عکس هایی از احمدی نژاد نازی، انقلاب ها در خاورمیانه و غیره در کارناوال دوسلدورف

این هفته، هفته کارناوال بود. هر کدام از این کارناوال ها در آلمان، ایتالیا و برزیل سنت و فرهنگ ویژه خود را دارند. در شهر دوسلدورف آلمان، برگزاری کارناوال با طنز تند و گزنده سیاسی همراه است. انجمن های کارناوال موارد داغ سیاسی روز را به طنز می کشند. عکس های زیر از جمله چند مورد را نشان می دهند:

–          جناب احمدی نژاد رییس جمهور ضد یهودی نازی ایران که از آتش برپا شده در خاورمیانه گریزان است.

–          آقای گوتنبرگ وزیر دفاع (سابق) آلمان که پس از افشای دکترای رونویسی شده و پس گرفتن آن از سوی دانشگاه مجبور به استعفا شد و کار دست خانم مرکل داد. در اینجا ماجرای او را به عنوان 11 سپتامبر خانم مرکل به مسخره گرفته اند.

–          سوء استفاده جنسی گسترده آخوندهای کلیسای کاتولیک از کودکان و نوجوانان موضوع دیگری بود. در اینجا هر روز برای آخوندها روز جهانی جوانان است.

–        اسلام و بهانه حجاب برای سرکوب زنان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یادداشت های جشنواره ایران در وایمار، اردوگاه آدم سوزی بوخنوالد 2009 و یا: چرا احمدی نژاد یعنی ننگ و شرمساری

نوشته های پراکنده ای پیرامون جشنواره دیوان غربی-شرقی وایمار و تلاش آقای دکتر گالاس برای برگزاری این جشنواره آورده بودم که اکنون تلاش می کنم آنها را تکمیل کنم. در جریان تلاش ما برای برگزاری این جشنواره چیزهایی را دیدیم که ارزش این را دارند که نوشته شوند. یکی از اینها برنامه جشنواره برای بازدید از اردوگاه بوخنوالد در شهر وایمار است.

وایمار تنها یک پایتخت فرهنگی، شهر گوته و حافظ و خواهرخوانده شیراز نیست. این شهر اردوگاه آدم سوزی بوخنوالد را نیز دارد که پدر آقای گالاس از قربانیان آنجاست. او و همه اعضای شورای شهر وایمار که در برگزاری این جشنواره دست داشتند، برنامه بازدید از اردوگاه بوخنوالد را در برنامه جشنواره گذاشته بودند.

هر چند که من پس از شکست تلاشمان برای برگزاری این جشنواره در تخت جمشید، اصفهان و تهران در برگزاری این جشنواره در وایمار نقشی نداشتم و تنها میهمان بودم، اما از لحظه ورود به وایمار دوباره درگیر برگزاری شدم و این با توجه به دوستی آقای گالاس و من امری بود کاملا بدیهی. هر چه که دوسال پیش دولت ایران هیچ گونه همکاری با ما برای برگزاری این جشنواره نکرد، اکنون در اکتبر 2009 بودیم، افتضاح انتخابات خرداد روی داده بود و جنبش سبز پا گرفته بود. همه اینها باعث شده بود که حکومتیان برای کسب آبروی از دست رفته به دنبال ما بیافتند که بتوانند چهره زشت خود در برابر جهان را تغییر دهند. سفارت متکبر ایران در برلین که یک سال پیش از آن تنها کارش سنگ اندازی و سردواندن بود، ناگهان درهایش باز شده بود و همه آدمهایشان را بسیج کرده بودند که در جشنواره وایمار شرکت کنند. آقای شیخ عطار، سفیر محترم جههوری اسلامی در برلین که سال پیش کوچکترین توجهی به جشنواره نداشت، حالا بدون آن که کسی از او دعوت کرده باشد، آمادگی خود را اعلام کرده بود که سخنرانی در گشایش جشنواره را انجام دهد. البته آقای دکتر گالاس به روشنی گفته بود که برای گشایش جشنواره کسی از مسئولان سفارت اسلامی را دعوت نخواهد کرد.به گفته آقای گالاس «آنها می خواهد جشنواره را برای خود مصادره کنند»، همان گونه که رای مردم را چند ماه پیش از آن برای رییس جمهور حقیرشان مصادره کرده بودند.

با این وجود سفارتی ها بسیج کرده بودند که خود را جوری در جشنواره جای دهند. آقای سفیر هم دو روز پیش آمده بود و در «بازارچه» ای که فرش فروش ایرانی برای فروش صنایع دستی ایرانی راه انداخته بود و ربطی به جشنواره نداشت، سخنرانی کرده بود. «کاچی به از هیچی!»

شبی که کنسرت سالار عقیلی برگزار شد، نیز سالن پر بود از سفارتی ها و خانواده هایشان. تاکنون این همه سفارتی در یک جا ندیده بودم. آقایانی که هیچ گاه ما را که برای دوستی فرهنگی ایران و آلمان تلاش می کردیم، درست تحویل نمی گرفتند، تلاش داشتند ما را فرسوده سازند، سر می دواندند و همیشه برایشان «عنصر نامطلوب» بودیم، اکنون سلام و علیک می کردند و دور ما می چرخیدند. این همه بی پرنسیپی و خودفروشی جالب بود که البته برای من تازگی نداشت.

روز شنبه 11 اکتبر 2009 است. برای روز دوشنبه برنامه بازدید از اردوگاه بوخنوالد را گذاشته اند.کلاوس گالاس عصبانی است. می گوید: از سفارت تماس گرفته اند که: برنامه بازدید از بوخنوالد را باید حذف کنید و چه اصراری دارید به آنجا بروید؟ اسپانسر ایرانی این جشنواره که یک فرش فروش از شهر رگنسبورگ است، نیز به آقای گالاس فشار می آورد که برنامه حذف شود. او که فرش فروشی اش را خانه ایران نام نهاده و تلاش دارد که خود را علاقه مند به فرهنگ نشان دهد، کمک مالی زیادی به جشنواره کرده است. البته درکش از فرهنگ کمابیش در چارچوب کارش و فروش است و چندان از آن فراتر نمی رود. به راحتی می توان دید که فروش فرش و صنایع دستی و چیزهایی که به آنجا آورده است بیشتر در مرکز توجهش است تا حمایت از فرهنگ ایرانی. همه جا تلاش داشت که خود را به میان اندازد و در مرکز توجه باشد و با این کار بیشتر آشکار می شد که از این کارها سر درنمی آورد.این از دو سه بار دست زدنش در میان قطعه های موسیقی کلاسیک اروپایی پیدا بود تا ناپختگی های پی در پی در برنامه های جشنواره و تلاش در دخالت در تصمیم های مدیرهای آن. همین امر باعث می شد تلاش کند که میان دو صندلی بنشیند و میان سفارت ایران و برگزار کنندگان جشنواره مانور دهد که: نه سیخ بسوزد و نه کباب. حال اگر شرکت کنندگان از کباب او دلشان درد گرفت، مهم نیست. او نیز در ابندا فشار می آورد که بازدید انجام نشود. او برای سه شنبه شب سفارتی ها را به یک میهمانی اختصاصی شام دعوت کرده است که البته این میهمانی جزو برنامه رسمی جشنواره نیست و از سوی برگزار کنندگان آلمانی کسی نمی رود. اکنون نگران آن میهمانی است. دو شنبه شب نیز از سوی جشنواره کنسرت پایانی به همراه میهمانی شام رسمی برگزار می شود که نمایندگان وزارت خارجه آلمان، نمایندگان سفارت آلمان در تهران، سفیر ایران در آلمان،اعضای شورای شهر و شهردار وایمار نیز دعوت شده اند. سفارتی ها گفته اند که اگر بازدید از اردوگاه بوخنوالد برگزار شود، آنها در این برنامه ها شرکت نخواهند کرد. آقای گالاس نیز گفته است که در برنامه تغییر نخواهد داد. به او می گویم: «اگر کوتاه بیایی و باج دهی، اعتبارت را در میان ایرانیان با فرهنگ از دست خواهی داد.» او می گوید که تردیدی ندارد و به کسی باج نمی دهد.

روز دوشنبه است و هوا بارانی. با اتوبوس به اردوگاه بوخنوالد می رویم. آقای فرش فروش نیز آمده است. با این کارش دیگر ظرفیت نشان داده است و تکلیف سفارتی ها را روشن کرده است و همین گونه نیز میهمانی اختصاصی اش برای روز سه شنبه را. این باید درسی باشد برای او که در مسایل پایه ای اخلاقی و پرنسیپ ها نمی شود چانه زد و به ویژه با آدم هایی که هیچ گونه پرنسیپ اخلاقی ندارند. به هر رو میان دو انتخاب، راه درست را گرفته است هر چند که تا آنجا لطمه زیادی به جشنواره زده است ولی دارد تجربه گرد می آورد و همین خوب است. آقای دکتر گالاس نیز از این کار او خوشش آمد و گفت که دست آخر یک تصمیم درست گرفته است.

عکس ها از آن روز است. این عکس های را باید دید و روی برنگرداند. اکنون دیگر بوخنوالد نیز به ما ایرانیان مربوط است.

–          مدیر اردوگاه موقعیت آنجا را برای ما توضیح می دهد. این اردوگاه بیش از صد هزار نفر را در خود جای داده بوده است. شهر وایمار امروزی 67000 نفر جمعیت دارد.

–          „Jedem Das Seine“، «به هرکس آن چه که لایقش است» این جمله نفرت انگیز را بر دروازه اردوگاه به گونه ای آورده اند که تنها از داخل اردوگاه قابل خواندن است، در آنجا که زندانی هستی، ایستاده ای و از خود می پرسی که چه شده است که ترا به اینجا آورده اند. این پاسخ توست: «لیاقت تو همین است.»

–          دسته گل به یادبود قربانیان اردوگاه بوخنوالد است که شعر سعدی «بنی آدم اعضای یکدیگرند …» به زبان های فارسی، آلمانی و عبری بر نوارهای آن نقش بسته است.

–          به این لوح توجه کنید. این لوح یادبود نام کشورهایی را بر خود دارد که در اینجا قربانی داشته اند، از جمله ایران. حرارت این لوح همیشه 37 درجه ثابت نگاه داشته می شود؛ حرارت بدن همه آنهایی که در اینجا جان خود را باخته اند. کسی در آن روز در کنار نام «ایران» کبوتر صلح را گذاشته بود.

–          کوره های آدم سوزی (قابل توجه آقای احمدی نژاد و یارانش در برلین)

تا آشویتس راهی نیست و کهریزک نخستین ایستگاه است

آشویتس نامی است که هیچ کس نمی تواند در دنیای امروز زندگی کند و آن را نشنیده باشد. کسی که در اروپای مرکزی زندگی کند، نیز هیچ گاه نمی تواند از کنار این نام بی تفاوت رد شود؛ هر چند که در سالهای 1990 نام های دیگری چون سربنیتسا و حلبچه و بسیار دیگر نیز در کنار آن قرار گرفتند. آشویتس نخستین کارخانه ساخت انسان برای نابود سازی صنعتی انسانهاست. این افتخار نصیب نازی های آلمانی و شریک هایشان در فرانسه، ایتالیا، اسپانیا و بیشتر کشورهای اروپای شرقی شد. هر چند که آشویتس تنها کارخانه این چنینی نیست. بوخنوالد، داخائو، مایدانک-لوبلین، بوخنوالد، راونسبروک، ماوتهاوزن، بلگن-بلزن و بسیار دیگر. شاید شمار آنها از 100 بیشتر باشد و گروه بندی آنها نیز متفاوت است.

این روزها که گرم تبدیل نوارهای ویدئو به فیلم دیجیتال بودم، به چند نوار ویدئو برخوردم که در سالهای 90 به مناسبت 50 مین سالگرد آزادی آشویتس از برنامه ها و فیلم های تلویزیون آلمان گرد آورده بودم. احساس غریبی است. در سال 1995 گاهی این توجه بیش از معمول به جنگ جهانی دوم و گردآوری اطلاعات در این مورد، خود مرا به اندیشه وا می داشت. در آن زمان احساس من این بود که به عنوان ایرانی با این مورد ارتباطی نداریم. ایران کماکان برای داشتن کوروش به خود می بالد که یهودیان را آزاد ساخت و آنها نیز نامش را در تورات آوردند و مقدسش نامیدند. هر چند که ایران در دوران رضا شاه به آلمان نزدیک شد، نازی ها در ایران می رفتند و می آمدند و فاشیست های ایرانی از آلمان نازی به عنوان کشور پیشرفته و نمونه آریایی نام می بردند (نگاهی به روزنامه ها و مجله های آن زمان بسیار روشن گرانه است)، این دوره خوشبختانه زیاد طول نکشید و با اشغال ایران از سوی انگلیس و شوروی شبح فاشیسم پایش به ایران نرسید و از تبلیغات و حرف فراتر نرفت. هر چند که هنوز تحت تاثیر آن زمان از ایرانیان می شنویم که گویا با آلمانی ها نژاد مشترک دارند و آریایی هستند و دیگر هجویات از این دست.

پانزده سال گذشت و امروز می بینیم که اگر پانزده سال پیش من احساس می کردم که جریان کوره های آدم سوزی در جنگ جهانی دوم ربط چندانی به ایرانیان ندارد، امروز دارد. امروز هر گاه که در باره آشویتس سخن گفته می شود، نام ایران و رییس جمهور ابله و دیوانه اش برده می شود. دیگر نمی توان احساس کرد که به ما ربطی ندارد. اکنون در میان لجن زار قهوه ای رنگ آدم سوزی و یهودی ستیزی قرار گرفته ایم. بسیار ایرانیان برای فرار از این مرداب امروزی، سر خود را کبک وار به برف 2500 سال پیش فرو برده اند و پرچم کوروش، داریوش و زرتشت را بالا برده اند، غافل از این که این کار دشواری را بیشتر می کند و این پرسش را پیش می آورد که: اگر صاحب تمدنی این چنین درخشان هستید، پس چرا امروز وضعتان این است؟ پس صاحب این تمدن نیستید و این تنها بخشی از تاریخ شماست، اما صاحب آن نیستید. چون چیز زیادی از آن در رفتار کشورتان در جهان آشکار نیست و آن تمدن درخشان را به ارث نبرده اید. دلیل های زیادی دارد که چرا این گونه است ولی آن چه که آشکار است این است که از آن تمدن چیزی در رفتار و منش ایرانی (به جز چهارشنبه سوری و دید و بازدید های سخیف و کودکانه نوروز و پز و قمپز) پدیدار نیست. ایران امروزی همین هست که هست، احمدی نژاد، خامنه ای و جنتی و جماعت ساندیس خور در یک سو و جنبش سبز و دیگرانی که می خواهند این کابوس پایان یابد، در سوی دیگر. دلیلش هر چه می خواهد باشد.

تا آشویتس راهی نیست و کهریزک نخستین ایستگاه در آن مسیر است.

در نوشته بعدی جریانی را می آورم که نشان می دهد که چگونه در سراشیبی احمدی نژادی افتاده ایم.

پديده‌ي احمدي‌نژاد

نوشته زیر از محمدرضا نیکفر است. ابتدا آن را کسی برایم به عنوان نوشته از روزنامه 8″ صبح » افغانستان فرستاده بود من هم با همان تیتر گذاشتم تا اینجا اولین خواننده تذکر داد. البته به نظر می آید که در 8 صبح هم چاپ شده است چون چند واژه دری در آن آورده اند.

مشت من هم نزد دوست عزیزم محمدرضا نیکفر باز شده که نوشته اش را نخوانده بودم هنوز! نویدار
===============
پديده‌ي احمدي‌نژاد

احمدي‌نژاد پديده‌ي غريب و هم هنگام آشنايي است. رفتار او در چشم بسيار کسان يادآور برخورد خشن و توهين‌آميز يک جوانک بسيجي تفنگ به دست در برابر شهروندان محترمي است که چنان تحقير مي‌شوند که ديگر جهان را نمي‌فهمند. شان اجتماعي‌شان، ارج فرهنگي‌شان و منش و سليقه‌ي‌شان لگدکوب مي‌شود، به زندگي خصوصي‌شان تجاوز مي‌شود، و دستگاه تبليغاتي مدام از در و ديوار جار مي‌زند که بايد شکرگزار باشند که در کشورشان اين «معجزه‌ي هزاره‌ي سوم» رخ داده است. احمدي‌نژاد حاشيه را بسيج مي‌کند تا مرکز قدرت را تقويت کند، مردم مستمند را به دنبال ماشين خود مي‌دواند و آنان مي‌دوند، در حالي که به عابران ديگر تنه مي‌زنند و هياهو و گرد و خاک مي‌کنند. محمود احمدي‌نژاد از تبار آن سلاطيني است که مدام در حال جهاد بوده‌اند. او خزانه‌ي مرکز را تهي مي‌کند، تا سرحدات را نه آباد، بلکه از نو تصرف کند و به حلقه‌ي ارادت درآورد. او مهندس نظام است، اما نه از آن مهندساني که در ابتداي حکومت اسلامي در خدمت ملاها درآمدند تا سازندگي کنند و معجزه‌ي پيوند ايمان و تکنيک را به نمايش بگذارند. در ابتدا تکنيک در خدمت ايمان بود. در مورد احمدي‌نژاد، ايمان خود امري تکنيکي است. او رمالي است که داکتر-مهندس شده است. در ذهن او جن و اتوم، معجزه و سانتريفوژ، معراج و موشک در کنار هم رديف شده‌اند. احمدي‌نژاد به همه درس مي‌دهد. او ختم روزگار است. در مجلس آخوندي هم درس دين مي‌دهد. پيش لوطي هم عنتربازي مي‌کند.

احمدي‌نژاد ترکيبي از رذالت و ساده‌لوحي است. او مجموعه‌اي از بدترين خصلت‌هاي فرهنگي ما را در خود جمع کرده، به اين جهت بسي خودماني جلوه مي‌کند: دروغ مي‌گويد و اي بسا صادقانه. غلو مي‌کند، زرنگ است و تصور مي‌کند هر جا کم آوردي، مي‌تواني از زرنگي‌ات مايه بگذاري و جبران کني. در وجود همه‌ي ما قدري احمدي‌نژاد وجود دارد و درست اين آن بخشي است که وقتي با آزردگي از عقب‌ماند‌گي‌مان حرف مي‌زنيم، از آن ابراز نفرت مي‌کنيم. اما آن هنگام نيز که لاف مي‌زنيم و خودشيفته‌ايم، باز اين وجه احمدي‌نژادي وجود ماست که نمود مي‌يابد. احمدي‌نژاد تحقير شد‌ه‌اي است که خود تحقير مي‌کند. سرشار از نفرت است، اما کرامت دارد. به موضوع نفرت اش که مي‌نگرد، مي‌پندارد مبعوث شده است تا او را از ضلالت نجات دهد.

احمدي‌نژاد نماينده‌ي سنتي است جهش‌کرده به مدرنيت. او مظهر عقب‌ماندگي مدرن ما و مدرنيت عقب‌مانده‌ي ماست. او اعلام ورشکستگي فرهنگ است.

احمدي‌نژاد نشان فقدان جديت ماست. آن زمان که در قم گفت، هاله‌ي نور او را دربرگرفته، حق بود که حجج اسلام اين حجت را جدي گيرند، عمامه بر زمين کوبند، سينه چاک کنند و لباس بر تن او بردرند تا تکه‌اي به قصد تبرک به چنگ آورند. آن زمان که از دستيابي به انرژي هسته‌اي در آشپزخانه سخن گفت، حق بود مكتب ‌ها و دانشگاه‌ها تعطيل مي‌شدند، حق بود بر سر در آموزش و پرورش مي‌نوشتند «اين خراب‌شده تا اطلاع ثانوي تعطيل است» و آموزگاران از شرم رو نهان مي‌کردند.

احمدي‌نژاد از ماست. طرفداران او نيز همولايتي‌هاي ما هستند. ميان احمدي‌نژاد با گروهي از رهبران اپوزيسيون فرق چنداني نيست. در روشنفکري ايراني هم نوعي احمدي‌نژاديسم وجود دارد، آن جايي که ياوه مي‌گويد و در عين غير جدي بودن، سخت جدي مي‌شود. در وجود چپ افراطي ايران، از ديرباز احمدي‌نژادي رخنه کرده است منهاي مذهب، يا با مذهبي که گفتار و مناسک ديگري دارد. افسران لوس‌آنجلس همگي مقداري احمدي‌نژاد در درون خود دارند.

احمدي‌نژاد نشان‌دهنده‌ي جنبه‌ي «مردمي» جمهوري اسلامي ايران است، جنبه‌اي که اکثر منتقدان آن نمي‌بينند، زيرا هنوز از انتقاد از دولت به انتقاد از جامعه نرسيده‌اند و از همدستي‌ها و همسويي‌هاي دولت و جامعه غافل‌اند. اکنون همه چيز با تقلب و کودتا توضيح داده مي‌شود. تقلبي صورت گرفته، که ابعاد آن را نمي‌دانيم. براي اين که نيروي پوپوليسم فاشيستي ديني را ناديده نگيريم، لازم است همه‌ي تحليل‌ها را بر تقلب و کودتا بنا نکنيم. راي احمدي‌نژاد يک ميليون هم باشد، بايستي ريشه‌ي اجتماعي فاشيسم ديني را جدي بگيريم.

==========================

دیگر نوشته ها در این زمینه:

– احمدی نژاد و روح انسان خاورمیانه ای

– “زبان بدن” مرد ایرانی و دیگر چیزها

– سخنرانی سرجوخه آرادان برای صندلی ها در نیویورک

– دولت آلمان: تبریک به احمدی نژاد قابل تصور نیست!

سرجوخه! خس و خاشاک را دیدی؟

– ژنرال کوچک بی ستاره، دیر از راه رسیده ای!

– آقای احمدی نژاد، ورق پاره شما چقدر ارزش دارد؟

احمدی نژاد شام نخورده، گرسنه به ایران برگشت

– احمدی نژاد در کارناوال

سخنرانی سرجوخه آرادان برای صندلی ها در نیویورک

مفلوک را در نیویورک دیدید؟ داشت برای صندلی های خالی سخنرانی می فرمود. «من در چهار سال گذشته از چالش های اصلی جهان و ریشه های اصلی آنها برای شما سخن گفته ام.» و این یک سوم از انشای بچه دبستانی او AN-5بود که من در چند سال گذشته به شما چه گفته ام. امروز نیز آمده ام که باز هم بگویم. البته انشایش به بیان رسانه ها همان تکرار حرفهای سال های پیش بود. در مجموع پروبالش ریخته بود. حرفی هم در نفی هولوکاست نزد. ولی به اسراییل تاخت. چقدر هم پاچه خواری آمریکا را کرد. از هفته های پیش در اخبار می آمد که نمایندگان او در اداره های آمریکایی بالا و پایین می روند تا کسی را از دولت آمریکا راضی کنند تا حاضر شود با احمدی نژاد ملاقاتی داشته باشد و یا دست کم یک سلام و علیک. کور خوانده بود و آمریکایی ها این لطف را به او نکردند ahmadinejad-cp-w-7374106که برود و به مردم  ایران دهن کجی کند که: دیدید؟ کار به جایی رسید که در اخبار آمد که یکی از دغدغه های اوباما این است که چگونه در راهروهای سازمان ملل برود و بیاید و این مردک را تصادفی نبیند. شاید هم چهار نفر را گذاشته باشد تا مسیرها را چک کنند و در صورت امن بودن از خطر احمدی نژاد، اوباما بتواند در یک طبقه برود و بیاید. کاش نیک آهنگ کوثر یک کاریکاتور از اوباما در چنین حال و روزی بکشد!

هیچ کدام از کشورهای همراه همیشگی دولت آمریکا این گونه دریوزگی آمریکا را نمی کنند که این تحفه می کند.NYC-2

خبرنگار فاکس نیوز گزارش می داد که این مورد که نمایندگان کشورها به هنگام سخنرانی کسی سالن را ترک کنند، بسیار نادر بوده است و معمولا یا نمی آیند و یا کارمندان رتبه پایین را می فرستند تا یادداشت بردارند. اما به هنگام سخنرانی سرجوخه آرادانی چند گروه از جا برخاستند و رفتند. نمایندگان آمریکا، انگلیس، اسراییل، آلمان و کانادا با هم رفتند. پس از آنها نمایندگان استرالیا، آرژانتین، دانمارک، فرانسه، مجارستان، ایتالیا و نیوزیلند رفتند. بسیاری هم که از پیش رفته بودند و در سالن نبودند. هنگام ترک گروه کانادا و کستاریکا با حرکت دوربین NYC-1صندلی های خالی را می دیدی و شاید سه چهارم سالن و یا بیشتر خالی بود. جالب این بود که حتی نماینده لبنان هم بیرون رفت. تنها صندلی ها صبرشان کافی بود.

یکی از دستاوردهای احمدی نژاد بنا به گزارش رسانه های آمریکایی این بود که برای نخستین بار یهودی ها و مسلمانان ها در کنار هم برای هدف مشترک در نیویورک تظاهرات کردند. البته یهودی ها به خاطر بستن یک خیابان اصلی با پلیس درگیر و تعدادی از آنها دستگیر شدند. جالب این بود که یکی از آنها به هنگامی که با پلیس می رفت برای دمکراسی برای مردم ایران شعار می داد و نه بر علیه احمدی نژاد یهودی ستیز.

سبزها خواب را هم بر احمدی نژاد حرام کردند. در برابر هتل او جمعیتی جمع بود و شعار می داد: قاتل، بیا 1بیرون!

به نظر می آید که همه این چیزهایی که در ایران در این ماهها گذشته هنوز کافی نیست که بتواند همه ایرانیان را در یک جبهه برای هدف مشترک گرد آورد. چهار گروه بودند در نیویورک: جبهه سبز، طرفداران پادشاهی، مجاهدین خلق و حزب کمونیست کارگری. آن پایگاه نیرومند جبهه سبز در میان مردم ایران نیز کافی نیست تا 3طرفداران پادشاهی و مجاهدین خلق و انواع گروه های چپول دیروزی مساله به این سادگی وحدت پیرامون هدف مشترک را درک کنند و دیدگاه های تنگ بینانه خود را کنار گذاشته، با این جبهه همراه شوند. اینها عقب مانده ترین بخش جامعه ایران هستند که با وجود این همه فراخوان برای همکاری و کنار گذاشتن اختلاف ها برای هدف مشترک، باز نیز می آیند و با جبهه سبز درگیر می شوند. اینها نه می اندیشند و نه می توان چیزی به آنها یاد داد. نه 4تجربه سازمان آزادیبخش فلسطین، نه کنگره ملی آفریقا و بسیار جبهه های دیگر که همه با اتحاد به هدف خود دست یافته اند، هیچ کدام نمی توانند این دیروز اندیشان و گیر کرده در پیچ و خم های تاریخ را قانع سازد که چشمشان را باز کنند. یعنی باید یک نسل منتظر شویم تا این مشکل به خودی خود و از راه طبیعی حل شود؟

دولت آلمان: تبریک به احمدی نژاد قابل تصور نیست!

کلاوس فاتر (Klaus Vater) سخنگوی دولت آلمان امروز با اشاره به رسم تبریک گویی برای انتخاب مجدد احمدی نژاد گفت: «با توجه به آنچه که در جریان انتخابات در ایران گذشته است، صدراعظم آلمان، خانم مرکل نمی تواند حتی تصورش را کند که به احمدی نژاد تبریک بگوید.» آقای فاتر در سخنان خود دوباره خواستار آزادی همه زندانیان سیاسی شد.

جالب این است که روزنامه «هامبورگر ابندبلات» که این خبر را امشب منتشر کرد، در وبسایت تنها از رنگ سبز استفاده می کند.

نیش سرجوخه آرادان امروز تا بناگوش باز بود. خوب او از زمانی که آن هاله نور دور کله اش نمایان شد، برای ما آشکار شد که او از درک واقعیت بیرون از کله اش عاجز است و حتی انعاس صدای مردم  در خالی کله اش را نیز نمی شنود.

دویچه وله: مرکل به احمدی نژاد تبریک نمی‌گوید

رادیو فردا: صدر اعظم آلمان برای احمدی نژاد پيام تبريک نخواهد فرستاد

«مهندسی انتخابات» یا کاربرد نادرست واژگان؟

«مهندسی انتخابات»، «از چند ماه پیش مهندسی کرده اند»، … این روزها این واژه های عجیب و غریب را چپ و راست می شنویم. مدتی است این دست و آن دست می کردم که چیزی بنویسم یا نه. اما به نظر می آید که اگر چیزی نگوییم، به زودی واژه مهندسی برابر می شود با تقلب، دروغ و هر گونه پدرسوخته بازی احمدی نژادی و شامورتی بازی صادق محصولی. منش و زبان ایرانی نیز با آن چندلایگی و دشواری های مربوط به آن استعداد زیادی دارد برای جابجایی واژگان و مفهوم ها. تنها به واژه «مدارس غیر انتفاعی» بیاندیشید تا ببینید که ما ایرانیان چه استعدادی برای جابجایی واژگان و مفهوم ها داریم. تعارف ها و وارونه اندیشی بی شمار ما هم دیگر جای خود را دارند که پهنه جدی پژوهش بسیاری از جامعه شناسان ما هستند.

حالا این روزها (نه تنها به عنوان یک مهندس) باید نگران واژه «مهندسی» باشیم که به عنوان یکی از شاخه های علوم طبیعی و «علوم دقیقه» بشود دستمایه شامورتی بازی متقلبانی که می خواهند قوانین علوم اجتماعی را دور بزنند. مهندسی از قوانین طبیعی فیزیک و شیمی و ریاضی و چون آنها برآمده است که قابل تفسیر و کشدار نیستند. آنها مطلق هستند، اثبات شده و غیر قابل تغییر. ممکن است ما چیزی را ندانیم. اما آنگاه که آن را شناختیم و ثابت کردیم، دیگر قابل تغییر نیست مگر آن که از ابتدا اشتباه کرده باشیم. یک تفاوت اساسی علوم طبیعی با علوم اجتماعی در اینجاست. بر روی کره زمین سیب از درخت می افتد، چه بخواهیم، چه نخواهیم و می دانیم که چرا می افتد. و چون می دانیم که چرا می افتد، آنجایی که نمی افتد یا آهسته تر می افتد، نیز می دانیم چرا. آسمان را می دانیم که چرا آبی است. کوه را نیز می دانیم که چگونه سرافراشته است و ستارگان را نیز می دانیم که چرا نور می افشانند و سیارگان چرا نه. تنها در دکان دین فروشان متقلب است که آسمان جسمی سخت است که کوه را زیر آن نهاده اند تا بر روی زمین صاف و مرکز جهان و بر سر آدمیان نیافتد و ستارگان نیز چراغهایی هستند که برسقف آسمان تعبیه شده اند برای روشن ساختن راه برای انسان در شب. تنها در قاموس آنهاست که خورشید می تواند گاهی از مشرق و گاهی از مغرب برآید نه در درک و فهم مهندسان؛  کسانی که با درک و شعور علمی و طبیعی زندگی می کنند.

مهندس کسی است که با شناخت قوانین طبیعت و تسلط به آنها در سراسر تاریخ تلاش به مهار آنها برای خدمت به انسان داشته است. از سنگ نوک تیز انسان های نخستین برای بریدن گرفته تا خیابان و پل و سفر به فضا و کامپوتر و سونوگرافی و غیره، همه دستاورد اندیشه مهندسی است و در هیچ کدام نمی توان تقلب کرد و امروز این گونه اندیشید و فردا آن گونه. قانون طبیعت هم امروز اعتبار دارد هم فردا. دیروز هم اعتبار داشت.

اگر نخستین ماشین حساب دنیا پنجاه سال پیش تنها می توانست چهار عمل اصلی را انجام دهد و برای آن به اندازه یک شهر چند میلیون نفری برق مصرف می کرد، امروز دیگر خود می دانید که چه پیشرفتی به دست آمده است و این را مهندسان انجام داده اند.

مهندس با دانش خود صادق است چون راه دیگری ندارد. او نمی تواند قوانین کاری خود را دور بزند. مهندس همواره در پی بهینه سازی است، چون می داند که ذخیره های طبیعی بسیار محدود هستند. به بیان دیگر مهندس کسی است که می تواند با کمترین امکانات، با کاربرد روشهای روشن، قابل تکرار و شبیه سازی بر اساس قوانین ثابت طبیعی به بیشترین دستاورد برسد. و این با تقلب و حقه بازی امکان پذیر نیست.

با واژگان مسئولانه تر برخورد کنیم. مشتی متقلب و دروغ گو برای فریب مردم و توهین به شعور اجتماعی آنها از ماهها پیش سناریوی تقلب انتخاباتی را چیده اند و آن را به این شکل ناشیانه پیش برده اند و حال همگان نامش را گذاشته اند «مهندسی انتخابات»! کسی هم تاکنون به این بی مسئولیتی در زبان اعتراض نکرده است. اگر چیزی نگوییم فردا می شنویم مهندسی بانک زنی، مهندسی پخش مواد مخدر، مهندسی کشتار دسته جمعی، مهندسی فروش ثواب بهشتی و دیگر حقه بازی ها.

اگر یکی از حقه بازان حکومتی دست کم یک سال در دانشگاه کمی ریاضی و آمار خوانده بود، این گونه ابتدایی و ابلهانه عمل نمی کرد که هر کسی با میانگین سواد دبیرستانی مچش را در جمع و منهای یک جدول بگیرد چه رسد به موسسه چتنهام در انگلیس که متخصصان آن بسیار روشن حقه بازی انتخابات ایران را با روش های علم آمار (که هم بسیاری از مهندسان و هم جامعه شناسان در دانشگاه می خوانند) نشان داده اند.

این «مهندسی انتخابات» نیست. این حقه بازی جماعتی بی سواد، ابله و مردم فریب است که به شعور مردم ایران و جهان توهین کرده اند. احمدی نژاد اگر مهندس بود (هر چند که کسی به بیان خودش «کاغذپاره»ای دستش داده است)، که آن هاله نور دور کله پوکش ظاهر نمی شد و به دنبال طراحی اتوبان برای ورود امام زمان به بهشت زهرا نمی رفت. اگر مهندس یود و اگر برای دریافت مدرک دانشگاهی زحمت کشیده بود، مدرک یک دانشگاه را «کاغذپاره» نمی خواند. این که مشتی بنشینند و طرح یک دزدی، یک آدمکشی یا مردم فریبی را بریزند را مهندسی نمی نامند. نام آن نقشه کسی برای جرم و جنایت است و بس و کسی که بنا به مسئولیتش دنبال آن می رود، نامش دادستان و قاضی و زندانبان است.

سخن تنها بر سر دفاع از نام و حیثیت یک شغل نیست، بلکه بر سر تلاش برای روشنگری و فراخوان برای اندیشیدن شفاف است. در کاربرد زبان مسئول باشیم و اجازه ندهیم هوا را مه آلود کنند تا همان گونه که شاهد هستیم، سردسته قانون شکنان از معترضان خود بخواهد که قانون را رعایت کنند.