«است» یا «هست»؟ مشکل این است!

به نظرم می آید که توانایی نوشتاری در فارسی را از جمله می توان در کاربرد درست «است» و «هست» دید. چشم آدم درد می گیرد از خواندن نوشته های بعضی ها!

به فارسی زبان هایی که نمی دانند کدام یک را باید کجا به کار برد، پیشنهاد می کنم زبان اسپانیایی یاد بگیرند شاید کمک کند.

کنسرت یادبود کلود دبوسی

آماندا و من تنها کسانی هستیم که مرتب از برنامه های هنری که مدرسه معرفی می کند، استفاده می کنیم. دیگران پراکنده می آیند. دیشب به کنسرواتوار ملی نیس رفتیم که «هفته کلود دبوسی» برگزار کرده بود. من کلا با موسیقی آخر قرن نوزدهم و ابتدای قرن بیستم میانه ندارم و نمی توانم با کسانی چون راول، استراوینسکی، شونبرگ یا دبوسی ارتباط برقرار کنم. با این وجود می روم. دو کنسرت برای پیانو و ویولن و برای پیانو و ویولنسل و چند اثر کوچک دیگر از راول و استراوینسکی نیز اجرا می کنند. بد نیود ولی مشکل من کماکان برجا بود. به آماندا می گویم که من این موسیقی را نمی فهمم. آماندا می گوید که خودش پیانو می زند و عاشق کارهای دبوسی. آدم جالبی است و همیشه چیزی دارد که آدم را غافلگیر کند. دکترایش را از دانشگاه «ییل» در نوروساینس در آمریکا گرفته. می گوید در دبیرستان با پدرش با هم موتور یک تراکتور سال 1930 را پیاده کرده و دوباره سوار کرده اند. دختری است خجالتی و یک کاتولیک بسیار معتقد. اعتقاد مذهبی آن هم از نوع کلیسای کاتولیک و دکترا از ییل چگونه با هم جور می آیند، برایم سوال است. چند ماه در آلمان در «انستیتوی ماکس پلانک» پژوهش کرده و اکنون دارد فرانسه یاد می گیرد تا بتواند در یک مرکز پژوهشی در پاریس کار کند. می گوید مغز انسان 300 میلیارد نورون دارد که هر کدام کار خودشان را می کنند و چیز زیادی از آنها نمی دانیم. من به این فکر می کنم که تاکنون چند میلیون ترانزیستور را توانسته ایم در یک تراشه جای دهیم. تازه به 5 میلیارد رسیده ایم.

دوست عزیزم نادر مشایخی چند سال پیش به من گفته بود که آینده موسیقی «جان کیج» است. این را برای آماندا تعریف می کنم. می گوید اگر اینگونه باشد من در دوران دبوسی جا مانده ام. می گویم من همان زمانی که نادر این حرف را زد، از خودم ناامید شدم. رفتم و برخی کارهای جان کیج را گوش دادم ولی هیچ کدام به آخر نرسید. البته موسیقی مینیمال از نوع فیلیپ گلاس را خیلی دوست دارم و این که کسی بتواند با 5-4 نت آدم را نیم ساعت به خود جذب کند، به معجزه شبیه است. آماندا او را نمی شناسد. بعدا در ماشین  یکی از کارهایش را می گذارم که گویا خوشش نمی آید.

امروز صبح برای مادام داوید از کنسرت گفتم. گفت که دبوسی را دوست دارد و حیف که خبردار نشده بوده. عجب آدم جالبی است این یکی!

در حاشیه: کنسرواتوار ملی نیس به فارسی می شود شبیه همان مدرسه عالی موسیقی که قبلا در چهار راه امیریه تهران بود و الان نمی دانم کجاست. ولی این کجا و آن کجا! سالن کنسرت شاید گنجایش 400 نفر را داشت و کاملا حرفه ای و مجهز بود. کل مدرسه بسیار مجهزبود. این گونه است که فرهنگ جامعه رشد می کند. وقتی این امکانات را با محدودیت های آخوندی در ایران مقایسه می کنم و این که کسانی که در ایران موسیقی می خوانند و یا کار می کنند، چه مکافات هایی دارند و یا گلایه های نادر مشایخی آن زمان که ارکستر سنفونیک تهران را رهبری می کرد، یادم می آید، تنها افسوس برای آدم می ماند. در ضمن، تمام کنسرت هایی که در یک هفته اجرا شده بود، مجانی بود!

از گونتر گراس نویسنده آلمانی حمایت کنیم!

گونتر گراس (Günther Grass) نویسنده 84 ساله آلمانی و برنده جایزه نوبل که در ایران نیز از جمله با رمان پسرک طبال شناخته شده است، این روزها خشم تندروهای اسراییلی و بخشی از سیاست مداران فرصت طلب آلمانی را برانگیخته است. او در شعری که چند روز پیش منتشر کرد، از اسراییل به عنوان کشور جنگ طلب که خواهان محو ایران است نام برده است.

سیاستمداران آلمانی، جامعه یهودیان آلمانی و دولت اسراییل و بسیاری از لابی های یهودی این روزها به جان گونتر گراس افتاده اند. دولت اسراییل او را «عنصر نامطلوب» خوانده و ورودش را به اسراییل ممنوع کرده است.

در میان سروصدای زیاد ی که به راه افتاده است، جالب است که برخی از سیاستمداران اسراییلی در مخالفت با دولت اسراییل به حمایت از گراس برخاسته ا ند. آوی پریمور سفیر پیشین اسراییل در آلمان از او حمایت کرده (به آلمانی) و به وزیر خارجه اسراییل تاخته است. تام سگف تاریخ دان اسراییلی نیز گفته است که اسراییل با این کارها خود را در جنگ طلبی کنار ایران قرار داده است.

گونتر گراس یک انسان بزرگ صلح دوست است. او را از دیروز نیست که می شناسیم. او در 84 سالگی به دنبال شهرت و یا (چون برخی سیاستمداران بی پرنسیپ آلمان) فرصت طلب نیز نیست. از حق او برای آزادی بیان و انتقاد از اسراییل (که در آلمان یک تابوی سنگین به شمار می رود) حمایت کنیم! یک صفحه در فیس بوک به حمایت از او ساخته شده است. به آنجا برویم و «لایک» بزنیم.

کنسرت لورینا مک کنیت در هامبورگ: یک شب فراموش نشدنی

دیشب کنسرت لورینا مک کنیت در هامبورگ بود. نمی دانم لورینا مک کنیت (Loreena McKennit) تا چه میزان در جامعه فارسی زبان شناخته شده است. او خواننده کانادایی با ریشه ایرلندی و اسکاتلندی است. خودش همیشه یادآوری می کند که کانادایی است و نه ایرلندی یا اسکاتلندی. اما موسیقی اش ریشه سلتیک دارد و در این گروه جای می گیرد. نخستین بار که صدایش را شنیدم 19 سال پیش بود. از همان لحظه های کمیابی بود که نوایی جادویی می شنوی، بر جای میخکوب می شوی و سپس تنها کاری که از تو بر می آید این است که آن را دنبال کنی تا بیابی. یادم هست که چند فروشگاه را زیرورو کردم تا یک آلبوم او را بیابم. کارهایش در چارچوب main stream نیست و باید گشت تا یافت. البته آن روزها یوتیوب نبود. هر اثرش تک و به گمان من جاودانه است. در یکی از آلبوم هایش می نویسد که سالها بر روی موسیقی سلتیک، عرفان شرقی و فرهنگ هندی کار کرده و یافته هایش را در موسیقی اش بازتاب می دهد. شعرها و آهنگ ها را خودش می نویسد و می خواند. چند ساز را نیز در کنسرت هایش خود می نوازد. دیشب چنگ، پیانو و باندونیون را خود می نواخت. صدایش نیز قابل توصیف نیست …

او یک جهان وطن واقعی است، هر چند که آن را با موسیقی سلتیک نشان می دهد و این شاید یکی از دلیل هایی است که  او را دوست دارم. من ایرلند و مردمانش را نیز بسیار دوست دارم و این موسیقی مرا همیشه به آنجا می برد: ملتی کوچک با چند میلیون جمعیت و تاثیری عظیم بر فرهنگ جهانی، جیمز جویس و جورج برنارد شاو، مرگ دو میلیون نفر از گرسنگی در سده نوزدهم و مهاجرت دو میلیون به قاره آمریکا، طاعون و وبا، مردمی مهربان با موسیقی و رقص شاد و غم آلود، مه، دریا، تاریکی مه آلود …همه و همه خود را در ادبیات و موسیقی ایرلند بازتاب داده اند.

این را ببینید: The Lady of Shalott

و این یکی: Dante’s Prayer ، او می گوید که آن را در سال 1995 زمانی که با قطار از سیبری می گذشته، کتاب برزخ دانته را می خوانده و از پنجره قطار فقر و ناامیدی مردم را می دیده، نوشته است. در این کلیپ از ویولنسل غافل نشوید!

«نگاهت را به اقیانوس بدوز،

 روحت را به دریا،

آنگاه که شب بی پایان می نماید،

مرا به یاد آور!«

در اینجا با سازهای هندی: کاروان سرا

در اینجا: Bonny Swans (گیتار برقی را داشته باشید! پیانو را خودش می نوازد.)

کناره های کنسرت دیشب:

–          نوازندگان کنسرت هایش همیشه از بهترین ها هستند و کوچک ترین نقصی در کنسرت هایش نمی توان یافت (جالب توجه برگزارکنندگان کنسرت های ایرانی). کیفیت همان کیفیت استودیو است و شاید هم بهتر! دیشب از نوازنده ویولنسل و ویولن نمی شد چشم برداشت.

–          نورپردازی، صدا و آرایش صحنه بسیار زیبا و هماهنگ با موسیقی بود و می توانستی در موسیقی غرق شوی و یا به اوج بروی.

–          از شاید ده هزار نفر در سالن نفس بر نمی آمد. (قابل توجه شرکت کنندگان کنسرت های ایرانی)!

–          شرکت کنندگان در کنسرت طیف جالبی بودند، میانگین سن از سی به بالا وچهره ها مرا به آلمان سالهای 80 می برد، سالهای جنبش صلح، جنبش سبز، جنبش زنان و جنبش بر علیه انرژی هسته ای. زنان بسیاری را می دیدی با موهای بلند تا کمر، شبیه خود لورینا که موهای بلند سرخ-طلایی دارد. چهره هایی که در خیابان ها نمی بینی. حس می کردی که به دانشکده علوم اجتماعی و فلسفه رفته ای!

گلشیفته و جامعه ایرانی

برخی رویدادها نقطه عطف هستند. زمان و جهان پس از آنها جور دیگر است. چیزی روی می دهد که کیفیت دیگری دارد. کار گلشیفته از این گونه است که این روزها جوری جنجال به پا کرده است که گویا نمی شود در این باره چیزی نگفت و کاری نداشت.

ساعت 12 نیمه شب بود که در آخرین گردش در فیس بوک عکس نیمه برهنه گلشیفته از سوی صفحه خودش آمد. تنها یک عکس بود و هیچ توضیحی نیز پای آن نبود که در چه چارچوبی است. گفتم عجب کاری کرده است. در آن لحظه حتی یاد علیا ماجده دختر مصری نیز نیفتادم که در اعتراض به قدرت گیری اسلام گرایان و متحجران در مصر تصویر برهنه خود را در وبلاگش منتشر کرد. امروز نیز فکر می کنم مقایسه گلشیفته و علیا ماجده بیجاست چون انگیزه گلشیفته را نمی دانیم. و تا زمانی که خودش نگفته که انگیزه اش به جز شرکت در یک کار هنری چه بوده، هر تفسیری در باره انگیزه او بیجاست. از سوی دیگر، نیازی نداریم که حتما یک هنرمند را به تفتیش عقاید بکشیم که بگوید چه فکر می کرده که پس از آن بیاییم به به و چه چه بگوییم و یا ناسزایش دهیم. هنر یعنی همین و اثر هنری حرفش را با یک نگاه فاش نمی کند. دهها سال است که در راز لبخند نامحسوس مونالیزا می نویسند و می گویند.

مجموعه عکس در سایت «مادام لوفیگارو»، یک مجموعه عکس هنری به نام «الهام (Les Révélation) است و هیچ ارتباطی به اعتراض به این یا آن یا تابوشکنی ندارد. نامش «جسم و روح» است و برداشتی هنری از رهایی از جسم و روح است. همین! آخرین نفر می گوید: «من خود را از جسم و روح رها می سازم، به من بنگر، به من بنگر …» نه هدف سیاسی پشتش است و نه هیچ چیز دیگر. یک کار هنری است و همین. ارزش گذاری هنریش هم در همان چارچوب روی می دهد و هر کسی می تواند دیدگاهی در باره اش داشته باشد یا نداشته باشد.

من عکس هنری را دوست دارم و زیبایی پیکر زن را نیز. یک زن نیز پیکر مردانه را دوست دارد و می تواند در این عکس ها زیباترین آنها را بیابد. این مجموعه عکس زیباست و از دید من زیباترینشان گلشیفته است. برداشت من این است و شاید این برداشت ناشی از این باشد که گلشیفته را می شناسم و جایگاه زن ایرانی و مشکلاتش، چارچوب فرهنگی ایران و درگیری هایش را. و این چیزها روی قضاوت من تاثیر دارد و شاید به همین دلیل گلشیفته را در آن مجموعه عکس بیشتر دوست دارم. چون من در عکس گلشیفته به جز زیبایی چهره و پیکرش، معصومیت زن ایرانی و اعتراضش به جهل حاکم را نیز می بینم. چهره اش را و نگاهش را به دوربین ببینید و همه اینهایی که می گویم را در این نگاه می یابید. به ویژه پس از انتشار این عکسها و هرزه گویی های متحجران و جاهلان رگ گردن بیرون زده این معصومیت بیشتر از پیش جلوه می کند.

اما اینها نیز چیزهایی است که من در ذهن خود وارد این عکس می کنم و ارتباطی به چارچوب و انگیزه این مجموعه عکس ندارد. در باره عکس بیش از این نمی توانم بگویم. من تفاوت عکس هنری یا Act Photography و پورنوگرافی را نیز می دانم. آنهایی که این تفاوت ها را نمی شناسند، این روزها به اندازه کافی خود را به نمایش گذارده اند. من اگر از تصویری به هر دلیلی خوشم نیاید (از جمله پورنوگرافی) کاری به آن ندارم و از کنارش می گذرم. روشن است که هر کس می تواند برداشت خود را داشته باشد.

اما واکنش های جامعه ایرانی بسیار جالب تر از عکس گلشیفته هستند و جای تامل زیاد دارند. این واکنش ها چهره کاملی از درگیری های درونی جدی جامعه ایرانی و فرهنگ ایرانی نشان می دهد. جامعه ای که  تکلیفش هنوز با خودش روشن نیست. البته درگیری های فرهنگی در جوامع آزاد نیز وجود دارند. در اروپا که همواره پیشتاز اندیشه های نو بوده است، این درگیری ها زودتر از جاهای دیگر روی می دهند و من خود شاهد و همراه بسیاری از آنها بوده ام. اما در جوامع بسته، سنتی و عمدتا واپس گرا (که ایران نیز از آنهاست)، این درگیری ها همواره با تشنج، توهین، ناسزا و ترور همراه است. زندگیت در خطر می افتد اگر به برخی چیزها دست بزنی و به گفته بسیاری در این روزها، تابوشکنی کنی. این تفاوت جدی و کیفی وجود دارد.

جامعه ایرانی در وجه عمده خویش نظام ارزشی استواری ندارد. آن که سنتی است، خودش نیز نمی داند که ریشه آنچه که اعتقاد دارد، از کجاست. در اعتراض به آن یکی خود را متجدد و امروزی می داند و از تجدد تنها مد و پز و موهای سیخ سیخکی را می شناسد و در مخالفت خود با ارتجاع حاکم اسلامی، آن چیزهایی را تقلید می کند و خوب می داند که  در اروپا آن را ناهنجاری اجتماعی می دانند. الگوها و ارزش هایش را از کلیپ های تلویزیون های فارسی و مبتذل تهرانجلسی می گیرد و گمان می برود که هر ایرانی در اروپا و آمریکا مفت می گردد و چون پادشاه زندگی می کند و می خواهد در تهران شبیه آنها باشد. این روی دیگر همان سکه تفکر سنتنی و متحجر است و از فرهنگ غرب تنها ناهنجاری ها را دوست دارد. آن یکی هم گمان می برد واپس گرایی هایش و زشتی های فرهنگی و سنتی اش همان ارزش است و اصالت دارد و هر که مخالف آن باشد، خودباخته و غرب گراست. خودش نیز نمی داند که چرا از ارزش های خاصی دفاع می کند. اما این را می داند که هر چه او فکر می کند، درست است و تفسبر او از اخلاق درست! برای او اصالت در گذشته است «قدیما ارزشی بود، احترامی بود و هر چیزی سرجایش بود …» تمام حرفش همین است. یادش رفته که پدربزرگ و مادربزرگش نیز همین چیزها را در باره خودش می گفتند.

از دید من کسی که دید ابزاری به زن دارد و در او تنها سکس می بیند و از اینرو می خواهد زن را محدود و به قول خودش محافظت کند، شخصیت خودش نیز در چارچوب آلت تناسلی اش است و فراتر از آن نیست. و به راستی که اگر در شخصیت، رفتار و کردار این آدمها اگر دقیق شوید، فراتر از این چیزها نمی یابید. تنها نگاهی آماری به توضیح المسائلشان بیاندازید و درصد ها را بیابید …

یک ایرانی (حالا مشهور و یک هنرپیشه) در فرانسه آزاد، در یک کار هنری شرکت کرده، این یکی در ایران رگ غیرتش ورم کرده که او در آنجا چرا این کار را کرده است. اینی که این روزها رگ غیرتش بیرون زده، تاکنون یک سطر در مخالفت با سنگسار در کشورش، اعدام های خیابانی در برابر چشمانش و هزاران تبعیض در باره زنان، اقلیت ها و دگر اندیشان سیاه نکرده و اصولا نگرانی ندارد. این که میلیاردها دلار (ریال که دیگر این روزها قابل شمارش نیست) را حضرات حکومتی و دولتی و آیات عظام و رهبر عظیم الشان بالا کشیده اند، به جایی اش بر نمی خورد و حتی پرسشی نیز ندارد. سالهاست یک جو غیرت ملی از خودش نشان نمی دهد، زنش و دخترش را در خیابان اوباش گشت ارشاد و بسیجی کتک می زنند، به او برنمی خورد که هیچ، زن و دخترش را وادار می کند که بیشتر در گونی اسلامی فرو روند تا کسی در خیابان به آنها کاری نداشته باشد. با این که حکومت اسلامی مرد را حیوانی متجاوز بالفطره نشان می دهد که زنان باید از او دور باشند، به شعور او توهین نمی شود (به گفته دوستی، چرا بشود؟ خودش همین گونه است). اما عکس گلشیفته را پورنوگرافی می خواند. یادش رفته که یکی از بزرگترین بازارهای پورنوگرافی همین کشور خودش ایران است و دیگر کشورهای اسلامی. یادش رفته که بنا بر آمارهای گوگل واژه سکس بیشترین شمار در موتورهای جستجو را دارد و بیشتر از سوی کاربران کشورهای اسلامی و ایران وارد می شود. اینها را یا نمی داند و یا به دوچهرگی، ریا، تزویر و دروغ حاکم بر سرزمین اسلامیش عادت کرده است، خود بخشی از آن است و جز ان نمی شناسد.

اما ما که یادمان نرفته که وقتی فیلم خصوصی زهرا امیر ابراهیمی در ایران پخش شد، بنا به گفته رییس پلیس تهران بزرگ (گمان کنم سردار طلایی بود)، این فیلم پرفروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران شده بود. مشتریان این فیلم چه کسانی بودند؟ همین هایی که امروز می خواهند به ما درس اخلاق بدهند. همین هایی که به گلشیفته درس می دهند که: «تو نماینده فرهنگ ایرانی هستی و نباید …نباید …نباید!» در قاموس آنها هر کاری که می خواهی می توانی انجام دهی به شرطی که کسی نفهمد. همان هایی که «در نهان آن کار دگر می کنند». من در آن روزها در تهران بودم و جریان آن فیلم را شنیدم و برداشتم این بود که تنها کسی که آن را ندیده، خواجه حافظ شیرازی باید باشد. یادم است که زمانی که فیلم را دیدم، از این که عموم مردم این کشور (اگر حرف رییس پلیس تهران را باور کنیم، می توانیم تا این اندازه از یک پدیده عمومی سخن بگوییم) تا این اندازه مبتذل هستند که نه تنها مشکل اخلاقی با تماشای یک فیلم کاملا خصوصی ندارند، بلکه به چیزی تا این حد توجه می کنند که در اروپا تنها شاید 10 ثانیه توجه کسی را جلب کند و بلافاصله از یادش می رود. اصولا همواره توجه من در ایران به این جلب شده است که این مردم تا چه میزان بالایی به دنبال پورنوگرافی هستند.

این که مجموعه عکس سایت «مادام لو فیگارو» و کلیپ کوتاه Les Révélation چه می خواهند بگویند، نیازی به تفسیر ندارد. هر کس می تواند خود برود و بخواند. نمی دانم انگیزه گلشیفته برای شرکت در این کار چه بود. این را خودش اگر خواست می تواند بگوید یا نگوید. اهمیتی هم ندارد.

دو شب پیش، تلویزیون سویس فیلمی مستند از نیما سروستانی به نام «ارزش من 50 گوسفند است»  (فیلم در اینجا) را نشان داد. در این فیلم، فرزانه، دختربچه ده ساله افغان را پدرش به بهای 50 گوسفند به مردی 55 ساله می فروشد. پدر می گوید: «این در افغانستان کاملا رایج است که پدران دخترشان را می فروشند.» حال سخن اینجاست که چنین چیزی به شعور مردان مسلمان بر نمی خورد. در ایران نیز فروش دختران را داریم، حال به این یا آن شکل، در ایران ازدواج اجباری دختران را به شکل های گوناگون در مناطق مختلف داریم. به شعور شما حضرات گردن برافروخته نباید هم برخورد که خود حامی آن هستید. در قوانین جزایی ایران، برگرفته از شریعت اسلامی کشتن فرزند از سوی پدر جرم نیست. یادتان رفته همین 4-3 سال پیش در سال 86 یا 87 پدری در اهواز دختر شش ساله اش را در باغچه سربرید؟ دلیلش این بود: «دایی اش به او نگاه بد داشت و از این رو این دختر دیگر پاک نبود.» وقتی پلیس او را دستگیر کرد، مردم (البته مردان) محل در برابر کلانتری گرد آمدند که: مگر چکار کرده است که او را گرفته اید؟ دادگاه اولیه مرد را به اعدام محکوم کرد که این حکم را دیوان عالی کشور فسخ کرد. چون در قوانین جزایی ایران کشتن فرزند از سوی پدر، عمو و پدریزرگ به هر دلیلی جرم نیست و تنها به پرداخت دیه به مادر می انجامد. روزنامه شرق در آن روزها این مورد را پوشش گسترده داد و من تمام جریان را دنبال می کردم. هر کس باور ندارد، برود قانون جزایی ایران را بخواند.

اعدام های خیابانی، آمار گسترده تجاوز به محارم، کهریزک و آنچه در زندان های ایران می گذرد، رفتار وحشیانه با زنان در ایران، تبعیض جنسی، نژادی، مذهبی و ملی،  بازداشت پرستو دوکوهکی، نسرین ستوده و بسیار دیگر، اینها رگ غیرت کسی را برنمی انگیزد. اما با عکس برهنه یک دختر جوان در آن سوی مرزها در پاریس آقایان برافروخته می شوند. اینها همه که تصویر بسیار زشت و بجا از ایران در جهان ارائه می دهد، رگ غیرت حضرات گردن برافروخته این روزها را بر نمی انگیزد. چون شاید با فرهنگشان بیشتر می خواند. اینها همه برای حضرات عادی هستند و «فرهنگ مردم این است و باید به آنها احترام گذاشت». به این حضرات که خود را همواره جای مردم می گذارند، همیشه برمی خورد. اینها همیشه طلبکار هستند. یکی در دانمارک کاریکاتور می کشد، اینها در خاورمیانه یکدیگر را جر می دهند که به اعتقاداتشان توهین شده است. حالا هم یکی در فرانسه برهنه شده، به اینها در تهران و علی آباد برخورده است.

جامعه ایرانی بیمار است و گویا وسیله ای برای اندازه گیری معیارها و ارزش ها ندارد. گلشیفته (آگاهانه یا ناخودآگاه، اهمیتی ندارد) با این کار آینه ای در برابر این جامعه گرفته و آب به لانه مورچگان سرازیر کرده است. به همه واکنش های گردن برافروختگان که بنگرید، بیش از ان که استدلال بر اساس منطق بیابید، چهره خود آنها را می بینید. این اتهام ها و ناسزاها، چهره خود آنها را نشان می دهد که بر اساس آنچه فروید می آموزد، آیینه شخصیت خودشان است که به دیگران نسبت می دهند.

عده ای می گویند که: «باید به فرهنگ مردم احترام گذاشت. خوب یا بد، مردم ما اینجوری هستند.» این یکی از بی پایه ترین سخنان است. با این سخن هر کسی خود را نماینده مردم می داند و آنچه خود فکر می کند را به پای همه می گذارد. گویی که اگر همه مردم به چیز نادرستی اعتقاد داشته باشند، آن چیز نادرست، درست می شود و یا حتی نباید به نادرستی آن اشاره کرد. اگر آخوند عکس مار بر دیوار می کشد، نباید آن را رسوا کرد چون به مردم برمی خورد. نباید به مردم گفت که عکس امام در ماه نیست (البته اگر در آن روزها هر کسی این را می گفت، اتهام طاغوتی و ساواکی نصیبش می شد). یکی در پاریس در برابر دوربین نباید برهنه شود، چون در ایران به مردم برمی خورد. این استدلال بخش شرمگین همان گردن برافروختگان است که رویشان نمی شود به آشکار ناسزا گویند و خودشان را پشت مردم پنهان می کنند. انگار این مردم خودشان سی واندی سال پیش جشنواره شیراز نداشتند و از این عکس ها در مجله های آن زمان منتشر نمی شده است و یا آن زمان نیز این درگیری ها میان گروهی ناسزاگو و دیگرانی که در کار ساخت جامعه مدنی و فرهنگی آزاد و رهایی از زنجیر باورهای پوسیده و ضدارزش بوده اند، وجود نداشته است. فیلم سینمایی «محلل» (گمان کنم از نصرت الله کریمی بود) در سال 1350 را چه کسی یادش می آید؟ صحنه های سکسی آن فیلم امروز هم می تواند جسورانه   تلقی شود. آن  فیلم مدت زیادی بر پرده سینماها بود و کسی هم رگ غیرتش برافوخته نبود. دست کم در افکار عمومی جامعه.  جامعه آزادی مدنی و فرهنگی خود را داشت.

این ذهن بخشی از جامعه ایرانی است که بیمار است و در تلاطم. این تلاطم ها باید به زایشی بیانجامد که در فرانسه چهارصد سال پیش انجام یافته است؛ زمانی که جامعه یاد گرفت که باورهای زشت قرون وسطا را به دور ریزد و برخی ارزش های نوین را پدید آورد و آنها را پاس بدارد. ارزش هایی چون آزادی انسان، آزادی عقیده و مذهب، آزادی فرد، رفع نابرابری نژادی، جنسی و … که امروزه در منشور جهانی حقوق بشر تبلور یافته است. منشور حقوق بشری که ایران با تمام ادعاهای توخالی هیچ گاه سهمی در ایجاد آن نداشته است و هر سال بر اساس آن محکوم می شود. جامعه ایرانی از همه اینها عقب است و همین تلنگر های این گونه است که ذهن راحت طلب و سنتی ایرانی را تکان می دهد و به درگیری اش می کشاند.

یادمان نرفته که با فروغ فرخزاد چه کردند. همه جورش را شاهد بودیم: از ناسزا و خودفروش خواندنش تا حرفهای الکی و شرمگین که: با احساسات مردم نباید بازی کرد و مردم ما اعتقاداتی دارند و دیگر بهانه های بی اساس و پوچ.

اما پاسخ فروغ فرخزاد به متحجران، امروز نیز بجاست:

» مرا به زوزه دراز توحش

در عضو جنسی حیوان چه کار

مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی چه کار

مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده است

تبار خونی گلها می دانید؟»

فیلم «به امید دیدار» از محمد رسول اف در گشایش جشنواره هامبورگ

در واقع قصد داشتم در آخرین لحظه پیش از بسته شدن فروشگاه ها نان بخرم و در راه بودم که گوینده رادیو گفت که امشب جشنواره فیلم هامبورگ با 151 فیلم گشایش می یابد. فیلم برگزیده برای گشایش: «به امید دیدار» از محمد رسول اف و بازی لیلا زارع! گوینده گفت که فیلم را مخفیانه از ایران خارج کرده اند و در جشنواره کن نیز جایزه بهترین کارگردان در بخش «نگاه ویژه» را گرفته است. اگر توان تماشای یک فیلم ژرف درجه یک را دارید، آن را بینید.

چگونه از دستم در رفت که از جشنواره خبردار نشده بودم، را نمی دانم. این گونه است که آدم ناگهان و بدون انتظار از روزمرگی بیرون کشیده می شود. به هر رو، جنب و جوش و تلاش برای رساندن خود به سینمای CinemaXX … وقتی به آنجا رسیدیم، فرش قرمز بود و پر از دوربین و رسانه ها و غلغله! بلیطی هم دیگر نبود. آقایی که پشت صندوق بود، کاتالوگ فیلم ها را به ما داد که تماشا کنیم و دلمان بسوزد. البته گفت صبر کنید شاید کسی نیاید و شما بتوانید بروید داخل. حالا اگر در تهران بود، در بیرون کلی بلیط فروش می ایستادند و بلیط را به 10 برابر یا بیشتر می فروختند تا ما هم نخریم.

در کنار ایستادیم به تماشای مردم و آدم های VIP یا «از ما بهتران»، هنرمند ها و هنرپیشه ها و هر کسی که در این شهر نامی دارد … به امید این که از آنهایی که بلیط رزرو کرده بودند و یا میهمان بودند، کسانی نیایند و ما بتوانیم برویم داخل. در این میان لیلا زارع آمد و از روی فرش قرمز به داخل رفت. دست آخر خانمی که هی می آمد و می رفت و سعی داشت جایی پیدا کند، برای ما جایی در ردیف جلو پیدا کرد و ما را شاد!

فیلم «به امید دیدار» در باره نورا، وکیل زن جوانی است که می خواهد از ایران برود. اجازه وکالتش را گرفته اند چون به پرونده های «مشکل دار» می پردازد. همکارانش که پرونده های او را پی گیری می کنند، از یکی از موکلانش خبر می دهند که زنی است که چند روز پیش از آن به دار آویخته شده است. شوهرش مهرداد که روزنامه نگار بوده، پس از توقیف چند باره روزنامه گویا در زندان است (فیلم به روشنی نمی گوید) ولی نورا همه جا می گوید که مهرداد در جنوب در جایی در کویر در شرکت ساختمانی کار می کند. در ادامه فیلم روشن می شود که مهرداد را هم گرفته اند.

نورا زندگی اش را با ساختن جعبه های کادو می گذراند و در کنار تلاش برای گرفتن ویزا از جایی و خروج از کشور است. باردار است و دکترش گفته که جنین به «سندروم داون» مبتلاست و بهتر است آن را سقط کند. در این میان نیروی انتظامی می آید و رسیور ماهواره را می برد: «کنترلش کجاست؟ – خراب است. – نه دستور داده اند که کنترلش هم باید باشد!»

بله، البته رسیور بدون کنترل که ارزش ندارد و کسی نمی خرد!

اطلاعاتی ها می آیند و خانه را زیر و رو می کنند. البته عجیب است که مودب هستند، اجازه می گیرند و وارد می شوند. همیشه در واقعیت این گونه نیستند.

نورا به همه جا پنجه می اندازد برای یافتن راهی برای نجات از بن بست، راهی به سوی آزادی و نفس کشیدن. در این میان بسیار هستند آنهایی که دکانی باز کرده اند و کار چاق می کنند. همه آنها را می شناسیم: خروج غیرقانونی از کشور، جعل گذرنامه و گرفتن ویزا، سقط جنین غیرمجاز، همه و همه مهربان شده اند و می خواهند کمک کنند، البته در برابر دریافت مبلغی ناچیز! برایمان آشنا نیست؟

«آدم اگه تو کشور خودش احساس غربت می کنه، بهتره بره تو غربت احساس غربت کنه.»

آنگاه که همه وسایلش را می فروشد و در آخرین شب به هتلی می رود که از آنجا به فرودگاه برود، صاحب هتل بدون شوهر نمی خواهد به او اتاق بدهد. «نمی شود خانم! باید از اماکن نامه بیاوری.» الیته  نامه را چند اسکناس جایگزین می کنند، اتاقی می گیرد تا در پایان فیلم اطلاعاتی ها که صاحب هتل بنا به وظیفه دینی و وجدانی اش خبرشان کرده، به آنجا بریزند و نورا را دستگیر کنند. این بار دیگر مودب نیستند …

در فیلم لاک پشت کوچکی هست که در اتاق نورا در قفس است. نورا او را در یک سینی می گذارد، کمی آب برایش می ریزد و دور سینی را با کاغذ روزنامه می پوشاند. لاک پشت کوچک تلاش می کند تا از دیواره لیز سینی بالا رود و از آن بیرون بیاید ولی نمی تواند. فردایش که نورا می آید، سینی خالی است. نورا می گردد و پیدایش نمی کند. لاک پشت کوچک رفته است، ولی کجا؟

نورا نیز رها، ولی گم شد.

* * *

موضوع اصلی جشنواره امسال هامبورگ پاسخ به ده پرسش است. ده فیلم از 151 فیلم برای پاسخ به این پرسش ها برگزیده شده اند. فیلم «به امید دیدار» پاسخ جشنواره به این پرسش است: «چه چیزی نیروبخش است؟»

مدیر جشنواره، آلبرت ویدرشپیل (Albert Wiederspiel) در سخنانش پیش از پخش فیلم گفت: «می توانستیم یک فیلم روزمره بگذاریم یا مثلا به موضوع سکس و زندگی در شهر بزرگ بپردازیم. فیلمش را هم داشتیم، فرش قرمزش را هم که بیرون پهن کرده ایم و جور در می آمد. اما جهان در جنب و جوش است، انقلاب داریم، شورش داریم و تلاش برای آزادی و دمکراسی. بنابراین جشنواره فیلم هامبورگ باید برای همه اینها پاسخ داشته باشد و نمایش این فیلم پاسخ ماست.» آقای ویدرشپیل که یهودی است، آغاز سال نوی یهودی را به «پنج نفر یهودی از میان هزار نفر در سالن» را تبریک گفت و به شوخی گفت» ما یهودی ها همه چیزمان بیشتر از دیگران است: سختی هایمان بیشتر است، هوشمان بیشتر است و حماقت هایمان نیز!»

تاکنون نشنیده بودم که در آلمان کسی در باره یهودی ها جوک بگوید، حتی اگر خودش یهودی باشد. شاید این نیز گشایشی باشد که این کشور نیز تعادل گم شده تاریخی اش را باز یابد.

این شوخی آخرین لبخندی بود که بر لبان هزار نفر در سالن جاری گشت و پس از آن فیلم «به امید دیدار» بود و سکوت و خفقان فشرده حاکم در سالن، آن هم در میان اهل حرفه ای فیلم و تلویزیون جامعه آلمان!

حتی پس از فیلم وقتی که محمد رسول اف و لیلا زارع روی صحنه آمدند، نیز سالن چنان گرم احساسات متناقض بود که کسی نمی دانست دست بزند و یا چه بگوید. همه چیز به هم ریخته بود. رسول اف می گوید که خودش برای بار نخست فیلم را در پرده بزرگ سینما می بیند. در جشنواره کن خودش در ایران گیر بود و جایزه را امیر کاستاریکا به نام او دریافت کرد و به همسر رسول اف داد.

او گفت: ببخشید با این فیلم پرغم خسته تان کردم. من از جایی می آیم که این روزها این گونه است. اما کشور من جای زیبایی است و خیلی چیزهای زیباتر دارد. من دارم تمرین می کنم تا چیزهای زیباتر ببینم و بسازم.

و سالن کماکان در سکوتی سنگ وار فرو رفته بود.

صمیمیت، همبستگی و شهامت جامعه هنری و روشنفکری آلمان در پشتیبانی از هر جنبش آزادی خواهی در هر کجای جهان که باشد را برای هزارمین بار از نزدیک شاهد بودم.

.در این جشنواره دو فیلم دیگر نیز از ایران نشان داده می شوند: «اینجا، بدون من» از بهرام توکلی و «این فیلم نیست» از جعفر پناهی

یادداشت های جشنواره ایران در وایمار، 2009: کنسرت پایانی و میهمانی شام رسمی

روز دوشنبه، 12 اکتبر 2009 سه برنامه گذاشته اند: یکی بازدید از اردوگاه بوخنوالد است که در پیش در باره آن نوشته ام. ساعت هفت بعد از ظهر کنسرت پایان جشنواره در قصر وایمار است و پس از آن میهمانی شام رسمی در هتل مجلل «گراند هتل روسیشه هوف (دربار روسیه)».

در سالن کنسرت قصر وایمار در ابتدا اثری از «محسن میرمهدی» به نام «چهار ترانه فولکلور» برای پیانو اجرا شد. محسن میرمهدی که با او در این جشنواره آشنا شده ام، آدم بسیار جالبی است. او هم موسیقی دان است و هم دکتر فلسفه در مذاهب و در برلین زندگی می کند. در این کنسرت پیانو او ترانه های محلی ایرانی را برای سازهای اروپایی تنظیم کرده است. این گرایشی است که اکنون در میان بسیاری از موسیقی دانان ایرانی دیده می شود و کارهای با ارزشی در تلفیق موسیقی سنتی ایرانی و موسیقی غربی ارایه داده اند. هر چند که کسانی چون نادر مشایخی، که دوست مشترک ما نیز هست، درست راه مقابل آن را در پیش گرفته اند و به موسیقی نگاهی فراملی دارند.

پس از کنسرت پیانو آنت رنه برگ (Annett Renneberg) و برند لانگه (Bernd Lange)، دو هنرپیشه آلمانی قطعه «زلیخا» از «دیوان غربی-شرقی» گوته را برگزار کردند و در پایان «سویت به سبک سنتی» اثر محسن میرمهدی با پیانو اجرا شد.

پس ار کنسرت به هتل «دربار روسیه» می رویم. هتلی است بسیار مجلل که دویست سال پیش و در دوران سلطنت رومانوف ها ساخته شده است. در برابر در ورودی سالن چند دختر جوان ایستاده اند و به میهمانان گیلاس های نوشیدنی تعارف می کنند. گیلاس ها این توهم را به وجود می آورند که گویا در آنها شامپاین یا مارتینی باشد. اما من می دانم که در آنها آب انگور و دیگر آب میوه هاست. ظهر همان روز، پس از بازگشت از اردوگاه بوخنوالد گفتگوی تندی میان آقای گالاس و من درگرفته بود. از او پرسیده بودم که آیا در میهمانی شب شراب نیز هست؟ و او پاسخ داده بود که: نه، نیست. چون ممکن می بود که سفیر ایران بیاید و چون جناب فرش فروش سازماندهی (و هزینه) آن شام را بر عهده گرفته بود، او به تنهایی تصمیم گرفته بود که شراب نباشد و برگزارکنندگان آلمانی نیز چیزی نگفته بودند. در این میان جریان بازدید از اردوگاه بوخنوالد نیز سبب شده بود که سفیر ایران و سفارتچی هایش این میهمانی را نیز با کمال بی ادبی تحریم کنند و نیایند. همه اینها روی داده بود و من در ظهر امروز به دکتر گالاس گفته بودم که «شماها انعطاف فرهنگی در برابر ارزش های دیگران را با بی پرنسیپی اشتباه گرفته اید. چگونه است که کسی که به میهمانی می آید، برای میزبان و دیگر میهمانان تعیین می کند که چه کسی چه بنوشد یا بخورد یا نه. شما چنین چیزی را به همین راحتی می پذیرید و از آن میهمان بی فرهنگ نمی پرسید که انعطاف فرهنگی او کجاست؟» گفته بودم: «امشب این همه میهمان آلمانی دارید و این یعنی آبروریزی برای همه شما. کسی از آن سوی دیگر جهان برای شما تعیین می کند که در کشور و خانه خود و در برنامه خود چه چیزی بنوشید یا ننوشید. این اگر بی پرنسیپی نیست، پس چیست؟ سخن بر سربود یا نبود نوشابه الکلی نیست.»

یکی از کلیشه هایی که در باره مردم آلمان وجود دارد، به مطلق گرایی آنها اشاره دارد. این هر چند بیش از یک کلیشه ارزش ندارد، ولی گهگاه این اشاره به افراط یا تفریط آنها درست است. ملایمت و آرامش تیپیک آلمانیها نیز گهگاه از مرز معقول فراتر می رود. این را نیز به او گفته بودم که مرز انعطاف و بی پرنسیپی باید روشن باشد. دکتر گالاس نیز به سوی تلفن رفته بود، به هتل زنگ زده بود و تلاش کرده بود که برنامه را تغییر دهد و شراب و مارتینی را به برنامه بیافزاید و آنها گفته بودند که برای همه چیز تدارک دیده اند و نمی توانند برنامه را تغییر دهند.

و حال من نیز گیلاس آب انگور را می گیرم و به داخل سالن می روم.

در کنار در ورودی، سیلکه و رافائل، مسئول بخش فرهنگی و بخش اقتصادی سفارت آلمان در تهران ایستاده اند که از تهران با هم آشنا هستیم. تنها کسانی هستند که در اینجا در نگاه اول می شناسم. با هم به سفر اصفهان رفته ایم و برای برگزاری جشنواره در ایران پله های ارگان های دولتی ایرانی را بدون نتیجه بالا و پایین رفته ایم. به سوی آنها می روم و با هم گپ می زنیم. کماکان در فضای جریان شراب، به آنها که یکی شان آب انگور دارد و دیگری آب پرتقال، می گویم: «هنوز شش ماه نگذشته است که ما در یک میهمانی سفارت آلمان در تهران که همه ما نیز آنجا بودیم، بهترین شراب آلمانی در دسترس ما بود و حال اینجا در قلب آلمان و در شهر گوته،  آب انگور به دست شما و من داده اند. این مضحک نیست؟» لبخند می زنند و چیزی نمی گویند. دیپلمات هستند دیگر! ماموریتشان در تهران نیز هنوز تمام نشده است.

در این میان یکی از مدیران وزارت خارجه آلمان که تنها نامش را شنیده بودم، به ما می پیوندد.  او نیز آب انگور دارد و می گوید: «به سلامتی!» می گویم: «باید در فانتزی خود تصور کنیم که این شراب است. آنگاه مشکل حل می شود.» آنگاه به نماینده وزارت خارجه می گویم: «از شوخی گذشته، از زمانی که فرانسوی ها در سفر آقای خاتمی به فرانسه تسلیم مدیر پروتکل دولت ایران شدند و سر میز همه میهمانان آب پرتقال گذاشتند، در همه جا این کار جا افتاد و شما هم همین کار را با آقای خاتمی و دیگر نماینده های دولت ایران کردید و در میهمانی شام به افتخار خاتمی در قصر یلووی برلین به 500 میهمان آب پرتقال و آب معدنی دادید.» می گوید: «این بحث را ما نیز در وزارت خارجه داریم و من نیز نمی دانم که چگونه این تصمیم ها را می گیرند.» می گویم: «خانم رییس مجلس بلژیک سفر رییس مجلس ایران (گمان کنم آقای کروبی بود) به بلژیک را لغو کرد چون از او خواسته بودند که از دست دادن با رییس مجلس ایران خودداری کند. از دید شما کدام اقدام درست تر است؟» چیزی نمی گوید. می گوید: «من تاکنون در سازماندهی این گونه برنامه ها برای ایرانی ها درگیر نبوده ام و برایم چنین موقعیتی پیش نیامده است.» دیپلمات است. حرف می زند بدون آن که چیزی گفته باشد. می گویم: «اگر در این چیزهایی که شاید هم پیش پا افتاده به نظر بیایند، کوتاه بیایید، فردا می آیند و می خواهند که در باره آنها در آلمان  قانون مدنی نباید عمل کند و شریعت اسلامی باید باشد. بتوانند زنشان را کتک بزنند یا جهار تا زن بگیرند. آن وقت می خواهید چکار کنید؟» لبخند می زند. من نیز انتظار ندارم که چیزی بگوید. مسئولان دولتی محتاط تر از این حرفها هستند که به راحتی اظهار نظر کنند. آنهم در زمانی که رییسشان، آقای اشتاین مایر، وزیر خارجه، می خواهد در انتخابات پیش رو صدراعظم آلمان شود. اما از رفتارش به نظر می آید که این بحث ها در میان خودشان هم داغ است. من هم اینها می گویم که برود و طرح کند. البته بعدا دوباره سراغم آمد و تاریخ ماجرای لغو سفر رییس مجلس ایران به بلژیک را پرسید. گمان کنم آن را لازم داشت تا از آرشیو درآورد تا شابد برای سفر بعدی یکی از سران ایرانی لازم داشته باشد. البته این که احمدی نژاد یا یکی دیگر از حضرات بتواند پایش را به آلمان بگذارد، از محالات باید باشد. ولی شاید دیگر آلمانی ها آب انگور و پرتقال سر میز شام نگذارند.

در مجموع به عنوان کسی که شاید در سال 5 گیلاس شراب هم ننوشد، از این که تا این حد درگیر این بحث شده ام؛ لز خودم تعجب می کنم. البته روشن است که بحث بر سر نوشیدن شراب نیست. به هر رو میهمانی خوبی بود و تا نیمه شب ادامه یافت. پس از آن من بودم و شب و رانندگی تا صبح برای رسیدن به محل کار. اگر شراب نیز می بود، به خاطر 400 کیاومتر رانندگی حتما از نوشیدن صرفنظر می کردم.

یادداشت های جشنواره ایران در وایمار، 2009: محمود دولت آبادی و بهمن نیرومند

روز یک شنبه شب محمود دولت آبادی در کتاب فروشی محبوب من «تالیا» از رمان تازه خود به نام «کلنل» می خواند. بهمن نیرومند که این کتاب را به آلمانی برگردانده است، نیز آن را به آلمانی می خواند.

ماجرای این کتاب دولت آبادی نیز به برکت حکومت اسلامی عجیب است. این کتاب چون بسیار کارهای ادبی دیگر در ایران اجازه چاپ نگرفته است. شاید این بار نخست باشد که یک رمان ایرانی ابتدا به زبانی دیگر انتشار می یابد. به هر رو، خواننده ایرانی از خواندن این کتاب محروم است.

به ایستگاه راه آهن می روم تا محمود دولت آبادی و پسرش را بیاورم. به شدت سرما خورده است و حالش دگرگون است. بهمن نیرومند نیز از برلین راه می رسد. در میان راه بهمن نیرومند می گوید: این بازدید از اردوگاه بوخنوالد چه ربطی به جشنواره فرهنگی دارد که شما آن را ترتیب داده اید؟ توضیح می دهم که من هیچ نقشی در سازمان دهی جشنواره نداشته ام و جریان سفارت حکومت اسلامی و فشار آنها برای لغو بازدید از اردوگاه را می گویم که چگونه آنها تلاش دارند که از جشنواره برای خود تبلیغات کنند و مخالف دیدار از آنجا هستند. می گویم: «درست است که اردوگاه بوخنوالد ربطی به جشنواره ندارد ولی برگزارکنندگان با توجه به وضعی که حکومت اسلامی با نفی هولوکاست به راه انداخته، اصرار به این بازدید در برنامه دارند. از سوی دیگر، کمیته مرکزی یهودیان آلمان نیز چند روز است که بر علیه این جشنواره تبلیغ می کند که باید ایران در انزوای بین المللی قرار گیرد و این چیزها. از این رو، به نظر می آید که برگزارکنندگان برنامه در چنین فضایی قرار گرفته اند که تندروها از دو طرف فشار می آورند. یهودی های تندرو که در هر کاری دخالت می کنند نیز بدشان نمی آید که این جشنواره اصلا برگزار نشود.»

بهمن نیرومند دیگر چیزی نمی گوید. به او می گویم: «شما دو نفر که دعوت جشنواره را پذیرفته اید و آمده اید، بدون این که خود بدانید، یاری بزرگی به جشنواره رسانده اید تا این جشنواره مورد سوء استفاده تبلیغاتی حکومت اسلامی و سفارتش در برلین قرار نگیرد و از سوی دیگر نیز به آن انگ حمایت از حکومت اسلامی نخورد.» نیرومند می گوید: «من به جایی که آدم های سفارت باشند، وارد نمی شوم و اگر آنها را جایی ببینم، بساطشان را به هم می ریزم.«

بهمن نیرومند را سالهاست می شناسم و به اخلاق این رهبر جنبش دانشجویی 1968 در آلمان و یار یوشکا فیشر و دیگران آشنایی دارم.

محمود دولت آبادی در آن شب از کتاب خود می خواند. داستان در باره یک سرهنگ ارتش است که در سالهای پیش از انقلاب از سرکوب مردم در ظفار سرپیچی می کند، همسرش را می کشد و به زندان می رود. پس از انقلاب شکنجه گر سابق خودش به او پناه می آورد که تلاش دارد خود را با شرایط جدید تطبیق دهد. داستان پر است از درگیری های روحی و رویارویی با واقعیت های خردکننده و پر از تودرتو های تاریخی.

رادیوی آلمان (Deutschlandradio) در باره این کتاب می گوید که این کتاب «نقطه مقابل ادبی نقاشی گرنیکا (اثر پیکاسو) است. کتابی است که انسان آن را هیچ گاه فراموش نخواهد کرد.«

شب خوبی بود با این دو چهره برجسته ادبیات کنونی ایران.

یادداشت های جشنواره ایران در وایمار، 2009: حافظ و گوته در برابر یکدیگر

احترام زیاد گوته برای حافظ،  دو شهر وایمار و شیراز را به هم پیوند داده است. این عکس بنای یادبود حافظ را در شهر وایمار نشان می دهد. این مجسمه را آقای خاتمی در دوران ریاست جمهوریش پرده برداری کرد، نماد گفتگو میان دو تمدن. در روز یکشنبه 11 اکتبر 2009 گروهی از شرکت کنندگان جشنواره دیوان غربی-شرقی در برابر بنای یادبود حافظ در وایمار گرد آمدند. شاگردان مدرسه موسیقی وایمار نیز برنامه هایی اجرا کردند.

(برای دیدن بهتر عکس ها روی آنها کلیک کنید.)

دیگر نوشته ها در همین زمینه:

– «

برگزاری جشنواره ایرانی “دیوان غربی، شرقی وایمار”در شهر وایمار

یادداشت های جشنواره ایران در وایمار، اردوگاه آدم سوزی بوخنوالد 2009 و یا: چرا احمدی نژاد یعنی ننگ و شرمساری

نوشته های پراکنده ای پیرامون جشنواره دیوان غربی-شرقی وایمار و تلاش آقای دکتر گالاس برای برگزاری این جشنواره آورده بودم که اکنون تلاش می کنم آنها را تکمیل کنم. در جریان تلاش ما برای برگزاری این جشنواره چیزهایی را دیدیم که ارزش این را دارند که نوشته شوند. یکی از اینها برنامه جشنواره برای بازدید از اردوگاه بوخنوالد در شهر وایمار است.

وایمار تنها یک پایتخت فرهنگی، شهر گوته و حافظ و خواهرخوانده شیراز نیست. این شهر اردوگاه آدم سوزی بوخنوالد را نیز دارد که پدر آقای گالاس از قربانیان آنجاست. او و همه اعضای شورای شهر وایمار که در برگزاری این جشنواره دست داشتند، برنامه بازدید از اردوگاه بوخنوالد را در برنامه جشنواره گذاشته بودند.

هر چند که من پس از شکست تلاشمان برای برگزاری این جشنواره در تخت جمشید، اصفهان و تهران در برگزاری این جشنواره در وایمار نقشی نداشتم و تنها میهمان بودم، اما از لحظه ورود به وایمار دوباره درگیر برگزاری شدم و این با توجه به دوستی آقای گالاس و من امری بود کاملا بدیهی. هر چه که دوسال پیش دولت ایران هیچ گونه همکاری با ما برای برگزاری این جشنواره نکرد، اکنون در اکتبر 2009 بودیم، افتضاح انتخابات خرداد روی داده بود و جنبش سبز پا گرفته بود. همه اینها باعث شده بود که حکومتیان برای کسب آبروی از دست رفته به دنبال ما بیافتند که بتوانند چهره زشت خود در برابر جهان را تغییر دهند. سفارت متکبر ایران در برلین که یک سال پیش از آن تنها کارش سنگ اندازی و سردواندن بود، ناگهان درهایش باز شده بود و همه آدمهایشان را بسیج کرده بودند که در جشنواره وایمار شرکت کنند. آقای شیخ عطار، سفیر محترم جههوری اسلامی در برلین که سال پیش کوچکترین توجهی به جشنواره نداشت، حالا بدون آن که کسی از او دعوت کرده باشد، آمادگی خود را اعلام کرده بود که سخنرانی در گشایش جشنواره را انجام دهد. البته آقای دکتر گالاس به روشنی گفته بود که برای گشایش جشنواره کسی از مسئولان سفارت اسلامی را دعوت نخواهد کرد.به گفته آقای گالاس «آنها می خواهد جشنواره را برای خود مصادره کنند»، همان گونه که رای مردم را چند ماه پیش از آن برای رییس جمهور حقیرشان مصادره کرده بودند.

با این وجود سفارتی ها بسیج کرده بودند که خود را جوری در جشنواره جای دهند. آقای سفیر هم دو روز پیش آمده بود و در «بازارچه» ای که فرش فروش ایرانی برای فروش صنایع دستی ایرانی راه انداخته بود و ربطی به جشنواره نداشت، سخنرانی کرده بود. «کاچی به از هیچی!»

شبی که کنسرت سالار عقیلی برگزار شد، نیز سالن پر بود از سفارتی ها و خانواده هایشان. تاکنون این همه سفارتی در یک جا ندیده بودم. آقایانی که هیچ گاه ما را که برای دوستی فرهنگی ایران و آلمان تلاش می کردیم، درست تحویل نمی گرفتند، تلاش داشتند ما را فرسوده سازند، سر می دواندند و همیشه برایشان «عنصر نامطلوب» بودیم، اکنون سلام و علیک می کردند و دور ما می چرخیدند. این همه بی پرنسیپی و خودفروشی جالب بود که البته برای من تازگی نداشت.

روز شنبه 11 اکتبر 2009 است. برای روز دوشنبه برنامه بازدید از اردوگاه بوخنوالد را گذاشته اند.کلاوس گالاس عصبانی است. می گوید: از سفارت تماس گرفته اند که: برنامه بازدید از بوخنوالد را باید حذف کنید و چه اصراری دارید به آنجا بروید؟ اسپانسر ایرانی این جشنواره که یک فرش فروش از شهر رگنسبورگ است، نیز به آقای گالاس فشار می آورد که برنامه حذف شود. او که فرش فروشی اش را خانه ایران نام نهاده و تلاش دارد که خود را علاقه مند به فرهنگ نشان دهد، کمک مالی زیادی به جشنواره کرده است. البته درکش از فرهنگ کمابیش در چارچوب کارش و فروش است و چندان از آن فراتر نمی رود. به راحتی می توان دید که فروش فرش و صنایع دستی و چیزهایی که به آنجا آورده است بیشتر در مرکز توجهش است تا حمایت از فرهنگ ایرانی. همه جا تلاش داشت که خود را به میان اندازد و در مرکز توجه باشد و با این کار بیشتر آشکار می شد که از این کارها سر درنمی آورد.این از دو سه بار دست زدنش در میان قطعه های موسیقی کلاسیک اروپایی پیدا بود تا ناپختگی های پی در پی در برنامه های جشنواره و تلاش در دخالت در تصمیم های مدیرهای آن. همین امر باعث می شد تلاش کند که میان دو صندلی بنشیند و میان سفارت ایران و برگزار کنندگان جشنواره مانور دهد که: نه سیخ بسوزد و نه کباب. حال اگر شرکت کنندگان از کباب او دلشان درد گرفت، مهم نیست. او نیز در ابندا فشار می آورد که بازدید انجام نشود. او برای سه شنبه شب سفارتی ها را به یک میهمانی اختصاصی شام دعوت کرده است که البته این میهمانی جزو برنامه رسمی جشنواره نیست و از سوی برگزار کنندگان آلمانی کسی نمی رود. اکنون نگران آن میهمانی است. دو شنبه شب نیز از سوی جشنواره کنسرت پایانی به همراه میهمانی شام رسمی برگزار می شود که نمایندگان وزارت خارجه آلمان، نمایندگان سفارت آلمان در تهران، سفیر ایران در آلمان،اعضای شورای شهر و شهردار وایمار نیز دعوت شده اند. سفارتی ها گفته اند که اگر بازدید از اردوگاه بوخنوالد برگزار شود، آنها در این برنامه ها شرکت نخواهند کرد. آقای گالاس نیز گفته است که در برنامه تغییر نخواهد داد. به او می گویم: «اگر کوتاه بیایی و باج دهی، اعتبارت را در میان ایرانیان با فرهنگ از دست خواهی داد.» او می گوید که تردیدی ندارد و به کسی باج نمی دهد.

روز دوشنبه است و هوا بارانی. با اتوبوس به اردوگاه بوخنوالد می رویم. آقای فرش فروش نیز آمده است. با این کارش دیگر ظرفیت نشان داده است و تکلیف سفارتی ها را روشن کرده است و همین گونه نیز میهمانی اختصاصی اش برای روز سه شنبه را. این باید درسی باشد برای او که در مسایل پایه ای اخلاقی و پرنسیپ ها نمی شود چانه زد و به ویژه با آدم هایی که هیچ گونه پرنسیپ اخلاقی ندارند. به هر رو میان دو انتخاب، راه درست را گرفته است هر چند که تا آنجا لطمه زیادی به جشنواره زده است ولی دارد تجربه گرد می آورد و همین خوب است. آقای دکتر گالاس نیز از این کار او خوشش آمد و گفت که دست آخر یک تصمیم درست گرفته است.

عکس ها از آن روز است. این عکس های را باید دید و روی برنگرداند. اکنون دیگر بوخنوالد نیز به ما ایرانیان مربوط است.

–          مدیر اردوگاه موقعیت آنجا را برای ما توضیح می دهد. این اردوگاه بیش از صد هزار نفر را در خود جای داده بوده است. شهر وایمار امروزی 67000 نفر جمعیت دارد.

–          „Jedem Das Seine“، «به هرکس آن چه که لایقش است» این جمله نفرت انگیز را بر دروازه اردوگاه به گونه ای آورده اند که تنها از داخل اردوگاه قابل خواندن است، در آنجا که زندانی هستی، ایستاده ای و از خود می پرسی که چه شده است که ترا به اینجا آورده اند. این پاسخ توست: «لیاقت تو همین است.»

–          دسته گل به یادبود قربانیان اردوگاه بوخنوالد است که شعر سعدی «بنی آدم اعضای یکدیگرند …» به زبان های فارسی، آلمانی و عبری بر نوارهای آن نقش بسته است.

–          به این لوح توجه کنید. این لوح یادبود نام کشورهایی را بر خود دارد که در اینجا قربانی داشته اند، از جمله ایران. حرارت این لوح همیشه 37 درجه ثابت نگاه داشته می شود؛ حرارت بدن همه آنهایی که در اینجا جان خود را باخته اند. کسی در آن روز در کنار نام «ایران» کبوتر صلح را گذاشته بود.

–          کوره های آدم سوزی (قابل توجه آقای احمدی نژاد و یارانش در برلین)

فیلم «زنان بدون مردان» از شیرین نشاط در جشنواره فیلم هنری کلن

Women+Without+Men+Red+Carpet+66th+Venice+Film+ZfhsjR_Q0PTlشیرین نشاط و کارهایش را دوست دارم. دست کم دو دلیل برای این حرف می یابم. یکی این که دوپهلو نیست، حرفش را صریح و پوست کنده می زند و در کارهایش نشان می دهد و جای تعارف برای چیزی نمی گذارد. دیگر این که جهان وطن است. خود را تنها متعلق به ملت و خاکی که در آنجا به گونه تصادفی و بدون اراده به دنیا آمده، نمی داند. برای این که از این دو مورد خوشم بیاید، هزار دلیل دارم. یکی اش است که اتفاقا بدون این که تعصب ملی خاصی داشته باشد، در آن کارهایی که در باره ایران است و درگیر مسایل ایران از دید قوی هنری خود، بسیار بهتر و موثرتر ار دیگران است.

هفته پیش فیلم «زنان بدون مردان»  که شیرین نشاط از روی رمان شهرنوش پارسی پور ساخته، در جشنواره فیلم هنری کلن به نمایش درآمد. استقبال چنان زیاد بود که شاید 100 نفر بیرون سالن ماندند. این نخستین فیلم درازمدت شیرین نشاط است و در جشنواره فیلم ونیز 2009 نیز جایزه «شیر نقره ای» را دریافت کرد. خود او نیز به همراه شجاع آذربایجانی و دیگر همکارانش در سالن بود و پس از فیلم در باره فیلمش کلی توضیح داد.

شاید برای برخی موضوع «زنان بدون مردان» که در سال 1332 پیش می آید و در آن زندگی چهار زن و چهار{95009A21-B958-4C6C-9450-58ADA4835CC1}Picture سرنوشت در کنار کودتای 28 مرداد به موازات هم به تصویر کشیده می شوند، کهنه باشد. شیرین نشاط نیز توضیح داد که حوادث سیاسی سال 32 را پررنگ تر از آن چه که در کتاب است، به تصویر کشیده است. و این03-Shirin-Neshat_Mah_ar یک تصادف بود که نمایش این فیلم با جنبش سبز هم زمان شد. نه تنها کودتای 28 مرداد با کودتای احمدی نژاد و اربابش موازی شد، بلکه جنبش نیرومند زنان ایران نیز پایه محکم جنبش سبز است؛ چیزی که من شخصا همیشه انتظارش را داشتم. و همین موضوع این فیلم را بسیار بجا و امروزی ساخته است.

همه بازیگران زن فیلم برجسته و عالی بودند ولی بازی «اورسی توت»، بازیگر مجارستانی شاهکار بود و شیرین نشاط پس از نمایش فیلم در باره او گفت که بیش از یک سال به دنبال کسی می گشته که بتواند نقش آن زن خودفروش را بازی کند و پس از دیدن فیلمی از اورسی توت به خود گفته بود که: این خودشه!2

پیش از فیلم «زنان بدون مردان» فیلم کوتاه خوبی از «عمر فاست» (Omar Fast) فیلمساز اسراییلی به نام «نفس عمیق بکش» (Take a Deep Breath) نشان داده شد که در باره ماجراهای فیلم برداری از یک صحنه یک بمب گذاری انتحاری در اورشلیم است که چنین موضوع خشنی را با طنز ویژه ای به نمایش گذاشته بود که شاید تنها کسانی می توانند این طنز را داشته باشند که در همان شرایط زندگی کرده باشند.

برگزاری جشنواره ایرانی «دیوان غربی، شرقی وایمار» در شهر وایمار

بالاخره دوست عزیزم آقای دکتر گالاس موفق شد جشنواره ای که نزدیک به دو سال است که برای راه اندازیش کار می کند، برگزار کند. دو سال است که برای برگزاری جشنواره ای به نام «دیوان غربی شرقی وایمار» در شهرهای وایمار (شهر گوته، باخ، فرانتس لیست و شیللر)، شیراز، اصفهان و تهران کار می کند. بارها میان ایران و آلمان در سفر بوده است تا بتواند حمایت ارگان های لازم را برای برگزاری این جشنواره بگیرد. به همان سرعتی که توانست حمایت وزارت خارجه آلمان، بنیاد فرهنگی فدرال، شهرداری شهر وایمار و دیگر ارگان های آلمانی را جلب کند، به همان سرعت در ایران با دیوارهای بلند بی تفاوتی، بی لیاقتی، فساد و هر چیز دیگری که دوست دارید، روبرو شد. تنها شهرداری شیراز همه جانبه از این برنامه حمایت کرد و حتی پیمان خواهرخواندگی میان شیراز و وایمار نیز بسته شد. در آنجا چندی پیش در حافظیه برنامه شعرخوانی از حافظ و گوته به فارسی و آلمانی با حضور گروه بزرگی از مردم وایمار و شیراز برگزار شد که خانم «آنه رنه برگ» هنرپیشه آلمانی از گوته برای مردم خواند. هر چند این برنامه قابل مقایسه با برنامه اصلی جشنواره نبود که اجرای کنسرت کلاسیک ارکستر سمفونیک وایمار در تخت جمشید بود که در نظر گرفته شده بود، ولی به هر حال دست کم او توانست با یاری شهرداری شیراز و بدون دخالت دیگران همین برنامه کوچک را اجرا کند.
در بقیه ارگان ها در بهترین حالت تنها مشتی آدم بی تفاوت، نالایق و حقه باز می دیدی که یا می گفتند: «درخواستتون رو کتبی بنویسید و بدهید اینجا تا بررسی کنیم.» انگار با مش قربون طرفند که طلبکارند و یا اگر با روی گشاده (که البته منظور همان دورویی و دوچهرگی ایرانی است) استقبال می کردند یا دیگر چیزی از آنها نمی شنیدی و یا ترا سرمی دواندند و از اینجا به آنجا می فرستادند، از این جلسه به آن جلسه و … وزارت ارشاد، سازمان میراث فرهنگی، فرهنگستان هنر؛ شهرداری های تهران و اصفهان، سفارت ایران در برلین و غیره، کلاوس گالاس را توپ فوتبال کردند و پس از یک سال آخر از همکاری با ارگان های دولتی ناامید شد و ولشان کرد. دستاورد یک سال و نیم: صفر! هزینه: زیاد، از جیب شخصی!
برای همین کارها دکتر گالاس از سوی برخی رسانه های آلمانی به انتقاد نیز گرفته شد که چرا با ایران همکاری می کند، آنها به دنبال بمب هستند، ضد یهودی هستند و … و او از روشنگری خسته نمی شد و از گفتگوی میان فرهنگها می گفت و کماکان می گوید … عاشق ایران، ایرانی و خورش فسنجان است.
به او بارها گفته بودم که اینها مشتی حقه باز هستند و با اینها نمی شود کار کرد. اگر هم بتوانی با آنها کاری را انجام دهی، یا ترا تبدیل به بوق تبلیغاتی خودشان می کنند که در آن صورت حمایت بقیه ایرانی ها را از دست خواهی داد و یا درگیر زدوبند های شخصی شان خواهی شد که از برگزاری این و آن برنامه درصد و سهم و پول خواهند خواست.
همه اینها پیش از انتخابات بود. از روز پس از انتخابات هم که دیگر نمی خواهد ریختشان را ببیند. او یک دمکرات واقعی و سبز است.

چندی پیش که تلفن زد و خبر از برگزاری جشنواره در وایمار را برای یک هفته داد، باورم نمی شد که موفق شده باشد. گفت: بدون هیچ کمکی از دولت و ارگان های ایرانی برنامه را سازمان دهی کرده ام. تبریک گفتم. پرسیدم که آنها نیز هستند؟ گفت: سفارت ایران هر روز زنگ می زند و می خواهند در این و آن برنامه شرکت کنند. آقای سفیر جناب شیخ عطار می خواهند تشریف بیاورند و برنامه را افتتاح کنند. او به آنها گفته بود که شماها در برنامه هیچ سهم و نقشی ندارید. ولی مگر حالی شان شده است؟ گفت: خودشان را دعوت کردند و آقای سفیر هم آمد. اما در روزی که از سوی اسپانسر ایرانی برنامه که یک شرکت تجاری است، برای فروش فرش و صنایع دستی در نظر گرفته شده بود و ارتباطی به جشنواره نداشت؛ گویا یک سخنرانی کرده است، که بله، ما هم هستیم … ما نیز همه چیز را در سطح حداقل نگاه داشتیم و اعتنایی نکردیم.
ببینید روابط سیاسی و فرهنگی ایران با یک کشور دوست تاریخی در چه سطحی و با چه کیفیتی برگزار می شود که سفیر ایران را به یک برنامه فرهنگی مشترک نیز، حتی وقتی که اصرار نیز می کند، راه نمی دهند.
روز دوشنبه، فردا، برنامه بازدید از اردوگاه نازی در بوخنوالد است. باورم نمی شد، ولی دکتر گالاس گفت که از سفارت ایران به او گفته اند که «حالا نمی شود شما این بخش از برنامه را حذف کنید؟ چه اصراری دارید به آنجا بروید؟» که البته او نیز جوابشان را آن گونه که شایسته شان بود، داده بود. ولی آن آدمهایی که من دیدم، نه پرنسیپ سرشان می شود، نه اخلاق دارند و نه از دید شخصی کسانی هستند که بشود باهاشان یک گفتگوی آبکی نیز انجام داد. نه حرف زدن بلدند، نه رفتار اجتماعی شان به حداقل ها می رسد و نه لباسشان مرتب یا تمیز است. آدم حالش بد می شود. حالا این که سیاست حکومتشان و احمدی نژاد را نمایندگی می کنند، به کنار! بارها خود از نزدیک شاهد بوده ام که سیاستمداران آلمانی از نزدیک شدن و حرف زدن با اینها اکراه دارند و این در شرایطی است که سیاستمداران و دولتی های آلمانی بسیار با انعطاف و مودب هستند. ولی این جماعت به هیچ رو قابل تحمل نیستند.

به هر گونه ای بود، خود را به وایمار رسانده ام و از روز جمعه تاکنون برنامه ها را دیده ام.
جمعه شب کنسرت سالار عقیلی بود، دیشب کنسرت مشترک سالار عقیلی با ارکستر مشترک سنتی و کلاسیک آلمانی بود. شبی بود عالی از آنچه که گفتگوی فرهنگ ها نامیده می شود. اجرای برنامه از سوی شاگردان دبیرستان موسیقی وایمار که تنها نخبگان را از سراسر جهان می پذیرد، بود و از جمله گروه سرود و آواز دختران مصری از مدرسه آلمانی اسکندریه در مصر که بسیار زیبا بود. 20 دختر مصری که چند تایشان پوشش کامل اسلامی داشتند، سرودهایی از شوبرت، شومن، مندلسون بارتولدی و برامس اجرا کردند. بهترین بخش برنامه اجرای سرود «استابات ماتر» از جووانی پرگولسی بود که اجرای این سرود مقدس کاتولیک ها از سوی دختران مسلمان همان گونه بنیادگراهای کاتولیک های را برآشفته می سازد که اجرای اذان از سوی همین گروه دختران، بنیادگراهای اسلامی را. اذان را به عنوان آخرین کار بسیار زیبا اجرا کردند.
گفتگوی فرهنگ ها یعنی همین!
برنامه امشب کتاب خوانی محمود دولت آبادی به همراه مترجمش بهمن نیرومند است. او از کتابش «سرهنگ» که در ایران اجازه چاپ ندارد و به آلمانی منتشر شده است، خواهد خواند.
از آن بخش از برنامه ها که دیده ام، باز هم خواهم نوشت.
برنامه جشنواره را در اینجا می توانید ببینید.

تاریخ برده داری و اسلام: یک برنامه رادیویی

نزدیک نیمه شب است و من در اتوبانی خالی در راه هستم و به رادیو گوش می دهم.. یک جایی نوشته بودم که رادیوهای فرهنگی آلمانی که در هر ایالتی یکی دو تا هست، برنامه های بسیار با کیفیت پخش می کنند. برنامه معرفی کتابی است از»اگون فلایگ  (Egon Flaig)»  که استاد تاریخ باستان در دانشگاه روستوک است. نام این کتاب «تاریخ جهانی برده داری» است و به تازگی منتشر شده است. آن چه که این کتاب را که گوینده برنامه گرم معرفی آن بود، برایم به گونه ای جالب کرد که از اتوبان بیرون رفتم تا بتوانم در گوشه ای ایستاده و به برنامه گوش دهم، این بود که این کتاب بخشی را نیز به برده داری در اسلام اختصاص داده است. گوینده می گوید که اگون فلایک کسی است که در بررسی های علمی و تاریخی خود ملاحظه چیزی و کسی را در زمان حال نمی کند. روشن است که اشاره گوینده در این رابطه چه مفهومی می تواند داشته باشد. برداشتی که من می کنم این است: این کتاب را باید خواند!

چند روز پیش روزنامه «عرب نیوز» چاپ عربستان سعودی را می خواندم. در صفحه مذهبی پیرامون دو خواهر مصری نوشته بود که آنها را به عنوان «هدیه شخصی» برای پیغمبر فرستاده بودند. مقاله توضیح داده بود که اسلام هیچ گاه طرفدار برده داری نبوده است و توضیح درازی در این مورد داده بود.البته «عرب نیوز» شوخی می کند. در همین وبلاگ که دیگر به تنها وبلاگ فارسی زبان پیرامون عربستان سعودی تبدیل شده است، به اندازه کافی نوشته پیرامون عربستان امروزی و درک آنها از برده داری مدرن وجود دارد.

خوب، این یعنی یک موضوع جالب برای بررسی. سخنان یکی از دوستانم که استاد دانشگاه از تانزانیاست در ذهنم است که می گفت: اسلام برای ما دین برده داران و ظالمان است. درک ما با درک شما کاملا تفاوت دارد چون ما مسلمان ها را جور دیگری شناخته ایم.

گوینده از کتاب نقل می کند که بر خلاف درک عمومی، بزرگترین نظام برده داری در تاریخ بشریت نه امپراطوری روم بوده است و نه برده هایی که برای کار در مزرعه از آفریقا به آمریکای شمالی و جنوبی برده می شدند، بلکه اسلام بوده است. نویسنده بر اساس آمار تقریبا دقیق می گوید که اسلام 17 میلیون نفر را تنها از آفریقا به بردگی برده است. به این عدد چند رقم چند صد هزار نفری برده نیز از اروپا، به ویژه از اسپانیا و ایتالیا، قبرس، هند، شمال آفریقا نیز اضافه می شود. رقم های دقیق را باید از کتاب دربیاورم. نویسنده می گوید: مسلمان ها تا میانه قرن نوزدهم به دنبال برده داری بودند. او می گوید پیش از آن که اروپایی ها آمریکا را کشف کنند و آفریقایی ها را به بردگی به آنجا ببرند، اسلام آفریقا را به منطقه صادر کننده برده تبدیل ساخته بود.

موضوع داغ و جالبی است. کتاب را که خریدم و خواندم، برایش در اینجا نقدی می نویسم.

فیلم «زمین محکم» در جشنواره فیلم هامبورگ

روز شنبه پیش  فیلم «زمین محکم» (The Firm Land) را از شاپور حقیقت را در جشنواره فیلم هامبورگ دیدم. شاپور حقیقت نویسنده و فیلم سازی است که از 35 سال پیش در فرانسه زندگی می کند. او تاکنون سه فیلم ساخته است که یکی در برزیل، دیگری در ترکیه و سومی (زمین محکم) در هند ساخته شده است. این که نام ایران در معرفی این فیلم آمده تنها ریشه در کشوری دارد که او در آنجا به دنیا آمده و بزرگ شده است. چیزی در این فیلم ایرانی نیست. شاپور حقیقت خود را جهان وطن می داند و سوژه فیلم های خود را به آنچه که او آن را «جهان سوم» می نامد، اختصاص داده است. او می گوید که جهان سوم دارای ویژگی هایی است که در اروپا و آمریکا نیست و او تلاش در نشان دادن این ویژگی ها در فیلم هایش دارد. از او که خود نیز در سالن سینما بود، پرسیدم که نام فارسی فیلمش چیست. کمی فکر کرد و گفت: زمین محکم. به نظرم آمد که تاکنون به این مورد نیاندیشیده بود و با پرسش من پاسخی داد که شاید همان لحظه به ذهنش رسید. او می گوید: من نه پرتغالی می دانم، نه ترکی و نه هندی. اما در این سه فیلم چیزهایی هست که من بدون دانستن زبان مردم می توانم با آنها ارتباط بگیرم و آنها را به تصویر بکشم.The Firm Land

این فیلم که به عنوان محصول مشترک ایران، فرانسه و هند معرفی شده بود، در هند تهیه شده بود و در واقع یک فیلم هندی، به زبان هندی و با زیرنویس انگلیسی بود. داستانی شاعرانه و به بیان شاپور حقیقت، آمیزشی از فیلم مستند با رویا و تخیل، به گونه ای که نمی توان به روشنی دید که کدام بخش تخیل بود و کدام مستند و واقعی. هنرپیشه های آماتور فیلم، مردم روستایی خواب آلود در کناره اقیانوس هند بودند که با ماهیگیری زندگی ساده و به دور از هیاهوی شهر و تمدن می گذراندند. آنها که با یک بیماری ناشناخته، شاید ایدز، روبرو بودند، تصمیم می گیرند که چند نفر را از میان خود برگزیده، به بمبئی بفرستند و از وزارت بهداشت درخواست بررسی و کمک کنند. فیلم این ویژگی هند را برجسته می سازد که به عنوان بزرگترین دمکراسی دنیا دارای صدها زبان است و از جمله مردم این روستا که بیشتر نیز بی سواد هستند، زبان انگلیسی را که زبان رسمی است را نمی دانند. از این رو شش نفر را به شهر مبیفرستند تا در آنجا آدمی باسواد بیابند که بتواند مشکل این روستاییان را در اداره بهداشت طرح کند. ماجراهایی که برای این شش نفر در شهر چند میلیونی و بدون خواب بمبئی با آن ترافیک و مردم بی شمار و درهم برهمی شهر بزرگ روی می دهد، موضوع اصلی فیلم است. فساد اقتصادی و حقه بازی در بوروکراسی اداری و کاغذبازی، رشوه، درگیری با ماموران، بی تفاوتی شهرنشین نسبت به سرنوشت کسی که نیاز به کمک دارد، ناتوانی روستاییان برای حل چیزهای پیش پا فتاده و عدم درک آنها صحنه های فیلم را تشکیل می دهند. درگیری میان سنت های روستایی فراموش شده دردوردست ها با زندگی پر جنب و جوش شهری رو به مدرن که تفاهمی برای مردمی ندارد که حتی زبانش را نیز نمی دانند. فیلم صحنه ای از مبارزه مسالمت آمیز و منفعل را نیز نشان می دهد که ویژگی فرهنگ هند و آن روشی است که مهاتما گاندی توانست با آن انگلیسی ها را از هند برون راند.

فیلم هر چند که دارای موضوعی ساده و پر از تصویرهای روزمره است، اما توانسته است این تصویرها را شاعرانه و زیبا بر پرده آورد. شاپور حقیقت می گوید: شما یک دوربین را بگذار در کنار خیابانی در تهران و ببین چه تصویرهای زیبایی از همین روزمرگی ها می توانی بگیری.

سه اپیسود در یک روز

باز هم امروز از آن روزهایی بود که وقتی به نیمه شب می رسد، آن قدر تجربه فشرده داشته ای که نمی دانی چگونه هضمش کنی. زمان می خواهد. آن چه در زمانی کوتاه می بینی چنان افکارت را به هم می ریزد و چنان باران تصویرها بر سرت می بارند که ذهن مجبور است برای هضم این همه شتاب گیرد و دیگر به آرامش نمی رسد. اکنون هم که می خواهم بنویسم، احساس می کنم که پراکنده می نویسم ولی نمی شود جمعش کرد.

اپیسود اول، هامبورگ، جشنواره فیلم: یک ساعت تا هامبورگ راه است و می روم تا فیلم «تهران بدون مجوز» (Tehran Without Permission) از سپیده فارسی را ببینم. فیلمی است که او یک سال و نیم پیش در تهران گرفته و برای فیلم برداری تنها از یک تلفن همراه استفاده کرده است. سپیده فارسی خودش هم آنجا بود و شال سبزی نیز آویخته بود. او پس از فیلم به پرسش ها پاسخ داد.

اپیسود دوم: از هامبورگ تا خانه را در اتوبان با جوآن بایز  Joan Baezمی گذرانم که صدایش سالهاست همراهم بوده است و پس از آن که تنها چند روز پس از مرگ ندا در آشپزخانه خانه اش گیتارش را برداشت و ترانه “We Shall Overcome” را به فارسی خواند، برایم جلوه جدیدی یافته است. در آن سالهای 1980 این ترانه جزو سرودهایی بود که می خواندیم و می رفتیم. جاده خلوت و تاریک، قرص نیمه ماه در برابرم در آسمان صاف و صدای جوآن بایز، این همه چنان مرا به خود می کشند که نه زمان را حس می کنم و نه توجه آگاهانه به جاده دارم. دوست می داشتم می شد بدون چراغ و در تاریکی رفت تا آن همه زیبایی با نور خراب نشود. آنگاه که جی.پی.اس که ساکت بود، ناگهان خروس بی محل شد و گفت: «خروجی بعدی لطفا بیرون بروید»، تنها یک واژه به ذهنم دوید: زهرمار!

رسیده بودم.

اپیسود سوم: تلویزیون را روشن می کنم. روی کانال مورد علاقه ام 3SAT است. بدون توجه به آن می خواستم چای درست کنم که صدایی آشنا به فارسی پیچید: «الو؟ آقای علی؟ حال شما خوبه؟ …» با حیرت به سوی تلویزیون برمی گردم: فرح دیبا دارد با تلفن حرف می زند. 3SAT دارد فیلم مستند «فرح دیبا، شهبانو و من» را که ناهید پرسون سروستانی ساخته است، را نشان می دهد.  در باره این فیلم شنیده و خوانده بودم و حالا تلویزیون داشت آن را نشان می داد. باید پای آن می نشستم . نیم ساعت را از دست داده بودم. هجوم افکار دوباره شدت یافت.

اینها را باید تک تک و جداگانه بنویسم.

جشنواره فیلم هامبورگ با شرکت 5 فیلم ایرانی

این روزها جشنواره بین المللی فیلم هامبورگ در جریان است. پنج فیلم ایرانی در این جشنواره شرکت کرده اند. نمی دانم می توانم همه این فیلم ها را ببینم یا نه.

–          زمین محکم (The Firm Land)، ایران، فرانسه، هند، شاپور حقیقتThe Firm Land

–          حیران (Heiran)، ایران، شالیزه عارف پورHeiran

–          کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد (No one Knows About Persian Cats)، ایران، آلمان، بهمن قبادی، رکسانا صابری، حسین آبکنارNo One Knows About Persian Cats

–          تهران بدون مجوز (Tehran Without Permission)، فرانسه، ایران، سپیده فارسیTehran Without Permission

–         چمن زارهای سپید (The White Meadows)، ایران، محمد رسولفThe White Meadows

برای تماشای هر فیلم باید به هامبورگ که در صد کیلومتری اینجاست بروم. آنهایی را که بتوانم ببینم در اینجا در باره شان خواهم نوشت.

شایعه ای که می خواهد شایعه پراکنی را افشا کند

به این خبر که سایت رویداد گذاشته، توجه کنید:

«تشکیل کمیته خبرسازی زیر نظر دفتر ریاست جمهوری: در حالی که چندی پیش یک منبع آگاه در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی گفت: «بنا به دستور محمود احمدی نژاد دولت برای کمک مالی به یک خبرگزاری ، مبلغ ده میلیاد ریال به حساب شخصی مدیر عامل این خبرگزاری واریز نموده است» همین مقام مسوول از دلایل این اقدامات پرده برداشت.

این مقام مسوول در مصاحبه با خبرنگار رویداد مدعی شد که کمیته ای پنج نفره تشکیل شده است که وظیفه انتشار برخی خبرهای دروغ و جهت دار را در سطح گسترده دنبال می کند.

وی اضافه کرد: «در این کمیته مدیر یک خبرگزاری به عنوان مسوول، یک مجری تلویزیونی، یکی از نزدیکان احمدی نژاد و مدیر یک سایت خبری ، یک متخصص سایبر سرشناس و یک مقام قضایی – امنیتی عضویت دارند.»

این منبع آگاه مدعی است که این کمیته زیر نظر دفتر ریاست جمهوری فعالیت می نماید و واریز مبلغ ده میلیارد تومان به حساب شخصی یکی از مدیران خبرگزاری های هوادار دولت در راستای آغاز به کار این کمیته صورت گرفته است.

وی در پاسخ به سوال خبرنگار رویداد مبنی بر دلایل تشکیل این کمیته گفت: «قرار بر این است که یک سازمان با اعضای محدود تشکیل شود و دو وظیفه را به شکل موازی پیش ببرند. در قدم اول «سالم سازی» فضای رسانه ای. به این معنی که دولت بیشترین کنترل را بر منابع انتشار اخبار داشته باشد. برای این کار روشهای متفاوتی نیز در دست بررسی است.

وظیفه دیگر این کمیته تولید محتوا است. به این معنا که در موارد مختلف خبرسازی انجام بگیرد. این اخبار بر اساس منابع اطلاعاتی و حتی شنود جلسات خصوصی مقامات و مسوولان صورت خواهد گرفت. بخشی از اخبار نیز به طور کامل ساختگی خواهد بود.»

این منبع اگاه افزود: «به عنوان مثال این کمیته دو پروژه مشخص را در دست اجرا داشت و دارد. اولی مربوط به یکی از قربانیان حوادث اخیر است و مورد دیگر اخبار مربوط به دیدار سید محمد خاتمی و جورج سورس. من اطلاع موثق دارم که در مورد آقای خاتمی به عنوان پاداش و یا هزینه انجام عملیات مبلغ یک میلیار ریال به مجموعه تزریق شده است.»»

* * *

گمان نمی برید که این خبر بسیار مهمی است؟ تشکیل کمیته خبر سازی، یعنی دروغ پراکنی سازمان یافته از سوی رییس جمهور! یک خبر بسیار مهم برای جنبش سبز. ولی یک بار دیگر آن را بخوانید تا ببینید که این خبر، اصلا خبر نیست. خبر چیزی است که در یک مورد روشن، اطلاعات واضح و روشن دهد. به بیان دیگر، یک خبر باید به شش پرسش پاسخ دهد:

کی؟ کی (چه زمانی)؟ کجا؟ چی؟ چطور؟ چرا؟

نه منبع معلوم است (که البته می توان این یکی را فهمید که نامش برده نشود. چون گویا طرف از داخل وزارت ارشاد است). ولی کدام خبرگزاری؟ مدیر عاملش کیست؟ چه کسانی در این کمیته پنج نفره عضو هستند؟ هیچ چیز در این متن نیست که آگاهی رساند. پخش شایعه! یعنی خود همان چیزی که در اینجا می خواهد افشا کند. خودش همان کار را دارد انجام می دهد.

در این سالها چنان فضای خبررسانی را آلوده ساخته اند که برای همه عادی شده است که هر چه دستشان می رسد را پخش کنند. اگر یک ویلاگ چون اینجا خبر نادرستی را پخش کند، می شود از بی تجربگی و نبود امکانات یک نفر چشم پوشی  کرد. ولی یک سایت خبری؟ یک خبرگزاری؟

این کارها هیچ گونه کمکی به خبررسانی سالم نمی کند و تنها اعتماد می شکند و تخریب می کند. اکنون همین کمیته ای که می گویید برای خبرپراکنی به وجود آمده است یا همین خبرگزاری که نامش را نمی برید، به این خبر می تواند استناد کند و کاملا درست و حرفه ای شما را به خبرپراکنی متهم سازد و برای خود مشروعیت بتراشد. در نهایت با این کار به استقرار آنها یاری می رسانید.

رادیو فرهنگ بی فرهنگ و دیگر رادیوهای حکومتی

یک روز که در برهوت فرهنگی تهران نشسته بودم و به امید شنیدن چیزی با ارزش با رادیو ور می رفتم، ناگهان در ایستگاهی صدای پیانوی شوپن پیچید. دلتنگ و شاد موج را صاف کردم. آن گونه که بعد فهمیدم، رادیو فرهنگ بود که یکی از پرلودهای شوپن را پخش می کرد. این پرلودها هر کدام دو سه دقیقه بیش نیستند. با این وجود گوینده یک ثانیه هم نتوانست صبر کند و حتما پیش از پایان قطعه باید فضل می فرمود. پس از آن چند باردیگر که به این امید که بشود این رادیو را گوش داد، کنجکاو رادیو فرهنگ شدم. دیدم که از اینها این کارها برنمی آید. نه سواد دارند، نه آثار موسیقی کلاسیک را می شناسند و نه دنبالش می روند که کمی یاد بگیرند و بیایند و برای شنونده های خود بازگویند. زحمت نمی دهند به خودشان و سوادشان از آن حدی که روی جلد یک سی دی نوشته است، فراتر نمی رود. آن را هم نصفه و نیمه می گویند که ماست مالی و از سرخود باز کردن در بسیاری از کارهای ایرانیان  ویژه است، به ویژه آنهایی که در خدمت حکومتیان امام زمانی هستند. از همه زشت تراین است که قطعه موسیقی را بسته به زمانی که دارند، در میان قطع می کنند و یا حرف می زنند. این توهین بزرگی به شنونده و صاحب قطعه است. بیشتر احساس می کنی که می خواسته اند زمانی خالی را تا اخبار یا اذان یا هر برنامه دیگر بپوشانند تا این که به شنونده تشنه فرهنگی، یک کار زیبا را ارایه دهند. به هر حال، پس از چند بار گوش دادن به رادیوی فرهنگ، سکوت برهوتی را به این رادیوی بی فرهنگ بی سواد و پرمدعا ترجیح دادم.

در یکی دوسالی که در ایران بودم و کمی به رادیوهای آنجا توجه کردم، دیدم که هیچ کدام قابل تحمل نیستند و به بیان دیگر، نفرت انگیز هستند (از خیر تلویزیون می گذرم). نه بار جدی خبری دارند که تمام گرم پخش خرافات و اخبار دروغین و نصفه کاره هستند و نه از دید آموزشی ارزشی دارند. آمارها یا نادرست است و یا اگر هم درست باشد، نیمه کاره و بدون قیاس و در نهایت بی ارزش. یک نمونه بسیار رایج در آمارگویی شان: مثلا می گویند صادرات مواد شیمیایی 20 تن افزایش یافت. خوب، این هیچ چیز را نمی گوید و خبری نمی دهد. چون نمی گویند این میزان چقدر بوده و به کجا رسیده. جایگاهش در مقایسه با جای دیگر کجاست. این گونه آماردهی یا عمدی است و یا از بی سوادی و یا هردو. اطلاعاتی که می تواند بار آموزشی داشته باشند،  سطحی و برخی اوقات نادرست هستند. دو سه نفر نشسته اند و در اینترنت می گردند و یا روزنامه های خارجی (درجه چهار و پنج که زبانش هم ساده و قابل فهم باشد) را می خوانند و هر چیزی را یافتند، ترجمه می کنند و آن را به عنوان آخرین دسناورد علمی به خورد خلق الله می دهند. آن کمیتی که من در تهران در برنامه های آموزشی و علمی شنیدم یا دیدم، هیچ گاه در یک تلویزیون درجه سه اروپایی هم نمی بینی. اصلا مسئولیت سر این صدا و سیمای آخوندی نمی شود. یکی دوبار بلافاصله پس از آن که در برنامه ای گفتند که فلان چیز سرطان زاست و یا در فلان جای جهان فلان پیشرفت علمی به دست آمده است، در اینترنت گشتم، یا چیزی نبود و یا اگر چیزی بود، به گونه حدس و یا زمینه پژوهش بیشتر آمده بود ولی اینها آن را به عنوان نتیجه و دستاورد علمی در تلویزیون یا رادیو می آورند.

با دو سه نفر آدم کم سواد که کاری جز گشتن در اینترنت و گردآوری اطلاعات دست و پا شکسته و یا کپی کارهای دیگران، کار دیگری بلد نیستند، برنامه یک روز رادیویی را می پوشانند. دوست دارم چند تا از آنها این نوشته را در اینجا بخوانند، به اینجا بیایند تا بتوانیم یک گفتگوی جدی داشته باشیم.

رادیوی بی بی سی یک کانال دارد به نام Radio Four. برنامه ای فرهنگی و اجتماعی است و برای کسی که تشنه دانش باشد، لذت بخش. رادیوهای ایالتی آلمان همه شان چند ایستگاه برای سلیقه های مختلف دارند. از جمله همه شان یک رادیوی فرهنگی دارند که برنامه های با کیفیت بسیار بالای آموزشی و موسیقی کلاسیک پخش می کند. آنهایی که در آلمان هستند، WDR5، HR2، DLF، BR و غیره را می شناسند. هر برنامه شان در نیم ساعت چنان بار آموزشی دارد که برخی اوقات برای هضم آن زمان  بیشتری لازم است.  خود چندین بار شاهد بوده ام که برای یک گزارش 15 دقیقه ای در یک رادیوی آلمانی یک نفر شاید یک هفته کار و پژوهش کند و فشرده آن چه را که گرد می آورد را در آن چند دقیقه بیان کند. مو لای درز کارشان نمی رود و اگر هم خطایی کنند، آن را بیان می کنند.

بارها شده که در حال رانندگی از یک رادیوی آلمانی برنامه ای پخش شده که برای تمرکز روی آن در گوشه ای ایستاده ام و نه تنها تا آخر آن را گوش داده ام، بلکه کلی زمینه های جالب برای مطالعه بیشتر به دستم داده است.

یک موردش را همین روزها می نویسم.

دریانورد، سرگردان در خشکی

هوا بسیار عالی است. فرانکفورت را به سوی کلن ترک می کنم. تابستان امسال که پس از سالها دوباره در آلمان گذراندم، بسیار خوب و درازمدت بود. در نخستین استراحتگاه در کنار اتوبان نگه می دارم تا لباسم را عوض کنم و به جای لباس رسمی و پیراهن سفید، تی شرت و شلوار کوتاه بپوشم که بیشتر به هوا و مسافرت می خورد. سپس از میان صف دراز کامیون ها و تریلی هایی که پارکینگ را پر کرده اند، می گذرم تا وارد اتوبان شوم. در آخرین نقطه در گوشه ای مردی با موهای یکدست سفید و یک کوله پشتی بزرگ به قول ایرانی ها برای «اتواستاپ» ایستاده است. من که خود در دوران دانشجویی همیشه این جوری مسافرت می کردم، معمولا آنها را سوار می کنم، اگر احساس اطمینان کنم. از دور وراندازش می کنم که می شود سوارش کرد یا نه. نگه می دارم. دیشب کم خوابیده ام و داشتن هم صحبت هم برای جلوگیری از خستگی خوب است. می گویم: «من به کلن می روم. تا آنجا می توانید با من بیایید اگر به مسیرتان می خورد.» تشکر می کند. کوله پشتی اش را روی صندلی پشت می گذارد و سوار می شود. در همان لحظه بوی نامطبوعی در ماشین می پیچد. انگار کسی روزها خود را نشسته باشد و یک لحظه مرا پشیمان می کند. به هر رو دیگر گذشته بود. خوشحالم که سقف ماشین را از پیش باز کرده بودم و نیازی نبود که الان این کار را جلوی او انجام دهم.

لهجه ناآشنایی در آلمانی دارد و گهگاه نیز اشتباه حرف می زند. می پرسم: شما کجایی هستید؟

– دانمارکی.

–  یعنی الان می خواهید به دانمارک بروید؟

– بله.

– پس چرا از این مسیر؟ این مسیر به غرب است و نه شمال. شما باید در اتوبان به سمت هامبورگ می ایستادید.

– می دانم. ولی راننده قبلی دیر جنبید و مرا اینجا پیاده کرد. حالا باید از کلن به هامبورگ بروم.

– از کجا می آیید؟

– از کازابلانکا.

کازابلانکای شلوغ، پرسروصدا و بر خلاف اسمش پر از زباله در مراکش به ذهنم می آید. می گویم: شما از کازابلانکا تا اینجا را اینجوری آمده اید؟

– بله. کشتی ما بندر را ترک کرد و مرا جای گذاشت.

– شما دریانورد هستید؟

– بله. من 37 سال است که روی کشتی کار می کنم.

عجب آدم جالبی! تاکنون به جز در فیلم، دریانورد از نزدیک ندیده بودم. جالب است که کسی 37 سال روی کشتی کار می کند و از کشتی جا می ماند. از ناشیگری نمی تواند باشد.

– چه مدت در راه بوده اید تا اینجا؟

– 22 روز!

– 22 روز؟ نمی فهمم.چه اجباری بود که اینجوری مسافرت کنید؟

– کاپیتان کشتی به عمد مرا جا گذاشت. ما با هم جروبحث داشتیم. او تازه این کشتی را تحویل گرفته. تازه کار است و می خواهد از اول حرف خود را به کرسی بنشاند. این بود که من و چند نفر دیگر با او مشکل داریم.

در فیلم ها همیشه دیده ایم چیزهای اینجوری که دریانوردها آدم های زمخت و خشنی هستند و روی کشتی قوانین دیگری حاکم است تا در خشکی. منطق در مشت است و عقل در بطری ویسکی. حالا یک نمونه اش در کنارم نشسته بود.

– حالا چی شد که از کشتی جا ماندید؟ آدم تازه کار ممکن است جا بماند.

– نه، کاپیتان به من گفت که ساعت 8 شب راه می افتیم. من گفتم خوب، پس من می روم به شهر و بر می گردم. گفت: مست نکنی و سرحال برگرد. من هم گفتم: مگر با بچه مثل خودت طرفی؟ من کارم را بلدم که کی مشروب بخورم و کی نخورم. ساعت 7 برگشتم به ساحل و دیدم کشتی نیست. از یکی پرسیدم که :نورد استار (ستاره شمال) کجاست؟ گفت: نورد استار ساعت 6 از اینجا رفت.

–  یعنی شما را به عمد جا گذاشت. خرده حسابش را تسویه کرده.

– بله. پایم به دانمارک برسد، پوستش را می کنم. کاری می کنم که جواز کاپیتانی اش را باطل کنند و دیگر به او کشتی ندهند. شما فکر کن! آن کشتی 16 نفر باید داشته باشد. اگر در میان راه غرق شود، می آیند دنبال 16 نفر می گردند. در حالی که یکی از آنها اینجاست. این کاپیتان سالم در نمی آید از این جریان!

– بعد چه شد؟

– من تنها 5 یورو پول در جیبم داشتم و همین لباس هایی که الان تنم است. رفتم یک قوطی آبجو خریدم و روی شن های ساحل نشستم به فکر که چکار کنم. اول رفتم به پاسگاه پلیس در کازابلانکا. جریان را گفتم. گفتند: به ما چه؟ گفتم: به من کمک کنید و پول بدهید که خود را به دانمارک برسانم. گفتند: به ما ربطی ندارد و مشکل خودت است.
برگشتم به بندر و شب را روی شن ها خوابیدم. از فردایش مسیر را گرفتم و اینجوری آمدم تا اینجا.

– از دریا چگونه رد شدید؟ چگونه وارد اروپا شدید؟

– با ماهی گیرهای اسپانیایی. یک قایق ماهی گیری اسپانیایی در کازابلانکا بود. جریان را به آنها گفتم. گفتند که می توانی با ما بیایی. به شرطی که در قایق کار کنی تا ما هم به ماهی گیریمان برسیم. این بود که من قایق را هدایت می کردم و آنها ماهی می گرفتند تا رسیدیم به اسپانیا.

– بعد چه شد؟

– در اسپانیا رفتم به اولین کنسولگری دانمارک. جریان را به کنسول گفتم. گفت: می توانیم بلیط هواپیما یا قطار به شما بدهیم. گفتم بلیط قطار بدهید که ارزان تر است. کنسول شروع به نوشتن فرمی کرد که با آن بتوانم بلیط قطار بگیرم. همان گاه که داشت می نوشت، پرسید: نام کسی را در دانمارک بدهید که شما را بشناسد و ضامن شما شود. گفتم: من کسی را ندارم. در دانمارک کسی نیست. نه خانواده، نه فامیل، نه دوست، هیچ کس. تا این را گفتم، کنسول فرمی را که می نوشت، پاره کرد و گفت: نه، متاسفم! ما نمی توانیم به شما کمک کنیم. باید کسی در دانمارک باشد که ضامن شما شود برای هزینه بلیط. گفتم: پس شماره شرکت کشتیرانی را بگیرید تا با آنها حرف بزنم. من بی پول نیستم. آنها یا می توانند ضامن من بشوند و یا برایم پول بفرستند اینجا. شماره را گرفت و من روی بلندگو که کنسول هم بتواند بشنود، با منشی مان حرف زدم. گفت: کشتی اینجاست و کاپیتان به ما چیزی نگفته است که شما در کشتی نبوده ای. برابر آمار ما شما در دانمارک هستی و نه جای دیگر. هر چه گفتم که من در اسپانیا هستم و پول مرا برایم بفرستید اینجا، گفت: نمی شود و ما کاری نمی توانیم برایت انجام دهیم. به کنسول گفتم: شما که شنیدید اینها چه می گویند. من بی پول نیستم. گفت: نمی شود. ما باید قانون خود را رعایت کنیم. بدون ضامن هیچ پرداختی نخواهد بود. من هم گفتم از این که یک قهوه به من دادید، ممنون و از کنسولگری بیرون آمدم.

– از کی کمک گرفتید پس؟

– رفتم به اولین کلیسای کاتولیک. آنجا غذا و لباس و کمی پول به من دادند. بعد دیگر شهر به شهر اسپانیا و فرانسه را طی کردم و آمدم. ولی در مرز فرانسه و آلمان در استراسبورگ گیر کردم.

– چرا؟ کنترل مرزی که دیگر نداریم.

– کسی سوارم نمی کرد. می خواستم از «کل (Kehl)» به آلمان بیایم ولی ماندم. پول هم نداشتم که سوار قطار شوم. رفتم به یک پمپ بنزین «شل» که دوش بگیرم. 5 یورو می خواست.

– در آلمان دوش گرفتن در پمپ بنزین های کنار اتوبان یا مجانی است و یا خیلی ارزان.

– نمی دانستم. به هر حال پیاده از آنجا تا کارلسروهه آمدم. از کوه و جنگل.

– پیاده؟

– بله. سه روز در راه بودم. میان راه چند بار باران شدید آمد. در جنگل میوه پیدا می کردم و می خوردم. تا این که در کارلسروهه دوباره به اتوبان آمدم.

باورم نمی شد که یکی در سال 2009 در مرز فرانسه و آلمان چون تارزان در جنگل باشد و میوه های جنگلی بخورد. آن چنان میوه ای هم در جنگل های آلمان یافت نمی شود.

– از کارلسروهه به بعد راحت آمدید؟ آلمانی ها معمولا خوب سوار می کنند.

– بله. البته آخرین راننده به جای آن که مرا در اتوبان 5 پیاده کند، به اتوبان 3 آورد که اینجا باشد.

– من شما را در یک استراحتگاه بزرگ می گذارم که رفت و آمد در آن زیاد است. آنجا شانس این را دارید که کسی را برای هامبورگ و یا شاید برای دانمارک بیابید. ولی شما جدا هیچ کسی را ندارید در این دنیا؟

– نه. زندگی روی آب سخت است. کسی حاضر نیست با آدم زندگی کند. من 37 سال است که روی دریا زندگی می کنم.

– هیچ تلاش کردید که یک جای ثابت داشته باشید و دیگر به دریا نروید؟

– بله. یک بار. ولی 3 سال بیشتر طول نکشید. داشتم دیوانه می شدم. زنم هم گذاشت و رفت و من هم دوباره برگشتم روی کشتی.

– چه چیزی در این شغل شما را جلب می کند؟ (البته پاسخ این سوال را حودم هم بلدم.)

– سفر! نمی توانم در یک جا بمانم. زندگی در یک جا برایم کسل کننده است. نمی شود! ما یک روز در اینجا هستیم، فردا در ایسلند، در هنگ کنگ یا تایوان، کانال سوئز، کاپ سیتی، برزیل، بوستون، … همه اش تنوع است. این را آدم های روی خشکی نمی فهمند. شما سفر را دوست ندارید، نه؟

– چرا، یک جورایی شبیه هستیم. چند تا از این جاهایی که اسم بردید را من هم دیده ام.

جوری نگاه می کند که معلوم است باور نمی کند. اهمیتی هم ندارد که باور کند. می پرسم:

– چه شد که دریانورد شدید؟ البته می دانم سوال خنده داری است که آدم از یک دانمارکی این را بپرسد. دانمارکی ها و وایکینگ ها همیشه دریانورد بودند. شماها دزدهای دریایی مشهوری بودید، با چماق و گرز و شاخ.

– (می خندد) پدر من دریانورد بود. وقتی من 2 سالم بود، کشتی اش غرق شد و من دیگر او را ندیدم. پدربزرگم که آلمانی بود، با موافقت مادرم مرا به آلمان آورد. یک آدم بسیار سخت گیر، خشک و بداخلاق! من تا 10 سالگی در آلمان بودم. برای همین هم آلمانی بلدم. وقتی پدربزرگم هم درگذشت، دوباره به دانمارک برگشتم. این بود که رفتم به مدرسه دریانوردی و هفت سال آنجا بودم. از 17 سالگی نیز روی کشتی هستم تا الان که 54 سالم است.

– کار دیگری نبود آن زمان؟

– من کسی را نداشتم که به من راه دیگری نشان دهد. الان هم اگر جوانی از من بپرسد که چه کاری را در پیش گیرد، به جز دریانوردی چیز دیگری ندارم برایش.

– چه مسیرهایی را معمولا می روید؟

– مثلا از کپنهاگ به ایسلند، از آنجا به گرونلند و قطب شمال و دوباره بر می گردیم به کپنهاگ. یک مسیر دیگر که تازگی رفتیم این بود: از کپنهاگ به بوستون در آمریکا. از آنجا به ریودوژانیرو در برزیل. از ریو به قطب جنوب رفتیم و برای یک ایستگاه پژوهشی تجهیزات بردیم. از آنجا به لاگوس در نیجریه و از آنجا به کپنهاگ برگشتیم.

– حالا این زندگی این گونه درآمدش کافی است؟

– من ماهی 4500 یورو نقد می گیرم. مالیات هم نمی پردازم. یعنی مالیات را کشتیرانی می دهد.

– برای آن که کسی در آلمان 4500 یورو نقد دستش بیاید باید خیلی درس خواند و کار کرد. خیلی درآمد خوبی است. کی وقت می کنید این همه پول را خرج کنید، وقتی که همیشه روی کشتی هستید؟

– همچین به راحتی خرج می شود که نمی فهمید. اگر زنی داشته باشید که جدا شده باشد، باید کلی پول بدهید. بعد هم به هر بندری که می رسیم، کلی خرج داریم. پانسیون ویژه دریانوردها، غذا، مشروب، زن، …

– جوانان ایرانی عارشان می آید روی کشتی کار کنند و بیکاری را ترجیح می دهند. شرکت های کشتیرانی ایرانی دریانورد از فیلیپین می آورند.

– ایرانی ها که هیچ گاه دریانورد نبوده اند. دانمارک همه اش در آب است. ولی شرکت های دانمارکی هم دریانورد از فیلیپین می آورند. اینجا هم همین گونه است.

– زمان روی کشتی چگونه می گذرد؟ بالاخره در 7-8 ساعت وقت آزاد که هست، چکار می شود کرد؟

– در گذشته که اینترنت و ماهوره و تلویزیون نبود، کتاب می خواندیم و بازی می کردیم. الان که دیگر همه چیز روی کشتی هست و کسی حوصله اش سر نمی رود.

– چقدر دیگر می خواهید روی کشتی باشید؟ بازنشستگی کی می رسد؟

– شما در آلمان باید تا 67 سالگی کار کنید. در دانمارک سن بازنشستگی 62 است. من در ریودوژانیرو یک دوست زن دارم که در آنجا یک بار در کنار ساحل دارد. سالهاست که می گوید بیا اینجا و بمان. 8 سال دیگر می خواهم به آنجا بروم.

– وما هم حتما به زودی در رمان و داستانی از یک دریانورد پیر دانمارکی در کناره آمازون چیزی خواهیم خواند. …

به آن استراحتگاه در نزدیکی کلن نزدیک می شویم. از اتوبان بیرون می روم. یک تریلی دانمارکی در کنار پمپ بنزین است. آن را نشانش می دهم. می گوید: سوار نمی کنند. بیمه نمی گذارد. ولی با این وجود می روم سراغش.

پیاده می شود و می رود و من به این وایکینگ عجیب و غریب می نگرم که در خشکی نمی داند چه کند و در کوه و جنگل گم می شود.

صدای آمریکا و معمای پخش خبر در میان برنامه

معمولا رسانه ها بسیار کنجکاوند که مشتریانشان یعنی بینندگان، شنوندگان و خوانندگان، پیرامون برنامه های آنها چه فکر می کنند. رسانه های خوب همواره در تلاشند تا برنامه هایشان با خواسته های مردم هماهنگ باشد. در این میان بخش فارسی صدای آمریکا، که بدون تردید یک رسانه خوب است و به بیانی در زمانی که برنامه پخش می کند، بیش از صدا و سیمای حکومت اسلامی بیننده و شنونده در ایران دارد، در یک مورد راه دیگر می رود و آن قطع هر برنامه ای پس از نیم ساعت برای پخش خبر است. درست میان برنامه های تحلیل و تفسیر و یا گفتگو با میهمانان، چون برنامه های تفسیر خبر، دو روز اول و غیره، برنامه را قطع می کنند و چند خبر معمولا بی اهمیت و یا خبرهایی که پیش از آن ده بار گفته اند، را دوباره می گویند. گویا صدای آمریکا را با سی. ان.ان اشتباه گرفته اند و گمان می برند که مردم ایران، ده هزار کیلومتر آنسوتر اخبار روز و مهم را هر نیم ساعت از صدای آمریکا می گیرند. آقای محمودی و یا هر کس دیگری که مسئول این کار است بهتر است بداند که این قطع برنامه فرصت خوبی است برای رفتن به جایی دیگر و یا آوردن چیزی از یخچال.

از رفتار مجری های برنامه و میهمانان آن ها هم همواره آشکار است که از این کار خشنود نیستند. می گویند که «باید به استودیوی دیگر برویم …»، «همانطور که می دانید باید …» و تاکید روی واژه «باید» خیلی تابلوست و هر روز دارند عذرخواهی می کنند. به ویژه آقای بهارلو که زیاد اهل تعارف و رودربایستی هم نبود، در رفتار خود نارضایتی اش را هم با واژه هایش و هم با زبان بدنش که خیلی هم ویژه خودش است، نشان می داد. روشن نیست که این کدام اراده ملوکانه است که خود را بر فراز اراده بینندگان، مجریان و میهمانان قرار داده و بر اساس کدام نظرسنجی و منطق یکی باید بیاید و یک برنامه تحلیلی را قطع کند. در برنامه ای که در آن هر کسی شاید ده دقیقه لازم داشته باشد تا بتواند افکارش را گردآورده، فشرده و با ساختار بیان کند، میهمان مجبور است مواظب باشد که با زمان اخباردرگیر نشود. حرفش ناتمام می ماند تا گوینده خبر بیاید و خبر دهد که در جایی در فیلیپین سیل آمده و چند تا چهارراه را بند آورده است. پس از اخبار دیگر نه مجری می داند که داشت چه می پرسید و نه میهمان که رشته کلامش به هم ریخته است. حتی کسی چون علیرضا نوری زاده که وقتی دور برمی دارد، آدم سخت گیر و منظمی چون جمشید چالنگی هم حریفش نمی شود، ساعتش را گذاشته جلویش و حواسش هست که به اخبار نخورد و به چالنگی تذکر می دهد که «زمان اخبار نزدیک است و این را می گذارم برای پس از اخبار».

عجب اراده ملوکانه ایست این صخره استوار پخش خبر!