8 ماه مارس 2012، روز جهانی زن و دو خبر ناگوار

این روزها در سفر هستیم و در میانه راه به شهر کلن می رویم که برای من برای خودش وطن است. روز 8 مارس روز جهانی زن است و من در سالهای 80 که در اینجا درس می خواندم، در این روز به زنان پیرامون خود گل می دادم. امسال در این روز دو خبر ناگوار همه چیز را به هم ریخت تا برای تبریک روز زن که کم کم به حالت کلیشه ای نیز در آمده بود، دیگر حوصله ای نماند.

 خبر نخست: سیمین دانشور در 90 سالگی درگذشت.

دوست عزیزی گفت: «سیمون دوبوار ایران را از دست داده ایم.» سالها پیش روزی عباس معروفی زنگ زد و پرسید: ترجمه سمفونی مردگان را به آلمانی داری؟ گفنم: بله دارم. گفت: می توانی وقتی به تهران رفتی، آن را به سیمین دانشور بدهی؟ خوشحال می شود. گفتم: حتما این کار را می کنم. به تهران رسیدم و در شوق آشنایی با خالق «سووشون» به سیمین دانشور زنگ زدم. گفتم هدیه ای برای شما دارم. پرسید: چیست؟ گفتم: ترجمه سمفونی مردگان به آلمانی است که از سوی عباس باید به شما هدیه دهم.  گفت: پسرم، زحمت به خودت نده. من که آلمانی نمی دانم. اینجا می ماند توی قفسه خاک می حورد. از سوی من به عباس تبربک بگو و کتاب را برای خودت نگه دار.
صدایش خسته و پر از تلخی بود. اکنون کتاب سیمین اینجا در کتابخانه من دارد خاک می خورد و من این جریان را هیچ گاه به عباس نگفتم، تا امروز.

خالق «هستی» رفت و ما در جزیره مان سرگردان مانده ایم.

 خبر دوم: گیلدا ناپدید شده است.

در همین روز 8 مارس دوستی را پس از شاید 10 سال دوباره در شهر کلن می بینم و با هم برای نهار به رستوران البرز در کلن می رویم. از هر سویی می گوییم و او در میان سخنان می گوید: گیلدا گم شده است و کسی از او خبر ندارد. به دنبال برادرش می گردیم و از او نیز خبری نیست.

به هم می ریزم. گیلدا در سالهای 80 دانشجوی پزشکی در شهر گوتینگن بود. دختری بسیار زیبا، مهربان و دوست داشتنی و فعال جنبش زنان. هر جا بود، گل سرسبد بود. در 1989 بود که  برای ادامه تحصیل به برلین رفتم و همان روزها بود که شنیدم که گیلدا از همسرش حمید جدا شده و تحصیلش را نیز نیمه تمام گذاشته است. از آن دختر پر شروشور و زلزله وار عجیب نبود. این آخرین خبر بود که از او داشتم.

شب در اینترنت می گردم و اخبار عجیب و غریبی می خوانم. آخرین خبر در لوس آنجلس تایمز در 2009 است که می گوید که گیلدا 9 سال است که در لوس آنجلس کارتن خواب است و در خیابان ها زندگی می کند. وکیلش در سال 2009 به دنبال او می گشته تا به او خبر دهد که درخواست پناهندگی اش در آمریکا پذیرفته شده است ولی او را نمی یابد. اخبار عجیب و غریب است. درخواست پناهندگی در آمریکا برای چه؟ زندگی در خیابان؟ آن هم در شهری که گویا در آنجا اعضای خانواده و فامیلش هستند. گیلدای سکولار آزاد اندیش، سرکش و فعال حقوق زنان، گویا مسیحی افراطی شده بوده و از این رو خانواده اش در لوس آنجلس او را از خانه رانده ند. همه چیز عجیب است و شبیه یک فیلم درجه سه می ماند. با دوستان دیگری از آن روزها تماس می گیرم و همه شوکه شده اند.

گیلدا غنی پور کجاست؟ در خیابان های لوس آنجلس چگونه می شود کسی را یافت؟ چه کسی می تواند کمک کند؟ عجب دورانی داریم!

Advertisements

باز هم پیرامون گرد و غبار شادی صدر

جنجال بی فایده و سخیفی که شادی صدر به راه انداخت و بسیاری را نیز در وبلاگستان با آن سرگرم ساخت، مرا به یاد یکی از دوستانم انداخت.

در نوشته «بنیاد گرایی شادی صدر» نوشتم که سخنان شادی صدر چیز تازه ای نداشت و من تنها به محتوای اندیشه پشت آن پرداختم که از دید من بنیادگرایانه است و حتی همین نیز تکراری است. او تنها با این سخنان سخیف و تکراری، گروهی از مردان سخیف، همان هایی که شادی صدر به درستی در نوشته اش به تصویر می کشد، را به راه انداخت که بیایند و در پای دیدگاهها چرند بگویند، عده ای نیز به طرفداری از شادی صدر بپردازند و کل ماجرا در سطحی بسیار پایین جریان یابد. این کار شادی صدر، اعتباری را که برای خود به خاطر فعالیت هایش در ایران به دست آورده بود، یک باره بر باد داد و این مایه تاسف است. من انتظار نداشتم که کسی که وکیل دادگستری است، بدون استدلال و اندیشه حکم براند و چون یک آخوند از بالا به پایین ابلاغ کند. این کار تنها از بنیادگرایان برمی آید. بگذریم! حرفها تکراری می شوند.

در سال 1996 در شهر مونترال در کانادا بودم. دوست خوب من، نیما، که اکنون در لندن استاد دانشگاه است، در آن سالها در دانشگاه مونترال درس می داد. شبی با هم به همراه گروهی به کافه ای در مونترال زیبا رفتیم که در آمریکای شمالی یکی از معدود شهرهایی است که با کافه های بی شمارش حال و هوای اروپایی دارد. در آنجا با هریت ن.ا. آشنا شدم که یکی از دوستان نیما بود. او دختر یکی از فیلسوف های معاصر و مشهور انگلیس است  که تئوری هایی پیرامون «مرگ» دارد. هریت در آن سالها در مونترال ادبیات تطبیقی می خواند و گرم آخرین درسها بود.

در آن شب از آسمان و ریسمان گفتیم تا به ادبیات ایران رسیدیم. او برایم از پژوهش های خود در ادبیات ایران از دید جایگاه جنسیت و سکسوالیته چیزهایی گفت که برای من تازگی داشت. برایم گفت که در ادبیات کلاسیک ایران سمبولیسم، دوپهلو گویی و استفاده از رمز و راز گسترده است که البته این سخن تاز گی نداشت. اما هریت معتقد بود که این دوپهلو گویی در رابطه میان دو جنس نیز خود را در ادبیات نشان می دهد و از جمله، آنگاه که در ادبیات کلاسیک ایران ابراز عشقی می بینی، این لزوما ابراز عشق یک مرد به زن یا یک زن به مرد نیست بلکه به همان میزان می تواند ابراز علاقه به هم جنس باشد و همیشه هاله ای از ابهام وجود دارد. از این فراتر، هریت اشاره به سعدی کرد و گفت: سعدی گرایش آشکار به بچه بازی دارد و هر چه که می گوید، در ستایش از پسربچه است. اگر با این دید به شعرهای سعدی بنگری، مفهوم بسیاری از آنها را بهتر درمی یابی. در حافظ این ابهام گویی بیشتر و نیرومندتر وجود دارد و نمی توان در این مورد به آن روشنی نظر داد که در مورد سعدی می شود.

دیدگاه های جسورانه ای بود که نمی شود به سادگی آنها را رد کرد، به ویژه که رمز و راز و ابهام فراوان در شعر فارسی جای را برای این گونه برداشت ها باز می گذارد. اگر به مولانا و شمس تبریزی نیز بنگریم، می توانیم در همین راستا بیندیشیم، هر چند که ممکن است به ما بگویند که: نخیر، این عشق معنوی است و نه زمینی و جسمی. فضای رازآلود جا برای همه اینها گذاشته است، همان گونه که برخی تلاش دارند که به ما بقبولانند که شراب در ادبیات فارسی، آن نوشیدنی شراب انگور نیست و منظور چیزی است معنوی.

می گویم که ما در نقاشی مینیاتور ایرانی که به شدت تحت تاثیر فرهنگ چینی، مغولی و هندی نیز هست، تفاوت زیادی میان زن و مرد نمی بینیم و تنها پوست زن را کمی روشن تر می کشند و گهگاه نیز روشن نیست که مردی و زنی در آغوش یکدیگر هستند یا دو مرد یا دو زن. لباسشان نیز یکی است. اینها نیز می تواند در تایید حرفهای تو باشد. ولی من تاکنون چنین تحلیلی در مورد شعر کلاسیک فارسی نشنیده بودم.

می پرسم تو چرا در کانادا به دنبال این موضوع رفته ای و چه جذابیتی برایت دارد؟ می گوید من به جز این که ادبیات تطبیقی می خوانم، هم جنس گرا نیز هستم و هیچ گرایش و احساسی نسبت به مردان ندارم. از این روست که این چیزها همواره ذهن مرا مشغول می کند و من در ادبیات ایران زمینه گسترده ای برای پژوهش در این باره یافته ام.

برایم جالب بود. چون هم جنس گرایان زنی که در آن سالها در اروپا می دیدم، به دید من انسان های متعادلی نمی آمدند. یا دست کم آنهایی که همیشه با سروصدا و توهین به مردان («اینجا بوی گند مرد می آید») در برنامه های گوناگون سیاسی، جنبش صلح، جنبش زنان، حفظ محیط زیست، جنبش ضد سلاح های هسته ای و دیگر جنبش های اجتماعی می دیدی، آدمهای بی فرهنگ، خشن، مهاجم و تهوع آوری بودند که تنها در چنین برنامه هایی (در سالهای 80 و 90 میلادی) می دیدیشان. کسانی بودند که هویت اجتماعی خود را از کمر به پایین تعریف کرده بودند و فرای آن چیزی نداشتند. اگر از آنها پرسشی در باره جنبش زنان و یا جنبش صلح جهانی می پرسیدی، به جز گردوغبار حرفی برای گفتن نداشتند.

اینها را به هریت می گویم و آرامش و لبخند تمسخرآمیزش توجه مرا جلب می کند.

می گوید: اینها به دنبال مد هستند. اینجا هم زیاد است. مد شده که بیایی و بگویی که «لزبین» یا «گی» هستی. اینها تعادل شخصیتی و روانی ندارند، حال دلیلش هر چه می خواهد باشد. می گوید اینها پیش از این که هم جنس گرا باشند، ضد مرد یا ضد زن هستند و با این ضدیت هویت خود را تعریف می کنند تا این که از خود چیزی برای گفتن داشته باشند. با آدم روشنفکر و اندیشمند طرف نیستی که بتوانی از آنها توقع داشته باشی.

یادم می افتد که آن زمانی که در انستیتوی پزوهشی «فراونهوفر» در برلین کار می کردم، یکی از همکارانم روزی آمد و گفت می خواهم یک مدت «گی» بشوم ببینم چگونه است. گفتم: از کی تا حالا می شود «گی» شد یا نشد؟ مگر این با تصمیم توست؟ گفت: کنجکاوم. می خواهم ببینم یعنی چی. آقا یکی دوسال «گی» تشریف داشتند و اکنون نیز ازدواج کرده و بچه دارد. کنجکاویش هم شاید پایان یافته باشد. خبری ندارم.

هریت جمله جالبی نیز به کار برد. گفت: «اینها برده های گرایش جنسی خود هستند و با آن گرایش همه چیز را می بینند و می سنجند تا با فکر و اندیشه.» می گویم در آلمان هر کجا که برنامه ای باشد از اینها می بینی و چون تندرو، پر سروصدا و تهاجمی هستند، توجه همه را جلب می کنند. می گوید: من معتقد هستم که اینها مد است و اینها را چند سال دیگر نخواهی دید. کسی که به گونه طبیعی و بیولوژیک هم جنس گراست که نمی تواند با جنس مخالف دشمن باشد و ضدیت داشته باشد. من همان گونه به عنوان یک انسان هم جنس گرا طبیعی و معمولی هستم که یک زن یا یک مرد هتروسکشوال طبیعی و معمولی است. آدم باید احمق و سطحی باشد که با دیگران که گرایش دیگر دارند، دشمنی بورزد.

و چقدر نیز حق با او بود.

هریت چند ماه بعد در سال 1996 در اشتوتگارت نزد من آمد و شبی را در رصدخانه اشتوتگارت گذراندیم و بحث خود را ادامه دادیم. در تابستان سال 1997 نیز به همراه سیلوی، دختری که با او زندگی می کرد، برای شش ماه برای کاری پژوهشی در دانشگاه آزاد برلین به آنجا آمد و یک هفته با هم در موزه های بی شمار برلین چرخیدیم و به بحث و جدل پرداختیم.

جنبش زنان دست کم در آلمان راه خود را به خوبی پیش برده است و دستاوردهای آن نیز چشم گیر است. از این پشه های یک روزه بیست سال پیش نیز زیاد چیزی نمی شنوی. حال برخی ایراد می گیرند که چرا به شادی صدر ایراد می گیری. خوب، چرا ایراد نگیرم وقتی کسی می آید و حرفهای تکراری کسل کننده عوام فریبانه می زند و گمان می کند که شق القمر کرده است؟ کیست که بر ضعف های وحشتناک مرد «تیپیک» ایرانی آگاه نباشد؟ کیست که نداند که در خیابان های تهران چه می گذرد؟ من که خود نوشته های بی شمار پیرامون «بی غیرتی» تاریخی و ملی مرد ایرانی نوشته ام، که هیچ گونه کمپین ده امضایی ندارد، که بر علیه حجاب اجباری زنان اعتراض نکرده است، که بر علیه توهین روزانه به خودش، بر علیه چندهمسری توهین آمیز به مرد و زن، بر علیه حقوق نابرابر زن و مرد، بر علیه حق قانونی کشتن فرزند به دست پدر و بسیار چیزهای دیگر، هیچ گاه اعتراض نکرده است و اکنون نیز هیچ کمپینی به راه نیانداخته است. حال مزاحمت ها و رفتار زشت و بی فرهنگ بسیاری از مردان ایرانی در خیابان و تاکسی به کنار، که انگار ما خود ندیده بودیم و تحلیل نداشتیم. این چیزها بیش از آن برای انسان هوشمند و روشنفکر آشکار است که حالا یکی بیاید و با این روش ابتدایی همه را جمع ببندد که ما حس کنیم که گویا مثلا فاطمه رجبی از دید شادی صدر شخصیتش از نلسون ماندلا والاتر است چون زن است. خودش نیز گفت که آخوند صدیقی از مردان طرفدار جنبش سبز بهتر است چون یک روست. این حرفها سبک و مسخره است. با پوزش واژه دیگری به ذهنم نمی آید.

هریت پس از پایان تحصیل در مونترال، در تورنتو نیز حقوق خواند و وکیل شد. دوستش و شریک زندگیش سیلوی نیز وکیل است و آنها کماکان با هم زندگی می کنند. در این سالها همواره رد پای هریت را در مطالعات بین المللی جنبش زنان، جایگاه اجتماعی جنسیت و مطالعات و مقاله های پژوهشی این گونه می بینم. آخرین بار نیز در وزارت دادگستری انگلیس کاری پژوهشی انجام می داد.

حال، چه کسی اعتبار بیشتری دارد؟ یک انسان اندیشمند چون هریت دوست من، با آن آرامش و تعادل و دانش گسترده به روز و دید پژوهشی، یا یک هوچی بنیادگرای تازه از راه رسیده از یک جامعه بسته و سرکوبگر احمدی نژادی که در آن مبارز بودن اصلا هنر نیست، با حرفها و دیدگاههای بیست سال پیش که با این کارها تنها و تنها به جنبش زنان صدمه می زند و ما را نیز وا می دارد که به این سخنان سخیف بپردازیم و در پاسخ بشنویم که مورچه هستیم. البته یک بنیادگرای دیگر نیز پیشتر ما را خس و خاشاک و بزغاله خوانده بود.

این حق ما نیست که بگوییم حوصله مان از این حرفهای تکراری و عوام فریبانه سر می رود؟ کمی در این جامعه باز پژوهش کنید و سخن تازه ای بگویید که نشنیده باشیم تاکنون!

من منتظر هستم که از شادی صدر چیزی ببینیم و بخوانم که نشان دهد که به آخرین پژوهش های جنبش زنان در اروپا آشنایی دارد و بر آن اساس سخنان تازه ای پیرامون جنبش زنان ایران و جنبش سبز بگوید.

این گوی و این میدان!

دیگر نوشته ها در این زمینه:

بنیاد گرایی شادی صدر

–  جنبش زنان یک جنبش اجتماعی است و نه جنسی (پیرامون سخنرانی شادی صدر در کلن)

“زبان بدن” مرد ایرانی و دیگر چیزها

نامه شبنم مددزاده از زندان اوین

به نام آگاهی ، آزادی و عدالت

۵/۱۱/۸۸ ساعت ۹:۱۵ شب ، بند نسوان ، زندان اوين : بلندگو اسامی کسانی که قرار است فردا به دادگاه اعزام شوند را می‌خواند . در اين لحظه صدای تمام تلويزيون‌ها قطع می‌شود و همه سکوت می‌کنند. در سلول تا به آخر باز می‌شود تا صدای بلندگو را بشنوند، می‌توان گفت اين تنها زمانی است که در اين کلونی سر و صدا می‌شود سکوت را احساس کرد. اسامی خوانده می‌شود . اسم من هم بين اسامی خوانده شده است. در طول ۵ ماهی که در بند عمومی هستم اين سومين باری است که اسمم برای دادگاه خوانده می‌شود اما هر بار جلسه دادرسی به خاطر قصور دادگاه تشکيل نشده است .

يک سال تمام را به انتظار برگزاری دادگاه پشت ميله‌ها سپری کرده ام. اولين چيزی که بعد از شنيدن اسمم به ذهنم خطور می‌کند، ديدار برادرم، فرزاد است، که هر بار ديدنش تجديد انرژی برای تحمل تمام ناخواسته‌هايی است که هر شب و روز را بايد با آنها سپری کنم و بی اختيار خدا خدا می کنم ماموری که قرار است فردا همراهی‌مان کند خوب باشد تا بتوانيم يک دل سير همديگر را ببينيم.

۶/۱۱/۸۸ ساعت ۷ صبح ، بند نسوان، زندان اوين، برای رفتن به دادگاه آماده می‌شوم و با دعای هم اتاقی هايم که » انشاالله با خبر خوش برگردی » راهی می شوم .

۸:۲۵ صبح بازداشتگاه موقت زندان اوين، مامور زنی که قرار است همراهم باشد اسمم را می خواند و دستبند را آماده می کند. بر خلاف زندانی های ديگر که ابا دارند از دستبند خوردن که مبادا کسی آنها را در دادگاه با دستبند ببيند –با آرامش – دستهايم را جلو می آورم که دستبند بزند، چرا که از دل ايمان آورده ام که در روزگاری که انديشه رابه زنجير می کشند و هر چراغ به دستی تا پستوی ذهنت را ميگردد مبادا انديشيده باشی . » زندان ،زنجير و دستبند نه وهنی به ساحت آدمی که معيار ارزش های اوست «. به سمت اتوبوس روانه می شويم . وارد اتوبوس که می شوم بی اختيار در بين همه زندانيان که در چشم های تک تکشان موجی از نگرانی ديده می شود به دنبال فرزاد می گردم . چهره ای آشنا با لبخند همراهيم می کند ، نگاهش آرامم می کند و با آرامش روی صندلی اتوبوس می نشينم تا دادگاه .

در سالن دادگاه آغوش گرم و نگاههای محبت آميز خواهر و پدرم پذيرای ماست. پدرم سعی می‌کند نگرانی و غمش را با لبخند بپوشاند. قلب بزرگش فرياد رس است و سرگردانی و ترس در پناهش به شجاعت می گرايد و در آن لحظه کوتاه می‌خواهد اين شجاعت را با تمام وجودش انتقال دهد گرم در آغوشم می کشد و در گوشم آرام می گويد » محکم باش » و من خوب می دانم که در دلش هزار آشوب است از برگزار شدن يا نشدن دادگاه ، چرا که اين ششمين بار است که در اين سالن ها انتظار برگزاری دادگاه ما را کشيده ودر طول مدت اين يک سال سهمش از اين انتظار و ميراث محنت جفاکاران برايش از دست دادن بينايی چشمش بوده است.

به سمت اتاق قاضی می رويم ، منشی اعلام ميکند تا آمدن کارشناس پرونده بايد منتظر بمانيد و ما در سالن دادگاه می‌نشينيم . بعد از مدتی بازجو‌ها را می بينم. با ديدنشان تمام صحنه های بازجويی ، تمامی فشارها ؛ وتوهين ها ، شکنجه ها و روزهای انفرادی گويی دوباره برايم تکرار می شوند و عين صفحه‌ی سينما در برابر چشمانم به نمايش در می آيند: چهره تکيده ورنجور فرزاد باصدای گرفته که بعد از ضرب وشتم پيش من آورده بودندش جلوی چشمانم می آيد و حسی از کينه ونفرت بر من مستولی می‌شود . ياد روز ملاقاتی می‌افتم که بعد از داد و بيدادهای بازجو بر سر پدرم ، من و فرزاد فهميديم بر اثرفشارهايی که در دادگاه بر پدرم آمده بينايی يک چشمش را از دست داده و در آن لحظه تسلای اين غم تنها اين بيت بود که فرزاد به زبان ترکی خطاب به بازجو گفت » سن اگر زور دميرسن ميلتمی خوار اديسن / گون لگر صفحه لگر چونر مجبور اولارسان گدسن » که اين جفاهای رفته برای نشستن در مقابل قاضی محکمم می کنند . دادگاه با حضور نماينده دادستان ، و بازجوهای اطلاعات برگزار می شود . کيفرخواست خوانده می شود . اتهامات محاربه و تبليغ عليه نظام … در مقابل اين اتهامات اجازه دفاع از ما سلب می‌شود .در مقابل دفاعيات فرزاد که من در مراحل بازجويی شکنجه شدم ، مرا مورد ضرب وشتم قرار دادند ، قاضی آثار شکنجه را می خواهد ! و اين در حالی است که يک سال از بازداشت ما می گذرد. در طول يک سال هر زخمی التيام می يابد الا زخم روح ! اما کيست که آن را بشنود يا ببيند؟! در مقابل اعتراض ما قاضی جواب داد مشت و لگد که شکنجه محسوب نمی‌شود. دروغ می گوييد!شما منافقها همه اينطوری هستيد! اين چنين بود که قاضی، قضاوت نکرده رای صادر می کرد و اين به يقينت می رساند که در وجدان قاضی تنها تصويری از دغدغه عدالت کشيده شده است . بازجو ها هم درعين نمايش قدرت نه تنها از جانب خود بلکه از جانب تمامی همکارانشان ادعا کردند که هيچگونه شکنجه و هيچ ضرب وشتمی در بازداشتگاه صورت نمی گيرد … داگاه تمام می شود و قاضی اعلام می کند که تا هفته آينده حکم صادر می شود . می دانيم همه چيز از پيش روشن است و حساب شده و پرده در لحظه ی معلوم فرو خواهد افتاد . تنها چيزی که راضيمان می کند اينست که بلاخره بعد از يک سال دادگاه تشکيل شد!

۲۰/۱۰/۸۸ درست ۱۵ روز از روز دادگاهی می گذرد ، دوباره اعزام می شويم به دادگاه برای ابلاغ حکم . پله های دادگاه را برای چهارمين بارو شايد آخرين بار بالا می رويم . تنها چند دقيقه بعد ، از حکمی که تمامی زندگيم را تحت الشعاع قرار خواهد داد با خبر می شويم در اتاق منشی به انتظار خواندن حکم می نشينيم. در نا باوری تمام منشی اجازه خواندن حکم را به ما نمی دهد وبه ما می گويد امضا کنيد!! در حالی که نه تنها بايد حکم برايمان خوانده شود بلکه رو نوشتی از حکم هم بايد در اختيارمان قرار بگيرد که در مقابل اصرار من و فرزاد برای خواندن حکم با توهين های مدير دفتر و توهينهای مامور زندان روبه رو می شويم . منشی می گويد حکمتان ۵ سال رندان با تبعيد به رجايی شهر است ديگر می خواهيد چه بدانيد ؟! با شنيدن حکم بی اختيار ياد روزی می افتم که در اعتراض به اتهام محاربه به بازجو، جوابم را چنين داد: فوقش ۵ سال می گيری!

موقع برگشتن از پنجره اتوبوس مناظر اطرافم را می نگرم ، دستان بسته ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان در کشم . هر نغمه هر چشمه هر پرتو ، هر قله ، هر درخت و هرانسان را وهمه اين مناظر راتنها به چشم بايد نگاه کنم . در طول مسير برگشت صحنه دادگاه ، مراحل قضاوت ،و حکمی که ناعادلانه داده شده بود می انديشيدم ، قاضی که می خواست نشان دهد در عدالتش شائبه‌ای نيست در آن لحظه انسانيت را محکوم می کرد .

آقای مقيسه ای! رئيس شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب! همانطور که در روز دادگاه خطاب به شما گفتم ، باز گفته خود را تکرار ميکنم ، حال که شما در مسند قضاوت نشسته ايد و بنا به گفته خودتان بنا به قانون اسلام قضاوت می کنيد داوری در پس اين روزها و شب ها نشسته است .بی ردای شما قاضيان که ذاتش درايت و انصاف است و هيئتش زمان و اعمال همه ما تا جاودان جاويدان در گذرگاه ادوار داوری خواهد شد و وقتی که با قضاوت شما شاهين ترازويی که بايد نماد عدالت و انصاف و برابری باشد به سمت کفه ی بازجويان و وزارت اطلاعات خم شد . برای من اين نابرابری و بی عدالتی تنها تسلای عشقی بود که شاهين ترازو را به جانب کفه فردا خم می ، فردايی که حتی انديشيدن به عدالت دست نايافته اش زيبا می نماياندش. فردايی که گرمای آفتاب عشق و اميد و عدالت و برابری را احساس می کنيم . زندان و زنجير و شکنجه به افسانه ها خواهد پيوست و برقی که در چشمان يک اعدامی خواهد درخشيد اميد نام دارد . اگر چه با حکمی که شما داده ايد تا ۵ سال آينده من و برادرم را به بند می کشيد ولی من فتح نامه های زمانمان را تقرير خواهم کرد . اگرچه اين فتح نامه با خواندن نوشته شود يا در قالب سکوت .

روی سخنم با بازجويان وزارت اطلاعات است .هيچ وقت اولين روز بازجويی های مستمر و عذاب آور را فراموش نکرده و نخواهم کرد . يادتان است که در روز اول به من گفتيد يک بار در تمام زندگيت به وزارت اطلاعات کشوری که در آن زندگی می کنی اعتماد کن ومن اکنون از شما اين سوال را دارم، از کدام اعتماد سخن می گوييد ؟ از يک سال بلا تکليفی ؟ از سه ماه انفرادی ؟ از ضرب و شتم خود و برادرم؟ از ۵ ساعت بازجويی از مادر بيمار و سالخورده ام در دادگاه؟ يا از ۱۰ سال حکم با تبعيد به رجايی شهر؟ ار کدام اعتماد حرف می زنيد؟ و من بی آنکه بی اعتمادی را دوست داشته باشم به هيچ کدام از حرف های شما اعتماد نکرده و نمی کنم .

آقای کارشناس! وقتی که شما از دخترتان برايم حرف می زديد که دخترتان هم سن و سال من است در آن لحظه من نه به خودم که به تمامی دختران و پسران سرزمينم می انديشيدم که » باتلاق تقدير بی ترحم در پيش و دشنام پدران خسته در پشت و هيچ از اميد و فردا در مشت » و سهمشان از زندگی هجمه ی طوفانی است که بی محابا گل زيبای زندگيشان را بدون آنکه بشکفد پر پر می کند و وقتی سه ماه مرا در سلول های انفرادی ۲۰۹ نگه داشتی تا مرا در برابر تنهايی به زانو در بياوری و در آن لحظه ی به ظاهر تنها، من با ياد و خاطره کسانی می زيستم که که عاشق ترين زندگان بودند » و نه به خاطر همه انسانها که به خاطر نوزاد دشمنشان شايد به خاک افتاده اند » و با تارهای قلب پرشور و پر تپششان آهنگ زندگی برای همه نسل ها نواخته اند .

جناب بازجو! شما می دانستيد دندان برای تبسم نيز هست، اما تنها بر دريديد.

ياران دبستانيم با شما سخن می گويم ، شما هايی که از فاجعه آگاه هستيد و غم نامه مرا پيشاپيش حرف به حرف باز می شناسيد . اکنون که قرار است زندگی تا پنج سال آينده زير سنگ چين ديوارهای زندان برايم سرود بخواند با شما سخن می گويم . اکنون من منظر جهان را تنها از رخنه حصارهای بی عدالتی و ظلم می بينم و سهمم از زمين خدا سيم های خاردار و تپه های اوين و آسمان زندانی شده با سيم های خاردار است . و اين موج سنگين زمان است که بر من می گذرد . من با شما سخن می گويم . با اين همه از ياد مبريم که » ما انسان را رعايت کرده ايم وعشق را.»

آی هم کلاسی ها! ما نه تفنگ داريم نه چماق. ما تنها دلی کوچک داشتيم و عشق. عشق به انسانيت، عشق به بهاری که امسال برای دومين بار از پشت ديوارهای سرد اوين می گذرانمش.

در من فرياد زيستن است و می دانم فرياد من بی جواب نمی ماند . قلب های پاک شما جواب فرياد من است روزی چنان بر خواهيم آمد که تمام شهر حضور ما را در خواهند يافت.

روزی آزادی سرودی خواهد خواند
طولانی تر از هر غزل و ماندنی تر از ترانه…
روزی اينهمه زنجير ، زندان و شکنجه
فرزندی خواهد زاد
فرزندی به نام آزادی

شبنم مددزاده
بند نسوان زندان اوين
بهار۸۹

ترجمه شعر ترکی : تو اگر زور می گويی و ملت مرا خوار می کنی / روزی خورشيد طلوع خواهد کرد و صفحه بر خواهد گشت و در آن روز مجبور می شوی بروی

صد سال روز جهانی زن، روز زن سبز ایرانی

امروز روز جهانی زن است، 17 اسفند و 8 ماه مارس. یک صد سال پیش در سال 1910، کلارا تستکین (Clara Zetkin) که یک زن سوسیالیست آلمانی و از رهبران جنبش بین المللی زنان بود، در کنفرانسی در کپنهاگ پیشنهاد کرد که این روز به نام “روز جهانی زنان” شناخته شود. رهبران و جنبش های گوناگون سیاسی و اجتماعی هم از آن پس از دیدگاه خود این روز را روز زن خواندند و از آن سال به بعد این روز، نماد جنبش برابری حقوق زن و مرد در جهان شناخته می شود. در 8 مارس سال 1857 زنان کارخانه های نساجی در نیویورک در اعتراض به کار سنگین در شرایط غیرانسانی، دستمزد پایین و نابرابر و فشار دوگانه دست به یک راهپیمایی زدند. پلیس به این راهپیمایی حمله کرد و در تیراندازی زنان زیادی کشته و زخمی شدند. ریشه این روز به این مناسبت است.

سه روز پیش، اتحادیه اروپا آمار درآمد زنان برای کار در مقایسه با مردان در کشورهای اتحادیه اروپا را چند روز پیش منتشر کرد. این آمار چنان جالب است که آن را در این نوشته که البته ویژه 8 مارس است، می آورم. برابر این آمار، میانگین درآمد زنان در 27 کشور عضو اتحادیه اروپا 18% کمتر از درآمد مردان است. کمیسیون حقوقی اتحادیه اروپا می  گوید که این میانگین فاصله در پانزده سال گذشته تغییری نکرده است. این آمار درآمد زنان و مردان در تمام زمینه ها را، بدون توجه به کار برابر نشان می دهد.

آلمان آمدگاه تقریبا همگی اندیشه ها و جنبش های بزرگ برابری اجتماعی بوده است و یا دست کم نقش مهمی در آنها بازی کرده است؛ چه اندیشه چپ مارکسیستی، چه جنبش بزرگ برای صلح جهانی، جنبش دانشجویی 68، جنبش حفظ محیط زیست و یا جنبش برابری زنان. حال جالب است که برابر این آمار در زمینه برابری درآمد زنان و مردان، آلمان در میان عقب مانده هاست. در آلمان زنان 23/8% کمتر از مردان درآمد دارند. این روزها این آمار در جامعه آلمان بحث فراوانی را برانگیخته است. تنها استونی (30/3%)، جمهوری چک (26/2%)، اتریش ( 25/5%)  و هلند (23/6%) از آلمان عقب تر هستند.

رتبه نخست را (باورتان نمی شود) ایتالیا دارد. در ایتالیا این فاصله 4/9% است و این تمام کلیشه ها در باره «جنوبی ها»ی کاتولیک را به هم می ریزد. رتبه های دیگر را نیز جنوبی ها و شرقی ها دارند: اسلونی (8/5%)، رومانی و بلغارستان (9%) و مالت و پرتغال (9/2%).

از سوی دیگر این آمار نشان گر این نیز هست که این تنها مذهب نیست که مانع جدی در برابر برابری زنان و مردان است بلکه ساختارهای نظام مردسالاری پیچیده تر از آنی هستند که تنها بتوان با مذهب آن را توضیح داد. مذهب تنها بخشی از فرهنگ روبنایی جامعه است و معمولا خود را با آن تطبیق می دهد و نه برعکس. هر چند که مذهب نیز (پس از تطبیق خود با فرهنگ ملی) نقش خود را بازی می کند.

شاید هنوز 40 سال نشود که در آلمان (غربی) زنان برای کار در خارج از خانه نیاز به اجازه کتبی شوهر داشتند. بیست سال پیش خود شاهد بودم که در همین آلمان یک مادر برای باز کردن حساب بانکی برای فرزند خود، به اجازه کتبی شوهر نیاز داشت. از این نمونه ها بسیار می توان آورد و ببینید چه تغییراتی در این زمان کوتاه ایجاد شده است و کماکان راه دراز است.

خانم ویویان ردینگ، مدیر کمیسیون حقوقی اتحادیه اروپا که خود از لوکزامبورگ است، می گوید که اگر آلمان به برابری درآمد زن و مرد دست یابد، درآمد ناخالص سرانه آن 30% افزایش خواهد یافت. از این رو برابری درآمد زن و مرد چیزی تزیینی نیست که تنها ویژه کشورهای ثروتمند (که آلمان یکی از آنهاست) باشد، بلکه برابری درآمد زنان و مردان موتور رشد اقتصادی نیز هست.

این بحث از دید من بسیار به درد جامعه ایران می خورد که اکنون درگیر جنبش بزرگ اجتماعی است که جنبش سبز بخشی از آن است. زنان ایران که اکنون 60% دانشجویان را تشکیل می دهند، در بازار کار نقش پایینی دارند (که البته رو به رشد است). متاسفانه دسترسی به آمار قابل اعتماد ندارم. اما آنچه که با چشم بدون عینک قابل دید است، این است که بسیاری از زنان ایرانی پس از تحصیلات دانشگاهی یا بیکار می مانند و یا به کارهای پست تر از دانش خود می پردازند. ازدواج و به دنیا آمدن نخستین بچه نیز نقش طبیعت را در بیرون راندن زنان از بازار کار بازی می کند. ساختارهای جامعه و فرهنگ عمومی کار زنان را یا بد می دانند و یا چیزی تزیینی، که اگر هم نباشد به جایی برنمی خورد. هر چند که این نگرش نیز در حال تحول است.

درآمد برابر برای کار برابر تنها بخش کوچکی از حقوق اجتماعی زنان است. مبارزه زنان برای برابری اجتماعی بخشی از حقوق بشر است و از این رو تنها ویژه زنان نیست. برای من همیشه جالب بوده که بسیاری از مردان وانمود می کنند که مبارزه زنان تنها ویژه زنان است و به آنها برنمی گردد. در حالی که کسی که به گونه جدی خواستار حقوق بشر و اجرای منشور حقوق بشر سازمان ملل متحد باشد، باید خود را در جنبش زنان نیز سهیم بداند. روز 8 مارس را تنها به زنان تبریک نمی گویند، بلکه این روز به همه انسان های برابری خواه تعلق دارد. آن زنان مرتجع که در مجلس جمهوری اسلامی نشسته اند، شایسته تبریک و هیچ چیز نیستند. آن پدران و شوهران و برادرانی که افکار خود را از اندیشه های واپس گرایانه و سنتی پاک ساخته و از زنان پیرامون خود برای رشد و ایفای نقش در اجتماع حمایت کرده اند و می کنند، بخشی از جنبش زنان هستند و روز 8 مارس روز آنها نیز هست. این که اکنون زنان ایرانی با مبارزه بر علیه جهل حاکم چنین جایگاه اجتماعی را یافته اند، در گام نخست دستاورد خود آنها و سپس دستاورد آن پدران، شوهران، برادران و دیگر مردانی است که به آنها یاری رسانده اند و یا دست کم مانع آنها نشده اند.

حکومت اسلامی تلاش دارد یک روز قلابی را در تقویم هجری قمری به نام تولد فاطمه زهرا به جای روز جهانی زن جا زند. بهانه این است که گویا ما زن نمونه اسلامی خود را داریم. در این مورد در گذشته نیز در اینجا نوشته بودم. من که هر چه گشته ام، به جز چرندیات آخوندی چیزی که از دید تاریخی قابل توجه باشد در زندگی او نیافته ام که بشود آن را امروز، در سده بیست و یکم، مورد توجه قرار داد. تقصیر او نیز نیست که آخوندهای دین فروش زندگی بسیار کوتاه او را بازیچه منافع مادی امروزی خود قرار داده اند. به هر رو، در زندگی دختربچه ای که در کودکی در 9 سالگی در بیابان حجاز شوهر کرد و تا 18 سالگی سه بچه به دنیا آورد و سپس نیز درگذشت، چه مورد قابل توجهی می تواند سرمشق باشد، به جز آن که امروز از فرهنگی که دختربچه را مورد سوءاستفاده جنسی قرار می دهد، ابراز تنفر کنیم؟ آخوندها که روز و شب از مظلومیت فاطمه زهرا سخن می رانند، هنوز برای ما نیز توضیح نداده اند که در پهلوی انسان کدام ارگان وجود دارد که با شکستن آن انسانی بمیرد.

به هر رو، این روزا لوکزامبورگ آلمانی است که می تواند سرمشق قرار گیرد که 90 سال پیش گفت: آزادی یعنی آزادی دگراندیشان. او می تواند کماکان سرمشق باشد، چون سخنش هنوز تازه است و کاربرد دارد. نیازی به بازگشت به تاریخ پر گردوغبار نداریم. همین زنان سبز ایرانی، همین دختران گمنام که 60% از دانشگاه های ایران را گرفته اند، همین هایی که در این روزها در خیابان ها در ردیف نخست جنبش سبز هستند؛ این همه نویسنده و شاعر، این همه زن تحصیل کرده و باسواد، همین شیرین عبادی و همین شادی صدر و همه این روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان و فعالان اجتماعی زن که در زندان و بیرون آن هستند، اینها خود سرمشق هستند و از آنها بپرسید که سرمشق آنها چه کسانی بوده اند.

کسی که دیگری را سرکوب می کند، خود نمی تواند آزاد باشد. این سخن را از مارکس گرفته و برگردانده ام که گفته بود: «ملت هایی که ملت های دیگر را سرکوب می کنند، خود نمی توانند آزاد باشند.» از این روست که جنبش برابری زنان به مردان آزاداندیش نیز تعلق دارد و بخشی از جنبش برای آزادی و دمکراسی و برابری اجتماعی است.

دیگر نوشته ها در این زمینه:

–   روز جهانی زن، 8 مارس است

رهبران نامرئی جنبش سبز و جهل حاکم

دیکتاتورها احمق هستند، به ویژه آن هنگام که گمان می برند که این سخن تنها در باره دیگر دیکتاتورها درست است و نه در باره آنها.

حکومتیان جهل آخوندی، این روزها دیگر هر کسی را که می شناسند، دستگیر می کنند. برخی می گویند که میان سپاه و وزارت اطلاعات اختلاف افتاده و سپاه، وزارت اطلاعات را به بی عرضگی متهم می کند. اکنون گویا وزارت اطلاعات هم با دستگیری این و آن می خواهد نشان دهد که بی عرضه نیست. حتی ابراهیم یزدی را که همیشه در تلاش بود راهی میانی و مسالمت جویانه میان درگیری های بی شمار حکومت اسلام و دنیای متمدن بیاید، را نیز گرفته اند و بسیار دیگران که من تاکنون نامشان را نیز نشنیده بوذم. به گفته ای تا هفته پیش 1100 نفر و حال شاید باز هم بیشتر را دستگیر کرده اند. از این همه که گرفته اند، بسیاری از مسئولان همین نظام بوده اند. از سخنگوی دولت خاتمی گرفته تا شمس الواعظین و این وزیر سابق و آن روزنامه نگار و فعال سیاسی و دانشگاهی. در برخی موارد به سراغ زندانی سیاسی دوران شاهنشاهی نیز رفته اند. دیگر علی می ماند و حوضش!

و روشن است که این کار در راستای تلاش آنها برای مهار جنبش سبز است و از دید آنها دستگیری «رهبران» یعنی خوابیدن جنبش.

اما تاثیر این دستگیری ها بر جنبش سبز چه بوده است؟ آیا قبول دارید که هیچ؟ نگاهی که از پنجره به بیرون می اندازیم، می بینیم که این دستگیری ها هیچ گونه تاثیر بازدارنده، خردکننده و یا حتی آرام کننده بر این جنبش نداشته است. بلکه در روز عاشورا دیدیم که جنبش تندروتر نیز شد و چهره ای نوین از خود نشان داد. چرا این گونه است؟ گمان کنم این پرسشی است که این روزها حکومتیان در جستجوی پاسخی برای آن هستند. مگر می شود 1100 نفر از دید آنها رهبر و فعال سیاسی را بگیرند و جنبش هیچ تکانی نخورد؟ کماکان همه فعالیت ها همان گونه هماهنگ و سازمان یافته پیش می روند و همه به گونه ای هماهنگ عمل می کنند که انگار ارتشی است در میدان، با یک ستاد فرماندهی! و همین است که اکنون حکومتیان وامانده و ندانم کار، به دنبال این ستاد می گردند و می روند سراغ هر کسی که می شناسند. ولی این ستاد نامرئی است، قابل رویت نیست. چون اصلا وجود خارجی ندارد.

نخستین نتیجه ای که می شود گرفت، همانی است که گویا سپاه گفته است. البته در اینجا این تنها وزارت اطلاعات نیست که بی عرضه است. بلکه همه حکومت اسلامی است که جاهل و نادان است و حتی از راستای حفظ خود نیز کارهای نابخردانه انجام می دهد. آقایان اکنون با این دستگیری ها نشان داده اند که به راستی نادان هستند. پس از آن عاشورای خونین چیزی به مفز آقایان نرسید به جز این که هر آن کس که هست را بگیرند. ندیدند که در روز عاشورا چیزی روی داد که از دید کیفی با جنبش سبز تا آن روز تفاوت داشت. در این روز این مردم بودند که دست به تهاجمی کوچک زدند و اجازه ندادند که اوباش آنها را چون روزهای گدشته کتک بزنند. این حرکت از سوی مردم جدید بود و دیدیم که به چه آسانی نیروهای سرکوب در هم ریختند. حکومت این را نفهمید که این کارها تنها باعث رادیکالیزه شدن جنبش می شود و در این مسیر حکومت نمی تواند برنده باشد. حال این همه را دستگیر کرده اند و ذره ای از تحرک جنبش سبز کاسته نشده است. چرا؟ آیا هنوز رهبران اصلی را نیافته اند؟

حال که دیده اند که سرکوبشان پیش نمی رود، گمان می کنند که خوب سرکوب نکرده اند و حال از چین ماشین سرکوب آب پاش و اسیدپاش وارد کرده اند. اوج جهل و نابخردی!

جنبش سبز یک جنبش مدنی است و بر پایه خواست های روشن مدنی حرکت می کند. هر چند که من در باره میزان پختگی مدنی جنبش سبز همیشه تردید داشته ام، اما تردیدهای من روز به روز کم رنگ تر می شوند و هر روز با حرکت های حدید، به گونه ای مثبت غافلگیر می شوم.  به هر رو، یک جنبش مدنی بر پایه یک آگاهی عمومی و یک درک مشترک خودساخته حرکت می کند و نه بر اساس یک برنامه سیاسی از پیش تعیین شده از سوی یک حزب و یا یک رهبر کاریسماتیک (که البته می تواند آن را هم داشته باشد). این یک تفاوت جدی میان این جنبش و انقلاب سال 57 است.

اهداف یک جنبش مدنی درازمدت و گسترده است. در اروپا از این گونه جنبش های مدنی در دهه های پیش بسیار داشته ایم، چون جنبش زنان، جنبش حفظ محیط زیست، جنبش علیه انرژی هسته ای، جنبش علیه نظامی گری در دوران جنگ سرد و استقرار موشک های برد متوسط آمریکایی در اروپا و غیره. همه اینها ده، بیست سال زمان داشته اند تا به درکی کمابیش یگانه و مشترک دست یابند و اهداف خود را بر آن پایه اساس گذارند. دستاوردهای بزرگشان را نیز امروز می شود در جامعه و در قانون های کشورهای مختلف دید.

جنبش سبز نیز یک جنبش مدنی است که البته ارایه یک تعریف همه جانبه برای آن جرات می خواهد، چرا که خطر آن می رود که جنبه ای و پهنه ای را از قلم بیاندازی. اما من تلاش می کنم تا آنجا که می شود، جنبه های گوناگون آن را بیاورم. باشد که دیگران نیز آن را تکمیل و یا به نقد و اصلاح بکشند.

–          آمدگاه جنبش سبز از شهر است، از شهر بزرگ و از میان آن قشر اجتماعی که نیروی پیش برنده زندگی شهری است، از میان قشر متوسط شهری. آن قشری که در سال های اخیر رشد کرده، هم از دید اقتصادی و هم از دید فرهنگ اجتماعی. هم از دید کمی رشد داشته و هم از دید کیفی. موتور آن نیز نسل جوان روشن اندیش است که نگاه به جلو دارد. این قشر شهری مرفه است که نیروی نخستین جنبش را تشکیل داده است و اکنون دیگر اقشار اجتماعی کم کم با انگیزه های خود به آن می پیوندند. در اینجا ما با یک یا چند شخص، با یک حزب یا جبهه مشترک با یک برنامه خاص سیاسی روبرو نیستیم. با یک درک اجتماعی روبرو هستیم که سی سال و یا به بیانی دیگر، دست کم از دوران انقلاب مشروطیت، صد سال زمان داشته است تا خود را بپرورد و تدوین کند. درکی که امروز بر خلاف سال 57 خیلی خوب می داند که با چه و چرا مخالفت می کند و به جایش چه را می خواهد بیاورد.

–          کسی در مقام کلیدی وجود ندارد که بشود او را دستگیر کرد. این درک همگانی آن بخش از جامعه ایران است که حکومت اسلامی را نمی خواهد. از این روست که به عمل یکسان می رسد چون بر پایه خرد مشترک عمل می کند و نیازی به هماهنگی جدی ندارد. تا می گویی الف، تا آخر را خود می خواند. این که موسوی، کروبی و دیگران می گویند که رهبران جنبش سبز نیستند، از روی احتیاط آنان و جلوگیری از دستگیر شدن نیست. آنها این جنبش را در اساس رهبری نمی کنند. آنها تنها رهبران نمادین هستند و به برکت جهل و بی خردی حکومتیان خواسته هایشان نیز خواسته های پایه ای و حداقل جنبش شده است. اکنون جنبش در مجموعه خویش از آنها گذشته است و می گوید: «ما بی شماریم!» و حکومت جهل هنوز این را درنیافته است که مفهومش چیست.

–          جنبش سبز یک جنبش خرد است بر علیه جهل. تضاد میان جهل حاکم در دستگاه حکومتی کشور و خرد ناشی از زندگی شهری و تاثیرهای دنیای متمدن در پرتوی امکانات ارتباطی و اینترنت و ماهواره، در پرتوی تاریخ باستانی ملی کشور (یا دست کم آنچه که مردم این کشور از تاریخ باستان خود دست چین کرده اند) و بسیار چیزهای دیگر، همه وهمه در تضاد آشکار به جهل حکومتی و نظام استوار بر پایه فساد اخلاقی، دروغ و ریاکاری، خرافات و حماقت، بی سوادی و ساده اندیشی و انگیزه های روشن اقتصادی و منافع شخصی گروهی دزد حاکم است.
در ایران، ما از جمله گسل های بسیار اجتماعی، گسلی داریم میان اندیشه و جهل، میان لباس شخصی و دانشجو، میان حوزه به اصطلاح علمیه و دانشگاه، میان آخوند جاهل و انسان اندیشمند، میان ذهن ساده اندیش خرافاتی جادو جنبلی و اندیشه بر اساس زمان و منطق، میان ذهن درهم برهم جن و پری و ورد و جادو و اندیشه خطی تاریخی و دترمینیستیک و غیره.  این گسل و اگر بخواهیم به زبان دیالکتیک سخن گوییم، این تز (جهل) و آنتی تز آن (خرد و اندیشه)، سنتزی پدید می آورد به نام جنبش سبز! چنین چیزی رهبر نمی خواهد و کسی نیست که بشود او را دستگیر کرد.

–          جنبش سبز تبلور درگیری گسترده و چند جانبه میان مردم و حکومت است. میان شما حکومتیان و زنانی که حجاب اجباری را به آنها تحمیل کرده اید، میان شما حکومتیان و مردمی که ماهواره را بر آنها ممنوع کرده اید، میان شما حکومتیان و جوانانی که با جداسازی جنسی زندگی سالم و طبیعی آنها را، شادی و شادابی آنها را تخریب کرده اید، میان شما حکومتیان و مردمی که از دوچهرگی و دروغ گویی خسته شده اند، میان شما و کودکانی که خسته شده اند که از شش سالگی دروغ بگویند که در خانه شان ویدئو نیست و ماهواره نیست و این نیست و آن نیست، در حالی که هست. میان شما و پدر و مادرهایی که از دورویی و این فاجعه تربیتی برای تربیت کودکان خود خسته شده اند. میان شما بنیادگرایان حکومتی و کسانی که حس می کنند که شما اعتقادات مذهبی آنها را به سخره گرفته اید، میان شما و اقلیت های مذهبی ایران، یهودی و مسیحی و بهایی و بی دین و سنی و درویش و هندو و هر عقیده دیگر که همیشه ایران خانه شان بوده است و اکنون شما خودخوانده صاحب خانه شده اید، میان شما و …چه کسی مانده است؟

چه کسی را گذاشته اید بماند که با شما دشمن نباشد؟ به راستی که به جرات می توان گفت که تک تک ایرانی ها با نگاهی به خود و پیرامون خود به اندازه کافی دلیل می یابند که با شما مخالفت ورزند و یا دست کم همراه نباشند. برای همین است که نیاز به پول و سوبسید و ساندیس و ساندویچ دارید تا بتوانید شماری مردمان ساده دل و یا بی مال و منال را برای زمانی کوتاه، برای یک راه پیمایی همراه خود سازید. آن قدر گسل های اجتماعی گوناگون میان خود و جامعه ایرانی ساخته اید که این جنبش دیگر نیازی به رهبر کاریسماتیک ندارد. البته جنبش مدنی در اساس و در طبیعت خویش نیازی به چنین کسی که رهنمود و فتوا بدهد، ندارد. اگر باشد، بهتر، اگر نباشد هم اتفاق خاصی نمی افتد. رهبری جنبش میان افراد بی شماری همواره تقسیم شده است. به گفته میرحسین موسوی، هر کسی خودش هم سرباز است و هم رهبر. این که آیا او این را با همین درکی که من گمان می کنم گفته است یا نه، را نمی دانم. ولی از دید من بسیار درست گفته است. این است که می گویند: «ما بی شماریم!» و این تنها یک شعار نیست.

تنها یک ذهن عقب افتاده و کودن و یا یک ذهن دروغ زن و ریاکار می تواند همه این دگرگونی ها و شکاف هایی را که شما در دهه های پیشین ساخته اید، را نبیند و آنچه را که اکنون در جنبش سبز تبلور یافته است، را توطئه آمریکا و انگلیس و بی بی سی و غیره بخواند. فاجعه اینجاست که گویا آقایان به این چیزها جدا باور دارند و این حرفها تنها تبلیغ برای گمراه سازی افکار عمومی نیست. ژرفش جهالت حاکم گویا بیش از اینهاست که بشود آن را تصور کرد.

جنبش سبز و یا هر جنبش مدنی دیگر، ارکستر فیلارمونیک اروپایی نیست که اگر رهبر آن را بگیرید، به هم ریخته و دیگر نتوان سازها را هماهنگ کرد، بلکه همان فی البداهه نوازی موسیقی سنتی خودمان است که صد سال تمرین کرده است و نیازی به رهبر ارکستر ندارد. باید همه آن 50، 60 و 70 میلیون نوازنده را بگیرید!

دیگر نوشته ها در این زمینه:

آقای مخملباف به کدام سو می رود؟

برتری اخلاقی و مسالمت جویی، راز جنبش سبز

– جنبش مدنی سبز و ادبیات آخوندی

آقای خاتمی، روضه امام حسین و جنبش مدنی

جنبش زنان یک جنبش اجتماعی است و نه جنسی (پیرامون سخنرانی شادی صدر در کلن)

روسری مردانه، نماد غیرت ملی مرد ایرانی: ما همه مجید توکلی هستیم

اکنون دو چهره از این سرزمین این روزها در برابر هم ایستاده اند: حکومت جهل و فریب و ریای آسمانی آیت الله های دیروزنشین در یک سو و اندیشه سبز و پرطراوت جوان در سوی دیگر، دروغ گویان الهی کپک زده بازمانده از زباله های تاریخ در یک سو و پویندگان راستی پلشتی ستیز در سوی دیگر، کوتوله فاشیست آرادانی و ارباب هپروتی اش، پیامبران مرگ و پستی و زشتی و ریش و پشم در یک سو و نیروی جوان زندگی و امید در سوی دیگر، خودفروخته ها و مزدورهای انسان نمای چماق به دست چهارصد هزار تومانی در یک سو و شیر زنان ایران زمین و سبزپوشان در سوی دیگر …

ابتدا فارس نیوز مزدور عکس فتوشاپی از مجید توکلی را با پوششی که حکومت اسلامی به تعریف خود بر زنان تحمیل کرده است، پخش کرد که گویا او در حال فرار از دانشگاه دستگیر شده است. به این خیال که او را کوچک کنند، تحقیر کنند که در مغز علیل آنها زن حقیر است. غافل که ذهن مرد ایرانی نیز این روزها در حال تحول است و اگر زمانی کمی، ذره ای خود را برتر از زن می دانست، اکنون در حال تکاندن خود است.

در حقارت بی حد و مرز این موجودات غریضی، این رهروان هورمونی و پیامبران زیرشکم، این ریش و پشمیان متعفن هر آنچه رنگ زنانگی دارد، وحشت زاست. چون خود حقیر هستند و دست و پایشان را در برابر اعتماد به نفس زنانه گم می کنند.

من دیدگاهم را در مورد مرد ایرانی همواره در اینجا نوشته ام (یک نمونه در اینجا)؛ در باره همان بخشی از جامعه که سی سال و یا بیشتر است که آن چه بر این سرزمین می گذرد را نمایندگی فکری می کند. او اگر جایی نیز خودی نشان داده و مثبت بوده، بی غیرتی های تاریخی و ملی دراز مدتش کم نیست. به شما بر نخورد. منظورم شما نیستید. شما استثنا هستید. به گفته ابراهیم نبوی از خودم که اجازه دارم انتقاد کنم و از بغل دستی ام و آن یکی که الان رد شد.

سی سال پیش همان برادر پیراهنش را روی شلوارش انداخت و با ریش و پشم  به خیابان آمد و فریاد زد: «یا روسری یا توسری» و یا هیچ نگفت و در خانه اش نشست. غر زد، به آخوند ناسزا گفت ولی کاری نکرد. خیلی هم که خواست اعتراض کند، یک کراوات قناس در سرکارش در بیمارستان، در عروسی و یا عید نوروز به گردن خودش انداخت که بگوید : من جزو اینها نیستم. اما روسری هم به او ربطی نداشت و مشکل او نبود. آن زمان که اراذل گشت ارشاد جلوی زن و خواهر و مادر و دخترش را می گرفتند، او آنجا نیود و کماکان نیست. این بود که سی سال این پوشش اجباری به نیمی از جامعه ایران تحمیل شد و آن نیمه دیگر سکوت اختیار کرد که اگر چیزی گفته بود، امروز اینجا نبودیم و جای دیگر بودیم. در این سالها زن ایرانی در زیر همان پوشش اجباری که هیچ گاه آن را نپذیرفت، گام به گام پیش رفت و در مقاومت مسالمت آمیز خود سنگر به سنگر رفت و به اینجایی رسید که امروز با غرور ایستاده است. کمپین یک میلیون امضاء را به راه انداخت، جلوی تغییر قانون خانواده را گرفت، چندی از ماده های قانون خانواده را به سوی حق برابر تغییر داد ویا تعدیل کرد، گام به گام اکثریت سهمیه تحصیل دانشگاهی را به خود اختصاص داد تا امروز بیایند و برای مردان سهمیه بگذارند تا آقا پسر با نمره پایین تر برود کنار زنان در دانشگاه بنشیند. …

آن زنانی هم که از روی اعتقاد پوشش اسلامی را بر تن دارند، از مردانشان بسیار جلوتر و پیش رفته تر هستند. با نوع پوشش دشواری نیست، با اجباری بودن آن هست.

سالهاست که می گویم اگر مرد ایرانی غیرت داشت، خود با روسری و مانتو در همان سال 58 به خیابان می رفت و به واپس گرایان و رهبر حقه باز و دروغگویشان نشان می داد که راهش با آنها یکی نیست. به خیابان می رفت و این پوشش اجباری مسخره را بیشتر رسوا می کرد. چیزی هم که مانعش نبود و قانونی هم این کار را برای مرد منع نمی کند. ما قانونی نداریم که روسری یا مانتو را بر مرد ممنوع کرده باشد…

این را اینجا و آنجا می گفتم و لبخندی تحویل می گرفتم که: شوخی باحالی بود!

مرد ایرانی اگر می فهمید که پوشش اجباری برای زنان، توهین به شعور مردان نیز هست، آن را به این سادگی نمی پذیرفت، همان گونه که زن ایرانی هیچ گاه آن را نپذیرفت و رژیم جهل و فساد نیاز به اوباش گشت ارشاد داشت تا بتواند جلوی رنگ شاد، طراوت و زیبایی را، شکافی در لباس و طره مویی زیبا را بگیرد تا مبادا اسلام زیر کمرشان به خطر افتد. که هیچ گاه نتوانست جلوی آن را نیز بگیرد و زن ایرانی در همین پهنه نیز در مرز تحمل حکومتی با یک ذره تخطی اینجا و یک ذره تخطی آنجا، یک طره موی بلند در اینجا و یک رنگ شاد آنجا، چکمه ای امروز و شکافی در مانتو فردا، حکومتیان و مزدوران رنگارنگ گشت ارشادی و غیره را چنان فرسوده کرده است که شاید ده درصد آن چه را که حکومت در مورد پوشش اسلامی در ذهنش بود، را نیز نتوانسته است پیش برد و همه ایده های چادر اسلامی و جدایی سازی جنسی و کلاس جداگانه و راه پله و پیاده روی جداگانه و غیره، بیشتر در ذهن معیوب آنها و روی کاغذ مانده اند و آن یک ذره هم که تاکنون با سرکوب و نیرو و هزینه زیاد پیاده کرده اند، در هر ثانیه در معرض محو شدن است.

… و همه این مبارزه را زن ایرانی به تنهایی به پیش برده است و مرد ایرانی او را تاکنون تنها گذارده است.

من در عربستان سعودی مدتی زیسته ام وشباهت ایده های جداسازی جنسی در آنجا و ایران را از نزدیک دیده ام. از نزدیک دیده ام که افکار حکومتیان در ایران با افکار آخوندهای سعودی تا چه میزان شبیه است و یکسان. و همیشه نیز درهمین وبلاگ از آنجا گفته ام و تاکید داشته ام که اگر مقاومت زن ایرانی نبود، امروز ایران شبیه عربستان سعودی و افغانستان دوران طالبان بود که گشت ارشاد بیاید در خانه  و به هنگام اذان مردم را با چوب به مسجد براند، در 15 دقیقه میان دو نیمه فوتبال چند نفر محکوم به مرگ را در استادیوم گردن بزنند و یا سنگسار کنند و یا پدرانی دختران خود را که جرات کرده اند رانندگی کنند را خود به توصیه قاضی شرع، به مرگ محکوم کنند و در استخر خانه در حضور و تایید فامیل غرق کنند. استاد زن خارجی را که با همکار مردش در تریای دانشگاه قهوه ای نوشیده است و یا با مردی دست داده است، از کشور اخراج کنند و در گذرنامه او مهر «فاحشه» بزنند تا پس از سالها خدمت در کشور، دیگر نتواند پایش را به آنجا بگذارد. این شباهت ها و تفاوت ها را دیده ام که این گونه به روشنی از شهامت زن ایرانی می گویم و بخشی بزرگ از مردان ایرانی را «بی غیرت تاریخی» و بی عرضه می نامم.

همین امروز نیز در قانون جزایی ایران کشتن فرزند به دست پدر هیچ گونه مجازاتی ندارد و مجاز است و همگان می دانیم که برخی از مردان ایرانی از این «حق» آسمانی حود به راحتی استفاده می کنند، فرزند خود را می کشند و تنها دیه ای به مادر فرزند می پردازند. تا امروز شاهد هیچ «کمپین یک صد امضا»یی قراضه نیز از سوی مردان ایرانی نبوده ایم که به حکومت اسلامی امام زمانی فشار آورد و این بند از قانون جزایی را حذف کند. اما زن ایرانی تا امروز در کارزارهای بسیاری برای حقوق خود جنگیده است و دستاوردهای بسیاری نیز داشته است که امروز همه ما شاهد آن هستیم و تنها شرمساری اش برای ما مردان ایرانی مانده است که در این راه، نه به آنها چندان یاری رسانده ایم و نه در برابر این توهین سی ساله به شعور خودمان ایستاده ایم. وگرنه این آبروریزی سی ساله این همه به درازا نمی کشید.

خداوندگار رژیم اسلامی نیز با آنها یار نیست. آنها را زشت  و زن ایرانی را چنان زیبا آفریده است که این هورمون های دوپا تمام عمر خود را در وحشت از او می گذرانند و همه هم و غمشان سرکوب، پنهان و محدود ساختن اوست. دستاربندانشان دهها سال را در مدرسه های بلاهت می گذرانند تا توضیح المسائلی در آداب غسل و طهارت و سرکوب زنان بنویسند. جهنمشان همین جاست، در همین دنیا و در مقابله با زن ایرانی!

از زیبایی فراری هستند که خودشان این چنین زشت، ناپاک و دهشتناکند و اکنون رنگ سبز که زمانی برای آنها رنگ مذهبی بود، به کابوس شب و روزشان تبدیل شده است. برایشان جهنم سبز است و جهنم نشینان همین زنان و مردان سبز ایرانی.

به هر رو، با تمام این حرفها این روزها در جنبش سبز، مرد ایرانی چهره ای نوین از خود نشان می دهد که با آن انسان حقیر و بدبخت گذشته تفاوت دارد. اکنون کم کم کارزاری برای حمایت از مجید توکلی به راه می افتد که از مرز حمایت از او نیز فراتر می رود. و این تنها آغازی است برای فرهنگی نوین. من بسیار شاد شدم که دیدم در حمایت از او مردان بسیاری عکس خود را با روسری در وبلاگها و جاهای گوناگون گذاشته اند. تنها با همین یک کار می توان گفت که مرد نوین ایرانی همیت و غیرت خود را نشان می دهد؛ بی تفاوتی خود را نسبت به نابرابری و تحقیر تاریخی زنان ایرانی به کنار می نهد و خود را دخیل می بیند. همه جا اکنون زن و مرد ایرانی دست در دست بر علیه حکومت کودتایی برخاسته اند. برای برداشتن حجاب اجیاری زنان باید اکنون مرد ایرانی همان حجاب را بر تن کند.

هیلا صدیقی زیبا را دیدید که با چه شجاعتی آن «غزل مثنوی پاییزی» را خواند؟

من و تو نسل  بي پرواز  بوديم

اسير  پنجه هاي   باز   بوديم

همان بازي كه با تيغ سرانگشت

به پيش چشمهاي من ترا كشت

بگو  آنجا  كه رفتي  شاد هستي ؟

در آن  سوي  حيات آزاد  هستي ؟

هواي  نوجواني  خاطرت  هست ؟

هنوزم عشق ميهن در سرت هست ؟

بگو آنجا كه رفتي هرزه اي نيست؟

تبر تقدير سرو و سبزه اي نيست ؟‌

كسي  دزد شعورت  نيست  آنجا ؟‌

تجاوز  به  غرورت  نيست  آنجا ؟

خبر از گورهاي بي نشان هست ؟‌

صداي ضجه هاي مادران هست  ؟‌

بخوان همدرد من همنسل و همراه

بخوان شعر مرا با حسرت و  آه

دوباره  اول   مهر ست و  پاييز

گلوي   آسمان  از  بغض   لبريز

من و ميزي كه خالي مانده از تو

و گلهایی که پژمرده سر میز

ویدئوی شعر هیلا صدیقی: کلاس درس خالی مانده از تو

سر فرود آوریم در برابر این واژگان پرقدرت و سراینده شان!

مسیح علی نژاد با پیشنهاد خود اکنون توپی تاریخی در زمین مرد ایرانی انداخته است. اکنون است که باید کارزار یک میلیون روسری برای مردان را به راه انداخت و به این جانوران الهی نشان داد که شبیه زن بودن افتخار است؛ که پوشش زنانه، حتی اگر آن پوشش اجباری از سوی شما باشد، مایه غرور است.

ما مردان ایرانی به زنان خود بسیار بدهکار هستیم. به ندای عزیزمان که با واپسین نگاهش آتش بر جان ما و جهانیان کشید، به ترانه که مظلومانه طعمه کفتاران الهی شد، به مریم که با شجاعت گام به میدان گذاشت و از آنچه که بر او از سوی مردان خدا رفته بود، پرده برداشت و سنت پوسیده سکوت ناموسی را در هم شکست، به هیلا که این شعر را سروده و با صدایی رسا خوانده است که در تنها چند روز نامش در همه جا پخش شده است، به مادران قربانیان زر و زور و جهل که خواب را بر حکومتیان حرام کرده اند …و به همه آن زنانی که نامشان را نمی دانیم. به همه آنهایی که جنبشی را به راه انداخته اند که خانم «لوخبیلر» نماینده پارلمان اروپا دو هفته پیش در برنامه ای در باره اش چنین گفت: «جنبش زنان ایران از دید کیفی و کمی در جهان مشابه خود را می جوید.«

در برابر شیرزنان ایران زمین سر فرود آوریم.

دیگر نوشته ها در این زمینه:

–  “ زبان بدن” مرد ایرانی و دیگر چیزها

–  احمدی نژاد و روح انسان خاورمیانه ای

–  چشمهایش

ویدئو: «ما همه مجید هستیم«

پانوشت:

– این عکس آخری بابک تختی است.

نیویورک تایمز عکس فتوشاپی آقای خامنه ای را با لباس زنانه منتشر کرده است.

لینک های بسیار مردان باحجاب:

قصه تحقیر مجید توکلی و قصه تحقیر زنان

روسری سبز مردان، گام نخست اعتراض سبز به حجاب اجباری

–  مجید توکلی تکثیر شد نه تحقیر

–  حمایت تحسین برانگیز مردان از مجیدتوکلی و همه’ زنان و دختران ایرانی

–  پروژه اعتراض به تحقیر زنان

–  مردان با حجاب در حمایت از جنبش دانشجویی

–  خانم ها جسارتا از خودتان هم مایه بگذارید

–  تعصب بیجا

–  اگر زن بودن تحقیر است پس من زنم

–  جان زنانه جنبش

جنبش زنان یک جنبش اجتماعی است و نه جنسی (پیرامون سخنرانی شادی صدر در کلن)

25 نوامبر روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان بود. از این رو دو انجمن «زنان آزادیخواه و فمینیست ایرانی – کلن» و «انجمن زنان ایرانی – آلمانی کلن» از شادی صدر در آخر هفته پیش برای سخنرانی پیرامون «تحلیلی بر خشونت های جنسی علیه زندانیان سیاسی زن در ایران» دعوت کرده بودند. من این دو انجمن را دورادور و از طریق برخی از اعضای آن از سالها پیش می شناسم و به نظر می آید که همه گونه افکار در آن نمایندگی داشته باشند؛ از کسانی که پیرامون برابری حقوق زنان کار پژوهشی می کنند گرفته تا زنان فعال در گروههای سیاسی خارج کشوری، کسانی که به زنان پیرامون مسایل گوناگون اجتماعی مشاوره می دهند و تا گرایش های تندروی سیاسی و جنسی و هم جنس گرا که این آخری ها در کارنامه شان به هم ریختن آن سمینار مشهور برلین را دارند. در آنجا چند تا از آنها برهنه شدند،  دور سالن دویدند جلسه را به هم ریختند و نتیجه اش این شد که شرکت کنندگان ایرانی آن (که در هر حال زیر فشار حکومت اسلامی بودند) پس از بازگشت به تهران بسیار آسان تر محاکمه و زندانی شدند.

فشرده سخنان خوب شادی صدر از جمله انتقادهایی را نیز به جنبش سبز به همراه داشت. از جمله انتقاد به این که چرا این جنبش مسالمت آمیز است، تنها در مناسبت ها دست به تظاهرات می زند و یا آهسته حرکت می کند. شادی صدر به ویژه مسالمت جویی جنبش سبز را این گونه تعبیر می کرد که آنها می خواهند که آسیب دیدگان، وابستگان زندانیان سیاسی و بازماندگان کشته شدگان از گناه جانیان بگذرند.

جدا از این که این ارزیابی شادی صدر از جنبش سبز تا چه میزان درست است، چند نکته توجه مرا جلب می کند که می خواهم در اینجا به آنها بپردازم.

جنبش سبز تنها یک رهبر ندارد. آنچه که برخی از آن به عنوان یک اشکال و مورد نگرانی نام می برند، از دید من بسیار مثبت است. جنبش سبز یک جنبش مدنی گسترده است که شعور جمعی و انگیزه مشترک بخشی گسترده از جامعه ایران آن را هدایت می کند و همین مدنیت آن را نشان می هد که انسان هایی، بدون رهنمود و پیام یک رهبر کاریسماتیک (چون خمینی در سی سال پیش)، همه به رفتاری تقریبا یکسان رسیده و بر اساس یک تفاهم مشترک عمل می کنند، بدون آن که هماهنگی جدی انجام یافته باشد. این چیزی است که برای کشور و ملتی چون ایران که تاریخش را بیشتر رهبران، پادشاهان و خدایگان ها رقم زده اند تا مردم، جدید است و باید آن را دستاوردی گرامی دانست. آن روزی که دسته ای از نیروهای ویژه سرکوب در خیابانی در محاصره مردم قرار گرفته بودند، دیدید که گروهی از جوانان دور آنها را گرفته بودند تا از آنها محافظت کنند؟ در فیلم ها نیز البته هجومی از سوی مردم به سوی آنها دیده نمی شد. این نشانگر رشد فکری گروهی است که می گویند: ما نمی خواهیم چون آنها باشیم و بگذارید به آنها نشان دهیم که ما دست به خشونت نمی زنیم. کسانی که انقلاب 57 یادشان است، می دانند که تفاوت در کجاست و چگونه همین مردم در آن سالها خون جلوی چشم و عقلشان را گرفته بود؛ آن هم در مبارزه با رژیمی که یک صدم خشونت و وحشی گری حکومت کودتایی امروزی را نداشت.

شادی صدر انتقاد دارد که چرا این جنبش به مناسبت هایی چون 13 آبان و 16 آذر و عاشورا برای سازماندهی اعتراض بسنده می کند و چرا اعتراض را گسترده نمی کند و به جنبش شتاب نمی دهد. چند نکته در اینجا قابل توجه است:

–           جنبش سبز به بیان بسیاری از جمله خود شادی صدر و من، رهبر ندارد. پس این که به مناسبت ها پرداخته می شود، تفاهمی است جمعی. کسی به تنهایی نمی تواند آن را شتاب دهد و یا به سویی دیگر بکشاند. مردم می خواهند که این گونه باشد و این را کسی تعیین نمی کند. اگر بگردیم شاید 10 یا 20 رهبر بیابیم و یا بیشتر. گمان نکنم کسی به درستی بداند که جنبش سبز چگونه و از چه کسی یا کسانی رهنمود می گیرد. این یکی از مشخصه های جنبش های مدنی و اجتماعی است.

–          کسی جلوی کسی را نگرفته است که رهبر جنبش شود. آیا کسی مانع شادی صدر است که بیاید و رهبر جنبش شده و آن را آن گونه که فکر می کند درست است، شتاب دهد؟ نه! کسی نمی تواند مخاطب انتقاد شادی صدر باشد. موسوی و کروبی بارها بیان کرده اند که رهبران جنبش سبز نیستند. حال کسی می تواند بگوید که این حرفی است تاکتیکی برای این که آنها را دستگیر نکنند. درست! اما اگر به روند جنبش تاکنون، به حرفهای این دو نفر در چند ماه پیش و امروز و به خواسته های امروز جنبش توجه کنیم، متوجه می شویم که آنها نیز خود به دنبال مردم می آیند، پس رهبر فکری و پیشروی جنبش نیستند، مدعی رهبری نیستند و نمی خواهند خود را به مردم تحمیل کند و همین ظرفیت بالای آنها را نیز می رساند.

–          او می تواند خود پا پیش گذاشته و هر روز مردم را به خیابانها بکشاند و حکومت کودتایی را سرنگون کند. اراده گرایی (ولونتاریسم) حاکم بر اندیشه شادی صدر و آرمان گرایی (ایده آلیسم) خود را در اینجا نشان می دهد. امروز یک نفر یا چند نفر یا یک حزب به تنهایی نمی توانند این جنبش را هدایت کنند و همین نیز مهار و سرکوب آن را دشوار می سازد.

–          مسالمت جویی جنبش سبز که از دید من ناشی از رشد کیفی و مدنی است، یک جنبه دیگر نیز دارد و آن نیز نبود توازن قواست. حکومت کودتایی در انتظار آن است که جنبش سبز یک حرکت خشونت آمیز انجام دهد تا بتواند آن را سرکوب کند. هنوز ارتش و سپاه حرف آخر خود را نزده اند و دخالتی نکرده اند. از کجا می دانید که آنها جانب چه کسی را می گیرند؟ آیا به نیروی خود مطمئن هستید که می خواهید به درگیری در میدان جنگ بروید؟ همین مسالمت جویی کنونی سبب گشته که نیروهای سرکوب ریزش کنند و حتی بسیج منفور نیز کم کم نیروهایش را از دست می دهد. هر گونه خشونت امروز، به رژیم امکان وحدت نیروهای مسلح و سرکوب همه جانبه را می دهد.

–          چگونه می توان در خارج از کشور در جای امن نشست و این گونه رهنمود داد که چرا جنبش سبز آهسته پیش می رود و کار را یک سره نمی کند؟ شادی صدر باید بداند که او نیز چون من و دیگران خارج از کشور نشین است و اگر می خواهد جدی گرفته شود و نقشی بازی کند، باید در سخنان خود بیشتر احتیاط کند. او تاکنون نقش خوبی بازی کرده است و کماکان نیز می تواند و امیدوارم دست از این تندروی ها بردارد که از جمله همین تندروی ها و خیال پردازی های خارج از کشورنشین ها باعث شده که همه آنها در این سی سال به این میزان از جنبش عقب و از مرحله پرت باشند.

–          تاکنون از سوی هیچ کس چنین درخواستی نشده است که مادران داغدیده ببخشند و جانیان بدون مجازات بمانند. اما شادی صدر خود نیز قبول دارد پاسخ قتل، قصاص نیست. مهم این است که جانیان محاکمه شوند و عدالت خواهی لزوما انتقام نیست. اما یادمان باشد که جانیان کودتاچی هنوز بر قدرت هستند و کسی نیز اعلام عفو عمومی نکرده است. ما را هنوز به ده راه نداده اند که سراغ خانه کدخدا را می گیریم.

بخش دیگری از سخنان شادی صدر به درستی به گستردگی خشونت بر علیه زنان در جامعه اختصاص داشت. او به درستی از مردان اصلاح طلبی سخن می گوید که آنگاه که به خانه می رسند، برابری طلبی و سخنان زیبا را در بیرون خانه پارک می کنند و در خانه همان رفتار سنتی را با همسر و دختر خود در پیش می گیرند، گویا تبعیض و خشونت جنسی در جای دیگری روی می دهد که اینجا در خانه نیست و از اینجا دور است. هر چند که شنیدن چنین سخنانی آسان نیست و کمی بوی «یک کاسه کردن» می دهد. ولی به اندازه کافی از این گونه مردان می شناسم. در همین شهر کلن (سالها پیش) زنی از شوهر توده ای خود شکایت داشت که هرگاه که از خانه بیرون می رود، در را قفل می کند تا او خانه را بدون اجازه آقا ترک نکند. در همین شهر کلن به میزان بی شماری دختران خانواده های به اصطلاح چپ و غیر مذهبی بوده اند و هستند که با پدر و مادر (بیشتر با پدر) خود بر سر دوست پسر داشتن یا نداشتن در ستیز هستند و چه بسیار که از خانه فرار کرده اند و به جای دیگر رفته اند و یا بدون درگیری رشته دانشگاهی خود را به گونه ای برگزیده اند که به شهری دور بروند و از شر آقای پدر جان چپ مترقی سکولار غیر مذهبی و مخالف جمهوری اسلامی، ولی سنتی و با تفکر آخوندی راحت شوند. اینها بچه هایی بوده اند که در آلمان به دنیا آمده و کمابیش با معیارهای اینجا بزرگ شده اند، هر چند که بسیاری از پدر و مادرها خود نتوانسته اند با جامعه آلمان خو گرفته و بر خلاف ادعاهای چپ و پیشرو بودن، کماکان سنتی مانده اند. دو سه مورد را به یاد دارم که خانواده ای «چپ» پس از 10 یا 15 سال از آلمان به ایران مهاجرت کرده است چون پدر خانواده معتقد بوده است که دخترها پیش از آن که پانزده سالشان شود، بهتر است در ایران بزرگ شوند چون جامعه اینجا «ناسالم» است. بارها شده که کسی این حرف را زده و من به او که دقیق شده ام، این جمله به ذهنم رسیده است: «کافر همه را به کیش خود پندارد!»

از دید من اتفاقا جامعه آلمان از دید اخلاقی و اجتماعی از جامعه ایران سالم تر است. البته ابن بحثی است جدا از این نوشته.

در این جلسه سخن رانی شادی صدر در شهر کلن، گروهی شاید 4-3 نفره نیز در سالن بودند که چند بار جلسه را به هم ریختند. اینها که خود را دگرباش (یعنی همجنس گرا) می خواندند، دشواریشان با مردان بود. حال چه مردان حاضر در آن جلسه باشند با هر مردی. از دید آنها مشکلات جهان گویا ناشی از وجود مردان است. همه چیز را جنسی می دیدند و آن را با همان خشونتی بیان می کردند که خود به آن انتقاد داشتند. دو زن جوان که شاید سنشان به سی هم نمی رسید، با موهای کوتاه و لباس و رفتار مردانه، به گونه ای حرف می زدند که بیشتر به عربده کشی شبیه بود. پس از فروکشی بخش تندروی جنبش زنان در آلمان، سال ها بود که دیگر چنین چیزی ندیده بودم. آنها رو به بخشی از مردان حاضر در سالن می گفتند: «مشکل در اینجاست که شما مرد هستید و ما زن. ما پریود می شویم و شما نمی شوید. مشکل در این است که شما زور بدنی تان بیشتر از ماست.» استدلال های اندیشمندانه را می بینید؟

آنگاه که به این چرندیات گوش می دادم، به این فکر فرورفته بودم که اینها که تا این میزان ضد مرد هستند و همه مشکلات را ناشی از وجود مردان می دانند، چرا خود را مردانه آراسته اند و ذره ای زنانگی در ظاهر و رفتارشان نیست؟

انگار آن مردانی که سالهاست همیشه در جنبش زنان حاضر بوده اند، از آن حمایت می کنند و در آنجا نشسته بودند، بر صندلی محاکمه نشسته اند و باید به اینها پاسخ گو باشند. آنگاه که مردی با موهای سفید به آنها تذکر داد که:» خانم، شما خود هم سخنتان و هم صدای بلندتان مملو از خشونت است«، به او پریدند که: «ما صدای بلند زیاد شنیده ایم و ما هم بلدیم صدایمان را بلند کنیم.» اگر در جلسه بعدی هیچ مردی شرکت نکند، گویا اینها راضی خواهند بود.

جنبش برابری حقوق زنان یک جنبش اجتماعی است نه جنسی و ارتباطی به جنس و تعداد کروموزوم های بشر ندارد. رعایت حقوق زنان بخشی از رعایت حقوق بشر است. کاش کلارا ستکین و روزا لوگزامبورگ که گمان نمی کنم اینها نامشان را نیز شنیده باشند، زنده می شدند و برای اینها این را توضیح می دادند که اکنون دیگر دارد صد سال می شود که جنبش زنان به شکل امروزی آن، به گونه سازمان یافته وجود دارد؛ که این یک جنبش اجتماعی است که از همان ابتدا مردان نیز در آن حضور داشته اند. کسی بیاید و این را به اینها بگوید که زنانی چون جلودارزاده و رجبی و دیگر فاطمه چماق های جمهوری اسلامی، همان گونه مرتجع و ضد زن هستند که جنتی و یزدی.

آلمان از دید من در زمینه رشد اندیشه اجتماعی پیشرفته ترین کشور جهان است. این کشور با وجود تاریخ ملی جوان و هویت ملی ضعیف خود، همیشه در زمینه اندیشه اجتماعی نو، پیشرو بوده است. مارتین لوتر از اینجا خواب کلیسای کاتولیک را به هم ریخت. سوسیال دمکراسی ومارکسیسم از اینجا رشد کرد و خوب یا بد، هفتاد سال بر دو سوم جهان در چارچوب اردوگاه سوسیالیستی حکومت کرد. جنبش زنان و روز 8 مارس، جنبش صلح جهانی و مبارزه با روند تسلیح، جنبش حفظ محیط زیست و حزب سبز و بسیار جنبش های کوچک تر از این فرهنگ و ملت ریشه گرفته اند. شگفت است که کسانی دهها سال در اینجا زندگی کنند، مدعی چیزی باشند و از این دانش و سنت گسترده و در دسترس همگان چیزی نیاموزند و در پی آن نیز نباشند.

یکی از پدیده هایی که در آلمان توجه را جلب می کند و خود آلمانی ها نیز آن را می دانند، گرایش به افراط و تفریط در رفتار عمومی آلمانی است. جنبش زنان در آلمان که در سال های 1980 اوج گرفته بود، به دستاوردهای بسیاری رسید و جامعه را بسیار دگرگون ساخت و کماکان در زمینه های زیادی که دستاورد نداشته است، کار می کند. در این جنبش، به ویژه در همان سال های ،80 کسانی بودند که جنبش برابری حقوق زنان را جنبشی جنسی می دیدند و همین کارها را می کردند که در این جلسه شاهد ان بودیم. یادم نمی رود که یکی از نمایندگان مجلس ایالتی نیدرزاکسن و یا یکی از وزیران (درست به یاد نمی آورم) حدود بیست سال پیش فرمودند که: «مردان همگی متجاوز بالقوه هستند.» این حرف اعتراض گسترده ای به دنبال داشت و گمان کنم استعفای آن خانم را نیز!

سال 1984 بود و من در فرانکفورت زندگی می کردم. در آن سال کنگره سراسری جنبش زنان آلمان در فرانکفورت برگزار می شد. شبی دوستان فعال در جنبش زنان ایرانی از من و چند نفر دیگر خواستند که برای گذاشتن میز کتاب به آنها کمک کنیم و همراهشان برویم. زمانی که کمی از کارهای پیرامون کتاب ها فارغ شدیم، به داخل سالن کنگره که یک سالن ورزشی سرپوشیده بزرگ بود، رفتیم که به سخنرانی ها گوش دهیم. هنوز ده دقیقه نگذشته بود که زمزمه هایی شنیدیم که: «اینجا بوی گند مرد می آید

از سالن بیرون رفتیم تا مشکلی پیش نیاید. شمار چماق دارها در آنجا کم نبود. اما امروز دیگر در آلمان کسی آنها را نمی بیند. به گفته یکی ار دوستان آلمانی «مگس های یک روزه ای» بودند که مزاحم همه شدند و رفتند.

اکنون که جنبش برابری حقوق زنان در آلمان پایش روی زمین است و کمتر از این تندروی ها دارد، پژوهش های بسیاری پیرامون تاریخ جنبش زنان انجام یافته است. کسی که خود را فعال جنبش زنان ایرانی می داند، از او انتظار می رود که این دستاوردها را که اسنادش همه جا در این کشور در دسترس است، بشناسد و «چرخ را از نو اختراع نکند.» چرا باید 25-20 سال از دیگران عقب باشیم؟

همین پژوهش ها نشان می دهند که اتفاقا بسیاری از همین تندروهای جنبش زنان که تبعیض را مردانه و مردان را متجاوز بالقوه می دانستند، شعارهای تند می دادند و رهبران جنبش زنان را سازشکار و سست می خواندند، پس از مدتی دست از هرگونه فعالیت اجتماعی و سیاسی کشیده و به دنبال زندگی «عادی» و اتفاقا بسیار سنتی رفته اند و یادشان رفته است که زمانی چه تخریبی انجام داده اند. فارسی چه خوب می گوید: «تب تند زود عرق می آورد.»

به گفته خانم والترود شوپه، وزیر خانواده ایالت نیدرزاکسن، یکی از فعالان جنبش زنان آلمان و عضو حزب سبز، که در سال 1994 در باره بخشی از جنبش زنان آلمان می گفت: «در ساعت عادی کاری در طی روز، مردان را به عنوان متجاوز بالقوه و پدرسالار مورد تهاجم قرار می دهند. اما پس از ساعت کاری، بیشتر زنان به خانه خود و به نزد شوهر و دوست و شریک زندگی و خانواده خود برمی گردند.» (هفته نامه دی تسایت، 1994)

این تندروی ها تنها ویژه تندروهای جنبش زنان نیست. تب تند همه جا زود عرق می آورد. در جنبش 68 در آلمان، بسیاری از آنهایی که در آن سالها رادیکال بودند، «کمون یک (K1)» را در برلین راه انداخته بودند، در دود حشیش و الکل و آزادی جمعی جنسی زندگی می کردند و دیگران را متهم می کردند که بود گند «خرده بورژوایی» می دهند، اکنون تک به تک به دنبال پول و زن و شوهر سنتی و زندگی بورژوایی رفته اند و از این که گهگاه خبرنگاری به سراغشان می اید و پرسش هایی از آن سالها می پرسد، خشمگین می شوند.

شگفت آور است که کسی این گونه از تبعیض ناراضی باشد و در همان زمینه پژوهش و مطالعه نکند. روشن است که نمی توان به او به دید یک فعال اجتماعی جدی نگریست. و روشن است که رفتارش عصبی و خشونت بار باشد و روشن است که در کاربرد خشونت کنار همان کسی قرار می گیرد که او را سرکوب می کند.

نکته دیگر این است که همجنس گرایان که واژه عجیب «دگرباش» را روی خود گذاشته اند، خود را بخشی از جنبش زنان می دانند. از آنجایی که یکی از آن دختران عصبی و بی ادب آن شب واژه Heteronormativ را به کار برد (البته مثلا داشت فارسی صحبت می کرد)، این برداشت را کردم که آن گروه که پسری هم بینشان بود و تازه از ایران آمده بود، همجنس گرا هستند. شاید بتوان توضیح داد که چرا جنبشی که خود را جنسی تعریف می کند، خود را با یک جنبش اجتماعی یکسو می بیند. هر دو مورد تبعیض هستند و یک هدف کوتاه مدت دارند و آن رفع تبعیض است. وجه مشترک دیگری در این دو دیده نمی شود که هیچ، آن گاه که این تبعیض برچیده شود، آنها با متحدان دیروز خود (یعنی جنبش زنان امروزی) همان دشواری را خواهند داشت که با مردان امروزی دارند. به هر رو آن اندیشه ای که همجنس گرایان با واژه Heteronormativ با آن مخالف هستند، شامل همه زنان و مردانی می شود که به جنس مخالف خود گرایش دارند.

انسان موجودی است اجتماعی و بر همین اساس هر انسانی بسته به روش زندگی خود، دارای چند هویت گوناگون اجتماعی است که همین یکی از تفاوت های او با حیوانات است. یک انسان، کودک یا بزرگ، پدر است یا مادر، همسر است، متخصص است، همسایه است، برادر است و خواهر، مدیر است یا کارمند، ورزشکار است، نظامی است، مخترع است، باغبان است، شاعر است یا متفکر یا وزیر و نماینده، عضو سندیکا یا کلوپ ورزشی و بسیار چیزهای دیگر. هر انسانی پنج، شش یا ده و پانزده تا از این هویت های گوناگون را با خود دارد و این بدیهی است.

برای من جالب است که کسی بیاید و هویت اجتماعی خود را تنها و فقط با گرایش جنسی خود تعریف کند و فعالیت اجتماعی و حتی ظاهر خود را نیر تنها با آن نشان دهد. این عجیب است و جای فکر دارد.

اگر بپذیریم که طبیعت بیش از دو جنس زن و مرد به وجود آورده است و این چیزی است که باید پذیرفت، چون این را علم می آموزد و اگر بپذیریم که گرایش جنسی انسان ها به همان میزان می تواند تنوع داشته باشد که چهره شان و اثر انگشتشان و اگر بپذیریم که این تنوع، طبیعی و حق پایه ای و شخصی آنهاست، پس واژه «دگرباش» دیگر چه مفهومی دارد؟ اگر همجنس گرایی همان گونه طبیعی است که گرایش به جنس مخالف در بیشتر انسان ها، پس دیگر این تافته جدابافته بودن بی معنی است و به همان هایی یاری می رساند که حقوق شما را زیر پا می گذارند و «عجیب» بودن و «غیرطبیعی» و «بیمار» بودن شما را از دید آنها تایید می کند.

چگونه می شود به آخوند ایراد گرفت که تو همه افکار و دین و رفتارت پیرامون مسائل زیرشکم است و بیش از آداب طهارت و غسل و حیض و جنابت حرفی نداری و آنگاه خود هویت اجتماعی را تنها بر همان چیزهای زیرشکمی پایه نهاد، نام خود را «دگرباش» گذارد و تافته جدا بافته بود و بر اساس آن با همان خشونت آخوندی بر دیگران تاخت؛ بر دیگرانی که جرمشان تنها این است که مرد به دنیا آمده اند؟ و در آن شب جرم دیگرشان نیز این بود که طرفدار و حامی جنبش زنان بودند و در آن سخنرانی نشسته بودند تا شما بیایید و بدون این که کسی را بشناسید، بر آنها عربده بکشید.

به هررو، جنسی جلوه دادن جنبش برابری حقوق زنان ایران که به این گستردگی کار می کند و به بیان خانم باربارا لوخبیلر، نماینده پارلمان اروپا، از دید گستردگی، کیفیت و کمیت در جهان بی نظیر است و مشابه اش را می جوید، به این جنبش یاری نمی رساند و بهانه به دست سنتی ها و دشمنان آن می دهد که آن را وارونه، یک جریان حاشیه ای و وابسته به یک اقلیت خاص نشان دهند. البته من این پدیده را مهم و عمده نمی دانم که بخواهد جنبش برابری حقوق زنان ایران را به گمراهی کشد. چند سال دیگر بنگرید و ببینید اینها کجا خواهند بود. هر جایی می توانند باشند به جز جایی در میان جنبش های اجتماعی. هر چند که خواسته ها و حقوق آنها بخشی از حقوق پایه ای بشر است و از همین رو نیز موضوع فعالیت هر جنبش اجتماعی برای رعایت حقوق بشر.

تلاش برای برابری حقوق هم جنس گرایان و دفاع از حقوق آنها بخشی از تلاش برای حقوق بشر است. در این تردیدی نیست.