نگاهی دیگر به خیابان های تهران

این نوشته جالب با ایمیل به دستم رسید که نمی دانم از کیست.
نویدار
==========================

۱۶ آذر به انقلاب ختم می شود. ادامه ی انقلاب به آزادی می رسد. اما تا رسیدن به خود تندیس آزادی باید همچنان ادامه داد. جمهوری اسلامی با آزادی فاصله دارد. در حالیکه در ظاهر با هم در یک امتداد هستند اما فاصله مطمئنی باهم دارند. جمهوری اسلامی با رسیدن به رودکی تمام می شود اما آزادی همچنان ادامه دارد. انگار که جمهوری اسلامی تمام توانش در همراهی با آزادی تا همان رودکی بوده است.
ملت خیابان کوتاهی است که با رسیدن به جمهوری اسلامی پایان می پذیرد.
سفارت انگلیس هم در جمهوری اسلامی قرار دارد.سفارت روسیه با اینکه در نوفل لوشاتو قرار دارد اما آن هم به جمهوری اسلامی نزدیک است.
اگر از انقلاب به آزادی و جمهوری اسلامی بخواهید برسید٬ مسیرها در تضاد با یکدیگر هستند.برای رسیدن به آزادی باید انقلاب را ادامه داد و برای رسیدن به جمهوری اسلامی باید از آزادی و انقلاب فاصله گرفته و انقلاب را رو به پایین رفت.
ایران هم خیابانی است که فقط عده ای خاص با عقایدی خاصتر در آن جای دارند.
پاسداران همان سلطنت آباد سابق است.فقط اسمش عوض شده.جهت همان جهت و شیب همان شیب است.
نبرد به پیروزی می رسد. ….و برای رسیدن به فرجام به هنگام باید رفت.

اپیسود شهر در برلین: گرهارد

در آنجایی که رودخانه Spree در برلین یک پیچ تند دارد، در میان این پیچ در محله شارلوتن بورگ یک ساختمان زیبای سفید شیشه ای با معماری مدرن است. اینجا انستیتوی پژوهشی «فراون هوفر» (Fraunhofer)، مرکز پژوهش های کاربردی برای طراحی و تولید است و من چهار سال در اینجا کار کرده ام. کار من پژوهش پیرامون شبکه های ویژه برای کنترل تولید و سروکله زدن با روبات ها، میزهای متحرک و دیگر دستگاه های تولید بود. این انستیتو با چند انستیتوی دیگر دانشگاه صنعتی برلین در این ساختمان پروژه های مشترک پژوهشی در زمینه صنایع و تولید دارند.

در اتاق من یک همکاری بود به نام گرهارد. از من چند سال بزرگتر بود. کار پژوهشی نمی کرد. کامپیوتر خوانده بود و کارش نگهداری شبکه های ما و مینی کامپیوترها بود. آدم بداخلاق، عنق و دمدمی مزاجی بود و با کسی رفتار خوبی نداشت. با همسرش هم در تلفن همان گونه بد حرف می زد که که با همکارانش. از زمین و زمان طلبکار بود. روشن است که دیگران هم روی خوش به او نشان ندهند و کلاهش با من که با او در یک اتاق بودم نیز چون دیگران توی هم برود. من او را چند بار «وایکینگ» و «انسان نخستین» خوانده بودم و یکی از این لقب ها رویش مانده بود.

چون در این انستیتو بیش از پنج سال نمی شد کار کرد (نمی خواهند کسی در آنجا جا خوش کند. می خواهند همیشه نیروی جوان و باسواد بیاید و برود و انستیتو در بالاترین سطح پژوهش علمی و کاربردی باشد)، او نگران بود که پنج سالش که پر شد چه کند. نه در رشته اش تخصص خوبی داشت و نه به دنبال افزایش دانش بود. بارها به او گفته بودم که بسیاری حسرت کار کردن در چنین مرکز تحقیقاتی با شهرت جهانی دارند و تو چرا از موقعیتی که داری استفاده نمی کنی؟ چرا تلاش نمی کنی دانشت را گسترش دهی، این همه پروژه پژوهشی داریم که می توانی در آنها شرکت کنی و دکترا بگیری. می گفت: مثلا در چه موضوعی؟ احساس می کردم که همان مدرکش را نیز به زور گرفته است.

دیروز شنیدم که چند سال پس از رفتن من قرارداد او تمدید نشد. با همسرش و دخترش از برلین به شهری در غرب آلمان رفتند. در آنجا پس از خریدن خانه ای در آنجا گویا مدتی در جایی کار کرده است. سپس پس از درگیری با این و آن بیکار شده است. سپس همسرش که متخصص زیست شناسی بود، از او جدا شد و پس از آن که نتوانست وام مسکن خانه اش را بپردازد و بانک به سراغش آمد، به زندگی خود پایان داد.

اپیسود شهر: برلین و خاطره ها

سالهاست که از برلین رفته ام. این شهر تنها برای من شهر من و محل زندگی و تحصیل نبوده است. برلین با همه ویژگی های تاریخی اش روی من نیز تاثیر ویژه خود را گذاشته است. در این شهر سالهای خوب دانشجویی را به سر برده ام، با دیوار زندگی کرده ام و اینور و آنور آن را دیده ام، در آن هفته های پرتب و تاب 1989 به همراه هزاران نفر به بالای آن رفته ام، با ماشین های آب پاش پلیس آلمان شرقی در زمستان بسیار سرد 1989 آشنا و خیس شده ام. با میخ و چکش به جانش افتاده ام تا آن نظامی که از درون پوسیده بود، دیوارش نیز زودتر بریزد. پس از فروریزش دیوار و وحدت آلمان در تب و تاب شرقی ها شرکت داشته ام و از نزدیک شاهد سرنوشت های شخصی بسیار در روند دشوار تطبیق با یک نظام اجتماعی بیگانه بوده ام.

اکنون چند روز است که دوستم خوانیتا از کلمبیا را به برلین آورده ام و خود نیز در خاطرات گذشته غرق شده ام.

اپیسود شهر-جنتلمن در اتوبان

پس از کلاسهایش در دانشگاه تفریحش این بود که با ماشینش در اتوبان های تهران بالا و پایین رود. در فیلم ها دیده بود که ماشین زن زیبایی در کنار جاده ای خراب شده و سپس یک جنتلمن خوش تیپ می آید و ماشینش را درست می کند. با هم بیشتر آشنا می شوند و بقیه داستان دیگر بستگی داشت که فیلم هندی باشد یا آمریکایی یا ایرانی یا هرچه. به هر حال همیشه Happy End بود. حالا او هم شده بود پروتاگونیست فیلمی که سناریویش را خودش نوشته بود و تنها یک دختر زیبا کم داشت که مجرد باشد و دوست پسر نداشته باشد و با ماشینش در اتوبانی در تهران برود و ماشینش خراب شود و تلفن همراه هم نداشته باشد که به کسی خبر دهد و کسی هم نایستد که به او کمک کند تا اینکه آقای جنتلمن خوش تیپ سربرسد و بتواند ماشین را هم درست کند و دختر به او روی خوش نشان دهد و شماره تلفن به هم بدهند و بعد با هم بیرون بروند و غیره و دست آخر با هم ازدواج کنند. همه اینها باید می شد تا آقای پروتاگونیست نقشش کامل شود.

و شد! همین گونه شد. جنتلمن اتوبان های تهران روزی دختر زیبایی را دید که کنار ماشینش در اتوبان ایستاده و ماشینش خراب شده و …

اکنون چند سال است با هم ازدواج کرده اند و خوشبخت هستند.

دیگر نوشته ها:

اپیسود شهر-در تاکسی

اپیسود شهر – آمبولانس

اپیسود شهر – ویاگرا

یک گفتگوی عجیب

اپیسود شهر-در تاکسی

غروب تهران، باران سرد پاییزی، ترافیک گم میدان ونک و تاکسی هایی که نیستند و مسافرانی که در کنار خیابان مانده اند. سوار یک پراید می شوم و  در صندلی پشت جای می گیرم؛ کمی جلوتر دو زن جوان که شاید سی ساله باشند، نیز در کنار من.  همسایه من کاملا به من چسبیده و گرم صحبت با آن دیگری است. چون همیشه گوشی تلفن خود را در گوش می گذارم و غرق موسیقی در آن ترافیک قفل شده در پشت شیشه های عرق کرده می شوم و چشمهایم گرم می شود.

نیم ساعت گذشته است و به خود می آیم. پهلو دستی من خوابیده است و سرش را به پشت صندلی تکیه داده است. آن دیگری نیز از پنجره خود بیرون را می نگرد. این که دست خود را چون همیشه جلوی خود روی کیفم گذاشته ام، باعث شده که همسایه ام زیر شانه من جا شود. جا تنگ است.تنها و تنها در ایران تجربه کرده ام که انسان هایی کاملا غریبه تا این درجه با یکدیگر تماس بدنی یابند. اکنون او که زیر باران نیز خیس شده است، بر خلاف بیشتر زنان تهرانی که منقبض در تاکسی می نشینند، خود را میان من و زن همراه خودش رها ساخته و از شانه تا ساق پا به من چسبیده است.

آرنجم اجتناب ناپذیر با سینه او تماس ملایمی یافته است. اگر بخواهم دستم را جمع کنم باید منقبض بنشینم و باعث شوم که شانه ام درد گیرد. اهمیتی نمی دهم و او  نیز هم چنین. سپس توجهم به فرکانس تنفس او جلب می شود که در تماس آرنج من با سینه اش قابل شمارش است و آن را با تنفس خود مقایسه می کنم.  دو برابر من نفس می کشد.  در خواب نیست. نگاهی به چهره اش می اندازم که اکنون از ترافیک سنگین شهر تنها تکان های ماشین را حس می کند که با آرنج من منتقل می شود. این گونه نیز می شود ترافیک تهران را برای خود دلپذیر ساخت. لبخندی بر لبم می آید و به این می اندیشم که اگر عکس این جریان اتفاق می افتاد، چه می شد و چه پی آمدی می داشت.

به میدان رسیده ایم و پیاده می شویم. نیم نگاهی به یکدیگر، لبخندی محو. او از این سو می رود و من از آن سو و در هیاهوی میدان گم می شویم.

اپیسود شهر – آمبولانس

در کنار خیابان ایستاده ایم و چیزی می خوریم و به ترافیک سنگین و پر هرج و مرج خیابان می نگریم. یک آمبولانس در تلاش است راه خود را در میان ترافیک قفل شده باز کند و با چراغ های گردان و بلندگویی پر سروصدا بر استرس حاکم بر خیابان  افزوده است. پس از گذشتن از کنار ما پنجاه متر آنسوتر کناره می گیرد و می ایستد. پس از دقیقه ای دور می زند و در مسیر مخالف به آرامی به همراه ترافیک روان می رود. چراغ های گردان را نیز خاموش کرده است.

اپیسود شهر – ویاگرا

در داروخانه ایستاده ام و به خانم دکتر نام یک قطره چشم را می برم که برایم بیاورد. دومتر آن طرفتر در کنار من مرد جوانی با یک مسئول دیگر داروخانه در آنسوی پیشخوان به آرامی حرف می زند. آن یکی در پاسخ می گوید: «نه آقا، این که ما داریم ویاگرای اصله آمریکاییه. قیمتش هم 115 هزار تومنه.»

بدون آن که به سمت راست برگردم، احساس می کنم که مرد جوان باید سرخ شده باشد. مرد جوان سراسیمه به سوی من برمی گردد تا ببیند که من چیزی شنیده ام یا نه که البته من به سوی خانم دکتر می نگرم که در آن سو به دنبال قطره چشم می گردد.

به یاد شرکت آمریکایی «فایزر» می افتم که چند سال پیش تنها چند هفته پیش از اعلام ورشکستگی موفق به یافتن داروی «ویاگرا» شد که نه تنها شرکت را از ورشکستگی نجات داد و اکنون یکی از گل سرسبد های شرکت های آمریکایی شده است، بلکه بسیاری از زوج ها را نیز!

یک گفتگوی عجیب

برخی روزها اتفاق هایی می افتند که هیچ گاه انتظار نداری چون این یکی!

صبح زود می خواهم از میدان رسالت در تهران به میدان آرژانتین بروم و در کنار یکی از خیابان ها در انتظار تاکسی یا اتوبوس ایستاده بودم که یک پراید در کنارم نگه داشت. راننده آن که دختر جوانی بود سراسیمه پرسید:

– آقا از اینجا چه جوری برم تا پل سید خندان؟

میدان رسالت را برای ساخت زیرگذر چند سال است که به هم ریخته اند و ترافیک سنگین را در کوچه پس کوچه های آنجا آواره کرده اند که آن هم گویا مرتب تغییر می کند. می پرسم:

– این محل را می شناسید؟ باید دنبال ترافیک و از کوچه پس کوچه بروید.

– نه آقا، اینجارو بلد نیستم. چه جوری برم حالا؟

می گویم: پس من تا پل سیدخندان با شما میام. می گوید: باشه. و سوار می شوم.

باید برم اداره مفاسد.

من «مفاصا» می شنوم و گمان می کنم که منظورش پرداخت جریمه های رانندگی است. خیال می کنم که مثلا من نیز تهران را بلدم. می گویم:

اداره راهنمایی و رانندگی در سهروردی؟

نه، اداره مفاسد در وزرا.

منظورش اداره اماکن است. همان جایی که اراذل و اوباش حکومتی و نیروی انتظامی مردم را به آنجا می کشانند چون حجابشان اشکال داشته یا ماهواره داشته اند و یا در خانه خود میهمانی مختلط داشته اند و از این جور گناهان کبیره. چه اسم جالبی! اداره مفاسد! بهشان می آید.

حالا اونجا چرا باید بری؟

هیچی، منو با پسر گرفتن. ماشین دوست پسرمو خوابوندن. به منم رعایت حجاب اسلامی بستن (البته منظورش عدم رعایت حجاب اسلامی است). میگن ماشینو برای این جرم یک ماه می خوابونن. حالا میرم سر پل بابامو بردارم بریم اونجا ببینم چی میشه. آقا؟ اونجا آشنا نداری کمکمون کنه؟

ببینم قیافه من به اونا می خوره؟

نه، خوب شاید!

نه، من اونورا کاری ندارم.

تلفن همراهش هم در چند دقیقه 2-3 بار زنگ می زند و او که گوشی اش را زیر روسری اش در گوش دارد، به هر کسی که آن سو است می پرد و ناسزا می گوید: «دیدی؟ شما پسرا همتون اینجوری هستین.»

لاتی حرف می زند و برای من که خیلی کم دیده بودم که یک دختر با این لهجه حرف بزند و چنین واژه هایی به کار برد. شخصیت جالبی است. تمرکز ندارد و مرتب از این شاخ به آن شاخ می پرد.

بابام شناسنامه منو پیش خودش نگه داشته. بهم نمیده.

چرا؟

چه می دونم. می ترسه برم شوهر کنم.

مگه دنبال شوهری؟

نه خوب، ولی اگه پیش بیاد شاید.

چند سالته؟

21

حالا کجا گرفتنتون؟

شب تو خیابون بودیم. الان گواهیناممو و بیمه ماشینمو گرفتن. آقا فکر می کنی چقدر ماشینو بخوابونن؟

من چه می دونم. بار چندمه گرفتنت؟

نمی دونم، بار چهارم، پنجم.

پس خودت که بیشتر تجربه داری.

دوباره با کسی در تلفن حرف می زند. زنگ تلفن را خاموش کرده: «ببین اگه زنگ زدی و دیدی من پرت و پلا میگم بدون بابام اینجاست. باشه؟»

به نظر می آید که این دختر در خانواده نیست و یک جورایی «آواره» است.

ببینم مگه با پدر و مادرت زندگی نمی کنی که الان با بابات سر پل قرار گذاشتی؟

نه، پدر و مادرم جدا زندگی می کنن. این واسه خودش اونم واسه خودش. من پیش مامانم هستم.

با گوشی درون گوشش ور می رود: «بابام نباید بفهمه که دوباره موبایل دارم.»

می پرسم:

یعنی چی؟

– آخه من هیچ وقت پول تلفونو نمی دم. الانم سیم کارت خودم قطعه.

تو که همش داری حرف می زنی.

نه، این سیم کارتو دوست پسرم برام خریده. بابام نباید اینو بفهمه. آخه می دونی چیه؟ من چند تا دوست پسر دارم. ولی نه اونجوریا! فقط یکیشون فابه. بابام بفهمه همش غر می زنه. آخه من اعصاب معصاب ندارم. قرص اعصاب می خورم بعضی وقتا. پسرارو هی ردشون می کنم.

«فاب» نمی فهمم یعنی چی. تا حال خیال می کردم فارسی ام بد نباشد. اینجا کم می آورم.

فاب یعنی چی؟

در راه بندان بزرگراه رسالت گیر کرده ایم و می تواند نگاه طولانی به من بیاندازد:

یعنی چی؟ فاب یعنی فاب دیگه. تو مث این که اینجایی نیستی.

نه، من خارج زندگی می کنم.

از جا می پرد: جدی میگی؟ آقا، منو با خودت می بری خارج؟ جدی میگما. منو با خودت ببر.

یعنی چی تورو با خودم ببرم؟ مگه می شه؟

آره دیگه، من باهات میام. ببین جدی می گم.

خوب بعدش چی؟ اونجا می خوای چکار کنی؟

هیچی، خوب با هم هستیم دیگه. با هم زندگی می کنیم.

عجب! به همین راحتی؟

بگو دیگه! میشه یا نمیشه؟

به ذهنم باندهای شکار دختران می رسد که به آنها کلی قول کار و هزار چیز دیگر می دهند و آنها را به دوبی و شیخ نشین ها می برند. دختر زیبا و خوش هیکلی است و روی دندانهایش سیم نصب کرده که صاف بشوند.

معلومه که نمی شه. مگه هر کسی که دیدی بعد ده دقیقه از این چیزا باید بهش بگی؟ چطور اعتماد می کنی به غریبه ها؟

ااااه، تو هم مث بابا مامانم حرف می زنی. مگه چیه؟

تو اصلا چکارا می کنی؟ درس می خونی؟

آره، کامپیوتر می خونم.

کجا؟

قائم دشت. (یا چنین اسمی. نمی دانم کجاست و نمی پرسم. شاید یکی از شهرکهای اطراف تهران باشد.)

این که رشته عالیه. خوب دختر درستو بخون تموم کن بعدش هر جا دلت می خواد برو. کار هم زیاده برای این رشته. هم در ایران و هم هر جای دیگه.

اوووه، کی حوصله داره؟ من تازه ترم سومم. کو تا تموم بشه.

احساس می کنم که دوباره روضه همیشگی (یا مودبانه نامش را نصیحت هم می شود گذاشت) را برای جووانهای پیرامون خود می خوانم. روضه است و یا نصیحت. چون گوش کسی بدهکار نیست و به جز چند مورد انگشت شمار تاکنون چندان نتیجه ای از انتقال تجربه خود به جوانتر ها و با نشان دادن چشم انداز روشن تر با داشتن سواد تخصصی و این همه جای کار خالی در ایران و جای دیگر نگرفته ام. با زبان خودش و صریح به او می گویم:

اگه این رشته رو تموم کنی و با سواد خوب تموم کنی، این همه کار هست. همین الان می تونم بفرستمت سر کار در همین تهران! مستقل می شی و لازم نیست آویزون این و اون بشی.

من می خوام همین روزا برم و انصراف بدم. سخته. من اصلا حوصلشو ندارم.

اگه انصراف بدی بزرگترین اشتباه زندگیتو کردی. مگه این دو سال و نیم سختی چیه که حاضری تمام عمرت سختی بکشی ولی 2،5 سال درس نخونی؟

ای بابا کی حوصله داره!

شانس می آورد و دوباره تلفنش گویا زنگ می زند. با کسی گرم صحبت می شود که چند ناسزا نیز نصیب او می کند. باز به سوی من برمی گردد:

میبینی؟ این پسرا همشون نامردن. اصلا فکر آدم نیستن.

چطور؟ از وقتی که من سوار ماشینت شدم که تلفن تو همش زنگ می خوره. دوستات حتما نگرانت هستن دیگه.

خوب آره. این پسرا بازم از دخترا بهترن. می دونی چیه؟ مامانم همیشه می گه هر چند تا می خوای دوست پسر داشته باش ولی هیچی دوست دختر نداشته باش. زنا ذاتشون کثیفه.

مغزم از این سخنان قصار سوت می کشد. این دیالوگ جالب تر و جالب تر می شود.

ببین من جدی میگما. من باهات میام خارج. منو با خودت ببر. میگن دوبی خیلی باحاله.

دوبی واسه دو سه روز باحاله. بعدش دیگه باحال نیست. اونوقت دیگه علافی اونجا.

تو هم همش منفی میگی. راستی، ببینم تو زن داری یا مجردی؟

سوال اول را آخر پرسیده. نگاهش هم تازه به حلقه دست من افتاده.

بله، من زن دارم.

محکم با دست روی پایش می کوبد:

اه! اینم از شانس من. من هیچ وقت شانس ندارم.

این از اولش هم شانس نبود دختر. شانس تو در همونیه که بهت گفتم. درستو بخون و روی پای خودت واستا و مستقل باش.

من مشکل پولی ندارم که. پدر و مادرم وضعشون خوبه.

مساله پول نیست. استقلال بیشتر از این حرفهاست.

ببین تو باید قبل این که برسیم به پل سید خندان پیاده بشی. اگه بابام ببینه باز غر می زنه.

یعنی بابات که شاید هم سن من باشه، منو به جای دوست پسرات می گیره؟

غر میزنه دیگه. تازه اینجوری فکر نکن. بابای من استاد دانشگاست.

چی درس میده؟

برنامه نویسی C و از این چیزا.

این روزها چقدر استاد دانشگاه می بینم که زبان برنامه نویسی و مبانی ویندوز درس می دهند. چیزهایی که در اروپا اصلا درس دانشگاهی نیست.

تو موبایل همراته؟ می خوام به بابام زنگ بزنم ببینم کجای پل واستاده. من با این سیم کارت نمی خوام بهش زنگ بزنم.

تلفن همراهم را به او می دهم. شماره پدرش را که یک شماره ایرانسل است، می گیرد.

اه، بازم جواب نمی ده. نمی شنوه.

خوب اینو باید قبلا باهاش هماهنگ می کردی.

بی خیال، بلاخره یه جایی واستاده دیگه.

به پل نزدیک می شویم. می گویم:

ببین من همین جاها پیاده می شم.

پیاده می شوم. صد متر دورتر می بینم که کسی که احیانا پدرش بود و هم سن من بود، سوار می شود که به «اداره مفاسد» بروند. من هم آخرش نفهمیدم «فاب» یعنی چی.نجآونجا چرا

این نوشته را به بالاترین بفرستید Balatarin