بازی موش و گربه در مرز یونان و آلبانی

از جاده اصلی که به مرز یونان با یوگسلاوی می رسد، جدا می شوم و راه باریک کوهستانی به سوی مرز آلبانی را پیش می گیرم. راهی است خالی از ماشین و تنها هر از چندی چند نفر را می بینی که پیاده به سوی مرز در حرکت هستند و برای هر ماشینی که رد می شود دست بلند می کنند. همراهشان ساک های بزرگ دارند و همه جور بسته بندی دستشان می بینی، از رادیو و ضبط تا لوازم خانگی قابل حمل. عده ای نیز دست خالی از مرز می آیند.

در گوشه ای بالای کوهی می ایستم که چند عکس از طبیعت پیرامون بگیرم. از بلندی می بینم که چند اتوبوس سربالایی را به سوی مرز بالا می آیند. ناگهان اینهایی که دست خالی از مرز می آمدند، از جاده بیرون می پرند و لابلای درخت ها پنهان می شوند. به تماشا می ایستم. اتوبوس ها که نظامی هستند از برابرم می گذرند و پر هستند از همین هایی که پیاده به سوی مرز می روند. پشت شیشه ها پر است از چیزهایی که خریده اند. یک ساعت بعد آن بالا در مرز یکی از مرزبانان یونانی برایم تعریف می کند که اینها همه کسانی هستند که بدون ویزا و غیرقانونی از مرز کوه و جنگل می گذرند و در شهرها و روستاهای یونانی نزدیک در مزرعه ها به عنوان نیروی کار غیرقانونی و ارزان کار می کنند. سپس با پولی که در می آورند، چیزهایی که در آلبانی گیر نمی آید را می خرند و به آلبانی برمی گردند و یا برگردانده می شوند. ارتش یونان کارش این است که اینها را دستگیر کرده، به مرز آورده و به مرزبانان آلبانی تحویل دهد. این بازی موش و گربه هر روز تکرار می شود. البته یونان خشونتی نیز به خرج نمی دهد و تنها کارش گرفتن آلبانیایی های غیرقانونی و برگرداندن آنها به مرز است (سال 1991). مشابه این وضع را با کمی تفاوت در مرزهای شرقی آلمان و در برلین در سالهای پس از 1989 دیده بودم. در آن سالها برلین  غربی پر شده بود از اهالی آلمان شرقی و لهستانی و اوکرایینی و شهرهای آلمان شرقی نیز پر بود از روسها و لهستانی ها و رومانییایی ها و غیره. در برلین دیگر نمی توانستی وارد فروشگاه ها و سوپرمارکت های ارزان شوی. هر چه گیر می آمد را می خریدند و می بردند و برای ما زندگی خیلی گران شده بود چون مجبور بودیم از فروشگاه های گرانتر خرید کنیم.

به مرز یونان با آلبانی می رسم. آنجا پر است از اتوبوس های ارتشی که از کنارم رد شده بودند و پر از سرباز مسلح. ماشین را در گوشه ای می گذارم و سراغ یکی از ماموران که به نظر می آمد مامور کنترل گذرنامه باشد یا گمرک، می روم. به او می گویم که چون در یوگسلاوی درگیری است، می خواهم از آلبانی بگذرم. جوری نگاهم می کند که انگار موجود فضایی دیده. می گوید یک لحظه صبر کن الان سرمان شلوغ است. بگذار اینها را بفرستیم آن سوی مرز.

به محوطه می روم. محوطه وسیعی است چون هر مرز میان هر کشوری. در سوی یونان چندین ساختمان اداری و سپس یک محوطه خالی با یک دروازه روی خط مرزی که با زنجیر آن را بسته اند. خط مرزی را نرده ای بلند که روی آن نیز سیم خاردار کشیده اند، تشکیل می دهد. آن سو نیز جند ساختمان کوچک دیده می شود با پرچم سرخ آلبانی و عقابش و چند سرباز مسلح. پشت دروازه که با زنجیر بسته است، شاید دویست یا سیصد نفر مردم ایستاده اند و دست ها به نرده ها، ما را در اینسو تماشا می کنند. اصلا معلوم نیست چه خبر است و اینها در آنجا چه می خواهند. چون زندانی های پشت نرده ایستاده اند و تماشا می کنند. شاید امیدشان این است که هر لحظه بدون دلیل این زنجیر آهنی باز شود و آنها به این سو بریزند.

یک ماشین شخصی دیگر از راه می رسد. راننده اش پیاده می شود و به ماشین من خیره می شود. سپس به سوی من می آید و به آلمانی دست و پا شکسته می گوید این ماشین شماره آلمان مال شماست؟ می گویم: بله. می گوید: به آلمان برمی گردی؟ می گویم: بله. می گوید: راه را اشتباه آمده ای؟ چرا آمده ای این مرز؟ می گویم می خواهم مسیر یوگسلاوی را کوتاه کنم و اگر اینها راه بدهند از میان آلبانی رد شوم و به شمال یوگسلاوی برسم. می خندد و می گوید: مگر عقلت کم شده؟ آلبانی که اصلا امنیت ندارد. یوگسلاوی اگر در جنگ هم باشد، از آلبانی امن تر است. می گویم: شما برای چه آمده ای؟ می گوید: من آن سوی مرز تجارت می کنم. جنس می برم و می آورم. شما را هم اصلا راه نمی دهند چون ویزا نداری. وقتت را تلف نکن. اگر هم راه بدهند، پیاده برمی گردی. چون ماشینت، پول و مدارکت را می دزدند. آنجا هیچ امنیتی ندارد.

در این میان دروازه را تا آن حد که تنها یک نفر رد شود، باز می شود. چند سرباز مسلح ایستاده اند و سپس آنهایی را که دستگیر کرده بودند و آنهایی که خودشان پیاده به مرز آمده بودند که داوطلبانه برگردند، را به آنسوی مرز فرستادند. تاجر یونانی نیز با ماشینش از مرز می گذرد و می رود. مامور مرزی یونانی آمد و گذرنامه مرا برد. گفت با طرف آلبانی تلفنی حرف می زنم ببینم شما را راه می دهند یا نه. اگر اجازه دادند، ما نیز اجازه می دهیم از مرز ما رد شوی. دو ساعت در آنجا نشستم و این معرکه را تماشا کردم. برایم خیلی جالب بود. بالاخره مامور مرزی آمد و گفت: آنها شما را راه نمی دهند چون ویزا ندارید. گفتم مگر اینها اصلا در جایی سفارت خانه دارند که آدم برود آنجا و ویزا بگیرد؟ مثلا در آتن سفارت آلبانی هست؟ گفت: نه! و رفت.

البته برایم روشن بود که نمی گذارند و از لحن خودم و ساده لوحی ساختگی که باید نشان می دادم، خنده ام گرفته بود. ولی به هر حال دیدن این بلبشو در اینجا برایم خیلی جالب بود و همین چیزها را می خواستم ببینم. سرانجام راهم را کشیدم و از همان جا که آمده بودم، برگشتم.

دیگر نوشته ها در این زمینه:

جامعه آلبانی و “کانون” (قانون) خون خواهی

تلاش دوباره برای ورود به آلبانی

در شمال یونان و در نزدیکی مرز آلبانی

در شمال یونان و در نزدیکی مرز آلبانی

شب را در شهر کوچک اگرینیو (Agrinio)  گذراندم که یک دریاچه نیز در نزدیکی آن بود. حوصله رفتن به کمپینگ و برپاسازی چادر را نداشتم و رفتم به هتل کوچکی در مرکز شهر. چنان بوی نم در هوای شهر، در هتل و در اتاقی که صاحب هتل نشانم داد، پیچیده بود که از هتل منصرف شدم و شب را در خارج شهر در یک جای باصفا در ماشین خوابیدم. خوابیدن در ماشین هرچند کمی سخت است ولی صفای خود را دارد. البته به شرطی که اگر در یونان یا یوگسلاوی این کار را می کنی، در نزدیکیت درخت نباشد.

این منطقه از دنیا در اشغال جیرجیرک هاست. میلیاردها جیرجیرک همه جا را در اشغال خود دارند و در این منطقه چیزی به نام سکوت وجود ندارد، مگر این که جایی را بیابی که درخت نباشد. وجود چند تا درخت همان و پایان سکوت همان!

فردایش راهم را از کناره غربی یونان به سمت شمال ادامه دادم. پس از رسیدن به منطقه یونینا که پس از آن مقدونیه می آمد، در نقشه دیدم که راه من در امتداد مرز یا آلبانی به سوی شمال می رود. در آنجا جاده کوچکی دیدم که از میان کوهها به مرز آلبانی می رسید. وسوسه شدم که آن راه را بروم و ببینم که آیا می شود وارد آلبانی شد یا نه. آلبانی سرزمین انور خوجه و در رویای واهی او تنها قطب سوسیالیستی دنیا و مرکز انقلاب جهانی که البته چند سالی بود که مرده بود و آلبانی هم از شر ابلهی چون او خلاص شده بود و هم کم کم در بلبشوی دوران پس از او و فروپاشی اردوگاه سوسیالیستی فرو می رفت.

در رادیو خبر نخستین درگیری های مسلحانه در یوگسلاوی را شنیده بودم؛ درگیری هایی در کرواسی که بعد به یک جنگ کامل و استقلال کرواسی انجامید. این بود که فکر کردم که اگر می شود یوگسلاوی را جوری دور بزنم. شاید بهانه ای هم می شد برای ورود به آلبانی بدون ویزا. این کشور عجیب و غریب همیشه کنجکاوی مرا با خود داشت. تنها کشور با اکثریت مسلمان اروپا! کشوری که پس از جنگ جهانی دوم بدون کمک خارجی و با رهبری انور خوجه و کمونیستها خود را از اشغال آلمانی ها آزاد کرد و بلافاصله با برپایی نظام سوسیالیستی دور خود دیواری بلند چید. پس از مرگ استالین در شوروی و انتقاد از جنایات او در آنجا، آلبانی شوروی را نیز خائن خواند و ارتباطش را با آنجا نیز قطع کرد. مائو و چین تنها دوستان آلبانی مانده بودند که البته دوستی با چین نیز چیزی نکشید و آنها نیز خائن به انقلاب شدند و آلبانی خود شد تنها قطب انقلاب جهانی و بهشت روی زمین. فقیرترین کشور اروپایی به رهبری انور خوجه بیمار روانی پارانوئیک که گمان می کرد جهان غرب هیچ کار و زندگی ندارد به جز آن که برای آلبانی توطئه بچیند و هر روز قرار است که دنیای غرب بر سر آنها بریزد. شاید امروز تنها کیم یونگ ایل رهبر کره شمالی باشد که پرچم حماقت و بلاهت را هنوز سرپا نگاه داشته است. کره شمالی که مردمانش در دوران خشک سالی و گرسنگی به صحرا می روند و علف می خورند. تنها صنعت قابل بیان آلبانی یک کارخانه تولید کابل بود در آن سالها. آلبانی تنها کشور دنیا بود که در قانون اساسی اش آتئیسم (بیخدایی) را به عنوان ایدئولوژی رسمی آورده بود. از سال 1992 به بعد، یعنی یک سال پس از چرخیدن من در آن دور و برها آلبانی رسما سوسیالیم و میراث انور خوجه را کنار گذاشت و شد جمهوری آلبانی. پس از آن مردم ساده لوحی که دهها سال به دور از جهان زندگی کرده بودند، گیر انواع کلاهبردارها و حقه بازها افتادند که بزرگترینشان که به آشوب عمومی نیز کشیده شد این بود که عده ای آمدند و چند شرکت مضاربتی هرمی راه انداختند به نام بانک و پولهای مردم را با قول سودهای کلان گرفتند. بدیهی است که پس از مدتی این سیستم به هم می ریزد که ریخت و باعث آشوب در تمام کشور شد. مشابه این کار را نیز چند سال پیش صندوق های قرض الحسنه در اصفهان راه انداختند و پولهای مردم را به جیب زدند. اکنون نیز آنچه از آلبانی در اروپا دیده و شنیده می شود این است که باندهای آلبانیایی بازار قاچاق دختران و وادار ساختن آنها به خودفروشی را در اروپا در انحصار خود دارند و در هر کار دیگری از این دست نیز شریک هستند. دستاورد چهل و پنج سال فرهنگ و تربیت سوسیالیستی-خوجه ای را اکنون می بینیم. البته آلبانی اسماعیل کاداره نویسنده برجسته را نیز دارد که محبوب اهل ادبیات جهان است.

کمی پرت می افتیم ولی این روزها که روی این نوشته کار می کردم، کمی در اینترنت چرخیدم و دیدم که هنوز گروه «توفان» که یک گروه دانشجویی خارج از کشوری مائوییستی پیش و پس از انقلاب بود، نه تنها هنوز وجود دارد، بلکه حالا دیگر صد در صد طرفدار اندیشه های رفیق قهرمان انور خوجه است. اکنون در قرن بیست و یکم و در سال 2009! عجب چپول هایی پیدا می شوند! چپ که نمی توانند باشند. چپ همیشه نگاهش به جلو و آینده است. اینها تنها می توانند چپول باشند. جالب بود چند تا نوشته ازشان خواندم. هنوز در همان حال و هوای بیست و سی سال پیش به سر می برند و ادبیاتشان نیز همان است. انگار نه انگار که در این سال ها جهان فکری و جهان واقعا موجود زیرورو شده است.

یک داستان دیگر هم بگویم: یک گروهی بود در سال های پیرامون انقلاب به نام «حزب کمونیست کارگران و دهقانان ایران» که دیگران به کنایه به آن حزب دو طبقه می گفتند. چند تا دانشجویان ایرانی ایران ندیده مقیم اروپا بودند که پس از آنکه انور خوجه به تیپ مائو و چین زد و کلاهش با آنها تو هم رفت، اینها شدند طرفدار آلبانی. این که قبلش چه بودند را نمی دانم و دیگر به سن و سال من قد نمی دهد. اینها شاید در تمام ایران سه تا و نصفی (شاید هم چهار تا) طرفدار داشتند. سرنوشت این حزب خیلی جالب و تراژیک است. این حزب نخستین گروه سیاسی بود که شعار سرنگونی جمهوری اسلامی را چهار ماه پس از انقلاب می داد (البته از خارج از کشور). پس از مدتی از سوی حزب کار آلبانی (حزب حاکم به رهبری انور خوجه) بیانیه ای منتشر شد و در آن از جمهوری اسلامی ایران به عنوان کشور انقلابی و ضد امپریالیستی و پیشرو نام برده شد و آلبانی رابطه گرمی به ایران برقرار کرد. در این میان حضرات چپول در موقعیت غم انگیزی گیر کرده بودند. سنگ روی یخ شده بودند و نمی دانستند چه خاکی بر سر خود و آلبانی با این کارش بریزند. آلبانی تنها کشور انقلابی دنیا با ایدئولوژی (دقت کنید و خوابتان نرود) مارکسیستی-لنینیستی-استالینیستی-مائوییستی و قانون اساسی آتئیستی جهان آمده بود و کشوری را که اینها ارتجاعی می خواندند را انقلابی و پیشرو خوانده بود و شده بودند برادر! شاید سه یا چهار روز بیشتر نکشید و این گروه از روی کره زمین ناپدید شد.

دیگر نوشته ها در این زمینه:

بازی موش و گربه در مرز یونان و آلبانی

جامعه آلبانی و “کانون” (قانون) خون خواهی

تلاش دوباره برای ورود به آلبانی

در شمال یونان و دهکده ای که روی نقشه نبود

تابستان 1991 است و اکنون چند روزی است که به تنهایی در جزیره پلوپونز می گردم. شبها در «کمپینگ» ها چادر می زنم که همه گونه امکان دارند. تا این که به شهر بندری پاتراس (Patras) می رسم. و از آنجا دوباره به «قاره» در خاک یونان بازمیگردم. دیگر تقریبا حال و حوصله ام برای برگشت است و کمتر برای دیدن جاهای جدید راه خود را کج می کنم. اما پیش از آن یکی از روزها در جاده اصلی جاده کوچکی را دیدم که از راه اصلی جدا می شد و روی نقشه نبود. همین نبودن آن روی نقشه مرا کنجکاو کرد و جاده را گرفتم تا ببینم به کجا می رود. پس از چند کیلومتر جاده خاکی شد و پر از پیچ در میان تپه ها. یک مزرعه دیدم پر از گوجه فرنگی. ایستادم و چند گوجه چیدم و با پنیر و نان کلی چسبید. راه را ادامه دادم و پس از چند کیلومتر دیگر به دهی رسیدم پر از سکوت. دهی بود شبیه ماسوله در ایران (البته در آن زمان ماسوله را هنوز ندیده بودم و از روی عکس می شناختم). البته به زیبایی ماسوله نبود ولی همان ساختار را داشت. یعنی در دامنه کوه بود و پشت بام خانه ای حیاط خانه بالاسری بود. جاده ای که من در آن بودم از میان ده عبور می کرد. پایین دست جاده بام یک سری از خانه ها دیده می شد.

وقتی در گوشه ای ایستادم و ماشین را خاموش کردم، پی به سکوت ده بردم. تنها صدای باد ملایمی شنیده می شد.چه آرامشی! اینجا آخر دنیا بود. تا آنجا که دیده می شد، تنها چند نفر از گوشه و کنار به صدای ماشین توجهشان جلب شده بود و از دور مرا می نگریستند. این که بخواهم با آنها حرف بزنم، کاملا بیهوده می بود چون نمی شد انتظار داشت در دهی که روی نقشه نیز نیست، بتوان با کسی به زبانی به جز یونانی حرف زد. چند بز و الاغ نیز در اطراف می پلکیدند. کمی در پیرامون ده بالا و پایین رفتم و راهم را ادامه دادم. سرانجام پس از چند کیلومتر دیگر و بالا و پایین رفتن از تپه ها به همان راه اصلی رسیدم که از آن شاید 15-10 کیلومتر آنسوتر جدا شده بودم.

یونان، تسالونیکی و خدایان المپ

شب نخست در شمال یونان را در جایی به نام نی پوری (Nei Pori) چادر زدیم. جایی زیبا در کنار دریا نزدیک شهر تسالونیکی و کوه المپ، آنجا که خدایان خانه دارند.

فردایش به داخل شهر رفتیم که بگردیم. شهر پر از گردشگران و ملت بیکاری است که چون ما آمده اند کنار دریا خوش بگذرانند. خیابان ها به خیابان های شهرهای کوچک ایران شبیه است. در گوشه های بویی آشنا به مشام می رسد؛ بویی که سالها بود نبود. دنبال بو را می گیریم و به خیابان کوچی وارد می شویم. در آنجا کنار پیاده رو یکی بساط بلال شیری راه انداخته است. بلال کباب می کند و در آب نمک می اندازد. ده سال بود که چنین صحنه ای را ندیده بودم. نوستالژی فرایم می گیرد. برای دوستم تعریف می کنم که چنین صحنه ای چرا برایم جالب است. می گویم بیشتر احساس می کنم که در خانه ام هستم. دو تا بلال می خریم و در خیابان به راه می افتیم. ناگهان یک صدای آشنای دیگر به گوش می رسد و جوی جلوی پایمان پر از بخار آب می شود: خشکشویی! کسی که سالها خارج از ایران بوده باشد می فهمد که این چیزها چگونه آدم را حالی به حالی می کند.

یونانی ها مردمان آرام و خوش اخلاقی هستند. بیشتر شرقی هستند تا اروپایی و این را همیشه بر زبان می آورند. موسیقی شان آدم را به اوج می برد و همیشه در هوا طنین انداز است: میکیس تئودوراکیس، ماریا فارانتوری مشهورترین هستند و من هم تنها این دو را می شناسم و چند تای دیگر.

البته این را نیز می دانم که نباید سروکله مان دوروبر پلیس پیدا شود. پلیس یونان چون پلیس ترکیه به خشونت، وحشی گری و کارهای خارج از قانون مشهور است، چه در زمان حکومت سرهنگ ها و دیکتاتوری نظامی و چه اکنون در شرایط آزاد و دمکراتیک.

فردایش به کوه المپ می رویم. خدایان خانه شان اینجاست. زئوس (Zeus) در اینجا بود که خدای آسمان ها شد. اینجا بود که کرونوس (Kronos) پدر زئوس که بر آسمان ها فرمان می راند، فرزندانش را پس از تولد می خورد تا رقیب قدرت او نشوند، چون خود پدر خود اورانوس (Oranus) را از قدرت به زیر کشیده بود. «ره آ» (Rhea) مادر زئوس پس از تولد به کرونوس به جای نوزاد بسته ای از سنگ برای خوردن داد و زئوس را به کرت فرستاد تا به دور از کرونوس بزرگ شود. زئوس سپس بازمی گردد و کرونوس را وادار می کند  تا ابتدا آن بسته سنگ و سپس همه برادران خود را از شکم خود بیرون آورد. سپس با کمک دو برادر خود «حادس»(Hades)  و «پوزیدون» (Poseidon)  «کرونوس» را می کشد و بر آسمان ها حاکم می شود. «حادس» فرمانروای جهان زیرزمین می شود و «پوزیدون» بر دریاها حکم می راند.

آنجا بالای کوه چشمه بزرگی است و دریاچه کوچکی که بسیار بسیار سرد است. عده ای لخت شده اند و به درون آب جاری می پرند. ما نیز گرممان است و همین کار را می کنیم. البته پریدن توی آن آب همان و به سرعت بیرون آمدن همان. آب چنان سرد است که تمام بدنم درد می گیرد. آنهایی که پیش از ما از آب به بیرون فرار کرده اند، ایستاده اند و به ما می خندند. ما نیز همین کار را با پشت سری های خودمان می کنیم.

آتن، آکروپولیس و مورچه ها

ساعت هفت شب است که به آتن می رسم. اکنون پنج روز است که از شمال با ماشین وارد یونان شده ام. این چند روز را با دوست آلمانیم در شمال یونان و در شهر تسالونیکی و پیرامون آن گذرانیده ام. دوستم در تسالونیکی با هواپیما با آلمان برگشت و من به راه خود به سمت جنوب ادامه داده ام. هر چه مسیر زیبا بود، آتن شلوغ و بی ریخت است. هوای شرجی اذیت می کند. در مسیر هرگاه از گرما و رطوبت بالا خسته می شدم، در جایی نگاه می داشتم و به دریا می زدم. اینجا دیگر در میان ترافیک سنگین گیر افتاده ام. سال 1991 است و هیچ ماشین متوسط اروپایی کولر ندارد. سرانجام به محل «کمپینگ» می رسم که می شود در آنجا چادر زد. مدیر آنجا جایی را روی چمن در زیر یک تیر چراغ نشان می دهد و می گوید: آنجا می توانی چادر بزنی. چادر را در کنار ماشین برپا می کنم، صندوق خنک کننده را که در آن همیشه نان، پنیر گوسفند و هندوانه دارم، را باز می کنم، چیزی می خورم و ساعت هشت از خستگی بیهوش می شوم.

ساعت شش صبح از نور بیدار می شوم. به پیرامون خود می نگرم ومی می بینم که همه جا سیاه است. بلند می شوم. تمام چادر را مورچه ها گرفته اند و چادر آبی رنگ سیاهی می زند. به سرعت بیرون می آیم و می بینم که میلیاردها مورچه از سروکول چادرها و ماشین های اطراف بالا می روند. حالم کامل گرفته می شود. به داخل صندوق غذا نیز رفته اند و به پنیر و هندوانه نیز دست یافته اند. از چادر پهلویی یک فرانسوی ریشو بیرون می آید و مورچه ها را از ریشش می تکاند و با خنده صبح بخیر می گوید. خنده و بی خیالیش مرا نیز آرام می کند. به فرانسه می گویم: «اینجا دیگر کجاست؟ این چه افتضاحی است؟» می گوید: «من هم دیشب در تاریکی آمده ام و متوجه مورچه ها نشدم.» در ماشین را باز می کنم و روشن است که آنجا نیز در اشغال مورچه هاست. هر چه را که می توانم می تکانم، چادر را نیز جمع می کنم و از آنجا بیرون می زنم.

آتن در آن سالها چون تهران از خیابان انقلاب به پایین است. هوای گرم و شرجی و ترافیک سنگین نیز آدم را کلافه می کند. گمان کنم شهردار آنجا برادر شهردار تهران بوده است. چون خیابان ها یک در میان یکسویه هستند. یک کار بدون هیچ منطقی که گویا چهل سال پیش مد شده بود و برخی شهرها خیال کردند که می توانند ترافیک سردرگم خود را سامان دهند. اگر راه را گم کنی باید آنقدر بروی تا از کوچه ای بتوانی بازگردی. یافتن آکروپولیس آسان است، چون از هر سو دیده می شود. از تپه 150 متری بالا می روم و خود را به خرابه ها می رسانم. کمبوجیه در 480 پیش از میلاد به آتن حمله کرد و اینجا را ویران کرد. برای توهین به یونانی ها، ایرانیان بینی همه مجسمه های یونانی ها را شکستند و امروز هر مجسمه ای را که در موزه ها می بینید، بینی سالم ندارد. البته مردم آتن بسیاری از مجسمه ها و چیزهای گران بها را پیش از رسیدن ایرانی ها زیر خاک پنهان کرده بودند که اکنون می شود آنها را در اینجا و آنجا در موزه ها دید.

در گوشه ای می نشینم و به رفت و آمد گردشگران می نگرم. یک گروه با راهنمای فرانسوی می آید. راهنما با آب و تاب جریان حمله سربازان کمبوجیه (کامبوزیس) را شرح می دهد، گویی که خودش آنجا بوده است. در نزدیکی آکروپولیس بنای پارتنون قرار دارد که آن نیز در حالت نیمه تمام از سوی ایرانی ها ویران گشته بود. به هر حال هرچه بوده، جنگ و گریز بی پایان ایرانی ها و یونانی ها بوده است؛ درگیری تاریخی میان نه تنها دو کشور ابرقدرت آن زمان بلکه میان نمایندگان دو اندیشه زندگی، میان دو روش کشورداری، میان دو تمدن اصلی. در یک سو دمکراسی یونانی با درک آن زمان، یعنی حق رای و انتخاب برای شهروندان (زنان و بردگان جزو شهروندان نبودند) محدود در کشوری بسیار کوچک تر از یونان امروزی و در عمل تنها همان دولت-شهر آتن. و از سوی دیگر استبداد ایرانی (نماد دیکتاتوری شرقی) با یک پادشاه و رهبر و خدایگان، خلاصه شده در یک نفر، دربار و اشراف تملق گو و نوکر در پیرامون دربار و انبوه مردمان بدون هیچ گونه حق و حقوق سیاسی و اجتماعی. از یک سو یونان کوچک با مردمان درگیر با همسایگان مهاجم و گهگاه گرسنه و از سوی دیگر مردم ایران در پهناورترین سرزمین تاریخ آن زمان که اگر پادشاهشان خوب بود، نظامی فدرال داشتند با رعایت حقوق مردم و نظم اجتماعی تعریف شده و بدون برده داری و در رفاه نسبی اقتصادی آن زمان. اگر هم پادشاه مستبد و خونخوار داشتند که کشور غرق جنگ و ویرانی بود. البته هرچند که یونان آن زمان کوچک و قابل کنترل بود، ایران پهناور بود و پر از مردمان، پادشاهان و فرهنگ های گوناگون و به سختی قابل هدایت. اما به هررو، امروز دیگر این درگیری با شکست قاطع اندیشه استبداد شرقی-ایرانی پایان یافته است. آنچه امروز ارزش است، دمکراسی یونانی است و آنچه ضد ارزش، دیکتاتوری فردی و نظام هرمی اجتماعی استبداد شرقی.

در ساعتی که در آنجا نشسته بودم این چیزها از ذهنم گذشت.

کمی بعد نیز به تماشای پارتنون، آکادمی و چند جای دیگر رفتم. گرما و هوای شرجی و ترافیک سنگین نفس می گیرد. بعد از ظهر، کلافه از گرما تصمیم به ترک شهر می گیرم.

مورچه ها هنوز در ماشین رژه می روند و در صف منظم از اینجا به آنجا و از بالا به پایین می روند. من نیز در دو سه روز آینده گوشه ای از صندوق روزنامه ای با شیرینی یا قند می گذارم و پس از آن که چند هزارتایشان آنجا جمع می شوند، در کنار جاده نگه می دارم و پیاده شان می کنم و می گویم: حالا پیاده برگردید به آتن!

یونان و دهی که نام نداشت

نزدیک به یک ساعت می شود که دیگر تابلوهای کنار جاده تنها به خط یونانی می آیند و دیگر دو زبانه انگلیسی-یونانی نیستند و این یعنی که از راه اصلی پرت افتاده ام. می خواستم شب خود را به آرگوس (Argos) برسانم که شهری توریستی باید باشد. هر چند که از جاهایی که توریست ها جمع می شوند فراری هستم، ولی این گونه جاها به اندازه کافی برای توریست ها امکانات نیز دارند.  از نزدیک ظهر که آتن را ترک کرده ام، گردش کنان به شبه جزیره پلوپونز (Peloponnisos) آمده ام و می خواهم دور آن را بگردم. به هر رو الان پرت افتاده ام. ساعت از هفت شب گذشته است و خورشید در آستانه غروب است. جاده ای که تنها من در آن گم شده ام، در آن دورها به کوهها می رسد و آبادی به چشم نمی خورد. از کنار پیرمردی که در کنار جاده پیاده در همان مسیر در راه است، می گذرم که با صدای ماشین به پشت خود می نگرد و با تعجب به این ماشین با شماره خارجی خیره می شود. چند صد متر جلوتر در کنار تابلویی می ایستم و سعی می کنم روی نقشه آنجا را بیابم. آشنایی به خط روسی و ریاضیات اکنون برای خواندن خط یونانی کمک می کنند. پیرمرد به من می رسد و چیزی می گوید، شاید مثلا: خدا قوت! به انگلیسی از او می خواهم که آنجا را روی نقشه به من نشان دهد. روشن است که انگلیسی نمی داند. دوباره چیزی می گوید که من نیز با اشاره و انگلیسی می گویم که یونانی نمی دانم. دوباره همان چیز را تکرار می کند، این بار کاملا شمرده و آهسته به این امید که من بفهمم. بی فایده است. سرانجام واژه آرگوس را به یونانی روی نقشه می یابم و به او نشان می دهم. از این که چیزی مشترک یافته، شاد می شود. بر می گردد و به پشت سرمان که آمده ایم اشاره می کند و به عدد 30 اشاره می کند. حال یا سی کیلومتر می گوید یا سی دقیقه، برایم تفاوتی نمی کند. می فهمم که آنجا باید به راست می پیچیده ام. او خداحافظی می کند و راه خود را به سوی کوهها در پیش می گیرد. تا می آیم که دور بزنم و برگردم، به جلو می نگرم و به جاده ای که پیرمرد در آن روان است و آبادی که به چشم نمی خورد. فکر می کنم که بهتر است او را به جایی که می خواهد، برسانم. به دنبالش می روم و با زبان بین المللی دست و پا به او حالی می کنم که می خواهم او را به روستایش برسانم. ابتدا نمی خواهد بپذیرد ولی تاریکی در پیش او را قانع می کند و سوار می شود. با انگشتانش هفت کیلومتر را نشان می دهد که البته تا آن کوهها که من می بینم دست کم ده کیلومتر باید باشد و هجده کیلومتر تا ده راه بود. دقتش نیز به ایرانی ها می رود!

در راه مرتب حرف می زند و صد البته کاملا شمرده و آرام که من بفهمم. جاده به کوه می رسد و پیچ در پیچ می شود. دیگر تاریکی کامل است و هیچ روشنایی دیده نمی شود و تنها ما هستیم که از کوه بالا می رویم. به بالای کوه می رسیم و از آن بالا در پایین چند چراغ سوسو می زنند. در دوردست ها نیز چند چراغ ریز دیده می شوند که از کشتی های دوردست هستند. به پایین کوه می رسیم. در ورودی ده تراکتوری می آید. پیرمرد شاد شده و به من اشاره می کند که نگه دار: «گرمانوس»! یعنی آلمانی!  پیاده می شود و با راننده تراکتور حرف می زند. سپس راننده تراکتور به آلمانی دست و پا شکسته به من می گوید: دیمیتری می خواهد از تو تشکر کند که او را به اینجا رسانده ای و می گوید که به همراهش بروی و می خواهد ترا به قهوه دعوت کند. با وجودی که هوا تاریک است، می پذیرم. چون برای من رفتن به درون زندگی مردم محلی و آشنایی با آنهابسیار ارزشمند است.

ده کوچکی است در کنار دریا که پس از 18سال در دوران «گوگل ارث» در سال 2009 تنها می توانم حدود آن را بیابم. نامش نیز در نقشه نیست. در میان ده یک میدانگاهی وجود دارد و در کنار آن یک کلیسا و یک کافه هست که میز و صندلی هایش را در میدان گذاشته است. اینجا و آنجا مردان ده ایستاده اند و گپ می زنند. تصویر می تواند هر جایی در یک ده ایرانی باشد. دیمیتری مرا به کافه هدایت می کند و قهوه چی برایمان قهوه یونانی و یک لیوان آب می آورد. دیگر می دانم که یونانی ها (و نه تنها آنها) قهوه را همیشه با یک لیوان آب می نوشند. کمی بعد راننده تراکتور نیز به ما می پیوندد و می شود مترجم ما. دیمیتری جریان را برای اهالی تعریف کرده است و این است که دوروبرمان کم کم پر می شود از مردم و شاید 10-15 نفر دور ما نشسته اند. جای توریستی نباید باشد وگرنه کسی چون من نمی بایست اینقدر جالب می نمود. 4-3 نفر نیز کمی آلمانی بلدند و می گویند که در سالهای دیکتاتوری و حکومت نظامی به آلمان پناه برده بوده اند و اکنون با شور از خاطراتشان از آن سالها می گویند و از آلمان می پرسند. جمع صمیمی و جالبی است. البته هیچ زنی به چشم نمی خورد. در اینجا نیز شبیه به ترکیه و ایران گویا قهوه خانه ها جای رفت و آمد زنان نیست.  تا می شنوند که ایرانی هستم، برخوردشان صمیمی تر می شود. یکی شان به سمتی اشاره می کند و می گوید: اروپا آنجاست و ما اینجا. آنها فرهنگ ندارند ولی ما و شما تمدن باستانی داریم. البته دوست دارم بدانم امروز او در این مورد چه می اندیشد. از ایران در مجموع چیزی نمی دانند و آنچه که می دانند مربوط به همان کلیشه های دوران باستان است. واژه «پرسوس» (فارس ها) را مرتب می شنوم. همین ها بودند که 2500 سال پیش ایران را تنها سرزمین فارس ها (پرسپولیس) دانستند و نام پرشیا را به جای ایران به غلط در دنیای غرب پخش کردند.

یک قهوه می شود دوتا و سه تا و پشت سرش اوزو (نوعی عرق یونانی 40 درصد) می آید که من با اشاره با این که باید رانندگی کنم، تنها یک دور همراهی می کنم. پس از آن دیمیتری می گوید باید شام هم بمانی. سپس سوفلاکی و انواع کباب و سوسیس می آید و خلاصه تا ساعت 11،5 شب در این جمع صمیمی هستم. هوا لطیف است و بوی دریای نزدیک در فضا. نسیم ملایمی می اید و دیگر نزدیک نیمه شب با این جمع دوستانه و مهربان که دست آخر نیز نام دهشان را یاد نگرفتم، بدرود می گویم و راه خود می روم.