بنیاد گرایی شادی صدر

شادی صدر این روزها با یادداشتی که در باره سخنان امام جمعه تهران نوشته و در آن به همه مردان ایرانی پنچه کشیده، توجه همه را به خود جلب کرده است. یکی از خوانندگان خوب اینجا نیز از من خواسته است که در این باره چیزی بنویسم.

سخنان شاهکار آخوند صدیقی کم دنیا را به تفریح و خنده کشانده بود، حالا شادی صدر هم در همان مایه ادامه داده که البته در گستردگی جلب توجه به پای صدیقی هم نمی رسد ولی آن قدر هست که وبلاگستان را به این بحث بیراهه بکشاند. صدیقی گفته بود که زلزله از زنا می آید و عدم رعایت حجاب زنان. و شادی صدر نیز می گوید که شما مردهای ایرانی همه سروته یک کرباسید و زن ستیز و متلک گو و مزاحم و … البته کمی مودبانه گفته است. منظور او نیز بیشتر از این حرفهاست.

عجب بساطی داریم!

بخش نخست (کمی تا حدی جدی)

نوشته اش را که خواندم، چیزی توجهم را جلب نکرد که ارزش پاسخ دادن داشته باشد. ابتدا از آن گذشتم. حال که از من خواسته اند که بنویسم، دوباره آن را خواندم و پاسخ های دیگران را.

نمی دانم چه بنویسم. دیدگاه من در باره جنبش های اجتماعی و از جمله جنبش زنان در همه نوشته های من روشن است. حال بیاییم در برابر کسی که این گونه می نویسد، پژوهش اجتماعی ارایه دهیم که مثلا: درست است که این کار زشت در ایران بسیار گسترده است، اما این به خاطر این است و آن؟ گمان می کنید کسی که این گونه می نویسد، به استدلال و تبادل دیدگاه توجه دارد؟

سرخپوست ها می گویند: «انسان یک دهان دارد و دو گوش و باید یک بار حرف بزند و دو بار گوش دهد.» در فرهنگ های دیگر هم مشابه این سخن هست. چینی ها هم دارند. اگر شادی صدر به  جای سخنرانی کمی هم گوش می داد شاید از کسی می شنید که این معضل جدی اجتماعی در ایران که بسیاری از مردان ایرانی به آن دچار هستند، تنها به خاطر بسته بودن جامعه و پایین بودن فرهنگ اجتماعی نیست و ریشه های فرهنگی بیشتری دارد و در آن زنان نیز سهیم هستند. بیاییم از بسیار پژوهش های جامعه شناسی و اجتماعی و تربیتی بگوییم؟ در واقع، مشکل ژرف تر از این حرفهاست. در آنچه که شادی صدر در ایران مشاهده و تجربه کرده، تردیدی نیست. من نیز آن را دیده ام و کسی در ایران نیست که نداند از چه سخن می گوییم. اشکال در نتیجه های عجیب و غریبی است که او به ما تحویل می دهد.

از سوی دیگر، این مورد مزاحمت مردان برای زنان در خیابان، تنها ویژه ایرانی ها نیست. آن را در کشورهای عربی می بینید و شکل بسیار خشن آن در عربستان سعودی بسیار گسترده است که خود در آنجا دیده ام و بسیار شنیده و خوانده ام. در ترکیه هست، در یونان هست. به شکل دیگر در ایتالیا هست و حتی در فرانسه. دوستان زن مو طلایی آلمانی من از نیشگون های مردان ایتالیایی در ایتالیا همیشه شاکی هستند. پس جریان ابعادش گسترده تر از تحلیل های سطحی و حرفهای آبکی است که: شما پسرها چای را …

خوب، شادی خانم؟ دیدگاه شما چیست؟ آیا این مشکل جنسی است؟ مشکل اجتماعی است؟ این پرسش یک زمینه پژوهش برای شما که خود را پژوهشگر می خوانید! بروید و پس از شش ماه بیایید و یک نوشته پخته بنویسید به جای این چیزهای الکی.

شادی صدر گفتگو نکرده است. حکم داده است، آن هم قطعی. در این روش نیز با صدیقی و آخوندها اشتراک دارد. تا کنون حتی یک بار دیده اید که آخوند بیاید و مشورت کند؟ یا بیاید و گفتگو و تبادل دیدگاه داشته باشد؟ چیزی بپرسد و در باره آن بیندیشد؟ نه! آخوند همیشه ابلاغ می کند. از بالای منبر به عوام و خلق الله نفهم ابلاغ می کند و راه زندگی را به آنها یاد می دهد.

شادی صدر نیز همین گونه با ما سخن گفته است، ابلاغ کرده است. برای همین است که من نیز برایم دشوار است که پاسخی بنویسم.

شاید یکی نیز بیاید و این پایین بنویسد که: با بغض برخورد کرده ای و یا عصبانی شده ای و … هیچ کدام نیست. اصلا نمی دانم چه باید بنویسم. البته آن کسی که به من بگوید با بغض برخورد کرده ای، شاید یادش برود که پیش از من باید به شادی صدر انتقاد کند.

شادی صدر می گوید: «نگویید که می‌توان در ایران پسری تازه به سن بلوغ رسیده بود و بزرگ و بالغ شد، بی آنکه به زنان متلک گفت؛ بی‌اغراق، این بخشی از روند بزرگ‌شدن برای مردان در ایران است. تجربه‌ای که بدون آن، مرد ایرانی، مرد نمی‌شود.«

چشم! نمی گوییم. خوب، بگویم چه؟ نمی دانم. در مردانگی خود تردید کردم و یا به بیان دیگر اکنون شادی صدر در مردانگی من تردید جدی دارد چون این چیزهایی را که شادی صدر می گوید را در خود نمی بینم. نمی شود که! نخیر باید باشد.  از حالا پاسخ مرا داده که: نخیر! دروغ می گویی. من ترا از خودت بهتر می شناسم.  تو هم چای ات را هورت کشیده ای و متلک گفته ای. و من حکم خود را از پیش صادر کرده ام.

چشم! نمی گوییم که می توان در ایران پسری … چه پاسخی می توان داد؟

می گوید: « چندان فرقی بین حجت‌الاسلام صدیقی با هر یک از پسران تازه‌بالغ دیروز و مردان طرفدار حقوق بشر و حقوق زنان امروز نمی‌بینم؛ غیر از اینکه او دست‌کم در آنچه هست و آنچه می‌گوید، یک‌رو تر است.«

خوش به حال آخوند صدیقی که شادی صدر او را به ما ترجیح می دهد. حال بگویید که بنیادگراها با هم متحد نیستند و هوای یکدیگر را ندارند. بفرمایید! حجت الاسلام شادی صدر-صدیقی! نوبر است!

چیز دیگری به ذهنم نمی رسد. در واقع، نمی توانم جدی بنویسم. چون آدم مجبور می شود خود را در همان سطح قرار دهد و همان گونه فکر کند. مجبور می شویم ما نیز بحث «پلمیک» کنیم و همین همه چیز را سبک می کند. بحث تبدیل می شود به کشتی گیری، آن هم در پشه وزن.

حالا من چگونه خودم را بنیاد گرا کنم؟ بلد نیستم.

می گوید: » منظور من خود شما هستید، بله، خود شما، آقایان! همه کسانی که اظهارات امام جمعه تهران را خلاف قواعد علمی ثابت‌شده در مورد علل وقوع زلزله دانسته‌اید و در یک بعد از ظهر مطبوع بهاری، چای را که مادراتان، زنتان، خواهرتان یا حتی دوست‌دخترتان جلویتان گذاشته، هورت کشیده‌اید و مفرح‌شده از صحبت‌های امام جمعه، زندگی و کارتان را ادامه داده‌اید بی آنکه حتی یک لحظه فکر کنید شما، خود شما نیز عضو همان باشگاهی هستید که امام‌جمعه تهران از بلندپایگان آن است. تعجب می‌کنید؟ می‌پرسید چرا؟!«

من؟ به پشت سرم می نگرم. ولی کسی نیست. نه، منظورش منم. مگر جرات دارم بپرسم چرا؟؟ البته کافر همه را به کیش خود پندارد. شادی صدر به ما بگوید که خود در چه محیطی رشد یافته و بزرگ شده است. آنجا چای را این گونه می نوشند و با امام جمعه مفرح می شوند؟

بخش دو(کامل جدی)

شادی خانم، از شوخی های بی مزه گذشته، آنقدر نمونه های  زنانی چون شما را دیده ام که در جنبش زنان و سازمان های سیاسی ایرانی گوناگون در اروپا بوده اند، بسیار هم تندرو بوده اند. پس از مدتی، ناگهان غیب شده اند. پس از مدتی دیدیم که رفته اند به دنبال کار و زندگی. همان هایی که به ناحق، در اوج تندروی خود دیگران را به انفعال و بی تفاوتی و زندگی عادی محکوم می کردند، پس از مدتی خود به دنبال همان رفته اند و البته از نوع منفی اش. برخی که زمانی چپ و ضد مذهب (و نه غیر مذهبی) بودند، حالا سفره حضرت ابوالفضل می اندازند. در میان اروپا، در آلمان، در هلند، در سوئد، … نذر می کنند و پول به ایران می فرستند که کسی برایشان در حرم مطهر امام رضا نذر کند.

نمی گویم همه این گونه هستند. ولی از اینها زیاد دیده ایم. حرفهای شبیه شما می زدند و چون از این حرفها زیاد شنیده ایم، اکنون به شما نیز شک داریم. از کجا معلوم شما هم یکی از آنها نشوید؟ گام هایتان خیلی شبیه است. یا باید یواشتر بروید، یا باید در انتظار باشیم که تب تند کنونی شما به عرق بنشیند، همان گونه که تب آنها نیز!

شادی صدر از دنیا عقب است. چرخ را می خواهد از نو اختراع کند. این را نه تنها به خاطر این آخرین سخنانش، بلکه به خاطر افکارش تا آنجا که شنیده ایم و خوانده ایم،  می گویم. او دستاوردهای جنبش زنان در اروپا را ندیده و گویا کنجکاو هم نیست که بداند وگرنه کمی تامل می کرد و کمی سکوت. بیشتر می خواند، می پرسید و گوش می داد تا این که بیاید و به ما در قلب اروپا بخواهد ثابت کند که یا مرد نیستیم و یا فطرتمان در خشونت و زن آزاری و … است. انگار که حالا من و بسیار دیگران باید بیایند و ثابت کنند که این گونه نبوده اند و نیستند و …

شادی صدر وکیل دادگستری هم تشریف دارند و این اتهام ها را می زنند و همین جریان را جالب می کند. هم حقوق خوانده باشی و هم در اروپای آزاد زندگی کنی، آنگاه بیایی از این حرفها بزنی.

البته هنوز شادی صدر به آنجا نرسیده که مثلا بگوید: مردان متجاوز بالفطره هستند. این گام بعدی می تواند باشد و او عقب تر از این حرفهاست. شاید هم رسیده ولی هنوز رویش نمی شود بگوید. آن را گذاشته برای نوشته بعدی که بمب بعدی را بترکاند. از این حرفهایی که در اینجا زده، بویش می آید که به چنین چیزی می تواند اعتقاد داشته باشد.

هوم، عجب غیب گویی شد! ولی بدون شوخی تا آنجا راه دوری نیست.

گمان کنم بیست سال پیش بود که یکی از زنان جنبش زنان آلمان که نماینده پارلمان ایالتی یا وزیر ایالتی بود، در سخنرانی فرمود:»مردان همگی متجاوز بالقوه هستند.» غوغایی به پا شد، البته سروصدایش هنوز به گوش شادی صدر نرسیده است.

از آن خانم وزیر یا وکیل سالهاست دیگر خبری نیست. از همان پشه های یک روزه بود که آمد، مزاحم همه و از جمله جنبش زنان شد و رفت. حالا شادی صدر هم آمده و چیزی در همین مایه ها می گوید.

ما چه گناهی کرده ایم که باید از این چیزها بشنویم و مجبور شویم پاسخ گوییم؟ آن هم در حالی که کسانی که این حرفها را می زنند، حرفهایشان تاریخ مصرف دارد و پایه پرنسیپی ندارد؟

چندی پیش در نوشته ای به مناسبت سخنرانی شادی صدر در کلن این ها را نوشته بودم:

به گفته خانم والترود شوپه، وزیر خانواده ایالت نیدرزاکسن، یکی از فعالان جنبش زنان آلمان و عضو حزب سبز، که در سال 1994 در باره بخشی از جنبش زنان آلمان می گفت: “در ساعت عادی کاری در طی روز، مردان را به عنوان متجاوز بالقوه و پدرسالار مورد تهاجم قرار می دهند. اما پس از ساعت کاری، به خانه خود و به نزد شوهر و دوست و شریک زندگی و خانواده خود برمی گردند.” (هفته نامه دی تسایت، 1994)

این تندروی ها تنها ویژه تندروهای جنبش زنان نیست. تب تند همه جا زود عرق می آورد. در جنبش 68 در آلمان، بسیاری از آنهایی که در آن سالها رادیکال بودند، “کمون یک (K1)” را در برلین راه انداخته بودند، در دود حشیش و الکل و آزادی جمعی جنسی زندگی می کردند و دیگران را متهم می کردند که بود گند “خرده بورژوایی” می دهند، اکنون تک به تک به دنبال پول و زن و شوهر سنتی و زندگی بورژوایی رفته اند و از این که گهگاه خبرنگاری به سراغشان می اید و پرسش هایی از آن سالها می پرسد، خشمگین می شوند.

اینها را ما دیده ایم.

سالهاست که هیچ کدام از آن زنان بنیاد گرای جنبش زنان آلمان را دیگر ندیده ام و خبری ازشان نیست. گروهی همجنس گرا بودند و مبارزه برای حقوق همجنس گرایان را با جنبش زنان برای برابری حقوق اجتماعی اشتباه گرفته بودند. آنگاه که  جامعه انعطاف بیشتری برای همجنس گرایان نشان دادو حقوق اجتماعی آنها را تامین کرد، همه شان محو شدند و رفتند به دنبال علایق شان و مبارزه برای برابری حقوق اجتماعی زنان یادشان رفت.

گروهی دیگر از تندروها در میان راه نفس شان بند آمد و تب شان به عرق تبدیل شد. بسیاری نیز رفتند به دنبال کار و زندگی، در میان ایرانی ها برخی شوهر پولدار و حتی حاجی بازاری پیدا کردند و خوششان نمی آید اگر چیزی یادشان بیاوری. در انجمن های زنان مدتی آمدند و مزاحم شدند و رفتند. برخی نیز چون در زندگی شخصی شان با شوهر سابق شان مشکل داشتند و صدمه زیاد خورده بودند، آمده بودند و در جنبش زنان می خواستند از همه مردان انتقام بگیرند. اینها نیز بیش از آن که بتوانند به این جنبش یاری برسانند، خود نیاز به روانپزشک ومددکار اجتماعی داشتند. بیشتر بار بودند تا یار.

حال شادی صدر جایش در کدام یک از این گروههاست، نمی دانم. خودش نشان دهد. تنها این را می دانم که با این کارها به جنبش اجتماعی زنان برای برابری حقوق اجتماعی یاری نمی رساند.

جامعه بسته ایران و سرکوب حکومت اسلامی، بسیاری را به مبارزه کشیده است که شادی صدر نیز یکی از آنهاست. از سوی دیگر در جامعه بسته، مخالف بودن و کشیده شدن به جبهه اپوزیسیون کاری است بسیار آسان. لازم نیست کاری انجام دهی. با کسی و چیزی هم کار نداشته باشی، حکومت جاهل با تو کار دارد و اگر هم نخواهی، خود حکومت ترا به دشمنی با خودش وا می دارد. از همین رو هر کسی که در خیابان راه می رود را می گیرند و وادارش می کنند که بشود چهره شاخص و برجسته و مبارز اپوزیسیون. یک چشم می شود پادشاه. بسیار کسانی که مورد آزار قرار گرفته اند، به زندان افتاده اند و یا از کشور گریخته اند، قصد این کارها را نداشته اند. حکومت جاهل اسلامی آنها را واداشته است که مخالفش شوند. اگر شرایط آزاد شود، بسیاری بر می گردند سر زندگی خودشان و کاری به کار مبارزه اجتماعی و جنبش زنان و حفظ محیط زیست و دیگر جنبش های اجتماعی نخواهند داشت. اشکالی هم نیست. شرکت در جنبش اجتماعی امری است داوطلبانه.  از اینروست که در میان آنها از این رفیق های نیمه راه بسیار خواهید یافت. حال نامشان شهاب یک ثانیه باشد یا پشه یک روزه، تفاوتی نمی کند.

شادی صدر کدام یک از اینهاست؟ نمی دانم. بسیاری از آنها کاری به کار کسی ندارند و دشواری هم وجود ندارد. برخی دیگر از شب تا صبح در گوشت وزوز می کنند و تا تاریخ شان تمام نشود، نمی گذارند بخوابی.

اگر شادی صدر در اروپا و در جامعه آزاد و دمکراتیک پنج سال دیگر، ده سال دیگر کماکان با جنبش زنان ماند و با آن همکاری سازنده کرد، حساب است. این روزها حرف زیاد زده می شود. تاکنون که او کار سازنده ای نکرده است. از همین حرفهای سطحی و سخیف پیداست. کسی که در آلمان، در مهد جنبش های اجتماعی بزرگ جهان و مهد جنبش زنان، در کشور کلارا تستکین و روزا لوگزامبورگ زندگی کند و به جای آن که تلاش کند از جنبش زنان آلمان که بسیار نیز پخته و نیرومند است، یاد بگیرد، از تجربه های آنها استفاده کند و اشتباه های آنها را تکرار نکند، بیاید و چرخ را از نو اختراع کند و خطاهای دیگران را بیست سال بعد دوباره تکرار کند و چنین چرندیاتی را سرهم کند، روشن است که به کدام سو می خواهد برود. در آن جلسه ای که برای سخنرانی شادی صدر در شهر کلن گذاشته شده بود و من نیز در آنجا بودم، وقتی گروهی همجنس گرا با عربده کشی و توهین به مردان حاضر در جلسه (که همگی همراه جنبش زنان بودند) آنجا را به تشنج کشیدند، شادی صدر در سکوت نشسته بود و حرفی برای گفتن نداشت. همان جا نیز انتقادی از او نشنیدیم. در آنجا احساس کردم که شادی صدر بازیگر این میدان مبارزه جنبش زنان نیست و اصلا شاید خود نیز نداند که برای چه در آنجاست.

نه عقب ماندگی توهین است و نه بنیادگرایی. این واژه ها تعریف روشن دارند و من با توجه به تعریف آنها را در باره شادی صدر به کار می برم. شادی صدر در این سخنان هر دو اینها را به نمایش می گذارد و اگر اعتراض دارد (حتما دارد) می تواند گفتگو را آغاز کند. آنگاه است که می توانیم تبادل دیدگاه درست داشته باشیم و نه این گونه. گفتگو دو جانبه است. گفته شود تا گوش بشنود و شنیده شود آنچه گفته شده باشد.

راستی حمایت از جنبش Boobsquake یادتان نرود! یک نوشته دیگر هم دوسال پیش نوشته بودم که در آنجا خودمان را آن گونه که شادی صدر دوست دارد، نواخته بودم.

دیگر نوشته ها در این زمینه:

–  جنبش زنان یک جنبش اجتماعی است و نه جنسی (پیرامون سخنرانی شادی صدر در کلن)

“زبان بدن” مرد ایرانی و دیگر چیزها

V=2V

نمیدانم کیست و نامش چیست. زخمی است و خونین و با این حال دستش را یه علامت پیروزی بالا برده.

Vبرای Victory. اما این V که او برعکس گرفته، یک معنی دیگر نیز می دهد که اهالی انگلیس آن را می شناسند. هر چند که گمان نمی کنم که او خود آن را بداند، ولی نوش جانتان آقای خ.ر و ا.ن و دیگر کودتاچیان!

به این می گویند یک تیر و دو نشان یا: یک علامت و دو معنی بجا!

غیر دگرباش

امروز لینکی که به اینجا می آمد را دنبال کردم و به وبلاگی به نام «پسر» رسیدم که نوشته ای از مرا در آنجا گذاشته بود. این وبلاگ متعلق به همجنس گرایان است که خود را در آنجا «دگرباش» می نامند. این واژه «دگرباش» به نظرم واژه جالبی آمد. اما آنچه جالبتر بود این بود که زیر لینکی که به وبلاگ من داده اند، این را نوشته اند:

 «تذکر: منبع غیردگرباش است».

نکته جالب این واژه «غیردگرباش» است. «دگرباش» را فهمیدیم یعنی چه. اما «غیردگرباش» دیگر چه صیغه ای است؟ اگر بخواهیم با دید ریاضی به آن بنگریم، اینجور می شود:

غیردگرباش=باش!

جالبتر شد!

این را هم نفهمیدم که حالا چرا تذکر داده اند؟ یعنی احتیاط؟ مواظب باشید؟ بالاتر از 18 سال؟ پایین تر؟ کبریت بی خطر تبریز؟

 

 

پرتاب لنگه کفش به بوش، تخم مرغ به کول … لنگه کفش به احمدی نژاد یا خامنه ای؟

هر چند که آن صحنه پرتاب کفش به بوش در آن لحظه خیلی غافلگیر کننده بود، ولی این کارها در جهان آزاد چیز تازه ای نیست و توجه مردمان را تنها برای همان روز جلب می کند. سیاستمداران و کسانی که هدف قرار می گیرند نیز این چیزها را سرسری رد می کنند، همان گونه که بوش نیز نه تنها  کنترلش را از دست نداد، بلکه بلافاصله گفت: بگذارید یکی هم برای جلب توجه کفشی را به من پرت کند. آدم می تواند هر دیدی نسبت به جورج بوش داشته باشد و من وقتی کسی چون «ال گور» به یادم می آید، از بوش و همه متقلبان پیرامونش بدم می آید. ولی در آن لحظه ظرفیت از خود نشان داد و آنگونه رفتار کرد که شایسته بود. حال نیز خبرنگار العراقیه را پس از بازجویی رهایش می کنند و او در تاریخ معروف می شود و کارش به عنوان یک کار بامزه مایه لبخند مردمان خواهد شد و از حالا می توان گفت که بوش نیز در خاطراتش که بعدها حتما خواهد نوشت، از این ماجرا با طنز یاد خواهد کرد. بهای آن کفش ها هم تا این لحظه به برکت چهار تا آدم بیکار و خوش ذوق در eBay به پانصد هزار دلار رسیده است. شاید هم بر اساس قوانین عراق خبرنگار را جریمه یا مجازات کوچکی هم بکنند که در آمریکا یا اروپا شاید آن هم نشود.

حالا این طرف ماجرا را ببینیم: در عراق بعضی ها تظاهرات شادی کردند. در فلسطین عده ای با این مناسبت پرچم اسراییل را آتش زدند. رسانه های حکومتی ایرانی هم ته دلشان قند آب شده است. دیگر نمی دانم چه کسی در این اطراف چه کار کرده است. انسان خاورمیانه ای کی با خرد عمل کرده است که الان بکند.

یادم می آید که در زمانی که هلموت کول صدراعظم آلمان بود، در جایی در شرق آلمان که رفته بود،عده ای پشت نرده ها بر علیه او تظاهرات می کردند و به سویش گوجه فرنگی گندیده و تخم مرغ پرتاب می کردند. پس از آن که سه چهارتا از اینها با وجود چند چتر اطرافش به او خورد و کت و شلوارش را خراب کرد که بعدا معلوم شد نو بوده و بار اولش بوده که پوشیده بود، کنترلش را از دست داد و یقه یکی از آنها را گرفت که البته به موقع جدایشان کردند. آقای کول تا مدت ها به خاطر این کار زیر انتقاد افکار عمومی قرار داشت.

جناب سرکوزی نیز در ژانویه گذشته پس از آنکه دهقانی در پاریس حاضر نشد با او دست دهد و دستش را پس کشید، به او گفت: برو گم شو حرام زاده! (اینجا) و فیلم این جریان در تلویزیون فرانسه پخش شد و فرانسوی ها بار دیگر بهشان ثابت شد که لقب «سرکوزی نژاد» که بر روی او نهاده اند، به جاست.

حالا داشتم به این فکر می کردم که اگر کسی لنگه کفشی به سوی احمدی نژاد یا خامنه ای پرتاب کند، چه می شود. قدرت تصور من بیش از حد محدود است که بتواند پیامد چنین کاری را به تصویر کشد. قابل تصور نیست اصلا!

حالا شاید این وبلاگ به خاطر طرح چنین فکری قیلطر شود!

راننده تاکسی 82 ساله، مرسدس بنز 50 ساله و نیمه شب سرد زمستانی

اینجا و آنجا در وبلاگ ها از ابراهیم دهباشی خواندم که لقب «مهربان ترین راننده تاکسی تهران» را دارد. خیلی ها تجربه روبرو شدن با او را نوشته اند. جالب اینجاست که خودش وبلاگ دارد در اینجا و از خاطراتش در خیابان های تهران و مسافرهایش می نویسد.
این جریان مرا به یاد یک راننده تاکسی دیگر انداخت. 12 سال پیش، در سال 1996 در نیمه شبی سرد زمستانی به شهر وین در اتریش رسیدم. از ایستگاه که بیرون آمدم، در جستجوی تاکسی های سیاه رنگ شهر وین چشمم روی یک ماشین بسیار قدیمی ماند. یک تاکسی، مرسدس بنز 180، ساخت سالهای 1950 تا 1960! در صف تاکسی ها نخستین ماشین بود. در آن هوای سرد به خود گفتم که من باید پیش از مسافر دیگری به این تاکسی برسم که البته در آن ساعت خلوت شب بسیار آسان بود. با ناباوری از راننده پرسیدم: «مسافر می پذیرید؟» پیرمردی بود با موهای سپید چون برف و با لبخند گفت: «پس برای چه اینجا ایستاده ام؟» کماکان مردد و با احتیاط سوار شدم و نشانی را گفتم و او راه افتاد. دوباره با تعجب پرسیدم: «شما با چنین ماشینی کار می کنید؟» گفت: «من هفتاد سالم است و چهل سال است که با این ماشین با هم هستیم. ما با هم خواهیم مرد.» سپس پرسید: شما بار نخست است به وین می آیید؟ پاسخ مثبت دادم. گفت: «پس بگذارید مسیر را کمی دور کنم و چند جای خوب را به شما نشان دهم.» چه از این بهتر وگفتم: «اختیار با شماست.» در آن نیمه شب زمستانی این راننده تاکسی خوش اخلاق با سرعتی بسیار آهسته کناره خیابان کمربندی در مرکز شهر وین در منطقه یکم را می پیمود و جای جای این شهر سحرانگیز تاریخی را به من نشان می داد: اینجا قصر سلطنتی است. آنجا موزه تاریخ طبیعی، اینجا نمایشگاه …
وقتی وارد اتاقم در هتل شدم، هنوز نیم ساعت گذشته باورم نمی شد.
چندی پیش که در وین سوار تاکسی شدم، از راننده سراغ آن راننده تاکسی و مرسدس بنز 180 را گرفتم. گفت او هنوز هست ولی تنها دیروقت در شب 3-2 ساعت کار می کند، کماکان چون 12 سال پیش در آن نیمه شب سرد زمستانی!

پانوشت: این عکس ها مشابه و هم رنگ آن تاکسی است که از اینترنت برداشته ام.

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

احمدی نژاد، رییس جمهور فتوشاپ

اگر احمدی نژاد نبود، دنیا چه کسل کننده می شد!

این را روزنامه NRC Handelsblad در روتردام چاپ کرده است:

«یک ایرانی در نیویورک»، Cagle Cartoons

روزنامه تورونتو استار، تورونتو: «ما این عکس را جعل نکرده ایم. من مستقیم از کره ماه با شما تماس می گیرم.»

«روز»، آمستردام

این آمریکایی ها …

مردم آمریکا از دیدگاه های متفاوتی سوژه گفت و گوی دیگران هستند. یکی از این سوژه ها که برای دیگران جذاب و مایه تفریح است، دست انداختن آمریکاییان و نشان دادن سواد عمومی پایین آنها و ساده لوحی ناشی از آن است. به ویژه اروپاییان به این کار علاقه ویژه ای دارند و یکی از سوژه های جالب تلویزیونی آنها همین است. البته من با تجربه خود آمریکایی ها را در برخورد اول مردمی صمیمی و خوش رو یافتم و این ساده لوحی که در اینجا در این برنامه تلویزیونی به نمایش گذاشته شده است را خود نیز در آمریکا دیده ام. در عین حال اینها نیمه جدی است و فراموش نشود که این کشور بهترین و باسواد ترین متخصصان را نیز دارد. به هرحال اروپاییان دوست دارند اینها را دست بیاندازند.
یکی از کانال های تلویزیون سراغ این سوژه رفته و برنامه جالبی تهیه کرده است. بخش عمده این برنامه را پیاده کرده ام. البته روشن است که این تلویزیون پاسخ های جالب را کنار هم چیده است. افراد مورد سوال تک به تک و در جاهای متفاوت مورد پزسش قرار گرفته اند. گزارشگر یرنامه می گوید:» خیلی ها معتقد هستند که آمریکایی ها ابله هستند و از دنیا هیچ نمی دانند. من به خیابان رفتم و از آمریکایی ها سوال هایی در مورد دنیا پرسیدم.
سوال: نام یک کشور که با حرف «یو» U شروع می شود.

نفر اول: یوگسلاوی؟
نفر دوم: یوتا (یکی از ایالت های آمریکا)
نفر سوم: یوتوپیا (نام سرزمین تخیلی است)
سوال: کدام کشورها در اتحاد Coalition of the Willing هستند؟
(اتحادی که برای حمله به عراق و افغانستان ایجاد شد، این گونه خوانده می شد.)
نفر اول: هیچی نمی دانم.
نفر دوم: افغانستان و کویت
نفر سوم: عراق و پاکستان
نفر چهارم: نیوزیلند؟
نفر پنجم: نیوزیلند
سوال: دین اسراییل چیست؟
نفر اول: اسراییلی
نفر دوم: مسلمان
نفر سوم: اسلامی
نفر چهارم: شاید کاتولیک
سوال: دین راهب های بودیست چیست؟
نفر اول: … (سکوت)
نفر دوم: … (سکوت)
نفر سوم: اسلامی؟ نمی دانم
سوال: در جنگ ویتنام که پیروز شد؟
نفر اول: ما پیروز شدیم
نفر دوم: مگر ما اصلا در جنگ ویتنام شرکت داشتیم؟
سوال: فیدل کاسترو کیست؟
نفر اول: یک خواننده
سوال: یک مثلث چند ضلع دارد؟
نفر اول: هوم، … چهار
نفر دوم: اصلا ضلع ندارد… شاید یکی
سوال: واحد پول بریتانیا چیست؟
نفر اول: … (سکوت)
نفر دوم: بریتانیا کجاست اصلا؟ من نمی دانم.
نفر سوم: شاید پول آمریکایی
نفر چهارم: پول ملکه الیزابت! بیشتر نمی دانم.
سوال: نام یک کشور که با حرف «یو» U شروع می شود.

نفر اول: یک کشور؟
گزارشگر: بله
نفر اول: … (سکوت)
گزارشگر: خودم بگویم؟ ایالات متحده آمریکا (United States of America)
سوال: در جنگ با تروریسم، کشور بعدی که باید به آن حمله کنیم، کدام است؟
نفر اول: عربستان سعودی
نفر دوم: یک جایی در خاورمیانه
نفر سوم: باید یک دهانه آتشفشان عظیم در F…… خاورمیانه درست کنیم. (منظورش کاربرد بمب هسته ای است)
نفر چهارم: بگذار فکر کنم … ایتالیا!
نفر پنجم: کوبا
گزارشگر: کوبا؟
نفر پنجم: بله!
نفر ششم: ایران
گزارشگر: ایران؟ چرا ایران؟
نفر ششم: برای این که من فکر می کنم که در آنجا به زودی قرار است انقلاب بشود.
نفر هفتم: روسیه، چین
نفر هشتم: هند و پاکستان
نفر نهم: اندونزی، برزیل
نفر دهم: کره
گزارشگر: کره؟ چرا کره؟
نفر دهم: چون آنها مشکل درست می کنند.
گزارشگر: چه مشکلی؟
نفر دهم: اخلاقشان مشکل دار است.
نفر یازدهم: کانادا
سوال: کشور سری لانکا را روی نقشه نشان بده.
نفر اول جزیره های را در جنوب هند نشان می دهد که درست است.
نفر دوم: سری لانکا؟ تا حالا نشنیده ام.
سوال: این شماره یک را روی نقشه روی کشور ایران بگذار. (گزارشگر نقشه ای دست کاری شده را در برابر کسی می گذارد که ایران به جای نیوزیلند است.)
نفر اول به آنجا اشاره می کند و شماره را روی آن می گذارد و مشکلی هم ندارد و خوشحال است که ایران را یافته است.
سوال: کدام کشور بمب اتمی دارد؟
نفر اول: کره شمالی! و به جایی روی نقشه اشاره می کند که رویش نوشته «کره شمالی» که البته قاره استرالیاست.
نفر دوم: فرانسه!
سوال: شماره دو را روی کشور فرانسه بگذار.
نفر اول فرانسه را در همسایگی نیوزیلند (یا ایران) می یابد و شماره را آنجا می گذارد.
سوال: به نظر شما بهترین جا برای حمله به ایران از کدام جهت است؟ شمال، جنوب، شرق یا غرب؟ (گزارشگر به نیوزیلند که رویش نوشته شده ایران اشاره می کند)
نفر اول (گرم تفکر): شاید از شرق
نفر دوم: نه، از غرب بهتر است.
در این میان یکی سوی گزارشگر می آید و می گوید: هی، من یک چیز تازه از شما یاد گرفتم که کره شمالی خیلی بزرگتر از کره جنوبی است و به استرالیا اشاره می کند که روی نقشه «کره شمالی» نام دارد. البته او متوجه نمی شود که این «کره شمالی» در جنوب کره جنوبی قرار دارد.
سوال: این جمله «کوفی عنان»(Kofi Anan) یک نوشابه است.» راست است یا دروغ؟ (کوفی عنان دبیرکل پیشین سازمان ملل متحد بود).
نفر اول: قهوه (Coffee) یک نوشابه است.
نفر دوم: «کافی» چی چی؟؟
نفر سوم: فکر کنم یک شرکت مشاوره حقوقی باشد.
سوال: تونی بلر کیست؟ (تونی بلر نخست وزیر پیشین بریتانیا بود)
نفر اول: نمی دونم کیه.
گزارشگر: حدس بزن!
نفر اول: هوم … اسکیت بازی می کنه؟
نفر دوم: یک هنرپیشه است.
نفر سوم: برادر لیندا بلر است.
سوال: کدام کشورها در «محور شرارت» قرار دارند؟
نفر اول: آلمان یکی از آنهاست. بقیه را نمی دانم.
نفر دوم: هوم … کالیفرنیا
نفر سوم: نیویورک
نفر چهارم: اورشلیم
نفر پنجم: اورشلیم
گزارشگر: باز هم هستند. تنها که یکی نیستند.
نفر پنجم: من فکر کنم همه آنها!
نفر ششم: فلوریدا
سوال: من کمی تردید دارم که میان فلسطینی ها و اسراییلی ها کدام یک سنگ پرتاب می کنند؟
نفر اول: اونایی که عمامه سرشونه.
نفر دوم: من فکر کنم از میسی سی پی باشند.
سوال: نخستین انسانی که پا بر کره ماه گذاشت، کی بود؟
نفر اول: جان گلن (نوازنده جاز)
نفر دوم: آرمسترانگ روی ماه راه رفت ولی من فکر کنم که یک روس بود. ولی مطمئن نیستم.
نفر سوم: به شما بگویم که بعضی ها فکر می کنند که این اتفاق اصلا روی نداده است. اونا فکر می کنند که این کارها در آریزونا اتفاق افتاده است.
سوال: مسجد چیه؟
نفر اول: نمی دونم.
گزارشگر: حدس بزن!
نفراول: یک نوع حیوان است.
نفر دوم: اصلا نمی دونم.
سوال: چند تا جنگ جهانی داشتیم تا حالا؟
نفر اول (پیر مردی است): سه تا!
سوال: KFC از کدام ایالت آمریکا می آید؟ KFC مرغ سخاری کنتاکی است.
نفر اول: منظورت مرغ سخاریه؟ نمی دونم. اصلا نمی دونم.
گزارشگر: می دونی KFC مخفف چیه؟
همان نفر اول: Kentucky Fried Chicken (مرغ سخاری کنتاکی) دیگه! درسته؟
سوال: «جنگ ستارگان» بر اساس یک ماجرای واقعی است. این درست است یا غلط؟
نفر اول: درست
سوال: هیروشیما و ناگازاکی برای چه شهرت دارند؟
نفر اول: جودو و کشتی
سوال: چند تا برج ایفل در پاریس هست؟
نفر اول: فکر کنم ده تایی باشند.
سوال: القاعده چیه؟
نفر اول: القاعده یک گروه است در خاورمیانه. یک گروه انتحاری در اسراییل، یعنی در خاورمیانه که بمب می گذارند و رییس جمهورشان هم نامش یاسر عرفات است. اینو همه می دونند.
سوال: دیوار برلین در کجا بود؟
نفر اول: … (سکوت)
سوال: دین اصلی در اسراییل کدام است؟
نفر اول: مسلمان
نفر دوم: .. (سکوت)
سوال: زبانی که مردم آمریکای لاتین با آن حرف می زنند، لاتین است. این درست است یا غلط؟
نفر اول: چی چی؟؟
نفر دوم: … باور کن من پاسخ این سوال را نمی دانم ولی دارم فکر می کنم … اسراییلی؟

.این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

ه

این قوهای عاشق!

دریاچه «آلستر» در شهر هامبورگ که در میان شهر قرار دارد، یکی از تفریح گاههای مردم است که برای گردش یا قایق سواری به آنجا می روند. در این دریاچه شمار زیادی نیز قو ، مرغابی و پرنده دریایی سکونت دارند. از سه سال پیش یک قوی عاشق توجه مردم و رسانه ها را جلب کرد و شهرت جهانی یافت. این قوی عاشق و وفادار همواره در کنار معشوق خود بود و از او مراقبت می کرد و کسی جرات نزدیکی به آنها را نداشت.

ویژگی این عشق آتشین این است که معشوق این قوی دلخسته یک قایق پدالی پلاستیکی است که شبیه قو ساخته شده است و چند برابر اوست. زمانی کوتاه، پس از آن که این قایق پدالی به دریاچه انداخته شد، همگان می دیدند که یک قو همیشه این قایق را دنبال می کند و شب ها نیز بر روی آن می خوابد. کم کم حسادت قو به جایی رسید که دیگر به کسی اجازه سوار شدن به قایق را هم نداد و شرکت صاحب قایق پدالی نیز دست از کرایه آن برداشت.

چندی پیش شنیدم که قوی عاشق دلخسته دریاچه آلستر مرده است و قایق پدالی دوباره به دریاچه برگشته است.

این روزها از عشق یک قوی سیاه در دریاچه ای در شهر مونستر در غرب آلمان به یک قایق پدالی شبیه قو شنیدم. این قوی سیاه نیز شب و روز از عشق خود مراقبت می کند و این قایق دیگر قابل اجاره دادن نیست.

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin

چهارراه شلوغ!

می گویند روسینی،آهنگساز  ایتالیایی خیلی رک و بدون ملاحظه بود. یک بار آهنگساز جوانی پیش او رفت، آخرین کارش را به او داد و از او خواست دیدگاهش را بگوید. استاد پس از گوش دادن به کار از او پرسید: نام این اثر چیست؟ آهنگساز جوان گفت: کویر خالی. روسینی گفت: این نه کویره نه خلوت. بلکه چهارراهی است شلوغ که در هر گوشه اش آشنایی ایستاده است.

امروز تو وبگردی رفتم اینجا. دیدم خانومچه کار روسینی رو  با یکی به نام فضل سهیلی کرده. این آقای فضل سهیلی کتاب شعر در آلمان در 300 نسخه! چاپ کرده. خلاصه از اون چهارراه های شلوغه که هر کس دلش برای شاملو، سهراب یا سهیلی تنگ شده می تونه بره اونجا.

احمدی نژاد شام نخورده، گرسنه به ایران برگشت

آخه میشه آدم راهش به ایتالیا بیفته و اونجا چیزی نخوره و برگرده؟ من فکر مکردم که نمی شه. این سبزی فروشیه تو نارمک یادتونه؟ آره همونی که سر کوچه خونه آقای احمدی نژاده که قیمت گوجه فرنگی و خیارو بالا نبرده. یعنی آقای احمدی نژاد می گفت که مردم بیخود میگن قیمت ها بالا رفته و الان همه تهران همه چیو از اونجا می خرن. به همین خاطره که قیمت پیتزا هم بالا نرفته چون نزدیک خونه آقای احمدی نژاد یه پتیزایی هم هست. من همیشه از اونجا خرید می کنم.

حالا طرف پیش خودش گفته بود که میرم ایتالیا اول میرم پیش برلوسکونی اونجا بهم صبونه میدن، موزورلا و زیتون و سالامی. البته سالامیاشون گوشت خر هم داره و مباحه. نهارم میرم پیش پاپ اعظم اونجا سوسیس آلمانی اصل باحال می خورم. شام هم که دیگه افتادیم. همه رییس روسا هستند. میرم اونجا به اهود اولمرت دهن کجی می کنم. زبونمم براش درمیارم.

ای بابا، برلوسکونی میگه اصلا وقت ندارم. پاپ هم می گه تو به قدوقواره خودت نیگا کن. برو با هم قد خودت بازی کن. شام هم که دعوت نکردند. حالا من آقای احمدی نژادم. این یارو رابرت موگابه دیگه کیه شده رقیب ما؟ همش توطئه صهیونیستها بود. اصلا میرم همون بوف تو میدون هفت حوض. پیتزاهاش هم باحاله از منم پول نمی گیره.

البته خبرگزاری «میگن» گزارش داده که بوف هفت حوض دیر وقت شب بسته بوده و خلاصه این آقای احمدی نژاد دیشبو گرسنه خوابیده. برق هم رفته بود. یعنی شهردار روم به خاطر آقای احمدی نژاد برق روم رو قطع کرده بود. ولی نمی دونم چرا برق هفت حوض رفته بوده. ما هم برق نداشتیم.

خبرگزاریهای ایتالیایی هم گزارش دادن که اومدن آقای احمدی نژاد یه دستاورد باحال برای ایتالیا داشت و اونم این که یک علامت راهنمایی به علامتهای راهنمایی و رانندگی ایتالیا اضافه شد. تا حالا علامتایی که اونجا بود اینا بودن: ورود عمله با بیل ممنوع، عبور گوسفند ممنوع، ورود با پیتزا ممنوع. حالا اینم اضافه شده: ورود احمدی نژاد ممنوع! نمونه هاشو دیروز تو میدون اسپانیا در روم نشون دادن. اینم عکساش این پایین. میگن خودش هم امضاش کرده.

احمدی نژاد در کارناوال

نام کارناوال که می آید شاید شما بیشتر یاد ریودوژانیرو یا ونیز بیفتید. اما در آلمان نیز در چند شهر کارناوال هست. کارناوال در آلمان یک سنت چند صد ساله است که می گویند ریشه در تلاش مردم برای آزادی از اشغال امپراطوری روم دارد. برخی ریشه های مذهبی و برخی دیگر سنت های ژرمن پیش از مسیحیت در آن می بینند. شاید هم کمی از هر کدام درست باشد. به هر رو آنچه امروز در شهرهای کلن، دوسلدورف، ماینس و روستاهای پیرامون این شهرها هر سال به راه می افتد، دیگر این سنت ها را در بر ندارد. یک هفته تمام زندگی اجتماعی در این شهرها مختل می شود و چهره شهر تغییر می یابد. مردم به خوش گذرانی می پردازند و خود را به شکل های عجیب و غریب در می آورند. در این یک هفته هیچ گونه کار جدی نمی توان کرد؛ همه چیز و همه کس به شوخی و سخره گرفته می شود و بسته به این که افکار عمومی به چه مورد هایی سرگرم باشد، آین موردها را به کار می گیرند و کاروانی به راه می اندازند. ممکن است شما برای انجام کاری به اداره ای بروید و پشت میز یک مرغ نشسته باشد یا یک گوریل یا یک عرب. خود شما هم می توانید آخوند شوید یا آدم خوار یا یک خرس!

این گونه است که جای احمدی نژاد نمی تواند خالی باشد. این عکس ها را در کارناوال شهر دوسلدورف در سال 2007 گرفته ام. دوسلدورفی ها معمولا موارد سیاسی روز را به مسخره می گیرند. کلنی ها بیشتر به مسایل «فرهنگی» می پردازند. در یک نوشته دیگر به جزییات یک هفته کارناوال و کارهایی که هر روز انجام می دهند، خواهم پرداخت. تا آن روز سرتان با عکس ها گرم باشد.

Achsel des Bösen یعنی: زیر بغل شرارت. در اینجا با واژه ها بازی کرده اند. محور شرارت می شود: Achse des Bösen. تنها یک L افزوده و مفهوم را تغییر داده اند.

 

تابلوی پروازها درفرودگاه ابوظبی

چند روز پیش در فرودگاه ابوظبی تابلوی پروازها این را نشان می داد:

بازاریابی ایرانی در خیابان گاندی تهران

در خیابان گاندی دو مورد جالب وجود دارند کم توجه مرا به خود جلب کردند. از یکیش عکس گرفتم. از دومیش نمی شود عکس گرفت. حالا می گویم چرا!

مورد اول: این عکس را ببینید. چند نکته خیلی جالب در این عکس هست:

ورود آقایان ممنوع! این یک فروشگاه کفش و کیف زنانه است. صاحب فروشگاه ورود آقایان را ممنوع کرده است، آن هم با خط قرمز! دلیل این کار روشن نیست. به هر فروشگاه کفش و کیف زنانه در تهران می توانید وارد شوید به جز این یکی. درس اول بازاریابی در اینجا: اگر همسر یا دوست دختر شما همراهتان نباشد ، اجازه خرید از این فروشگاه را ندارید. بروید از جای دیگر بخرید. به این می گویند هوش فراوان در بازاریابی و فروش.

صاحب فروشگاه و دیگر فروشندگان خودشان آقا تشریف دارند. البته تا آن حد که در ظاهر قابل تشخیص است. بقیه اش را ما خبر نداریم. آقای احمدی نژاد شاید بداند.

هیچ کدام از فروشگاه های دیگر در خیابان گاندی چنین محدودیتی ندارند. صاحب این فروشگاه هنوز به این فکر نکرده که چرا.

مشتریان محترم مراقب کیف پول خود باشید! این یکی دیگر آخر بازاریابی (Marketing) است. می گوید اگر وارد فروشگاه ما شدید، ممکن است کیف شما را بزنند. هنوز این را نگرفته که ایجاد احساس امنیت و آرامش برای مشتری پایه بازاریابی و فروش است.

مورد دوم: در پیاده روی روبروی همین فروشگاه در خیابان گاندی دستفروشان در کنار پیاده رو لباس زیر زنانه در کارتون های مقوایی می فروشند و اطرافشان هم همیشه پر از مشتری است. لباس زیر ها رنگهای شاد و فلورسنت دارند و از این رو توجه دختران جوان را جلب می کنند. برخی از این دختران گاهی چنان گرم زیرورو کردن سوتین ها می شوند که یادشان می رود که در خیابان پر رفت و آمد هستند. تاکنون دو بار شاهد بودم که دختری یک سوتین را روی سینه خود گرفته و دارد فکر می کند که اندازه است یا نه. بهترین سوژه عکاسی است، حداقل از این رو که در جمهوری اسلامی اتفاق می افتد. یک عکاس زبل می خواهد که در یک جای امن به کمین بنشیند.

مورد اول+مورد دوم= مورد سوم: آقای فروشنده کیف و کفش اگر کمی سرش را آنطرفتر بگیرد، می تواند این صحنه را حتما روزی بیست بار ببیند. البته هنوز رابطه این را با آن دو تابلوی فروشگاهش درک نکرده است. ببینیم چقدر طول می کشد تا تابلوها را بردارد.

 

پول پیچوندن

چند روز پیش در تهران سر پل چوبی سوار تاکسی شدم برای چهارراه ولی عصر. چند متر آن طرف تر هم دختر جوانی که به نظر 22-23 ساله می آمد کنار من سوار شد و بلافاصله گرم مکالمه تلفنی شد:

«الو؟ شیما؟ خوبی؟ … ببین باید یه کاری برام بکنی. اون آقای صابری که من میرم پیشش یادته؟ همونی که براش تو دانشگاه کار می کنم. حالا مامانم میخواد بهش زنگ بزنه، هم سال نو رو بهش تبریک بگه و هم شماره حسابشو بگیره که پول بریزه به حسابش. … گوش کن، …. می دونی که اون ازم پول نمی گیره. ولی به مامانم گفتم که می گیره. آخه می دونی که من پولو می پیچونم. حالا چکار کنم؟؟ یه فکری بکن. ببین یکی بود از دوستات … آره همونو میگم. باهاش تماس بگیر ببین میتونه خودشو جای آقای صابری بزنه؟ همین الان زنگ بزن جوابشو بده.»

چند دقیقه بعد، در میدان فردوسی:

«الو شیما؟ چی شد؟»

گویا طرف به شیما جواب منفی داده است.

«وای حالا چه خاکی سرم بریزم؟ … نه،… آخه الاغ جون، تو که نمی فهمی، این خیلی مهمه برام. … اه، ببین ببین، خودت، تو میتونی یک کمی صداتو کلفت کنی خودتو جای آقای صابری بزنی؟ … وای حالا چکار کنم؟…»

نرسیده به چهارراه ولی عصر رو به راننده تاکسی: «آقا من میتونم اینجا پیاده شم؟» – «بفرمایید!» 

پیاده شد و در تاکسی را هم باز گذاشت تا من برایش ببندم.

شاهکار جدید جناب سرکوزی نژاد

نه، این دنباله نام را من برای جناب رییس جمهور فرانسه نگذاشته ام. این ابتکار مردم فرانسه است که به او می گویند «سرکوزی نژاد»! این کار را قبل از شاهکار جدیدش انجام دادند و نشان دادند که عجب ملت خوش ذوقی هستند.

در ماه فوریه 2008 در پاریس نمایشگاه کشاورزی بود و آقای سرکوزی هم از آن بازدید کرد. اتفاقی که در آنجا افتاد و فیلمی که گرفته شد باعث شد که سایت روزنامه فرانسوی «لو پاریزین» Le Perisien www.leparisien.fr که آن فیلم را گذاشته بود، در چند ساعت 330.000 کلیک بخورد.

فیلم این صحنه را نشان می دهد: سرکوزی به همراه تعداد زیادی و از جمله به اندازه کافی میکروفون و دوربین با تعدادی از بازدیدکنندگان خوش و بش می کرد و لبخند ملیحی هم بر لب داشت. در این میان دستش را به سوی کسی دراز می کند که با او دست بدهد و او دستش را پس می کشد و به سرکوزی می گوید : «اوه، اوه، نه! به من دست نزن!» آقای رییس جمهور با همان لبخند ملیح به او می گوید:»پس برو گمشو!» آن مرد جواب می دهد:»تو حال مرا به هم می زنی.» آقای رییس جمهور با همان لبخند ملیح می فرمایند:»برو گمشو، حرامزاده!»

سایت های YouTube و DailyMotion هم این فیلم را گذاشته اند.

دیدید چرا فرانسوی ها خوش ذوق هستند؟

هیتلر و فراکنشتاین :دو کاندید انتخابات 2008

این روزها در ایالت مگالایا در شمال هند رقابت انتخاباتی پارلمان ابالتی در جریان است. یکی از این کاندیدها «آدولف هیتلر ماراک» است. یکی دیگر نامش «فراکنشتاین مومین» است که معلم مدرسه نیز هست. این دو اکنون دارند به این می اندیشند که با چنین نامی آیا مردم به آنها رای می دهند یا بیشتر وحشت می کنند. مشکل این دو در اینجاست که کاندیدهای دیگری هم هستند که نام های معروف بهتر دارند. یکی نامش «زنیت زانگما» است، دیگری «مون لایت پاریات»، آن یکی «رومئو فیرارانی» و یکی دیگر «دارلینگ واول لامار» است.

روزنامه خلیج تایمز در مورد این ایالت دورافتاده در شمال هند که 3/2 میلیون نفر جمعیت دارد، می نویسد که مردمان آنجا که به زبان «خازی» حرف می زنند و انگلیسی خیلی کم می دانند، دوست دارند نام افراد نامدار را که می شنوند روی فرزندانشان بگذارند بدون آن که چیزی در مورد آن نام بدانند.

این جالب است که اگر 50 سال پیش پدر و مادر جناب آدولف هیتلر ماراک چیزی از صاحب اصلی این نام نمی دانستند، خود این جناب چرا تاکنون نامش را تغییر نداده است. حالا تصور کنید این آقا به سفارت آلمان یا اسراییل در هند برود و درخواست ویزا کند. چهره کارمند سفارت خیلی دیدنی خواهد بود.

چند سال پیش در آلمان با یک جوان ترک آشنا شدم که نامش هویدا بود و گفت ببین اسم من ایرانی است. گفتم این نام فامیل است نه اسم. گفت پدر من عاشق نخست وزیر شما بود و نام اورا روی من گذاشته است.

گمان کنم این روزها در ایالت مگالایا در شمال هند کودکی به دنیا آمده باشد که نامش را احمدی نژاد سینگ گذاشته باشند!