از گونتر گراس نویسنده آلمانی حمایت کنیم!

گونتر گراس (Günther Grass) نویسنده 84 ساله آلمانی و برنده جایزه نوبل که در ایران نیز از جمله با رمان پسرک طبال شناخته شده است، این روزها خشم تندروهای اسراییلی و بخشی از سیاست مداران فرصت طلب آلمانی را برانگیخته است. او در شعری که چند روز پیش منتشر کرد، از اسراییل به عنوان کشور جنگ طلب که خواهان محو ایران است نام برده است.

سیاستمداران آلمانی، جامعه یهودیان آلمانی و دولت اسراییل و بسیاری از لابی های یهودی این روزها به جان گونتر گراس افتاده اند. دولت اسراییل او را «عنصر نامطلوب» خوانده و ورودش را به اسراییل ممنوع کرده است.

در میان سروصدای زیاد ی که به راه افتاده است، جالب است که برخی از سیاستمداران اسراییلی در مخالفت با دولت اسراییل به حمایت از گراس برخاسته ا ند. آوی پریمور سفیر پیشین اسراییل در آلمان از او حمایت کرده (به آلمانی) و به وزیر خارجه اسراییل تاخته است. تام سگف تاریخ دان اسراییلی نیز گفته است که اسراییل با این کارها خود را در جنگ طلبی کنار ایران قرار داده است.

گونتر گراس یک انسان بزرگ صلح دوست است. او را از دیروز نیست که می شناسیم. او در 84 سالگی به دنبال شهرت و یا (چون برخی سیاستمداران بی پرنسیپ آلمان) فرصت طلب نیز نیست. از حق او برای آزادی بیان و انتقاد از اسراییل (که در آلمان یک تابوی سنگین به شمار می رود) حمایت کنیم! یک صفحه در فیس بوک به حمایت از او ساخته شده است. به آنجا برویم و «لایک» بزنیم.

دوستی مردم اسراییل و ایران در فیس بوک

این که اسراییلی ها و ایران ها با هم خوب باشند، آن چنان دور از انتظار شده بود که کار «رونی ادری» از تل آویو در ساختن صفحه «اسراییل ایران  را دوست دارد» را برخی خیال پردازی می خوانند. واکنش جامعه ایرانی به آن نیز شبیه بود: «ایران اسراییل را دوست دارد«. در این چند روز همه در دنیای مجازی در آغوش یکدیگر افتاده اند و بمب عشق می ترکانند. رسانه های دیگر کشورها هم کم کم توجهشان جلب شده است.

خیال پردازی است؟ خوب باشد! دنیا را همیشه «خیال پردازها» تغییر داده اند، یعنی کسانی که رویایی در سر داشته اند و از سوی دیگران، یعنی «واقع گرایان» به ساده لوحی و خیال پردازی متهم شده اند. حالا اینجا هم گام نخست را یک زوج اسراییلی برداشته است و به نظر می آید که در ایران نیز به اندازه کافی خیال پرداز و ساده لوح وجود دارد و این گونه است که فیس بوک پر شده است از اظهار عشق دو ملت به یکدیگر!

شمار خیال پردازان و ساده لوحان که افزایش یافت، آنها ناگهان می شوند پیشتاز و دور اندیش و واقع گرا. واقع گرایان امروز هم می شوند واپس گرا و جنگ طلب. روشن است که این گونه باشد. کسی که منافعش با دوستی این دو ملت که اتفاقا سابقه دوستی تاریخی هم دارند و تاکنون با هم مشکل جدی نداشته اند، به خطر می افتد، این روزها به دست و پا می افتد.

دو سه روز پیش اهود برک در تلویزیون آلمان داشت برایمان از تورات روضه می خواند. چند روز پیشتر نیز احمدی نژاد در تلویزیون آلمان ذهن پریشان و بیمارش را به نمایش گذاشته بود.

مارگ زاکربرگ نیز یک خیال پرداز بود. یک برنامه کوچک نوشت که دانشچویان دانشگاهش در شبکه داخلی دانشگاه بتوانند با هم به تبادل نظر بپردازند. نام این برنامه فیس بوک بود. امروز ارزش فیس بوک 400 میلیلارد دلار برآورد شده است که بیشتر از ارزش کشور یونان با تمام مردم و ثروتشان و همه زمین ها، جزیره ها و سرمایه های شرکتهایشان است.

شمار خیال پردازان ایرانی و اسراییلی که افزایش یافت، آنگاه باید دید که سیاستمداران و بنیادگرایان دو کشور چگونه می خواهند بر طبل جنگ یکوبند.

گام بعدی از دید من ایجاد یک انجمن دوستی مردم ایران و اسراییل است که رشته همه جنگ طلبان را پنبه کند و خواب بنیادگرایان را کابوس.

حمله کماندو های اسراییلی به کشتی های کمک رسان برای نوار غزه

اسراییل با این حرکت جنایتکارانه امروز دوباره خود را داوطلبانه به انزوای جهانی کشاند. به هر سو در رسانه های جهان می نگری، واکنش تنفرآمیز می بینی. حتی رسانه های آلمان که به خاطر تاریخ سیاه جنگ جهانی دوم از دید من در رابطه با هر چه که به اسراییل مربوط شود، جزو «بزدل ترین» رسانه ها هستند، قلم به انتقاد شدید برداشته اند. چه شده است؟ کماندوهای اسراییلی به چند کشتی ترکیه که کمک های انسانی و مواد غذایی برای نوار غزه می بردند، حمله کردند و 15 نفر را کشتند. این کشتی ها فعالان صلح از کشورهای مختلف و از جمله دو نماینده حزب چپ پارلمان آلمان را به همراه داشتند. فیلم های منتشر شده نشان می دهند که اسراییلی ها به سرنشینان کشتی تیراندازی می کنند و آنها با میله و چوب و هر چه در دستشان بود، از خود دفاع می کند. شرم و ننگ بر آن سرباز و آن نظامی که این گونه می جنگد.

اسراییل عادت کرده است که برای پیش برد هدف های خود به غیرنظامی ها و مردم عادی حمله کند و چه کثیف است این سیاست از سوی حکومتی که خود هنوز باج کشتار یهودیان را همه جانبه از آلمانی ها می گیرد. تاکنون غیرنظامی های فلسطینی هدف بودند و اکنون نویت دیگران است و از هدف قرار دادن غیرنظامی های بی دفاع ترک  و اروپایی و حتی نماینده پارلمان آلمان نیز ابایی ندارند.

چه اهمیتی دارد اینها برای مشتی بنیادگرا که پایه های اخلاقی شان ریشه در عصر حجر دارد؟ حال چه بنیادگراهای اسراییلی باشند با دولت کنونی نتانیاهو، چه در آن سو در نوار غزه، بنیادگراهای حماس که تنها به قدرت می اندیشند و تنها چیزی که برایشان کوچک ترین اهمیتی ندارد، مردم زندانی شده نوار غزه و آرمان حکومت آزاد فلسطینی است؟ هیچ تفاوتی ندارند این دو با یکدیگر. برای هیچ یک نه دمکراسی اهمیت دارد نه حقوق بشر، نه صلح جهانی و نه هیچ چیز دیگر. تنها دید کور ضدبشری عصر حجر اهمیت دارد؛ در این سو گسترش سرزمین های اسراییلی و سرکوب فلسطینی ها، محاصره نوار غزه و تمام اقدامات بی نتیجه و بی فایده به بهای زندگی مردم اسراییل در وحشت دایمی و شرایط جنگی و در آن سو نفرت کور حماس و حزب الله و حامیان شان، هر کدام با هدف های ویژه گروهی و حزبی خود تنها مردم فلسطین را قربانی کرده اند و همواره خود را پشت آنها مخفی کرده اند. اکنون آن یکی باند بنیادگرا، حماس، دست به مظلوم نمایی خواهد زد.

اما مردم اسراییل (همه آنها) در مقایسه با مردم فلسطین و دیگر کشورهای منطقه مسئولیت ویژه ای در این جنایت ها دارند. در اسراییل دمکراسی حاکم است. شما این جانیان را در انتخابات آزاد (هر چند در شرایطی دشوار) انتخاب کرده اید و مسئول انتخاب خود هستید. این مسئولیت شما در دمکراسی است. در دمکراسی حق و مسئولیت در کنار یکدیگر هستند و این نیست که روزی بروید رای دهید و پس از آن به خانه روید تا چهار یا پنج سال بعد. تمام کسانی که در انتخاب دولت کنونی اسراییل و ترکیب پارلمان رای مثبت داده اند، مسئولیت اخلاقی دارند. از کشورهای دیگر منطقه، چه کشورهای عربی و یا ایران چندان انتظاری نمی رود، چرا که آنها کمابیش هر کدام آنها تیول شخصی مشتی شیخ فئودال مسلک، رییس جمهورهای ابدی و ولایت فقیه امام زمانی هستند و نه دمکراسی مردمی.

در خاورمیانه بشریت و انسان های آزاده گروگان بنیادگراها شده اند.

دیگر نوشته ها در این زمینه:

جنگ غزه، جنایت دو طرف و بی عقلی تاریخی خاورمیانه ای ها

کاوبوی کلاه سفید، کاوبوی کلاه سیاه

– باز هم جنگ در فلسطین، داستان های تکراری و کاسه های داغ تر از آش ایرانی

حمایت از غزه به سبک ایرانی

جنایت و بلاهت از نوع اسراییلی

سفر کاسپین ماکان به اسراییل و واکنش مبصر های خود خوانده

من کاسپین ماکان را نمی شناسم. در واقع همان گونه او را می شناسم که هر کسی این روزها در رابطه با ندا او را می شناسد. هیچ اهمیتی هم ندارد که او کیست و چه انگیزه ای در سر می تواند داشته باشد. اما این را می دانم که او خود می خواهد عضوی از جنبش سبز باشد و این حق اوست، همان گونه که حق شماست و من، اگر بخواهیم بخشی از آن باشیم. نمی دانم که او، این گونه که این روزها برخی به او نسبت می دهند، آدم خودبزرگ بینی هست یا نه، قصد استفاده ابزاری از نام ندا را دارد یا نه. این را نمی دانم و در ذهن او نیز ننشسته ام. اما این را می دانم که زندگیش دگرگون شده است و همه چیزش را بدون آن که بخواهد، از دست داده است. اکنون نیز در توان خود برای افشای حکومت اسلامی و در راستای جنبش سبز کار کرده است. آدم پخته سیاسی به نظر نمی آید و ایراد گرفتن بر او نیز آسان است. من در همان چارچوبی برای او آزادی سخن و عمل قایلم که برای خود.

جنبش سبز رهبر کاریسماتیک ندارد، چون یک جنبش نیرومند مدنی است و نیازی به چوپان و فقیه عالیقدر و خدایگان ندارد. از سوی دیگر، جنبش سبز استراتژی روشن و ستاد هماهنگی ندارد و این نقطه ضعفی است که مدتی است آشکار شده است. یرخی این را با رهبری کاریسماتیک اشتباه گرفته اند و گمان می برند که این خوب و مثبت است. در حالی که نیست. نبود یک جبهه مشترک سیاسی که راه را نشان دهد و چارچوب جنبش سبز را ترسیم کند، یک ضعف بزرگ جنبش است. ار دید من، جمله میرحسین موسوی که گفت هر کسی خودش رهبر است و سرباز، با برداشت من هر دو زمینه بالا را می رساند؛ هم نکته منفی آن و هم مثبت.

حال دست کم به خاطر ضعف فرهنگ سیاسی دمکراتیک در ایران این روزها سبب شده است که برخی مبصر خود خوانده شوند و صلاح و مصلحت جنبش سبز را بهتر از همه بدانند. اگر نگاهی به همه این حمله هایی که به کاسپین ماکان می شود، بیاندازیم، می بینیم که همه آنها از دیدگاهی انجام می شوند که شباهت عجیبی به دیدگاه حکومت اسلامی دارد و در اینجاست که استبدادزدگی خود را نشان می دهد.

می گویند که کاسپین ماکان نماینده جنبش سبز نیست. انگار کسی گفته بود که هست. او همان گونه نماینده جنبش سبز هست که شما و من و همان گونه نیست که شما و من. آیا بیان چنین جمله ای سخیف نیست و آیا نمی توان شما را مبصر خود خوانده خواند؟ ار همین دیدگاه پرسشی که طرح می گردد این است: مشکل شما با اسراییل چیست؟ رفتن به اسراییل و دیدار با رییس جمهور آنجا چه اشکالی دارد و در اساس به شما چه ربطی دارد؟ سید ابراهیم نبوی و مسیح علی نژاد و دیگران کمی برای ما زمینه های فکری خود را باز کنند تا ما بدانیم که مشکل آنها با اسراییل چیست تا بتوانیم دلیل این حمله های عجیب به کاسپین ماکان را بفهمیم. فرض بفرمایید که شما به عنوان رییس جمهور ایران از سوی مردم انتخاب شده اید و اکنون باید سیاست خارجی ایران بر برابر کشورهای منطقه و از جمله اسراییل را ترسیم کنید. برای ما که شما را برگزیده ایم، بگویید که مشکل شما با اسراییل چیست و چرا. ببینیم آیا می توانید چهار خط بنویسید که جدا از آنچه باشد که حکومت اسلامی سی سال است که دارد به خورد مردم می دهد، در حالی که در سالهای جنگ قطعات یدکی هواپیماهای نظامی آمریکایی را از اسراییل دریافت می کرد و هم اکنون نیز از راه روتردام به آنجا نفت می فروشد؟

ابراهیم نبوی در نوشته اش می نویسد: » ندا آقاسلطان، شهید بزرگ جنبش سبز، قربانی بیرحمی حکومت در مقابل مردم است.» خوب، آقای نبوی، کسی بر شما تاکنون خرده گرفته است که چرا تلاش دارید جنبش سبز را اسلامی کنید و فرهنگ آخوندی را بر آن حاکم کنید؟ چه کسی به شما اجازه می دهد که ندا را شهید معرفی کنید؟ شهید یعنی چه؟ مگر جنبش سبز اسلامی است و برای یک حکومت اسلامی خوب مبارزه می کند؟

می بینید که شما نیز خالی از اشکال نیستید و به جز شما دیگرانی هم در جنبش سبز هستند و حکومت اسلامی را نمی خواهند. نمی خواهند دین در حکومت باشد و آن را شخصی می دانند. ولی برای شما و همه کسانی که حکومت اسلامی می خواهند، این آزدی بیان را قایل هستند و ایرادی به شما نمی گیرند و رای نهایی مردم را حکم قطعی می دانند و بس.

بازگردیم به اسراییل!

سیاست خارجی یک کشور بر اساس منافع ملی آن تعریف می شود (اگر عقل سالم بر آن حاکم باشد) و شاید ایران تنها کشوری باشد که این گونه نیست. ما چه مشکلی با اسراییل داریم؟ اسراییل کدام تهدید را بر علیه منافع ملی ایران ایجاد کرده است که ما با آن دشمن باشیم؟ مساله فلسطین بهانه ای بیش نیست و جالب اینجاست که ایران در این سی سال هیچ کمکی به فلسطینی ها نکرده است که کارساز باشد. اگر کسی باور نمی کند، از خود فلسطینی ها بپرسد و از رهبرانشان که بارها گفته اند که ایران نقش تخریبی دارد. یک حکومت ملی و انتخاب شده از سوی مردم که اعتماد به نفس ملی نیز داشته باشد، نیازی به این سروصداها و هوچی گری ها ندارد و می تواند سیاست خارجی خود را با اسراییل یا هر کشور دیگر بر اساس منافع ملی خود و تنها بر این اساس پایه ریزد.

اسراییل نیز درگیری های سیاسی خود را دارد که اتفاقا چقدر نیز شبیه درگیری های ماست. آنها نیز بنیادگراها و احمدی نژادها و جنتی های خود را دارند که در آن سو و با استدلال های مشابه آتش را داغ می کنند. تنها تفاوت در این است که در اسراییل دمکراسی حاکم است و همفکران احمدی نژادی مجبورند ظاهر بسیار چیزها را رعایت کنند. یک کاسه کردن همه جامعه اسراییل، سیاستمداران و گرایش های سیاسی موجود در آنجا تنها یا نشان گر بی سوادی و گنده گویی است و یا مصلحت اندیشی غیراخلاقی  و ریاکاری و فریب دوباره مردم ایران.

اگر کاسپین ماکان به جای شیمون پرز با بنیامین نتانیاهو نشسته بود، شاید می شد بر او خرده گرفت که البته آن هم نه به من مربوط است و نه به شما. کاسپین ماکان وزیر خارجه ایران نیست و همان گونه کاره ای نیست (یا هست) که من و شما و مسیح علی نژاد و سید ابراهیم نبوی و دیگران نیستیم (یا هستیم). به جای اشکال گیری بر کاسپین ماکان، شما ضعف سیاسی و ناآگاهی خود را آشکار می سازید که در باره موضوعی سخن می گویید که بر آن آگاهی ندارید و در باره اسراییل آنچه را تکرار می کنید که از زبان حکومت اسلامی شنیده اید.

به راستی مشکل آنهایی که به کاسپین ماکان حمله می کنند با اسراییل چیست؟ اینها به گونه ای سخن می گویند که گویا رفتن به اسراییل یک گناه کبیره است و اظهر من الشمس. به همین راحتی خط قرمزهای حکومت اسلامی را پذیرفته اید و نمی اندیشید. سید ابراهیم نبوی نوشته اش را این گونه تیتر زده است: «سفر کاسپین ماکان ربطی به سبزها ندارد.» در آنجا نیز با تکبر می گوید: «کاسپین ماکان یک فرد عادی و معمولی است.» یعنی چیزی بارش نیست و من این را تشخیص می دهم و من یک فرد عادی و معمولی نیستم و من می توانم تعیین کنم که چه کسی به جنبش سبز ربط دارد یا ندارد. آقای نبوی به اندازه کافی به زبان و ادبیات آشنا و از نبوغ کافی برخوردار هست (همان گونه که از کاریکاتورهای درجه یک او پیداست) که بداند چه می گوید. پس نمی توان به آسانی از آنچه که می گوید، گذشت.

هر گونه کاهش تشنج و گسترش دوستی میان مردم ایران و اسراییل و هر گامی که در این راستا باشد، به نفع مردم ایران و جنبش سبز است. این دیدگاه من است و اعتقاد دارم که شکستن توهم «هیولای اسراییل» و این دیوی که حکومت اسلامی برای حفظ خود برای مردم ایران ساخته است، کاری است درست و به سود جنبش مدنی مردم ایران. شجاعت نشان دهیم و این بت ها و این تابوهای ابلهانه را بشکنیم. کاهش تشنج میان ایران و اسراییل به سود ماست و اتفاقا به سود فلسطینی ها و اسراییلی هایی است که خواهان صلح هستند. گسترش تشنج به نفع احمدی نژاد و خامنه ای در این سو و حزب شاس و بنیادگراهای صهیونیست در اسراییل است. حساسیت ها نسبت به اسراییل را بشکنیم و به آنها همان گونه بنگریم که به دیگر کشورها. هر مشکلی هم با آنها داشته باشیم را نیز از راه درست و دیپلماتیک آن، با حکومت دمکراتیک و منتخب خودمان طرح کنیم. نگاهی به واکنش جهان و به ویژه به واکنش آمریکا نسبت به سیاست گسترش مجتمع های مسکونی یهودی نشین در بیت المقدس بیاندازید و کمی درس سیاست خارجی بگیرید. با ناسزاگویی و هوچی گری چیزی گیرمان نمی آید و همان گونه منزوی می شویم که حکومت اسلامی شده است. نگاهی به سیاست خارجی قطر، مصر، اردن، مراکش و غیره نسبت به اسراییل بیاندازید و کمتر سروصدا کنید.

اگر تلویزیون علی آباد بالا در اسراییل دوست داشت که مرا دعوت کند و با کدخدای ابرقو در آنجا ملاقات ترتیب دهد و من نیز تشخیص دهم که این کار به نفع جنبش سبز و برای کاهش تشنج میان ایران و اسراییل و افشای سیاست دروغین حکومت جهل اسلامی درست است، نه از شما، نه از ابراهیم نبوی یا مسیح علی نژاد و هر نیروی قدر قدرت دیگر اجازه نمی گیرم و آنچه را انجام می دهم که خود درست بدانم. همان گونه که اسکناس ها را با تمام نیرو شعار نویسی کردید، کاهش تشنج با اسراییل و هر کشور دیگری را تبلیغ کنید. این کار اخلاقی است و شهامت می خواهد. دشمنی با اسراییل به نفع مردم ایران نیست. آنقدر باید این را بگوییم تا پای بسیاری و از جمله مبصرهای خود خوانده بر زمین بیاید. اگر شهامت دارید، از ایرانیان بخواهید که به آنجا نیز در کنار دوبی و آنتالیا برای تفریح و گردشگری بروند.

در فرهنگ ایرانی چیزی است به نام «مصلحت گرایی». یعنی ما به درستی چیزی معتقد باشیم ولی بنا به «مصلحت هایی» آن را انجام ندهیم و یا آن را پنهانی انجام دهیم. بر عکس آن نیز صادق است. ما به نادرستی کار یا سخنی آگاه باشیم ولی بنا به «مصلحت هایی» آن را انجام دهیم و بگوییم. البته نام «مصلحت گرایی» را کسانی بر این کار نهاده اند که آن را درست و مثبت می  دانند. برگردان اسلامی و شیعی آن همان «تقیه» و دروغگویی است. من واژه های دیگری برایش دارم، چون «بی اخلاقی»، «بی پرنسیپی»، «نان را به نرخ روز خوردن»، «دورویی و ریاکاری» و غیره. این همان چیزی است که حکومت عدل اسلامی سی سال است دارد ترویج می دهد. در درون حکومت اسلامی و در خارج آن نیز پر است از کسانی که شب و روزشان را «مصلحت گرایی» تعیین می کند.

درود بر شکوه میرزادگی که چه بجا بر این «مصلحت اندیشی» مبصرهای خود خوانده انگشت گذاشته است.

می گویند کاسپین ماکان نماینده جنبش سبز نیست. انگار کسی گفته بود که هست. خیلی برای من عجیب بود که کسانی که خود را اتفاقا نماینده جنبش سبز می پندارند، از استدلال های حکومت اسلامی و ترفندهای آنها استفاده می کنند. چیزی را به میان می گذارند که نیست و سپس آن را نقد می کنند.

می گویند کاسپین ماکان نماینده خانواده ندا نیست. انگار کسی گفته بود که هست. و چه جالب که مادر و خواهر ندا این داستانی که مسیح علی نژاد به گونه ای غیراخلاقی و بی پرده به راه انداخت که «کاسپین نامزد ندا نبود» و «رابطه آنها تمام شده بود» و «من ایمیل از خواهر او دارم» و غیره، را به سرعت خواباندند و به روشنی گفتند که آنها با هم دوست (و یا نامزد) بودند. مادر ندا نیز شجاعت نشان داد و گفت که هر کسی به هر کجا که دوست دارد، می تواند برود یا نرود.

این سخن مادر ندا استدلال آنهایی که می گویند که کاسپین که خود در خارج است و جایش امن است، نباید این کار را می کرد که حکومت اسلامی بهانه به دستش بیافتد و داخلی ها را آزار دهد، را نیز بی اعتبار می کند. در میان همه استدلال هایی که در انتقاد به سفر کاسپین ماکان به اسراییل به میان آورده اند، شاید این یکی کمی قابل قبول می بود. اما با سخنان مادر ندا این استدلال نیز رنگ باخت و دیدیم که شجاعت داخلی ها بیشتر و اخلاقشان نیرومندتر است. مسیح علی نژاد تنها انشاء نوشته است و به گونه ای غیراخلاقی با واژه ها بازی کرده است. انتظار دارم که مسیح علی نژاد در همان جایی که کاسپین ماکان را با قاتل ندا مقایسه کرده است، برای این کار زشت از او عذرخواهی کند. نمی دانم چه واژه ای برای آنچه که نوشته است به کار برم. هر چه بگویم، در ذهن همه مصلحت گراها مشکل درست می کند. کاش در این نزدیکی ها می یود و به گفتگو می نشستیم. اما روش امنیتی ها و یا حتی آن چه که در فرهنگ ایرانی به آن «سبزی خرد کردن» می گویند، در نوشته اش روان است. حال بگویید که من گفته ام که او امنیتی است. نخیر نیست و من برای او ارزش قایل هستم وگرنه این چیزها را نمی نوشتم.

ببینید چه نوشته است: » ندا آقا سلطان  اینبار توسط  کسی که خودش را نامزد او معرفی کرده است،  کشته می شود. کاسپین ماکان دارد به پیشانی ندا گلوله شلیک می کند، تنها به این دلیل که در یک زمان کوتاه ندا به این مرد، تکیه کرده بود و سپس به هر دلیلی دیگر او را مرد زندگی خود نمی دانست و از او جدا شده بود.» یا اینجا: «هرگز قصد بی احترامی به ماکان را ندارم اما به عنوان یک زن اگر مردی را در موقع حیاتم نخواسته ام هرگز پس از مرگم هم رضا نخواهم بود که آن مرد از جنازه بی جان من بالا رود. به همان اندازه روحم از خیانت درد می گیرد که تنم از گلوله های ماموران مسلح در کف خیابان دردمند شده بود.»
چه واژگان زشتی و چه توهینی به کسی که نه تنها عزیزترینش را آن گونه از دست داده، اکنون باید آماج حملات این گونه باشد:

«من نماینده خانواده ندا نیستم اما این را خوب می دانم که دل مادر ندا این روزها از شلیک مکرر برخی از آدم های معمولی  به پیشانی کم اقبال دخترش،  رنجیده خاطر است. مادر ندا از کسانی که ندا را کشته اند تا کسانی که همچنان به کشتن روح او کمر بسته اند به یک اندازه دلگیر است.«

عجب! خوب است که مادر ندا آب پاکی بر دست مسیح علی نژاد ریخت.

یا اینجا را ببینید: «همه ما در زندگی مان مردان و زنانی را می شناسیم که رهگذران نیمه در زندگی خویش بسیار داشته اند. ماکان رهگذری  نیمه بود در زندگی ندا که باز هم تاکید می کنم بنا به هر دلیلی ندا دیگر او را نمی خواست . و حالا این پرسش مدام ذهن مرا مشغول کرده است که چرا باید یک انسان به خود اجازه دهد کسی را که روزی بر شانه او تکیه کرده بود و فردا دیگر آن شانه ها را تکیه گاه خود نمی دانست، تا این اندازه مورد بی احترامی قرار دهد که از نام  و نگاه زیبای ندا برای خود قبای شهرت بدوزد.  عکس های ندا امانتی بود در خلوت ماکان، آیا خیانت در امانت، کافی نیست تا انگیزه اصلی این روزهای کسی که قرار دیدار با رییس جمهور اسراییل می گذارد و از طرفی دیگر جنبش سبز ایران را به رسمیت نمی شناسد روشن شود؟«

خوب است که خواهر ندا نیز برایمان روشن کرد که ماکان رهگذر نیمه نبود و این حکومت اسلامی و قاتل ندا بود که آنها را جدا ساخت. برای این «سبزی خرد کردن ها» و بی احترامی به دیدگان و خرد ما که این انشای شما را خواندیم، بهتر است عذرخواهی کنید.

هزاران سال دیکتاتوری، نبود آزادی و ضعف مدنیت و اندیشه انسان آزاد و شهروندی در ایران و به ویژه سی سال حکومت جهل و خرافات و بی اخلاقی، بسیاری دیکتاتور کوچک پدید آورده است. تا اینجا شاید قابل قبول! ولی اگر کسی در آکسفورد و واشنگتن و لندن نشست و کماکان دیکتاتور کوچک ماند، دیگر نمی تواند انتظار داشته باشد که بر مصلحت اندیشی و مبصر بازی هایش کسی خرده نگیرد.

«مویه بر کشته‌های غزه»

این نوشته را از رادیو فردا می آورم که عبدالوهاب مددب، شاعر، مقاله‌نويس و فيلسوف تونسی درروزنامه آلمانی فرانکفورته روندشاو و روزنامه فرانسوی لوموند منتشر کرده است. بهتر از این نمی شد آن چه این روزها گذشته است را بیان کرد.

=======================================================

روزنامه آلمانی فرانکفورته روندشاو و روزنامه فرانسوی لوموند مطلبی را از عبدالوهاب مددب، شاعر، مقاله‌نويس و فيلسوف تونسی، منتشر کرده‌اند که از گفتار رادیویی او در برنامه هفتگی‌اش در راديو Medi-۱ اقتباس شده است.

  • این مطلب، بدون اظهار نظر در باره محتوای آن، صرفا از آن رو ترجمه و در وب‌سایت رادیو فردا منتشر می‌شود که بازتاب دهنده یکی از نگاه‌های موجود در میان مسلمانان به بحران اخیر غزه است.

«سال نو شد؛ با غم و ماتم. با ماتم و غم رويدادهای غزه، رويدادهايی که نشان‌دهنده شرم‌آورترين وجوه بشری است. در برابر چشمانم سر بر می‌آورد با تمامی عريانی‌اش، بيزاری و انزجار مطلق از آنچه بشر قادر به انجام آن است.

انزجار از کسانی که خود را به گونه‌ای تحمل‌ناپذير «قربانی» می‌خوانند.

انزجار از آنانی که از جنگ الکترونيکی و انتزاع آن به گونه‌ای بهره می‌گيرند که جنگ‌افروزان را از گناه مرگ و نيستی که در همه جا می‌گسترانند، تبرئه کنند.

انزجار و نفرت از خودِ اين جنگ، که بررغم گزافه‌ و مبالغه در دقت و ظرافت هدف‌گيری‌ها، پيوسته کودکان و بی‌گناهان در شمار قربانيان‌ آن است.

نفرت و انزجار از حماس، که با اعمال تحريک‌آميز بسيارش آتش‌بس را نقض کرد، با آتش‌بازی راکت‌های بی‌قدرت و بی‌ارزش خود تنها آسيب حداقلی به بار آورد. حماس می‌دانست که اين آتش‌بازی به تلافی و انتقامی وحشتناک منتهی می‌شود، اما هيچ هوشياری و دورانديشی به کار نبست: در همان نخستين روز جنگ، مدرسه پليس حماس برای ۱۵۰ کارآموز خود جشن فارغ‌التحصيلی بر پا کرده بود. بدين ترتيب دشمن به سور خوشامدگويی خود نشست: حمله موشکی که ۶۰ نفر از ۱۵۰ کارآموز را به کام مرگ کشاند.

انزجار و نفرت از اسرائيل که راکت‌های مضحک و احمقانه حماس را بهانه تلافی وانتقام وحشيانه خود کرد. پيشرفته‌ترين فناوری‌ها صرف نابودی دشمنی شد که ابزارهای جنگی‌اش ابتدايی است.عامدانه می‌گويم که آتش‌بازی حماس مضحک بود و ابتدايی و احمقانه که عدد و رقم‌ها خود گويا است: در چند سال گذشته هزاران راکت حماس که به اسرائيل آتش شد ثمری نداشت جز يک کشته و چيزی حدود ۲۰ زخمی.

و من اينجا خود، آلوده اين نفرت و انزجار شده‌ام که می‌بينم دليل‌آوری‌ام همراه با بهره‌گيری از اين عدد و رقم‌های موحش و هولناک است.

نفرت و انزجار بر گفتار نصرالله که به مصر ناسزا می‌گويد که گذرگاه رفح را نگشود، که اگر می‌کرد صحرای سينا به اردوگاه آوارگان فلسطينی بدل می‌شد و صحنه نبرد گسترده‌تر.

انزجار و نفرت دوباره از نصرالله که در نطق‌های آتشين خود پس از شروع عمليات زمينی، از اعضاء حماس می‌خواهد  که برای دست يافتن به «پيروزی الهی» هر چه ممکن است از سربازهای يهودی بکشند. لابد از نوع پيروزی کاذب و ساختگی که منجر به ويرانی لبنان در سال ۲۰۰۶ شد، و خود «خدايی‌اش» خواند.

انزجار و نفرت بر کشورهای عربی ـ مصر، عربستان سعودی، امارات ـ که گروه‌های پزشکی خود را به رفح اعزام کردند تا زخمی‌های فلسطينی را بين خود تقسيم‌ کنند، تا جبرانی باشد بر عجز و ناتوانی‌شان، تا بدون آنکه تلاش چندانی به خرج داده باشند، وجدانی آسوده برای خود دست و پا کنند.»

جنگ غزه، جنایت دو طرف و بی عقلی تاریخی خاورمیانه ای ها

در نوشته پیشین گفته بودم که در درگیری میان فلسطینی ها و اسراییل، دیگر سالهاست که بی گناه کامل و مقصر کامل وجود ندارد. دیروز که اسراییل یک مدرسه سازمان ملل را در غزه هدف حملات موشکی قرار داد، آشکار شد که البته در این درگیری، بی گناه کامل و مقصر کامل وجود دارد اما نه با تقسیم بندی فلسطینی-اسراییلی. بی گناه مادری است که با کودک 5 ساله اش در یک مرکز خرید در حیفا یا اورشلیم هدف بمب گذار انتحاری جاهل قرار می گیرد و بی گناه کودکی است که در مدرسه هدف موشک های هدایت شونده اسراییلی قرار می گیرد. (عکس نیو یورک تایمز در اینجا)

آلمانی ها جمله ای دارند که می گوید: «با توپ به گنجشک شلیک نمی کنند.» و این آن کاری است که اسراییل دارد انجام می دهد.  آنها در پاسخ به موشک پرانی های حماس (که البته نام موشک بر این فشفشه ها جدا اغراق آمیز است)، موشک های مدرن هدایت شونده  به داخل منطقه مسکونی در غزه می فرستد. اگر فشفشه های حماس بدون هیچ گونه هدف گیری تنها دیواری را در  جایی خراب می کنند، اسراییل در پاسخ، مدرسه، بیمارستان و ساختمان مسکونی را هدف قرار می دهد. اگر حماس بدون هدف گیری و الابختکی تنها چهار شهروند اسراییل را کشته است، اسراییل تاکنون هشتصد نفر را کشته که نیمی از آنها مردم بی دفاع بوده اند. نه حماس و نه رهبران کنونی اسراییل که مسئول این جنگ هستند، هیچ کدام از اخلاق و تمدن بویی نبرده اند. تبلیغات ارتش اسراییل سایت یوتیوب را پر کرده است از فیلم برداری های هوایی که افراد حماس چگونه موشک ها را پشت وانت و کامیون بار می زنند، به جایی چون مدرسه، مسجد و مدرسه می برند، از آنجا شلیک می کنند و فرار می کنند.  اینجا را ببینید یا اینجا و اینجا و بسیار دیگر که در واقع ارتش اسراییل با این فبلم ها می خواهد با این تبلیغات نشاان دهد که چقدر پیش رفته است و چقدر می تواند با دقت هر هدفی را بزند. اما همین فیلم ها خود اثبات این است که در آن لحظه که موشک های اسراییلی خانه ای یا مدرسه های را نابود می کنند، افراد حماس دیگر در آنجا نیستند. سوالی که پیش می اید این است: آیا اسراییلی ها با کشتن آگاهانه غیرنظامیان می خواهند مردم را بر علیه حماس بشورانند؟ من نمی دانم، ولی چه گمان کثیفی است این اندیشه! البته این را می دانم که استراتژیست های نظامی چند دهه است که به این نتیجه رسیده اند که می شود با کشتن آگاهانه مردم غیرنظامی دولت حاکم را زیر فشار نهاد. بر علیه این استراتژی ضدبشری که به کار گرفته می شود، کلی نمونه وجود دارد: نه جنگ شهرها در جنگ ایران و عراق، نه بمباران بغداد در جنگ نخست آمریکا با عراق و نه جنگ دوم، نه بمباران شهرهای ویتنام از سوی آمریکا و نه حتی بمباران شهرهای آلمان در جنگ جهانی دوم و بسیار نمونه های دیگر، هیچ کدام باعث شورش مردم این کشورها بر علیه دولت خود نشدند.

مقصر امروز حماس است که مردم غزه را گروگان گرفته است؛ مشتی مرتجع جنایتکار که خود با پول و سلاح و حمایت اسراییلی 20 سال پیش در مقابله با سازمان آزادیبخش فلسطین (PLO) رشد کردند و برایشان جان مردم در غزه تنها ارزشی که دارد این است که هر چه کشته بیشتر، حماس برنده تر. اکنون که اسراییل وارد غزه شده، همه شان سوراخ موش را جسته اند و یا از ویلایشان در دمشق رجز می خوانند. همان هایی که همین سه روز پیش شعار می دادند که غزه را به گورستان سربازان اسراییلی تبدیل می کنیم، اکنون همه دست به دامن مصر و دیگر میانجی گران شده اند که جلوی اسراییل را بگیرید و ما آماده آتش بس هستیم. همان هایی که اگر در فلسطین به قدرت برسند، حکومت طالبانی خواهیم داشت با دردسر های پس از آن؛ همان هایی که تئوری سپر انسانی از مردم غیر نظامی را نخستین بار طرح کرده و  این روزها اجرا می کنند. این است بار اخلاقی آنها که تبلیغات جمهوری اسلامی از آنها به عنوان «مقاومت فلسطین» نام می برد.

مقصر سران اسراییل هستند که هنوز پس از شصت سال این را نفهمیده اند که با ارتش مدرن و اینهمه سلاح و قدرت نظامی هیچ غلطی در مقابل مقاومت دست خالی فلسطینی ها نتوانسته اند بکنند، چه نظامی و چه سیاسی. به عنوان یک دولت، به عنوان یک دمکراسی جاافتاده خاورمیانه همواره از دیدگاه اخلاقی باخته اند، چون خود اخلاق نداشته اند ، مرز قرمز نمی شناسند و آن اخلاقی را قبول داشته اند که برای خودشان باشد. یادمان نرفته آن عکس معروف بی بی سی را، که سرباز اسراییلی را نشان می داد که با قنداق تفنگ روی دست پسربچه سنگ پران فلسطینی می کوبید. یادمان نرفته عکس آن پدر فلسطینی را، که فرزند خود را در آغوش گرفته بود و هدف گلوله های اسراییلی قرار گرفت. از این عکس ها بسیار است. حال ارتش اسراییل چه درسی گرفته؟ این که ورود خبرنگاران آزاد و مستقل را به غزه ممنوع کند تا دیگر از این عکس ها منتشر نشود. اوج بلاهت و حماقت! گویا افکار عمومی جهان را می شود این گونه از حقیقت منحرف کرد. نتیجه این می شود که هر گزارشی که از غزه می رسد، یک سویه و تحریف شده و به نفع حماس است. اسراییلی ها از جنگ 2006 در لبنان درس نگرفتند که از دید تبلیغاتی جنگ را کامل باختند و حزب الله از دید سیاسی پیروز بیرون آمد، همان اسراییلی هایی که آن زمان می گفتند که تا نابودی کامل حزب الله از لبنان بیرون نخواهند رفت. آنها با این همه سلاح مدرن هنوز ذهنشان عقب مانده است که جنگ را در دنیای امروز در عرصه تبلیغات و رسانه ها باید برنده بود و بدون آن پیروزی نظامی بی رنگ است که آن جنگ 33 روزه در لبنان بود. اکنون که گمان می کنند که هر چه بیشتر از مردم غیرنظامی بکشند، مردم از حماس بیزارتر خواهند شد، دستاوردشان نفرت بیشتر است و زایش سربازان بیشتر برای تندروهای فلسطینی و حماس. آن مادر فلسطینی که پنج فرزند خود را یک جا از دست داده را هرگز نمی توانید روزی دیگر دست دوستی به سویش دراز کنید. حماس زاده بحران و جنگ است. در شرایط صلح و آرامش، گروه هایی چون حماس خود به خود از بین می روند، کما اینکه تا همین دو هفته پیش این گونه بود و حماس شانسی برای برنده شدن در یک انتخابات آزاد بعدی را نداشت. ارزیابی هایی وجود دارند بر این اساس که حماس با آگاهی از همین مساله که اگر بحرانی نباشد، آنها نیز از بین خواهند رفت، پس از پایان آتش بس موشک پراکنی را آغاز کردند. این را «استراتژیست» های اسراییلی احمق تر از حماس هنوز درک نکرده اند. حال بنشینید و رشد بیشتر حماس و جهاد اسلامی و گروه های این چنینی را در آینده ببینید.

مقصر سران اسراییل هستند که گمان می برند که برای پیروزی در انتخابات فوریه در اسراییل به این جنگ نیاز دارند. مقصر خانم لیونی است که با ورود به دنیای مردانه سیاست چون بسیاری از دیگر زنان رهبر سیاسی جهان گمان می برد که باید قدرت و خشونت نشان دهد تا در عرصه مردانه سیاست پذیرفته شود. غافل از آن که مرتجعان یهودی کشورش که رانندگی زنان را هم نمی پذیرند، او را به عنوان رهبر اسراییل هرگز نخواهند پذیرفت. مگر آن که رایشان نرسد. تاکنون که در این جنگ اهود براک و تندروها برنده هستند.

مقصر رهبران هوچی جمهوری اسلامی هستند که حماس را با دلارهای نفتی سرپا نگاه داشته اند و جنگ خود را با اسراییل در آنجا پیش می برند. تبلیغاتشان در داخل کشور نیز سر به فلک کشیده که گویا آنها تنها حامیان واقعی غزه و فلسطین هستند و جهان سکوت کرده است. در حالی که فلسطینی ها از جمهوری اسلامی و اسراییل با هم به عنوان دشمنان مردم فلسطین نام می برند. همین چند روز پیش بود که زخمی های فلسطینی را در تهران تحت معالجه قرار داده بودند و یکی از آنها گفته بود: به من خون شیعه نزنید که نجس است.

مشتی ابله رفتند در فرودگاه مهرآباد بست نشستند که ما را به غزه بفرستید. ابله تر از آنها رفتند در حمایت از مردم غزه قله دماوند را فتح کنند. همه شان مشتی خالی بند هوچی پر سروصدا بودند. نه حکومت حاضر است آنها را بفرستد و نه آنها خواهند رفت اگر جدی شود. تاکنون شنیده اید که داوطلبان ایرانی در جایی از این جهان در جبهه ای بجنگند؟ مگر نداشتیم جبهه هایی که مسلمانان در یک سو بودند و کمک نیاز داشتند؟ آیا شنیده اید که ایرانیان داوطلبانه در بوسنی، در کوزوو یا از همه نزدیک تر در چچن (در چند صد کیلومتری مرز خودمان) بجنگند؟ مگر روسیه مردم چچن را صد برابر بدتر از اسراییل سرکوب نکرد و کشتار نکرد؟ آیا یک کلمه از سران حکومت ایران شنیدید؟ آیا یک تظاهرات دیدید و آیا این بچه بسیجی ها حتی یک بار جایی جمع شدند که اقدامی انجام دهند؟ در حالی که چچن ها ایرانی الاصل هستند و اتفاقا عاشق فرهنگ ایرانی. در حالی که حماس از شیعه ها ی ایرانی نفرت دارد. این خالی بندهای هوچی دروغگو، ریاکار و فریبکار در جایی نخواهند جنگید. به قول خودشان و رهبرانشان همبستگی شان نمادین است. دیدید که پس از بست نشستن در فرودگاه و کلی شلوغ بازی از یکدیگر تشکر کردند و به خانه های گرم و نرمشان رفتند. هم چون همان هایی که گفتند که در همبستگی با مردم غزه به فتح قله دماوند خواهند رفت (اینجا).

* * *

خاورمیانه مشکلش با خودش است. در خاورمیانه کسی چون نلسون ماندلا یا واتسلاو هاول نداریم. مشتی آدمهای کمابیش جاهل، کم عقل و احساساتی قدرت را در دست دارند که دیدشان تا نوک دماغشان است و عقلشان اگر هم کار کند، برای همان روز کار می کند و فردا روزی است از نو. شصت سال است به جان هم افتاده اند و هیچ کدام یک سانتیمتر پیش روی نکرده اند و با این همه هنوز به این نتیجه نرسیده اند که پس از شصت سال باید اندیشید که ما شاید راه را اشتباه می رویم که هیچ نتیجه ای نمی گیریم. اگر رهبرانی هم بودند چون انور سادات یا اسحاق رابین که  مصلحت را دریافتند و گامی اساسی برداشتند، هر دو از سوی مرتجعان عرب و اسراییلی مورد سوء قصد قرار گرفته و صدایشان خاموش شد. دیگر رهبران نگاهشان به حساب بانکی، قدرت و افکار جاهلیت است. ویژگی خاورمیانه همواره در این بوده که رهبران هوچی و مرتجع سالهای دراز حکومت می کنند و رهبران روشن، عاقل و دانا عمرشان کوتاه است، چون یک شهاب. این است ویژگی خاورمیانه به دور از عقلانیت و غرق در جهل تاریخی و در حاکمیت رگ برافروخته گردن!

همین الان شنیدم که از جنوب لبنان موشک های کاتیوشا به مناطق مسکونی در شمال اسراییل پرتاب شده اند. داستان جهالت ادامه دارد.

در همین زمینه:

کاوبوی کلاه سفید، کاوبوی کلاه سیاه

باز هم جنگ در فلسطین، داستان های تکراری و کاسه های داغ تر از آش ایرانی

هیلاری کلینتون و دنیای مردانه سیاست

احمدی نژاد و روح انسان خاورمیانه ای

باز هم جنگ در فلسطین، داستان های تکراری و کاسه های داغ تر از آش ایرانی

این روزها که اسراییل از چهار روز پیش حمله نظامی گسترده ای را به نوار غزه و حکومت حماس  آغاز کرده است، نمی شود آن را دور زد و هیچ چیز ننوشت. در باره بحران خاورمیانه نوشتن دشوار است اگر بخواهی همه جانبه بنویسی و چیزی را جا نگذاری وگرنه پای نوشته پر می شود از این که:  یک جانبه دیده ای، طرفداری از این یکی یا آن یکی کرده ای و غیره. ولی به هر حال!

در ایران حکومتیان چون همیشه شروع به تظاهرات سازمان یافته کرده اند و ثبت نام شهادت طلبانه راه انداخته اند. مطبوعات حکومتی پر است از سروصدا و شعار حمایت از حماس و حمله به کشورهای عربی، غرب؛ آمریکا و کل جهان که چرا ساکت نشسته اند. تمام دنیا سازشکار است و تنها حکومت اسلامی ایران یار و یاور قاطع فلسطینیان است. هوچیان دوباره به سروصدا افتاده اند.

چند صد نفر که بیشتر آنها غیرنظامی هستند، تاکنون در نوار غزه کشته شده اند. نمی دانم ادعاهای نظامیان که ما با دقت می زنیم و موشک ما از میان در عبور می کند و درست به هدف می خورد را باور کنیم یا نه. اگر باور کنیم، باید نتیجه بگیریم که اسراییل مردم غیر نظامی را آگاهانه هدف قرار می دهد و این یعنی جنایت علیه بشریت، همان گونه که حماس و دیگر تروریست ها غیر نظامیان و مردم بی گناه را در اسراییل می کشند، با بمب یا موشک.

آنچه هست این است که اسراییل مدتها بود به حماس هشدار می داد که دست از موشک پراکنی به مناطق مسکونی اسراییل بردارد. همین هفته پیش خانم «تزیپی لیونی» باز هم هشدار داد که دست از پرتاب موشک بردارید. تا همین چهار روز پیش هیچ کجا در دنیای عرب یا ایران ندیدم که کسی از حماس بخواهد که موشک پراکنی را متوقف کند. هیچ انتقادی نبود. همه اینهایی که اکنون سر به انتقاد برداشته اند، همگی ساکت بودند . حال، جدا از درگیری تاریخی فلسطینی ها و اسراییل، کدام آدم عاقلی انتظار دارد که بر سر مردمان کشوری 5000 موشک شلیک شود و حکومت آنجا بدون عمل بنشیند. حال این موشک ها خسارتی بزنند یا نزنند. بنابراین محکومیت اسراییل به طور یک جانبه بدون محکوم کردن حماس چیزی نیست جز هوچی گری که این روزها در میان خاور میانه ای ها مد شده است و چه تیپیک است این رفتار برای آنها. حماس که مواجب گیر حکومت اسلامی ایران است، تنها و تنها به منافع حزبی و بنیادگرایانه خود می اندیشد، نه به دمکراسی اعتقاد دارد و نه به منافع مردم فلسطین. گروهی آدم مرتجع، فاسد و تنگ نظر مردم غزه را گروگان گرفته اند و با وجودی که محمود عباس اسماعیل هانیه را برکنار کرده است، حماس مدعی حکومت کامل فلسطین است و خود را نماینده تمام فلسطینی ها می داند. اینها دمکراسی را در صورتی قبول دارند که به نفع آنها باشد و دیگر هیچ. همه چیز را فدا کرده اند، منافع مردم فلسطین، صلح خاورمیانه و زندگی مردم غیرنظامی و امنیت منطقه! حماس در تاریخ خود چیزی جز خشونت، سلاح و بمب به کار نبرده است. هیچ بهایی برای آنها زیاد نبوده است، چه زندگی مردم بی گناه غیرنظامی در اسراییل، در مراکز خرید، اتوبوس، مدرسه یا کافه و دیسکوتک و چه مردم فلسطین که می روند و پشت آنها پنهان شده و از آنها به عنوان سپر انسانی سوء استفاده می کنند.

به اسراییل ایراد می گیرند که چرا به غیرنظامیان حمله کرده است. تاکنون از هیچ یک از این مدعیان منافع فلسطین ندیده ام که به حماس و یا دو سال پیش به حزب الله لبنان ایراد بگیرند که چرا تمام پایگاه های خود، جاهای نظامی و موشک اندازهای خود را در مناطق فشرده مسکونی گذارده اند. کسی به آنها ایراد نمی گیرد که چرا پشت مردم، در کنار مدرسه یا داخل مسجد و بیمارستان پنهان می شوند.

این نیز شوخی روزگار است که حماس ساخته و پرداخته و مورد حمایت وسیع اسراییل در سالهای 1980، اکنون به جان خودشان افتاده است. شاید خیلی ها یادشان نباشد. ولی پیش از آن که بیایید در پای این نوشته کامنت بگذارید، کمی در تاریخ حماس تحقیق کنید. اسراییلی ها حداقل نباید یادشان رفته باشد که آنگاه که تنها با زبان زور با فلسطینی ها سخن می گفتند و از موضع قدرت برخورد می کردند، برای شکستن قدرت سازمان آزادی بخش فلسطین و وحدت یکپارچه گروه های فلسطینی که در این سازمان بودند، به حمایت از گرایش های تندروی مخالف با سازمان آزادی بخش فلسطین (PLO) پرداختند با این هدف که اتحاد فلسطینی ها را بشکنند. سازمان حماس که در سال 1978 همزمان با انتفاضه راه افتاده بود، مورد حمایت مستقیم و غیر مستقیم مالی و تسلیحاتی اسراییل قرار گرفت. اکنون باید به دولت اسراییل در شکستن اتحاد فلسطینی ها تبریک گفت. تنها یک مشکل کوچک وجود دارد و آن این است که متاسفانه جبهه کمی جا به جا شده است. از دستتان در رفت! حالا تشریف بیاورید و این وضع را جمع بفرمایید.

همانگونه نیز در گذشته به آمریکا، پاکستان و عربستان سعودی تبریک گفتیم که در ایجاد آدمخواران طالبان در برابر اتحاد شوروی  بسیار موفق بودند. در آنجا نیز همان مشکل کوچک به وجود آمد که حالا طالبان به جان آمریکا، عربستان سعودی و پاکستان افتاده اند.

نه حماس و نه حامیان لبنانی، سوری یا ایرانی آنها می فهمند که مواضع تندروانه آنها نه تنها هیچ کمکی به حل بحران خاورمیانه نمی کند، بلکه بر آن می افزاید. موشک پراکنی احمقانه تنها بهانه به دست تندروها و بنیادگرایان اسراییلی چون حزب شاس و دیگر مرتجعان مذهبی می دهد که در آنجا نیز خرد را قربانی کنند و خود را به قدرت برسانند. چه عجیب است که فلسطینی ها درس نمی گیرند و نمی فهمند که همین کارهایشان در گذشته باعث شد که جنایتکاری چون آریل شارون، قصاب صبرا و شتیلا که خود را یک «نازی» می خواند و اکنون به یک گیاه تبدیل شده است، به حکومت اسراییل برسد. به راستی فلسطینی ها کسی چون او را در حکومت اسراییل لازم دارند؟

چند ماه پیش که در عربستان سعودی بودم، به یکی از مهندسان فلسطینی مقیم اردن که با حرارت از فلسطین سخن می راند که ما تا آخرین نفس برای آزادی فلسطین خواهیم جنگید، گفتم: ببین! کسی نمی گوید نجنگید! ولی شصت سال است دارید از این حرفها می زنید و شصت سال است که حتی یک سانتیمتر نتوانسته اید به دست بیاورید و کلی هم باخته اید. فکر نمی کنی که پس از شصت سال بهتر است کمی انتقادی فکر کنید که شاید در جایی دارید اشتباه می کنید؟ شاید روشتان اشتباه است. آخر مگر می شود که کسی شصت سال درجا بزند و باز هم حرفش همانها باشد که همیشه می گفت و قدرت یادگیری و انتقاد از خود و تحلیل نداشته باشد؟ هنوز دارید همان شعارهای شصت سال پیش را می دهید. نه پیشرفت علمی کرده اید و نه پیشرفت اقتصادی و نه عقلتان رشد کرده است. تنها دستاوردتان تولید بچه است. 300 هزار نفری که شصت سال پیش رانده شده بودند، اکنون شده اند 3،5 میلیون نفر و همین برای هر راه حل درست و معقولی مشکل درست می کند که چگونه می شود به 3،5 میلیون نفر وارث آن 300 هزار نفر اجازه بازگشت داد. در اسراییل هم عربها گرم تولید مثل هستند و تا امروز %23 جمعیت اسراییل را تشکیل می دهند. در مقابل اسراییل فسقلی محاصره شده در میان شما عربها به تمام پیشرفت های ممکن دست یافته است و حقارت و بدبختی تان را هر روز به رختان می کشد. همین شما فلسطینی ها هزار هزار هر روز لب مرز با اسراییل ایستاده اید و می خواهید برای کار به آنجا بروید. چند نفر از مردم فلسطین محل کارشان در اسراییل است و هر روز از مرز رد می شوند و هر گاه که مرز را اسراییل به دلیلی می بندد می شنویم که هزار هزار نتوانسته اند سر کار خود حاضر شوند؟

چیزی زیادی نگفت. شاید از روی ادب چیزی نگفت و این که شاید من رییسش بودم. کاری به او ندارم که انسان خوب و وارسته ای است. ولی در رفتار جمعی فلسطینی ها نقش خرد و اندیشه خیلی کمرنگ است. آنها در سیاست جمعی خود نمی فهمند که با این موشک های قراضه درپیتی تنها به جنگ طلبان اسراییلی بهانه می دهند که صدای طرفداران صلح در اسراییل را خاموش سازند و این کارها را که شاهد هستیم، بکنند. «اوری آونری» صدایش به گوش کسی نرسد و هم پالکی های شارون اکنون روی دور باشند.

ایرانی ها را هم داشته باشید: شنیدم که هوچی ها فشار می آورند که فتوا دهند و ما به اسراییل می ریزیم. خواندم که احمد توکلی گفته است که من داوطلب جنگ هستم و می روم. چه جالب! بفرمایید آقای توکلی خالی بند هوچی! بفرمایید به جبهه تا دیگران هم بیایند. گمان کنم اگر همه هوچی های ایرانی هر کدام یک سطل آب بریزند، اسراییل را آب خواهد برد. یادتان هست این جمله مشهور با سطل آب که در رابطه با اعراب گفته می شد؟ این جمله تنها یک اشکال دارد: با یک «اگر» شروع می شود، آن هم از نوع ایرانیش!

قبلا هم نوشته ام که رسانه ای دولتی ایران بر اساس دکترین رسمی تمام اخبار پیرامون فلسطین و اسراییل را تحریف می کنند تا بتوانند احساسات مردم را در جهت سیاست خود هدایت کنند. در جای دیگری هم نوشته بودم که جای تاسف دارد که از رسانه های جمهوری اسلامی از «عملیات شهادت طلبانه» یک «مبارز فلسطینی» بشنوی که خود را در اسراییل منفجر کرده است و «دو صهیونیست» را کشته و به درک واصل کرده است و همان روز در رسانه های آزاد در اروپا بخوانی که انفجار در یک مرکز خرید رخ داده بوده است و دو صهیونیست به درک واصل شده، زن جوان 25 ساله ای به همراه دختر 3-4 ساله اش بوده اند. همین گونه است تقریبا تمام اخباری که رسانه های حکومتی جمهوری اسلامی به مردم ایران ارایه می دهند و ما در جاهای دیگر چیز دیگری می خوانیم و می بینیم.

اگر بخواهم دیدگاه خود را پیرامون بحران خاورمیانه در یک جمله خلاصه کنم، باید بگویم که در این درگیری دیگر سال هاست که مقصر کامل و بی گناه کامل وجود ندارد. هیچ راهی به جز پایان درگیری های مسلحانه و مذاکره وجود ندارد. اسراییل اکنون بیش از گذشته فهمیده است که دیگر نمی شود با زبان زور و سرکوب و بمب و کشتار حقوق مردم فلسطین را پایمال کرد. اسراییل نیز شصت سال است با کاربرد هر چیز ممکن، قدرت نظامی، پیشرفت اقتصادی و تکنولوژیک درجه یک هیچ چیز به دست نیاورده است. اگر فلسطینی ها با کارهای خود در این شصت سال آزگار حتی یک سانتیمتر نیز گیرشان نیامده، اسراییلی ها نیز در این شصت سال آزگار حتی یک ثانیه امنیت نداشته اند. خرد حکم می کند که آنها نیز به این بیاندیشند که هیچ راهی جز سازش و مذاکره ندارند.

سخن تمام، در این بحران کنونی حماس مقصر اصلی این جنگ افروزی است که ابعادش را کسی نمی تواند حدس بزند و امیدوارم که هر چه زودتر خاتمه یابد و گسترش نیابد.

دیدن اینها هم بد نیست:

–          مديران وزارت ارشاد صبح امروز دوشنبه در پايان نشست مشترک معاونت برنامه ريزي و توسعه و مديران کل استاني اين وزارتخانه با صدور بيانيه‌اي براي «جانفشاني و شهادت در راه مقدس دفاع از مردم مظلوم غزه» اعلام آمادگي کردند. اینجا

–          فرم سه گزينه اي طومار آمادگي رزمي، مالي و تبليغي براي جنگ با رژيم صهيونيستي از طريق سايت جامعه روحانيت مبارز براي لبيك به حكم مقام معظم رهبري از تاريخ 9/10/87 به مدت يك هفته فعال شد. اینجا

این فرم این شکلی است:

در پي پيام مقام معظم رهبري و فاجعه غزه براي جنگ با رژيم صهيونيستي اعلام آمادگي كنید:

–          آمادگی  تبلیغی دارم

–          آمادگی رزمی دارم

–          آمادگی مالی دارم

ایلنا:‌دادستاني و قضات دادسراي تهران (سعيد مرتضوی) طي فراخواني از حقوقدانان و قضات آزاده و عدالت‌‏خواه جهان به منظور تلاش در تشکيل دادگاه کيفري بين المللي براي تعقيب و محاکمه سران جنايتکار اسرائیل دعوت کردند.

البته این تنها یک همه پرسی است و ثبت نام نیست پاسخ دادن به آن هیچگونه عواقب و مسئولیتی و ریسکی ندارد. البته گزینه چهارم یادشان رفته:

–        هیچ گونه آمادگی ندارم.

با این وجود ببینیم کی می رود! آقای توکلی بفرمایید! شما اول!

در همین زمینه: حمایت از غزه به سبک ایرانی

این کاسه های داغ تر از آش

طرح صلح عربی که سالها پیش توسط عربستان سعودی پیشنهاد شد، اکنون هواداران بیشتری می یابد. هم کشورهای عربی دیدشان دارد مثبت می شود و هم اسراییل. شیمون پرز، رئیس جمهور اسرائیل، از این طرح به عنوان «تغییر فاحش» در سیاست اعراب نام برد و اهود باراک وزیر خارجه اسرائیل گفت که از این طرح می توان «به عنوان پایه» مذاکرات استفاده کرد. این طرح از اعضای اتحادیه عرب می خواهد در صورتی که اسرائیل به مرزهای پیش از 1967 عقب نشینی کرده و با راه حلی عادلانه در مورد مساله فلسطین و یک صلح جامع موافقت کند، این کشور را به رسمیت بشناسند. به گزارش گاردین، سازمان کنفرانس اسلامی که ایران نیز عضو آن است، بر این ابتکار عمل مهر تایید زده استpeace-plan-advert.

حال اتحادیه عرب و سازمان کنفرانس اسلامی یک آگهی تمام صفحه ای در روزنامه گاردین به چاپ رسانده اند و خواستار حمایت از این طرح شده اند. پرچم اسراییل و فلسطین در این آگهی در کنار هم در میان آن و پرچم های دیگر کشورهای اسلامی، از جمله ایران، کناره های آگهی را تزیین کرده اند. حالا حکومت اسلامی از این کار بشدت برافروخته است و راه خود را جدا کرده است. سفارت ایران در لندن در نامه ای به گاردین می نویسد که جمهوری اسلامی «به هر حرکتی از سوی برخی کشورهای عربی برای به رسمیت شناختن رژیم اشغالگر صهیونیستی به هر شکلی از جمله در قالب کنفرانس اسلامی» معترض است.

روزنامه عربی «الحیات» که به عربستان سعودی تعلق دارد، نیز این آگهی را در تمام صفحه منتشر کرده است. تشکیلات خودگردان فلسطین نیز در یک اقدام بی سابقه در هفته گذشته با چاپ آگهی در روزنامه های عبری زبان به حمایت از این طرح پرداخته است. برک اوباما نیز گفته است که اسراییلی ها باید «دیوانه» باشند، اگر این طرح را نپذیرند.

دیوانه یا عاقل، هر چه هست، درگیری دو ملتی است که هیچ گاه ربطی به ایران نداشته و ایران نیز هیچ گاه مشکلی جدی با آنها نداشته است. کاش این ایران می بود که با توجه به سابقه تاریخی دوستی با ملت یهود و ارتباط خوب با اسراییل در سالهای پیش از انقلاب و رابطه خوب با فلسطینی ها، هر چند با فراز و نشیب، اکنون خود مبتکر چنین طرحی می بود و گامی در راه حل این درگیری بر می داشت. اما نه، چون بسیاری دیگر از کارهای حکومتیان، باید لجبازی کرد تا این که بیایند و چماقی بر سرشان زنند و سرانجام با خواری، توافقی تحقیرآمیز را امضا کنند، همانگونه که در مورد اشغال سفارت آمریکا اینگونه شد و در مورد دریای مازندران، پایان جنگ با عراق و بسیار موردهای دیگر. باید همیشه چهره ای مفلوک و تحقیرآمیز از کشور به نمایش گذارند.

داستان دخالت ایران در درگیری میان فلسطین و اسراییل اگر هم شاید 30 سال پیش پایه ای می داشت، دیگر از چارچوب هر گونه منطق و اخلاق خارج شده است. باید به انتظار بنشینیم و ببینیم که روزی فلسطینی ها و اسراییلی ها با هم بر علیه دخالت این کاسه های داغ تر از آش متحد شوند و ما بشویم یک سوی درگیری و آنها آنسوی دیگر!

ورزشکار ایرانی حاضر به مسابقه با ورزشکار اسراییلی نشد

باز هم از این کارهای «هوشمندانه» کردند. محمد عليرضايی تنها شناگر ایرانی در المپیک به دلیل حضور ورزشکاری از اسرائیل در مسابقه شرکت نکرد. من که باورم نمی شود که کسی سال ها تمرین کند، به المپیک راه یابد و این گونه در مسابقه شرکت نکند. به هر حال، این آقا این کار را کرده است. هر چه می گویند ورزش را با سیاست قاطی نکنید، بی فایده است. حال چه قولی به او داده اند و چه به او هدیه می دهند، مشکل خودش است. به جای این که در مسابقه شرکت کنند و بر صهیونیسم پیروز شوند، فرار می کنند و پز هم می دهند.  این جریان آن یارو است که دشمنش را تهدید می کرد و می گفت: اگر به من حمله کنی خودم را خواهم کشت.

آنقدر در انجام این کار زشت در میدان های ورزشی بین المللی اصرار دارند که حاضر به هر نوح حرف و حرکت غیراخلافی هستند و هر دروغی را سرهم بندی می کنند که این وزنش کم بود و آن یکی بیمار است، … ماکیاولی سلام می رساند!

من در انتظار آنم که روزی یک تیم مشترک ورزشی فلسطینی-اسراییلی در مسابقه های بین المللی شرکت کند. از دید من چنین چیزی چندان عجیب و دور از انتظار نیست. آنگاه قیافه این کاسه های داغ تر از آش نیز دیدنی خواهد بود.

قاتل دختر بچه چهارساله و پدر غیرنظامی قهرمان لبنان؟

دیروز اسراییل و لبنان تعدادی از زندانیان و جنازه های کشته شدگان یکدیگر را مبادله کردند. آن چه جالب توجه بود، تفاوت برخورد دو ملت به این مورد بود. در اسراییل مردم برای مرگ دو سرباز مرزی که دو سال پیش از سوی حزب الله ربوده شده بودند، عزاداری کردند و در لبنان (بخشی) از مردم از آزادشدگان چون قهرمانان ملی استقبال کردند. در میان این آزادشدگان «سمیر قنطار» قاتل یک پدر و دختر اسراییلی بود که نزدیک به سی سال در زندان بود. او در شانزده سالگی در نیمه شب پس از درگیری با پلیس به خانه خانواده اسراییلی می رود و پدر 28 ساله و دختر چهار ساله اش را به گروگان می گیرد. در درگیری با پلیس او یک پلیس، سپس پدر خانواده را به قتل می رساند و سرانجام در برابر التماس بچه که شاهد قتل پدرش بود، سر بچه را آنقدر به دیوار می کوبد که بچه می میرد. همسر این پلیس که با کودک دیگرش در گوشه ای مخفی شده بود، برای جلوگیری از سروصدای بچه، در وحشت خود دست خود را جوری روی دهان بچه گذاشته بود که بچه خفه می شود.

اکنون باید این جنایتکار بچه کش و اربابانش را بر صفحه تلویزیون ببینیم که چون قهرمانان ملی جشن گرفته می شوند. حسن نصرالله رهبر حزب الله لبنان که ار سال 2006 مخفی شده بود، به خاطر او از سوراخ موش بیرون آمد و او را در آغوش گرفت و بوسید.

این گونه است که معیارهای اخلاقی این چنان به هم می ریزند که همه چیز واژگونه قلمداد می گردد. این کدام آرمان و هدف است که برای آن می توان یک جوان شانزده ساله را پر از نفرت به جایی می رساند که نه تنها بتواند چنین کارهایی انجام دهد، بلکه اکنون پس از گذشت سی سال نیز کوچکترین ابراز پشیمانی نکند؟

درگیری میان فلسطینیان و اسراییل به جایی رسیده است که دیگر مرزی میان گناهکار و بی گناه وجود ندارد. درگیری است که دو بخش بنیادگرای تندرو در دو سوی با انگیزه ها و هدف های ویژه خود با یکدیگر پیش می برند و قربانی آن مردم در دو سوی هستند. سوال می ماند: مردم لبنان آیا تا این اندازه در این جنگ شصت ساله از دید اخلاقی نزول کرده اید که به چنین قهرمانانی نیاز دارید؟

نگاهی انداختم به سایت های فارسی، انگلیسی و اسپانیایی. منابع فارسی همه از روی یکدیگر نوشته اند و گقته اند سمیر قنطار به خانه یک صهیونیست حمله کرد و او را کشت. تنها «امت نیوز» روشن نوشته است که او گروگان ها را از بین برد. (خوب ایت که جمع بسته است. یادتان هم باشد که از بین بردن همان کشتن است): «او در تاریخ ۲۲ آوریل ۱۹۷۹ در حالی كه تنها شانزده سال داشت به همراه سه تن از اعضای گروه فلسطینی “جبهه خلق برای آزادی فلسطین”(به رهبری «جرج حبش») به نام های ”عبدالمجید اصلان”، “مهنا الموید” و “احمد الابرص” با قایق خود را به سواحل شهرصهیونیست نشین ”نهاریا” در شمال فلسطین اشغالی رسانده و با حمله به یك ماشین پلیس صهیونیستی راننده آن را كشته و سپس به محل اقامت صهیونیستی به نام “هاران” هجوم بردند و او را به همراه یکی از بستگانش ربودند و به ساحل بازگشتند. در همین زمان با نیروهای پلیس مواجه و با آنان درگیر شدند .قنطار پیش از دستگیری، گروگان های خود را از بین برد.» نزول اخلاقی ماکیاولیستی را ببینید. نمی گویند گروگان ها چند ساله بوده اند. نمی گویند غیر نظامی و در خواب بوده اند. همه سایت های خبری معتبر انگلیسی و اسپانیایی ماجرا را دقیق توضیح داده اند اعراب و ایرانیان حامی آنها تا این حد نزول کرده اند که در دشمنی با اسراییل هیچ چارچوب و خط قرمز اخلاقی نمی شناسند و با اندازه کافی خوراک به ان بخش تندروی اسراییلی می  دهند که مظلوم نمایی کند.این یک مشتی انسان از خود بی اختیار بی مغز جانی به اسراییل می فرستد تا خود را در میات مردم بی گناه و در اتوبوس منفجر کند و آن یک به تلافی خانه مردم بی پناه فلسطین و لبنان را بر سرشان خراب می کند.

.این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

وصیت نامه فرعون – بخش چهارم

نوشته زیر در هفته نامه اشپیگل چاپ آلمان در شماره 52 در سال 2006 به چاپ رسیده بود. این نوشته آخرین بررسی های تاریخی و یافته های باستان شناسی پیرامون تورات یا “عهد عتیق” را نشان می دهد که در ادامه و تایید یافته های گذشته است. نکته نوین جالب توجه در این نوشته طرح دیدگاه نوین پیرامون آمدگاه اندیشه تک خدایی است. این نوشته از آلمانی برگردانده شده که پیاپی در اینجا می آورم.

نویدار

===============

فرانتس ماسیوفسکی(Franz Maciejewski) جامعه شناس هایدلبرگی اخیرا در کتابی ارزشمند به نام “آرشیو پیسکانالیز و حافظه یهودی، فروید، ختنه و تک خدایی” ختنه را به عنوان موتور جنبش تک خدایی (Monotheism) شمرده است. از دید او ختنه “نیرویی نهانی و بی پایان” بود که “با آن اعتقاد تک خدایی در جامعه اسراییل باستان برای همیشه حاکم شد”. این سنت ختنه است که موجب تشکیل هویت گروهی و اعتقادی یهودیان گشته است.

اکنون پیرامون این پرسش که اعتقاد به خدای واحد از کجا ریشه می گیرد، نیز جزییات جدیدی یافت شده اند. محققان اکنون گرم آنند که پیش درآمد کتاب مقدس، که تلاش بر به فراموشی سپردن آن می شد، را –در مصر- از استتار بیرون آورند. این رد به آن قدرت مذهبی درخشان دوران باستان می رسد که اهرام را ساخت، هزاران بت را می پرستید و حتی سوسمارها را نیز مومیایی می کرد.

حکومت کناره نیل به عنوان جهان قداست و پاکی در دوران باستان شناخته می شد. یونانی ها به این سرزمین عجایب با احترام فراوان می نگریستند. اما یهودی ها نه: در زاویه دید مخدوش شده آنها، پانتئون مصر جهان ظلمات بود. هر چه بود، مخلوق خرافه پرستی و نماد جادوگری بود.

آسمن می گوید: «کتاب مقدس آشکارترین نماد مصر، یعنی تصویر نگاری، را به عنوان وحشتناک ترین گناه و نماد گمراهی و دروغ می خواند.» این موضوع چون ریسمانی سرخ در سراسر عهد عتیق دیده می شود. عبرانی ها با احساسی مختلط از تهوع و ستایش به سرزمین هیروگلیف می نگریستند که بت ها را می پرستید، اما به ریاضیات، ستاری شناشی و جراحی نیز می پرداخت.

حتی ابراهیم، پدر قوم، نیز با گله ای بز به سوی اهرام کشیده شد. یوسف نیز در پی او رفت و در آنجا به وزارت فرعون نیز رسید. 430 سال اسراییلیان در این «خانه بردگان» اسیر بودند. آنها کتک می خوردند و تحت تحقیر بودند.

سرانجام موسی قوم را به سوی آزادی رهنمون شد. در درام کتاب مقدس معجزه ای به وقوع می پیوندد و کامیابی آغاز می شود. یهوه به عنوان پرچم دار قوم را به صحرای سینا هدایت می کند؛ همان جایی که خود را بر آنان آشکار می سازد. سپس سفر به سوی سرزمین موعود ادامه می یابد.

محققان خیلی زود دریافتند که داستان راه پیمایی در میان کویر بر اساس یک مدل روانشناسی است: فرزندان اسراییل در آغوش مصر مادر پرورش می یابند و در آنجا با فریاد، پدر آسمانی را به سوی خود می خوانند که او نیز می آید و آنها را نجات داده، به سوی میهنی تازه رهنمون می شود. این که آنها از میان دریای سرخ گذشته اند، تنها این را روشن تر می سازد که سخن بر سر چیست: زایش!

اما سرزمین اهرام در کتاب مقدس تنها سایه های سیاه نمی افکند. باستان شناسانی که میان ممفیس (Memphis) و تبن (Theben) «دره فراعنه» گرم حفاری هستند، موفق به کشف حیرت انگیزی شده اند: ایده تک خدایی یهودیان در حقیقت از مصر می آید و آنها کپی کرده اند.

این اخناتون (Echnaton)، فرعون سلسله هیجدهم، مرموزترین مرد تاریخ مصر بود که با زور در آسمانها بساط بت ها و خدایان را برچید و از این رو صدها سال پیش تر از عبرانی ها بود. این حکمران تنها یک خدا را می پرستید: آتن (Aton) که به صورت دایره خورشیدی درخشان و سوزان نشان داده می شد.

اخناتون در سال 1353 پیش از میلاد مسیح بر تخت حکومت نشست و کار خود را بی درنگ آغاز کرد. جلادانش تا دلتای نیل و مصر علیا پیش رفتند و نام های خدایان را از معبد ها تراشیدند. تنها هلیوپلیس (Heliopolis) در امان ماند. شاید در آنجا پیش آهنگان این اندیشه می زیستند. چه خیزشی! بت ها از دیرباز از چشم مصریان دور و در درون ضریح های معبدها بودند. آنها تندیس هایی چهل سانتیمتری از طلا، نقره و سنگ های قیمتی بودند که هر روز از سوی روحانیون ارشد به آنها غذا داده می شد. آنها را در شیر می شستند و لباس می پوشاندند. در مقابل این بت ها نیز آرامش و امید می بخشیدند، تقدس می دادند و خوشبختی می پراکندند.

اما آتن (Aton) نامرئی بود. او نوری بود که بر این جهان می تابید. این نافرمانان (پیروان آتن) در اجرای سنت های مردگان کوتاهی می کردند. مومی کنندگان و مرهم سازان کم کم اهمیت خود را از دست دادند و ارتباط با آن دنیا بریده شده بود.

همه چیز پیرامون این نخستین پیام آور تک خدایی، اخناتون، عجیب و یگانه است. آسمن می گوید که اخناتون «نماد آغاز چیزی غیر محتمل در تاریخ است.»

در حالی که در معبد های دیگر در کشور علف می رویید، پرستش گر جدید (اخناتون) برای آتن خویش نمادهای زیبایی می ساخت. نخست دستئر داد تا برای آتن در تبن (دره فراعنه) قربانگاهی 600 متری با صدها محراب ساختند. در آن جا هر بامداد روحانیون آتن گاوها و پرندگان بسیاری را قربانی می کردند و گوشت انها را به سوی خورشد برآمده از افق می گرفتند.

در سرود بزرگ این گونه سروده شده است: «پرتو های تو بر همه سرزمین ها بر می تابند. تو میلیون ها شکل به خود می گیری که در آنها تو واحد هستی.» نیرویی شاعرانه از این سرود بر می تابد که تا آنزمان ناشناخته بود؛ نیرویی که قدیمی ترین خدای یگانه تاریخ جهان را می ستاید.

سنگ نبشته ها اخناتون را با شکم برآمده و لب های کلفت نشان می دهند. پس سر او به پشت متمایل است و پلک هایش به پایین آویزان. در مجسمه هایی که در سالهای بیست در کارناک یافت شدند، او سینه هایی تقریبا زنانه دارد و محدوده جنسی عجیب، نه زنانه و نه مردانه.

آیا این فرمانروا بیمار بود؟ برخی گمان می برند که اخناتون از در هم ریختگی هورمونی رنج می برده است. امانوئل ولیکوفسکی (Emmanuel Velikowsky) محقق باستان شناس، به او «همجنس گرایی» نیز نسبت می دهد. یا شاید او در توهم بود؟ این مرتد خورشیدی حتی یک جنگ نیز به راه نیانداخت. او رد سال پنجم حکومت به دره کویری و دور «تل الامارنا» رفت. جایی که بر اساس نشانه های مرزکشی هیچ گاه او قصد ترک آنجا را نداشت. در آنجا پایتخت جدیدی به نام آختاتون («افق آتن») می سازند. 50.000 کارمند، خدمتکار، شاهزاده و آزایش گر به آنجا کوچ می کنند. در حالی که در جای دیگر طاعون بیداد می کرد (و تا سوریه نیز پیش رفته بود)، این حاکم با همسر زیبایش نفرتیتی (Nofretete) در کالسکه ای مجلل از میان پایتخت پرنور خود می راند.

نقش های برجسته پادشاه را در جمع عزیزان نشان می دهد، در حالی که نوزادی در آغوش دارد. ظاهرا او نه دختر داشته است. اما با این وجود کسی به این که او خانواده دوست بوده است، باور ندارد. نشانه هایی وجود دارند که اخناتون هم با دختر خود، مریتاتون (Meritaton)، هم با پسر خود، سمنخکاره (Semenchkare) و هم با مادر خود تیه (Teje) ارتباط جنسی داشته است.

نفرتیتی پس از سیزدهمین سال پادشاهی ناپدید شد. آیا او به قتل رسید، آن گونه که برخی محققان می گویند؟ یک چیز روشن است: خشونت و دشمنی بی حدومرز با اعتقادات دیگران ویژگی های این حکمران بوده اند. او هر چه را که مورد تقدس مردم بود، زیر پا می نهاد.

تصویر های سنگی آن زمان پر است از «ساشائو» (Sasha’u)، پلیس هایی که به چوب های بلندی مسلح بوده اند. مردم ساده بیشتر در حالت خمیده نشان داده می شوند که شاید نمادی از تسلیم باشد. شاید هم آنها زیر ضربات ژاندارم ها می نالیدند؟

آن چه مسلم است این است: واژه «خدایان» تابو بوده است. هیچ کس حق نداشت آن را بر زبان آورد. تنها آتن بود؛ این پرتو نوری بدون حالت خورشید که به هیچ رو قابل تصویر نگاری روی سنگ نبود. روحانیون امارنا در اساس نور را می پرستیدند که بر جهان خلقت گرما بر می تابید. معبد های مذهبی انها سقف نداشتند و مراسم قربانی در هوای آزاد انجام می یافت.

پس از 17 سال این رهبر از دنیا رفت؛کسی که سنگ نبشته ها او را با کله تخم مرغیش نشان می دهند. در حکومت جانشین او سمنخکاره (Semenchkare)، این وضعیت کماکان ادامه یافت. آنگاه که او نیز مرد، یک بچه هشت ساله به نام توتانخاتون (Tutanchaton) بر تخت نشست. البته این پسربچه بعدها زیر فشار روحانیون آمون توتانخاتون نامیده شد. گنجینه مشهور آرامگاه او تخت سلطنتی را نشان می دهد با تصویری بر پشتی آن. تصویر توت (Tut) جوان که هنوز زیر نور آتن قرار دارد.

سرانجام یک ژنرال ارتش دست به کودتا زد و زمان را به عقب باز گرداند. نوعی بازگشت دمکراتیک خدایان صورت گرفت. بر سنگ قبری در باره «دوری خدایان» نگاشته شده بود که: «کشور از بستر یک یبماری برخاست.» اخناتون مرتد اعلام شد و همه یادبودهایش را نابود ساخته، تامش را نیز از کتاب های شاهان پاک کردند. به نظر می آمد که مصر از کابوس دیکتاتوری تک خدایی بیدار شده باشد.

یک صد سال پیش نیز آنگاه که باستان شناسان به نخستین رد اخناتون دست یافتند، تلاش داشتند که ارتباطی میان او و موسای کتاب مقدس بیابند. نکات مشترک روشن است. آسمن می گوید: «اشتراک این رو در این است که هر دو قاطعانه تفاوت میان درستی و نادرستی را اساس تفرقه و تعقیب دیگران نهاده بودند.» حال چه رشته ارتباطی می توان میان آن رهبر مصری و مردی از صحرای سینا یافت؟ آیا ارتباطی نهانی چون بند ناف از نیل تا اورشلیم وجود دارد؟

تصویر یکم: خشونت مذهبی (صلیبیون مسیحی)

تصویر دوم: خشونت مذهبی (تندروهای یهودی)

تصویر سوم: خشونت مذهبی (تندروهای انتحاری مسلمان)

ادامه دارد … (بخش پنجم )

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

وصیت نامه فرعون – بخش دوم

نوشته زیر در هفته نامه اشپیگل چاپ آلمان در شماره 52 در سال 2006 به چاپ رسیده بود. این نوشته آخرین بررسی های تاریخی و یافته های باستان شناسی پیرامون تورات یا “عهد عتیق” را نشان می دهد که در ادامه و تایید یافته های گذشته است. نکته نوین جالب توجه در این نوشته طرح دیدگاه نوین پیرامون آمدگاه اندیشه تک خدایی است. این نوشته از آلمانی برگردانده شده که پیاپی در اینجا می آورم.

نویدار

===============

… بخش دوم

پیش از همه خود موسی مشکوک است. آسمن می گوید که این بنیان گذار، پیامی شوم از صحرای سینا نازل ساخت:” موسی میان مذهب راستین و مذهب دروغین تفاوت گذارد.” این به این مفهوم است: تنها خدای او خوب بود و دیگران بازیچه و الکی بودند. از دید آسمن با این کار موسی البته “نوگرایی انقلابی انجام داد که جهان را از اساس تغییر داد”، ولی نه به سوی بهتر شدن. پیش از آن در چند خدایی (Polytheism) این گونه بود: زندگی کنید و بگذارید زندگی کنند. اما یهوه همیشه تشنه انتقام بود و حق به جانب، قدرتی آسمانی که هیچ کس را در کنار خویش بر نمی تابید.

به گفته این مصرشناس از شهر کنستانس “گونه ای نوین از نفرت” پای بر جهان نهاد؛ “نفرت از مطرودان و بت پرستان.”

از این رو رقص پیرامون گوساله زرین در کتاب «خروج» (Exodus) می تواند چون صحنه ای کلیدی وانمود شود. آسمن می گوید: «موسی در آستانه قرارگاه نمایان شد و گفت: هر کس با خداوند است، نزد من بیاید.» رهبر از خشم می لرزد. هر گناهکاری باید بمیرد، می خواهد برادر خود یا عزیزترین باشد. در همان روز 3000 نفر از نافرمانان به غبار تبدیل می شوند.تصمیمی که یهوه تحمیل می کند و وحدتی که ارائه می دهد، هرگونه پیمان میان انسان ها را در هم می شکند.

جای تعجب نیست که متخصصان الهیات تحریک شوند. بحث داغی در می گیرد. چند هفته پیش اندیشمندان فرهنگی در لوزان گرد آمدند. در ماه مارس نیز کنگره ای در ابرنبورگ (Ebernburg) در نزدیکی ماینتس (Mainz) تشکیل خواهد شد. مارتین روزل (Martin Rösel) متخصص «عهد عتیق» می گوید: «آسمن با زیر سوال بردن اساسی پایه های اعتقادی، بحثی جنجالی برانگیخته است.»

برخی این اتهام ها را چندان مهم نمی دانند. آنها می گویند که (این سخنان) یک تصویر واهی و «نور انعطاف گرای» کافرانه ایجاد کرده اند و این تهاجم از سوی «موج دلبخواهانه پست مدرنیستی» است. اوتمار کیل (Ottmar Keel)سویسی که او نیز متخصص «عهد عتیق» است،اعتراف می کند که در ابتدا خداوند در کاربرد کلمات اشتباه می کرده است. اما حداقل پس از» آحاز» دوم در دوران اسارت بابل (از 587 پیش از میلاد) یهودیان اعتقاد تک خدایی پخته ای را ایجاد کردند. و جنبش مسیحیت از این نقطه کار خود را آغاز کرد. «این خدا سرشار از خوبی و مهربانی است.»

در این تردیدی نیست که یک بحث پایه ای اخلاقی درگرفته است. با وجودی که خدای قادر را مرده قلمداد کرده بودند، اکنون او به ناگاه دوباره در جایگاه اتهام نشسته است. هنوز او در نبود خویش نیز، خود را قدرتمند نشان می دهد.

با این بحث جنجالی هر دو طرف در آن واحد ریشه تک خدایی (مونوتئیسم) را نیز مورد نظر قرار داده اند. سخن بر سر این پرسش است که ایده یک خدای واحد در اساس از کجا می آید.

نئاندرتال ها در آن زمان آیینی ساده و معتقد به جهان دیگر داشتند و مردگان خود را با گل می پوشاندند. در آفریقا امروز نیز هنوز اجسام جادویی پرستش می شوند. هندو ها و بودیست ها نیز در آسیا راه دیگری به جز غرب رفتند. به راستی در محدوده کنعان چه چیزی در اساس متفاوت، پیش رفت؟

زمانی دراز گمان می رفت که پاسخ روشن است: «نبوغ مذهبی ویژه» یهودیان اندیشه خدای بی نهایت و بی تصویر را پیش از همه مردمان دیگر ساخته است. تاکنون در بررسی ها این نکات پایه ای بودند:

در حدود سال 1800 پیش از میلاد ابراهیم قربانی خود را به خداوند عرضه کرد.

در سال 1250 پیش از میلاد موسی از مصر مهاجرت کرد.

در سال 1000 پیش از میلاد پادشاهان کتاب مقدس، داود و سلیمان، امپراطوری یهودی را برپا ساختند. سرزمینی زیبا و درخشان که از فرات تا دریای مدیترانه گسترش داشته است و سلیمان فرمانروای آن بوده است.

هیچ کدام از این سخنان درست نیست و دین شناسان مجبور گشته اند که نظریه «دوران برنز» خود را بدرود گویند. شمار بسیار زیاد یافته ها در حفاری ها ثابت نموده اند که کتاب مقدس تاریخ زیبا شده ی اسراییل باستان را بیان می کند و حقیقت تلخ غیر قابل انکار، این است که بخش اصلی آن در سالهای میان 500 پیش از میلاد و 400 پیش از میلاد نگاشته شده است. مانفرد وایپرت (Manfred Weippert) انجیل شناس می گوید که عهد عتیق، «مجموعه ای است که در گذر صدها سال به شکل کنونی در آمده است.» چهره های اصلی گردآوری آن، روحانیون یهوه معبد اورشلیم بوده اند که در سال 586 پیش از میلاد تخریب و در سال 516 پیش از میلاد دوباره ساخته شد. سررشته این کار در این معبد محقر بر فراز کوه صهیون (آنجایی که اکنون مسجد الاقصی جای دارد) به هم می رسید. روحانیون ریشو با لباسهای بلندی که از آنها بند های آبی آویزان بود، در میان این دیوارها در رفت و آمد بودند. آنها گاو قربانی می کردند و در مراسم خود لاله گوش خود را به خون قوچ می آمیختند.

این پیروان خداوندگار جاوید، در بیان واقعیت چندان جدی نبودند. برند یورگ دیبنر (Bernd-Jörg Diebner) دین شناس از هایدلبرگ، می گوید: «انجیل سازان سرزمین خود را گلگون جلوه داده و رویاهای گذشته خود به عنوان یک قدرت بزرگ را در آن انعکاس می دادند.»

سرانجام با یاری باستان شناسی و از جمله کتاب پادشاهان تورات ( که کمی قابل استناد است) بود که ما را برای آن که دریابیم که واقعا چه رخ داده بود، یاری داد. واقعیت به صورت فشرده این بوده است:

پیرامون سالهای 900 پیش از میلاد در فلسطین دو حکومت ملی کوچک وجود داشته است. در شمال، «اسراییل» با حدود 500.000 نفر جمعیت بوده است و در جنوب «یهودا» با پراکندگی جمعیتی گسترده تر و با پایتخت اورشلیم قرار داشته است. مردمان این سرزمین ها هنوز بت های خود، از جمله بعل، مولوخ و پدر خدایان «ال» را می پرستیدند. یهوه در ابتدا تنها به عنوان خدای محلی آب و هوا در شمال صحرای سینا مورد پرستش بود. یربعام پادشاه (شاید 926 تا 907 پیش از میلاد) بود که گاو مقدس را برپا ساخت و این نماد یهوه بود.

تندروهای آن زمان در مخالفت با این تصویر سازی ابتدایی به اعتراض برخاستند: «جنبش یهوه واحد». این جنبش خواستار انتزاع بیشتر و معنویت بود و سیاست مذهبی حاکمان را مورد تهاجم قرار داد. پادشاهان، وزیران، روحانیون و پیامبران مقدس حکومتی، زیر فشار دایمی قرار گرفتند. این گروه در دو پیامبر «هواخاز» و «آموس» جلوه می یابد که حدود 750 پیش از میلاد می زیستند. آنها با خشم بر علیه بت پرستی مبارزه می کردند. این هشدار دهندگان کتاب مقدس به هر حیله ای دست می یازیدند. آنها مردم را به سرنوشتی شوم، پرنکبت و نفرین تهدید می کردند. «میشا» پیامبر (حکومت حدود 740 تا 705 پیش از میلاد) مردم را به زنا با بت های خویش متهم ساخت. همکارش «ایلیا» به این می بالید که در کناره کیشون، 450 روحانی «بعل» را کشته است.

تصویر یکم: موسی هنگام دریافت ده فرمان، گالری بلودر در وین، اطریش

تصویر دوم: پدران خداوند، تاثیر های مختلف بر تک خدایی یهودی

ادامه دارد…

بقیه نوشته را در اینجا بخوانید: بخش نخست، بخش سوم، بخش چهارم، بخش پنجم و بخش ششم.

اسراییل مشتری سالهای دراز نفت ایران

چه بازی هایی در جریان است! پس از آن که ایران و سویس در ماه مارس 2008 یک قرارداد چند میلیارد دلاری برای صدور گاز امضا کردند، اعتراض آمریکا و اسراییل بلند شد. اسراییل سفر وزیر خارجه سویس به ایران را «یک حرکت غیر دوستانه در برابر اسراییل» خواند. گویا هر کس هر کاری می خواهد بکند یا هر جا بخواهد برود باید از اسراییلی ها اجازه بگیرد. آن هم سویس که به هیچ کس در دنیا جواب پس نمی دهد و تازه چند سال است که به سازمان ملل پیوسته است. روزنامه سویسی «زونتاگ» (Sonntag) در 30 مارس 2008 فاش ساخت که اسراییلی هایی که این گونه سروصدا می کنند، سال هاست که خریدار نفت ایران هستند: «اسراییل نفت ایران را به میزان زیاد وارد می کند و برای این کار از روابط خود در داخل ایران استفاده می کند. برای دور زدن تحریم خرید نفت ایران، این نفت ابتدا به اروپا می رود و از آنجا به اسراییل.»…»روزنامه اسراییلی EnergiaNews اطلاعات تجارت نفت با ایران را از مدیریت شرکت Israeli Oil refineries Ltd. دریافت کرده است. ، کیفیت بالای نفت خام ایران دلیل این تجارت است. به گزارش ، موشه شالف، سردبیر این روزنامه نفت ایران از راه بندر های گوناگون اروپایی، بیشتر روتردام، توسط اسراییلی ها خریداری می شود و اسناد لازم و بیمه نامه ها نیز ارایه می گردند. پس از آن نفت را به بندر حیفا در اسراییل می برند. وارد کننده اسراییلی شرکت Eliat-Ashkelon Pipeline Co (EAPC) است که هیچ گاه منبع خرید نفت خود را فاش نمی کند.

EAPC یک شرکت ترابری نفتی است که در سال 1968 توسط ایران و اسراییل برای حمل نفت ایران به اروپا تاسیس شد. پس از سقوط شاه، ایران دیگر نقش فعالی در این شرکت بازی نکرد و دعوای حقوقی بین دو کشور هنوز ادامه دارد.»

روزنامه «زونتاگ» می نویسد که روشن نیست که آیا صادر کننده ایرانی می داند که نفت به کجا می رود. اما دولت اسراییل آگاه است که این نفت با این کیفیت ویژه و با این میزان زیاد از کجا می آید. این که این گزارش توانسته از تیغ سانسور روزنامه ها در اسراییل بگذرد، خود نشان می دهد که این اطلاعات درست است. یک مقام نفتی اسراییلی در مورد گزارش EnergiaNews گفت که اسراییل سالیان زیادی است که نفت ایران را می خرد. اما این کار را در بازار آزاد انجام می دهد و نه مستقیم در ایران. «زونتاگ» به گزارشی از روزنامه اسراییلی «هآرتس» در اکتبر سال گذشته اشاره می کند که در آن شرکت انرژی اسراییلی «پاز» گفته بود که از ابتدای سال 2008 نفت ایران را پس از تصفیه به دولت فلسطین تحویل می دهد.

اکنون روزنامه «زونتاگ» می پرسد که اگر ایران آن گونه که اسراییل ادعا می کند، دشمن موجودیت اسراییل است، پس چرا دولت اسراییل اجازه چنین تجارتی را می دهد؟ آنگاه که اسراییل تحریمی که خود در مورد ایران به راه انداخته، رعایت نمی کند، چرا جهان باید از تحریم حماس و نوار غزه حمایت کند؟

* * *

چه بازی به راه انداخته اند. البته از دید من هر گونه رابطه اقتصادی میان ایران و اسراییل مثبت است. این دو ملت هیچ گونه دشمنی با یکدیگر نداشته اند و اکنون نیز ندارند. هر چند که هر دو دشواری های زیادی دارند و هر دو مردم آزار های خوبی در منطقه هستند، اما اگر از سروصداهای سخیف حکومت ایران و احمدی نژادش بگذریم که بیشتر مصرف داخلی دارد، با یکدیگر کاری ندارند. آن زمان که اسراییل در دوران جنگ ایران و عراق لوازم یدکی آمریکایی مورد نیاز ارتش ایران را تامین می کرد، زیاد هم بد نبود!

احمدی نژاد و روح انسان خاورمیانه ای

آدرس این نوشته در رادیو صدای آلمان

شما غافلگیر شدید وقتی احمدی نژاد رییس جمهور شد؟ من که شدم.

غافلگیر می شوید وقتی می بینید که احمدی نژاد در میان عموم مردم خاورمیانه طرفدار دارد؟ من نه!

راننده تاکسی بنگلادشی که مرا به فرودگاه ریاض می رساند، از این که من ایرانی هستم، به وجد می آید و بلافاصله شروع به تعریف از جناب احمدی نژاد می کند. در حالی که شاید تعداد واژه های انگلیسی اش به 50 تا هم نرسد، تمام مسیر 45 دقیقه را در ساعت 2 صبح به احمدی نژاد و خوبی هایش و ایران قدرتمند در منطقه اختصاص می دهد. حرفهایش هم مثل بقیه طرفداران انترناسیونال احمدی نژادی در کشورهای عربی، پاکستان یا بنگلادش یکی است. همه شان از این که یکی پیدا شده است که می خواهد بمب اتمی روی اسراییل بیندازد و آنجا را از روی نقشه پاک کند، خوشحالند. خود او که هیچ گاه نگفته است که چنین هدفی دارد. ولی اینها امید بسته اند که دارد.

من بیشتر به جای آن که به حرفهای تکراری که مال خودش هم نیست، گوش دهم، سعی می کنم این را بفهمم که در ذهن و روح او چیست که احمدی نژاد را برایش جذاب می کند. اولین سوال که به ذهن من می رسد این است که این بشر به جای آن که کنجکاو و جستجوگر باشد و مرا سوال پیچ کند و سعی کند از اسطوره اش بیشتر بداند، چرا دارد مرا درس می دهد؟ مگر من همشهری قهرمانش نیستم؟ نه کنجکاو نیست. در اصل احمدی نژاد به عنوان یک شخص برایش اهمیتی ندارد که او بخواهد بیشتر بداند. او آنچه را که لازم دارد را می داند و نکته همین جاست.

از بنگلادش آمده است. خانواده اش را آنجا گذاشته و هر 2 یا 3 سال به آنها سرمی زند. تازه اگر صاحب کارش به او اجازه خروج از کشور بدهد. 11 سال است که زندگیش اینجور است. نمونه هایی چون او که از بنگلادش، پاکستان یا سری لانکا و یا جای دیگر به عربستان سعودی و دیگر کشورهای کنار خلیج فارس آمده اند، تعدادشان به میلیونها می رسد. تمام شغل های ساده و پست این کشورها در دست اینهاست و احساس حقارت، ترس و تسلیم در همه رفتارشان جاریست.

این که می گویم به وجد آمده بود، اغراق نیست. اینها از این که کسی آمده است که حرف آنها را می زند از خود بیخود شده اند. شاید برای اولین بار در زندگیشان احساس می کنند که کسی هستند. کسی آمده و حرف دل تاریخی آنها را می زند. کسی آمده که پول را تقسیم می کند، بمب را تقسیم می کند، موشک را تقسیم می کند و اعتماد به نفس را تقسیم می کند. اهمیتی ندارد که کیست و نامش چیست. می خواهد نامش همانند این نام غیر قابل تلفظ احمدی نجاد باشد یا صدام حسین. مگر همین ها شادی نکردند آنگاه که سردار قادسیه با دنیا درافتاد و از جمله چهار موشک اسکاد هم به اسراییل فرستاد؟

احمدی نژاد نماینده آنهاست. اینجاست که احساس قدرت می کنند. یکی از میانشان برخاسته که قرار است بمب اتمی اسلامی بسازد، اسراییل را نابود کند وآمریکا را از منطقه فرار دهد.

یادتان هست آن زمانی که آن گروه خاورمیانه ای دیوانه فاجعه 11 سپتامبر را آفریدند، در بسیاری از کشورهای اسلامی مردم پایکوبی کردند؟ مگر دلشان خنک نشده بود؟ این صحنه به قدری زشت و نفرت انگیز بود که وقتی یک گروه کوچک و ناچیز به همدردی در میدان محسنی تهران شمع روشن کردند، انعکاس جهانی یافت.

این راننده بنگلادشی یک نمونه ساده است.برخی (نه همه) همکاران فلسطینی، اردنی، سوری، مصری یا پاکستانی من نیز حرفهای مشابه می زنند ولی کمی که بگردی در میان اندیشه آنها نیز این بن بست تاریخی را، این تناقص افکار و معیارهایشان با دنیای امروز را به روشنی می یابی.

مردم کشورهای عربی که سالهاست از ضعف همه جانبه خود و حاکمانشان در برابر اسراییل رنج می برند، اکنون در انتظار قهرمان اسلامی خود هستند. این که او یک رافضی از سرزمین خورشیدپرست هاست، اهمیت ندارد. ناگهان «بت پرست شیعه» را به عنوان مسلمان چون خودشان می پذیرند. چون قرار است اسراییل را از روی نقشه پاک کند.

کاش این پراگماتیسم را در حل مشکلات واقعیشان داشتند. کاش این اصلا اسمش پراگماتیسم بود و بندبازی نبود.

احمدی نژاد نماد انسان سرخورده خاورمیانه ای است. انسانی که اکنون سربلند کرده و متوجه شده است که از کاروان تمدن، اندیشه، تکنولوژی و رشد عقب مانده است. انسانی که سده هاست حرفی برای گفتن ندارد و اندیشه و ذهنش حتی توانایی توصیف وضعیت فلاکت بارش را هم ندارد، چه رسد به آن که راه حل نیز بیابد. دهه هاست که دایی جان ناپلئون به کمکش آمده، فکر کردن را برایش آسان کرده و یادش داده که به جای نگریستن در آینه، استعمار غرب را مقصر فلاکت خود بداند که او را عقب نگاه داشته و ثروتش را به غارت برده است.

البته دایی جان نیز پیر و فرسوده شده است. چون حرفهایش کهنه شده است و دیگر برش ندارند. او از جمله نمی داند که پیشرفت هند و شرق آسیا را چگونه توضیح دهد. مگر آنها استعمار نشده بودند؟ چه شده است که شرقی ها تنها در 20 سال خود را به نزدیکی غرب رسانده اند؟ چه شده است که چین در زمانی کمتر از سی سال که از شر مائوتسه تونگ و دارودسته ابلهش رها شد، اکنون تبدیل به کارخانه دنیا شده و عربستان سعودی که شاید هنوز هم پولهایش بیشتر از چین باشد، نمی داند که خرما را چگونه باید بسته بندی کرد؟ ولی بلد است که «هیاه امر به معروف و نهی المنکر» راه اندارد و اوباش آن هر هفته 2-3 نفر را در راه دعوت به معروف به قتل برسانند. بلد است که فروش گل سرخ را ممنوع کند. چون گل سرخ نماد انحراف اخلاقی و انحطاط غربی است.

بنگلادشی یا پاکستانی که در جدایی ابلهانه خود از هند و آن جنگهای حیدری-نعمتی شاید تازه فهمیده است که چه کلاه گشادی سر خود گذاشته، در بی هویتی خود اکنون می خواهد آویزان کس دیگری شود تا شاید از درگاه او فرجی بر او حاصل شود؛ هرچند که بمب اتمی هم هیچ کمکی به اعتماد به نفس پاکستانی نکرده است.

انسان سرخورده خاورمیانه ای همواره در گذشته خود زندگی می کند. او که با بی هویتی خود در دهکده جهانی مشکل دارد و حرفی برای گفتن ندارد، گذشته خود را نبش قبر کرده، انرا با آرزوهای دست نیافته حال خود در هم می آمیزد و برای خود نقابی زیبا و طلایی می سازد و با آن در آینه به خود می نگرد و لذت می برد: «ما این بودیم!»

اگر ترک است، به امپراطوری عثمانی می بالد که تا دیوارهای وین نیز رفته بود و سده ها بخشی از اروپا را در اشغال خود داشت. انگار با اندیشه انسان متمدن امروزی این چیزها پز دادن دارد. البته قتل عام 1،5 میلیون ارمنی را هنوز هم انکار می کند و به جای آن که شهامت اخلاقی نشان دهد و جرم خود را بپذیرد، می خواهد جر بزند و بیشتر نشان می دهد که هنوز هم با تمدن و اندیشه انسانی فاصله دارد. به آتاتورک می نازد که پدر ترکیه مدرن است و با کتک و زور کشور را متمدن کرده است. انگار ممنوعیت روسری و شال کمر و اجبار کراوات و کلاه، انسان سنتی قضاوقدری را یک شبه مدرن می کند. یادش رفته که آتاتورک نیز همانند یارش رضاشاه کبیر شیفته هیتلر بود.

اگر عرب است به امپراطوری اسلامی می نازد که تا جنوب فرانسه و اسپانیا رفته بود، که قاشق و چنگال را به دست اروپاییان وحشی داد، که به آنها یاد داد که حمام بروند و ریاضی، شیمی، پزشکی و ستاره شناسی و غیره را به آنها یاد داد. ولی چرا پس از یاد دادن این چیزهای خوب به آنها خودش تعطیل شد و هنوز دوست دارد با دست غذا بخورد؟

اگر ایرانی است که دیگر هیچ! تمدنش دنیا را گرفته و تقریبا هیچ چیز نیست که ریشه اش ایرانی نباشد. نژادش آریایی است (یعنی نژاد برتر) و خوشحال است که آلمانی ها نیز آریایی هستند. چون آنها پیشرفته هستند پس ما هم … حال به او بگو که در زیست شناسی چیزی به نام نژاد آریایی وجود ندارد و این حرفها قرن بیستمی و ساخته نازی هاست. نمی پذیرد. وگرنه با آن خلاء چه کند که ناگزیر به وجود می آید؟

می گوید 2500 سال پیش امپراطوری عظیم داشته ایم از مصر و اتیوپی تا مقدونیه و هند مال ما بوده است. اگر از او بپرسی که 2600 سال پیش چه داشتی نمی داند. چون این حرفها نیز مال خودش نیست و حتی یک کتاب ایرانی مستقل جامع در باره تاریخ خودش هم ننوشته است. هرچه هست را ایران شناسان غربی برایش نوشته اند. ولی می داند که چاپار داشته، فدرالیسم را اولین بار او به کار بسته، به زنان و مردان حقوق برابر می داده. اولین منشور حقوق بشر مال اوست و جایش را در آن ساختمان در نیویورک نیز می داند. قنات را هم او اختراع کرده و در مکزیک و پرو هم مچ مردمان آنجا را گرفته است که کپی کرده بودند.

فقط نمی داند که چرا این اولین بارها خیلیشان آخرین بارها هم بوده اند و هیچگاه تداوم نداشته اند. این را نمی داند.

اعتقاد ژرف دارد که ایرانی از دیگران باهوش تر است و هرکجا می رود همیشه موفق و از دیگران سر است. دوست دارد آویزان تلاش های کسانی شود که جدا از این حرفها راه خود را از این افکار حقیر جدا کرده اند و رفته اند و نامی بر جای گذارده اند. گوش فلک را کر کرده که پروفسور هشترودی شاگرد اینشتین بوده است. خوب بوده است که بوده است. ترا چه؟ برای من این یکی از کودکی همیشه سوال بوده که چرا این که شاگرد آن یکی بوده است پروفسور است و آن یکی هیچ لقبی ندارد.

در حکومت نشسته و می نازد که ایرانیان هر کجا رفته اند، سرفراز بوده اند. هنوز نگفته است که آنهایی که به ژاپن رفته بودند کی بودند و آیا آنها هم سرفراز بوده اند یا نه و آنهایی که اکنون به قطر و کویت می روند چه می کنند. نمی گوید که خود او چه کرده است که اینها کشور را رها کرده و رفته اند. کافی است یک ایرانی (الاصل) در ناسا پیدا شود. این در روزنامه اش گوش فلک را کر می کند. در داخل کشور تمام نیرویش را برای سرکوب و تحقیر زن ایرانی گذاشته، ولی وقتی در مدیریت پروژه مریخ ناسا یک زن ایرانی پیدا می شود این در روزنامه اش شادی می کند و او را مدیر پروژه معرفی می کند. آن زن و دیگر ایرانیان خارج اگر زحمت کشیده اند و جامعه آمریکا هم به آنها امکان رشد داده، مهم نیست. مهم این است که آنها نژادشان ایرانی است.

در جای دیگر نشسته و می گوید هر بلایی سر ما آمده، تقصیر عرب ها و دینشان است که به ما تحمیل کردند. این حکومت اسلامی هم اصلا ایرانی نیست و اینها عرب و عرب پرست هستند. ببین ما پندار نیک و گفتار نیک و کردار نیک داشتیم، نه قصاص و سنگسار و شلاق. ولی از ساسانیان و آخوندهای زرتشتی حکومتی نمی گوید که خون مردم را به شیشه کرده بودند و اگر پندار و گفتار و کردارت با سلیقه آنها نیک نبود، ترا به دستور انوشیروان دادگر وارونه در خاک می کردند. جالب اینجاست که دین شیعه که او آن را به عرب ها نسبت می دهد، کامل ایرانی است و تمام ویژگی های اندیشه و منش و شخصیت ایرانی را دارد و شاید بخش مشترکش با دین عرب ها از ده درصد بیشتر نباشد.

می گوید عرب ها دانشمندان و متفکران ما را به نام خود جلوه داده اند. ابن سینا و فارابی و رازی و خوارزمی و غیره مال ما هستند. نمی گوید چرا در دوره سلطه عرب این همه دانشمند در ایران داشتیم ولی در تمام دوران پرشکوه پیش از اسلام یک دانه آدم فسقلی که سرش به تنش بیارزد و یک حرف اندیشمندانه گفته باشد، یافت نشده است. در حالی که یونان کوچک (یا دقیق تر بگوییم، دولت-شهر آتن) که اندازه کشوری که زیر سلطه خود داشت، نصف یونان کنونی هم نمی شد، تمدن امروزی بشری را برای همیشه شکل داده است. تنها اشاره به اندیشه دمکراسی که مال آنهاست، کافی است. اگر من تنها به سواد دیپلم دبیرستان خود مراجعه کنم، نام هایی چون سقراط و بقراط و افلاطون و ارشمیدس و اقلیدس و هرودوت و اپیکور و … به یادم می آید به جز نام هایی که به زبان های دیگر می شناسم و نام فارسی آنها را نمی دانم. ولی برای یافتن یک دانشمند ایرانی پیش از اسلام به درون چاه سیاه می افتم. چرا؟

نمی گوید که همان اندیشمندان نامدار ایرانی از این رو صاحب نام شدند که راهشان را از بلاهت حاکم جدا کردند. نمی گوید که حافظ آنجا حافظ شد که از دروغ و ریاکاری و رندی و تزویر ایرانی بیزار بود و خودش هم به قول خودش آنقدر رند بود که می توانست به طور کامل همه حرفهایش را بزند و ابلهان تا صدها سال و حتی تا امروز هم نفهمند که او چه بار آنها کرده است. حال فردوسی و خیام و مولانا و خیلی دیگران که جای خود دارند.

اگر قرار بود دیگر ملتها هم با انسانهای برجسته شان پز بدهند، انگاه جایگاه ایران و دیگر خاورمیانه ای ها کجا بود؟ ایرلند و اسکاتلند با نیم وجب کشور که فرهنگ آمریکای شمالی را شکل دادند، یهودیان که با جمعیت چند میلیونی و آنهمه قتل عام 17-18 جایزه علمی نوبل دارند و نمی توانی به عرصه علم و هنر و اندیشه پای گذاری و اینشتین، فروید، مندلسون بارتولدی، باب دیلون، گرشوین، هاینریش هرتس، کارل مارکس، شوپنهاور، ولادیمیر هوروویتس، هاینریش هاینه، فرانتس کافکا، هانا آرنت؛ استانلی کوبریک، روزا لوکزامبورگ، آرتور میلر، کارل پوپر و بسیار بسیار دیگر را نادیده گیری، جایگاهشان کجاست؟ یک حساب ساده انجام دهید: نگاهی به مقاله های علمی و آثار خلق شده در تمام زمینه های علمی، فرهنگی و هنری امروز بیاندازید، نویسنده ها را دسته بندی کنید و یک نمودار بکشید و درصد نویسنده ها را نسبت به جمعیت کشورشان حساب کنید. آنگاه جایگاه واقعی امروزی ایرانی و انسان خاورمیانه ای را می یابید، بدون آن که اینجا دیگر امکان برپا کردن گردوغبار تاریخی داشته باشد.

انسان خاورمیانه ای همیشه جملاتش را به ماضی ساده و در بهترین حالت با ماضی استمراری می نویسد: «ما … بودیم. ما داشتیم.» او دچار بحران هویت تاریخی است که اکنون گریبانش را گرفته است. او در مقابل دبگران عقده حقارت دارد. اکنون نیز به دنبال این است که میان بر بزند و بدون زحمت جایی برای خود بگشاید. او که در تاریخ قرنهاست که کار نکرده است و اهل زحمت کشیدن نیست، اکنون دنبال معجزه می گردد. حال این معجزه هاله نورانی دور سر یک آدم دماگوگ چون احمدی نژاد باشد.

از نظر من اشکال انسان خاورمیانه ای به اسراییل تنها بر سر فلسطین و زمین نیست. اسراییل عذاب وجدان انسان خاورمیانه ایست. چون آنها در نیم وجب سرزمین توانسته اند 60 سال نه تنها در مقابل یال و کوپال 200 میلیون عرب مقاومت کنند و حقارتشان را به رخشان بکشند، بلکه یک کشور نمونه از خیلی جنبه ها بسازند. البته زحمت آن را هم یهودیان اروپایی کشیدند و بخش خاورمیانه ای بیشتر میان بر زد. نگاهی به برخی عربهای اسراییلی که 18% جمعیت را تشکیل می دهند، بیندازید. هنوز برخی از آنها در چادر زندگی می کنند و دولت جرات این که در مسیر کوچ سالیانه آنها جاده بکشد را ندارد، مگر این که برای عبور شترهایشان در مسیر همیشگی پل یا زیرگذر بگذارد. آن دوتا و نصفی مرتجع و افراطی یهودی هم که آتش جنگ را دامن می زنند و خواب اسراییل بزرگ را می بینند، خیلیشان ریشه در همین خاورمیانه دارند و از همین فرهنگ هستند.

البته دایی جان ناپلئون به ما یاد داده است که اسراییل تنها نیست و پشتش صهیونیسم جهانی، محافل قدرتمند مالی و دولت آمریکا قرار دارند. همه اش درست! ولی چرا شما از این چیزها ندارید؟ محافل مالی قدرتمند شما کجا هستند؟ اگر دشمن مشترک دارید وحدتتان کجاست؟ شصت سال درگیری بدون هیچ نتیجه ای با اسراییل هنوز هیچ یک از شمایان را به فکر فرو نبرده که شاید راهتان، روشتان اشتباه است. البته چرا، یک روش جدید برخی از شما اختراع کرده اند. بمب گزاری انتحاری یا به قول دستگاه دروغ پراکنی ایران «عملیات شهادت طلبانه» در مرکز خرید مثلا در اورشلیم. بله این روش جدید است. یادم می آید یکبار یکی از این شهادت طلبان به قول صداوسیما دو «صهیونیست را به هلاکت رساند». البته صدا و سیما این را یادش رفت بگوید که یکی از این صهیونیست ها یک زن جوان 25 ساله بود و آن یکی 3 سال داشت.

سخن طولانی است. به راستی مشکل شمایان در کجاست؟ اندیشمندان شما کجا هستند؟ چرا همواره در هر بازی و رقابتی تقریبا بدون استثنا می بازید؟ پول هم که دارید.آیا مشکل در نبود اندیشه در کردار، در ناتوانی در کار و زحمت نیست؟ آیا مشکل در زندگی کردن در گذشته و ناتوانی در درک امروز نیست؟ آیا مشکل وجود خرافات و ارتجاع و شیوخ شکم گنده و رهبران جهان اسلام و طالبان و القائده و فرهنگ حقارت و قمه بر سر زنی وسنگسار و وجود اشعه موی زن نیست که شما را حقیر و خوار ساخته و از کوتوله هایی چون احمدی نژاد قهرمان می سازند تا راننده تاکسی بنگلادشی در ساعت 2 صبح سر مرا به درد آورد؟

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin