذیرم. جاده ای باریک، قدیمی و دوسویه ای است. راننده تاکسی می گوید که کسی آن را نمی شناسد و همیشه خلوت است. به هررو به موقع به فرودگاه می رسیم، بارمان را تحویل داده، از کنترل گذرنامه می گذریم و بدون هیچ گونه اتلاف زمان سوار هواپیما می شویم.

و سپس انتظار شروع می شود … نیم ساعت، یک ساعت، یک ساعت و نیم …

خلبان عذرخواهی می کند و می گوید که دلیل تاخیر این است که امروز پنج شنبه آخر سال است و این یعنی هجوم تهرانی ها به بهشت زهرا. می گوید که یک سوم مسافران و بخشی از مهمان دارها هم در راه بندان بهشت زهرا مانده اند.

یک ساعت و نیم تاخیر زمانی است کافی برای اندیشیدن به این که این جریان زیارت گور درگذشتگان تهرانی ها در آخرین پنج شنبه سال چه ریشه ای می تواند داشته باشد. ریشه اسلامی نمی تواند داشته باشد. اسلام کاری به هیچ پنج شنبه ای ندارد. حال اگر وارد این بحث نیز نشویم که اسلام سنت بازدید از قبرستان را در اساس مذموم می داند و حتی به نشانه گذاری گور نیز چندان اعتقاد ندارد، چه رسد به این که آن را تزیین نماید و یا آن کارهای عجیب و غریب را به راه اندازد که در هر گورستان شیعه ایرانی هر روز می شود دید. هر چه هست، تنها ویژه ایرانی ها و یا شاید تنها تهرانی هاست. اگر هم بپذیریم که سنتی است ایرانی، باز هم به بن بست برمی خوریم. ایرانیان پیش از اسلام و زرتشتی ها برای حفظ پاکی خاک مرده را به خاک نمی سپاردند. بلکه آن را در بلندی می گذاشتند تا حیوانات آن را بخورند. بنابراین یاد کردن از کسی که درگذشته و بازدید از گور او، نه ایرانی است و نه اسلامی. حال یکی ممکن است بیاید بگوید که کار صفوی هاست. نمی دانم. این را می دانم که در کودکی خود نیز چنین چیزی را ندیده بودم (شاید هم بوده باشد)، چه رسد به سنت صفوی. به هر حال شک من به این است که این را تهرانی ها اختراع کرده اند و می شود به بیان دیگر گفت که نوعی مد است. کما این که خیلی چیزها را مد کرده اند. اگر یکی می رود موهایش را پانکی می کند، این یک نیز سی سال است ریشش را نمی زند و لباس نامرتب می پوشد. اگر سی سال پیش تنها در روز عاشورا دسته راه می انداختند، اکنون در هر روز وفات دسته راه می اندازند و تکیه ها بازارشان گرم است. آن یک با آرایش غلیظ و چهره رنگارنگ چون دلقک سیرک به میدان ونک می رود و احساس خوبی دارد که زیباست و مدرن و این یک در پنج شنبه آخر سال بزرگراه هشت باندی بهشت زهرا را بند می آورد چون می خواهد حتما و تنها در آن روز سر گور فلانی برود و در حساب بانکی اش در بهشت، ثواب جمع کند. هر دو پیرو مد هستند. هر دو خلاق هستند و نوگرا و چیزهای نو و جدید اختراع می کنند.تنها نمی دانم که چرا این خلاقیت و نوگرایی تنها در زمینه های خاصی است و جنبه همه گیر ندارد. چرا این ذهن تنها در یکی دو زمینه دور از خرد چیزهای نو می آفریند ولی نمی پذیرد که خیابان باید تمیز باشد و قوانین رانندگی را باید رعایت کرد، به حقوق دیگران باید واقعی و در عمل احترام گذاشت و نه در شکل تعارف های تهوع آور. در آلمان شهرداری تنها ماهی یک بار برای بردن زباله ها می آید و تنها بخشی را می برد. در خیابان ها باید مسیر درازی بروی تا سطل زباله ای بیابی. ولی زباله ای در  خیابان نمی بینی. در تهران شهرداری هر شب می آید، در خیابان ها به هر سو بنگری، حتما سطل زباله ای می یابی، اما خیابان ها کثیف هستند، موش های فاضلاب شهر را گرفته اند و گربه ها از آنها فرار می کنند. مردمان زباله در جوی آب می ریزند و هنوز هم آب کثیف از جوی گرفته از زباله به بالا میزند و خیابان را فرا می گیرد. شهروند! تهرانی آن گاه که پشت ماشینش می نشیند، یاد خرسواری می افتد. در شهری که شبکه خیابانی و بزرگراهی مدرن دارد و مشابهش در هیچ کجای اروپای غربی نیست،  هر جا که ورودی یا خروجی بزرگراه می بینی، ماشین ها را نیز می بینی که چون گله گوسفند برای گذر از دری تنگ به هم فشار می آورند. تفاوت تنها در این است که ماشین ها با هم تماس ندارند ولی رفتار همان است. نی دانم خرد، هوش فراوان آریایی و نوگرایی چرا اینجا کار نمی کند!

این چیزها از ذهنم گذشت در آن یک ساعت ونیم تاخیری که جویندگان تهرانی ثواب آخر سال، برای هواپیما ایجاد کرده بودند. سرانجام هواپیما با شاید 30 یا 40 صندلی خالی حرکت کرد؛ پروازی که از سه ماه پیش باید در آن جا گرفته می بودی و پر بود.

حال این سوی جریان:

ساعت 15:00: فرودگاه هامبورگ را ترک می کنیم.

ساعت 16:00: به خانه می رسیم.

ساعت 16:30: قهوه نوشیده ایم و خستگی در کرده ایم. یادم می افتد که امروز پنج شنبه است و اداره ها بعد از ظهر باز هستند. به اداره رانندگی زنگ می زنم و می پرسم که تا کی باز هستند. می گویند تا ساعت 17:30. به بیمه ماشین در برلین زنگ می زنم و می گویم که می خواهم ماشینم را نمره کنم و گواهی بیمه می خواهم. پس از سه دقیقه یک کد هفت یا هشت رقمی می دهند. می گویند این کد را یادداشت کنید و به اداره بدهید. همین کافی است. به همین راحتی! سال گذشته هنوز باید نامه رسمی از بیمه می آمد. تنها در شش ماه همه این چیزها را تغییر داده اند و آسان کرده اند.

ساعت 17:00: با ماشین خاک خورده و کثیف به اداره رانندگی می روم. شماره جدید نیاز ندارم. سال گذشته از آنها خواسته بودم که شماره را به کسی ندهند و آنها پذیرفته بودند. وگرنه باید دو پلاک جدید نیز می خریدم. پلاک ها را به آنها می دهم و رویش برچسب معاینه فنی و آزمایش دود را می چسبانند.

ساعت 17:20: با ماشین شماره شده و بیمه شده از پارکینگ اداره بیرون می آیم. 11 یورو برای این کار پرداخته ام.

ساعت 17:45: ماشین شسته شده و تمیز در برابر خانه است و من قهوه دوم را در دست دارم.

همسایه روبرویی ما، آقا و خانم بارناس نام دارند. آقای بارناس پیر است و باید آخر هفتاد باشد. پلیس بازنشسته است. چشمانش زیاد نمی بیند و تا همین یکی دو سال نیز رانندگی می کرد و تنها با فشار ما و نوه اش راضی شد که رانندگی را کنار بگذارد. در جنگ جهانی دوم سرباز بوده و در استالینگراد، آن زمستان معروف را گذرانده است. در آن سرما که ارتش شوروی سربازان هیتلر را شکست داد و سرنوشت جنگ را رقم زد، او تمام انگشت های پایش را در سرما به خاطر یخ زدگی از دست داده است و اکنون بیش از شصت سال است که با چیزی مصنوعی زندگی می کند. قادر به حفظ تعادلش نیست و به گفته خودش، اگر یک تلنگر به او بزنی، می افتد. زندگی را در سالهای سخت پس از جنگ در آلمان ویران شده، گذرانده است و از آن گروه آلمانی هایی است که گرسنگی کشیده اند، به گفته خودشان کفش را در آب جوشانده اند و به جای سوپ خورده اند و کار کرده اند و کار کرده اند. کشوری ساخته اند نمونه جهان که دهها سال است که رکورد صادرات را در جهان دارد و هیچ کشوری، نه آمریکا و نه ژاپن و چین و غیره، همین امروز نیز در صادرات به گردش هم نمی رسند. جمعیتش ده درصد بیشتر از ایران است و مساحتش یک پنجم. اکنون نیز سی سال است که میزبان بیش از صد هزار ایرانی است که در اینجا زندگی می کنند و در میان آنها شمار کسانی که از ابتدا برای استفاده از پوشش تامین اجتماعی و مفت خوری آمده اند و کار نمی کنند و یا کار سیاه می کنند و مالیات نمی دهند، کم نیست.

و آن خانم پیر ایرانی با آن لبهای قرمز امروز به من می گفت: اینا هر چی دارن از ما دارن. آقای بارناس هر گاه از مقابل پنجره ما می گذرد، دست تکان می دهد. ما می دانیم که او شاید بیشتر از نیم متر نمی بیند و تنها با دیدن طرحی گنگ از ماشین ها می فهمد که ما در خانه هستیم. به جای آن خانم از او خجالت کشیدم.

حمایت از غزه به سبک ایرانی

هی میان اینجا می نویسن که چرا از ایرانی ها بد می نویسی، چرا میگی رستوران های تهران همشون بدن، چرا این چرا آن! حالا من اصلا معتقد نیستم که از کسی بد می نویسم. من چیزایی رو می نویسم و بعضی ها به جای این که به اون چیزا بپردازن که درسته یا غلطه، به جای نقد و نشون دادن درستش، مغلطه می کنن که: چرا همش بد می نویسی. خودشون جمع می بندن، به پای من می نویسن و نقدش می کنن که جمع بستن بده.

امروز داشتم فکر می کردم که آیا چیزی بوده که می شد بهتر نوشت  یا نه تا این قدر به این ملت برنخوره که آی کیوش از همه دنیا بالاتره، کلی دانشمند توی ناسا داره و بنیان گزار هر چی چیز خوب در دنیا بوده و عادت داره خودش از خودش تمجید کنه که به به ما چقدر خوبیم و قدرت انتقاد شنیدن نداره. ولی آخه نمی ذارن که! تا اومدم فکر کنم که یه چیز خوب بنویسم، اینو دیدم:

کوهنوردان قمی برای اولین بار دماوند را در زمستان و در جهت حمایت از ‏مردم بی دفاع غزه فتح خواهند کرد. ‏

آخه  یکی از اینایی که اعتقاد به هوش وافر ایرونی داره بیاد بگه که  فتح قله دماوند برای همدردی و حمایت از مردم غزه یعنی چی! شاید هم می خوان خودشونو از اون بالا بندازن پایین تا در راه غزه شهید بشن. آخه حضرت آقا گفتن هر کس در این راه کشته بشه، شهیده.

ببینین طرف چی گفته: سرپرست تیم کوهنوردی آسوفراز آریا گفت: کوهنوردان قمی برای اولین بار دماوند را در زمستان و در جهت حمایت از ‏مردم بی دفاع غزه فتح خواهند کرد. ‏فریبرز الفتی در گفتگو با خبرنگار مهر در قم با ذکر این مطلب که مؤسسه و گروه کوهنوردی آسوفر‌از آریا برای اولین بار قصد فتح ‌قله ‏دماوند را در زمستان دارد، گفت: این صعود با توجه به ویژگی‌های منحصر به فردش با هدف دفاع از مقاومت تاریخی مردم مظلوم غزه و ‏اعلام انزجار از جنایات رژیم صهیونیستی و آمریکا توسط این مؤسسه انجام خواهد شد. ‏(اینجا)

یعنی قم اینقدر از سطح دریا بلندتره که به مغز بعضیا اکسیجن خوب نمی رسه؟ من که گمان کنم وقتی دارن قله دماوند رو فتح می کنن، این سرود انقلابی فلسطین رو خواهند خوند:

«ای کوه سپید پای در بند،

ای قاتل غزه، ای دماوند

از سیم به سر یکی کله خود،

پدری ازت در آرم با کمربند

…»

(با پوزش از روح ملک الشعرای بهار)

دیشب هم اینو دیده بودم:

دانشجويان، باغ قلهک انگليس را تسخير کردند (اولتيماتوم 24 ساعته به دولت مصر براي عذرخواهی)

یکي از دانشجوياني که وارد سفارت انگلستان شده و هم اينک در آنجا مستقر است، به خبرنگار ما گفت: ما حدود 40 نفر هستيم و اکنون دانشجويان در حال قرائت زيارت عاشورا هستند.شيشه هاي خانه سفير انگليس در باغ قلهک شکسته شده و دانشجويان قصد دارند اطلاعيه هاي خود را در بخشهاي ديگر سفارت اصلي انگلستان در تهران پخش کنند. (همانجا)

ارتباط هوشمندانه رو داشته باشین: باغ سفارت انگلیس –زیارت عاشورا – شیشه های خانه سفیر انگلیس – سفارت انگلیس – دولت انگلیس – ؟؟ – دولت مصر – ؟؟ – شاید شیشه های خانه حسنی مبارک – تشکیلات خودگردان فلسطین – شاید شیشه های خانه محمود عباس – ؟؟ – حماس – اسراییل – شیشه های خانه خانم لیونی

اونجاهایی که ؟؟ اومده یعنی دو تا علامت سوال. یعنی عقلم نرسید.

بعدش هم این: اساتيد و پزشكان بسيجي براي اعزام به غزه ثبت‌نام كردند

و این: برخي از نمايندگان مجلس امروز به تحصن‌كنندگان مي‌پيوندند

و این: ما را بفرستید غزه

و این: تحصن دانشجویی در فرودگاه مهرآباد

به گزارش خبرنگار خبرگزاري فارس، صادق شهبازي دبير جنبش عدالتخواه دانشجويي در جمع دانشجويان متحصن در فرودگاه مهرآباد گفت: «دانشجويان پيشگام همه مدعيان حقوق بشر و همه مدعيان مسلماني در ايام امتحانات از درس و امتحانات خود گذشته‌اند، كفن‌پوش در نقطه رهايي جمع شده‌اند و فرياد مي‌زنند «يا قدس اننا قادمون». وي با بيان اينكه ما در فرودگاه مهرآباد به عنوان مرز هوايي ايستاده‌ايم و مي‌خواهيم با لبيك به پيام مقام معظم رهبري براي دفاع از مردم غزه اعزام شويم، افزود: ايشان فرموده‌اند همه مومنان بايد به دفاع از مردم غزه و زنان و كودكان بي‌گناه برخيزند و هركس در اين راه كشته شود، شهيد است. اين فعال دانشجويي اضافه‌كرد: امروز مي‌خواهيم تفاوت اسلام ناب و اسلام آمريكايي را مشخص كنيم و به دولت‌هاي سازشكار عربي از طرف دانشجويان به عنوان نخبگان ملت‌ها اعلام كنيم كه ما از سازش بيزاريم«.

«نخبگان ملت ها» رو توجه کردین؟ ببینیم چند تا از این خالی بندا به اسراییل میرن. حالا اینا اقلا می خوان برن بجنگن. هر چند که فرودگاهو اشتباهی رفتن و باید به فرودگاه امام می رفتن. ولی خوب به قول یکی از این بدخواهان، مهرآباد نزدیک شهره و بعدش هم زود می شه رفت خونه.

این یکیو هم داشته باشین، هر چند که قدیمیه. ولی تو این مملکت چیزای قدیمی و باستانی هیچ وقت تاریخشون نمی گذره و همیشه رو مد هستن. اینه که اینو هم میشه نشون داد:

خلبان اسراییلی در فرودگاه مهراباد

«دیروز یک هواپیما متعلق به خطوط هموایی ترکیه که ا عازم بمبی بود به علت اشکال فنی ، در فرودگاه مهراباد فرود اومد و مسئولین فرودگاه ، تنها مسافر اسراییلی این هواپیما را و تحویل گرفتند و بهش کادو دادند خبرش و اینجا بخونید . جالب اینجاست که این مسافر سی و دو ساله به خلبان پرواز گفته که از ترس جونم از هواپیما بیرون نیومدم اما ایرانی ها واقعا با من مهربون بودند و من و به دیدن تهران دعوت کردن ، گفته : منم هم اونها رو به دیدن اسراییل دعوت کردم

من که نفهمیدم طرف مسافر بوده یا خلبان. مهم هم نیست، آخه دقت خبری ایرانی درش به کار رفته. ولی چقدر خوبه آدم صهیونیست باشه و بیاد ایران مهمونی. اینا چرا وقتی با دشمن روبرو می شن اینقدر بهشون می رسن؟ پارسال یادتونه سربازای انگلیسی رو به جرم جاسوسی گرفتن بردن تو بهترین هتل، میز پینگ پونگ بهشون دادن بعدشم یکی یک دست کت و شلوار دوخت خیاط احمدی نژاد بهشون دادن؟ خوش به حال هر چه دشمن ایناست!

دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه. روانمون شاد شد واسه امروز!

در همین زمینه: باز هم جنگ در فلسطین، داستان های تکراری و کاسه های داغ تر از آش ایرانی

این کاسه های داغ تر از آش

طرح صلح عربی که سالها پیش توسط عربستان سعودی پیشنهاد شد، اکنون هواداران بیشتری می یابد. هم کشورهای عربی دیدشان دارد مثبت می شود و هم اسراییل. شیمون پرز، رئیس جمهور اسرائیل، از این طرح به عنوان «تغییر فاحش» در سیاست اعراب نام برد و اهود باراک وزیر خارجه اسرائیل گفت که از این طرح می توان «به عنوان پایه» مذاکرات استفاده کرد. این طرح از اعضای اتحادیه عرب می خواهد در صورتی که اسرائیل به مرزهای پیش از 1967 عقب نشینی کرده و با راه حلی عادلانه در مورد مساله فلسطین و یک صلح جامع موافقت کند، این کشور را به رسمیت بشناسند. به گزارش گاردین، سازمان کنفرانس اسلامی که ایران نیز عضو آن است، بر این ابتکار عمل مهر تایید زده استpeace-plan-advert.

حال اتحادیه عرب و سازمان کنفرانس اسلامی یک آگهی تمام صفحه ای در روزنامه گاردین به چاپ رسانده اند و خواستار حمایت از این طرح شده اند. پرچم اسراییل و فلسطین در این آگهی در کنار هم در میان آن و پرچم های دیگر کشورهای اسلامی، از جمله ایران، کناره های آگهی را تزیین کرده اند. حالا حکومت اسلامی از این کار بشدت برافروخته است و راه خود را جدا کرده است. سفارت ایران در لندن در نامه ای به گاردین می نویسد که جمهوری اسلامی «به هر حرکتی از سوی برخی کشورهای عربی برای به رسمیت شناختن رژیم اشغالگر صهیونیستی به هر شکلی از جمله در قالب کنفرانس اسلامی» معترض است.

روزنامه عربی «الحیات» که به عربستان سعودی تعلق دارد، نیز این آگهی را در تمام صفحه منتشر کرده است. تشکیلات خودگردان فلسطین نیز در یک اقدام بی سابقه در هفته گذشته با چاپ آگهی در روزنامه های عبری زبان به حمایت از این طرح پرداخته است. برک اوباما نیز گفته است که اسراییلی ها باید «دیوانه» باشند، اگر این طرح را نپذیرند.

دیوانه یا عاقل، هر چه هست، درگیری دو ملتی است که هیچ گاه ربطی به ایران نداشته و ایران نیز هیچ گاه مشکلی جدی با آنها نداشته است. کاش این ایران می بود که با توجه به سابقه تاریخی دوستی با ملت یهود و ارتباط خوب با اسراییل در سالهای پیش از انقلاب و رابطه خوب با فلسطینی ها، هر چند با فراز و نشیب، اکنون خود مبتکر چنین طرحی می بود و گامی در راه حل این درگیری بر می داشت. اما نه، چون بسیاری دیگر از کارهای حکومتیان، باید لجبازی کرد تا این که بیایند و چماقی بر سرشان زنند و سرانجام با خواری، توافقی تحقیرآمیز را امضا کنند، همانگونه که در مورد اشغال سفارت آمریکا اینگونه شد و در مورد دریای مازندران، پایان جنگ با عراق و بسیار موردهای دیگر. باید همیشه چهره ای مفلوک و تحقیرآمیز از کشور به نمایش گذارند.

داستان دخالت ایران در درگیری میان فلسطین و اسراییل اگر هم شاید 30 سال پیش پایه ای می داشت، دیگر از چارچوب هر گونه منطق و اخلاق خارج شده است. باید به انتظار بنشینیم و ببینیم که روزی فلسطینی ها و اسراییلی ها با هم بر علیه دخالت این کاسه های داغ تر از آش متحد شوند و ما بشویم یک سوی درگیری و آنها آنسوی دیگر!