این آمریکایی ها …

مردم آمریکا از دیدگاه های متفاوتی سوژه گفت و گوی دیگران هستند. یکی از این سوژه ها که برای دیگران جذاب و مایه تفریح است، دست انداختن آمریکاییان و نشان دادن سواد عمومی پایین آنها و ساده لوحی ناشی از آن است. به ویژه اروپاییان به این کار علاقه ویژه ای دارند و یکی از سوژه های جالب تلویزیونی آنها همین است. البته من با تجربه خود آمریکایی ها را در برخورد اول مردمی صمیمی و خوش رو یافتم و این ساده لوحی که در اینجا در این برنامه تلویزیونی به نمایش گذاشته شده است را خود نیز در آمریکا دیده ام. در عین حال اینها نیمه جدی است و فراموش نشود که این کشور بهترین و باسواد ترین متخصصان را نیز دارد. به هرحال اروپاییان دوست دارند اینها را دست بیاندازند.
یکی از کانال های تلویزیون سراغ این سوژه رفته و برنامه جالبی تهیه کرده است. بخش عمده این برنامه را پیاده کرده ام. البته روشن است که این تلویزیون پاسخ های جالب را کنار هم چیده است. افراد مورد سوال تک به تک و در جاهای متفاوت مورد پزسش قرار گرفته اند. گزارشگر یرنامه می گوید:» خیلی ها معتقد هستند که آمریکایی ها ابله هستند و از دنیا هیچ نمی دانند. من به خیابان رفتم و از آمریکایی ها سوال هایی در مورد دنیا پرسیدم.
سوال: نام یک کشور که با حرف «یو» U شروع می شود.

نفر اول: یوگسلاوی؟
نفر دوم: یوتا (یکی از ایالت های آمریکا)
نفر سوم: یوتوپیا (نام سرزمین تخیلی است)
سوال: کدام کشورها در اتحاد Coalition of the Willing هستند؟
(اتحادی که برای حمله به عراق و افغانستان ایجاد شد، این گونه خوانده می شد.)
نفر اول: هیچی نمی دانم.
نفر دوم: افغانستان و کویت
نفر سوم: عراق و پاکستان
نفر چهارم: نیوزیلند؟
نفر پنجم: نیوزیلند
سوال: دین اسراییل چیست؟
نفر اول: اسراییلی
نفر دوم: مسلمان
نفر سوم: اسلامی
نفر چهارم: شاید کاتولیک
سوال: دین راهب های بودیست چیست؟
نفر اول: … (سکوت)
نفر دوم: … (سکوت)
نفر سوم: اسلامی؟ نمی دانم
سوال: در جنگ ویتنام که پیروز شد؟
نفر اول: ما پیروز شدیم
نفر دوم: مگر ما اصلا در جنگ ویتنام شرکت داشتیم؟
سوال: فیدل کاسترو کیست؟
نفر اول: یک خواننده
سوال: یک مثلث چند ضلع دارد؟
نفر اول: هوم، … چهار
نفر دوم: اصلا ضلع ندارد… شاید یکی
سوال: واحد پول بریتانیا چیست؟
نفر اول: … (سکوت)
نفر دوم: بریتانیا کجاست اصلا؟ من نمی دانم.
نفر سوم: شاید پول آمریکایی
نفر چهارم: پول ملکه الیزابت! بیشتر نمی دانم.
سوال: نام یک کشور که با حرف «یو» U شروع می شود.

نفر اول: یک کشور؟
گزارشگر: بله
نفر اول: … (سکوت)
گزارشگر: خودم بگویم؟ ایالات متحده آمریکا (United States of America)
سوال: در جنگ با تروریسم، کشور بعدی که باید به آن حمله کنیم، کدام است؟
نفر اول: عربستان سعودی
نفر دوم: یک جایی در خاورمیانه
نفر سوم: باید یک دهانه آتشفشان عظیم در F…… خاورمیانه درست کنیم. (منظورش کاربرد بمب هسته ای است)
نفر چهارم: بگذار فکر کنم … ایتالیا!
نفر پنجم: کوبا
گزارشگر: کوبا؟
نفر پنجم: بله!
نفر ششم: ایران
گزارشگر: ایران؟ چرا ایران؟
نفر ششم: برای این که من فکر می کنم که در آنجا به زودی قرار است انقلاب بشود.
نفر هفتم: روسیه، چین
نفر هشتم: هند و پاکستان
نفر نهم: اندونزی، برزیل
نفر دهم: کره
گزارشگر: کره؟ چرا کره؟
نفر دهم: چون آنها مشکل درست می کنند.
گزارشگر: چه مشکلی؟
نفر دهم: اخلاقشان مشکل دار است.
نفر یازدهم: کانادا
سوال: کشور سری لانکا را روی نقشه نشان بده.
نفر اول جزیره های را در جنوب هند نشان می دهد که درست است.
نفر دوم: سری لانکا؟ تا حالا نشنیده ام.
سوال: این شماره یک را روی نقشه روی کشور ایران بگذار. (گزارشگر نقشه ای دست کاری شده را در برابر کسی می گذارد که ایران به جای نیوزیلند است.)
نفر اول به آنجا اشاره می کند و شماره را روی آن می گذارد و مشکلی هم ندارد و خوشحال است که ایران را یافته است.
سوال: کدام کشور بمب اتمی دارد؟
نفر اول: کره شمالی! و به جایی روی نقشه اشاره می کند که رویش نوشته «کره شمالی» که البته قاره استرالیاست.
نفر دوم: فرانسه!
سوال: شماره دو را روی کشور فرانسه بگذار.
نفر اول فرانسه را در همسایگی نیوزیلند (یا ایران) می یابد و شماره را آنجا می گذارد.
سوال: به نظر شما بهترین جا برای حمله به ایران از کدام جهت است؟ شمال، جنوب، شرق یا غرب؟ (گزارشگر به نیوزیلند که رویش نوشته شده ایران اشاره می کند)
نفر اول (گرم تفکر): شاید از شرق
نفر دوم: نه، از غرب بهتر است.
در این میان یکی سوی گزارشگر می آید و می گوید: هی، من یک چیز تازه از شما یاد گرفتم که کره شمالی خیلی بزرگتر از کره جنوبی است و به استرالیا اشاره می کند که روی نقشه «کره شمالی» نام دارد. البته او متوجه نمی شود که این «کره شمالی» در جنوب کره جنوبی قرار دارد.
سوال: این جمله «کوفی عنان»(Kofi Anan) یک نوشابه است.» راست است یا دروغ؟ (کوفی عنان دبیرکل پیشین سازمان ملل متحد بود).
نفر اول: قهوه (Coffee) یک نوشابه است.
نفر دوم: «کافی» چی چی؟؟
نفر سوم: فکر کنم یک شرکت مشاوره حقوقی باشد.
سوال: تونی بلر کیست؟ (تونی بلر نخست وزیر پیشین بریتانیا بود)
نفر اول: نمی دونم کیه.
گزارشگر: حدس بزن!
نفر اول: هوم … اسکیت بازی می کنه؟
نفر دوم: یک هنرپیشه است.
نفر سوم: برادر لیندا بلر است.
سوال: کدام کشورها در «محور شرارت» قرار دارند؟
نفر اول: آلمان یکی از آنهاست. بقیه را نمی دانم.
نفر دوم: هوم … کالیفرنیا
نفر سوم: نیویورک
نفر چهارم: اورشلیم
نفر پنجم: اورشلیم
گزارشگر: باز هم هستند. تنها که یکی نیستند.
نفر پنجم: من فکر کنم همه آنها!
نفر ششم: فلوریدا
سوال: من کمی تردید دارم که میان فلسطینی ها و اسراییلی ها کدام یک سنگ پرتاب می کنند؟
نفر اول: اونایی که عمامه سرشونه.
نفر دوم: من فکر کنم از میسی سی پی باشند.
سوال: نخستین انسانی که پا بر کره ماه گذاشت، کی بود؟
نفر اول: جان گلن (نوازنده جاز)
نفر دوم: آرمسترانگ روی ماه راه رفت ولی من فکر کنم که یک روس بود. ولی مطمئن نیستم.
نفر سوم: به شما بگویم که بعضی ها فکر می کنند که این اتفاق اصلا روی نداده است. اونا فکر می کنند که این کارها در آریزونا اتفاق افتاده است.
سوال: مسجد چیه؟
نفر اول: نمی دونم.
گزارشگر: حدس بزن!
نفراول: یک نوع حیوان است.
نفر دوم: اصلا نمی دونم.
سوال: چند تا جنگ جهانی داشتیم تا حالا؟
نفر اول (پیر مردی است): سه تا!
سوال: KFC از کدام ایالت آمریکا می آید؟ KFC مرغ سخاری کنتاکی است.
نفر اول: منظورت مرغ سخاریه؟ نمی دونم. اصلا نمی دونم.
گزارشگر: می دونی KFC مخفف چیه؟
همان نفر اول: Kentucky Fried Chicken (مرغ سخاری کنتاکی) دیگه! درسته؟
سوال: «جنگ ستارگان» بر اساس یک ماجرای واقعی است. این درست است یا غلط؟
نفر اول: درست
سوال: هیروشیما و ناگازاکی برای چه شهرت دارند؟
نفر اول: جودو و کشتی
سوال: چند تا برج ایفل در پاریس هست؟
نفر اول: فکر کنم ده تایی باشند.
سوال: القاعده چیه؟
نفر اول: القاعده یک گروه است در خاورمیانه. یک گروه انتحاری در اسراییل، یعنی در خاورمیانه که بمب می گذارند و رییس جمهورشان هم نامش یاسر عرفات است. اینو همه می دونند.
سوال: دیوار برلین در کجا بود؟
نفر اول: … (سکوت)
سوال: دین اصلی در اسراییل کدام است؟
نفر اول: مسلمان
نفر دوم: .. (سکوت)
سوال: زبانی که مردم آمریکای لاتین با آن حرف می زنند، لاتین است. این درست است یا غلط؟
نفر اول: چی چی؟؟
نفر دوم: … باور کن من پاسخ این سوال را نمی دانم ولی دارم فکر می کنم … اسراییلی؟

.این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

ه

کاش ایران نیز یک جیمز کامرون داشت

در نوشته ««چرا خلیج، فارس باشد و تخت جمشید، مشتی سنگ بی اهمیت؟ اشاره ای داشتم به این که انسان ایرانی این روزها در برابر برخی رویدادها سکوت برگرفته، از جمله آزار اقلیت های قومی و دینی. در این راستا نام از بهاییان برده بودم که این روزها دوباره بهانه برای دستگیری آنها درست کرده اند. دیدگاه من در این باره نکته جدیدی نبود و سخنی بدیهی بود. سپس یکی از خوانندگان با انتقاد از گفته من در باره بهاییان اتهام های تکراری به آن ها را بیان کرد. سپس پاسخ من بود و پاسخ یک خواننده دیگر که خود می توانید ان ها را بخوانید.

اما این گفتگو به من نشان داد که در بیان دیدگاه خود موفق نبوده ام آنگاه که گفتم که یک انسان نمی تواند در یک جامعه متمدن و مدنی گناه کار باشد چون به این یا آن چیز اعتقاد دارد و نمی توان با جرم یک نفر، همه هم فکران او را گناه کار دانست و سرکوب کرد. البته این که چنین حرف هایی برای برخی ایرانیان تازگی دارد، سخن تازه ای نیست. بی دلیل نیست که از ضعف مدنیت، قانون گرایی و خردگرایی در ایران سخن گفته می شود. به هر رو این گفت و گو مرا به یاد یک خاطره با ارزش انداخت که اینجا می خواهم بیان کنم. شاید این بتواند برخی خوانندگان را به اندیشه وادارد که دود آتش افروخته ابتدا به چشم خود می رود و سپس به چشم دیگران.

در زندگی روزهایی است که آن گاه که سحرگاه از خانه بیرون می روی در رویا هم نمی توانی ببینی که چه پیش می آید و شب که بر می گردی گویا از سفری دراز باز آمده ای، راه دراز پیموده ای و خود را در آیینه دیگر نمی شناسی. آن روز زیبای آخر پاییز در نوامبر سال 1999 در شیکاگو برای من چنین روزی بود. در آن یکشنبه زیبا، آفتابی و برای ماه نوامبر در شمال آمریکا گرم، بدون هیچ هدف روشنی بر آن می شوم که به خارج شهر بروم. در نقشه شهر میلواکی (Milwaukee) در ایالت ویسکانسین (Wisconsin) را می یابم. چیزی حدود دو ساعت رانندگی در راستای دریاچه میشیگان است. شهری کوچک، تمیز و زیبا. زیبایی آن روز را در این عکس می توان دید. دو یا سه ساعت در شهر بالا و پایین می روم. یک کتاب فروشی می یابم که کتاب هایش خاک آلود است. در آنجا کتاب هایی می یابم که هزگز ندیده ام، چون افسانه های سرخ پوستان، ترانه های محلی و این چیزها. چه استراحتی است برایم که هفته ای بسیار فشرده را پشت سر نهاده ام. تا در خیابانی چشمم به این تابلو برمی خورد: America’s Black Holocaust Museum (موزه هولوکاست سیاه آمریکا). برای من که تا آن زمان واژه هولوکاست تنها در رابطه با جنایت های نازیها و کشتار یهودیان مفهوم داشت، چنین جیزی اکنون تازگی دارد. به خود می گویم باید اینجا را دید. هم زمان در خود این گرایش را نیز حس می کنم که دارم می روم به آن ها اعتراض کنم که چرا با واژه هولوکاست بازی می کنند. ماشین را پارک می کنم و به درون این موزه کوچک می روم. دو یا سه سالن کوچک تودرتو پر از عکس های گوناگون هستند. عکس ها از نژادپرستی، کوکلوس کلان(Ku Klux Klan)، برده داری و سرکوب سیاهان آمریکایی می گویند. در گوشه ای پیرمردی نحیف و کوچک ایستاده است و با دو سه نفر سخن می گوید. یک دیوار موزه پر است از بریده های روزنامه های قدیمی که به نمایش گذارده اند؛ با عکس هایی از درگیری ها، سند های تبعیض و نژادپرستی و از جمله جریان به دار زدن دو نوجوان از سوی مردم و کوکلوکس کلان ها. یک صفحه کامل روزنامه ای (The Village Voice) از سال های 60 را می خوانم: سرگذشت یک بازمانده! سرگذشت جیمز کامرون، نوجوان سیاه پوستی که در سال 1930 در 16 سالگی به همراه 2 نوجوان سیاه پوست دیگر از سوی مردم سفیدپوست خشمگین برای به دار آویختن از زندان بیرون کشیده شد. مردم آن دو نوجوان را به دار آویختندو جیمز کامرون جان به در برد. عکس او را در روزنامه دیگری با تیتر «یک افسانه آمریکایی» چاپ کرده اند. به سوی آن پیرمرد ریزنقش و نحیف که پشت سر من گرم سخن بود، بر می گردم و درمی یابم که خودش است: جیمز کامرون، دکتر جیمز کامرون!

دیگر جریان چیزی نیست که بتوانم با بی تفاوتی از کنار آن بگذرم. روزنامه ها را با دقت می خوانم. در سال 1930 جیمز کامرون 16 سال دارد و با دو دوست سیاه پوست دیگرش، آبرام اسمیت و توماس شیپ در خیابان های ماریون در ایندیانا می گردند. از دور می بینند که کسی داخل ماشین خود نشسته است. بر آن می شوند که به سراغش بروند و پول هایش را بگیرند. تامی شیپ به جیمز یک اسلحه می دهد. جیمز جلو می رود و در ماشین را باز می کند و ناگهان خشکش می زند. جوان سفیدپوستی که در ماشین نشسته است،کلود دیتر آشنای اوست و مشتری اش است: «من گهگاه کفش های او را تمیز می کردم و او حال خانواده مرا می پرسید.» جیمز اسلحه را به دوستانش می دهد، می گوید که نمی خواهد در این کار شرکت کند و پا به فرار می گذارد. از دوردست صدای گلوله را می شنود. به خانه می رود تا زمانی که پلیس به سراغ او می آید و او را می برد. به او می گویند که یک جوان سفیدپوست کشته شده و دوست دختر او (ماری بال) نیز مورد تعرض قرار گرفته است. تامی شیپ و آبرام اسمیت نیز دستگیر می شوند و پلیس هر سه را در سلول های جداگانه زندانی می کند.

در این میان مردم سفیدپوست کم کم پیرامون زندان گرد می آیند و سروکله کوکلوکس کلان ها هم پیدا می شود. تا 15000 نفر شمار آن ها را گزارش کرده اند. آنها از پلیس می خواهند که زندانی ها را به آن ها بدهد. آن گاه که پلیس مخالفت می کند، مردم وحشی، هیستریک و غیر قابل کنترل به زندان می ریزند و پس از تخریب و یاز کردن درها ابتدا تامی و آبرام را می یابند. آن ها به شدت کتک زده، روی زمین کشیده، به خیابان می برند و بر اولین درخت به دار می آویزند. عکسی که تامی و آبرام را بر بالای دار نشان می دهد و مردم را در پای آن، نماد وحشی گری مردم افسارگسیخته هیستریک می شود. این عکس را سپس به شمار زیاد به پنجاه سنت می فروشند.

آن گاه که جیمز را می یابند، او را نیز به خیابان می کشند و او دوستان خود را بر بالای دار می بیند. زن جوان سفیدپوستی روی ماشینی رفته و بالا و پایین می پرد و فریاد می زند: «همه سیاهان را بکشید! همه سیاهان را بکشید! همه سیاهان را بکشید!» زمانی که طناب دار را بر گردنش می آویزند، کسی فریاد می زند» او را آزاد کنید. او در این جریان نقشی ندارد.» جمعیت ناگهان ساکت می شود، آرام می گیرد و او را آزاد می کند.

جیمز کامرون که انسانی بسیار مذهبی است، در سراسر زندگی خود همواره می گوید که این یک ندای آسمانی بود و تنها او آن را شنید و دیگران آن را نشنیدند و تنها به آن عمل کردند. او می گوید: » من از کسانی که آنجا بودند، پرسیدم. کسی چیزی نشنیده بود. خدا مرا نجات داد تا این کاری را انجام دهم که اکنون انجام می دهم.» به هر رو گزارش های دیگری می گویند که مردی در آن شب به آنجا رسید، روی ماشین خود رفت و بر جمعیت فریاد کشید که جیمز بی گناه است و او را آزاد کنید.

«ماری بال» بعدها اعتراف می کند که کسی به او تعرض نکرده بود.جیمز کامرون بی گناه به جرم همراهی با آن دو به چهار سال زندان محکوم می شود و پس ار گذشت آن در سال 1934آزاد می شود. جیمز کامرون پس از آزادی از زندان به تحصیل دانشگاهی می پردازد و زندگی خود را به مبارزه علیه تبعیض و نژادپرستی می گذراند. در سال 1991 نامه ای به فرماندار ایندیانا می نویسد و از او می خواهد که به نام ایالت ایندیانا از او عذر خواهی کند. دو سال طول می کشد تا فرماندار این کار را انجام دهد. باید شصت سال می گذشت تا در سال 1993 فرماندار ایندیانا از او عذرخواهی کند. ایالت ایندیانا به او کلید شهر ماریون را به همراه نامه ای به او هدیه می دهد به نشانه این که گذشته زشت این شهر را به گذشته ها بسپارد. به همراه آن کلید، ریسمانی که از آن برای به دار کشیدن او استفاده شده بود، نیز به او می دهند. درسال 2005 نیز در 91 سالگی به سنای آمریکا دعوت می شود تا از او عذرخواهی کنند. او سرگذشتش را در آن جا نیز باز می گوید.

از او می پرسم: «چرا واژه هولوکاست را در نام موزه به کار گرفته اید؟ این واژه تعریف ویژه دارد و قابل گسترش به هیچ چیز نیست.» جوری به من می نگرد که از پرسش خود شرمنده می شوم. می گوید: «آن گاه که به اسراییل رفته بودم و موزه هولوکاست را در آن جا دیدم، به فکر ایجاد این موزه افتادم. سرگذشت ما نیز این چنین است.» در خود این توان را ندیدم که چیزی بگویم و بیشتر از سوال خود که پر از تردید بود، شرمنده شدم. دوباره از او می پرسم: «پس از این همه سال گویا هنوز این جریان برای شما تازگی دارد.» بدون تردید می گوید: «تا زمانی که زنده هستم، سرگذشتم را خواهم گفت و خواهم گفت و هیچ گاه خسته نخواهم شد.» سپس کارت ویزیت خود را به همراه دعوت نامه ای برای یک سخن رانی به من می دهد. دست خسته اش را می فشارم ودر برابرش سر فرود می آورم. زن جوانی که او را همراهی می کند به سویم بر می گردد و می گوید: «نمی دانم او چقدر دیگر زنده است ولی او شب و روز کار می کند، می نویسد، سخن رانی می کند و اعتراض می کند و از هیچ چیز نمی گذرد.«

به سوی دیوار روزنامه های قاب شده بر می گردم. اکنون این روزنامه های زرد شده برایم مفهومی دیگر دارند و آن روز یکشنبه دیگر برایم زیبا نیست.

در تمام این سال ها کارت ویزیت جیمز کامرون در گوشه کتابخانه ام بوده و همواره به یاد او و رسالتی که خود برای خود ایجاد کرده بود، بوده ام. رویای او آمریکایی بود که در آن نژادپرستی نباشد. اگر امروز بود و می دید که برک اوباما، یک جوان سیاه پوست کاندید ریاست جمهوری آمریکا شده، شاید از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. در تابستان سال 2006 در بخارست بودم که خبر درگذشت او را در 92 سالگی شنیدم. چه تصادفی! در آن روزها در بخارست در این اندیشه بودم که مردم برافروخته بخارست چگونه نیکولای چائوشسکو Nicolae Ceauşescu رهبر دیکتاتور رومانی و همسرش را درسال 1989 در خیابان پس از یک دادگاه نظامی الکی در فضایی هیستریک اعدام کردند.

با این پیش زمینه به ماجرای دیگری بر می گردم. در بهمن ماه 1357 در تهران خانه هایی دیدم که مردم آتش زده بودند، این جا خانه یک ساواکی، آنجا خانه یک بهایی، آنورتر خانه یک یهودی. همان مردم صاحب نمدن 2500 ساله، وارث کورش کبیر و منشور جهانی حقوق بشر و هزار گنده گویی دیگر که امروز تنها گنده گویی کسل کننده مردمی است که در یک هیستری گروهی به آینده خود نیز آتش کشیدند. سپس گروه های چماقدار را می بینم، زهراخانم، الله کرم و سیلی از انسان های نخستین و سال های 60 …

و با خود می گویم که کاش ایران نیز یک جیمز کامرون داشت.