عکس هایی از احمدی نژاد نازی، انقلاب ها در خاورمیانه و غیره در کارناوال دوسلدورف

این هفته، هفته کارناوال بود. هر کدام از این کارناوال ها در آلمان، ایتالیا و برزیل سنت و فرهنگ ویژه خود را دارند. در شهر دوسلدورف آلمان، برگزاری کارناوال با طنز تند و گزنده سیاسی همراه است. انجمن های کارناوال موارد داغ سیاسی روز را به طنز می کشند. عکس های زیر از جمله چند مورد را نشان می دهند:

–          جناب احمدی نژاد رییس جمهور ضد یهودی نازی ایران که از آتش برپا شده در خاورمیانه گریزان است.

–          آقای گوتنبرگ وزیر دفاع (سابق) آلمان که پس از افشای دکترای رونویسی شده و پس گرفتن آن از سوی دانشگاه مجبور به استعفا شد و کار دست خانم مرکل داد. در اینجا ماجرای او را به عنوان 11 سپتامبر خانم مرکل به مسخره گرفته اند.

–          سوء استفاده جنسی گسترده آخوندهای کلیسای کاتولیک از کودکان و نوجوانان موضوع دیگری بود. در اینجا هر روز برای آخوندها روز جهانی جوانان است.

–        اسلام و بهانه حجاب برای سرکوب زنان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یادداشت های جشنواره ایران در وایمار، اردوگاه آدم سوزی بوخنوالد 2009 و یا: چرا احمدی نژاد یعنی ننگ و شرمساری

نوشته های پراکنده ای پیرامون جشنواره دیوان غربی-شرقی وایمار و تلاش آقای دکتر گالاس برای برگزاری این جشنواره آورده بودم که اکنون تلاش می کنم آنها را تکمیل کنم. در جریان تلاش ما برای برگزاری این جشنواره چیزهایی را دیدیم که ارزش این را دارند که نوشته شوند. یکی از اینها برنامه جشنواره برای بازدید از اردوگاه بوخنوالد در شهر وایمار است.

وایمار تنها یک پایتخت فرهنگی، شهر گوته و حافظ و خواهرخوانده شیراز نیست. این شهر اردوگاه آدم سوزی بوخنوالد را نیز دارد که پدر آقای گالاس از قربانیان آنجاست. او و همه اعضای شورای شهر وایمار که در برگزاری این جشنواره دست داشتند، برنامه بازدید از اردوگاه بوخنوالد را در برنامه جشنواره گذاشته بودند.

هر چند که من پس از شکست تلاشمان برای برگزاری این جشنواره در تخت جمشید، اصفهان و تهران در برگزاری این جشنواره در وایمار نقشی نداشتم و تنها میهمان بودم، اما از لحظه ورود به وایمار دوباره درگیر برگزاری شدم و این با توجه به دوستی آقای گالاس و من امری بود کاملا بدیهی. هر چه که دوسال پیش دولت ایران هیچ گونه همکاری با ما برای برگزاری این جشنواره نکرد، اکنون در اکتبر 2009 بودیم، افتضاح انتخابات خرداد روی داده بود و جنبش سبز پا گرفته بود. همه اینها باعث شده بود که حکومتیان برای کسب آبروی از دست رفته به دنبال ما بیافتند که بتوانند چهره زشت خود در برابر جهان را تغییر دهند. سفارت متکبر ایران در برلین که یک سال پیش از آن تنها کارش سنگ اندازی و سردواندن بود، ناگهان درهایش باز شده بود و همه آدمهایشان را بسیج کرده بودند که در جشنواره وایمار شرکت کنند. آقای شیخ عطار، سفیر محترم جههوری اسلامی در برلین که سال پیش کوچکترین توجهی به جشنواره نداشت، حالا بدون آن که کسی از او دعوت کرده باشد، آمادگی خود را اعلام کرده بود که سخنرانی در گشایش جشنواره را انجام دهد. البته آقای دکتر گالاس به روشنی گفته بود که برای گشایش جشنواره کسی از مسئولان سفارت اسلامی را دعوت نخواهد کرد.به گفته آقای گالاس «آنها می خواهد جشنواره را برای خود مصادره کنند»، همان گونه که رای مردم را چند ماه پیش از آن برای رییس جمهور حقیرشان مصادره کرده بودند.

با این وجود سفارتی ها بسیج کرده بودند که خود را جوری در جشنواره جای دهند. آقای سفیر هم دو روز پیش آمده بود و در «بازارچه» ای که فرش فروش ایرانی برای فروش صنایع دستی ایرانی راه انداخته بود و ربطی به جشنواره نداشت، سخنرانی کرده بود. «کاچی به از هیچی!»

شبی که کنسرت سالار عقیلی برگزار شد، نیز سالن پر بود از سفارتی ها و خانواده هایشان. تاکنون این همه سفارتی در یک جا ندیده بودم. آقایانی که هیچ گاه ما را که برای دوستی فرهنگی ایران و آلمان تلاش می کردیم، درست تحویل نمی گرفتند، تلاش داشتند ما را فرسوده سازند، سر می دواندند و همیشه برایشان «عنصر نامطلوب» بودیم، اکنون سلام و علیک می کردند و دور ما می چرخیدند. این همه بی پرنسیپی و خودفروشی جالب بود که البته برای من تازگی نداشت.

روز شنبه 11 اکتبر 2009 است. برای روز دوشنبه برنامه بازدید از اردوگاه بوخنوالد را گذاشته اند.کلاوس گالاس عصبانی است. می گوید: از سفارت تماس گرفته اند که: برنامه بازدید از بوخنوالد را باید حذف کنید و چه اصراری دارید به آنجا بروید؟ اسپانسر ایرانی این جشنواره که یک فرش فروش از شهر رگنسبورگ است، نیز به آقای گالاس فشار می آورد که برنامه حذف شود. او که فرش فروشی اش را خانه ایران نام نهاده و تلاش دارد که خود را علاقه مند به فرهنگ نشان دهد، کمک مالی زیادی به جشنواره کرده است. البته درکش از فرهنگ کمابیش در چارچوب کارش و فروش است و چندان از آن فراتر نمی رود. به راحتی می توان دید که فروش فرش و صنایع دستی و چیزهایی که به آنجا آورده است بیشتر در مرکز توجهش است تا حمایت از فرهنگ ایرانی. همه جا تلاش داشت که خود را به میان اندازد و در مرکز توجه باشد و با این کار بیشتر آشکار می شد که از این کارها سر درنمی آورد.این از دو سه بار دست زدنش در میان قطعه های موسیقی کلاسیک اروپایی پیدا بود تا ناپختگی های پی در پی در برنامه های جشنواره و تلاش در دخالت در تصمیم های مدیرهای آن. همین امر باعث می شد تلاش کند که میان دو صندلی بنشیند و میان سفارت ایران و برگزار کنندگان جشنواره مانور دهد که: نه سیخ بسوزد و نه کباب. حال اگر شرکت کنندگان از کباب او دلشان درد گرفت، مهم نیست. او نیز در ابندا فشار می آورد که بازدید انجام نشود. او برای سه شنبه شب سفارتی ها را به یک میهمانی اختصاصی شام دعوت کرده است که البته این میهمانی جزو برنامه رسمی جشنواره نیست و از سوی برگزار کنندگان آلمانی کسی نمی رود. اکنون نگران آن میهمانی است. دو شنبه شب نیز از سوی جشنواره کنسرت پایانی به همراه میهمانی شام رسمی برگزار می شود که نمایندگان وزارت خارجه آلمان، نمایندگان سفارت آلمان در تهران، سفیر ایران در آلمان،اعضای شورای شهر و شهردار وایمار نیز دعوت شده اند. سفارتی ها گفته اند که اگر بازدید از اردوگاه بوخنوالد برگزار شود، آنها در این برنامه ها شرکت نخواهند کرد. آقای گالاس نیز گفته است که در برنامه تغییر نخواهد داد. به او می گویم: «اگر کوتاه بیایی و باج دهی، اعتبارت را در میان ایرانیان با فرهنگ از دست خواهی داد.» او می گوید که تردیدی ندارد و به کسی باج نمی دهد.

روز دوشنبه است و هوا بارانی. با اتوبوس به اردوگاه بوخنوالد می رویم. آقای فرش فروش نیز آمده است. با این کارش دیگر ظرفیت نشان داده است و تکلیف سفارتی ها را روشن کرده است و همین گونه نیز میهمانی اختصاصی اش برای روز سه شنبه را. این باید درسی باشد برای او که در مسایل پایه ای اخلاقی و پرنسیپ ها نمی شود چانه زد و به ویژه با آدم هایی که هیچ گونه پرنسیپ اخلاقی ندارند. به هر رو میان دو انتخاب، راه درست را گرفته است هر چند که تا آنجا لطمه زیادی به جشنواره زده است ولی دارد تجربه گرد می آورد و همین خوب است. آقای دکتر گالاس نیز از این کار او خوشش آمد و گفت که دست آخر یک تصمیم درست گرفته است.

عکس ها از آن روز است. این عکس های را باید دید و روی برنگرداند. اکنون دیگر بوخنوالد نیز به ما ایرانیان مربوط است.

–          مدیر اردوگاه موقعیت آنجا را برای ما توضیح می دهد. این اردوگاه بیش از صد هزار نفر را در خود جای داده بوده است. شهر وایمار امروزی 67000 نفر جمعیت دارد.

–          „Jedem Das Seine“، «به هرکس آن چه که لایقش است» این جمله نفرت انگیز را بر دروازه اردوگاه به گونه ای آورده اند که تنها از داخل اردوگاه قابل خواندن است، در آنجا که زندانی هستی، ایستاده ای و از خود می پرسی که چه شده است که ترا به اینجا آورده اند. این پاسخ توست: «لیاقت تو همین است.»

–          دسته گل به یادبود قربانیان اردوگاه بوخنوالد است که شعر سعدی «بنی آدم اعضای یکدیگرند …» به زبان های فارسی، آلمانی و عبری بر نوارهای آن نقش بسته است.

–          به این لوح توجه کنید. این لوح یادبود نام کشورهایی را بر خود دارد که در اینجا قربانی داشته اند، از جمله ایران. حرارت این لوح همیشه 37 درجه ثابت نگاه داشته می شود؛ حرارت بدن همه آنهایی که در اینجا جان خود را باخته اند. کسی در آن روز در کنار نام «ایران» کبوتر صلح را گذاشته بود.

–          کوره های آدم سوزی (قابل توجه آقای احمدی نژاد و یارانش در برلین)

تا آشویتس راهی نیست و کهریزک نخستین ایستگاه است

آشویتس نامی است که هیچ کس نمی تواند در دنیای امروز زندگی کند و آن را نشنیده باشد. کسی که در اروپای مرکزی زندگی کند، نیز هیچ گاه نمی تواند از کنار این نام بی تفاوت رد شود؛ هر چند که در سالهای 1990 نام های دیگری چون سربنیتسا و حلبچه و بسیار دیگر نیز در کنار آن قرار گرفتند. آشویتس نخستین کارخانه ساخت انسان برای نابود سازی صنعتی انسانهاست. این افتخار نصیب نازی های آلمانی و شریک هایشان در فرانسه، ایتالیا، اسپانیا و بیشتر کشورهای اروپای شرقی شد. هر چند که آشویتس تنها کارخانه این چنینی نیست. بوخنوالد، داخائو، مایدانک-لوبلین، بوخنوالد، راونسبروک، ماوتهاوزن، بلگن-بلزن و بسیار دیگر. شاید شمار آنها از 100 بیشتر باشد و گروه بندی آنها نیز متفاوت است.

این روزها که گرم تبدیل نوارهای ویدئو به فیلم دیجیتال بودم، به چند نوار ویدئو برخوردم که در سالهای 90 به مناسبت 50 مین سالگرد آزادی آشویتس از برنامه ها و فیلم های تلویزیون آلمان گرد آورده بودم. احساس غریبی است. در سال 1995 گاهی این توجه بیش از معمول به جنگ جهانی دوم و گردآوری اطلاعات در این مورد، خود مرا به اندیشه وا می داشت. در آن زمان احساس من این بود که به عنوان ایرانی با این مورد ارتباطی نداریم. ایران کماکان برای داشتن کوروش به خود می بالد که یهودیان را آزاد ساخت و آنها نیز نامش را در تورات آوردند و مقدسش نامیدند. هر چند که ایران در دوران رضا شاه به آلمان نزدیک شد، نازی ها در ایران می رفتند و می آمدند و فاشیست های ایرانی از آلمان نازی به عنوان کشور پیشرفته و نمونه آریایی نام می بردند (نگاهی به روزنامه ها و مجله های آن زمان بسیار روشن گرانه است)، این دوره خوشبختانه زیاد طول نکشید و با اشغال ایران از سوی انگلیس و شوروی شبح فاشیسم پایش به ایران نرسید و از تبلیغات و حرف فراتر نرفت. هر چند که هنوز تحت تاثیر آن زمان از ایرانیان می شنویم که گویا با آلمانی ها نژاد مشترک دارند و آریایی هستند و دیگر هجویات از این دست.

پانزده سال گذشت و امروز می بینیم که اگر پانزده سال پیش من احساس می کردم که جریان کوره های آدم سوزی در جنگ جهانی دوم ربط چندانی به ایرانیان ندارد، امروز دارد. امروز هر گاه که در باره آشویتس سخن گفته می شود، نام ایران و رییس جمهور ابله و دیوانه اش برده می شود. دیگر نمی توان احساس کرد که به ما ربطی ندارد. اکنون در میان لجن زار قهوه ای رنگ آدم سوزی و یهودی ستیزی قرار گرفته ایم. بسیار ایرانیان برای فرار از این مرداب امروزی، سر خود را کبک وار به برف 2500 سال پیش فرو برده اند و پرچم کوروش، داریوش و زرتشت را بالا برده اند، غافل از این که این کار دشواری را بیشتر می کند و این پرسش را پیش می آورد که: اگر صاحب تمدنی این چنین درخشان هستید، پس چرا امروز وضعتان این است؟ پس صاحب این تمدن نیستید و این تنها بخشی از تاریخ شماست، اما صاحب آن نیستید. چون چیز زیادی از آن در رفتار کشورتان در جهان آشکار نیست و آن تمدن درخشان را به ارث نبرده اید. دلیل های زیادی دارد که چرا این گونه است ولی آن چه که آشکار است این است که از آن تمدن چیزی در رفتار و منش ایرانی (به جز چهارشنبه سوری و دید و بازدید های سخیف و کودکانه نوروز و پز و قمپز) پدیدار نیست. ایران امروزی همین هست که هست، احمدی نژاد، خامنه ای و جنتی و جماعت ساندیس خور در یک سو و جنبش سبز و دیگرانی که می خواهند این کابوس پایان یابد، در سوی دیگر. دلیلش هر چه می خواهد باشد.

تا آشویتس راهی نیست و کهریزک نخستین ایستگاه در آن مسیر است.

در نوشته بعدی جریانی را می آورم که نشان می دهد که چگونه در سراشیبی احمدی نژادی افتاده ایم.

پديده‌ي احمدي‌نژاد

نوشته زیر از محمدرضا نیکفر است. ابتدا آن را کسی برایم به عنوان نوشته از روزنامه 8″ صبح » افغانستان فرستاده بود من هم با همان تیتر گذاشتم تا اینجا اولین خواننده تذکر داد. البته به نظر می آید که در 8 صبح هم چاپ شده است چون چند واژه دری در آن آورده اند.

مشت من هم نزد دوست عزیزم محمدرضا نیکفر باز شده که نوشته اش را نخوانده بودم هنوز! نویدار
===============
پديده‌ي احمدي‌نژاد

احمدي‌نژاد پديده‌ي غريب و هم هنگام آشنايي است. رفتار او در چشم بسيار کسان يادآور برخورد خشن و توهين‌آميز يک جوانک بسيجي تفنگ به دست در برابر شهروندان محترمي است که چنان تحقير مي‌شوند که ديگر جهان را نمي‌فهمند. شان اجتماعي‌شان، ارج فرهنگي‌شان و منش و سليقه‌ي‌شان لگدکوب مي‌شود، به زندگي خصوصي‌شان تجاوز مي‌شود، و دستگاه تبليغاتي مدام از در و ديوار جار مي‌زند که بايد شکرگزار باشند که در کشورشان اين «معجزه‌ي هزاره‌ي سوم» رخ داده است. احمدي‌نژاد حاشيه را بسيج مي‌کند تا مرکز قدرت را تقويت کند، مردم مستمند را به دنبال ماشين خود مي‌دواند و آنان مي‌دوند، در حالي که به عابران ديگر تنه مي‌زنند و هياهو و گرد و خاک مي‌کنند. محمود احمدي‌نژاد از تبار آن سلاطيني است که مدام در حال جهاد بوده‌اند. او خزانه‌ي مرکز را تهي مي‌کند، تا سرحدات را نه آباد، بلکه از نو تصرف کند و به حلقه‌ي ارادت درآورد. او مهندس نظام است، اما نه از آن مهندساني که در ابتداي حکومت اسلامي در خدمت ملاها درآمدند تا سازندگي کنند و معجزه‌ي پيوند ايمان و تکنيک را به نمايش بگذارند. در ابتدا تکنيک در خدمت ايمان بود. در مورد احمدي‌نژاد، ايمان خود امري تکنيکي است. او رمالي است که داکتر-مهندس شده است. در ذهن او جن و اتوم، معجزه و سانتريفوژ، معراج و موشک در کنار هم رديف شده‌اند. احمدي‌نژاد به همه درس مي‌دهد. او ختم روزگار است. در مجلس آخوندي هم درس دين مي‌دهد. پيش لوطي هم عنتربازي مي‌کند.

احمدي‌نژاد ترکيبي از رذالت و ساده‌لوحي است. او مجموعه‌اي از بدترين خصلت‌هاي فرهنگي ما را در خود جمع کرده، به اين جهت بسي خودماني جلوه مي‌کند: دروغ مي‌گويد و اي بسا صادقانه. غلو مي‌کند، زرنگ است و تصور مي‌کند هر جا کم آوردي، مي‌تواني از زرنگي‌ات مايه بگذاري و جبران کني. در وجود همه‌ي ما قدري احمدي‌نژاد وجود دارد و درست اين آن بخشي است که وقتي با آزردگي از عقب‌ماند‌گي‌مان حرف مي‌زنيم، از آن ابراز نفرت مي‌کنيم. اما آن هنگام نيز که لاف مي‌زنيم و خودشيفته‌ايم، باز اين وجه احمدي‌نژادي وجود ماست که نمود مي‌يابد. احمدي‌نژاد تحقير شد‌ه‌اي است که خود تحقير مي‌کند. سرشار از نفرت است، اما کرامت دارد. به موضوع نفرت اش که مي‌نگرد، مي‌پندارد مبعوث شده است تا او را از ضلالت نجات دهد.

احمدي‌نژاد نماينده‌ي سنتي است جهش‌کرده به مدرنيت. او مظهر عقب‌ماندگي مدرن ما و مدرنيت عقب‌مانده‌ي ماست. او اعلام ورشکستگي فرهنگ است.

احمدي‌نژاد نشان فقدان جديت ماست. آن زمان که در قم گفت، هاله‌ي نور او را دربرگرفته، حق بود که حجج اسلام اين حجت را جدي گيرند، عمامه بر زمين کوبند، سينه چاک کنند و لباس بر تن او بردرند تا تکه‌اي به قصد تبرک به چنگ آورند. آن زمان که از دستيابي به انرژي هسته‌اي در آشپزخانه سخن گفت، حق بود مكتب ‌ها و دانشگاه‌ها تعطيل مي‌شدند، حق بود بر سر در آموزش و پرورش مي‌نوشتند «اين خراب‌شده تا اطلاع ثانوي تعطيل است» و آموزگاران از شرم رو نهان مي‌کردند.

احمدي‌نژاد از ماست. طرفداران او نيز همولايتي‌هاي ما هستند. ميان احمدي‌نژاد با گروهي از رهبران اپوزيسيون فرق چنداني نيست. در روشنفکري ايراني هم نوعي احمدي‌نژاديسم وجود دارد، آن جايي که ياوه مي‌گويد و در عين غير جدي بودن، سخت جدي مي‌شود. در وجود چپ افراطي ايران، از ديرباز احمدي‌نژادي رخنه کرده است منهاي مذهب، يا با مذهبي که گفتار و مناسک ديگري دارد. افسران لوس‌آنجلس همگي مقداري احمدي‌نژاد در درون خود دارند.

احمدي‌نژاد نشان‌دهنده‌ي جنبه‌ي «مردمي» جمهوري اسلامي ايران است، جنبه‌اي که اکثر منتقدان آن نمي‌بينند، زيرا هنوز از انتقاد از دولت به انتقاد از جامعه نرسيده‌اند و از همدستي‌ها و همسويي‌هاي دولت و جامعه غافل‌اند. اکنون همه چيز با تقلب و کودتا توضيح داده مي‌شود. تقلبي صورت گرفته، که ابعاد آن را نمي‌دانيم. براي اين که نيروي پوپوليسم فاشيستي ديني را ناديده نگيريم، لازم است همه‌ي تحليل‌ها را بر تقلب و کودتا بنا نکنيم. راي احمدي‌نژاد يک ميليون هم باشد، بايستي ريشه‌ي اجتماعي فاشيسم ديني را جدي بگيريم.

==========================

دیگر نوشته ها در این زمینه:

– احمدی نژاد و روح انسان خاورمیانه ای

– “زبان بدن” مرد ایرانی و دیگر چیزها

– سخنرانی سرجوخه آرادان برای صندلی ها در نیویورک

– دولت آلمان: تبریک به احمدی نژاد قابل تصور نیست!

سرجوخه! خس و خاشاک را دیدی؟

– ژنرال کوچک بی ستاره، دیر از راه رسیده ای!

– آقای احمدی نژاد، ورق پاره شما چقدر ارزش دارد؟

احمدی نژاد شام نخورده، گرسنه به ایران برگشت

– احمدی نژاد در کارناوال

سخنرانی سرجوخه آرادان برای صندلی ها در نیویورک

مفلوک را در نیویورک دیدید؟ داشت برای صندلی های خالی سخنرانی می فرمود. «من در چهار سال گذشته از چالش های اصلی جهان و ریشه های اصلی آنها برای شما سخن گفته ام.» و این یک سوم از انشای بچه دبستانی او AN-5بود که من در چند سال گذشته به شما چه گفته ام. امروز نیز آمده ام که باز هم بگویم. البته انشایش به بیان رسانه ها همان تکرار حرفهای سال های پیش بود. در مجموع پروبالش ریخته بود. حرفی هم در نفی هولوکاست نزد. ولی به اسراییل تاخت. چقدر هم پاچه خواری آمریکا را کرد. از هفته های پیش در اخبار می آمد که نمایندگان او در اداره های آمریکایی بالا و پایین می روند تا کسی را از دولت آمریکا راضی کنند تا حاضر شود با احمدی نژاد ملاقاتی داشته باشد و یا دست کم یک سلام و علیک. کور خوانده بود و آمریکایی ها این لطف را به او نکردند ahmadinejad-cp-w-7374106که برود و به مردم  ایران دهن کجی کند که: دیدید؟ کار به جایی رسید که در اخبار آمد که یکی از دغدغه های اوباما این است که چگونه در راهروهای سازمان ملل برود و بیاید و این مردک را تصادفی نبیند. شاید هم چهار نفر را گذاشته باشد تا مسیرها را چک کنند و در صورت امن بودن از خطر احمدی نژاد، اوباما بتواند در یک طبقه برود و بیاید. کاش نیک آهنگ کوثر یک کاریکاتور از اوباما در چنین حال و روزی بکشد!

هیچ کدام از کشورهای همراه همیشگی دولت آمریکا این گونه دریوزگی آمریکا را نمی کنند که این تحفه می کند.NYC-2

خبرنگار فاکس نیوز گزارش می داد که این مورد که نمایندگان کشورها به هنگام سخنرانی کسی سالن را ترک کنند، بسیار نادر بوده است و معمولا یا نمی آیند و یا کارمندان رتبه پایین را می فرستند تا یادداشت بردارند. اما به هنگام سخنرانی سرجوخه آرادانی چند گروه از جا برخاستند و رفتند. نمایندگان آمریکا، انگلیس، اسراییل، آلمان و کانادا با هم رفتند. پس از آنها نمایندگان استرالیا، آرژانتین، دانمارک، فرانسه، مجارستان، ایتالیا و نیوزیلند رفتند. بسیاری هم که از پیش رفته بودند و در سالن نبودند. هنگام ترک گروه کانادا و کستاریکا با حرکت دوربین NYC-1صندلی های خالی را می دیدی و شاید سه چهارم سالن و یا بیشتر خالی بود. جالب این بود که حتی نماینده لبنان هم بیرون رفت. تنها صندلی ها صبرشان کافی بود.

یکی از دستاوردهای احمدی نژاد بنا به گزارش رسانه های آمریکایی این بود که برای نخستین بار یهودی ها و مسلمانان ها در کنار هم برای هدف مشترک در نیویورک تظاهرات کردند. البته یهودی ها به خاطر بستن یک خیابان اصلی با پلیس درگیر و تعدادی از آنها دستگیر شدند. جالب این بود که یکی از آنها به هنگامی که با پلیس می رفت برای دمکراسی برای مردم ایران شعار می داد و نه بر علیه احمدی نژاد یهودی ستیز.

سبزها خواب را هم بر احمدی نژاد حرام کردند. در برابر هتل او جمعیتی جمع بود و شعار می داد: قاتل، بیا 1بیرون!

به نظر می آید که همه این چیزهایی که در ایران در این ماهها گذشته هنوز کافی نیست که بتواند همه ایرانیان را در یک جبهه برای هدف مشترک گرد آورد. چهار گروه بودند در نیویورک: جبهه سبز، طرفداران پادشاهی، مجاهدین خلق و حزب کمونیست کارگری. آن پایگاه نیرومند جبهه سبز در میان مردم ایران نیز کافی نیست تا 3طرفداران پادشاهی و مجاهدین خلق و انواع گروه های چپول دیروزی مساله به این سادگی وحدت پیرامون هدف مشترک را درک کنند و دیدگاه های تنگ بینانه خود را کنار گذاشته، با این جبهه همراه شوند. اینها عقب مانده ترین بخش جامعه ایران هستند که با وجود این همه فراخوان برای همکاری و کنار گذاشتن اختلاف ها برای هدف مشترک، باز نیز می آیند و با جبهه سبز درگیر می شوند. اینها نه می اندیشند و نه می توان چیزی به آنها یاد داد. نه 4تجربه سازمان آزادیبخش فلسطین، نه کنگره ملی آفریقا و بسیار جبهه های دیگر که همه با اتحاد به هدف خود دست یافته اند، هیچ کدام نمی توانند این دیروز اندیشان و گیر کرده در پیچ و خم های تاریخ را قانع سازد که چشمشان را باز کنند. یعنی باید یک نسل منتظر شویم تا این مشکل به خودی خود و از راه طبیعی حل شود؟

دولت آلمان: تبریک به احمدی نژاد قابل تصور نیست!

کلاوس فاتر (Klaus Vater) سخنگوی دولت آلمان امروز با اشاره به رسم تبریک گویی برای انتخاب مجدد احمدی نژاد گفت: «با توجه به آنچه که در جریان انتخابات در ایران گذشته است، صدراعظم آلمان، خانم مرکل نمی تواند حتی تصورش را کند که به احمدی نژاد تبریک بگوید.» آقای فاتر در سخنان خود دوباره خواستار آزادی همه زندانیان سیاسی شد.

جالب این است که روزنامه «هامبورگر ابندبلات» که این خبر را امشب منتشر کرد، در وبسایت تنها از رنگ سبز استفاده می کند.

نیش سرجوخه آرادان امروز تا بناگوش باز بود. خوب او از زمانی که آن هاله نور دور کله اش نمایان شد، برای ما آشکار شد که او از درک واقعیت بیرون از کله اش عاجز است و حتی انعاس صدای مردم  در خالی کله اش را نیز نمی شنود.

دویچه وله: مرکل به احمدی نژاد تبریک نمی‌گوید

رادیو فردا: صدر اعظم آلمان برای احمدی نژاد پيام تبريک نخواهد فرستاد

«مهندسی انتخابات» یا کاربرد نادرست واژگان؟

«مهندسی انتخابات»، «از چند ماه پیش مهندسی کرده اند»، … این روزها این واژه های عجیب و غریب را چپ و راست می شنویم. مدتی است این دست و آن دست می کردم که چیزی بنویسم یا نه. اما به نظر می آید که اگر چیزی نگوییم، به زودی واژه مهندسی برابر می شود با تقلب، دروغ و هر گونه پدرسوخته بازی احمدی نژادی و شامورتی بازی صادق محصولی. منش و زبان ایرانی نیز با آن چندلایگی و دشواری های مربوط به آن استعداد زیادی دارد برای جابجایی واژگان و مفهوم ها. تنها به واژه «مدارس غیر انتفاعی» بیاندیشید تا ببینید که ما ایرانیان چه استعدادی برای جابجایی واژگان و مفهوم ها داریم. تعارف ها و وارونه اندیشی بی شمار ما هم دیگر جای خود را دارند که پهنه جدی پژوهش بسیاری از جامعه شناسان ما هستند.

حالا این روزها (نه تنها به عنوان یک مهندس) باید نگران واژه «مهندسی» باشیم که به عنوان یکی از شاخه های علوم طبیعی و «علوم دقیقه» بشود دستمایه شامورتی بازی متقلبانی که می خواهند قوانین علوم اجتماعی را دور بزنند. مهندسی از قوانین طبیعی فیزیک و شیمی و ریاضی و چون آنها برآمده است که قابل تفسیر و کشدار نیستند. آنها مطلق هستند، اثبات شده و غیر قابل تغییر. ممکن است ما چیزی را ندانیم. اما آنگاه که آن را شناختیم و ثابت کردیم، دیگر قابل تغییر نیست مگر آن که از ابتدا اشتباه کرده باشیم. یک تفاوت اساسی علوم طبیعی با علوم اجتماعی در اینجاست. بر روی کره زمین سیب از درخت می افتد، چه بخواهیم، چه نخواهیم و می دانیم که چرا می افتد. و چون می دانیم که چرا می افتد، آنجایی که نمی افتد یا آهسته تر می افتد، نیز می دانیم چرا. آسمان را می دانیم که چرا آبی است. کوه را نیز می دانیم که چگونه سرافراشته است و ستارگان را نیز می دانیم که چرا نور می افشانند و سیارگان چرا نه. تنها در دکان دین فروشان متقلب است که آسمان جسمی سخت است که کوه را زیر آن نهاده اند تا بر روی زمین صاف و مرکز جهان و بر سر آدمیان نیافتد و ستارگان نیز چراغهایی هستند که برسقف آسمان تعبیه شده اند برای روشن ساختن راه برای انسان در شب. تنها در قاموس آنهاست که خورشید می تواند گاهی از مشرق و گاهی از مغرب برآید نه در درک و فهم مهندسان؛  کسانی که با درک و شعور علمی و طبیعی زندگی می کنند.

مهندس کسی است که با شناخت قوانین طبیعت و تسلط به آنها در سراسر تاریخ تلاش به مهار آنها برای خدمت به انسان داشته است. از سنگ نوک تیز انسان های نخستین برای بریدن گرفته تا خیابان و پل و سفر به فضا و کامپوتر و سونوگرافی و غیره، همه دستاورد اندیشه مهندسی است و در هیچ کدام نمی توان تقلب کرد و امروز این گونه اندیشید و فردا آن گونه. قانون طبیعت هم امروز اعتبار دارد هم فردا. دیروز هم اعتبار داشت.

اگر نخستین ماشین حساب دنیا پنجاه سال پیش تنها می توانست چهار عمل اصلی را انجام دهد و برای آن به اندازه یک شهر چند میلیون نفری برق مصرف می کرد، امروز دیگر خود می دانید که چه پیشرفتی به دست آمده است و این را مهندسان انجام داده اند.

مهندس با دانش خود صادق است چون راه دیگری ندارد. او نمی تواند قوانین کاری خود را دور بزند. مهندس همواره در پی بهینه سازی است، چون می داند که ذخیره های طبیعی بسیار محدود هستند. به بیان دیگر مهندس کسی است که می تواند با کمترین امکانات، با کاربرد روشهای روشن، قابل تکرار و شبیه سازی بر اساس قوانین ثابت طبیعی به بیشترین دستاورد برسد. و این با تقلب و حقه بازی امکان پذیر نیست.

با واژگان مسئولانه تر برخورد کنیم. مشتی متقلب و دروغ گو برای فریب مردم و توهین به شعور اجتماعی آنها از ماهها پیش سناریوی تقلب انتخاباتی را چیده اند و آن را به این شکل ناشیانه پیش برده اند و حال همگان نامش را گذاشته اند «مهندسی انتخابات»! کسی هم تاکنون به این بی مسئولیتی در زبان اعتراض نکرده است. اگر چیزی نگوییم فردا می شنویم مهندسی بانک زنی، مهندسی پخش مواد مخدر، مهندسی کشتار دسته جمعی، مهندسی فروش ثواب بهشتی و دیگر حقه بازی ها.

اگر یکی از حقه بازان حکومتی دست کم یک سال در دانشگاه کمی ریاضی و آمار خوانده بود، این گونه ابتدایی و ابلهانه عمل نمی کرد که هر کسی با میانگین سواد دبیرستانی مچش را در جمع و منهای یک جدول بگیرد چه رسد به موسسه چتنهام در انگلیس که متخصصان آن بسیار روشن حقه بازی انتخابات ایران را با روش های علم آمار (که هم بسیاری از مهندسان و هم جامعه شناسان در دانشگاه می خوانند) نشان داده اند.

این «مهندسی انتخابات» نیست. این حقه بازی جماعتی بی سواد، ابله و مردم فریب است که به شعور مردم ایران و جهان توهین کرده اند. احمدی نژاد اگر مهندس بود (هر چند که کسی به بیان خودش «کاغذپاره»ای دستش داده است)، که آن هاله نور دور کله پوکش ظاهر نمی شد و به دنبال طراحی اتوبان برای ورود امام زمان به بهشت زهرا نمی رفت. اگر مهندس یود و اگر برای دریافت مدرک دانشگاهی زحمت کشیده بود، مدرک یک دانشگاه را «کاغذپاره» نمی خواند. این که مشتی بنشینند و طرح یک دزدی، یک آدمکشی یا مردم فریبی را بریزند را مهندسی نمی نامند. نام آن نقشه کسی برای جرم و جنایت است و بس و کسی که بنا به مسئولیتش دنبال آن می رود، نامش دادستان و قاضی و زندانبان است.

سخن تنها بر سر دفاع از نام و حیثیت یک شغل نیست، بلکه بر سر تلاش برای روشنگری و فراخوان برای اندیشیدن شفاف است. در کاربرد زبان مسئول باشیم و اجازه ندهیم هوا را مه آلود کنند تا همان گونه که شاهد هستیم، سردسته قانون شکنان از معترضان خود بخواهد که قانون را رعایت کنند.

سرجوخه! خس و خاشاک را دیدی؟

یکی از خوانندگان گفته بود که چرا به این تحفه گفته ای ژنرال. دیدم راست می گوید و در واقع او سرجوخه است. البته نه به این خاطر که ژنرال بالاتر از سرجوخه و مثلا بهتر است. برای من کودتاچی، کودتاچی است و ژنرال به همان اندازه احمق است که سرجوخه.

ولی من یک سرجوخه اتریشی می شناسم که شبیه احمدی نژاد بود. آدمی حقیر، نژادپرست و سرتاپا عقده که در شرایط خاص در جای خاصی بود و توانست صدراعظم آلمان شود و جهان را به خاک و خون بکشد. نام او آدولف هیتلر بود. سرجوخه ایرانی ما هم چون اوست، البته از آنجا که تکرار تراژدی، کمدی است، احمدی نژاد هم یک کمدی است که البته از خطرناک بودن او چیزی نمی کاهد. آدمی حقیر و نژادپرست که البته کمی دیر رسیده است و پس1 از شصت سال تازه می خواهد آبروی هیتلر را بخرد و یهودی کشی را نفی می کند.

فرمود: «اینا چهارتا خس و خاشاک هستند.» منظورش همین چهار نفری هستند که دیروز  در خیابان انقلاب عکس یادگاری گرفته اند.

سرجوخه! روسیه جای خوبی است برایت. آنجا  تزار پوتین هست و انتخابت را نیز تبریک گفته است. بهتر است همانجا بمانی.

.

ژنرال کوچک بی ستاره، دیر از راه رسیده ای!

افتخار فیلتر نصیب اینجا هم شد. برای چه؟ لابد چون از موسوی و کروبی خواسته ام رهبری این جنبش اعتراض به تقلب را تا دیر نشده و خشونت کشور را فرانگرفته، به عهده گیرند (در اینجا). فراخوان به آرامش بود و برای پیش برد اعتراض مسالمت آمیز. اما کودتاچیان که خود را گویا برای همه چیز آماده کرده بودند، چه چیزی را برمی تابند که یک وبلاگ آرامش خواه را برتابند. به سیم آخر زده اند؛ یا همه چیز یا هیچ! اینها گویا تنها زبانی را می فهمند که خود به آن سخن می گویند. یاد آن سخن تاریخی می افتم که: دیکتاتورها همیشه احمق هستند.

ژنرال کوچک! دیر از راه رسیده ای. تاریخ مصرف تو سالیانی است که تمام شده است. زودتر از تو هیتلر و گوبلز اینجا بودند. از تو گنده تر را در آرژانتین، یونان، پرتغال و شیلی داشتیم. آخریش پینوشه  بود که پایین کشیدنش. راستی چائوشسکو را می شناسی؟ او هم یکی چون تو بود؛ دروغگویی کبیر! در کشورش، زمانی که او حکومت می کرد، زمستانش هیچ گاه از-6 5 درجه زیر صفر سردتر نمی شد و کسی به کمبود نفت و گاز اعتراض نمی کرد. سرد که نبود. درست بیست سال پیش، وقتی هیچ کشوری در جهان حاضر نبود با او حرف بزند،  آمد به ایران و با اربابان تو نشست و خوش و بش کرد. پس ار بازگشت از ایران مردم به پاخاستند و در نبود همین فضای مسالمت آمیز که ما تلاش در حفظ آن داریم، او را گرفتند و اعدام کردند. یکی از ژنرال های خودش که گمان می برد به او کمک کند، حکم اعدام او و همسرش را صادر کرد. اینجا را ببین! از آن سال به بعد زمستان رومانی به 15 و 20 درجه زیر صفر می رسد. باز برو و چون دیروز بگو: ایران امن ترین و آزادترین کشور دنیاست. سید هم که شده ای از دیروز!

دیروز در جشن پیروزیت در تقلب عظیم گفتی: «اینها سه چهار تا خس و خاشاک هستنت.» البته گمان کنم منظورت از «ت» «د» باشد. از این سه چهار خس و خاشاک می ترسی که اراذل و اوباشت را به خیابان ریخته ای، کشور را فلج کرده ای، شبکه مخابراتی و اینترنت را خوابانده ای و مزاحم گزارشگران خارجی می شوی تا از سه چهارتا خس و خاشاک گزارش ندهند؟

یادت رفته که سی سال پیش در سال 57 نه اینترنت بود، نه تلفن همراه، نه وبلاگ و نه پیامک؟ ساواکی ها در آن سال در برابر مردمی که 70 درصدشان بی سواد بودند، چه توانستند بکنند که حالا تو و چاقوکش های مزدور در برابر مردم امروز بتوانید؟16

. می گویند کسی که اشتباهی را تکرار کند احمق است. باز هم می گویند تراژدی که تکرار شود، کمدی می شود. تو نماد کمدی احمقانه هستی، آن هم از نوع حقیرش. آنها که از تو گنده تر بودند، زیر همان سه چهارتا خس و خاشاک دفن شدند. تو که سهل است! اگر آنهایی که در تلاش برای آرامش هستند را این گونه کنار بزنید، دیگر چگونه می توان این وضع را کنترل کرد؟ هاله نورت را داشته باش تا به یاریت بشتابد!

این عکس را ببین و شرم کن! این چیزی نیست که بشود دید و بتوان مردم را کنترل کرد که چیزی نگویند. سرنوشت این چکمه پوش ها را زیاد شاهد بوده ایم. اینجا ایران است در قرن بیست و یکم.

دیگر نوشته ها در این زمینه:

– آقای موسوی، آقای کروبی! نقش تاریخی خود را اکنون و همین الان دریابید!

آیا کودتای مخملی در راه است؟

– این روزهای پر تب و تاب انتخاباتی و پرسش های بی پاسخ مانده

انتخابات و قطار خالی سیاست ایران

در انتخابات بی تفاوت نباشیم!

انتخابات، کیش شخصیت، اسطوره پرستی و شیره ایرانی

دست مریزاد جناب میرحسین موسوی! دزدی فرهنگی به این آشکاری؟

خاتمی، پادشاهی یک چشم در سرزمین کوران

استیضاح کردان و اتفاق امروز در مجلس: دروغ و تقلب دولت احمدی نژاد و سقوط اخلاقی جامعه

زبان بدن مرد ایرانی و دیگر چیزها

احمدی نژاد و روح انسان خاورمیانه ای

آقای موسوی، آقای کروبی! نقش تاریخی خود را اکنون و همین الان دریابید!

هر دو شما دیدید که با آرای ما چه کرده اند. هر دو تقلب را قبول دارید. مردمی که این چنین پرشور به پای صندوق رای آمدند، به 1f36dc557f368245212e00798e9a818cc277f4a1امید شما آمدند و به سخنان و قول های شما رای داده اند. آنهایی که اکنون به گونه پراکنده در خیابان ها در اعتراض خود با حکومت سرکوبگر و چماقدارانش درگیر شده اند، از حق شما دفاع می کنند. مسئولیت خود را اکنون و همین الان دریابید و رهبری جنبش اعتراض مدنی را بر عهده گیرید. هر انسان مدنی و شرافتمندی ( به هر کس که می خواهد رای داده باشد) اکنون وظیفه دارد از حقوق مدنی خود دفاع کند و به این توهین گسترده به شعور انسانی اعتراض کند.

اگر شما آقایان موسوی و کروبی در کنار هم، رهبری این جنبش اعتراض به تقلب را بر عهده گیرید، می توانید این جنبش را به راه مسالمت آمیز برگردانید. خشونت کنونی در خیابانها ناشی از 21ناامیدی و نبود یک رهبر واقعی در صحنه است. از شما و یا نمایندگان شما هیچ خبری نیست. جایگاه تاریخی خود را دریابید. اگر منفعل بمانید، بر شما آن خواهد رفت که بر دیگرانی در سال های 60 رفت و شما نیز به شمار «نامحرمان» و غیرخودی ها خواهید پیوست.

اوکراین در سال 2004 را به یاد بیاورید. همین تقلب در آنجا رخ داد. ویکتور یوشچنکو (میرحسین آنجا) مردمی که به او رای داده بودند را به خیابان فراخواند و پس از پنج روز حضور مسالمت آمیز مردم در خیابان ها مجلس انتخابات را باطل اعلام کرده و ویکتور یانوکوویچ (احمدی نژاد آنجا) را از قدرت برداشت. این همان رویدادی است که به نام «انقلاب نارنجی» مشهور شد.

آقایان موسوی و کروبی! این عکس ها از تهران امروز بعد ازظهر هستند. جای شما خالی است تا جلوی این خشونت ها گرفته شود.

شما نیز انقلاب سبز خود را رهبری کنید.


دیگر نوشته ها در این زمینه:

آیا کودتای مخملی در راه است؟

– این روزهای پر تب و تاب انتخاباتی و پرسش های بی پاسخ مانده

انتخابات و قطار خالی سیاست ایران

در انتخابات بی تفاوت نباشیم!

انتخابات، کیش شخصیت، اسطوره پرستی و شیره ایرانی

دست مریزاد جناب میرحسین موسوی! دزدی فرهنگی به این آشکاری؟

خاتمی، پادشاهی یک چشم در سرزمین کوران

استیضاح کردان و اتفاق امروز در مجلس: دروغ و تقلب دولت احمدی نژاد و سقوط اخلاقی جامعه

زبان بدن مرد ایرانی و دیگر چیزها

احمدی نژاد و روح انسان خاورمیانه ای

آیا کودتای مخملی در راه است؟

ساعت 12 شب به وقت اروپای مرکزی است، 02:30 به وقت تهران. اینجا با 3 کامپیوتر و یک تلویزیون نشسته ام و هر کانال تلویزیونی و سایتی که قابل دسترسی است را می بینم. آمار وزارت کشور را می بینم که 68% را به احمدی نژاد نسبت می دهد و 30% به موسوی. کروبی، نامزد من، به یک درصد هم نرسیده است.

اینها را با نوشته های روزنامه کیهان چند روز پیش، خبرهای عجولانه سایت های نزدیک به احمدی نژاد، اطلاعیه سپاه پاسداران در مورد انقلاب مخملی و مانور امشب نیروی انتظامی با هم در نظر می گیرم، به یک سوال نامطبوع می رسم:

آیا کودتای مخملی در راه است؟ عجب شبی در پیش داریم!

دیگر نوشته ها در این زمینه:

– آقای موسوی، آقای کروبی! نقش تاریخی خود را اکنون و همین الان دریابید!

– این روزهای پر تب و تاب انتخاباتی و پرسش های بی پاسخ مانده

انتخابات و قطار خالی سیاست ایران

در انتخابات بی تفاوت نباشیم!

انتخابات، کیش شخصیت، اسطوره پرستی و شیره ایرانی

دست مریزاد جناب میرحسین موسوی! دزدی فرهنگی به این آشکاری؟

خاتمی، پادشاهی یک چشم در سرزمین کوران

استیضاح کردان و اتفاق امروز در مجلس: دروغ و تقلب دولت احمدی نژاد و سقوط اخلاقی جامعه

زبان بدن مرد ایرانی و دیگر چیزها

احمدی نژاد و روح انسان خاورمیانه ای

این روزهای پر تب و تاب انتخاباتی و پرسش های بی پاسخ مانده

مناظره ها به پایان رسید و اکنون در دور آخر مبارزه و تبلیغات انتخاباتی هستیم. این روزها هم بسیار پر تب و تاب به نظر می آیند. «موج سبز» پیرو موسوی زنجیری که از میدان تجریش تا راه آهن تشکیل داد. امروز نیز آنها راه پیمایی بزرگی در شهر ترتیب داده اند. سفیدپوشان «تغییر» پیرو کروبی نیز امشب در 22 میدان مرکزی تهران گرد می آیند. این همه نشان می دهد که مردم در راهند که دوم خرداد دیگری بیافرینند. احمدی نژاد و اقتدارگرایان و رهبرانش در تنها چهار سال چنان کشور را به سوی قطبی شدن 4484_1104503105533_1615427012_242611_2912316_nکشاندند که بسیاری از مردم نیز با این دید و امید به پای صندوق رای می روند که شاید سرنوشت نظام را نیز رقم زنند؛ یا این طرفی یا اون طرفی.

روند انتخابات در ایران چون بسیار چیزهای دیگر با دیگر جاها متفاوت است. و این تنها به فیلتر شورای نگهبان و نبود انتخابات آزاد محدود نمی شود. چهار هفته زمان برای مبارزه انتخاباتی بسیار کوتاه است و نمی توان در آن برنامه های نامزدها را بررسی و تحلیل کرد. اروپایی ها بیش از شش ماه را به مبارزه انتخاباتی می گذرانند. مناطره های میان نامزدها نیز بر خلاف جاهای دیگر در سطحی به راستی پایین برگزار شدند و البته وجود احمدی نژاد نیز بر ابتذال آن بسیار بیشتر افزود. او که دیگر هیچ چارچوب اخلاقی نمی شناسد با دروغگویی و بی پرنسیپی دیگر نامزدها و تمام جامعه را به دنبال خود کشاند و همه را در عمل با موارد مبتذل خود سرگرم کرد تا دیگر زمانی برای بررسی برنامه ها نماند. میلیون ها ایرانی در پای تلویزیون با بهت به وقاحت یک نفر می نگریستند که دروغ می گفت، سفسطه می کرد، اتهام می زد و افشاگری می کرد. در این راستا خط قرمزی هم نمی شناخت و هم مخالفان خود را به پلشتی آلود و هم همراهانش و رهبرش را. تنها مافیای سیاسی-اقتصادی، دزدان  در کنار خودش و کمپلکس نظامی-امنیتی هستند که در امان مانده اند. آیا این حماقت، خودکشی سیاسی احمدی نژاد است که دیگر امیدی نمی بیند و بر اساس «یا من یا هیچ» عمل می کند؟ البته او دربخشی از افشاگری هایش چندان نیز پرت نمی گوید. ای کاش روزی فرارسد که به کارهای تمام دولتمردان حکومتی در سی سال اخیر و به آنچه که پیرامون فساد همه این آقایان طرح گشته، در یک مرجع سالم رسیدگی و بررسی حقوقی شود. بسیاری از حرفهای احمدی نژاد، چون فساد آقایان و آقازاده هایشان را سالهاست که اپوزیسیون ایران در خارج افشا کرده است. البته احمدی نژاد گویا در این میان خود نیز سردسته دزدهاست که این روزها در افشاگری های متقابل طرح می شود. اینها چیزهایی است که باید در یک مرجع صالح و بی طرف و خارج از سروصدا و تب و تاب خارج از منطق به آنها رسیدگی شود. از این رو، یکی از خواسته هایمان از نامزد پیروز، هر یک از این سه نفر که می خواهد باشد، باید این باشد: تشکیل ارگان بررسی ، روشنگری و رسیدگی قضایی به تمام موارد طرح شده  پیرامون فساد اقتصادی و سوء استفاده از موقعیت دولتی.24

به هر حال همه این سخنان که طرح شدند، نگذاشتند که ما برخی پرسش های جدی تر را از نامزدها بپرسیم:

–          آقای موسوی در گفتگوی ویژه خبری شبکه دوم سیما گفت: «من همان میرحسین اول انقلابم.» ما این را که می شنویم برایمان این پرسش پیش می آید که آیا جدا میرحسین موسوی در سی سال تغییری نکرده است؟ و آنگاه که به تمام سخنانش گوش فرا می دهیم و جای برخی «چیز»های مهم را خالی می بینیم، نگران می شویم.
می گوید: » معتقدم بدون اینکه در وجود و ذات اصولگرایی و اصلاح‌طلبی خطی بکشیم، عملا باید دو ویژگی را اینها داشته باشند؛ هم پایبندی به مقدسات و ارزش‌هایمان که هویت دینی و ملی ما را می‌سازد و هم اینکه مردم ما می‌خواهند متعلق به یک دنیای جدید باشند و تحولات جدید را بشناسند و از تجارت جهانی بهره ببرند.»
ادبیات همان ادبیات انقلاب اسلامی است. با همین اصول گرایی، هویت دینی و ملی که خودشان تعریف می کنند، حکومتی راه انداخته اند که به اینجا رسیده است که تنها قرائت خودشان از هویت ملی و دین را قبول دارند. موسوی نمی خواهد بپذیرد که این جایگاهی که حکومت در مجموعه خود به آن رسیده است، در بسیاری عرصه ها روندی اجتناب ناپزیر بوده است.
در جایی دیگر گفت: » امشب در راستای  بحث‌هایی که در مورد برنامه‌هایم طرح می‌کنم می‌خواهم بگویم که سرمایه آتی کشور ما نه نفت و نه پول و نه برنامه‌هایی که گفته می‌شود است بلکه سرمایه اصلی، وحدت و روحیه پر از شور و نشاط و امید مردم است.»
نه جناب موسوی! سرمایه اصلی کشور ما همین نفت و پول است. تمام دعوا بر سر همین هاست. با این «چیز»های دیگر همیشه حاکمان سر مردم را کلاه گذاشته اند که به همین نفت و پول دست یابند. این «وحدت و روحیه پر از شور و نشاط و امید مردم» هفته دیگر در همین ساعت می خوابد و اگر شما رییس جمهور شدید، نیز آنها را فراموش خواهید کرد. باید همین الان بگویید که با نفت و پول چه می خواهید بکنید.
و یا: «یا به شعارهای خودمان برگردیم که یکی از مهم‌ترین شعارهایی که از اول انقلاب اسلامی داشتیم، دفاع قوی و بدون قید وشرط از مستضعفان جامعه خودمان بوده است و معتقدم این موضوع با پیشرفت کشور می‌تواند سازگاری داشته باشد.» با ای4568_1105821378489_1615427012_245740_3403752_nن سخنان به نظر می رسد که میرحسین موسوی کماکان پیرو اقتصاد متمرکز دولتی (همان اقتصاد سوسیالیستی) است و تاکنون سخنی از خصوصی سازی نرانده است. در ادبیات سیاسی ایران هر کس از «منافع مستضعفان» سخن براند، منظورش همان اقتصاد سوسیالیستی، بزرگ سازی دولت، گسترس سوبسید، گداپروری با پخش پول و سیب زمینی است. میرحسین همان میرحسین اول انقلاب است. هر چه بیشتر سخنانش را می شنوم و می خوانم، بیشتر اطمینان می یابم که میرحسین موسوی همان نخست وزیر کوپن، سوبسید و اقتصاد سوسیالیستی (ببخشید مستضعفان) است. او می گوید: » اهل برگشتن از این راه نیستم نه انصراف و نه برگشت. من همان میرحسین سابق اول انقلاب هستم.» و می خواهد ما را به دوران انقلاب برگرداند. موج سبزی ها باید او را وادار کنند که از روی این سایه بپرد. خواسته های میلیون ها نفری که این روزها خیابان ها را با رنگ سبز پوشانده اند، فراتر از این حرفهاست.

– ما از میرحسین موسوی، مهدی کروبی و محسن رضایی هنوز سخنی نشنیده ایم که:

  • تبعیض بر علیه زنان، اقلیت های ملی و مذهبی را چگونه می خواهد از بین ببرند؟
  • نظرشان پیرامون منشور جهانی حقوق بشر چیست؟
  • نظرشان پیرامون بحران هسته ای چیست؟
  • رابطه با آمریکا چگونه می خواهد پیش برود؟
  • سیاست خارجی ایران در منطقه چگونه خواهد بود، موضع ایران در مورد عراق، افغانستان، فلسطین و اسراییل چیست؟
  • موضع روشن و بدون تردید آنها پیرامون هولوکاست و یهودی سیتزی احمدی نژاد چیست؟
  • و بسیار پرسش های دیگر …

– آقایان چگونه می خواهند با تورم مقابله کنند؟ این که تورم در دوره احمدی نژاد 25% است، خود فاجعه ای است. اما اگر به این واقعیت بنگریم که این درصد تورم در زمانی است که جهان در بحران اقتصادی و رکود سنگین به سر می برد و این را نیز بدانیم که تورم یکی از پدیده های رشد اقتصادی (و نه رکود اقتصادی) است، آنگاه فاجعه اقتصادی احمدی نژادی ابعاد دیگری می یابد که گمان نکنم  اگر جهان در رشد اقتصادی می بود، دیگر 25% برای نشان دادن تورم ایران کافی می بود. سحرگاه امروز بانک مرکزی آلمان اعلام کرد که تورم در این کشور پس از 21 سال دوباره به صفر درصد رسیده است و این در حالی است که آلمان به عنوان رکورددار صادرات جهان از رکود سنگین اقتصادی رنج می برد و هر روز خبر ورشکستگی شرکت های بزرگ می آید. 22واقعیت این است که نامزدهای  انتخاباتی هیچ برنامه جامعی برای مبارزه با تورم ندارند. دست زدن به اصلاحات اقتصادی پایه ای و سرمایه گذاری در بخش های تولیدی و تولیدکننده کار، نیاز به حذف سوبسیدها، خصوصی سازی گسترده و دادن امکانات به بخش خصوصی دارد و این به مفهوم آزاد گذاشتن تورم نیز هست تا اقتصاد رشد کند. این حقیقتی است که هیچ کدام از نامزدها جرات بیان آن را به مردم ندارند.

– دیشب آقای کرباسچی در برنامه جمشید چالنگی در صدای آمریکا از طرح سهام نفتی و دادن پول نفت به مردم سخن می گفت و از آن به عنوان طرحی که در دانشگاه های ایران بر روی آن کار شده، دفاع می کرد. پرسش از آقای کرباسچی این است که اولا نظر شما و آقای کروبی پیرامون اقتصاد آزاد چیست؟ در مورد کار، سرمایه، عرضه و تقاضا چگونه فکر می کنید؟ اگر پاسخی مبتنی بر اقتصاد آزاد به این پرسش ها بدهید، دیگر نمی توانید از چنین چیزی دفاع کنید که پایه اش را احمدی نژاد نیز گذارده است و چیزی نیست جز باج دهی به مردم، گداپروری و پخش پول بی پشتوانه میان مردم بدون این که کاری برای دریافت این پول انجام داده باشند و گسترش تورم بیشتر. نگاهی به نروژ بیاندازید که جمعیتش به تهران هم نمی رسد که پس از کشف نفت، حتی مالیات های سنگین را نیز کاهش نداد، چه رسد به این که پول مفت بدون انجام کار میان مردم پخش کند. از آن استادان دانشگاهی که به گفته شما روی این طرح پژوهش درازمدت کرده اند، بخواهید نگاهی به مورد نروژ، کویت و امارت متحده عربی بیاندازند. این کارها کمکی به کشور و مردم نمی کند و چیزی نیست جز عوام فریبی انتخاباتی. (این که آقای کرباسچی از خطاب جمشید چالنگی و ناصر محمدی با نام خودشان پرهیز می کرد، نیز توجه مرا جلب کرد. هنوز گویا سایه هایی هستند که آقایان نمی توانند از روی آنها بپرند.)

– دوران آقای خاتمی یادمان نرفته که سخن از اجرای اصل 44 قانون اساسی (کوچک سازی دولت و خصوصی سازی) می کرد. اما دولتی را تحویل داد که سه برابر دولتی بود که تحویل گرفته بود. میرحسین موسوی در مورد اجرای اصل 44 اصلا حرف هم نمی زند.230

– آقای کروبی که سخن ار تغییر برخی از مواد قانون اساسی می راند، روشن نساخته که منظورش کدام بخش از قانون اساسی است و با وجود دیگر مراکز قدرت در ایران چگونه می تواند این وعده ها را جامه عمل بپوشاند؟

این روزها بسیار پرشتاب هستند. نوشته های دیگر خود را که در همین چند روز پیش نوشته بودم، می خواندم، احساس می کردم که شاید برخی بخش ها کهنه شده باشند. نامزدها نیز در برخی زمینه ها سخنانی می رانند که احساس می کنی این دیگر آن آدم هفته پیش نیست. و درست در همین جا باید تامل کرد …

درست همین جاست که به ویژه «موج سبز»ی های پیرو موسوی باید تامل کنند. این که اکنون می توانند به خیابان ها بریزند و یا یک رنگ و یک صدا چیزهایی بگویند، کافی نیست. اگر به همین بسنده کنند، تردید من که آنها جوزده شده اند، درست در می آید. جنبش اصلاح طلبی که اکنون به راه افتاده است و آن را به گونه گسترده و عمده در اردوی کروبی، موسوی و کمی هم در اردوی رضایی می بینیم، باید پس از انتخابات ادامه یابد. باید خواسته های خود را پیگیری کند و انجام آن را از نامزد پیروز بخواهد. تنها در این صورت است که می توان از آن به عنوان یک جنبش نام برد همان گونه که ما بدون توجه به انتخابات در جامعه جنبش زنان داریم، کمپین یک میلیون امضا داریم و حنبش دانشجویی یا کارگری. اکنون نیز جنبش اصلاح طلبی باید داشته باشیم.

این که آیا دارای چنین جنبشی هستیم و یا دارای گروهی «جوگیرشده» هستیم که پس از فرستادن «تحفه آرادان»، «پرزیدنت دکتراحمدی نژاد» به زباله دانی تاریخ، با رضایت به خانه هایشان می روند، هفته آینده روشن می گردد.

دیگر نوشته ها در این زمینه:

انتخابات و قطار خالی سیاست ایران

در انتخابات بی تفاوت نباشیم!

انتخابات، کیش شخصیت، اسطوره پرستی و شیره ایرانی

دست مریزاد جناب میرحسین موسوی! دزدی فرهنگی به این آشکاری؟

خاتمی، پادشاهی یک چشم در سرزمین کوران

استیضاح کردان و اتفاق امروز در مجلس: دروغ و تقلب دولت احمدی نژاد و سقوط اخلاقی جامعه

زبان بدن مرد ایرانی و دیگر چیزها

احمدی نژاد و روح انسان خاورمیانه ای

انتخابات و قطار خالی سیاست ایران

«من قطاری را دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت …«

کاش سهراب سپهری زنده بود  و می دید که چه بجا گفته است که آن زمان هم که  او این را گفته بود، نیز همان قطار خالی می رفت.

مناظره احمدی نژاد و میرحسین موسوی را تماشا می کردم. البته بر خلاف اطرافیان انتظار یک مناظره طوفانی را نداشتم، هر چند که فکر می کنم هر بزغاله ای از احمدی نژاد بهتر است و این را خود او نیز می داند که روشنفکران را بزغاله می خواند. با این حال، چون میان این دو تفاوت ریشه ای نمی بینم، انتظار این را نیز نداشتم که این چنان به تیپ هم بزنند که زدند.

مناظره ساختار فکری نداشت، از هیچ سویی. پس از دور بیست دقیقه ای اول احساس کردم که دو خاله زنک نشسته اند و هر یک آن یکی را می کوبد که تو این را گفته ای و آن کار را انجام داده ای. عکس العمل هر کدام  به آن چیزی بستگی داشت که آن یکی لحظه ای پیش گفته بود. در حالی که مناظره جای تبلیغ و معرفی برنامه های خود است و تنها در این چارچوب انتقاد بر دیگری بجاست، نه این که یک لیست طولانی از کارهای طرف مقابل بیاوریم و از روی آن بخوانیم و یا از همه بدتر، حرفمان را با آخرین جمله طرف مقابل تنظیم کنیم. در مناظره هر چند که به ظاهر با طرف مقابل سخن گفته می شود، اما هدف، سخن گفتن با شنوندگان و مردم است. این مناظره (و مناظره کروبی-رضایی نیز) از دید Rhetoric (علم سخنوری) یک فاجعه بود. شانس هردو این بود که طرف مقابلشان بر این چیزها تسلطی نداشت که بتواند روند مناظره را به دست خود گیرد. نگاهی به مناظره های انتخابات آمریکا بیاندازید تا تفاوت را ببینید که نامزدها هم بر آنچه می خواهند بگویند تسلط کامل دارند و هم از دید سخنوری آموزش دیده هستند و می دانند که چگونه گفتگو را به سوی مورد نظر خود هدایت کنند و یا مانع انجام همین کار از سوی طرف مقابل شوند.

آن چه که این فاجعه را کامل کرد، این بود که آقای موسوی وقت اضافی آورد و با اصرار مجری که هنوز یک دقیقه وقت دارد، شروع بر حرفهای پر تعارف بی محتوا به ملت بزرگ ایران کرد. موسوی البته از ابتدا نیز حرف زیادی برای گفتن نداشت. آیا چیزی از او در این مورد که برنامه اش چیست شنیدید؟ به جز این که پیاپی منت بر گردن همه می گذارد که من رفته بودم و پس از بیست سال احساس خطر کرده ام که آمده ام. کوبیدن احمدی نژاد به راستی کار دشواری نبود و موسوی این امکان تاریخی را برای افشای فساد و فلاکت احمدی نژادی از دست داد. از دید من موسوی نمی توانست این کار را انجام دهد چون باید به پایه هایی می تاخت که خود نیز به آنها اعتقاد دارد. به بیان دیگر، او توانایی این را ندارد که خواسته های به حق و درست پیروان سبزپوش، جوان و پرانرژی خود را برآورده سازد. پیروان موسوی «جوگیر» شده اند و این بهایش می تواند سنگین باشد.

احمدی نژاد برای آن چه که خود را آماده کرده بود، تسلط خوبی داشت. محور سخنان او بر این پایه بود:

– موسوی عروسک هاشمی رفسنجانی است. بنابراین باید رفسنجانی را زیر ضرب برد. احمدی نژاد چهار سال پیش نیز بر پایه حمله به فساد دوره رفسنجانی و خانواده اش رای جمع کرده بود.

– احمدی نژاد هر انتقادی را با طرح همان انتقاد به دوره خود موسوی و مقایسه با آن دوره پاسخ می داد و چقدر هم حق با احمدی نژاد بود. برای این کار نیز کلی اطلاعات و پرونده گردآورده بود.

برای موسوی نیز باید آشکار باشد که میان خواسته های امروز جامعه و آن چه که او به قول خودش برای نجات آن پا به میدان گذاشته است و افکار خودش تناقض وجود دارد. این بر او باید در آنجا آشکار شده باشد که احمدی نژاد بر او و بر دوران او تاخت. از کاستی ها، دزدی ها و نبود آزادی های آن زمان گفت و این در حالی است که در آن زمان موسوی نخست وزیر بود و رییس جمهور آقای خامنه ای و رهبر آقای خمینی. بر همه کس روشن است که موسوی نمی تواند پاسخ گوی همه آن چه باشد که بیست، بیست و پنج سال پیش روی داد. این را احمدی نژاد هم می داند. اما احتمالا احمدی نژاد این را نیز می داند که موسوی نمی تواند جلوی این حملات را بگیرد چون مجبور است از کسانی نام برد که پایه های نظام هستند.

و به راستی نیز موسوی پاسخی بر تمام این حملات نداشت. نمی توانست هم داشته باشد چون اگر کوچکترین حرفی می زد، باید می گفت که در آن زمان کشور را آن دیگران اداره می کردند و باید نام از خمینی و خامنه ای می برد و موسوی چنین جراتی ندارد (یا هنوز ندارد). هر کس دیگری دست کم باید اشاره ای به این مورد می کرد، بدون این که نامی از کسی بیاورد و موسوی این را نیز نگفت. اگر می گفت باید با پایه های فکری خودش درگیر می شد. او باپرنسیپ تر از آنست که حرفی بر خلاف اندیشه های خود بزند. احمدی نژاد است که کف بر لب آورده، بر کسانی می تاخت که آنجا نبودند که پاسخش را بدهند و بر کسانی می تاخت که تا همین لحظه از او حمایت می کنند. احمدی نژاد نشان داده است که هیچ گاه نمک گیر کسی نمی شود.

مشکل با موسوی بر سر شخصیت او نیست، بلکه بر سر اندیشه های اوست. او به همان اصولی اعتقاد دارد که احمدی نژاد نیز. هر چند که این روزها موسوی در سراشیبی ویژه ای افتاده است و شاید مجبور است مسیری را برود که خود نمی خواهد ولی پیروانش می خواهند. سوالی که پیش می آید این است که این چه رهبری است که باید او را هل داد به سویی که (شاید) نمی خواهد؟

خبرنگار هفته نامه آلمانی «اشپیگل» همین دوسه هفته پیش از موسوی هنگام گفتگو پیرامون بحران هسته ای پرسید: «شما هم با رييس‌جمهورتان در اين‌باره تفاوتی نداريد. تفاوت در چيست؟«

موسوی پاسخ داد: «آيا هميشه بايد ميان دو كانديدا درباره مسائل ملي حياتی تفاوت‌های بنيادی وجود داشته باشد؟«

موسوی پاسخی عمومی می دهد؛ پاسخی که این تردید را برای شنونده ای که موسوی را نشناسد، به وجود می آورد که این تفاهم فکری فراتر از تنها مساله هسته ای است.

– موسوی چون احمدی نژاد در درگیری هسته ای با جهان کوتاه نخواهد آمد.

– موسوی سیاست خارجی ایران مبنی بر اولویت فلسطین و لبنان بر منافع ملی ایران را ادامه خواهد داد. این را هم در سخنانش گفته است و هم با آن چفیه فلسطینی که بر گردن می اندازد، نشان می دهد.

– موسوی پیرو قاطع نظام ولایت فقیه است و این را به روشنی گفته است.

– موسوی انتقاد چندانی بر گذشته خود ندارد. هر چه طرح گشته را دیگران برایش گفته اند و تفسیر کرده اند. از خود او هنوز تحلیلی نشنیده ایم که چه انتقادی بر سیاست اقتصادی کوپنی-سوسیالیستی خود دارد. چه رسد به این که برنامه اقتصادی جامعی از او برای برون رفت از بحران کنونی ببینیم. در باره سرکوب ها، ستاد انقلاب فرهنگی، کشتار زندانیان سیاسی و بسیار دیگر هنوز چیزی نشنیده ایم، به جز این که به ما یاد می دهد که قوه مجریه از دیگران جداست و مسئولیت او این بوده و آن نبوده و …

با تمام اینها، اردوی احمدی نژاد در حال خالی شدن است و به نظر می آید که خرید رای، پخش کیسه سیب زمینی، سکه طلا و غیره چندان کارساز نیست و آنچه که با کمک کمپلکس نظامی-امنیتی ساخته، دارد فرو می ریزد. برآشفتگی و رفتار غیرقابل کنترل او در مناظره این را نشان می داد. او به هیچ پرنسیپی پای بند نبود، برای زمان به او مرتب تذکر داده می شد و در پایان مناظره که هنوز میکروفون روشن بود نیز گله می کرد که چرا نمی گذارند که او بیشتر وقت داشته باشد و … یک انسان بی پرنسیپ، دایم الطلبکار و بی اخلاق.

به هر رو، اردوی تغییر و اصلاح دو نامزد میرحسین موسوی و مهدی کروبی را دارد. محسن رضایی که به هزار و یک دلیل شانسی بیش از %5-4 ندارد. برای تغییر یکی از این دو باید بر احمدی نژاد غلبه کند. از دید من کروبی نمونه بهتری است برای این کار، هر چند که سخن بر سر او که نام خود را شیخ اصلاحات گذاشته، بسیار است. او نیز شروع کرده در چهارراه انتخاباتی رای را 70هزار تومان می خرد (20 هزار تومان بیشتر از احمدی نژاد). داستان شهرام جزایری باز است و پرونده همسرش نیز در بنیاد شهید و داروهای فاسد و دزدی های کلان. نامهایی که گرد او آمده اند، این احساس را می دهد که شاید او «نزدیکترین گزینه به کف مطالبات است«، آن گونه که یکی از کاربران در فیس بوک نوشته بود.

سخن بسیار است و این قطار خالی!

دیگر نوشته ها در این زمینه:

در انتخابات بی تفاوت نباشیم!

انتخابات، کیش شخصیت، اسطوره پرستی و شیره ایرانی

دست مریزاد جناب میرحسین موسوی! دزدی فرهنگی به این آشکاری؟

خاتمی، پادشاهی یک چشم در سرزمین کوران

استیضاح کردان و اتفاق امروز در مجلس: دروغ و تقلب دولت احمدی نژاد و سقوط اخلاقی جامعه

زبان بدن مرد ایرانی و دیگر چیزها

احمدی نژاد و روح انسان خاورمیانه ای

انتخابات در ایران و عجایب و غرایب

این روزها که به انتخابات در ایران نزدیک می شویم، بیشتر کنجکاو هستم که چه چیزهایی رخ می دهند، هر چند که انتخابات در شرایط کنونی ایران شباهتی به انتخابات آزاد ندارد. این نبود شباهت تنها در چارچوب و روند آن نیست بلکه رفتار شرکت کنندگان در ایران نیز چندان شباهتی به رفتار مردم در یک انتخابات آزاد ندارد که البته به این یکی ایراد زیادی وارد نیست چون مردمی که هیچ گاه در سراسر تاریخ خود نه دمکراسی داشته اند و نه خواهان آن بوده اند. اگر هم در شرایطی آن را خواسته اند و یا به گونه ای به دستش آورده اند، نه آن را نگاه داشته اند و نه قدرش را دانسته اند. نه سنتی در دمکراسی دارند و نه تجربه ای. هر چه بوده، حکومت مطلقه پادشاهی، سلطنتی، خلیفه ای، آخوندی و … بوده که همگی بر اساس یک رهبر بنا نهاده شده بوده که زمانی محبوب بوده بعد ناگهان محبوب نبوده و به کره مریخ پرتاب شده است، حال یا به دست مردم یا به دست یک قدرت دیگر یا فرد نزدیک به خود و یا هر نیروی دیگری.

به ایران که می نگری، همه ناراضی هستند. در تاکسی می نشینی، همه ناسزا می گویند و جالب اینجاست که بخش ناسزاگویی به حکومت خیلی هم فعال است. تیم فوتبال برنده می شود، مردم به حکومت ناسزا می گویند، تیم فوتبال می بازد، ، مردم به حکومت ناسزا می گویند. این احساس به تو دست می دهد که این حکومت هفته دیگر می افتد چون هیچ کس از آن حمایت نمی کند. ولی می بینی که از این خبرها هم نیست و یادت می آید که ایرانی چند چهره دارد و این هم یکی از همانهاست که این گونه بگوید ولی آن گونه عمل کند. همین است که همیشه تحلیل گران مسایل ایران می گویند که پیش بینی مسایل ایران بسیار دشوار است چون رفتار مردم ایران قابل پیش بینی نیست. این را حکومت هم می داند و به نظر می آید که خیلی خوب هم بلد است که با این خصلت بازی کند. جای تعجب ندارد چون خودش هم از بسیاری دیدگاه ها مردمی است.

از همین رفتارهای عجیب و غیرقابل پیش بینی این است که می بینی همه آنهایی که «ستاد»  و «همایش» و «موج سوم» و «پویش» و غیره در حمایت از نامزدی خاتمی راه انداخته بودند و چپ و راست ما را در فیس بوک و با ایمیل به حمایت فرا می خواندند، اکنون همگی در حمایت از نامزدی میرحسین موسوی بسیج شده اند. و این یک خیلی عجیب است.

اگر در جایی زندگی کرده باشی که انتخابات آزاد است، یعنی هر کس می تواند بدون محدودیت نامزد شود و هر کس می تواند بدون محدودیت رای رهد، یاد گرفته ای که به برنامه و کارنامه نامزدها و حزب ها رای دهی و نه به قیافه و نامش. اگر اعمال نظری هم باشد، بسیار ظریف است و می توانی با کمی دانش و دید روشن هرگونه اعمال نظر و تحریف را بی خاصیت سازی.

فشار چند ماه پیش بر خاتمی برای نامزدی نیز قابل درک نبود. چگونه می شود با درک و منطق انسان سالم دوباره به کسی رای داد که آزمون خود را در بی کفایتی پس داده است؟ در عدم قاطعیت و بسیار چیزها که در دوران ریاست جمهوریش روی داد و نیازی به تکرار در اینجا ندارد؟ از قتل های زنجیده ای گرفته تا 18 تیر و بستن روزنامه ها و غیره که هر چند خاتمی در آنها نقشی نداشت، اما به عنوان رییس جمهور مسئولیت هایی هم داشت که هیچ گاه به آنها عمل نکرد. به جایش تا توانست پشت پرده و به دور از مردم با اقتدارگرایان سازش و مصالحه کرد. یادتان هست که بارها گفت: یک حرفهایی ناگفته هست که می آیم و می گویم. ایا آمد و گفت؟ هیچ گاه!

استدلال هایی که با این حرفها ممکن است به ذهن بیایند را می شناسم. نگذاشتند، نشد، نتوانست، …

دلیلش هر چه می خواهد باشد، او نکرد و آنقدر شهامت نیز نداشت که کنار رود. و جالب اینجاست که باز گروهی چندی پیش راه افتادند به دنبالش که بیا. و او هم ناز کرد که: نمی آیم. نه بیا، نمی آیم و سرانجام تمام دستور زبان فارسی برای فعل «آمدن» صرف شد که نمی آیم، می آیم، شاید بیایم، اگر بیایم می آیم، اگر بیایم، شرط و شروط دارم، شاید آمدم، نه نمی آیم و …

و آخرش هم نیامد. روایت کردند که از این که میر حسین موسوی بدون این که با او هماهنگ کند، اعلام آمدن کرد تا کار تمام شده باشد، به خاتمی برخورد و قهر کرد. دیدیم که آن چنان هم برای نامزد شدن قاطع نبود و مصالح کشور که همه به خاطر آن می خواستند که او بیاید، نیز برایش بی اهمیت بود. این است اپیسود غم انگیز نامزد های انتخاباتی که نامشان شده چپ، رفرمیست، دوم خردادی ها و … که جوانان و زنان و همه کسانی که خواهان تغییر هستند، به آنها دل بسته ند و امید!

این رفتار عجیب و غریب است که به این فکر بیفتی که دوباره به دنبال مهره سوخته ای به نام خاتمی بروی. و این توجه ترا جلب می کند که انتخاب در ایران بر اساس برنامه یک نامزد انجام نمی گیرد و آنچه ایرانی را وا می دارد که در برابر نامی علامتی نهد، برنامه اعلام شده از سوی او نیست که چیزی است دیگر و غریب برای نظاره گر در کنار. یا نام طرف است یا چهره اش یا دستور رهبر و تکلیف مذهبی اش و هر چیز دیگر، ولی برنامه و کارنامه معیار نیست.

12 سال پیش کسی آمد و حرف های خوب زد و لبخندی زیبا داشت و همه ریختندو به او رای دادند و «حماسه دوم خرداد» را آفریدند. گمان بردند که اکنون انقلاب می شود. مردم ناپخته، از انتخابات انتظار انقلاب داشتند و خواسته هایشان نیز افراطی و زیادی بود و سپس بی عرضگی و عدم قاطعیت او و زیاده خواهی مردمان دست به دست هم دادند و ناامیدی عمومی را رقم زدند تا در انتخابات شورای شهر تهران کسانی با حداقل رای بیایند و احمدی نژاد شهردار شود و شهر بشود تعزیه خانه و 300 میلیارد تومان گم شود و کسی نه ککش بگزد و نه کسی پاسخگو باشد. سپس مجلس به دست بنیادگرایان (ببخشید اصول گرایان) بیافتد؛ چیزی که خودشان به بیان خود به هیچ رو انتظارش را نداشتند و پس از آن دولت و اوضاع این بشود که می بینید. و ما در خارج از ایران خجالت بکشیم.

عجیب و غریب نیست؟ در ذهن این مردم چه می گذرد و این مردم را چه چیزی به حرکت وا می دارد؟ یادتان هست احمدی نژاد را که در باره حجاب و مزاحمت های حکومتی با آن لحن و لبخند ملیح گفت:» یعنی مساله ما اینه؟ اینه مساله ما؟» و مردم به او رای دادند و دیدیم که مساله اش همین بود و افزایش تولید آفتابه برای انداختن به گردن این و آن. استاد درجه یک دماگوژی گفت: پول نفت را نقد به شما می دهیم و جماعت دویدند به او رای بدهند. و این کشور مدعی باسوادی و نبوغ و هوش آریایی بیشتر از دیگران است.

عجیب و غریب نیست؟ هفته نامه «اشپیگل» در آخرین شماره (27 آوریل 2008) هفته پیش مصاحبه ای با میر حسین موسوی انجام داده که دیدم روزنامه «دنیای اقتصاد» نیز آن را به فارسی برگردانده است. آن را چند بار خواندم و نخستین چیزی که توجه مرا به خود کشید، این بود که دیدم که اگر نام موسوی را برداری و نام احمدی نژاد را بگذاری، تفاوتی چندانی نمی کند. اندیشه های پایه ای موسوی همان گونه که خودش نیز در آن مصاحبه می گوید، شبیه احمدی نژاد است و این را روشن نیز می گوید و «دوم خردادی ها» و ناامیدان از خاتمی و مخالفان سرسخت احمدی نژاد به دنبال او راه افتاده اند. چنین پدیده ای غریبی تنها در ایران و در ذهن و عمل ایرانی می تواند رخ دهد.

آن چه خاتمی 12 سال پیش حرفش را می زد، موسوی نه تنها حرفش را هم نمی زند، بلکه حرفهایش ادامه حرفهای احمدی نژاد است. البته چون باسوادتر و بافرهنگ تر از جناب رییس جمهور است، از ادبیات دیگری استفاده می کند. اما پاسخ های پلمیک تعارف وار سرشار از دورویی و دورزدن سوال و کودن دانستن خواننده در همه حرفهایش پیداست و خبرنگاران اشپیگل نیز نمی توانند با پرسیدن دوباره سوال خود از او پاسخ روشن بگیرند. حالا چنین کسی می آید و با مردم خود شفاف سخن می گوید؟ نه، نمی گوید و نگفته است.

جالب اینجاست که موسوی را کسی نمی شناسد. آنهایی که سنشان زیر سی سال است، نام او را از کتابها می شناسند. برای دیگران موسوی نخست وزیر دوران جنگ است و اقتصاد سوسیالیستی بر اساس کوپن و مالکیت دولتی و فساد و رشوه. کشتار زندانیان سیاسی در سال 67 را به یاد دارید؟ گورستان خاوران؟ نخست وزیر چه کسی بود در آن سالها؟ دیدگاهش اکنون چیست در این مورد و خیلی مورد های دیگر؟ اکنون چه فکر می کند؟ شما که به او امید بسته اید، چه می دانید از او؟

به دیگر نامزدها بنگرید (که البته هنوز هیچ کدام از صافی شورای نگهبان رد نشده اند). از کدام یک بگوییم، از رضایی، از کروبی؟ آنها نیز چهره های آشنا هستند. جناب کروبی از شهرام جزایری 700 میلیون تومان رشوه گرفته بود. یادتان هست؟ به کجا رسید آن ماجرا؟ جریان داروهای فاسد و بی خاصیت که همسر جناب کروبی در بنیاد شهید وارد کرد و به جبهه ها فرستاد، یادتان رفته؟

یک نکته جالب دیگر: این روزها که حرفهای همه اینها را می شنویم، می بینیم همه شان یکسان حرف می زنند و کلی. همه خواستار تقویت بخش خصوصی هستند، همه می خواهند آزادی بیشتر بدهند، همه می خواهند گشت ارشاد را جمع کنند، همه خواستار احترام به شهروندان هستند و هیچ کدام در هیچ یک از مشکلات تاکنون دست نداشته اند و یقه همه شان سفید است. البته هیچ کدامشان برنامه ای برای انجام این کارها ندارند و نمی گویند که چگونه می خواهند این چیزها را انجام دهند. اصلا معلوم نیست که اگر هم حسن نیت نشان دهیم و بخواهیم به یکی از اینها رای دهیم به کدامیک رای دهیم که همه شان یک چیز می گویند و هیچ نمی گویند.

و دشواری در این است که مجبوریم بین بد و بدتر یکی را انتخاب کنیم. اگر پای رای نرویم یعنی به بدترین رای داده ایم، حالا نامش می خواهد احمدی نژاد باشد یا کروبی. اگر برویم نمی توانیم آن گونه که می خواهیم انتخاب کنیم و به یک نظام اقتدارگرای بی آبرو در دنیا مشروعیت داده ایم. جنبش آزادی خواهانه هم به برکت عدم رشد مدنیت مردم ایران آن چنان ضعیف است که امیدی بر آن نمی رود.

و این گونه است بن بست در ایران و حکایت انتخابات با این نامزدهای تحفه اش که حتی یکیشان نیز یک چشم ندارد که دلمان را خوش کنیم و بگوییم: در سرزمین کوران یک چشم پادشاه است.

استیضاح کردان و اتفاق امروز در مجلس: دروغ و تقلب دولت احمدی نژاد و سقوط اخلاقی جامعه

ابتدا خواندیم که امروز، چهارشنبه، یک کتک کاری در مجلس پیش آمده و یکی از نمایندگان، آقای رحیمی معاون احمدی نژاد را کتک زده است. سایت «الف» خبر داد که نمایندگان او را از مجلس بیرون انداخته اند. بعد گفتند که آقای عباسی، مدیرکل دفتر دولت کتک خورده است. سپس خبر آمد که کسی کتک نخورده است بلکه جروبحث پیش آمده است. به هر حال هر چه می خواهد اتفاق افتاده باشد، این آقای رحیمی که دوست کردان نیز هست و همچون او از دانشگاه آکسفورد نیز دکترا گرفته است، امروز در مجلس به سراغ تک تک نمایندگان می رفت و با پچ پچ درگوشی، یک چک 5 میلیون تومانی به آنها می داد و روی دو رسید امضاء می گرفت که یکی از دو رسید را زیر آن یکی مخفی کرده بود به گونه ای که متن برگ زیر دیده نمی شد. برگ رو متن دریافت پول توسط آن نماینده برای کمک به یک مسجد (حقه بازی دینی را ببینید!) بود و برگ زیر متنی بود خطاب به لاریجانی، رییس مجلس، در مورد انصراف از استیضاح کردان. یعنی بدون اطلاع نماینده از او امضاء می گرفتند که از استیضاح کردان صرف نظر کرده است. حقه بازی و ژرفای انحطاط را ببینید!

عوض حيدرپور نماينده مردم شهررضا که هر دو برگ را امضاء کرده بود، پی گیر جریان می شود و درگیری این گونه پیش می آید. جالب تر اینجاست که آقای لاریجانی کاملا اتفاقی بیرون رفته بود که شاهد این جریان نباشد.

لجن زاری برپا کرده اند که خودشان نیز حالشان به هم خورده است. چیزی که توجه مرا جلب می کند، سقوط اخلاقی است که از زمان احمدی نژاد بسیار بیشتر شاهد آن هستیم.این سقوط اخلاقی که با صعود فرهنگ مبتذل و عقب مانده جناح احمدی نژاد به دولت در آنجا حاکم شد، کم کم سایر ابعاد جامعه را فرا گرفته است. اگر کاری مثلا بیست سال پیش زشت بود و غیر قابل تصور، ده سال پیش قابل تحمل و از چند سال پیش دارد قابل قبول می شود و اکنون جامعه در برابر چیزهایی بی تفاوت شده است که یک هزارم آنها در اروپا و بسیار جاهای دیگر دست کم به استعفای دولت می انجامد. اگر حکومتیان در سال های پیش کار خلاف را مخفیانه انجام می دادند، اکنون دیگر آشکار هر کاری را انجام می دهند و آب از آب نیز در جامعه تکان نمی خورد. پروژه های بزرگ بر خلاف قانون جاری کشور خارج از روند مناقصه به باندها و مافیای حکومتی چون واحدهایی از سپاه پاسداران، بنیاد مستضعفان، آستان قدس رضوی و بسیار سازمان های عجیب و غریب واگذار می شوند و آب از آب تکان نمی خورد. پلیس به بهانه امنیت اجتماعی خود به عامل بزرک ناامنی جامعه تبدیل می شود و به بهانه مبارزه با «اراذل و اوباش» خود همان کارها را می کند و آب از آب تکان نمی خورد. قوه قضاییه که باید دادگستر کشور باشد به همراه آخوندهای متقلب اعلام می کند که افشای جرم، خود جرم است و به این بهانه به سرکوب دادخواهان می پردازد و آب از آب در جامعه تکان نمی خورد. 330 میلیارد تومان در شهرداری تهران در دوران احمدی نژاد «گم» شده است و آب از آب تکان نمی خورد. دهها میلیارد دلار از صندوق ذخیره ارزی ناپدید شده است و آب از آب تکان نمی خورد.

همه چیز دارد وارونه می شود و هر کسی در جامعه بهانه خوب و موجهی دارد که رویش را بگیرد آن سو و بگوید: من خبر ندارم. اینها همه شان این جوری هستند و کاری از ما بر نمی آید.

جالب اینجاست که اپوزیسیون نیز به گونه ای این رفتار غیر مدنی جامعه را توجیه می کند و می گوید: مردم را آن گونه در مشکلات مالی و در آوردن نان روز مشغول کرده اند که دیگر توان و فرصت رسیدن به مشکلات سیاسی جامعه را ندارند. به بیان دیگر این دیدگاه القا می شود که گویا جامعه اکنون تنها چیزی که سرش به آن گرم است، رفع گرسنگی از امروز به فرداست و این گونه ضعف مدنیت جامعه را به حساب مشکلات مادی می گذارند. درست است که اگر کمی در تهران بچرخید مردمی را می بینید که در ایستگاه اتوبوس آنقدر منتظر می شوند که اتوبوس شرکت واحد بیاید که بلیطش بیست تومان است و سوار اتوبوس خصوصی صد و پنجاه تومانی نمی شوند. ولی تهران پر است از ماشینهای بالای صد، صد و پنجاه میلیون تومانی، میلیاردرها و خانه هایی که قیمت  آنها از شهر های بزرگ اروپا نیز بالاتر رفته است. تهران پر است از خانه های در حال ساخت و در هر کوچه ای چندین ساختمان در حال ساخت می بینید. در تهران و ایران مردم فقیر و بسیار فقیر وجود دارند و مردم ثروتمند و بسیار ثروتمند، همان گونه که در هر کشور دیگری اینگونه است و ایران از این نظر خارج از چارچوب نیست، به ویژه که پول نفت بی حساب و پخش بی پشتوانه آن در جامعه برای باج دهی به مردم و ساکت نگاه داشتن آنها، فقر مطلق را بسیار تعدیل کرده است هرچند که پخش پول بی پشتوانه بدون ایجاد تولید و کار تورم را بالا برده است، با این وجود فقر مطلق در ایران بسیار پایین است و نمی توان گفت دلیل بی تفاوتی مردم ایران نسبت به این همه فساد اجتماعی و حکومتی این است که سر مردم را با مشکلات مالی روزمره گرم کرده اند.  با این آسمان و ریسمان بافی می خواهم بگویم که اگر مردم در برابر این فساد اخلاقی حکومت و دولت این گونه بی تفاوت هستند و به طور عموم (نگویید دو نفر همین بغل اعتراض دارند) ککشان هم نمی گزد، به این خاطر نیست که سرشان تنها با مشکلات اقتصادی گرم است بلکه به خاطر ضعف یا نبود فرهنگ مدنی، ضعف تمدن و فرهنگ شهرنشینی و ضعف اخلاقی عمومی است. انسان متمدن با شکم گرسنه اخلاق را نادیده نمی گیرد و زیر پا نمی گذارد. این انسان غیرمتمدن است که با شکم گرسنه «دین و ایمانش» یادش می رود. دیگر نمی دانم که چند نفر در ایران درک مدنی دارند و چند نفر ندارند. وضع ایران این گونه است که همه شاهدیم!

اکنون که این چیزها را می نویسم، یاد «یانوش کورچاک» پزشک لهستانی افتاده ام که در فرصتی دیگر از او خواهم نوشت که به همراه چهل و دو کودک بیمارش به اتاق گاز نازی ها رفت و حاضر به همکاری با نازی ها نشد که به او پیشنهاد کار در اردوگاه و زنده ماندن را داده بودند.

اگر مردم و جامعه انتظارشان از این دولت و از این حکومت با گذشت زمان پایین آمده است، از دید من این گونه نیست که جامعه تمام این زشتی ها، دروغ ها و کلاه برداری های آشکار را تنها به حساب دولت و حکومت بنویسد. این چیزها باعث پایین آمدن سطح اخلاقی تمام جامعه نیز شده است. منش عمومی جامعه پر است از دروغ و ریاکاری در اینجا و آنجا، در این کار و آن کار. سطح انتظار اخلاقی در جامعه چنان پایین آمده است که توجه هر کسی را که از خارج به ایران می آید، فورا جلب می کند و این چیزی است که هر گاه در تهران می گردم، آن را در هر حرکتی در جامعه می بینم.

اگر بخواهم این رشته را دنبال کنم، پایانی نخواهد داشت!

ببینیم افتضاح امروز احمدی نژاد و باند دزد و ریاکارش را چگونه می خواهند جمع و جور کنند.

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

آقای احمدی نژاد، ورق پاره شما چقدر ارزش دارد؟

ابتذال رایج در حکومتیان را مرزی نیست! هر چند که انتظار ما از اینان بسیار بسیار پایین است، در برابر برخی کارها نمی توان سکوت کرد. همان هایی که در سال های انقلاب دانشگاه را بستند، دانشجویان و روشنفکران را اعدام کردند، به زندان افکندند و آواره ساختند، می گفتند که تخصص بدون تعهد برود گم شود. سپس دریافتند که گویا لقب دکتر و مهندس چندان هم بد نیست و در این مملکت کار پیش می برد، هر چند که چیزی هم پشتش نباشد. آنگاه ریختند به همان دانشگاه هایی که خود بسته بودند و با سهمیه های رنگارنگ، خود را به جامعه علمی کشور تحمیل کردند و رتبه دانشگاه های ایران را به 2000 و 3000 در جهان پایین بردند. برخی که این زحمت را هم به خود نمی خواستند بدهند، به سراغ دانشگاه هاوایی و دیگر دکان های مدرک فروشی رفتند و از آنجاها دانشمند برگشتند. اکنون می بینید «حجت الاسلام دکتر»ها و «آیت الله دکتر»ها و دکتر کردان و دکتر احمدی نژاد و بسیار دیگران که حالا همه دکتر آکادمیک شده اند. این یک در آداب طهارت می گوید، آن یک صندلی خالی برای امام زمان در کنار خود گذاشته است و یکیشان هم در حال صدور مدرک برای خود از دانشگاه آکسفورد است. البته اگر «دشمنان» بگذارند.
دیروز احمدی نژاد در دفاع از کردان گفت که برای خدمت در دولت این «ورق پاره ها» هیچ ارزشی ندارد.
جناب احمدی نژاد، من با این سخن شما کاملا موافقم که می گویید «در این سرزمین انسان های والای بسیاری زندگی می کنند که به رغم برخورداری از بالاترین مقامات معنوی به هیچ وجه در پی این قبیل مسائل یا کاغذ پاره ها نبوده و نیستند.» با تعریف شما از»والا» و «معنویت» بدون تردید شما خود یکی از این انسان ها هستید. این که چنین انسان های والایی برای دانشگاه، اندیشه علمی و مدرکی که برای تایید دانش کسب شده و اندیشه نظم یافته از سوی دانشگاه صادر می گردد، ارزشی قایل نیستند، قابل درک است. از این روست که این انسان ها تفاوتی میان زندگی، اندیشه و رفتار خود پیش از صدور این مدرک و پس از آن نمی بینند. چرا باید ارزش برای آن قایل باشند؟ تازه اگر آن مدرک واقعی باشد که در مورد آقای کردان این نیست و مدرک او جعلی است. دانشگاه آکسفورد چون دانشگاه علم و صنعت و شریف و غیره دیگر در اختیار شما نیست که بتوانید به این راحتی مدرک جعلی آن را درست کنید و صدایش در نیاید. آن هم با آن همه خطای دستوری در انگلیسی که آقای کردان هنگام نوشتن مدرک انجام داده است و آوردن امضای سه استاد در پای مدرک دکترای حقوق که همگی استاد روانشناسی هستند. جالب اینجاست که دانشگاه آکسفورد اصلا مدرک دکترای حقوق به آن نام که کردان روی مدرکش نوشته است ندارد.
مگر شما خود برای مدرکی که به شما داده اند، ارزشی قایل هستید؟ مگر این مدرک به جز رساندن شما به رتبه های بالا در کنار دیگر اهرم ها کار دیگری هم کرده است؟ آنچه از حرف ها و رفتار شما پیداست، گمان نمی رود که آن سوادی که شما را هدایت می کند، بالاتر از دوره راهنمایی نیاز داشته باشد. در دانشگاه علم و صنعت نیز می شنویم که هیچ دانشجویی حاضر نبود با شما کلاس بردارد و یا پایان نامه خود را به شما بسپارد و دانشگاه برخی را به اجبار به کلاس شما می فرستاد. در شهرداری تهران نیز که دیگر آشکار است. شرح دیگر کارهای شما در این سالها نیز که اینجا دیگر جا نمی شود.
به راستی تفاوت احمدی نژاد پیش از دوره راهنمایی و پس از گرفتن دکترا در چیست؟ برای کسانی که بیش ار نیمی از عمر خود را در دانشگاه و مراکز علمی و تحقیقاتی گذرانده اند، پاسخ روشن است: هیچ! یا بسیار کم!
احمدی نژاد باید هم بگوید که برای خدمت در دولت نیازی به این «ورق پاره ها» نیست. اگر نمی گفت جای تعجب داشت.

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

بوی جام شوکران آید همی؟

تاکنون ابن گونه بود که آقای احمدی نژاد تلاش بر این داشت که بگوید پرونده هسته ای دست اوست و او همه کاره است. هر از چندی نیز از جانب آقای خامنه ای گوشش را می کشیدند. اما این روزها چند رویداد پیش آمد که از دید من شایان توجه است. ابتدا آقای ولایتی، وزیر خارجه آقای خامنه ای بود که در روزنامه لیبراسیون چاپ فرانسه این پیام را به غربیان و 5+1 داد که: اگر می خواهید بر سر فعالیت هسته ای ایران به نتیجه برسید، رسیدن به نتیجه امکان پذیر است و می توانید و باید با رهبر مذاکره کنید و اوست که نظر نهایی را می دهد و دیگران هیچ کاره اند. سپس سروکله احمدی نژاد پیدا شد که پس از چند کیلو تعارف ایرانی و این که آقای ولایتی شخص خوبی است و خوش نظر است، گفت که ولایتی هیچ کاره است و بهتر است که در پرونده هسته ای دخالت نکند. به بیان دیگر احمدی نژاد می گوید که اوست که در پرونده هسته ای تصمیم نهایی را می گیرد. در جایی دیگر هم گفته بود که او رییس جمهور رهبر نیست و رییس جمهور امام زمان است.

تا اینجا سناریو چون همیشه بود و این گونه سخنان به گوش همگان آشنا. اما این روزها آقای خامنه ای اعلام کرد که پرونده هسته ای کامل در دست دولت است و دولت اختیار کامل مذاکره دارد. این سخنی تازه بود و در دید نخست می توان گفت که آقای خامنه ای آقای ولایتی را سنگ روی یخ کرده است و شاید بار دیگر غربیان نمی دانند که در حکومت جمهوری اسلامی که چه کاره است. ولی اگر چند متغیر دیگر را در دید خود بگذاریم، شاید به بک سناریوی دیگر برسیم.

فشار بین المللی، تحریم های کنونی و چشم انداز هر یک از گامهای آینده جامعه حهانی این را برای مسئولان حکومتی روشن می سازد که باید تغییر مسیر دهند. به نظر می آید که در داخل کشور نیز نمی توانند روی حمایت از سیاست رویارویی با جهان حساب باز کنند.

آقای خامنه ای هشیارتر از آن است که فردا و پس فردا را نبیند و آقای احمدی نژاد بی خردتر که فراتر از نوک بینی خود را ببیند.

آقای خامنه ای احمدی نژاد را کم کم جلو می اندازد و آنگاه که عرصه بر کشور تنگ شود، با قربانی کردن او کشور را از جنگ و یا هر چه که بخواهد بشود، نجات خواهد داد.

این سناریو گرم اندیشه و آمادگی برای سازش با آمریکا و غرب است و پایان دادن به تنش هسته ای با جهان و در این راه برخی سرشان خواهد رفت و جناب احمدی نژاد گویا قرار است جان فشانی فرمایند. اگر سناریو این گونه پیش رود، نه تنها پرونده هسته ای بسته خواهد شد و تحریم ها برچیده، بلکه آبروریزی یهودی سیتزی و نفی هولوکاست نیز پاک خواهد شد و جهانیان به خوشی و خرمی تا ابدالدهر در کنار جمهوری اسلامی و رهبر با درایتش خواهند زیست.

نوش جان جام شوکران!

.این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

امضای قرارداد سپر دفاعی اروپا: شاهکار خامی دیپلماتیک ایران

می گویند یک دیوانه سنگی در چاه می اندازد که ده خردمند نمی توانند درآرند. این روزها با هر فعال صلح در اروپا سخن بگویی یا رسانه های اروپایی را بخوانی، هر کدام مشابه این سخن را در زبان خود می گویند.

سال ها بود که آمریکا در تلاش بود که سپر دفاع موشکی در شرق اروپا ایجاد کند و نمی توانست موافقت دولت های اروپایی و مردم اروپا را جلب کند. روسیه جلوتر از همه و مردم چک، لهستان و همه فعالان جنبش صلح در اروپا مخالف این کار بودند. هفته گذشته با کارهای ایران و نمایش موشک های شهاب-3 دولت چک پیمان ایجاد سپر دفاعی را به سرعت با آمریکا امضا کرد. لهستان نیز پشت سرش است و بلغارستان و کشورهای دریای بالتیک نیز در راهند. و این گونه جنبش مخالفت با سپر دفاعی در اروپا خاموش شد یا به بیان دیگر، زبانش کوتاه شد.

سرسپرده ترین نوکر آمریکا نیز نمی توانست چنین خدمت بزرگی را مفت و مجانی و زیر شعار «مرگ بر آمریکا و اسراییل» به جناح جنگ افروز آمریکا و تندرو های اسراییل انجام دهد. آنها اکنون به اندازه کافی دلیل دارند که به مخالفان خود بگویند: دیدید؟ نگفتیم اینها خطرناکند؟

اروپا که هنوز کابوس هیتلر و جنگ جهانی دوم را فراموش نکرده است و درس های زیادی از آن آموخته است، اکنون سرگرم این اندیشه است که آیا شرایط امروزی و ایران جمهوری اسلامی و احمدی نژاد با سال های 1930 اروپا قابل مقایسه است یا نه. آنها که در آلمان، انگلیس، فرانسه یا شوروی هیتلر را دست کم گرفته بودند و آن زمان می گفتند که او یک دیوانه ابله است و جدی نیست، دیگر نمی خواهند آن اشتباه تکرار شود. این که ایران برای اروپا یا اسراییل خطرناک است یا نه، هنوز روشن نیست. اما آن چه که هم اکنون روشن است این است که جنگ طلبان در اینجا و آنجا راه افتاده اند و با استناد به کارهای ایران هدف و سیاست خود را توجیه می کنند. نتیجه این خواهد شد که چند پیمان نظامی دیگر از این دست امضا شود، کشورهای همسایه ایران بیشتر و بیشتر سلاح بخرند و احتمال جنگ اگر امروز نیز پایین باشد، فردا بیشتر شود.

آن نوکر مفت و مجانی که هولوکاست را نفی می کند، سخن از نابودی اسراییل در دوسال آینده می راند و نابودی آمریکا را نیز پیش بینی کرده است، دیگر مایه خنده و تفریح و زمینه جوک و کاریکاتور این و آن نیست. حتی اینها اگر تنها جاهل و ابله باشند، بزرگترین خدمت را به جنگ طلبان می کنند. اگر خود جنگ طلب باشند و سخنانی که می گویند، جدی و برنامه عملی آنها باشد که دیگر …

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

احمدی نژاد شام نخورده، گرسنه به ایران برگشت

آخه میشه آدم راهش به ایتالیا بیفته و اونجا چیزی نخوره و برگرده؟ من فکر مکردم که نمی شه. این سبزی فروشیه تو نارمک یادتونه؟ آره همونی که سر کوچه خونه آقای احمدی نژاده که قیمت گوجه فرنگی و خیارو بالا نبرده. یعنی آقای احمدی نژاد می گفت که مردم بیخود میگن قیمت ها بالا رفته و الان همه تهران همه چیو از اونجا می خرن. به همین خاطره که قیمت پیتزا هم بالا نرفته چون نزدیک خونه آقای احمدی نژاد یه پتیزایی هم هست. من همیشه از اونجا خرید می کنم.

حالا طرف پیش خودش گفته بود که میرم ایتالیا اول میرم پیش برلوسکونی اونجا بهم صبونه میدن، موزورلا و زیتون و سالامی. البته سالامیاشون گوشت خر هم داره و مباحه. نهارم میرم پیش پاپ اعظم اونجا سوسیس آلمانی اصل باحال می خورم. شام هم که دیگه افتادیم. همه رییس روسا هستند. میرم اونجا به اهود اولمرت دهن کجی می کنم. زبونمم براش درمیارم.

ای بابا، برلوسکونی میگه اصلا وقت ندارم. پاپ هم می گه تو به قدوقواره خودت نیگا کن. برو با هم قد خودت بازی کن. شام هم که دعوت نکردند. حالا من آقای احمدی نژادم. این یارو رابرت موگابه دیگه کیه شده رقیب ما؟ همش توطئه صهیونیستها بود. اصلا میرم همون بوف تو میدون هفت حوض. پیتزاهاش هم باحاله از منم پول نمی گیره.

البته خبرگزاری «میگن» گزارش داده که بوف هفت حوض دیر وقت شب بسته بوده و خلاصه این آقای احمدی نژاد دیشبو گرسنه خوابیده. برق هم رفته بود. یعنی شهردار روم به خاطر آقای احمدی نژاد برق روم رو قطع کرده بود. ولی نمی دونم چرا برق هفت حوض رفته بوده. ما هم برق نداشتیم.

خبرگزاریهای ایتالیایی هم گزارش دادن که اومدن آقای احمدی نژاد یه دستاورد باحال برای ایتالیا داشت و اونم این که یک علامت راهنمایی به علامتهای راهنمایی و رانندگی ایتالیا اضافه شد. تا حالا علامتایی که اونجا بود اینا بودن: ورود عمله با بیل ممنوع، عبور گوسفند ممنوع، ورود با پیتزا ممنوع. حالا اینم اضافه شده: ورود احمدی نژاد ممنوع! نمونه هاشو دیروز تو میدون اسپانیا در روم نشون دادن. اینم عکساش این پایین. میگن خودش هم امضاش کرده.

باز هم احمدی نژاد و برخی از این خاورمیانه ای ها

دو روز پیش در دوبی رفته بودیم به KFC در «مرکزالخلیج» برای شام. وقتی نوبت ما رسید جلوی صندوق، کسی که انجا ایستاده بود و انگار پاکستانی بود، نگاهی به ما انداخت و به انگلیسی گفت: «ایرانی؟» گفتم بله. گل از گلش شکفت و سپس به فکر فرو رفت و با تردید و با تته پته گفت:»احمدی …. احمدی … احمدی … بن لادن؟» می خندیم. دلم برایش می سوزد و به او می گویم این اسم ها که می گویی دو نفر متفاوت هستند. گوش می دهد ولی فکر کنم جریان را نگرفت و گفت: عالی است، خیلی خوب!

اسم خودش احمد بود. به احمدی نژاد علاقه دارد ولی اسمش را کامل نمی داند. بن لادن را هم گویا دوست دارد ولی آنقدر نمی داند که این ها دو نفر هستند. آنقدر فهمیده است که این دو یک جورایی شبیه هم و همسو هستند و همین برایش کافی است. برداشت من این است که از اهداف آنها آنجور که فهمیده است، خوشش می آید و این را گرفته است.