شادی های کوچک بزرگ

تک زنگ زد و قطع کرد. شماره اش را گرفتم. کمی هیجان زده بود و می خواست زود چند تا خبر خوب بدهد. شاد بود و گویا از پوستش بیرون آمده بود و چون کودکی می خواست برای پدرش تند تند تعریف کند که امروز کجا رفته و چه نتیجه خوبی گرفته است. با هیجان گفت این کار جور شد و آن را هم پیدا کردم. گفت: «اولین کاری که کردم این بود که رفتم یک کاپشن و یک بلوز گرم خریدم. هوا داره سرد میشه اینجا.»

فهمیدم که سردش بوده و نمی گفته.
به نظرم آمد که این رفتار بیشتر به خودش نزدیک است تا آنچه که در جای دیگر نشان می دهد.
امروز روز خوبی بود.

سفر و روزمرگی و برنامه و تداوم

نامرتب می نویسم نه؟ یکی دوماهه که دوباره در سفر هستم. یعنی روزها گرم کار و شب ها هم در هتل می گذره و یا گردش در شهر و دیدن دوستانی که در آن شهر باشند.
کمتر به هتلی می روم که در آن قبلا بوده باشم، مگر این که سالن ورزشی و سونا داشته باشه. صفایی داره یک ساعت ورزش و بعدشم یکی دوساعت سونای فنلاندی 80-90 درجه! مدتها بود به ورزش بی توجهی کرده بودم و پیامدش الان اینجاست! اگر این جوری پیش برم، نیمه بهترم کله ام را خواهد کند!
یک خوبی زندگی در سفر اینه که در خانه خودت نیستی که این یا آن مورد توجهت را از کاری که می خوای انجام بدی منحرف کنه. آن هم در حانه ما که بسیار چیزهای مورد علاقه در آن جمع شده، از جمله یک عالم کتاب خونده نشده. از بعضی کتابها دو یا سه تا دارم. چون یکیو خریدم و گذاشتم اونجا و یادم رفته بخونمش. بعد چند ماه اون کتابو جایی دیدم و به نظرم آشنا اومده بدون این که بدونم چرا. گفتم حتما اینو کسی توصیه کرده که به نظرم آشناست. دوباره خریدمش و بازم از رو نرفتم و چند تا کتاب دارم که سه باره خریدمشون. آبروریزی اساسی! حالا هر چند هفته یک بار که راهم می افته به خونه، چند تا از اونارو بر میدارم. ماشین شده اتاق نشیمن و کار و کمد لباس و غیره. همه چیز توش پیدا می شه. اگه بدزدنش کارم ساخته ست.

و من چون بیشتر زمانم را دور از خونه می گذرونم، همیشه یک چیزی آنجا هست که دلم برایش تنگ شده و این است که وقتی هم که خونه هستم، کمتر به یک کار جدی در خانه می رسم. زندگی در سفر خوبیش این است که ترا از روزمرگیت بیرون می کشه و کلی وقت اضافی داری. دوسال پیش که در عربستان سعودی بودم، آنقدر وقت اضافی داشتم که نمی دانستم چکارش کنم! در آن مملکت الهی عجیب و غریب هیچ گونه تفریح نیست و هیچ چیز آزاد نیست. نه سینما هست نه تاتر، نه موزه نه نمایشگاه. نه می تونی دوربین دست بگیری بری عکاسی و نه حتی پیاده رو هست که بری قدم بزنی (البته هوا هم اجازه نمی ده). اونجا تنها دو کار می شه کرد: یا بری رستوران و در بخش مجردها (یعنی مردونه) بشینی و غذا بخوری و به قیافه چهار تا گوریل اطرافت نگاه کنی و یا این که بری مرکز خرید و چیز بخری یا تماشا کنی. تازه اگه راهت بدن و «روز خرید خانوادگی» نباشه. اونجا هم که بری اگه بلوتوٍث روشن باشه که شماره تلفن و اسم دختر و پسره که با آی دی بلوتوث میاد! چرا این کارو می کنن، برام روشن نشد. هیچ وقت هم نخواستم امتحان کنم. مسجد جای … نیست.
ولی خوب تنها خاصیتش این بود که کلی در اینجا در باره زندگی خودم و مردم در عربستان سعودی نوشتم و این وبلاگ اکنون 48 نوشته های فارسی پیرامون عربستان سعودی را داره.
این روزها دوستم جادی هم در جهنم خدایی اونجا افتاده و اونم داره از تجربه های خودش می نویسه.
ولی به وبلاگ این روزها کم توجهی کرده ام. کلی موضوع نیمه کاره مانده. جشنواره فیلم هامبورگ یادتونه؟ نصفه مونده. جشنواره دیوان غربی-شرقی وایمار و بزرگداشت حافظ چی؟ اونم نیمه کاره مونده. کلی عکس و نوشته دارم از آنجا.
خوب نصفه شب شد دوباره!

سونای فرهنگی

یک بحث فلسفی می گوید که سرشت انسان در سرگشتگی اوست. حالا من پس از مدتی که به خانه ام برگشته ام و فهمیده ام که چقدر دلتنگ جیزهایی بوده ام که در اینجا هستند، احساس دلتنگی برای آن چیزهایی می کنم که در اینجا نیستند؛ برای غربت، برای سفر و هر آنچه که ناشناخته است. یک ماه است در اینجا هستم و دوباره دلتنگ بلیط هواپیما! هدف خود راه است. گوته می گوید: انسان برای آن سفر نمی کند که به مقصد برسد، بلکه برای آن که در راه باشد.

در مورد سونا چه فکر می کنید؟ منظورم همان حمام سونا است، حمام بخار یا خشک و یا سونای فنلاندی، تفاوتی ندارد. در همه شان آن چه اتفاق می افتد، یکی است: آبدیده سازی بدن با قرار دادن آن در دو موقعیت سخت:گرمای 90 درجه و سپس آب سرد 8-7 درجه. این پرنسیپ سونای فنلاندی است. حال من سونایی دیدم که کابینش 97 درجه بود و حوض  آب سردش 4 درجه! فکر می کنید کجا بود؟ نه روسیه بود و نه فنلاند. در عربستان سعودی بود! گفتگو با پزشک مجتمع ورزشی برای تغییر درجه آب سرد نیز فایده ای نداشت. اما وقتی به آن عادت می کردی، لذت بخش بود. بدنی که به سونا عادت کرده باشد دیگر نه به راحتی سرما می خورد و نه مشکلات روحی آن را به سادگی از پا می اندازند.

سفر برای من همان حالت رادارد. سونای فرهنگی است. معیارهایت و آن چه گمان می بری حقیقت دنیاست و بالاتر از آن چیزی نیست و تو مغروری که آن را می دانی و برای آنها که نمی دانند، احساس ترحم می کنی، در سفر در بوته آزمایش گذارده می شود و راهی برای دور زدن و بستن چشم نداری. آب سرد 4 درجه را با بستن چشم نمی توان نادیده گرفت. اندیشه های غیرواقعی و موهوم چنان در هم شکسته می شوند که خودت را دیگر نمی شناسی. به جایش آنچه درست و واقعی است محکم تر و آبدیده می شود.

سفر سونای فرهنگی است. این شانس را داری که آبدیده شوی و احمدی نژاد و گوبلز و دیگران تنها لبخندی تمسخرآمیز بر لبت بنشانند.

در خانه

این روزها پس ار دو و نیم سال دوری از خانه و زندگی د رجاهای دیگر، دوباره برگشته ام پیش همه آن چیزهایی که به آنها دلبستگی دارم و از آنها دور بوده ام. احساس جالبی است. یکی از چیزهایی که سفر به انسان یاد می دهد این است که انسان برای زندگی به چه چیزهای کم و ناچیزی احتیاج دارد. بقیه هر چه است، اضافی است، تشریفات است. می بینی که در این سالها خیلی چیزها گرد آورده ای ولی اگر شش ماه از آنها دور باشی،  فراموششان می کنی و می فهمی که بدون آنها هم زندگی جریان دارد. سپس برمی گردی و آنها را می بینی و ناگهان احساس می کنی که نه اینگونه نبوده و ناگهان احساس دلتنگی برای آنها یکجا به سراغت می آید و احساس خوشبختی می کنی که دوباره پیش کتابهایت و مجموعه موسیقی و فیلمهایت هستی.

از کودکی مثالی یادم است که یکی از معلم ها گفته بود. می گفت: «عربی در کویر می رفت و از گرما بیتاب شده بود. بچه ها فکر می کنید چه کرد؟» ما هرکدام چیزی گفتیم، مثلا آب خورد، رفت تو سایه و یا لباسش را در آورد. – «نه، کیسه در آورد، آن را پر از شن کرد و کیسه سنگین از شن را بر دوش کشید و راه را ادامه داد.» ما حیران از این که این دیگر چه کار غیرمنطقی است و معلم اینگونه گفت: «عرب مقصدی را در کویر نشان کرد و گفت تا آنجا را با کیسه می روم. وقتی دیگر داشت از نا می افتاد و به آنجا رسید، کیسه را بر زمین انداخت و احساس سبکی و خنکی کرد و گفت: آخیش، چقدر خوب است!»

حالا من هم احساس آن عرب را دارم که پس از دوری درازمدت کیسه را بر زمین انداخته و از چاردیواری پیرامونش که از آن دور بوده لذت می برد.

یک رادیوی محلی اینجا هم که شب و روز موسیقی پاپ و راک پخش می کند، رفته سراغ آهنگهای سالهای 80 و 90 و انگار سرگشتگی جغرافیایی کافی نبود و اکنون سرگشتگی زمانی نیز باید افزون شود. Tina Turner است و Bruce Springsteen، Chris Rea، Dire Strait و هارد راک و خیلی دیگر که مرا بیست سال به خاطرات آن سالها برمی گردانند.

حالا دیدید چرا تنبل شده ام در نوشتن؟

دوری و دلتنگی

امروز روز تولدش است. برای دومین بار در روز تولدش کنارش نیستم و این مرا غمگین می کند. دیروز به همکار و دوست عزیزم لیلی در تهران زنگ زدم که برایش یک دسته گل بفرستد. پرسید چه گلی می خواهی؟ اسم فارسی اش را نمی دانم و خود به آن گل جیغ جیغو می گویم. چون هم زیباست و هم شادی می پراکند. لیلی می خندد: گل جیغ جیغو دیگه چیه؟ می گویم عکسش را برایت می فرستم. این گل در «کوت دازور» در جنوب فرانسه در خیابان در می آید و همه جا هست و من آنجا عکسش را گرفته ام. عکس را می فرستم. لیلی یک اسم خارجکی گفت که من دوباره فراموش کرده ام. گویا در ایران به آن مرع بهشت هم می گویند.

دوستش دارم و برای هرروز از زندگیش که با من می گذراند، ممنونم و برای روزهایی که تنها و در انتظارش می گذارم شرمسار و غمگین.