کارتاهنا (Cartagena)، مرواریدی بر دریای کارائیب

مارس 1999 است. دوشنبه آینده در کلمبیا تعطیل رسمی است. خیلی دلم می خواهد از بوگوتا بیرون بزنم ولی موقعیت امنیتی حتی اجازه فکر این کار را هم نمی دهد. کنسول گری کلمبیا برگی لای گذرنامه من گذاشته بود که در آن توصیه می شد که به هیچ عنوان دست به مسافرت زمینی نزنم. جنگ داخلی در دو جبهه بر علیه مافیای مواد مخدر از یک سو و بر علیه چریکهای چپ گرای «فارک» از سوی دیگر در جریان است. کنترل دولت مرکزی بر جاده های خارج شهر، حتی پیرامون بوگوتا نیز قوی نیست، چه رسد به جاهای دورافتاده و حاشیه جنگلهای آمازون که خیلی دوست دارم ببینم. بنابراین فکر این که ماشینی کرایه کنی و بی هدف از شهر بیرون بزنی، منتفی است.

بوگوتا چون تهران در ارتفاع 1700 متری سطح دریا قرار دارد و از این رو با وجودی که در نیمکره جنوبی در کناره خط استوا قرار دارد، هوایش ملایم و با رطوبت متوسط است. در تمام سال درجه حرارت میان 18 تا 30 درجه در نوسان است. در اینجا تنها دو فصل باران و تابستان وجود دارد. چون تهران یک سوی شهر را رشته کوهی البته نه چندان بلند و آن هم در شرق شهر فراگرفته است. در این شهر امکان گم شدن در شهر وجود ندارد و خیابانها عمود بر هم هستند. خیابانهای شمالی-جنوبی خیابانهای اصلی هستند و نام دارند، چون «اونیدا کاراکاس Avenida Caracas«. خیابانهای فرعی، عمود بر اینها از جنوب به شمال به ترتیب شماره گذاری شده اند. جنوبی ترین خیابان شماره یک دارد. این است که اینگونه نشانی می دهند: «خیابان هشتاد و دوم، شماره 12». همین کافی است و می دانی که کجای شهر است. جالب است. مانهاتان در نیویورک نیز به همین ترتیب است.

«پدرو» وارد اتاق کارم می شود و می پرسد: «برنامه آخر هفته ات چیست؟» می گویم: «هیچی، هیچ کار که نمی شود کرد. در شهر می مانم.» می گوید: «یک پیشنهاد خوب برایت دارم و حیف است که آخر هفته طولانی را در بوگوتا بمانی.» می گویم: «چه پیشنهادی؟ از شهر که نمی شود خارج شد.» می گوید: «یک بلیط هواپیما می خری و به شمال کلمبیا، به کارتاهنا (Cartagena) در کناره دریای  کارائیب می روی. آنجا دنیای دیگری است و خوش می گذرد. پیشنهاد می کنم که جمعه را نیز خالی کنی و چهار روز برای خودت داشته یاشی.» راست می گوید. خیلی از همکاران گفته اند که جمعه سر کار نمی آیند. چه پیشنهاد خوبی! قبول است!

پدرو خود به سراغ منشی مان می رود و بلیط را سفارش می دهد و این گونه است که پنج شنبه بعد از ظهر در پرواز شرکت Avianca به سوی دریای  کارائیب نشسته ام. یک ساعت بعد که از هواپیما پیاده می شوم، هوای به شدت شرجی و گرم با بوی دریا به صورتم می خورد. نه تنها هوا به هیچ رو شباهتی به پایتخت ندارد، بلکه انگار به سرزمین دیگری رفته ای. دیگر سفیدپوست کمتر میبینی و مردم بیشتر شکلاتی رنگ هستند، چون کوبا و جمهوری دومینیکن که از اینجا دیگر راهی نیست. در حالی که مردم بوگوتا و شهرهای جنوب غربی کلمبیا به ایرانیان بیشتر شباهت دارند. اینجا دیگر خارجی بودنم به چشم می خورد هرچند که پدرو گفته است که اینجا امن است و تنها مزاحمت فروشندگان مواد مخدر و دست فروشها وجود دارد.

هتل خوبی در کنار ساحل برایم گرفته اند که البته قصد ندارم وقتم را در آنجا بگذرانم. لباس «شهری» را عوض می کنم و با شلوار کوتاه گشاد و تی شرت بلند به بیرون می زنم. به خاطر رطوبت بسیار زیاد چیز دیگری نمی شود پوشید. مردم هم حداقل لباس لازم بر تن دارند. تماشای دختران زیبای شکلاتی با حداقل لباس نوازشی است بر چشم.

هنوز چند صد متر بیشتر نرفته ام که نه تنها ظاهر بلکه کیف بزرگ دوربینم مرا لو می دهد که توریست هستم؛ توریست خارجی یا پایتخت نشین، تفاوتی نمی کند. جوانی لاغر و قد بلند به دنبالم می افتد و به آرامی در گوشم وزوز می کند: «آمیگو، سیگار می خواهی؟» جالب است. از پایین شروع کرده است. می گویم نه! می گوید: حشیش؟ ماری جوانا؟ می گویم نه! می گوید: «هرویین؟ کوکایین؟» دارد کم کم جدی می شود. محل نمی گذارم. ادامه می دهد: «چیکا Chica (دختر)؟» می گویم نه! کمی مکث می کند و می گوید: «اومبره Hombre (مرد)؟» پیش خود فکر می کنم که عجب نمایندگی کاملی دارد! دیگر چیزی هم مانده است؟ به او با لحن دوستانه ولی قاطعانه می گویم وقتی گفتم نه یعنی نه. ناامید دور می شود.

دریای کارائیب فیروزه ای رنگ و زیباست. این رنگ گویا ویژه این دریاست. هر جا می روی آب فیروزه ای رنگ است. در کنار ساحل برخی همچون ساحل ایپانما (Ipanema) و کوپاکابانا (Copa Cobana) در «ریودوژانیرو»، والیبال بازی می کنند. تا شب در کناره ساحل و کوچه های شهر می چرخم. محله قدیمی شهر کوچه هایی تنگ و خانه هایی با رنگهای شاد به سبک «معماری مستعمراتی» دارد. دانشگاه نیز در این محله است. در یک کافه دانشجویی قهوه می خورم، دانشجوها را می نگرم و به آنها حسودیم می شود.

پدرو گفته بود که مردم کناره دریای  کارائیب خیلی با جاهای دیگر تفاوت دارند. در اینجا نه کارخانه ای وجود دارد و نه درست و حسابی کسی کار می کند. تنها توریسم است که می توان آن را جدی گرفت. به جز فروشگاههای کوچک و صدها کافه و رستوران و بار چیز دیگری ندیدم. و موسیقی سالسا است که همه جا فضا را پر کرده است.

در مرکز شهر مجسمه ای از یک دختر سرخپوست وجود دارد. بعدها در کتابم می خوانم که او در گذشته های دور دختر رییس قبیله بوده است. استعمارگران وحشی اسپانیایی منطقه را محاصره می کنند و او برای نجات شهر خود را تسلیم اسپانیایی ها می کند.

لازم به گفتن است که اسپانیایی ها و پرتغالی ها پس از کشف قاره آمریکا در تلاش برای استعمار اینجا بسیار وحشیانه رفتار کرده اند و جنایت های غیر قابل تصوری مرتکب شده اند. هنوز مردم آمریکای لاتین این جنایت ها را از یاد نبرده اند و اینجا و آنجا برخورد های نامناسبی با اسپانیایی ها صورت می گیرد. دوستان کلمبیایی من همواره به من توصیه کرده اند که لهجه اسپانیایی را کنار گذاشته، لهجه آمریکای جنوبی را بیاموزم وگرنه باید گهگاه انتظار برخورد غیردوستانه را داشته باشم. البته اسپانیایی من آن گونه نیست که کسی بخواهد مرا به جای کسی از اسپانیا بگیرد و خارجی بودن من آشکار است. کلمبیایی ها اعتقاد ژرف دارند که بهترین لهجه و خوش آواترین زبان اسپانیایی در کلمبیا صحبت می شود. دیگران نیز این حرف را تایید می کنند. همین انگیزه خوبی است.

شب دوباره تنها به خیابان گردی می پردازم. در طی سالها مسافرت به این سو و آن سو به تنهایی خو گرفته ام و کارهایی را تنهایی انجام می دهم که بسیاری از دوستانم انجام نمی دهند. در این شهر احساس تجربی به من می گوید که محیط تقریبا امن است. صدای موزیک در کوچه ای مرا به آنجا می کشاند. در ورودی یک دیسکوتک است و صدای موزیک سالسا بلند است. به داخل می روم. یک دیسکوی بسیار بزرگ است با سالن های تودرتو و شلوغ که شبیه آن را در اروپا ندیده ام. هر کسی هر جا که هست مشغول رقص است. جای سوزن انداختن نیست. دخترها روی پیشخوان رفته اند و یا در سی سانتیمتر حاشیه پنجره ها می رقصند؛ چیزی که در اروپای مرکزی قابل تصور نیست. تا پاسی از نیمه شب در آنجا می مانم. آن شب یک قطعه موزیک مرا جذب می کند که نمی دانم از کیست. موسیقی را به ذهنم می سپارم که سی دی آنرا بعدا بخرم. فردا صبح در شهر به یک فروشگاه کوچک سی دی فروشی خواهم رفت و برای دو دختر فروشنده، ملودی این موزیک را ناشیانه با سوت خواهم زد. یکی از آنها چهره اش می درخشد، به گوشه ای می رود و سی دی را به من می دهد. آها، نام خواننده سلیا کروز (Celia Kruz) است، پیرزن هشتاد ساله کوبایی که هنوز می خواندو می خواند و چه زیبا! نام آن ترانه نیز این است: «زندگی یک کارناوال است (La Vida es un Carnaval)« . سلیا کروز باید هنوز هم زنده باشد و نزدیک به نود سالگی. او عاشق کوباست و به کشور خود در ترانه هایش عشق می ورزد و همواره از صلح جهانی، عشق و شادی می خواند.

یک روز با قایق به جزیره Isla del Rosario می روم. یک جای تفریحی با یک پارک طبیعی بر روی جزیره که تنها با قایق می شود آنجا رفت و ورود اتومبیل ممنوع است. در آنجا یک آکواریوم بزرگ وجود داشت و دلفین های تربیت شده نیز نمایش جالبی را اجرا کردند. هنگام تماشای دلفین ها با آقایی میان سال آشنا شدم که لهجه اسپانیایی داشت. استاد فلسفه در دانشگاه ساراگوسای اسپانیا بود و برای شرکت در یک کنفرانس به بوگوتا آمده بود. او نیز چون من از آخر هفته استفاده کرده بود و به کنار دریا آمده بود. انسان فرزانه ای بود که متاسفانه زبان اسپانیایی من و انگلیسی او در حدی نبود که بتوان گفتگوی جدی پیش برد. این بود که من زود از کنجکاوی و سوال پیچ کردن او دست برداشتم و به گفتگوی روزمره پرداختیم. آن روز را تا شب در جزیره گذراندیم. شب نیز با او در رستوران هتل شام خوردم. همچون بسیاری از مقاطع زندگیم تضاد دایمی محیط خود را حس می کنم: شب قبل در یک دیسکوی پر سروصدا و امشب در یک رستوران آرام، همنشین یک استاد فلسفه شاید 60-65 ساله. من از هردو لذت می برم و چون همیشه می دانم که هیچکدام را نمی توان به مصاحبت آن یکی برد.

روز دوشنبه بعد از ظهر در پایان آخر هفته زیبا در هواپیما نشسته ام در انتظار پرواز به سوی بوگوتا. همانگونه که سرم گرم خواندن چیزی است، کسی سلام می کند. سرم را بالا می آورم: «ساندرا» است، یکی از همکارانم که کارهای دفتری و سازماندهی مسافرت ها را انجام می دهد. با مادرش و خواهر زاده اش که پسربچه ای 9-8 ساله است، برای آخر هفته به آنجا آمده بودند و اکنون جایشان نیز در کنار من است. می گوید که بلیط مرا نیز او رزرو کرده بوده و می دانسته که من نیز در کارتاهنا هستم. انگلیسی اش ضعیف است و در تمام مسیر پرواز با من حرف می زند و از من می خواهد که اشکالش را بگویم.

وقتی به بوگوتا می رسیم، مرا برای دو شب بعد برای شام به خانه شان دعوت می کند تا مرا با همسرش «خایمه» آشنا سازد. به همین راحتی دو دوست دیگر می یابم و وارد یک خانواده می شوم.

اینجا آمریکای جنوبی است با این مردم خوب و صمیمی که گویا از اهالی کره زمین نیستند.

عکس ها همگی از کارتاهنا هستند.

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

Advertisements

جولیما – 3

بخش نخست را در اینجا بخوانید.

بخش دوم را در اینجا بخوانید.

سفرم مستقیم به کلمبیا نیست. چند روز در پاریس کار دارم. از آنجا به فرانکفورت می روم و پرواز 17 ساعته به سائوپاولو (Sao Paulo) در برزیل را می گیرم. ده روز در «سائوپاولو» و «برازیلیا» کار فشرده داریم. در آنجا چون همیشه «والتر» و «روسانو» مدیران صمیمی شرکت برزیلی همکار ما به سراغم می آیند و وقت آزاد و کاری ام را پر می کنند. از آنجا به کلمبیا می روم. چون همیشه در همان هتل نقلی و زیبای «لابوهم» در Zona Rosa، این محله دوست داشتنی بوگوتا، اتاق گرفته ام. شب می رسم و «خوانیتا» را چون همیشه پشت پیشخوان می بینم که آن لبخند زیبای جادویی اش را تحویلم می دهد. برایش از پاریس شکلات و از برزیل گردن بندی از سنگهای قیمتی آورده ام که روز بعد به او می دهم. با شرمساری و چهره ای پر از پرسش می پذیرد. می دانم که با این کار ذهنش را مغشوش می کنم. هر چند که با کلیشه های رایج در هتل های بین المللی (آن هم در این گونه کشورهای به اصطلاح جهان سومی) آشنا هستم، اما من که از او چیزی بیش از این نمی خواهم و او نیز به زودی تفاوت را متوجه خواهد شد و راحت تر خواهد بود. همین گونه هم شد.

فردایش پس از کار جولیما و آناماریا سراسیمه می آیند و با هم به کافه ای می رویم. هدیه را به جولیما می دهم و او پر از پرسش است و می خواهد همه چیز را بداند. این را بگو، آن را بگو. چه گفت، چه کار کرد و این حرفها! دخترها در همه جای دنیا یک جور هیجان زده می شوند! به او می گویم که مرا در موقعیت دشواری گذاشته ای که برای من خوشایند نیست. به هر رو، کمی از برداشت خود را می گویم و البته از آن آلبوم عکس چیزی نمی گویم. تاکید می کنم که کارش نادرست است و اگر این کار را می خواهد انجام دهد، حتما راه حل جداگانه ای داشته باشد تا در صورت دشواری سقوط آزاد نکند. آناماریا هم همراه من است و مدام به او گوشزد می کند که این کار را نکند. با شیطنت می گوید: «من به فکر خودم هم هستم و نمی خواهم دوست خوبم را از دست بدهم.» هر چند که خودش هم راه پر ماجرای دیگری را به سوی نیویورک در پیش گرفته است.

سی دی Cher را به آنها می دهم و می گویم: «خدا به داد اهالی بوگوتا برسد که قرار است گوششان را با این سی دی ببرید.» همین طور هم می شود. از آن به بعد دیگر در ماشین نمی شود حرف زد چون صدای موزیک را تا آخر بالا برده اند. هنگام رانندگی می رقصند و معنای چراغ قرمز و خط عابر پیاده هم یادشان رفته است. خودم نیز از موسیقی اش خوشم می آید هر چند که شعر آهنگهایش به جز یکی دوتا، مزخرف هستند و آدم را عصبانی می کنند.

به «پدرو» ماجرا را می گویم. می گویم: «این دوست تو کار کاملا اشتباهی را انجام می دهد و این طرف که من دیدم، نه مرد زندگی است و نه از نظر شخصیتی ویژگی جالب توجهی دارد که بتواند در قد و قواره جولیما باشد.» می گوید: «ببین، جولیما دوست هشت ساله من است. آدمی است یکدنده، مستقل و هر کاری را که بخواهد، انجام می دهد. من تنها از تو می خواهم که هوایش را داشته باشی.» می پذیرم.

روزها را به کار و شبها را در گردش و کافه و دیسکو می گذرانیم. کلمبیا یک جورایی می شود خانه دوم یا سوم یا چهارم من. نمی دانم. گرمی و شادی مردم با وجود آن همه دشواری های زندگی که دارند و این که در مدتی کوتاه این همه دوست خوب یافته ام، چیزهایی نیستند که همه روزه و همه جا پیش آیند و به سادگی فراموش شوند؛ به ویژه که اینها همه به خود من کمک می کنند که بر دشواری های زندگی خودم نیز فائق آیم.

* * *

ماههاست که از کلمبیا برگشته ام و قرار نیست در آینده نزدیک آن سو بروم. از جولیما خبری نیست. خوانیتا هر از چندی برایم می نویسد و از دشواری های پایان نامه تحصیلش در آنتروپولوژی (مردم شناسی) می گوید. «پدرو» گهگاه تلفن می زند و مورد های کاری را بحث می کنیم. یک بار از او سراغ جولیما را گرفتم. گفت: «جولیما در آلمان است.» فکر کردم اشتباه شنیده ام. گفتم: «چی؟ از کی؟» گفت: «چند ماه است که آمده آنجا.» می پرسم: «پس چرا با من تماس نگرفته؟» می گوید: «نمی دانم.» و به کنایه می گوید شاید هنوز سرش به ماه عسل گرم است. عجیب است.

تا این که یک روز که برای چند روز به ورشو در لهستان رفته بودم، تلفن همراه شماره آلمان زنگ زد. جولیما بود. می پرسم: «تو کجایی؟» صدایش خسته و بی حال است: «من الان در مادرید هستم.» مادرید؟ می پرسم: «در مادرید چه می کنی؟ مگر قرار نبود در کلن باشی؟ جریان آن طرف چه شد؟» می گوید: «تمام شد.» می فهمم که نباید بیشتر بپرسم. شماره و آدرسش را می گیرم و قول می دهم که در نخستین امکان به دیدنش بروم. خوشبختانه مادرید در مسیر برنامه کاری ام است و راهم به آنجا زیاد می افتد. دو هفته بعد به مادرید می روم.

Las Rosas نام دهی است بسیار زیبا در 20 کیلومتری شمال غرب مادرید که باید به آنجا بروم. با اتوبوس شهری چهل دقیقه راه است از میان تپه های سبز. جولیما که خانه اش در مادرید است، در این ده در کافه ای کار می کند. تا مرا می بیند هیجان زده و خوشحال می شود. احساس می کنم که خیلی بر او سخت گذشته است. پس از ساعت کارش با هم به مادرید بر می گردیم و او برایم تعریف می کند.

جولیما ویزای آلمان را بر اساس برنامه ازدواج با شازده و اطلاعاتی که او به سفارت آلمان داده، می گیرد. او سپس ماشین و همه وسایل زندگیش را در کلمبیا می فروشد، از دانشگاه و محل کارش بیرون می آید و به امید ازدواج به آلمان می آید. جویای جزییات نشدم ولی زندگی مشترکشان پس از ده روز به پایان می رسد و البته و خوشبختانه بدون تشریفات اداری ازدواج. بدون دانستن جزییات هم می توانم به راحتی حدس بزنم که چه می تواند گذشته باشد. کمی هم برایم تعریف کرد. جولیمای پر جنب و جوش مستقل با شخصیت قوی و انتظار زیاد از زندگی با شازده بی مایه و بی عرضه و به قول جولیما «بچه ننه» رویرو می شود که از او انتظار دارد که همه کارش را انجام دهد. می گفت: «خیال می کرد من مادرش هستم.» آلبوم عکس را هم دیده بود و هر روز چشمش به زوایای جدیدی آشنا شده بود. به هر رو، پس از ده روز عطای شازده را به لقایش بخشیده بود و او را به کره ماه سوت کرده بود. از کلن به جنوب آلمان نزد چند دوست کلمبیایی رفته و از آنجا با کمک آنها به مادرید آمده بود. وقتی از او پرسیدم که چرا با من تماس نگرفتی و من در آن روزها در کلن در چند کیلومتری تو بودم، پاسخ درستی نداد. می گفت نمی خواستم مزاحم شوم. حس کردم که شاید غرورش احازه نداده که به این زودی به شکست اعتراف کند و یا چیزی که با توجه به شخصیت مستقل او می توانست باشد و آن این که خود می خواست از پس مشکلات خود برآید.

در آن سالها او در اسپانیا اقامت غیر قانونی داشت. چون اجازه اقامت او تنها برای آلمان صادر شده بود و اجازه رفتن به کشورهای دیگر اتحادیه اروپا را نداشت. مدتی در خانه یک پیرزن آرژانتینی بداخلاق و فضول زندگی می کرد که هر گاه که من به آنجا می رفتم، او باید گوش می نشست که ببیند ما چه می گوییم که البته ما نیز گفتگویمان را به انگلیسی بر می گرداندیم و او را در خماری می گذاشتیم. سپس اتاق کوچکی با یک دختر دیگر در مادرید اجاره کرد. چندی در یک کافه، چندی در یک بستنی فروشی و یا فروشگاه ها کار می کرد و کارفرماها از نداشتن کارت اقامت و اجازه کار سوء استفاده می کردند و به او پول کم می دادند. پس از 3 یا 4 سال دولت اسپانیا در اقدامی از همه مهاجران غیرقانونی خواست که خود را در یک مهلت کوتاه معرفی کنند و اقامت و اجازه کار بگیرند و این گونه بود که جولیما نیز از زندگی زیرزمینی و کار غیرقانونی با درآمد پایین و سوء استفاده کارفرماها در اسپانیا رهایی یافت.

او سپس با جوانی انگلیسی به نام دیوید در مادرید آشنا شد و پس از مدتی با هم ازدواج کردند. آنها با هم شرکتی راه انداختند برای ترجمه اسناد و کتاب میان اسپانیایی و انگلیسی و در کار خود موفق بودند. پس از مدتی ویکتوریا، دختر کوچولویشان نیز به دنیا آمد. وقتی در سال 2005 به خانه شان در حومه مادرید رفتم، دیدم که خوشبخت هستند. در سال 2006 که هفته ای در مادرید بودم، روزی با ویکی دخترش آمد و گفت که از شوهرش جدا شده است و او شانسی برای ادامه زندگی با او ندیده است. جولیما را اینجوری می شناسم. پر انرژی و پر تحرک و پر سروصدا و جوان آرام انگلیسی که من دیدم، از پس او بر نمی آمد و در دنیای خودش غرق بود.

اکنون جولیماپس از تلاش برای راه اندازی یک فروشگاه کوچک و پس از یک دوره دربدری از اسپانیا به انگلیس و دوباره بازگشت به اسپانیا، در آنجا در شرکتی کار می کند و با ویکی دختر شیرینش خوشبخت است. او درسهایش را از دانشگاه بوگوتا به دانشگاهی در اسپانیا منتقل کرده و تحصیلش را نیز ادامه می دهد.

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

جولیما – 2

بخش نخست را در اینجا بخوانید.

پرواز مستقیم از بوگوتا به فرانکفورت 15 ساعت طول می کشد. در فرانکفورت داستان همیشگی تکرار می شود: مسافرانی که از آمریکای لاتین و به ویژه کلمبیا می آیند، مورد استقبال ویژه پلیس و گمرک قرار می گیرند. هواپیما مسافران را در یک ترمینال ویژه پیاده می کند. ابتدا جلوی در هواپیما گذرنامه ها را بازدید می کنند. سپس بار به را به یک سالن ویژه می برند و سگهای تعلیم دیده تک تک چمدان ها را بو می کشند. در آن سالها جنگ سختی در کلمبیا میان مافیای مواد مخدر و دولت کلمبیا با کمک نیروهای ویژه آمریکا یی در جریان است و در همان روزها پلیس کلمبیا در یک درگیری «پابلو اسکوبر» رهبر مافیای مدئین را کشته است. اما کنترل ها در اروپا کماکان شدید است و من می دانم که بار من به پرواز کلن نخواهد رسید و چون همیشه، روز بعد لوفت هانزا چمدان را در خانه تحویل خواهد داد.

به خانه در کلن می رسم و جریان کارهای جولیما را برای همسرم تعریف می کنم. ناباورانه می نگرد. می گویم: «این هم یک جورش است. برای روابط عاطفی انسان ها کلیشه ای نیست و نسخه نمیشه پیچید. همه این مذاهب و فرهنگها که خواستند این روابط را در چارچوب های خود محدود کنند، شکست خورده اند.» در این مورد این چیزها چندان با هم توافق نداریم و حرفهای یکدیگر را می شناسیم. البته ابن را هم به او می گویم که به کاری که این دو قرار است انجام دهند، بدبین هستم و چشم اندازی ندارد.قرار می شود به این شازده آلمانی زنگ بزنم و او را به خانه دعوت کنم که بیاید و هدیه اش را ببرد. زنگ می زنم و برای یک شنبه او را به نهار دعوت می کنم. می آید.

همسرم غذای ایرانی عالی (باقالی پلو با گوشت و ته دیگ سیب زمینی که هوش هر آلمانی را می برد) درست کرده و چون همیشه هنرمندانه بشقاب را با غذا نقاشی کرده است. جناب شازده هم به به و چه چه می کند که تا حالا غذای ایرانی نخورده بوده است و چه عالی است. جولیما که در چند روز گذشته کمی در باره کاری که دارد انجام می دهد، به تردید افتاده است، از من خواسته است که نامزدش را زیر ذره بین بگیرم و نظرم را به او بگویم. ناخواسته خود را در میان این کارها (تحقیق) که از ایران می شناسم و بسیار هم بدم می آید می یابم. به هر حال، هم از این رو و هم از روی کنجکاوی خود از او چیزهایی را در مورد کار و درس و غیره می پرسم. به نظرم می آید که او نیز این بازی را فهمیده است. به او این را غیرمستقیم القا می کنم که جولیما دوست من است و به عنوان آدم بی کس و کار به آلمان نخواهد آمد و من حواسم به آنها خواهد بود. اقتصاد با گرایش کامپیوتر خوانده است و دنبال آن است که شرکت خود را به راه اندازد. طرح اقتصادی خود را به بانکی ارایه داده و در انتظار دریافت وام سرمایه گذاری است. از طرحش می گوید و به نظرم جالب می آید. جزییات طرح را که یک شرکت فروش سی دی اینترنتی است، می پرسم و احساس می کنم هرچند طرح جالبی است ولی چندان پخته نیست و او دارد بدون در نظرگیری ریسک دست به کار می زند. اشتباه همیشگی همه بی تجربه هایی که گمان می برند که آنها برای اولین بار به این فکر رسیده اند و کسی تا آن زمان عقلش نمی رسیده است. این احساس با کل برنامه ازدواجش با جولیما تداعی می کند. با صراحت به او می گویم: «ببینم، مگر در آلمان قحطی دختر است که تو می خواهی با یک دختر از آنسوی کره زمین و آن هم ندیده ازدواج کنی؟» می گوید: «من از دخترهای آلمانی بدم می آید. من تنها دخترهای خارجی را دوست دارم. آنها خونگرم هستند.» البته منظورش از خارجی دختر جنوبی چشم و ابرو مشکی است. جمله فارسی «مرغ همسایه غاز است» را برایش ترجمه می کنم که بسیار به جاست. این از آن ضرب المثل های زیبای فارسی است که ترجمه اش به زبان های اروپایی بسیار جالب است و شنونده فورا می فهمد که منظور چیست. همین جور که از زمانی که وارد خانه ما شده، چشمش روی همسرم می چرخد که گرم کار خودش است، می گوید: «نخیر، شما که این حرف را می زنی، خودت چرا زن آلمانی نداری و با یک زن ایرانی زیبا ازدواج کرده ای؟» یادش رفته که من خود ایرانی هستم. آدم سطحی و کله پوکی به نظرم می آید. بی خیال ادامه گفتگو در این مورد می شوم. وقتی می رود، همسرم می گوید: «این یارو هم خیلی خوش تیپ بود و این دختر کلمبیایی هم سلیقه اش بد نیست.» می گویم: «گمان کنم همه اش تنها همین ظاهر باشد و چیزی در کله اش نباشد.» می گویم: «مرغ همسایه غاز است. این بشر تمام وقت چشمش روی تو بود و پسر ایرانی ساکن در ایران هم همیشه چشمش دنبال دختر موطلایی اروپایی است.»

هفته بعد شازده آلمانی زنگ می زند که: «شما کی به کلمبیا میری؟ می خوام یک هدیه بیاورم که برای جولیما ببری.» می گویم: «هفته دیگر!» می خواهد قرار بگذارد و هدیه را بیاورد. می گویم: «لازم نیست تا اینجا بدون ماشین بیایی. من خودم سر راه می آیم و می برم.» نشانی را می گیرم. می خواهم بروم و خانه اش را هم ببینم.

خانه اش در محله کارگر نشین «مولهایم» است؛ در یک ساختمان قدیمی و نمدار در طبقه همکف و تاریک. یک آپارتمان دانشجویی شبیه همان که خود نیز همیشه داشتم. وقتی آنجا را با آپارتمان نوساز و روشن جولیما در یک منطقه آرام بوگوتا مقایسه می کنم، به چهره جولیما می اندیشم که به این بیغوله تاریک چگونه خواهد نگریست. پیش خود می گویم واقعا اینها چه تصویری از اروپا دارند؟ فکر می کنند که ما در قصر زندگی می کنیم؟

شازده از آخرین خبرها در رابطه با طرح اقتصادی اش و بحث با بانک و سخت گیری آنها برای وام می گوید. ده هزار مارک (پنج هزار یورو) وام می خواهد که اصلا رقمی نیست و برای آن تضمینی نمی تواند به بانک ارایه دهد و از این رو بانک نیز مته به خشخاش گذاشته است. سپس انگار چیزی را فراموش کرده، می رود و یک آلبوم عکس می آورد. پیش از آن که آن را به من بدهد، می گوید: «من توقعم از رابطه با دخترها خیلی بالاست و با هر کسی دوست نمی شوم.» البته متوجه نمی شوم که منظورش از «توقع بالا» چیست و حدس خودم را می زنم. آلبوم را به من می دهد. چندین صفحه پر از عکس های دخترهای زیبا، یک یا دو آلمانی و بقیه همگی خارجی، فرانسوی، ایتالیایی، عرب، یونانی و غیره که یادم نیست. از هر کدام چند تا عکس و ترجیحا با بیکینی یا لباس تابستانی. می گویم: اینها چند نفرند؟» می گوید: 14-15 نفر می شوند. دوباره می پرسم: «این عکس ها را برای چه جمع کرده ای؟ آنهم کنار هم؟ و برای چه اینها را نشان من می دهی؟» می گوید: «خوب برای این که نشان بدهم که من با هر کسی دوست نمی شوم.» هنوز پس از این همه سال این جمله اش در ذهنم است و به من این را می گوید که این بشر اعتماد به نفس ندارد و ظاهر بین است و دایم در حال اثبات چیزی به دیگران است و شاید حس می کند که باید همیشه چیزی را به دیگران توضیح دهد. نمی دانم! سپس یاد واژه «ماچو» می افتم و به خودم می گویم این که خود ماچو است، ماچیستا! جولیمایی که من در چند روز شناختم، این شازده آلمانی را با اردنگ به کره ماه پرتاب خواهد کرد. هدیه را می گیرم و می روم. شازده را دیگر ندیدم. یکی دو سال بعد جولیما برایم تعریف خواهد کرد که شازده بدهی بالا آورده و سرش به سنگ خورده است و سرانجام به جای بلندپروازی و راه اندازی شرکت اینترنتی، در جایی به عنوان کارمند استخدام شده تا نردبان را از پله پایین بالا رود.

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

جولیما – 1

فوریه 1999 است و من در دفتر کار در بوگوتا نشسته ام که «پدرو» می آید. همکار خوش اخلاق و ورزشکار که همیشه لبخند بر چهره اش است و دوست دارد که من هر چه زودتر اسپانیایی یاد بگیرم و هر چه می خواهد بگوید، ابتدا به اسپانیایی می گوید و سپس به انگلیسی. انگلیسی را خوب می داند ولی خودش هیچگاه راضی نیست و هی می پرسد: درست بود؟ روشن است که آن فشاری که به من برای اسپانیایی می آورد را به خودش برای انگلیسی می آورد. به خود می گویم سه ماه با چنین کسی بیفتی و زبانت پیشرفت اساسی می کند.

می پرسد: «تو در حال حاضر در کجا زندگی می کنی؟» می گویم: «اگر در سفر نباشم، در آلمان.» می پرسد: «کدام شهر؟» می گویم: «کلن». می گوید: «همان کولونیا؟» می گویم: «درسته، همینه». چهره اش می شکفد: «یکی از دوستان من قراره برای زندگی بیاد کولونبا. می تونی بهش کمک کنی اگر مشکلی داشت و یا به کاری آشنا نبود؟» می گویم: «حتما! حالا این کیه و برای چی میاد اونجا؟» با تردید می گوید: «داره یه کار نامعقول انجام می ده.» می گویم: «یعنی تو از من می خوای در یک کار نامعقول که نمی دونم چیه بهش کمک کنم؟» می گوید: «نه، برای خودش نامعقوله. یک دختر 27-28 سالست که با یه پسر آلمانی در ICQ (یک برنامه پرطرفدار چت در آن سالها) آشنا شده و حالا می خوان با هم ازدواج کنند.»

برای من که از ابتدا با اینترنت بوده ام و از این چیزها زیاد شنیده ام، بار نخست است که از نزدیک چنین چیزی می شنوم و ناباورانه به پدرو می نگرم: «این دوست تو عقلش سرجاشه؟ تاحالا در اروپا بوده؟ مردم اون طرف دنیارو می شناسه؟» می گوید: «تا حالا پاشو هم از کلمبیا بیرون نگذاشته و منم همش همینارو بهش میگم ولی فایده نداره.»

کلیشه های آن روزها برای چنین چیزهایی به ذهنم می آید که مثلا: حتما آدمیست که امکان آشنایی با کسی در اطرافش را ندارد، خجالتی و کمروست یا اعتماد به نفسش پایین است و چند چیز منفی دیگر که البته خود را کنترل می کنم و نمی گویم چون خود نیز چندان اعتقاد به کلیشه های رایج چه این طرفی چه آن طرفی ندارم. پدرو دوباره می پرسد: «حالا اجازه دارم تلفنت را در اینجا به او بدهم؟ خودت باهاش آشنا بشو و ببین کیست.» می گویم» باشه. بگو به من زنگ بزند.»

ساعت 6 بعد از ظهر تازه وارد اطاقم در هتل شده بودم که تلفن زنگ می زند. خودش است و نامش جولیما است. انگلیسی را با لهجه آمریکایی و پر غلط حرف می زند. می گوید: امشب چه برنامه ای داری؟ با یکی دیگه از دوستام بریم بیرون؟» می گویم: «حتما، چرا که نه؟» می گوید: «ساعت 7 می یاییم به هتل. تا بعد!»

سر ساعت 7 در هتل هستند و از پایین زنگ می زنند. می روم به لابی هتل و با دو دختر پر سروصدای زیبا روبرو می شوم. پیش از آن که بدانم جولیما کدام است و دوستش آنا ماریا کدام، به کلیشه های بی ربط می خندم که در دفتر در مورد او به ذهنم آمد. زنان کلمبیایی عموما زیبا هستند و دید مرا که زنان ایرانی را همیشه زیباترین می دانم، گسترش دادند. پس از آشنایی، با رفتاری از سوی من کمی رسمی و از سوی آنها کاملا بدون تکلف، از هتل بیرون می رویم. متوجه می شوم که خوانیتا از پشت میز کارش دست از کار کشیده و به ما می نگرد. یکی دو سال بعد روزی از من خواهد پرسید که آن دو دختر که بودند که چند بار به هتل آمدند و بیرون می رفتید. حساسیت زنانه است دیگر.

آن شب این دو مرا در پیرامون هتل، در Zona Rosa (منطقه سرخ) که پر است از کافه های گوناگون و دیسکو، چرخاندند و بسیار خوش گذشت. بوگوتا شهری است بسیار ناامن و همواره باید بدانی که کجا می توانی بروی و کجا نمی توانی. البته چون ظاهر من خارجی بودنم را نشان نمی دهد، تا زمانی که چیزی نگویم، کسی متوجه نمی شود. به هر رو با این دو دیگر خیالم راحت بود. در نیمه شب در کافه ای بسیار زیبا که دیگر از موزیک»سالسا» و «مرنگه» خبری نبود، توانستیم کمی گپ بزنیم.

«آنا ماریا» سی سالش است (که البته 24-25 نشان می دهد). در یک شرکت کار می کند و بعد از ظهر ها در دانشگاه بوگوتا مدیریت صنعتی می خواند. خاله هایش در نیویورک زندگی می کنند و او نیز به هر دری می زند که ویزای آمریکا بگیرد و در آنجا زندگی کند. به او می گویم که موقعیت الان تو که بد نیست. در آمریکا چه خبر است که در اینجا نیست؟ ناراضی است. می گوید: «کلمبیا نه امنیت دارد و نه ثبات. من در اینجا آینده ای نمی بینم.» از زاویه ای راست می گوید. در این سالهای 90 از یک سو باندهای مافیایی مخوف «کالی» و «مدیین» شهرها را ناامن کرده اند و از سوی دیگر جنگ داخلی میان حکومت و چریک های چپگرای «فارک» در جریان است. آنا ماریا اکنون در نیویورک است و پس از چند سال سختی مالی و کار در رستوران اکنون در آنجا زندگی می کند و خبری از او ندارم.

جولیما هم چون آناماریا در شرکتی کار می کند و در همان دانشگاه اقتصاد صنعتی می خواند. او تنها زندگی می کند و با خانواده اش که پخش و پلا شده اند، رابطه عاطفی چندانی ندارد. با دوست آلمانی اش در چت آشنا شده و یک دل نه صد دل عاشق شده است. در چند ماه به جایی رسیده اند که تصمیم به ازدواج گرفته اند و او اکنون دنبال گردآوری مدارک لازم برای ازدواج است که به سفارت آلمان ارایه دهد. سعی می کنم بدبینی خود را نشان دهم ولی دخالتی نکنم و تنها هر چه در باره زندگی در آلمان و مردم آنجا می پرسد، پاسخ می دهم. به او نیز می گویم که چندان دلیل نارضایتی آنها را از زندگیشان در کلمبیا نمی فهمم. از هوای اروپای مرکزی می گویم و این که زندگی در آنجا با کلمبیا بسیار تفاوت دارد و بخش بزرگی از زندگی شادشان را باید در اروپا یا آمریکا کنار بگذارند. اما مرغ همسایه غاز است و یک پا دارد. می پرسم: «ببینم مگر اینجا پسر پیدا نمی شه که شماها دنبال خارجی ها هستید؟» هردو چنان بلند می خندند که اطرافیان به سوی ما برمی گردند. جولیما به اسپانیایی می گوید: «Son todos machsitas!» یعنی همه شون مردسالار هستند. البته مردسالار برگردان کاملی برای Macho یا Machista نیست. من می دانم که زنان آمریکای جنوبی از اعتماد به نفس و قدرت اجتماعی بالایی برخوردار هستند. همین زنان، هم در روی کار آوردن سالوادور آلنده در شیلی نقش فعالی داشتند و هم در سرنگونی او در کودتای شیلی. وقتی زنی می گوید مردان اینجا «ماچو» هستند، منظورش این است که مردان ضعیفی هستند و ادای مرد قوی را در می آورند. بی عرضه هستند و قابل اعتماد و اتکا نیستند (قابل توجه خالی بندهای تهرانی که با رشد کنونی زنان ایرانی همین قضاوت ها نیز در انتظار آنهاست).

از آن شب دیگر تمام وقت آزاد من پس از کار با این دو می گذرد. چه از این بهتر! یکی دوبار هم همکار آلمانی من «فرانک» که در همان هتل ساکن بود، با ما می آید. او کمی اسپانیایی می داند و بسیار پرحرف است. نمی دانم به چه دلیل ولی جولیما و آناماریا از او خوششان نمی آید و در شبهای بعدی جوری برنامه می گذارند که او نباشد. بازیهای آشنای دختران است و کاری از من بر نمی آید. به هر رو، در این مدت کلی با شهر آشنا شدم و جاهای دیدنی دیدم.

روز آخر که می خواهم به آلمان بروم، جولیما می خواهد هدیه ای برای نامزد آلمانی اش بخرد. به یک بازار مکاره در کنار شهر می رویم که چیزهای سنتی و صنایع دستی می فروشند. یادم نیست که چه خرید. آن را در کاغذ کادو پیچید و سپس به رستورانی رفتیم که غذای سنتی بخوریم. در آنجا بخشی از موهایش را قیچی کرد و روی بسته چسباند. در گوش آنا ماریا می گویم: «دختره کامل عقلشو از دست داده.» آنا ماریا نیز با این جریان موافق نیست و می گوید: «من شب و روز باهاش سر این کارهایش بحث دارم.»

بعد از ظهر از این دو زلزله هشت ریشتری خداحافطی می کنم و به فرودگاه می روم. قرار است تا دو هفته دیگر برگردم. آنا ماریا می گوید: «سی دی من یادت نره!» آن روزها ترانه “Believe” از Cher مشهور شده بود. در ماشین جولیما یک کاست بود که تنها همین ترانه را داشت و هر بار که سوار آن می شدیم، آن را می گذاشت و صدایش را تا آخر بالا می برد که تمام شهر بشنود. به آنها قول داده ام که سی دی آن را برایشان بیاورم.

ادامه دارد …

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

بوگوتا و یاد انقلاب

ساختمان کاری ما در مرکز شهر بوگوتا قرار دارد و دفتر ما در طبقه ششم است. روبروی ساختمان ما یکی از دانشگاه های بوگوتا است. در زمستان 1999 (یعنی بهار در نیم کره جنوبی) از ساعت های اول صبح توجهمان به رفت و آمد پلیس جلب می شود. از پنجره مشرف به دانشگاه در محوطه دانشگاه گروههای دانشجویی را می بینیم که در گروه های 10-20 نفره در جنب و جوش هستند. به نظر می آید که یک حرکت اعتراضی در جریان است. . پرچم های سرخ و سیاه و عکس های «چه گوارا» را می بینیم که این طرف و آن طرف می برند.

ساعت 11 صبح چند گروه از دانشگاه بیرون می آیند و خیابان پر رفت و آمد و چهار راه بزرگ کنار ساختمان ما را می بندند. برخی هم شروع به پخش اعلامیه در میان مردم و راننده ها می کنند. بیشتر آنها چهره شان را پوشانده اند و شعار می دهند. ابتدا پلیس های معمولی و راهنمایی می آیند و پس از نیم ساعت سروکله پلیس ضد شورش و زره پوش های آب پاش پیدا می شود. دانشجویان نیز بیشتر شده اند. همه چهره ها پوشیده است و با ترقه و نارنجک های دست ساز به پلیس حمله می کنند. یاد درگیری های این گونه در تهران می افتم. پلیس خیابان های اطراف را بند آورده ولی وارد دانشگاه نمی شود. گویا اجازه این کار را ندارد. دانشجویان در گروه های چند نفره بیرون می آیند، چند نارنجک به سوی پلیس پرتاب می کنند و به داخل محوطه دانشگاه بر می گردند. نقطه های آبی روی آسفالت خیابان در عکس بالا جای نارنجک هاست بر روی آسفالت. پلیس نیز آنها را به آب می بندد. ما همه از طبقه ششم تماشاگر این جنگ و گریز هستیم.

ساعت یک بعد از ظهر که اوضاع ارام می شود، دسته جمعی با همکاران کلمبیایی، اسپانیایی و آلمانی برای نهار به رستورانی در آن نزدیکی می رویم. هنگام بازگشت در میان راه و در کنار نرده های دانشگاه گیر یک رگبار استوایی می افتیم. باران های اینجا در فصل باران جوری است که در چند ثانیه کامل خیس می شوی. ما که بیشتر لباس رسمی بر تن داریم، تنها می توانیم خود را زیر سایه بان یک کیوسک روزنامه فروشی نجات دهیم و به انتظار بمانیم.

در این میان درگیری میان پلیس و دانشجویان دوباره آغاز می شود. دیگر ما نیز گیر افتاده ایم و در کنار کیوسک روزنامه فروشی به تماشا می ایستیم. نارنجک هایی که پرتاب می شوند، چندان هم بی آزار نیستند و چند چاله در آسفالت خیابان درست کرده اند. پلیس با آب پاش نتوانسته شورش را بخواباند و اکنون که در این باران دیگر ماشین آب پاش به شوخی شبیه است، این بار با گاز اشک آور می آید و چند نارنجک گاز اشک آور به داخل دانشگاه شلیک می کند. دانشجویان در ساختمان های اطراف پراکنده می شوند و من می بینم که باد ابر گاز اشک آور را به سوی ما می راند. نه می توانیم از زیر آن سایه بان بیرون آییم و نه می توانیم بمانیم تا آن ابر به ما برسد. ناگهان تجربه انقلاب در تهران یادم می آید. از صاحب کیوسک می پرسم که فندک داری؟ جواب مثبت می دهد. به تعداد همکاران فندک می خرم و به آنها می دهم. می پرسند فندک به چه درد می خورد؟ می گویم روشن کنید و جلوی صورت خود بگیرید. باور نمی کنند تا زمانی که خود این کار را می کنم. البته می دانم که آن شعله کوچک کافی نیست ولی همان هم موثر بود. هر چند که تمام روز را با حالت تهوع و اشک ریزی گذراندیم. توضیح می دهم که آتش گاز اشک آور را خنثی می کند.

می پرسند: تو این چیزها را از کجا می دانی؟ می گویم: نسل انقلابیم دیگر!

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

کراوات

ژانویه 1999 است. در لیما، پایتخت پرو در سال 1998، یک شبکه تلویزیون کابلی برای تمام شهر راه اندازی کرده ایم و حال شرکت گرداننده شبکه از ما می خواهد که بر روی این شبکه که شبکه ای با ترافیک یک طرفه است، سرویس های تلفنی و اینترنت با سرعت بالا را امکان پذیر سازیم. برای این کار چند روزی است که یک گروه از همکاران ما از پرو به بوگوتا آمده اند و قرار است به آنها یاری دهیم.

«آلوارو» یکی از مهندسان آنهاست. هیکلی درشت، چهره ای خشن با سبیل چخماقی و دستهایی بسیار بزرگ دارد. یاد شیرعلی قصاب می افتم و به خود می گویم اگر آلوارو در نزدیکی ما باشد، کسی در فکر گروگان گیری ما نخواهد بود. این روزها مافیای مواد مخدر در کلمبیا و چریکهای چپ گرای «فارک» یاد گرفته اند که کارمندان شرکت های بزرگ بین المللی را بربایند و در برابر دریافت پول هنگفت از شرکت آزاد کنند.

پرویی ها هم همگی در هتل «لابوهم» سکونت دارند که من نیز چون همیشه در آنجا هستم. روبروی هتل در خیابان هشتادو دوم کافه ای هست که در آن تنها موسیقی جاز هست و سروصدای «سالسا» و «مرنگه» را ندارد. شب که در پیرامون هتل می چرخم، شیرعلی قصاب را می بینم که در «کافه جاز» نشسته است، لیوانی آبجو در برابر دارد و غرق موسیقی جاز شده است.

فردا صبح در دفتر نشسته ایم که پرویی ها می آیند. آلوارو به کراوات من خیره شده است. کراوات سیاهی است که یک ساکسیفون بزرگ طلایی بر آن نقش بسته است. قرمز آن را نیز با ساکسیفون سیاه دارم. پس ار مدتی می گوید: «چه کراوات قشنگی!» تشکر می کنم. دیگر چیزی نمی گوید و گرم کارش می شود.

روز دوم شیرعلی قصاب با همکارانش می آید: «بوئنوس دیاس! (روز بخیر) ببینم تو این کراوات را از کجا خریده ای؟ اگر از اینجاست می توانی نشانی اش را به من هم بدهی؟» کراوات را از کوالالومپور در مالزی خریده ام. می گویم: » از اینجا نیست و کمی آن طرفتر است. از کوالالومپور!» ناامید می گوید: آها و می رود سر کارش.

روز سوم باز آلوارو را می بینم. کلا خیلی مهربان است. از آن آدمهای گنده غول پیکر است که خیلی مهربان و لطیف هستند. دسته جمعی برای نهار می رویم. سر میز روبروی من نشسته است و چشمش باز به کراوات من است. می گوید: «میدونی چیه؟ من موسیقی خاز خیلی دوست دارم.» منظورش موسیقی جاز است. اسپانیایی «ج» ندارد و آن را «خ» می خوانند. می گویم: «می دانم. دیده ام هر شب در «جاز کافه» ولویی.» می گوید: «من عاشق ساکسیفون هستم.»

نخیر، داستان روشن است دیگر، شیرعلی قصاب کراوات را می خواهد. پدرو می خندد. او هم همین را می گوید.

فردا صبح به شیرعلی قصاب می گویم: «ببین، اگر تا شب اسنادی را که من لازم دارم، را آماده کردی، کراوات هایمان را با هم عوض می کنیم. شب هم با هم می رویم «جازکافه» میهمان تو!» آلوارو که غافلگیر شده بود، از خوشحالی مانده بود وسط دفتر پشتک بزند. کراواتش را هنوز دارم. یک «پزو» هم نمی ارزد.

آن شب با آلوارو در «جاز کافه» خوش گذشت.

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

نوروزی که در پاییز بود و خوانیتا

امروز 21 مارس 1999 است و اول فروردین 1378 روز اول نوروز. هوای سائوپائولو ابری است. در نیمکره جنوبی اول پاییز است و آغاز فصل باران. جوزه همکار برزیلی می آید و سال نو را تبریک می گوید. دیگرغافلگیر نمی شوم. برزیلی ها از ایران زیاد می دانند. تلفن را برمی دارم و شماره پدرومادرم در تهران را می گیرم. سال نو را تبریک می گویم. در صدایشان غم موج می زند و یکیشان آنطرفتر می گرید. می گوید 3 تا بچه داریم و حالا روز عید باید تنها باشیم. ظاهرا آنهایی که همیشه روز اول به دیدنشان می رفتند، هنوز نرفته بودند. غمم صدچندان می شود.

دوباره به سراغ تلفن می روم و شماره اش را در تهران می گیرم. می گویم در این سالهایی که با هم بوده ایم همیشه در مشکلاتت همراهت بوده ام و خیلی شبها بالای سرت بیدار نشسته ام. هیچگاه از تو چیزی نخواسته ام ولی اکنون از تو خواهش می کنم همین الان بروی آنجا. حالشان خوب نیست وچند ساعتی آنجا باش. گوش می دهد و با برآشفتگی همیشگی اش می گوید نمی روم. به من چه!

با همه شناخت ازاو بازهم یک امید کوچک داشتم که به خاطرتنهایی پدرومادربپذیرد. نپذیرفت.

در زندگی لحظه هایی پیش می آیند که همه چیز سرعت نور می گیرد، راههای طولانی به سرعت پیموده می شوند و صخره ها از هم می پاشند… اگر چیزی مانده بود، در آن روز نوروزی پاییززده برای همیشه ناپدید شد و من تنهاتر از پیش شدم.

چند ساعت به پروازم باقی مانده. به هتل برمی گردم و درهیاهوی اونیدا پاولیستا (Avenida Paulista) غرق می شوم.

از سائوپائولو باید به بوگوتا، پایتخت کلمبیا بروم. 5 ساعت پرواز است. پرواز3 ساعت هم تاخیر دارد. تمام مدت غرق تماشای جنگل های آمازون هستم؛ مجرای تنفس کره زمین که چون فرشی سبز زیر پایمان را پوشانده است. از جنوب شرقی آمریکای جنوبی به شمال غربی می روم و کماکان پاییز است.

ساعت هشت شب از فرودگاه بوگوتا بیرون می آیم. همهمه ای ست. اولین بار است به کلمبیا می آیم و می دانم که اینجا یکی از ناامن ترین و خطرناک ترین کشورهای آمریکا است.جنگ داخلی هم با مافیای مدیین و کالی وهم با چریکهای چپ «فارک» در جریان است. به ویژه که چریکهای فارک یاد گرفته اند کارمندهای شرکت های بین المللی را بربایند و با دریافت پول زیاد از شرکت آزاد کنند. خوشبختانه ظاهرم در اینجا همانند بسیاری از کشورهای جهان توجه کسی را به عنوان خارجی جلب نمی کند.

راننده ای به سراغم می آید. می گوید تاکسی سینیور؟ به نظر بی خطر می آید. آدرس را می گویم و سوار می شوم. ماشین آمریکاییش مال دوران بوق است و فرمانش راحت 45 درجه بازی دارد و برای آن که ماشین را در مسیر مستقیم براند، کارش زیاد است. موسیقی مرنگه (Merenge) گذاشته و به همراهش می خواند و هر از چندی به من هم چیزی می گوید. کاری هم ندارد که می فهمم یا نه. خوش است. از او خوشم می آید. این مردم آمریکای لاتین در مدتی کوتاه درک ومعیارهای مرا برای زندگی کامل به هم ریختند واز نو شکل دادند.

به داخل شهر و منطقه «سونا روسا»(Zona Rosa) می رسیم که هتل کوچک لابوهم (La Bôheme) در خیابان هشتادودوم قرار دارد. منطقه ای پرسروصدا و پرازکافه های گوناگون در کنار یکدیگر، خیابان های باریک و پراز مردمی که در کافه ها می لولند. صدای موسیقی از همه طرف می آید: مرنگه، سالسا و پاپ. درست روبروی هتل یک کافه است که از آن موسیقی جاز به گوش می رسد. به به! درهمان نگاه اول از اینجا خوشم می آیدو احساس می کنم که آدم خانه اش باید اینجا باشد.

اسم هتل لابوهم (La Boheme) است؛ نام فرانسوی منطقه ای درجمهوری چک آن هم دراینجا این طرف دنیا! خسته و بی حوصله به داخل می روم. هتل کوچکی است که بعدها می فهمم که 30 تا اتاق دارد. آنطرف پیشخوان چند کارمند اونیفورم پوش سرشان با مشتری ها گرم است. یکی دیگر دخترجوانی است با موهای مشکی که کسی جلویش نیست. سرش پایین است و گرم کار. به سویش می روم. سر بلند می کند، مرا می بیند و لبخندی می زند. لبخندی ساده ودوستانه، از آنها که هر جای جهان در جایی مثل این هتل ردوبدل می شوند. اما این لبخند هرچه بود در ذهن من حک شد. لبخندی زیباو غیر قابل توصیف که مرا چون صاعقه گرفت وزمان ایستاد. این احساس را در داستانها می نویسند و ما می خوانیم و رد می شویم. چون مال همان جاست وانگار ربطی به واقعیت ندارد. ولی آن لبخند زیبا بر پهنه چهره ای زیباتر وآرام چنان خستگی آن روز را از من زدود که انگار من نبودم که قلبش شکسته بود، صخره ها بر احساسش ریخته بودند و آن روز ازفرازچند مرز زمان پرواز کرده بود.

شب به هنگام خواب به این روز جادویی می اندیشیدم که چه کارها کرد.

امروز21 مارس 2008 است و دقیقا 9 سال از آن لبخند جادویی چند ثانیه ای می گذرد، خوانیتای دوست داشتنی، دانشجوی آن زمان و آنتروپولوگ امروز اکنون از بهترین دوستان من است. قلبی واندیشه ای زیبا دارد. هرچند او را تنها در آن دوره چند ماهه که به بوگوتا می رفتم دیدم وهمواره رسمیت پیشخوان در میان ما بود. هنوزاو برایم به اسپانیایی می نویسد و من به انگلیسی. و ما دیگر یکدیگررا ندیدیم.