قذافی: هر کس مرا دوست ندارد، بمیرد

دیوانه را دیدید؟ همان که تنها تاکنون در خارج از کشورش این گونه خطاب می شد؟ شاه او را ابله خطاب می کرد و آمریکایی ها سگ زنجیری خاورمیانه! در نیویورک به دنبال هتلی می گشت که سقفش بلند باشد تا بتواند در اتاق هتل خیمه اش را برپا کند.

دیروز از سوراخ موشی که در طرابلس برای این روزها ساخته بود، بیرون آمد و گفت: هر کس که مرا دوست ندارد، بمیرد. من به شماها نیاز ندارم. و ساندیس خورهایش را در این ساعت ها مسلح کرده تا مردم کشورش را قتل عام کنند. دیکتاتورها احمق هستند و این یکی در سده بیست و یک از همه شان گویا احمق تر است که گمان می کند بن علی و مبارک اشتباه کردند که میدان را خالی کردند. فراموشکار نیز هست که آنهایی که میدان را خالی نکردند، نامشان صدام حسین و چائوشسکو بود که در دوران حکومت خود جامعه ای را ساختند که با آنها همان گونه رفتار کرد که خود با همان مردمان کرده بودند. جامعه ای که به برکت وجود همین رهبران دیکتاتور مدنیت نداشت، اپوزیسیون نداشت و نام حقوق بشر را نشنیده بود. زمانی که بر علیه دیکتاور خودساخته خود نیز برخاست، با او همان گونه رفتار کرد که او با آنها. چائوشسکو را به همراه همسرش در خیابان تیرباران کردند، صدام حسین به اعدام محکوم شد و به دارش آویختند. در لحظه پایانی صدام حسین در برابر طناب دار جلادانش در گوشش سخنانی به فارسی خواندند تا در آن دنیا یادش نرود که گفته بود: خدا دو اشتباه کرد که مگس را آفرید و فارس را.

حال کم کم نوبت سید علی خامنه ای  نایب امام زمان و دارودسته اش می رسد تا درجه حماقتش را به نمایش بگذارد. او نیز گویا بر این است که دیگر دیکتاتورها احمق بوده اند و او اشتباه آنها را نخواهد کرد. او اشتباه بن علی و مبارک را نخواهد کرد و شاید معتقد است که قذافی نیز دارد اشتباهی می کند که او آن را نخواهد کرد. او که در عمرش حتی یک روز نظامی نبوده و به برکت شیره و تریاک، گل کوکنار و زندگی سراسر مفت خوری آخوندی، یک سر سوزن شهامت و جرات قذافی را نیز ندارد، نیز به آن میزان احمق است که در قدرت بماند تا آن زمان که جامعه مدنی نیم بند ایرانی که با جنبش سبزش هنوز بسیجی و ساندیس خور مزدور چماقدار را می گیرد و آزاد می کند و بدون خشونت به راه پیمایی می پردازد، تا آن میزان تضعیف شده، به عقب رانده شود تا گروهی دیگر به میدان بیایند و گونه دیگر با حکومتیان امام زمانی رفتار کنند. با همان فرهنگ خودشان آنها را بگیرند و با عمامه هایشان از درخت آویزان کنند، با حمام خون و ویرانی بسیار.

و این داستان تکراری گویا ادامه ایرانی دارد …

دیگر نوشته ها در این زمینه:

– انتشار عکس های پلیسی هانیبال قذافی در سویس و ادامه داستان جهاد بر علیه سویس

– مضحکه دوباره قذافی و جهاد بر علیه سویس

– دلقکی به نام معمرالقذافی در نیویورک

– عمر البشیر، رادووان کاراچیچ و دیگر جنایتکاران علیه بشریت

– از حماقت بی پایان دیکتاتورها

– برتری اخلاقی و مسالمت جویی، راز جنبش سبز

– کاش ایران نیز یک جیمز کامرون داشت

 

دیوانه را دیدید؟ همان که تنها تاکنون در خارج از کشورش این گونه خطاب می شد؟ شاه او را ابله خطاب می کرد و آمریکایی ها سگ زنجیری خاورمیانه! در نیویورک به دنبال هتلی می گشت که سقفش بلند باشد تا بتواند در اتاق هتل خیمه اش را برپا کند.

دیروز از سوراخ موشی که در طرابلس برای این روزها ساخته بود، بیرون آمد و گفت: هر کس که مرا دوست ندارد، بمیرد. من به شماها نیاز ندارم. و ساندیس خورهایش را در این ساعت ها مسلح کرده تا مردم کشورش را قتل عام کنند. دیکتاتورها احمق هستند و این یکی در سده بیست و یک از همه شان گویا احمق تر است که گمان می کند بن علی و مبارک اشتباه کردند که میدان را خالی کردند. فراموشکار نیز هست که آنهایی که میدان را خالی نکردند، نامشان صدام حسین و چائوشسکو بود که در دوران حکومت خود جامعه ای را ساختند که با آنها همان گونه رفتار کرد که خود با همان مردمان کرده بود. جامعه ای که به برکت وجود همین رهبران دیکتاتور مدنیت نداشت، اپوزیسیون نداشت و نام حقوق بشر را نشنیده بود. زمانی که بر علیه دیکتاور خودساخته خود نیز برخاست، با او همان گونه رفتار کرد که او با آنها. چائوشسکو را به همراه همسرش در خیابان تیرباران کردند، صدام حسین به اعدام محکوم شد و به دارش آویختند. در لحظه پایانی صدام حسین در برابر طناب دار جلادانش در گوشش سخنانی به فارسی خواندند تا در آن دنیا یادش نرود که گفته بود: خدا دو اشتباه کرد که مگس را آفرید و فارس را.

حال کم کم نوبت سید علی خامنه ای  نایب امام زمان و دارودسته اش می رسد تا درجه حماقتش را به نمایش بگذارد. او نیز گویا بر این است که دیگر دیکتاتورها احمق بوده اند و او اشتباه آنها را نخواهد کرد. او اشتباه بن علی و مبارک را نخواهد کرد و شاید معتقد است که قذافی نیز دارد اشتباهی می کند که او آن را نخواهد کرد. او که در عمرش حتی یک روز نظامی نبوده و به برکت شیره و تریاک، گل کوکنار و زندگی سراسر مفت خوری آخوندی، یک سر سوزن شهامت و جرات قذافی را نیز ندارد، نیز به آن میزان احمق است که در قدرت بماند تا آن زمان که جامعه مدنی نیم بند ایرانی که با جنبش سبزش هنوز بسیجی و ساندیس خور مزدور چماقدار را می گیرد و آزاد می کند و بدون خشونت به راه پیمایی می پردازد، تا آن میزان تضعیف شده، به عقب رانده شود تا گروهی دیگر به میدان بیایند و گونه دیگر با حکومتیان امام زمانی رفتار کنند. با همان فرهنگ خودشان آنها را بگیرند و با عمامه هایشان از درخت آویزان کنند، با حمام خون و ویرانی بسیار.

و این داستان تکراری گویا ادامه ایرانی دارد …

دیگر نوشته ها در این زمینه:

انتشار عکس های پلیسی هانیبال قذافی در سویس و ادامه داستان جهاد بر علیه سویس

مضحکه دوباره قذافی و جهاد بر علیه سویس

دلقکی به نام معمرالقذافی در نیویورک

عمر البشیر، رادووان کاراچیچ و دیگر جنایتکاران علیه بشریت

از حماقت بی پایان دیکتاتورها

برتری اخلاقی و مسالمت جویی، راز جنبش سبز

کاش ایران نیز یک جیمز کامرون داشت

Advertisements

امروز، 25 بهمن و پرسش های تکراری سبز از موسوی و کروبی

25 بهمن است و من نمی دانم چه خواهد شد. در وبگردی ها همه جا تب و تاب می بینم. گمانه زنی ها، تلاش برای بسیج هر چه بیشتر برای راهپیمایی فردا، شعارها، تهییج خود و دیگران، دلشوره، پیش گویی ها! این که چه میزان مردم به میدان خواهند آمد، قابل پیش گویی نیست. رفتار توده های مردم هیچ گاه قابل پیش بینی نیوده و این پدیده در اساس جزو چیزهایی نیست که قابل پیش بینی باشد و هر محاسبه ای می تواند نادرست باشد و اگر نیز درست باشد، تصادفی است. من نیز قادر یه پیش گویی نیستم، چون ندیده ام که کفشهایم پیش پایم جفت شوند.

اما با تمام اینها، پس از گذشت نزدیک به دو سال پرسش هایی هست که باید در میان گذاشته شوند، پرسش هایی که می توانند رابطه ای مستقیم با پیروزی یا ناکامی جنبش داشته باشند.

–          در گذشته دیدیم که حرکت مردم ایران و جنبش سبز  به سرعت حمایت مردم جهان و رسانه ها را جلب کرد. رسانه های بین المللی جانانه به پوشش خبری پرداختند. اما یک نکته نیز آشکار بود: دولت ها و نهاد های سیاسی در حمایت از جنبش سبز تامل کردند، یا سکوت کردند و یا با احتیاط سخنی گفتند. چرا؟

–          جنبش سبز دارای رهبری منسجم نیست. روشن نیست که به کدام سو می خواهد برود. در این میان هر کس گمانه های خود را دارد و من نیز! هر چند که موسوی و کروبی همیشه گفته اند که رهبر جنبش نیستند و از این راستا که با این سخنان خود مانع گشتند که از آنها بت و رهبر و امام ساخته شود (چیزی که فرهنگ ایرانی استعداد غریبی در آن دارد) حرف بسیار بجا و خوبی است. اما همگان به آنها به عنوان رهبر جنبش سبز می نگرند و از آنها برای موارد ویژه ای انتظارهایی دارند. از سوی دیگر، موسوی و کروبی و تشکیلات پیرامون آنها به هر دلیلی که می خواهد باشد، تلاشی برای سازماندهی جنبش سبز نکردند. هیچ حرکت جدی جمعی بدون سازماندهی، بدون هماهنگی، بدون تعیین سیاست مشترک و اطلاع رسانی نتیجه نمی گیرد. نیاز به سازماندهی یک حرکت ارتباطی به گرایش به بت سازی ندارد و ساده لوحی است اگر گمان برده شود که با حرکت خود به خودی مردم و هر از چندی با صدور یک بیانیه نامفهوم تنها شکوه آمیز و دست و پا شکسته می توان به هدف مشترکی دست یافت. که هدفی نیز حاصل نشد، بخش بزرگی از جنبش دلسرد شد و اکنون دوباره با دلگرمی خارجی از مصر و تونس برپا می خیزد و چنانچه باز نیز بدون برنامه و هماهنگی باشد، دوباره به احتمال زیاد به نتیجه کوتاه مدت که سرنگونی دیکتاتوری خامنه ای-احمدی نژاد است، دست نخواهد یافت. همه می پرسند که چرا اپوزیسیون شما انسجام ندارد؟ چرا رهبری متمرکز ندارید؟ تفاوت جدی رهبران سبز و احمدی نژاد-خامنه ای در چیست؟

–          چرا جهان این گونه از جنبش آزادی خواهی در تونس و مصر و یمن و الجزایر حمایت می کند ولی در دوسال اخیر در حمایت از جنبش سبز این دست و آن دست می کند؟ چند پرسش از آقایان موسوی و کروبی و همراهانشان بپرسیم و چند گمانه بزنیم:

o        دیدگاه آقایان موسوی و کروبی در باره اسراییل چیست؟ چه بخواهیم چه نخواهیم، این نکته ای است که هر کسی که خود را آلترناتیو حکومت آخوندی می داند، باید در باره آن به روشنی سخن بگوید. حکومت در اختیار آقایان موسوی و کروبی! خوب، ایران فردا رابطه اش با اسراییل چه می خواهد باشد؟ آیا حاضرید بپذیرید که اسراییل دولتی است در منطقه و باید آن را (دوباره) به رسمیت شناخت و رابطه ای بر اساس احترام متقابل و بدون دخالت در امور داخلی یکدیگر بر قرار ساخت؟ رابطه با لبنان و فلسطین چگونه تعریف می شود؟ دیدگاه شما آقایان موسوی و کروبی چیست؟ دیدگاهی ندارید؟

o        آقای موسوی، شما در چند هفته پیش از انتخابات دو سال پیش در مصاحبه با مجله آلمانی اشپیگل (بازگردان در روزنامه دنیای اقتصاد) گفتید که میان شما و احمدی نژاد در اصول تفاوتی نیست. سخن بر سر سیاست های ملی و مساله هسته ای بود. اکنون چه می اندیشید؟ سیاست هسته ای ایران برای جهان اهمیت دارد و هنوز در پهنه جهانی روشن نیست که شما در کجا ایستاده اید. سخنان شما همیشه مبهم است و پر از اگر و مگر و تعارف.

o       ما هنوز چیزی نشنیده ایم که دیدگاه شما در برابر ساختار حکومتی فردا، جدایی دین از حکومت و نظام سکولار چیست. دیدگاهی ندارید؟

o        آقای کروبی و آقای موسوی! تاکنون از شما سخنی پیرامون تروریسم اسلامی بین المللی، القائده و طالبان نشنیده ایم. اینها چیزهایی هستند که جهان هر کسی را از خاورمیانه با آنها محک می زند. شما دیدگاهی ندارید؟

o         آقایان کروبی و موسوی! دیدگاه شما را پیرامون اعلامیه جهانی حقوق بشر نمی دانیم. در باره آزادی اجتماعی همه مردم ایران صرف نظر از قومیت، نژاد، مذهب، جنسیت و غیره چه می اندیشید؟ حکومت هفته پیش یک نمازخانه سنی ها را در تهران برهم زد. شما چیزی نگفتید. یک کلمه از شما در دفاع از درویش های گنابادی، سنی ها، یهودی ها و به ویژه بهایی ها که مورد هجوم وحشیانه و تبعیض همه جانبه قرار دارند، نشنیده ایم. دیدگاهی ندارید؟ آزادی، آزادی دگراندیشان است. این سخن روزا لوکزامبورگ محک شماست.

o        آقایان موسوی و کروبی! در باره هولوکاست چه فکر می کنید؟ هر گاه که نام یکی از اردوگاه های آدم سوزی می آید، یاد شما می افتیم که شما تاکنون سخنی نرانده اید. دیدگاهی ندارید؟ یادم می آید که شهردار شهر زیبای گل و بلبل و شعرمان شیراز، میهمان شهرداری وایمار در آلمان بود. جناب شهردار که برخی می گویند سبز است و برخی می گویند هنوز سبز نشده است و من گمان می برم که در انتظار باد است، از یازدید اردوگاه آدم سوزی بوخنوالد خودداری کرد و افتضاح سیاسی به بار آورد.

o        ایرانیان در دیدگاه جهانی سابقه ناخوشایندی در سی سال گذشته بر جای گذارده اند، از جمله سفارت گیری و ریختن به سفارت این و آن کشور، آتش زدن پرچم آمریکا و اسراییل و دانمارک (!)، یهودی ستیزی حکومتی و کارهایی از این دست، بدون آن که مردم اعتراض محسوسی کنند و از این قبیل نمونه ها. بیایید به جای آن که بگوییم که این کارها کار حکومت اسلامی و حزب الله و بسیجی بوده و نه ما، از بالا به این کشور بنگریم که اینها را جهان از زاویه دید هواپیما می بیند و به جزییات و تفاوت ها کار ندارد، حال ما را خوش آید یا نیاید. وقتی حکومتی سی سال پرچم می سوزاند و کسی در کشور در سی سال حرفی که در خارج قابل شنیدن باشد نمی زند و اعتراضی دیده نمی شود، دیگر از دید جهان تنها حکومت مقصر نیست بلکه به  میزانی مردم نیز! به ویژه که همین آقایان کروبی و موسوی و خاتمی و دیگران که اکنون رهبر جنبش سبز هستند، خود در حکومت بوده اند و از همین کارها نیز کرده اند و یا از همین سخنان گفته اند. آنهایی هم که از حکومت بریده اند و در اپوزیسیون هستند نیز هنوز قبایشان بوی گرد و غباری می دهد که در بالا رفتن از دیوار سفارت آمریکا بر تنشان نشسته است. آنها نیز گونه ای رفتار می کنند که گویا تازه از راه رسیده اند و جهان یادش رفته است که دیروز چه می کردند. آیا یک بار دیدید که کسی در تونس و یا مصر در همسایگی اسراییل، پرچمی آتش بزند و یا شعاری نژادپرستانه و ضد خارجی بگوید؟

o        آیا جنبش آزادی خواهی مردم ایران پس از دو سال باید دستاوردش این باشد که رهبرانی دارد که تنها فعالیتشان که می بینیم این است که: موسوی برای دیدن کروبی به خانه اش رفت. کروبی از اینجا رفت آنجا. هر از چندی نیز یک بیانیه بیرون می آید که هیچ نمی گوید و به جایی نیز بر نمی خورد. ببخشید آقایان موسوی و کروبی، اجازه هست؟ ندا و سهراب و دیگران جانشان را دادند که از شما تنها این برآید؟ این دستاورد شما در دو سال است؟ افکار عمومی جهان اینها را می بیند. این را می بیند که جنبش سبز ایران با آن همه نیروی جوان، روشن اندیش، آزادی خواه و سکولار، رهبری جدی ندارد و در نبود اپوزیسیون منسجم، به چند یک چشم ناتوان دل بسته است. این درشت خویی نیست. یا نباید به این راه پای می گذاشتید و یا باید تا پایان بروید. این همه تجربه در جهان داشته ایم، رهبرانی که با شجاعت با صدای رسا گفتند که در کدام سو ایستاده اند و چه چیزی را رهبری می کنند. آن هم در برابر حکومت هایی به مراتب وحشی تر ار حکومت اسلامی کنونی که خود نیز بخشی از آن بوده اید و ساختارهای آن را بهتر از ما می شناسید.

 

این همه جای نگرانی دارد! دو سال پیش نگرانی های بسیاری داشتم و در اینجا نوشتم. پس از تقلب انتخاباتی و مقاومت کروبی و موسوی خوش بین شدم و این روزها نگرانی ها دوباره بازگشته اند.

دیگر نوشته ها در همین زمینه:

– انتخابات در ایران و عجایب و غرایب

انتخابات و قطار خالی سیاست ایران

انتخابات، کیش شخصیت، اسطوره پرستی و شیره ایرانی

خاتمی، پادشاهی یک چشم در سرزمین کوران

روزهایی سرنوشت ساز در راهند و ما نلسون ماندلا نداریم

رهبران نامرئی جنبش سبز و جهل حاکم

دیکتاتورها احمق هستند، به ویژه آن هنگام که گمان می برند که این سخن تنها در باره دیگر دیکتاتورها درست است و نه در باره آنها.

حکومتیان جهل آخوندی، این روزها دیگر هر کسی را که می شناسند، دستگیر می کنند. برخی می گویند که میان سپاه و وزارت اطلاعات اختلاف افتاده و سپاه، وزارت اطلاعات را به بی عرضگی متهم می کند. اکنون گویا وزارت اطلاعات هم با دستگیری این و آن می خواهد نشان دهد که بی عرضه نیست. حتی ابراهیم یزدی را که همیشه در تلاش بود راهی میانی و مسالمت جویانه میان درگیری های بی شمار حکومت اسلام و دنیای متمدن بیاید، را نیز گرفته اند و بسیار دیگران که من تاکنون نامشان را نیز نشنیده بوذم. به گفته ای تا هفته پیش 1100 نفر و حال شاید باز هم بیشتر را دستگیر کرده اند. از این همه که گرفته اند، بسیاری از مسئولان همین نظام بوده اند. از سخنگوی دولت خاتمی گرفته تا شمس الواعظین و این وزیر سابق و آن روزنامه نگار و فعال سیاسی و دانشگاهی. در برخی موارد به سراغ زندانی سیاسی دوران شاهنشاهی نیز رفته اند. دیگر علی می ماند و حوضش!

و روشن است که این کار در راستای تلاش آنها برای مهار جنبش سبز است و از دید آنها دستگیری «رهبران» یعنی خوابیدن جنبش.

اما تاثیر این دستگیری ها بر جنبش سبز چه بوده است؟ آیا قبول دارید که هیچ؟ نگاهی که از پنجره به بیرون می اندازیم، می بینیم که این دستگیری ها هیچ گونه تاثیر بازدارنده، خردکننده و یا حتی آرام کننده بر این جنبش نداشته است. بلکه در روز عاشورا دیدیم که جنبش تندروتر نیز شد و چهره ای نوین از خود نشان داد. چرا این گونه است؟ گمان کنم این پرسشی است که این روزها حکومتیان در جستجوی پاسخی برای آن هستند. مگر می شود 1100 نفر از دید آنها رهبر و فعال سیاسی را بگیرند و جنبش هیچ تکانی نخورد؟ کماکان همه فعالیت ها همان گونه هماهنگ و سازمان یافته پیش می روند و همه به گونه ای هماهنگ عمل می کنند که انگار ارتشی است در میدان، با یک ستاد فرماندهی! و همین است که اکنون حکومتیان وامانده و ندانم کار، به دنبال این ستاد می گردند و می روند سراغ هر کسی که می شناسند. ولی این ستاد نامرئی است، قابل رویت نیست. چون اصلا وجود خارجی ندارد.

نخستین نتیجه ای که می شود گرفت، همانی است که گویا سپاه گفته است. البته در اینجا این تنها وزارت اطلاعات نیست که بی عرضه است. بلکه همه حکومت اسلامی است که جاهل و نادان است و حتی از راستای حفظ خود نیز کارهای نابخردانه انجام می دهد. آقایان اکنون با این دستگیری ها نشان داده اند که به راستی نادان هستند. پس از آن عاشورای خونین چیزی به مفز آقایان نرسید به جز این که هر آن کس که هست را بگیرند. ندیدند که در روز عاشورا چیزی روی داد که از دید کیفی با جنبش سبز تا آن روز تفاوت داشت. در این روز این مردم بودند که دست به تهاجمی کوچک زدند و اجازه ندادند که اوباش آنها را چون روزهای گدشته کتک بزنند. این حرکت از سوی مردم جدید بود و دیدیم که به چه آسانی نیروهای سرکوب در هم ریختند. حکومت این را نفهمید که این کارها تنها باعث رادیکالیزه شدن جنبش می شود و در این مسیر حکومت نمی تواند برنده باشد. حال این همه را دستگیر کرده اند و ذره ای از تحرک جنبش سبز کاسته نشده است. چرا؟ آیا هنوز رهبران اصلی را نیافته اند؟

حال که دیده اند که سرکوبشان پیش نمی رود، گمان می کنند که خوب سرکوب نکرده اند و حال از چین ماشین سرکوب آب پاش و اسیدپاش وارد کرده اند. اوج جهل و نابخردی!

جنبش سبز یک جنبش مدنی است و بر پایه خواست های روشن مدنی حرکت می کند. هر چند که من در باره میزان پختگی مدنی جنبش سبز همیشه تردید داشته ام، اما تردیدهای من روز به روز کم رنگ تر می شوند و هر روز با حرکت های حدید، به گونه ای مثبت غافلگیر می شوم.  به هر رو، یک جنبش مدنی بر پایه یک آگاهی عمومی و یک درک مشترک خودساخته حرکت می کند و نه بر اساس یک برنامه سیاسی از پیش تعیین شده از سوی یک حزب و یا یک رهبر کاریسماتیک (که البته می تواند آن را هم داشته باشد). این یک تفاوت جدی میان این جنبش و انقلاب سال 57 است.

اهداف یک جنبش مدنی درازمدت و گسترده است. در اروپا از این گونه جنبش های مدنی در دهه های پیش بسیار داشته ایم، چون جنبش زنان، جنبش حفظ محیط زیست، جنبش علیه انرژی هسته ای، جنبش علیه نظامی گری در دوران جنگ سرد و استقرار موشک های برد متوسط آمریکایی در اروپا و غیره. همه اینها ده، بیست سال زمان داشته اند تا به درکی کمابیش یگانه و مشترک دست یابند و اهداف خود را بر آن پایه اساس گذارند. دستاوردهای بزرگشان را نیز امروز می شود در جامعه و در قانون های کشورهای مختلف دید.

جنبش سبز نیز یک جنبش مدنی است که البته ارایه یک تعریف همه جانبه برای آن جرات می خواهد، چرا که خطر آن می رود که جنبه ای و پهنه ای را از قلم بیاندازی. اما من تلاش می کنم تا آنجا که می شود، جنبه های گوناگون آن را بیاورم. باشد که دیگران نیز آن را تکمیل و یا به نقد و اصلاح بکشند.

–          آمدگاه جنبش سبز از شهر است، از شهر بزرگ و از میان آن قشر اجتماعی که نیروی پیش برنده زندگی شهری است، از میان قشر متوسط شهری. آن قشری که در سال های اخیر رشد کرده، هم از دید اقتصادی و هم از دید فرهنگ اجتماعی. هم از دید کمی رشد داشته و هم از دید کیفی. موتور آن نیز نسل جوان روشن اندیش است که نگاه به جلو دارد. این قشر شهری مرفه است که نیروی نخستین جنبش را تشکیل داده است و اکنون دیگر اقشار اجتماعی کم کم با انگیزه های خود به آن می پیوندند. در اینجا ما با یک یا چند شخص، با یک حزب یا جبهه مشترک با یک برنامه خاص سیاسی روبرو نیستیم. با یک درک اجتماعی روبرو هستیم که سی سال و یا به بیانی دیگر، دست کم از دوران انقلاب مشروطیت، صد سال زمان داشته است تا خود را بپرورد و تدوین کند. درکی که امروز بر خلاف سال 57 خیلی خوب می داند که با چه و چرا مخالفت می کند و به جایش چه را می خواهد بیاورد.

–          کسی در مقام کلیدی وجود ندارد که بشود او را دستگیر کرد. این درک همگانی آن بخش از جامعه ایران است که حکومت اسلامی را نمی خواهد. از این روست که به عمل یکسان می رسد چون بر پایه خرد مشترک عمل می کند و نیازی به هماهنگی جدی ندارد. تا می گویی الف، تا آخر را خود می خواند. این که موسوی، کروبی و دیگران می گویند که رهبران جنبش سبز نیستند، از روی احتیاط آنان و جلوگیری از دستگیر شدن نیست. آنها این جنبش را در اساس رهبری نمی کنند. آنها تنها رهبران نمادین هستند و به برکت جهل و بی خردی حکومتیان خواسته هایشان نیز خواسته های پایه ای و حداقل جنبش شده است. اکنون جنبش در مجموعه خویش از آنها گذشته است و می گوید: «ما بی شماریم!» و حکومت جهل هنوز این را درنیافته است که مفهومش چیست.

–          جنبش سبز یک جنبش خرد است بر علیه جهل. تضاد میان جهل حاکم در دستگاه حکومتی کشور و خرد ناشی از زندگی شهری و تاثیرهای دنیای متمدن در پرتوی امکانات ارتباطی و اینترنت و ماهواره، در پرتوی تاریخ باستانی ملی کشور (یا دست کم آنچه که مردم این کشور از تاریخ باستان خود دست چین کرده اند) و بسیار چیزهای دیگر، همه وهمه در تضاد آشکار به جهل حکومتی و نظام استوار بر پایه فساد اخلاقی، دروغ و ریاکاری، خرافات و حماقت، بی سوادی و ساده اندیشی و انگیزه های روشن اقتصادی و منافع شخصی گروهی دزد حاکم است.
در ایران، ما از جمله گسل های بسیار اجتماعی، گسلی داریم میان اندیشه و جهل، میان لباس شخصی و دانشجو، میان حوزه به اصطلاح علمیه و دانشگاه، میان آخوند جاهل و انسان اندیشمند، میان ذهن ساده اندیش خرافاتی جادو جنبلی و اندیشه بر اساس زمان و منطق، میان ذهن درهم برهم جن و پری و ورد و جادو و اندیشه خطی تاریخی و دترمینیستیک و غیره.  این گسل و اگر بخواهیم به زبان دیالکتیک سخن گوییم، این تز (جهل) و آنتی تز آن (خرد و اندیشه)، سنتزی پدید می آورد به نام جنبش سبز! چنین چیزی رهبر نمی خواهد و کسی نیست که بشود او را دستگیر کرد.

–          جنبش سبز تبلور درگیری گسترده و چند جانبه میان مردم و حکومت است. میان شما حکومتیان و زنانی که حجاب اجباری را به آنها تحمیل کرده اید، میان شما حکومتیان و مردمی که ماهواره را بر آنها ممنوع کرده اید، میان شما حکومتیان و جوانانی که با جداسازی جنسی زندگی سالم و طبیعی آنها را، شادی و شادابی آنها را تخریب کرده اید، میان شما حکومتیان و مردمی که از دوچهرگی و دروغ گویی خسته شده اند، میان شما و کودکانی که خسته شده اند که از شش سالگی دروغ بگویند که در خانه شان ویدئو نیست و ماهواره نیست و این نیست و آن نیست، در حالی که هست. میان شما و پدر و مادرهایی که از دورویی و این فاجعه تربیتی برای تربیت کودکان خود خسته شده اند. میان شما بنیادگرایان حکومتی و کسانی که حس می کنند که شما اعتقادات مذهبی آنها را به سخره گرفته اید، میان شما و اقلیت های مذهبی ایران، یهودی و مسیحی و بهایی و بی دین و سنی و درویش و هندو و هر عقیده دیگر که همیشه ایران خانه شان بوده است و اکنون شما خودخوانده صاحب خانه شده اید، میان شما و …چه کسی مانده است؟

چه کسی را گذاشته اید بماند که با شما دشمن نباشد؟ به راستی که به جرات می توان گفت که تک تک ایرانی ها با نگاهی به خود و پیرامون خود به اندازه کافی دلیل می یابند که با شما مخالفت ورزند و یا دست کم همراه نباشند. برای همین است که نیاز به پول و سوبسید و ساندیس و ساندویچ دارید تا بتوانید شماری مردمان ساده دل و یا بی مال و منال را برای زمانی کوتاه، برای یک راه پیمایی همراه خود سازید. آن قدر گسل های اجتماعی گوناگون میان خود و جامعه ایرانی ساخته اید که این جنبش دیگر نیازی به رهبر کاریسماتیک ندارد. البته جنبش مدنی در اساس و در طبیعت خویش نیازی به چنین کسی که رهنمود و فتوا بدهد، ندارد. اگر باشد، بهتر، اگر نباشد هم اتفاق خاصی نمی افتد. رهبری جنبش میان افراد بی شماری همواره تقسیم شده است. به گفته میرحسین موسوی، هر کسی خودش هم سرباز است و هم رهبر. این که آیا او این را با همین درکی که من گمان می کنم گفته است یا نه، را نمی دانم. ولی از دید من بسیار درست گفته است. این است که می گویند: «ما بی شماریم!» و این تنها یک شعار نیست.

تنها یک ذهن عقب افتاده و کودن و یا یک ذهن دروغ زن و ریاکار می تواند همه این دگرگونی ها و شکاف هایی را که شما در دهه های پیشین ساخته اید، را نبیند و آنچه را که اکنون در جنبش سبز تبلور یافته است، را توطئه آمریکا و انگلیس و بی بی سی و غیره بخواند. فاجعه اینجاست که گویا آقایان به این چیزها جدا باور دارند و این حرفها تنها تبلیغ برای گمراه سازی افکار عمومی نیست. ژرفش جهالت حاکم گویا بیش از اینهاست که بشود آن را تصور کرد.

جنبش سبز و یا هر جنبش مدنی دیگر، ارکستر فیلارمونیک اروپایی نیست که اگر رهبر آن را بگیرید، به هم ریخته و دیگر نتوان سازها را هماهنگ کرد، بلکه همان فی البداهه نوازی موسیقی سنتی خودمان است که صد سال تمرین کرده است و نیازی به رهبر ارکستر ندارد. باید همه آن 50، 60 و 70 میلیون نوازنده را بگیرید!

دیگر نوشته ها در این زمینه:

آقای مخملباف به کدام سو می رود؟

برتری اخلاقی و مسالمت جویی، راز جنبش سبز

– جنبش مدنی سبز و ادبیات آخوندی

آقای خاتمی، روضه امام حسین و جنبش مدنی

جنبش زنان یک جنبش اجتماعی است و نه جنسی (پیرامون سخنرانی شادی صدر در کلن)

تاریخ برده داری و اسلام: یک برنامه رادیویی

نزدیک نیمه شب است و من در اتوبانی خالی در راه هستم و به رادیو گوش می دهم.. یک جایی نوشته بودم که رادیوهای فرهنگی آلمانی که در هر ایالتی یکی دو تا هست، برنامه های بسیار با کیفیت پخش می کنند. برنامه معرفی کتابی است از»اگون فلایگ  (Egon Flaig)»  که استاد تاریخ باستان در دانشگاه روستوک است. نام این کتاب «تاریخ جهانی برده داری» است و به تازگی منتشر شده است. آن چه که این کتاب را که گوینده برنامه گرم معرفی آن بود، برایم به گونه ای جالب کرد که از اتوبان بیرون رفتم تا بتوانم در گوشه ای ایستاده و به برنامه گوش دهم، این بود که این کتاب بخشی را نیز به برده داری در اسلام اختصاص داده است. گوینده می گوید که اگون فلایک کسی است که در بررسی های علمی و تاریخی خود ملاحظه چیزی و کسی را در زمان حال نمی کند. روشن است که اشاره گوینده در این رابطه چه مفهومی می تواند داشته باشد. برداشتی که من می کنم این است: این کتاب را باید خواند!

چند روز پیش روزنامه «عرب نیوز» چاپ عربستان سعودی را می خواندم. در صفحه مذهبی پیرامون دو خواهر مصری نوشته بود که آنها را به عنوان «هدیه شخصی» برای پیغمبر فرستاده بودند. مقاله توضیح داده بود که اسلام هیچ گاه طرفدار برده داری نبوده است و توضیح درازی در این مورد داده بود.البته «عرب نیوز» شوخی می کند. در همین وبلاگ که دیگر به تنها وبلاگ فارسی زبان پیرامون عربستان سعودی تبدیل شده است، به اندازه کافی نوشته پیرامون عربستان امروزی و درک آنها از برده داری مدرن وجود دارد.

خوب، این یعنی یک موضوع جالب برای بررسی. سخنان یکی از دوستانم که استاد دانشگاه از تانزانیاست در ذهنم است که می گفت: اسلام برای ما دین برده داران و ظالمان است. درک ما با درک شما کاملا تفاوت دارد چون ما مسلمان ها را جور دیگری شناخته ایم.

گوینده از کتاب نقل می کند که بر خلاف درک عمومی، بزرگترین نظام برده داری در تاریخ بشریت نه امپراطوری روم بوده است و نه برده هایی که برای کار در مزرعه از آفریقا به آمریکای شمالی و جنوبی برده می شدند، بلکه اسلام بوده است. نویسنده بر اساس آمار تقریبا دقیق می گوید که اسلام 17 میلیون نفر را تنها از آفریقا به بردگی برده است. به این عدد چند رقم چند صد هزار نفری برده نیز از اروپا، به ویژه از اسپانیا و ایتالیا، قبرس، هند، شمال آفریقا نیز اضافه می شود. رقم های دقیق را باید از کتاب دربیاورم. نویسنده می گوید: مسلمان ها تا میانه قرن نوزدهم به دنبال برده داری بودند. او می گوید پیش از آن که اروپایی ها آمریکا را کشف کنند و آفریقایی ها را به بردگی به آنجا ببرند، اسلام آفریقا را به منطقه صادر کننده برده تبدیل ساخته بود.

موضوع داغ و جالبی است. کتاب را که خریدم و خواندم، برایش در اینجا نقدی می نویسم.

دلقکی به نام معمرالقذافی در نیویورک

اگر برخی از این مردمان منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا و رهبرانشان نبودند، جهان حوصله اش سر می رفت. کمی به این منطقه بنگرید. کلی آدم عجیب و غریب و رهبر دیوانه می یابید که بر کشورها حکومت می کنند و اگر جنبش کنونی سبز ایران را نادیده بگیریم، مردمان این کشورها دشواری جدی با آنها ندارند. از همین احمدی نژاد و خامنه ای خودی گرفته تا خاندان اسد و بن لادن و السعود و ملاعمر و معمرالقذافی و یا آن خل و چل ترکمن باشی، صفرمراد نیازوف که تا همین چند سال پیش مرکز تمدن جهان بود (میراث ترکمن باشی). اگر به سراغ یک کمی بهترها برویم، باز هم به حسنی مبارک و الهام علی اف و رییس جمهورهای دایم العمر موروثی برمی خوریم.

هم اکنون که اینها را می نویسم، قیافه معمرالقذافی در CNN است که با آن لباس بدوی و موهای رنگ کرده و درهم برهم در مجمع عمومی سازمان ملل در نیویورک گرم سخنرانی است و دارد به اساسنامه سازمان ملل می تازد. در فاصله ای که همه مجمع منتظر بود که حضرت (با تاخیر) به پشت تریبون تشریف فرما شوند، CNN محله بدفورد در نیویورک را نشان داد که قذافی در روی چمن های یکی از ویلاهای آنجا چادر زده است و بالایش هم آنتن ماهواره نصب کرده است. مردم محل پیش از آمدن او اعتراض وسیعی کرده بودند و نمی خواستند که او با چادرهایش به محله آنها بیاید. او سالهاست که این کار را می کند. هیچ گاه در ساختمان نمی خوابد و اگر هم مجبور شود، در داخل ساختمان چادر می زند. در همین نیویورک در گذشته حتی به داخل هتل رفته، بزرگترین GHadafi1سویت را کرایه کرده و چادرش را در اتاق هتل برپا کرده است.آدمهایش در ابتدامی خواستند در سنترال پارک چادر بزنند که شهرداری جلویشان را گرفت. قذافی به گفته تلویزیون abc در آمریکا  به «سگ دیوانه خاورمیانه» معروف است (Mad dog of the Middle East).

واقعا دیوانه نیست این مردک؟

…هنوز دارد چرند می گوید که سازمان ملل اینجایش کج است و آنجایش! در آنجا دمکراسی حاکم نیست. قذافی به جهان دمکراسی درس می دهد. می گوید «اینجا هاید پارک کورنر است و همه ما دکور هستیم.»  می گوید تروریسم یعنی همین! می گوید نام «شورای امنیت» را باید گذاشت «شورای ترور». دیگر دارد قاطی می کند. به Ghadafi3رهبران 194 کشور می گوید:  «شماها الان که من حرف می زنم. همه خسته هستید، از راه دور آمده اید، Jetlag دارید و ذهنتان کار نمی کند.» پس از همه این فضولات که فرمود، منشور سازمان ملل را که در دست داشت را پاره کرد و پشت سرش ریخت. چیزی دفترچه مانند را هم به پشت سرش به سوی خانم رییس جلسه پرتاب کرد. هنوز نمی دانم چه بود.

حق با او هم باشد، کسی از این آدم بی پرنسیپ و بندباز چیزی را باور نمی کند. جهان جریان هواپیمای پان آمریکن و سقوط آن بر فراز «لاکربی» در اسکاتلند را فراموش نکرده است. مترجمی هم که با خودش آورده، انگلیسی را چهارنعل حرف می زند که گوش شنونده درد می گیرد. خودش که هیچ گاه تمرکز ندارد و پراکنده می گوید و با چنین مترجمی هم تنها روان شنونده شاد می شود.

البته این تنها یک تصادف است که نوشته من در باره قذافی با سخنرانی او در سازمان ملل همزمان شده است که در CNN در گوشه صفحه تصویر کامپیوتر می بینم. من می خواستم در این نوشته از شاهکارش در سویس بگویم که نزدیک یک سال است که آنجا را به هم ریخته است. ولی الان که قیافه اش را که می بینم، هزار چیز دیگر نیز یادم می افتد. یک کتاب دارد به نام «انقلاب سبز» که همه مردم در «جماهیر عربی خلقی سوسیالیستی لیبی» باید آن را بخوانند و یاد بگیرند. یک کتابچه کوچک جیبی است که آن را جایگزین قرآن کرده است. خودش را هم جای پیغمبر گذاشته است و اعتقاد ژرفی به این حرف دارد. البته این چیز غریبی نیست.

حالا جریان سویس:

سال گذشته زمانی که بلال معروف به هانیبال، پسر قذافی و همسرش آلین در هتل «پرزیدنت ویلسون» در شهر ژنو بودند، دو نفر از خدمتکاران لیبیایی که همراه آنها بودند، از فرصت استفاده کرده و از آن دو به جرم بدرفتاری و اعمال خشونت جسمی و کتک، به پلیس ژنو شکایت کردند. البته کارمندان هتل پس از دیدن سرووضع این دو نفر و لکه های کبود بر بدن آنها پلیس را خبر کرده بودند. به دنبال این شکایت پلیس جناب هانیبال قذافی و همسرش را دستگیر و زندانی کرد. عجب گناه کبیره ای! اگر آن پلیس می دانست که با این کار کاملا عادی و قانونی خود چه بهمنی را به راه می اندازد، شاید کمی با بزرگترها مشورت می کرد. به هر رو دادگاه در آن زمان آنها را با قرار ضمانت 200.000 فرانک برای هانیبال و 300.000 فرانک برای همسر او آزاد کرد.

همین مردکی که در همین لحظات در نیویورک دارد به جهان دمکراسی و برابری را درس می دهد، تا خبر را شنید، ابتدا دستور داد دو بازرگان سویسی را که در آن زمان در لیبی بودند، را دستگیر کنند و به زندان بیاندازند. این دو نفر از سال پیش تاکنون هنوز در زندان هستند. سپس صادرات نفت را به سویس قطع کرد، میلیاردها دلار پول که در سویس داشت را از آنجا بیرون کشید و پروازهای بین لیبی و سویس را قطع کرد. اینها همه کافی نبود. در آخرین نشست G-8 در ایتالیا، به آنجا آمد و خواهان آن شد که سویس از میان برداشته شود و میان ایتالیا، آلمان و فرانسه تقسیم شود. در ماه اوت گذشته آقای مرتس، رییس جمهور سویس با عجله به لیبی رفت تا این جریان را که وزارت خارجه سویس تا آن زمان نتوانسته بود حل کند، جوری پایان دهدو با وجودی که او در آنجا موافقت نامه ای را امضاء کرد و قول داد که دادگاهی در ژنو تشکیل شود و به این جریان رسیدگی کند، قذافی شترچران حاضر به پذیرش او نشد. بر خلاف موافقت نامه ای که لیبی امضاء کرد، هنوز دو بازرگان بی گناه سویسی که نه سر پیاز بودند و نه ته آن، در زندان لیبی هستند. در حالی که لیبی بر اساس آن موافقت نامه قول داده بود آنها را تا پایان ماه اوت آزاد کند.

سویس برای جلسه عمومی امروز سازمان ملل سه نفر از دیپلمات های بلندپایه خود را نیز به نیویورک فرستاده است تا چنان چه این بازی در آنجا ادامه پیدا کرد، آنها جوری مشکل را حل کنند. تا این لحظه که موردی پیش نیامده است.

شاید اگر به گوش قذافی برسد که کسی در وبلاگش این چیزها را در باره او نوشته است، بیاید اینجا و آلمان را بین هلند و لهستان و آرژانتین و نیوزیلند تقسیم کند.

پس نوشت: همین الآن در اخبار آمد که جناب قذافی شش برابر زمانی که قرار بود، وراجی فرموده و برنامه را به هم ریخته است.

اگر برخی از این مردمان منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا و رهبرانشان نبودند، جهان حوصله اش سر می رفت. کمی به این منطقه بنگرید. کلی آدم عجیب و غریب و رهبر دیوانه می یابید که بر کشورها حکومت می کنند و اگر جنبش کنونی سبز ایران را نادیده بگیریم، مردمان این کشورها دشواری جدی با آنها ندارند. از همین احمدی نژاد و خامنه ای خودی گرفته تا خاندان اسد و بن لادن و السعود و ملاعمر و معمرالقذافی و یا آن خل و چل ترکمن باشی، صفرمراد نیازوف که تا همین چند سال پیش مرکز تمدن جهان بود (اینجا). اگر به سراغ یک کمی بهترها برویم، باز هم به حسنی مبارک و الهام علی اف و رییس جمهورهای دایم العمر برمی خوریم.

هم اکنون که اینها را می نویسم، قیافه معمرالقذافی در CNN است که با آن لباس بدوی و موهای رنگ کرده و موهای درهم برهم در مجمع عمومی سازمان ملل در نیویورک گرم سخنرانی است و دارد به اساسنامه سازمان ملل می تازد. در فاصله ای که همه مجمع منتظر بود که حضرت (با تاخیر) به پشت تریبون تشریف فرما شوند، CNN محله بدفورد در نیویورک را نشان داد که قذافی در روی چمن های آنجا چادر زده است. مردم محل پیش از آمدن او اعتراض وسیعی کرده بودند و نمی خواستند که او با چادرهایش به محله آنها بیاید. او سالهاست که این کار را می کند. هیچ گاه در ساختمان نمی خوابد و اگر هم مجبور شود، در داخل ساختمان چادر می زند. در همین نیویورک در گذشته حتی به داخل هتل رفته، بزرگترین سویت را کرایه کرده و چادرش را در اتاق هتل برپا کرده است. دیوانه نیست این مردک؟ …هنوز دارد چرند می گوید که سازمان ملل اینجایش کج است و آنجایش! در آنجا دمکراسی حاکم نیست. قذافی به جهان دمکراسی درس می دهد. می گوید «اینجا هاید پارک کورنر است و همه ما دکور هستیم.»  می گوید تروریسم یعنی همین! می گوید نام «شورای امنیت» را باید گذاشت «شورای ترور». دیگر دارد قاطی می کند. می گوید: شماها الان که من حرف می زنم. همه خسته هستید، از راه دور آمده اید و ذهنتان کار نمی کند.»

حق با او هم باشد، کسی از این آدم بی پرنسیپ و بندباز چیزی را باور نمی کند. مترجمی هم که با خودش آورده، انگلیسی را چهارنعل حرف می زند که گوش شنونده درد می گیرد. خودش که هیچ گاه تمرکز ندارد و پراکنده می گوید و با چنین مترجمی هم تنها روان شنونده شاد می شود.

البته این تنها یک تصادف است که نوشته من در باره قذافی با سخنرانی او در سازمان ملل همزمان شده است که در CNN در گوشه صفحه تصویر کامپیوتر می بینم. من می خواستم در این نوشته از شاهکارش در سویس بگویم که نزدیک یک سال است که آنجا را به هم ریخته است. ولی الان که قیافه اش را که می بینم، هزار چیز دیگر نیز یادم می افتد. یک کتاب دارد به نام «انقلاب سبز» که همه مردم در «جماهیر عربی خلقی سوسیالیستی لیبی» باید آن را بخوانند و یاد بگیرند. یک کتابچه کوچک جیبی است که آن را جایگزین قرآن کرده است. خودش را هم جای پیغمبر گذاشته است و اعتقاد ژرفی به این حرف دارد. البته این چیز غریبی نیست.

حالا جریان سویس:

سال گذشته زمانی که هانیبال، پسر قذافی و همسرش آلین در هتل «پرزیدنت ویلسون» در شهر ژنو بودند، دو نفر از خدمتکاران لیبیایی که همراه آنها بودند، از فرصت استفاده کرده و از آن دو به جرم بدرفتاری و اعمال خشونت جسمی و کتک، به پلیس ژنو شکایت کردند. به دنبال این شکایت پلیس جناب هانیبال قذافی و همسرش را دستگیر و زندانی کرد. عجب گناه کبیره ای! اگر آن پلیس می دانست که با این کار کاملا عادی و قانونی خود چه بهمنی را به راه می اندازد، شاید کمی با بزرگترها مشورت می کرد.

همین مردکی که در همین لحظات در نیویورک دارد به جهان دمکراسی و برابری را درس می دهد، تا خبر را شنید، ابتدا دستور داد دو بازرگان سویسی را که در آن زمان در لیبی بودند، را دستگیر کنند و به زندان بیاندازند. این دو نفر از سال پیش تاکنون هنوز در زندان هستند. سپس صادرات نفت را به سویس قطع کرد، میلیاردها دلار پول که در سویس داشت را از آنجا بیرون کشید و پروازهای بین لیبی و سویس را قطع کرد. اینها همه کافی نبود. در آخرین نشست G-8 در ایتالیا، به آنجا آمد و خواهان آن شد که سویس از میان برداشته شود و میان ایتالیا، آلمان و فرانسه تقسیم شود. در ماه اوت گذشته آقای مرتس، رییس جمهور سویس با عجله به لیبی رفت تا این جریان را که وزارت خارجه سویس تا آن زمان نتوانسته بود حل کند، جوری پایان دهدو با وجودی که او در آنجا موافقت نامه ای را امضاء کرد و قول داد که دادگاهی در ژنو تشکیل شود و به این جریان رسیدگی کند، قذافی شترچران حاضر به پذیرش او نشد. بر خلاف موافقت نامه ای که لیبی امضاء کرد، هنوز دو بازرگان بی گناه سویسی که نه سر پیاز بودند و نه ته آن، در زندان لیبی هستند. در حالی که لیبی بر اساس آن موافقت نامه قول داده بود آنها را تا پایان ماه اوت آزاد کند.

سویس برای جلسه عمومی امروز سازمان ملل سه نفر از دیپلمات های بلندپایه خود را نیز به نیویورک فرستاده است تا چنان چه این بازی در آنجا ادامه پیدا کرد، آنها جوری مشکل را حل کنند. تا این لحظه که موردی پیش نیامده است.

شاید اگر به گوش قذافی برسد که کسی در وبلاگش این چیزها را در باره او نوشته است، بیاید اینجا و آلمان را بین هلند و لهستان و آرژانتین و نیوزیلند تقسیم کند.

این کاسه های داغ تر از آش

طرح صلح عربی که سالها پیش توسط عربستان سعودی پیشنهاد شد، اکنون هواداران بیشتری می یابد. هم کشورهای عربی دیدشان دارد مثبت می شود و هم اسراییل. شیمون پرز، رئیس جمهور اسرائیل، از این طرح به عنوان «تغییر فاحش» در سیاست اعراب نام برد و اهود باراک وزیر خارجه اسرائیل گفت که از این طرح می توان «به عنوان پایه» مذاکرات استفاده کرد. این طرح از اعضای اتحادیه عرب می خواهد در صورتی که اسرائیل به مرزهای پیش از 1967 عقب نشینی کرده و با راه حلی عادلانه در مورد مساله فلسطین و یک صلح جامع موافقت کند، این کشور را به رسمیت بشناسند. به گزارش گاردین، سازمان کنفرانس اسلامی که ایران نیز عضو آن است، بر این ابتکار عمل مهر تایید زده استpeace-plan-advert.

حال اتحادیه عرب و سازمان کنفرانس اسلامی یک آگهی تمام صفحه ای در روزنامه گاردین به چاپ رسانده اند و خواستار حمایت از این طرح شده اند. پرچم اسراییل و فلسطین در این آگهی در کنار هم در میان آن و پرچم های دیگر کشورهای اسلامی، از جمله ایران، کناره های آگهی را تزیین کرده اند. حالا حکومت اسلامی از این کار بشدت برافروخته است و راه خود را جدا کرده است. سفارت ایران در لندن در نامه ای به گاردین می نویسد که جمهوری اسلامی «به هر حرکتی از سوی برخی کشورهای عربی برای به رسمیت شناختن رژیم اشغالگر صهیونیستی به هر شکلی از جمله در قالب کنفرانس اسلامی» معترض است.

روزنامه عربی «الحیات» که به عربستان سعودی تعلق دارد، نیز این آگهی را در تمام صفحه منتشر کرده است. تشکیلات خودگردان فلسطین نیز در یک اقدام بی سابقه در هفته گذشته با چاپ آگهی در روزنامه های عبری زبان به حمایت از این طرح پرداخته است. برک اوباما نیز گفته است که اسراییلی ها باید «دیوانه» باشند، اگر این طرح را نپذیرند.

دیوانه یا عاقل، هر چه هست، درگیری دو ملتی است که هیچ گاه ربطی به ایران نداشته و ایران نیز هیچ گاه مشکلی جدی با آنها نداشته است. کاش این ایران می بود که با توجه به سابقه تاریخی دوستی با ملت یهود و ارتباط خوب با اسراییل در سالهای پیش از انقلاب و رابطه خوب با فلسطینی ها، هر چند با فراز و نشیب، اکنون خود مبتکر چنین طرحی می بود و گامی در راه حل این درگیری بر می داشت. اما نه، چون بسیاری دیگر از کارهای حکومتیان، باید لجبازی کرد تا این که بیایند و چماقی بر سرشان زنند و سرانجام با خواری، توافقی تحقیرآمیز را امضا کنند، همانگونه که در مورد اشغال سفارت آمریکا اینگونه شد و در مورد دریای مازندران، پایان جنگ با عراق و بسیار موردهای دیگر. باید همیشه چهره ای مفلوک و تحقیرآمیز از کشور به نمایش گذارند.

داستان دخالت ایران در درگیری میان فلسطین و اسراییل اگر هم شاید 30 سال پیش پایه ای می داشت، دیگر از چارچوب هر گونه منطق و اخلاق خارج شده است. باید به انتظار بنشینیم و ببینیم که روزی فلسطینی ها و اسراییلی ها با هم بر علیه دخالت این کاسه های داغ تر از آش متحد شوند و ما بشویم یک سوی درگیری و آنها آنسوی دیگر!