هلموت اشمیت و رابرت فراست

برنامه اول تلویزیون آلمان دوشنبه ها یک Talkshow دارد به نام مجری آن آقای بکمن (Beckmann)، که کسی چون مرا که از پدیده ای به نام Talkshow بدم می آید، می تواند به تماشا بکشد. این بار هلموت اشمیت و فریتز اشترن را دعوت کرده بود. از میان این دو، هلموت اشمیت است که چهره ای شناخته شده است. او اکنون 91 سال دارد و با صندلی چرخدار آمده بود. هلموت اشمیت در سالهای 80 صدراعظم آلمان غربی از حزب سوسیال دمکرات و هم رزم ویلی برانت بود. او از جمله سیاست مدارانی است که برای خود نظام اخلاقی دارند و کمابیش بر اساس آن عمل می کنند. ویلی برانت نیز در این زمره بود، همچون خانم مرکل، صدراعظم امروزی و یا ریچارد فون وایتسزکر، رییس جمهور سابق از حزب دمکرات مسیحی. اینها کسانی بودند که تلاش کردند که به آنچه که قول می دهند، عمل کنند و چارچوب اندیشه شان کمابیش برای همگان روشن است. این که می گویم کمابیش، از این روست که کسی ایراد نگیرد و برود و یک چیز منفی از زندگی اینها پیدا کند و با یک نمونه کل شخصیت کسی را زیر سوال برد. می خواهم بگویم که میان خانم مرکل و هلموت کهل (که هر دو از یک حزب هستند) تفاوت است. یکی تلاش بر پیشبرد برنامه انتخاباتی خود دارد و آن دیگری یک آدم بی پرنسیپ و فاسد است که در دورانی که صدراعظم آلمان بود، اخبار دزدی، رشوه خواری و فساد مالی حزبی رسانه ها را فراگرفته بود و باعث سقوط آلمان در لیست «شفافیت بین المللی» از رتبه های بالا به رتبه چهاردهم در سال 2008 شد. برای مقایسه: ایران در سال 2008 به رتبه 141 و در سال 2009 به رتبه 168 تنزل یافته است.

حزب دمکرات مسیحی کمتر از این شخصیت ها دارد و در دوران احمدی نژادی و یا شبیه آلمانی اش از حزب دمکرات های آزاد، جناب گیدو وستروله که وزیر خارجه است، سیاست مداران با پرنسیپ بیشتر به چشم می آیند. البته به خاطر این مقایسه باید از جناب وستروله یک کمی پوزش بخواهم. ولی کارهایش و بی پرنسیپی حزبش خیلی برای ایرانی ها آشناست.

هلموت اشمیت که سالهاست دیگر مصاحبه نمی کند، سالهای زیادی نیز سردبیر هفته نامه باارزش «دی تسایت(Die Zeit) » بود و هنوز نیز گهگاه در آنجا می نویسد. چه جالب است که کسی در 91 سالگی با تمرکز کامل و سلامت روانی بتواند کماکان در اوج تکامل شخصی خود بدون کمبود نیرو کماکان بیاندیشد و سخن گوید. از سالهای جوانیش که در آلمان هیتلری گذشته است و از گواهی تقلبی «آریایی» بودنش بگوید (پدربزرگش یهودی بوده است) و از این که زمانی که سرباز ارتش آلمان بوده است، او را آمریکایی ها در زمانی که در جبهه در خواب بوده است، به اسارت می گیرند.

هلموت اشمیت تنها کسی است که جرات سیگار کشیدن در برابر دوربین تلویزیون را دارد. سالهاست که ندیده بودم کسی در تلویزیون سیگار بکشد. شنیده بودم که او سیگار کشیدن را بخشی از آزادی شخصی خود می داند. البته گویا این را قبول ندارد که این آزادی شخصی اش تعرض به آزادی شخصی دیگران نیز هست. بکمن، مجری برنامه، در پایان گفت: «اکنون 75 دقیقه است که ما در محاصره ابر خاکستری اشمیتی نشسته ایم.»

چه جذاب است که در برابر تلویزیون نشسته باشی و کسی که مورد احترامت است، ناگهان به چیزی اشاره کند که مورد علاقه مشترک است. شعری بود از رابرت فراست (Robert Frost)، شاعر آمریکایی که در یک شب برفی زمستانی سروده بود:

The woods are lovely, dark and deep,
But I have promises to keep,
And miles to go before I sleep,
And miles to go before I sleep.

Der Wald ist lieblich, schwarz und tief,
doch ich muss tun, was ich versprach,
und Meilen gehn, bevor ich schlaf,
und Meilen gehn, bevor ich schlaf.

جنگل دوست داشتنی است، تاریک و ژرف،

اما من باید به قول هایم عمل کنم

و فرسنگ ها بروم، پیش از خواب،

و فرسنگ ها بروم، پیش از خواب

دریانورد، سرگردان در خشکی

هوا بسیار عالی است. فرانکفورت را به سوی کلن ترک می کنم. تابستان امسال که پس از سالها دوباره در آلمان گذراندم، بسیار خوب و درازمدت بود. در نخستین استراحتگاه در کنار اتوبان نگه می دارم تا لباسم را عوض کنم و به جای لباس رسمی و پیراهن سفید، تی شرت و شلوار کوتاه بپوشم که بیشتر به هوا و مسافرت می خورد. سپس از میان صف دراز کامیون ها و تریلی هایی که پارکینگ را پر کرده اند، می گذرم تا وارد اتوبان شوم. در آخرین نقطه در گوشه ای مردی با موهای یکدست سفید و یک کوله پشتی بزرگ به قول ایرانی ها برای «اتواستاپ» ایستاده است. من که خود در دوران دانشجویی همیشه این جوری مسافرت می کردم، معمولا آنها را سوار می کنم، اگر احساس اطمینان کنم. از دور وراندازش می کنم که می شود سوارش کرد یا نه. نگه می دارم. دیشب کم خوابیده ام و داشتن هم صحبت هم برای جلوگیری از خستگی خوب است. می گویم: «من به کلن می روم. تا آنجا می توانید با من بیایید اگر به مسیرتان می خورد.» تشکر می کند. کوله پشتی اش را روی صندلی پشت می گذارد و سوار می شود. در همان لحظه بوی نامطبوعی در ماشین می پیچد. انگار کسی روزها خود را نشسته باشد و یک لحظه مرا پشیمان می کند. به هر رو دیگر گذشته بود. خوشحالم که سقف ماشین را از پیش باز کرده بودم و نیازی نبود که الان این کار را جلوی او انجام دهم.

لهجه ناآشنایی در آلمانی دارد و گهگاه نیز اشتباه حرف می زند. می پرسم: شما کجایی هستید؟

– دانمارکی.

–  یعنی الان می خواهید به دانمارک بروید؟

– بله.

– پس چرا از این مسیر؟ این مسیر به غرب است و نه شمال. شما باید در اتوبان به سمت هامبورگ می ایستادید.

– می دانم. ولی راننده قبلی دیر جنبید و مرا اینجا پیاده کرد. حالا باید از کلن به هامبورگ بروم.

– از کجا می آیید؟

– از کازابلانکا.

کازابلانکای شلوغ، پرسروصدا و بر خلاف اسمش پر از زباله در مراکش به ذهنم می آید. می گویم: شما از کازابلانکا تا اینجا را اینجوری آمده اید؟

– بله. کشتی ما بندر را ترک کرد و مرا جای گذاشت.

– شما دریانورد هستید؟

– بله. من 37 سال است که روی کشتی کار می کنم.

عجب آدم جالبی! تاکنون به جز در فیلم، دریانورد از نزدیک ندیده بودم. جالب است که کسی 37 سال روی کشتی کار می کند و از کشتی جا می ماند. از ناشیگری نمی تواند باشد.

– چه مدت در راه بوده اید تا اینجا؟

– 22 روز!

– 22 روز؟ نمی فهمم.چه اجباری بود که اینجوری مسافرت کنید؟

– کاپیتان کشتی به عمد مرا جا گذاشت. ما با هم جروبحث داشتیم. او تازه این کشتی را تحویل گرفته. تازه کار است و می خواهد از اول حرف خود را به کرسی بنشاند. این بود که من و چند نفر دیگر با او مشکل داریم.

در فیلم ها همیشه دیده ایم چیزهای اینجوری که دریانوردها آدم های زمخت و خشنی هستند و روی کشتی قوانین دیگری حاکم است تا در خشکی. منطق در مشت است و عقل در بطری ویسکی. حالا یک نمونه اش در کنارم نشسته بود.

– حالا چی شد که از کشتی جا ماندید؟ آدم تازه کار ممکن است جا بماند.

– نه، کاپیتان به من گفت که ساعت 8 شب راه می افتیم. من گفتم خوب، پس من می روم به شهر و بر می گردم. گفت: مست نکنی و سرحال برگرد. من هم گفتم: مگر با بچه مثل خودت طرفی؟ من کارم را بلدم که کی مشروب بخورم و کی نخورم. ساعت 7 برگشتم به ساحل و دیدم کشتی نیست. از یکی پرسیدم که :نورد استار (ستاره شمال) کجاست؟ گفت: نورد استار ساعت 6 از اینجا رفت.

–  یعنی شما را به عمد جا گذاشت. خرده حسابش را تسویه کرده.

– بله. پایم به دانمارک برسد، پوستش را می کنم. کاری می کنم که جواز کاپیتانی اش را باطل کنند و دیگر به او کشتی ندهند. شما فکر کن! آن کشتی 16 نفر باید داشته باشد. اگر در میان راه غرق شود، می آیند دنبال 16 نفر می گردند. در حالی که یکی از آنها اینجاست. این کاپیتان سالم در نمی آید از این جریان!

– بعد چه شد؟

– من تنها 5 یورو پول در جیبم داشتم و همین لباس هایی که الان تنم است. رفتم یک قوطی آبجو خریدم و روی شن های ساحل نشستم به فکر که چکار کنم. اول رفتم به پاسگاه پلیس در کازابلانکا. جریان را گفتم. گفتند: به ما چه؟ گفتم: به من کمک کنید و پول بدهید که خود را به دانمارک برسانم. گفتند: به ما ربطی ندارد و مشکل خودت است.
برگشتم به بندر و شب را روی شن ها خوابیدم. از فردایش مسیر را گرفتم و اینجوری آمدم تا اینجا.

– از دریا چگونه رد شدید؟ چگونه وارد اروپا شدید؟

– با ماهی گیرهای اسپانیایی. یک قایق ماهی گیری اسپانیایی در کازابلانکا بود. جریان را به آنها گفتم. گفتند که می توانی با ما بیایی. به شرطی که در قایق کار کنی تا ما هم به ماهی گیریمان برسیم. این بود که من قایق را هدایت می کردم و آنها ماهی می گرفتند تا رسیدیم به اسپانیا.

– بعد چه شد؟

– در اسپانیا رفتم به اولین کنسولگری دانمارک. جریان را به کنسول گفتم. گفت: می توانیم بلیط هواپیما یا قطار به شما بدهیم. گفتم بلیط قطار بدهید که ارزان تر است. کنسول شروع به نوشتن فرمی کرد که با آن بتوانم بلیط قطار بگیرم. همان گاه که داشت می نوشت، پرسید: نام کسی را در دانمارک بدهید که شما را بشناسد و ضامن شما شود. گفتم: من کسی را ندارم. در دانمارک کسی نیست. نه خانواده، نه فامیل، نه دوست، هیچ کس. تا این را گفتم، کنسول فرمی را که می نوشت، پاره کرد و گفت: نه، متاسفم! ما نمی توانیم به شما کمک کنیم. باید کسی در دانمارک باشد که ضامن شما شود برای هزینه بلیط. گفتم: پس شماره شرکت کشتیرانی را بگیرید تا با آنها حرف بزنم. من بی پول نیستم. آنها یا می توانند ضامن من بشوند و یا برایم پول بفرستند اینجا. شماره را گرفت و من روی بلندگو که کنسول هم بتواند بشنود، با منشی مان حرف زدم. گفت: کشتی اینجاست و کاپیتان به ما چیزی نگفته است که شما در کشتی نبوده ای. برابر آمار ما شما در دانمارک هستی و نه جای دیگر. هر چه گفتم که من در اسپانیا هستم و پول مرا برایم بفرستید اینجا، گفت: نمی شود و ما کاری نمی توانیم برایت انجام دهیم. به کنسول گفتم: شما که شنیدید اینها چه می گویند. من بی پول نیستم. گفت: نمی شود. ما باید قانون خود را رعایت کنیم. بدون ضامن هیچ پرداختی نخواهد بود. من هم گفتم از این که یک قهوه به من دادید، ممنون و از کنسولگری بیرون آمدم.

– از کی کمک گرفتید پس؟

– رفتم به اولین کلیسای کاتولیک. آنجا غذا و لباس و کمی پول به من دادند. بعد دیگر شهر به شهر اسپانیا و فرانسه را طی کردم و آمدم. ولی در مرز فرانسه و آلمان در استراسبورگ گیر کردم.

– چرا؟ کنترل مرزی که دیگر نداریم.

– کسی سوارم نمی کرد. می خواستم از «کل (Kehl)» به آلمان بیایم ولی ماندم. پول هم نداشتم که سوار قطار شوم. رفتم به یک پمپ بنزین «شل» که دوش بگیرم. 5 یورو می خواست.

– در آلمان دوش گرفتن در پمپ بنزین های کنار اتوبان یا مجانی است و یا خیلی ارزان.

– نمی دانستم. به هر حال پیاده از آنجا تا کارلسروهه آمدم. از کوه و جنگل.

– پیاده؟

– بله. سه روز در راه بودم. میان راه چند بار باران شدید آمد. در جنگل میوه پیدا می کردم و می خوردم. تا این که در کارلسروهه دوباره به اتوبان آمدم.

باورم نمی شد که یکی در سال 2009 در مرز فرانسه و آلمان چون تارزان در جنگل باشد و میوه های جنگلی بخورد. آن چنان میوه ای هم در جنگل های آلمان یافت نمی شود.

– از کارلسروهه به بعد راحت آمدید؟ آلمانی ها معمولا خوب سوار می کنند.

– بله. البته آخرین راننده به جای آن که مرا در اتوبان 5 پیاده کند، به اتوبان 3 آورد که اینجا باشد.

– من شما را در یک استراحتگاه بزرگ می گذارم که رفت و آمد در آن زیاد است. آنجا شانس این را دارید که کسی را برای هامبورگ و یا شاید برای دانمارک بیابید. ولی شما جدا هیچ کسی را ندارید در این دنیا؟

– نه. زندگی روی آب سخت است. کسی حاضر نیست با آدم زندگی کند. من 37 سال است که روی دریا زندگی می کنم.

– هیچ تلاش کردید که یک جای ثابت داشته باشید و دیگر به دریا نروید؟

– بله. یک بار. ولی 3 سال بیشتر طول نکشید. داشتم دیوانه می شدم. زنم هم گذاشت و رفت و من هم دوباره برگشتم روی کشتی.

– چه چیزی در این شغل شما را جلب می کند؟ (البته پاسخ این سوال را حودم هم بلدم.)

– سفر! نمی توانم در یک جا بمانم. زندگی در یک جا برایم کسل کننده است. نمی شود! ما یک روز در اینجا هستیم، فردا در ایسلند، در هنگ کنگ یا تایوان، کانال سوئز، کاپ سیتی، برزیل، بوستون، … همه اش تنوع است. این را آدم های روی خشکی نمی فهمند. شما سفر را دوست ندارید، نه؟

– چرا، یک جورایی شبیه هستیم. چند تا از این جاهایی که اسم بردید را من هم دیده ام.

جوری نگاه می کند که معلوم است باور نمی کند. اهمیتی هم ندارد که باور کند. می پرسم:

– چه شد که دریانورد شدید؟ البته می دانم سوال خنده داری است که آدم از یک دانمارکی این را بپرسد. دانمارکی ها و وایکینگ ها همیشه دریانورد بودند. شماها دزدهای دریایی مشهوری بودید، با چماق و گرز و شاخ.

– (می خندد) پدر من دریانورد بود. وقتی من 2 سالم بود، کشتی اش غرق شد و من دیگر او را ندیدم. پدربزرگم که آلمانی بود، با موافقت مادرم مرا به آلمان آورد. یک آدم بسیار سخت گیر، خشک و بداخلاق! من تا 10 سالگی در آلمان بودم. برای همین هم آلمانی بلدم. وقتی پدربزرگم هم درگذشت، دوباره به دانمارک برگشتم. این بود که رفتم به مدرسه دریانوردی و هفت سال آنجا بودم. از 17 سالگی نیز روی کشتی هستم تا الان که 54 سالم است.

– کار دیگری نبود آن زمان؟

– من کسی را نداشتم که به من راه دیگری نشان دهد. الان هم اگر جوانی از من بپرسد که چه کاری را در پیش گیرد، به جز دریانوردی چیز دیگری ندارم برایش.

– چه مسیرهایی را معمولا می روید؟

– مثلا از کپنهاگ به ایسلند، از آنجا به گرونلند و قطب شمال و دوباره بر می گردیم به کپنهاگ. یک مسیر دیگر که تازگی رفتیم این بود: از کپنهاگ به بوستون در آمریکا. از آنجا به ریودوژانیرو در برزیل. از ریو به قطب جنوب رفتیم و برای یک ایستگاه پژوهشی تجهیزات بردیم. از آنجا به لاگوس در نیجریه و از آنجا به کپنهاگ برگشتیم.

– حالا این زندگی این گونه درآمدش کافی است؟

– من ماهی 4500 یورو نقد می گیرم. مالیات هم نمی پردازم. یعنی مالیات را کشتیرانی می دهد.

– برای آن که کسی در آلمان 4500 یورو نقد دستش بیاید باید خیلی درس خواند و کار کرد. خیلی درآمد خوبی است. کی وقت می کنید این همه پول را خرج کنید، وقتی که همیشه روی کشتی هستید؟

– همچین به راحتی خرج می شود که نمی فهمید. اگر زنی داشته باشید که جدا شده باشد، باید کلی پول بدهید. بعد هم به هر بندری که می رسیم، کلی خرج داریم. پانسیون ویژه دریانوردها، غذا، مشروب، زن، …

– جوانان ایرانی عارشان می آید روی کشتی کار کنند و بیکاری را ترجیح می دهند. شرکت های کشتیرانی ایرانی دریانورد از فیلیپین می آورند.

– ایرانی ها که هیچ گاه دریانورد نبوده اند. دانمارک همه اش در آب است. ولی شرکت های دانمارکی هم دریانورد از فیلیپین می آورند. اینجا هم همین گونه است.

– زمان روی کشتی چگونه می گذرد؟ بالاخره در 7-8 ساعت وقت آزاد که هست، چکار می شود کرد؟

– در گذشته که اینترنت و ماهوره و تلویزیون نبود، کتاب می خواندیم و بازی می کردیم. الان که دیگر همه چیز روی کشتی هست و کسی حوصله اش سر نمی رود.

– چقدر دیگر می خواهید روی کشتی باشید؟ بازنشستگی کی می رسد؟

– شما در آلمان باید تا 67 سالگی کار کنید. در دانمارک سن بازنشستگی 62 است. من در ریودوژانیرو یک دوست زن دارم که در آنجا یک بار در کنار ساحل دارد. سالهاست که می گوید بیا اینجا و بمان. 8 سال دیگر می خواهم به آنجا بروم.

– وما هم حتما به زودی در رمان و داستانی از یک دریانورد پیر دانمارکی در کناره آمازون چیزی خواهیم خواند. …

به آن استراحتگاه در نزدیکی کلن نزدیک می شویم. از اتوبان بیرون می روم. یک تریلی دانمارکی در کنار پمپ بنزین است. آن را نشانش می دهم. می گوید: سوار نمی کنند. بیمه نمی گذارد. ولی با این وجود می روم سراغش.

پیاده می شود و می رود و من به این وایکینگ عجیب و غریب می نگرم که در خشکی نمی داند چه کند و در کوه و جنگل گم می شود.

دولت آلمان: تبریک به احمدی نژاد قابل تصور نیست!

کلاوس فاتر (Klaus Vater) سخنگوی دولت آلمان امروز با اشاره به رسم تبریک گویی برای انتخاب مجدد احمدی نژاد گفت: «با توجه به آنچه که در جریان انتخابات در ایران گذشته است، صدراعظم آلمان، خانم مرکل نمی تواند حتی تصورش را کند که به احمدی نژاد تبریک بگوید.» آقای فاتر در سخنان خود دوباره خواستار آزادی همه زندانیان سیاسی شد.

جالب این است که روزنامه «هامبورگر ابندبلات» که این خبر را امشب منتشر کرد، در وبسایت تنها از رنگ سبز استفاده می کند.

نیش سرجوخه آرادان امروز تا بناگوش باز بود. خوب او از زمانی که آن هاله نور دور کله اش نمایان شد، برای ما آشکار شد که او از درک واقعیت بیرون از کله اش عاجز است و حتی انعاس صدای مردم  در خالی کله اش را نیز نمی شنود.

دویچه وله: مرکل به احمدی نژاد تبریک نمی‌گوید

رادیو فردا: صدر اعظم آلمان برای احمدی نژاد پيام تبريک نخواهد فرستاد

جنبش 68 اروپا و اسناد جدید

این روزها افکار عمومی آلمان به چیزی جلب شده است که تمام آنچه که زیر نام «جنبش 68» در اندیشه ها مانده است را زیر سوال برده است.

پدر و مادرهای ما و نسلی که در سالهای 60 میلادی فعال بود، جنبش دانشجویی اروپا را به یاد دارند که به نام جنبش 68 معروف است. درshah2 سالهای 60 جنبش دانشجویی در اروپا در تب و تاب شورش بر علیه نظام حاکم بود و به ویژه در آلمان و فرانسه بسیار فعال و رادیکال بود. در همان سالها هیپی ها بودند و آنارشیست ها و جنبش علیه جنگ آمریکا در ویتنام و جنبش صلح و حمایت از کوبا و غیره. جوانان آلمانی بر علیه نظمی شورش کرده بودند که پس از جنگ جهانی دوم به جای تصفیه عمومی جامعه از نازی ها، تلاش بر مسکوت گذاری داشت. رده دومی ها و پایین تری های دوران آلمان نازی کماکان بر سر کارشان بودند. قاضی و دادستان و ژنرال و افسر نازی که در آن دوران هر ندای مقاومتی را با زندان و اردوگاه مرگ پاسخ می دادند، اکنون نیز سرکار بودند و البته احکام دیگری صادر می کردند. جامعه به یک توافق ناگفته عمومی رسیده بود که گذشته را مسکوت بگذارد. کی حرف نمی زد و انگار نه انگار که چیزی در آلمان اتفاق افتاده بوده. جوانان آلمانی و پیشروی آنها جنبش دانشجویی در سال 68 این سکوت را شکستند و بر علیه پدر و مادرهایشان شورش کردند.

در فرانسه نیز جوانان با انگیزه های مشابه شورش کردند. فرانسوی ها نیز گذشته «قهوه ای» رنگ «ویشی» را مسکوت گذارده بودند. انگار که اینShah فرانسه بوده است که جنبش ضد هیتلر و آلمان نازی را رهبری کرده است. البته فراموش نمی کنیم که فرانسه جنبش مقاومت نیرومندی بر علیه نازیها داشت. ولی عموم مردم و حکومت «ویشی» با نازی ها همکاری کردند. اما انگار که این فرانسوی ها نبودند که هزاران یهودی و آزادی خواه را به برای نابودی به آلمان فرستاده بودند و «گراند ناسیون (La Grande Nation) » همیشه «گراند ناسیون» بوده است. حتی تا همین چند سال پیش در فرانسه آزاد و دمکراتیک سخن در باره گذشته فرانسه در دوران جنگ جهانی دوم ممنوع بود اگر بر خلاف بیان رسمی می بود. جنبش 68 در اروپا اعتراض به این دروغگویی و تحریف نیز بود.

در آمریکا نیز تظاهرات بر علیه جنگ ویتنام در جریان بود و مارتین لوتر کینگ ترور شد. هیپی از آنجا نیز روش زندگی ویژه خود و نفی هرگونه سنت و قرارداد اجتماعی، مخالفت با خشونت و جنگک، غرق شدن در دود و حشیش و ماری جوانا و آزادی روابط جنسی و غیره را در جهان تبلیغ کردند.

در چنین فضایی وقتی شاه ایران در ژوئن سال 67 برای یک دیدار رسمی وارد برلین شد، کنفدارسیون جهانی دانشجویان ایرانی(CISNU)  که تنها سازمان جدی ضد شاه در خارج از کشور بود، تظاهرات بزرگی را بر علیه شاه به راه انداخت که در آن جنبش دانشجویی آلمان نیز شرکت وسیع داشت. فیلم هایی که از این تظاهرات موجود است، ساواکی های جاویدشاهی را نشان می دهند که با چماق تظاهرکنندگان را در برلین درJubelperser برابر دیدگان پلیس آلمان کتک می زنند. واژه های «ایرانی هوراکش» (Jubelperser) و «چماق دار ایرانی» (Knüppelperser) از آن روزها در ذهن آلمانی ها مانده اند و تبدیل به واژگانی در ادبیات سیاسی آلمان گشته اند و به هرکسی که در هرکجای دنیا دست به چماق ببرد و هورا بکشد و زنده باد و مرده باد عربده بکشد، این واژه را بدون توجه به ملیت او به کار می برند. در آن روز پلیس شایعه کرد که از میان تظاهرکنندگان به سوی یک پلیس تیراندازی شده و یک پلیس کشته شده است، چیزی که یک دروغ بود و تنها برای پلیس بهانه ای مناسب بود که به خشونت دست زند. در غروب همان روز یک جوان آلمانی 26 ساله به نام «بنو اونه زورگ (Benno Ohnesorg) با گلوله یک پلیس آلمانی به نام «کارل-هاینس کوراس (Karl-Heinz Kurras) کشته شد. پس از این ماجرا شورش تمام اروپا را فراگرفت و آنچه که امروز به نام جنبش 68 می شناسیم، به وجود آمد که طیفی بود گسترده از خواسته های گوناگون، از جنبش چپ دانشجویی گرفته تا جنبش صلح و ضد جنگ ویتنام تا شورش بر علیه سنت های اجتماعی چون هیپی ها و غیره. افسر پلیس آلمانی دفاع از خود را برای تیراندازی بیان کرد و در دادگاه تبرئه شد. پلیس و دادگاه و دولت و همه چیز از سوی جنبش دانشجویی مهر طرفداری نظام بهره کشی سرمایه داری و امپریالیستی خورد. پس از این تظاهرات جنبش دانشجویی به سوی چپ رادیکالیزه شد و از دل آن چند سازمان تروریستی بیرون آمدند و به ترور و بمب گذاری پرداختند. دولت های مختلف نیز پاسخ آن را با خشونت متقابل Benno Ohnesorgو محدود کردن آزادی های اجتماعی دادند. هنوز در زندان های آلمان از تروریست های «فراکسیون ارتش سرخ» (RAF) وجود دارند که حبس ابد گرفته اند.

اینها همه به کنار، این روزها در بررسی اسناد سازمان امنیت آلمان شرقی (اشتازی) اسناد جالبی یافت شده که نشان می دهد که آن پلیس آلمان غربی جاسوس آلمان شرقی و با اصرار خود عضو «حزب سوسیالیست متحده آلمان» (حزب کمونیست حاکم بر آلمان شرقی) بوده است. کارت عضویت، اسناد جاسوسی و گزارشها همگی پیدا شده اند. البته هنوز سندی یافت نشده است که نشان دهد که تیراندازی به دستور آلمان شرقی صورت گرفته است. اما تا همین جا نیز تمام معادلات و تحلیل های جنبش 68 به هم ریخته است. اکنون روشن می گردد که آلمان شرقی در تلاش بوده که جنبش دانشجویی را به تندروی کشانده و بر علیه نظام های غربی تحریک کند. و این با تحلیل رهبران تندرو و شورشی جنبش 68 که اکنون همگی بالای شصت سال سن دارند و برخی از آنها تا همین چند سال پیش چون آقای یوشکا فیشر وزیر خارجه آلمان و آقای اوتو شیلی وزیر کشور نیز بوده اند، مغایرت دارد. این دو نفر و چند نفر دیگر در مصاحبه هایی در این روزها ابراز تعجب و ناباوری از این جریان کرده اند و گفته اند که بخشی از تاریخ آن سالها باید بازنگری شود. دادستانی آلمان پرونده قتل «بنو اونه زورگ» را دوباره به جریان انداخته و از آن پلیس که اکنون 84 سال دارد، دوباره شکایت کرده است. این پلیس از هرگونه اظهارنظر و مصاحبه خودداری می کند.

اداره ای که کار بررسی اسناد آلمان شرقی را بر عهده دارد، 160 کیلومتر پرونده از فعالیت وزارت امنیت آلمان شرقی در اختیار دارد که هر از چندی از میان آنها چیزهایی جنجاالی منتشر می شود.

به این فکر بودم که اگر در ایران نیز چنین شرایطی فراهم می بود و اسناد و ناگفته ها منتشر می شد، چه چیزهایی می توانست برای همگان آشکار گردد. طول این اسناد چند کیلومتر می تواند باشد؟

«اینا هر چی دارن از ما دارن»

معمولا تلاشم بر این است که مقایسه های این گونه که آنها را می توان «پلمیک» نامید، انجام ندهم ولی شمار آنچه که تنها در یک روز، روز پنج شنبه 25 اسفند 1387  رخ داد، بیشتر از آنی بود که بتوان در برابرش مقاومت کرد و هیچ نگفت.

هواپیما در ساعت 13:30 با یک ساعت تاخیر که نتوانسته بود جبران کند، درفرودگاه هامبورگ می نشیند. در صف کنترل گذرنامه ایستاده ایم. جلوی ما خانم پیری که آرایش پررنگی کرده و لبهایش قرمز است، گذرنامه اش را به پلیس مرزی آلمانی می دهد. با شنیدن غر غر او توجه ام به آنها جلب می شود تا اگر نیاز به ترجمه بود، جلو بروم. مامور آلمانی از او دعوت نامه اش را نیز می خواهد و او با عصبانیت کیفش را می گردد. سرانجام برگی می یابد و به مامور می دهد.مامور راضی شده، مهری بر گذرنامه اش می زند و خانم می رود. ما نیز رد می شویم و به دنبال خانم پیر در راهروی باریک درازی به سوی سالن دریافت بار می رویم. خانم پیر کماکان غر می زند. رو به ما می کند و می گوید: از من دعوت نامه را می خواست. حالا اگر من این را همراه نداشتم، چی می شد؟ مگر ویزا توی پاسپورتم نبود؟ لحنش گونه ای است که تنها انتظار تایید حرفش را دارد. به او می گویم: خانم این مامور در مرز ورودی کشورش نشسته و کارش را انجام می دهد. اینها هر روز کلی ویزای قلابی و گذرنامه های جعلی زیر دستشان می آید و باید کنترل کنند. با نگاه و لحنی عاقل اندر سفیه می گوید: ای آقا! شما چه می دانی؟ اینا هر چی دارن از ما دارن.

جمله قاطع و روشن بود. دیگر چیزی نمی گویم. پنج ثانیه بعد در امتداد آن راهروی دراز به دری می رسیم که باید از آن بگذریم. در برابر در می ایستد و می گوید: باید از این در رد بشیم؟ سوال مرا غافلگیر می کند و در ذهن خود به این هوش فراوان احسنت می فرستم. می گویم: خوب روشنه که باید از این در رد بشویم. مگر راه دیگری هم هست به جز این که برگردیم؟ اگر آن سخنان را در پیش نگفته بود، شاید این گونه در رفتارش دقیق نمی شدم.

* * *

تهران، پنج شنبه 25 اسفند 1387: ساعت 05:00 است. راننده تاکسی که برای فرودگاه امام سفارش داده ایم، به موقع آمده و در برابر خانه منتظر است. به راه می افتیم. کمی می اندیشیم که آیا از درون شهر به فرودگاه امام برویم و یا از اتوبان کمربندی شرق تهران. راننده می گوید بهتر است از اتوبان برویم. به افسریه می رسیم. راننده می گوید: امروز پنج شنبه آخر سال است و مردم برای زیارت به بهشت زهرا می روند. بهتر است به جای اتوبان بهشت زهرا از جاده قدیم کهریزک برویم و این منطقه را دور بزنیم. من که نمی دانم جاده قدیم کهریزک کدام است می پذیرم. جاده ای باریک، قدیمی و دوسویه ای است. راننده تاکسی می گوید که کسی آن را نمی شناسد و همیشه خلوت است. به هررو به موقع به فرودگاه می رسیم، بارمان را تحویل داده، از کنترل گذرنامه می گذریم و بدون هیچ گونه اتلاف زمان سوار هواپیما می شویم.

و سپس انتظار شروع می شود … نیم ساعت، یک ساعت، یک ساعت و نیم …

خلبان عذرخواهی می کند و می گوید که دلیل تاخیر این است که امروز پنج شنبه آخر سال است و این یعنی هجوم تهرانی ها به بهشت زهرا. می گوید که یک سوم مسافران و بخشی از مهمان دارها هم در راه بندان بهشت زهرا مانده اند.

یک ساعت و نیم تاخیر زمانی است کافی برای اندیشیدن به این که این جریان زیارت گور درگذشتگان تهرانی ها در آخرین پنج شنبه سال چه ریشه ای می تواند داشته باشد. ریشه اسلامی نمی تواند داشته باشد. اسلام کاری به هیچ پنج شنبه ای ندارد. حال اگر وارد این بحث نیز نشویم که اسلام سنت بازدید از قبرستان را در اساس مذموم می داند و حتی به نشانه گذاری گور نیز چندان اعتقاد ندارد، چه رسد به این که آن را تزیین نماید و یا آن کارهای عجیب و غریب را به راه اندازد که در هر گورستان شیعه ایرانی هر روز می شود دید. هر چه هست، تنها ویژه ایرانی ها و یا شاید تنها تهرانی هاست. اگر هم بپذیریم که سنتی است ایرانی، باز هم به بن بست برمی خوریم. ایرانیان پیش از اسلام و زرتشتی ها برای حفظ پاکی خاک مرده را به خاک نمی سپاردند. بلکه آن را در بلندی می گذاشتند تا حیوانات آن را بخورند. بنابراین یاد کردن از کسی که درگذشته و بازدید از گور او، نه ایرانی است و نه اسلامی. حال یکی ممکن است بیاید بگوید که کار صفوی هاست. نمی دانم. این را می دانم که در کودکی خود نیز چنین چیزی را ندیده بودم (شاید هم بوده باشد)، چه رسد به سنت صفوی. به هر حال شک من به این است که این را تهرانی ها اختراع کرده اند و می شود به بیان دیگر گفت که نوعی مد است. کما این که خیلی چیزها را مد کرده اند. اگر یکی می رود موهایش را پانکی می کند، این یک نیز سی سال است ریشش را نمی زند و لباس نامرتب می پوشد. اگر سی سال پیش تنها در روز عاشورا دسته راه می انداختند، اکنون در هر روز وفات دسته راه می اندازند و تکیه ها بازارشان گرم است. آن یک با آرایش غلیظ و چهره رنگارنگ چون دلقک سیرک به میدان ونک می رود و احساس خوبی دارد که زیباست و مدرن و این یک در پنج شنبه آخر سال بزرگراه هشت باندی بهشت زهرا را بند می آورد چون می خواهد حتما و تنها در آن روز سر گور فلانی برود و در حساب بانکی اش در بهشت، ثواب جمع کند. هر دو پیرو مد هستند. هر دو خلاق هستند و نوگرا و چیزهای نو و جدید اختراع می کنند.تنها نمی دانم که چرا این خلاقیت و نوگرایی تنها در زمینه های خاصی است و جنبه همه گیر ندارد. چرا این ذهن تنها در یکی دو زمینه دور از خرد چیزهای نو می آفریند ولی نمی پذیرد که خیابان باید تمیز باشد و قوانین رانندگی را باید رعایت کرد، به حقوق دیگران باید واقعی و در عمل احترام گذاشت و نه در شکل تعارف های تهوع آور. در آلمان شهرداری تنها ماهی یک بار برای بردن زباله ها می آید و تنها بخشی را می برد. در خیابان ها باید مسیر درازی بروی تا سطل زباله ای بیابی. ولی زباله ای در  خیابان نمی بینی. در تهران شهرداری هر شب می آید، در خیابان ها به هر سو بنگری، حتما سطل زباله ای می یابی، اما خیابان ها کثیف هستند، موش های فاضلاب شهر را گرفته اند و گربه ها از آنها فرار می کنند. مردمان زباله در جوی آب می ریزند و هنوز هم آب کثیف از جوی گرفته از زباله به بالا میزند و خیابان را فرا می گیرد. شهروند! تهرانی آن گاه که پشت ماشینش می نشیند، یاد خرسواری می افتد. در شهری که شبکه خیابانی و بزرگراهی مدرن دارد و مشابهش در هیچ کجای اروپای غربی نیست،  هر جا که ورودی یا خروجی بزرگراه می بینی، ماشین ها را نیز می بینی که چون گله گوسفند برای گذر از دری تنگ به هم فشار می آورند. تفاوت تنها در این است که ماشین ها با هم تماس ندارند ولی رفتار همان است. نی دانم خرد، هوش فراوان آریایی و نوگرایی چرا اینجا کار نمی کند!

این چیزها از ذهنم گذشت در آن یک ساعت ونیم تاخیری که جویندگان تهرانی ثواب آخر سال، برای هواپیما ایجاد کرده بودند. سرانجام هواپیما با شاید 30 یا 40 صندلی خالی حرکت کرد؛ پروازی که از سه ماه پیش باید در آن جا گرفته می بودی و پر بود.

حال این سوی جریان:

ساعت 15:00: فرودگاه هامبورگ را ترک می کنیم.

ساعت 16:00: به خانه می رسیم.

ساعت 16:30: قهوه نوشیده ایم و خستگی در کرده ایم. یادم می افتد که امروز پنج شنبه است و اداره ها بعد از ظهر باز هستند. به اداره رانندگی زنگ می زنم و می پرسم که تا کی باز هستند. می گویند تا ساعت 17:30. به بیمه ماشین در برلین زنگ می زنم و می گویم که می خواهم ماشینم را نمره کنم و گواهی بیمه می خواهم. پس از سه دقیقه یک کد هفت یا هشت رقمی می دهند. می گویند این کد را یادداشت کنید و به اداره بدهید. همین کافی است. به همین راحتی! سال گذشته هنوز باید نامه رسمی از بیمه می آمد. تنها در شش ماه همه این چیزها را تغییر داده اند و آسان کرده اند.

ساعت 17:00: با ماشین خاک خورده و کثیف به اداره رانندگی می روم. شماره جدید نیاز ندارم. سال گذشته از آنها خواسته بودم که شماره را به کسی ندهند و آنها پذیرفته بودند. وگرنه باید دو پلاک جدید نیز می خریدم. پلاک ها را به آنها می دهم و رویش برچسب معاینه فنی و آزمایش دود را می چسبانند.

ساعت 17:20: با ماشین شماره شده و بیمه شده از پارکینگ اداره بیرون می آیم. 11 یورو برای این کار پرداخته ام.

ساعت 17:45: ماشین شسته شده و تمیز در برابر خانه است و من قهوه دوم را در دست دارم.

همسایه روبرویی ما، آقا و خانم بارناس نام دارند. آقای بارناس پیر است و باید آخر هفتاد باشد. پلیس بازنشسته است. چشمانش زیاد نمی بیند و تا همین یکی دو سال نیز رانندگی می کرد و تنها با فشار ما و نوه اش راضی شد که رانندگی را کنار بگذارد. در جنگ جهانی دوم سرباز بوده و در استالینگراد، آن زمستان معروف را گذرانده است. در آن سرما که ارتش شوروی سربازان هیتلر را شکست داد و سرنوشت جنگ را رقم زد، او تمام انگشت های پایش را در سرما به خاطر یخ زدگی از دست داده است و اکنون بیش از شصت سال است که با چیزی مصنوعی زندگی می کند. قادر به حفظ تعادلش نیست و به گفته خودش، اگر یک تلنگر به او بزنی، می افتد. زندگی را در سالهای سخت پس از جنگ در آلمان ویران شده، گذرانده است و از آن گروه آلمانی هایی است که گرسنگی کشیده اند، به گفته خودشان کفش را در آب جوشانده اند و به جای سوپ خورده اند و کار کرده اند و کار کرده اند. کشوری ساخته اند نمونه جهان که دهها سال است که رکورد صادرات را در جهان دارد و هیچ کشوری، نه آمریکا و نه ژاپن و چین و غیره، همین امروز نیز در صادرات به گردش هم نمی رسند. جمعیتش ده درصد بیشتر از ایران است و مساحتش یک پنجم. اکنون نیز سی سال است که میزبان بیش از صد هزار ایرانی است که در اینجا زندگی می کنند و در میان آنها شمار کسانی که از ابتدا برای استفاده از پوشش تامین اجتماعی و مفت خوری آمده اند و کار نمی کنند و یا کار سیاه می کنند و مالیات نمی دهند، کم نیست.

و آن خانم پیر ایرانی با آن لبهای قرمز امروز به من می گفت: اینا هر چی دارن از ما دارن. آقای بارناس هر گاه از مقابل پنجره ما می گذرد، دست تکان می دهد. ما می دانیم که او شاید بیشتر از نیم متر نمی بیند و تنها با دیدن طرحی گنگ از ماشین ها می فهمد که ما در خانه هستیم. به جای آن خانم از او خجالت کشیدم.