جنب و جوش در قفس طلایی میمون ها (عروسی سلطنتی در انگلیس)

هفته پیش از چهارشنبه به بعد با هر کسی  کار داشتی، در دسترس نبود. به ویژه همکاران انگلیسی. چه خبر است؟ عروسی سلطنتی است. روز جمعه را در انگلیس تعطیل رسمی اعلام کرده اند. می گویند که دو میلیارد نفر در جهان پای تلویزیون نشسته و مراسم ازدواج سلطنتی را پی گیری کرده اند. کانال های تلویزیونی در سراسر جهان برای کسب امتیاز پخش این مراسم جنگیده اند و چه پول ها که ردوبدل نشده است!

هر نیم ساعت نیز برنامه قطع می شود و تلویزیون به تبلیغ لوازم آرایش و زیبایی و این چیزها می پردازد. روشن است که تماشاگران را از کدام گروه جامعه فرض کرده اند.

من با سلطنت و هر آنچه در این ارتباط باشد، میانه ای ندارم. انسان در قرن بیست و یکم باید بیش از اندازه رعیت تشریف داشته باشد که هنوز این چیزها را ارزش بداند که کسی را از بیضه اشراف و ژن برتر پادشاهی رهبر خود بخواند که گویا از خود او همه چیز را بهتر می فهمد و با فرهنگ تر است و باید فرای حکومت و قانون و دمکراسی باشد و سمبل وحدت ملت! همین خاندان سلطنتی بریتانیا نماد والای بلاهت و حماقت در جامعه بریتانیا است. هر کس باور ندارد، مدتی در رسانه های آنجا دقیق شود و به روزنامه ها بپردازد. پیرامون این خانواده و آن قفس طلایی بزرگ به نام قصر باکینگهام تجارت و صنعت رسانه ای عظیمی وجود دارد که هر روز به تولید کالایی به نام خبر های سلطنتی می پردازد. اخبار نیز همواره پیرامون جزییات تهوع برانگیز زندگی خصوصی ساکنان باکینگهام هستند. که با که رابطه دارد یا ندارد، آخرین عکس فلان پرنسس با مایوی دو تکه در کجا بود، لباس پرنسس فلانی چگونه بود و کلاهش را چه کسی برایش طراحی کرده است، … پرنس چارلز با که رابطه برقرار کرده بود و دیانا کجا بود، پرنس ویلیام کدام اونیفورم را پوشیده بود و چرا …

به هنگام عقد، آخوند کلیسای آنگلیکن برابر سنت و قانون کلیسا باید از عروس خانم می پرسید که آیا تا آن لحظه گناهی که زناشویی را به خطر بیاندازد، مرتکب شده است یا نه. این پرسش شبیه همان معاینه پزشکی قانونی خودمان در ایران است. در آن لحظه داشتم به این فکر می کردم که عروس خانم در برابر دو میلیارد تماشاچی به چنین پرسش احمقانه ای چه پاسخی می تواند بدهد؛ پرسشی که پاسخش در خودش است.  پاسخ باید همواره منفی باشد. ولی کیست که آن را باور کند. ولی نه، قبول نیست! در سیرک باکینگهام با دو میلیارد رعیت تماشاچی باید همه چیز بر اساس آداب و پروتکل سلطنتی باشد. البت عروس خانم که خود نیز رعیت زاده است، هیچ گونه پاسخی نداد. و چه گستاخی! ساکنان قفس طلایی باکینگهام دوران سختی را می گذرانند. رعیت زاده ها پایشان به آنجا باز شده است. آن از پرنسس دیانا، شاهزاده خانم رعیت زاده قلب ها که نزدیک بود پای یک عرب زاده به نام «دودی الفایت» را به باکینگهام باز کند و این هم از پسرش ویلیام! مردم دیگر قدر اشرافیت و اصالت سلطنتی را نمی دانند. همه ارزش ها از میان دارد می رود. البته خاندان سلطنتی حتی جرئت هنری هشتم را نیز ندارند که برای آن که بتواند زنش را طلاق دهد و با زن دیگری برود، از کلیسای کاتولیک برید و دین جدیدی به نام کلیسای آنگلیکن برای کشور درست کرد که در آن طلاق آزاد باشد. مردم نیز مجبور شدند که این دین جدید را بپذیرند. کاش وارثان سلطنت و نماد وحدت بریتانیا کمی سنت شکنی را از هنری هشتم می گرفتند!

اکنون ساکنان قصر طلایی باکینگهام در قفس خود به مفت خوری نشسته اند. کار نمی کنند و از مالیات مردم زندگی می کنند. البته تنها کاری که در برابر دریافت پول از مردم انجام می دهند همین است که در آن قفس بنشینند و برای تماشاگران مالیات دهنده و ورودی دهنده نمایش بدهند و خوراک برای رسانه های رنگی و زرد بلوار تولید کنند.

مردم بریتانیا جالب هستند. از جمله چیزهایی که در میان ویژگی های فرهنگی شان دوست دارم، طنز به قول خودشان «سیاه» آنهاست. انگلیسی ها از جمله معدود ملت هایی هستند که خودشان در باره خود جوک و طنز می سازند و بیان می کنند و می خندند. نخستین باری که واژه «جزیره میمون ها» را شنیدم، از یک انگلیسی بود و پس از آن نیز بارها و بارها از آنها این نام را شنیدم. قابل توجه آلمانی ها و ایرانی ها! آلمانی ها با آن اعتماد به نفس ملی پایین و ایرانی هایی که «اند» اعتماد به نفس ملی هستند و با تلسکوپ در کمین نشسته اند که مبادا کسی در جایی خلیج عربی زمزمه کند و یا از گذشته پرافتخار ایران زمین بد بگوید تا دمارش را درآورند و بمب افکن های فیس بوک را بسیج کنند و گوگل را انگولک. البته آنجا که نیمی از دریای مازندران را دیگران خوردند و سهم ایران از ۵۰٪ شد گویا ۱۳٪ صدایی از اهالی فیس بوک نشین و خلیج همیشه فارس آریایی در نیامد که نیامد. گمان کنم آب خلیج فارس آبی تر از دریای مازندران است.

پی نوشت (یکشنبه ۱۵ مه ۲۰۱۱)

دیشب با دو همکار انگلیسی و یک آمریکایی در یک رستوران هندی در محله چلسی در لندن نشسته بودیم. در میان منوی غذا کارتی مجلل و با حاشیه زیبا گذاشته بودند که رویش چیزی به این مفهوم نوشته شده بود که: به مناسبت ازدواج سلطنتی این رستوران افتخار دارد که منوی ویژه ازدواج سلطنتی تهیه کرده و در اختیار میهمانان گرامی بگذارد.

نیل همکار انگلیسی با تمسخر می گوید: ذهن بازاریابی را می بینید؟ هر کسی یک دکان باز کرده تا سودی ببرد. شیطنتم گل می کند ومی گویم: وقتی صاحب این رستوران با پرداخت مالیات هزینه ساکنان (نزدبک بود بگویم مفت خور ولی نگفتم) باکینگهام را می دهد در واقع آنها هم باید یک کاری انجام دهند که او هم خرجش را در بیاورد. چرا که نه؟ (در همین لحظه یادم آمد که جایی در شرق تهران نیز یک چلوکبابی دیده بودم به نام رسول اکرم!)

از کنستانتین آمریکایی می پرسم: تو درک می کنی این کارها را؟ می گوید: فعلا که همه دنیا را سرگرم کرده اند. او که جد و آبادش یونانی-رومانیایی است و تاریخ را خوب می داند می گوید: شما که سنت سلطنت بیشتری داشتید و تو باید این چیزها را بهتر از ما درک کنی. می گویم: درست است که ایرانی ها تاکنون تنها سلطنت داشته اند و این چیزی که الان وجود دارد هم یک جور سلطنت است البته از نوع مفلوک و عقب افتاده و با یک ملا به جای پادشاه. هر چند که اسمش جمهوری است. اما ما با تمام اینها تجربه این را در این سی سال گذرانده ایم که سلطنت نمی تواند راه حل باشد (هر چند که خیلی ها با مقایسه امروز با دوران شاه معتقد هستند که آن زمان بهتر از حالا بود). می گوید: مگر بهتر نبود؟ می گویم: اگر مقایسه میان این دو باشد بله بهتر بود. اما مگر قرار است مردم ایران اگر حق انتخاب داشته باشند تنها اجازه انتخاب میان این دو را داشته باشند؟ یادمان هم نرود که چیزهایی هم آن زمان وجود داشت که مردم را ناراضی ساخته بود از جمله نبود آزادی سیاسی. غرب و آمریکایی ها هم به جای فشار برای ایجاد دمکراسی در ایران هم همان گونه از شاه حمایت می کردند که تا همین چند هفته پیش از حسنی مبلرک. بخش روشنفکری جامعه ایران هم در آن سالها از این چیزها خوشش نمی آمد. حال هم بخشی از ایرانیان گویا راه حل دیگری به ذهنشان نمی رسد و با این مقایسه ها آرزو دارند که چرخ تاریخ به عقب برگردد. نمی شود!

جیسون که جوان تر از همه است می گوید این چند هفته نمی دانستیم از کدام سو فرار کنیم. تلویزیون و رادیو و روزنامه ها تنها از ازدواج سلطنتی می گفتند و چیزی نماند که ما ندانیم.

نیل توضیح می دهد که: ما انگلیسی ها مردمانی هستیم که این چیزها را زیاد جدی نمی گیریم و بخش زیادی از جوک هایی که می سازیم در باره خانواده سلطنتی لست. اگر اینها نباشند بااین همه جوک چکار کنیم؟

حرف حساب!