تلاش دوباره برای ورود به آلبانی

در تابستان سال 1991 بود که پس از آن که مدتی را در مرز یونان و آلبانی گذراندم و نتوانستم وارد آلبانی شوم، از یونان وارد یوگسلاوی شدم. در آنجا پس از ورود به مقدونیه امروزی و رسیدن به شهر استروگا(Struga) که در کنار دریاچه ای قرار دارد، دوباره نقشه ام را به دست گرفتم و روانه مرز آلبانی شدم. این کشور منزوی کوچک و عجیب و غریب با آن حکومت کمونیستی قراضه که هیچ کس را در دنیا قبول نداشت، بسیار کنجکاوی مرا جلب کرده بود و حال که در نزدیکی مرزهایش بودم، نمی توانستم راهم را بکشم و بروم. از سوی دیگر، اخباری که به گونه پراکنده در باره درگیری های میان صرب ها و کروات ها در کرواسی در رادیو می شنوم، کمی نگرانم می کند. از سوی دیگر همین نیز مرا کنجکاو می کند که در کرواسی واقعا چه خبر می تواند باشد و در روزهای بعد سعی می کنم اخبار بیشتری گرد آورم که آیا می شود از کرواسی رد شد و دید که چه خبر است یا نه.

جاده ای که به سوی مرز آلبانی می رفت، چون همان جاده مرزی در یونان خالی بود و اگر در یونان دست کم عده ای را پیاده می دیدی، در اینجا هیچ کس نبود. پس از مدتی رانندگی در جنگل و میان تپه ها، به پاسگاه مرزی یوگسلاوی رسیدم. مامور مرزی که در آنجا تنها در پاسگاه نشسته بود، روشن بود که از دور دارد با تعجب به ماشین من می نگرد که تک و تنها می آید. وقتی رسیدم، از باجه اش بیرون آمد و پرسید: «از این راه به کجا می خواهید بروید؟»

دوباره بازی ساده لوحانه را شروع کردم. گفتم: «معلوم است دیگر. می خواهم بروم به آلبانی.»

گفت: «مگر ویزای آنجا را دارید»

گفتم: «مگر ویزا می خواهند؟»

آن چنان بلند خندید که من نیز از بازی که به راه انداخته بودم، خنده ام گرفت. گذرنامه ام را نگاه کرد و گفت: «ده دقیقه دیگر دوباره همدیگر را خواهیم دید.»

به راه می افتم. چند صد متر آنطرف تر پرچم سرخ آلبانی با آن عقاب بیریخت وسطش نمایان می شود و یک ساختمان متروک کوچک. نه دروازه ای، نه سیم خاردار و نه هیچ. هیچ کس نیست. برای این کشور کمونیستی که با تمام دنیا دعوا دارد و هیچ کدام از کشورهای سوسیالیستی دیگر را قبول ندارد، نه شوروی، نه چین و نه یوگسلاوی، چنین مرز بی درو پیکری عجیب است. می ایستم و پیاده می شوم. کسی نیست. ته دل خوشحال می شوم که کسی نیست. سوار می شوم و به راه می افتم. هنوز صد متر نرفته ام که در آینه می بینم که یک سرباز مسلح بیرون آمده و داد و فریاد می کند. فورا می ایستم و به خودم می گویم این اگر الان تیراندازی کند، تقصیر خودت است. سرباز اشاره می کند که برگردم. دنده عقب برمی گردم و به او می رسم. انتظار دارم که خیلی عصبانی باشد، ولی نیست.

پیاده می شوم و به انگلیسی می گویم: «شما که نبودید و من فکر کردم که شاید جلوتر کسی باشد.»

می گوید: «اینجا مرز کشور آلبانی است. مگر می شود شما همینطوری رد شوید؟»

می گویم: «ببخشید» و گذرنامه ام را به او می دهم. با گذرنامه ایرانی مشکل دارد و آن را سروته گرفته است به این گمان که صفحه اولش باید چپ باشد. کمکش می کنم. گذرنامه را می گردد و می گوید: «شما که ویزا ندارید.»

می گویم: «مگر آلبانی ویزا می خواهد؟»

حتما پیش خود می گوید این دیگر از کجا آمده. می گوید: «همه برای ورود به آلبانی باید ویزا داشته باشند.»

می گویم: «شما که در هیچ کجای دنیا سفارت ندارید و با هیچ کشوری رابطه سیاسی ندارید. چگونه می شود ویزا گرفت؟»

می گوید: «چرا دو سفارت داریم. یکی در پکن است و آن یکی در بلگراد.»

به خنده می گویم: «آها، خوب پکن نزدیک است. الان می روم ویزا می گیرم.»

کم دیده ام که یک مامور مرزی خشک و بداخلاق نباشد. سرباز جوانی بود که هر جایی و در هر کشوری می شود دید. وقتی یاد ماموران مرزی آلمان شرقی می افتم که هر بار که می خواستیم از آلمان غربی به برلین غربی برویم، چه رفتار زننده ای با ما داشتند، این یکی در مرز این کشور پرت، خیلی ملایم بود.

من هم پررو می شوم و می گویم: «من که نمی توانم از اینجا به بلگراد بروم برای ویزا. نمی شود با کسی تلفنی هماهنگ کنید و همین جا ویزا صادر کنید؟»

می گوید: «نخیر نمی شود. اصلا چه اصراری دارید که بدون ویزا تا اینجا آمده اید؟»

می گویم: «من تا آلمان باید بروم و شنیده ام که در شمال یوگسلاوی جنگ شروع شده است. این است که می خواهم از اینجا بروم.»

دلیل قانع کننده ای است و البته من نیز دروغ نگفته ام. منتها هنوز کسی نمی داند که ابعاد درگیری در کرواسی چقدر است. به داخل دفترش می رود و با یکی دیگر بیرون می آید که سنش و علامت های روی شانه اش از او بیشتر است و انگلیسی بلد نیست. باید فرمانده اش باشد. با هم حرف می زنند و سرانجام سرباز می گوید: «متاسفم. شما بدون ویزا نمی توانید وارد آلبانی شوید و ما نیز اجازه صدور ویزا در اینجا را نداریم».

از آنها تشکر می کنم و از راهی که آمده ام برمی گردم.

دوباره به پاسگاه یوگسلاوی می رسم. مامور مرزی این بار حتی از دفترش هم بیرون نمی آید. سرش را از پنجره بیرون می آورد و با خنده می گوید: «نگفتم ده دقیقه دیگر برمی گردید؟» برایش دست تکان می دهم و بدون این که گذرنامه ام را نگاه کند، راهم را می کشم و می روم.

بعدها که از اوضاع آلبانی بیشتر مطلع می شوم و این که در همان زمان در آنجا چه می گذشته است، از این که مرا به آنجا راه ندادند، ممنون می شوم. آن بازرگان یونانی که می گفت اگر در یوگسلاوی جنگ باشد، باز هم از آلبانی امن تر است، حق داشت.

دیگر نوشته ها در این زمینه:

بازی موش و گربه در مرز یونان و آلبانی

جامعه آلبانی و “کانون” (قانون) خون خواهی

در شمال یونان و در نزدیکی مرز آلبانی

یوگسلاوی 1991 و آرامش پیش از توفان

صبح زود پس از 3 روز گردش در بوداپست زیبا به سوی مرز یوگسلاوی راه افتادیم. بار دوم بود که یوگسلاوی را می دیدم و هر دو بار احساس می کردم که در اینجا چقدر رنگ کم است.شهرها به گونه ای بیروح بودند با ساختمان های مسکونی بلند دوران مدرنیسم سوسیالیستی، همه شکل هم! با وجودی که یوگسلاوی جزو پیمان ورشو و بلوک شرق نبود ولی آن گونه نیز با غرب رابطه نداشت. دولت فدراتیو سوسیالیستی یوگسلاوی که ساخته مارشال تیتو بود، همیشه راه خود را رفته بود و یکی از اعضای مهم «جنبش غیرمتعهدها» بود. جمهوری فدراتیو ناهمگون که با ده من سیریش مارشال تیتو به زور به هم متصل شده بود. برای من یوگسلاوی نماد اروپای کوچک بود و فکر می کردم که اروپا باید یک جمهوری فدرال شود. در عین حال یوگسلاوی پر از تضاد بود و آن چه که بعدها رخ داد و در آن همه طرفهای درگیر جنگ در وحشیگری روی نازی ها را در قرن بیستم و در میان اروپا سفید کردند، بیشتر نشان داد که این جمهوری فدرال به زور به هم متصل شده است. یک سو اسلوونی ها و کروات های کاتولیک، یک سو بوسنی ها و کوزووهای مسلمان و یک سو صرب های ارتدکس، یک سو مردمانی چون کرواتها، بوسنی ها و کوزوویها که در جنگ جهانی دوم با نازی های آلمانی متحد شده بودند و آن سو صربها که با رهبری مارشال تیتو دلاورانه در برابر نازی ها ایستادند و جنبش مقاومت ضدفاشیستی را سازمان دادند؛ یک سو بوسنی ها و کوزوویهایی که چهارصد سال پیش تر مسلمان شده بودند و با ترکان عثمانی همدست و  یک سو دیگر مسیحیان آنجا. جمهوری فدرال زورکی و پر از تناقض و خرده حساب های تصفیه نشده! دیدیم که چندی بعد چه گذشت، در سربنیتسا، در سارایوو، در توزلا یا بانیالوکا و خیلی جاهای دیگر.

تابستان 1991 است. یوگسلاوی هنوز برپاست. پس از درگیری کوچکی در اسلوونی و چند راهپیمایی در آنجا، شرایط آرام است. البته ما نیز از راه چکسلواکی و مجارستان آمده بودیم و پس از گذشتن از شهر سگد (Szeged) که اسبهای معروفی دارد از آنجا وارد صربستان شدیم. در بلگراد نیز چیزی نماندیم و راه را ادامه دادیم. بعد از ظهر به پریشتینا (Pristina) رسیدیم. در کنار شهر فروشگاهی دیدم شبیه خواروبار فروشی های ایران. به دوستم گفتم: اگر این فروشگاه آن چیزی باشد که من حدس می زنم، باید نان و پنیر و هله هوله داشته باشد. به فروشگاه می رویم. همان گونه است. نانی شبیه باگت فرانسوی و پنیر و خیار و چیزهای دیگر می خریم. در همین میان دو مامور پلیس (میلیشیا) وارد فروشگاه می شوند. نگاهی به ماشین خود می اندازم و مطمئن می شوم که در جای خلاف پارک نشده است. آنها نیز کاری به ما ندارند. یکی از آنها با روزنامه های کنار صندوق ور می رود و لای آنها را نگاه می کند. دوستم می گوید: نگاه کن، کارهای اینها کمی عجیب نیست؟ چرا پلیس لای روزنامه ها را می گردد؟ تازه یادم می افتد که پریشتینا پایتخت ایالت کوزوو است. به او می گویم: ما در کوزوو هستیم و در اینجا درگیری با دولت مرکزی وجود دارد. سپس در کار دو پلیس دقیق می شوم. یکی لای روزنامه ها را نگاه می کند و برگ های تبلیغی را که لای آنها گذاشته اند را می خواند و آن دیگری تیتر کتابهای اندکی را می خواند که در یک قفسه کوچک برای فروش گذاشته اند. صاحب مغازه کاملا عصبی است و دیگر حواسش به ما نیست. چقدر برای من این موقعیت آشناست! به دوستم که خودش اهل برلین شرقی است، می گویم: مگر شرایط خودت در همین 4-3 سال پیش یادت رفته؟ می گوید اینجوریش را تاکنون ندیده بودم. پول خریدمان را می دهیم و بیرون می آییم. در شهر با دقت بیشتر به پیرامون خود می نگریم و احساس می کنیم که جو کمی متشنج است. کلی آدم بیکار این سوی و ان سوی ایستاده اند. بپاهای حکومتی، ساواکی، اشتازی، سکوریتاتس، الامن، اطلاعاتی و هرچه اسمش را بگذارید! این را هم در اروپای شرقی دوران سوسیالیسم دیده ام و هم در ایران، آنگاه که حکومتیان احساس ناآرامی می کنند.

شب دیروقت به مرز یونان می رسیم. با وجودی که بار نخست است که به یونان می آییم، احساس می کنیم که به خانه خودمان رسیده ایم. تشنج حاکم در فضای یوگسلاوی ما را نیز عصبی کرده بود. روحمان نیز خبر نداشت که در اینجا از چند هفته بعد قرار است چه اتفاقی رخ دهد. در اینجا هوا آرامش داشت.