بر مزار فرانتس کافکا در پراگ

در پراگ کافکا را همه جا می بینی. نویسنده ای که کوتاه زندگی کرد، رنج فراوان برد و همواره بیمار بود. با نوشته هایش قلب ها را در جهان تسخیر کرد و سرانجام نیز با بیماری ریه در خانه ای نمناک از جهان رفت.. گورش در قبرستان جدید یهودیان است. روز یک شنبه به آنجا می رویم. این گور فرانتس کافکا است که همچون گور بسیار هنرمندان و نویسندگان همواره پر از گل یا چیزهای دیگر است و همواره کسانی هستند که بر سر مزار آنها می آیند و ازآن مراقبت می کنند و یادبودی بر جا می گذارند. اگر بر سر قبر صادق هدایت یا شوپن در پاریس بروید، همین است، یا قبر بتهوون، موزارت یا فروغ فرخزاد در ظهیرالدوله. این است جاودانگی!

دو ماجرای جالب در دیدار ما از گور کافکا در قبرستان یهودیان اتفاق افتاد:

تا وارد قبرستان شدیم و گرم حهت یابی بودیم، زن مسنی از دفتر با عجله بیرون دوید و به زبان چک چیزی گفت. آنگاه که فهمید که ما خارجی هستیم به انگلیسی به من گفت که شما باید پوشش بر سر خود بگذاری. سپس به سوی جهبه ای رفت و یک چیز پلاستیکی که رویش نام انجمن یهودیان پراگ و ستاره داود بر آن بود به من داد و خواست که آن را بر سرم بگذارم. من که این گونه چیز ها را توهین به خود می دانم، فکر کردم که یا بر می گردیم و یا به حرف آنها توجه نمی کنیم. به آن خانم گفتم: الان که هوا بارانی است و باد شدید می آید این چیز پلاستیکی مسطح که روی سر کسی نمی ماند و باد آن را می برد. گفت: نمی دانم چه می شود کرد و دستش را روی سرش گذاشت. یعنی با دست آنرا نگه دار. گفتم: در این دوهزار و هفتصد سال هیچ راهی برای این مشکل ساده نیافته اید؟ چیزی نمی گوید. من نیز آن چیز مسخره را بر سر نمی گذارم و ان را تا ترک قبرستان در دست دارم و با آن بازی می کنم. دیگرانی هم که آنجا هستند چیزی نمی گویند. چیزی هم نمی توانند بگویند. دوران چماقداری یهودیان و مسیحیان به پایان رسیده است. در حال حاضر بنیادگرایان مسلمانان مشغول گرداندن چماق هستند. راستی آقای بنی صدر! شما که آن اشعه معروف را درموی زنان ایرانی یافتی که مردان را تحریک می کرد، بیا به داد یهودیان برس که وجود اشعه دیگری را در موی مردان ثابت کنند و کسانی چون مرا قانع کنند که آن چیز کوچک را بر سرم بگذارم تا به قبرستان و کنیسه بی احترامی نشود.
از دست این بنیادگرایان مذهبی چه می شود کرد؟ همه شان هم سروته یک کرباس هستند.
یک ساعت بعد در محله قدیمی یهودیان در یک کنیسه قدیمی همین داستان تکرار می شود. 20 یورو از ما ورودی می گیرند برای دیدن یک کنیسه کوچک که چیزی جالب توجه برای یک غیر یهودی نداشت. شاید 20 یورو ارزش الهی داشته است. این را تنها یهوه می تواند بداند.

از قبرستان یهودیان که بیرون آمدیم، دیدم که ماشین پلیس به آرامی به سوی ماشین ما می رود که آن را در خیابان خالی کنار دیوار قبرستان پارک کرده بودم. تمام خیابان تابلوی توقف ممنوع داشت. جلوی قبرستان هم پایانه اتوبوس بود و جای پارک نداشت. چون روز یکشنبه بود و پرنده هم پر نمی زد، ریسک پارک ماشین در آن خیابان خالی را کرده بودیم. همانطور که به سوی ماشین می رفتیم، رییس خطی را دیدیم که آمدن پلیس را تایید می کرد و به زبان چک با لحن غیردوستانه ای چیزی به ما می گفت. دونفر دیگر هم در ماشینی نشسته بودند و از خوشحالی دست می زدند. به کنار مامور پلیس می رسم که ماشین ما را که شماره آلمانی داشت را برانداز می کند. بسیار مودب است و با انگلیسی دست و پا شکسته با ما حالی می کند که نباید آنجا پارک می کردیم. در این میان یک ماشین پلیس دیگر نیز می رسد و آشکار می شود که از دو سوی متفاوت و جدا از هم پلیس را خبر کرده اند. پلیس اولی با همکاران تازه رسیده اش حرف می زند و آنها می روند. پس از نشان دادن مدارک به او می گویم که ما تنها برای دیدار کافکا آمده ایم و این جنجال در این یکشنبه خلوت بی معنی است. پس از آن که از ما چند بار عذر خواهی کرده و تاسف خود را نشان می دهد، می گوید: من مجبورم شما را جریمه کنم. جون به ما تلفن کرده اند. می گوید کمترین جریمه 500 کرون (20 یورو) و بیشترین 2000 کرون است. شما 500 کرون بدهید. یک لحظه یاد پلیس های فاسد وطنی می افتم که پول کمتر از جریمه می گرفتند بدون صدور قبض. برای من که به پلیس های وطنی هم هیچ گاه باج نمی دهم، روشن است: اگر این پلیس چک در برابر 500 کرون قبض ندهد، پولی هم نخواهد گرفت. ولی نگرانی من بی مورد بود. او قبض 500 کرون را نوشت و با مهر و امضا به من داد تا ننگ فساد بر پیشانی پلیس خاورمیانه ای و همسایه این طرفی و ان طرفی اش بماند. سپس دوباره از ما عذر خواهی کرد و رفت.
ما هم نفهمیدیم که دلیل این دشمنی آن دو سه نفر در پایانه اتوبوس با ما چه بود. یا یهودی ستیز بودند یا ضد آلمانی بودند یا هردو!

به هر رو کافکا برای ما عزیزتر از این حرفهاست که چند ابله بنیادگرای یهودی یا ضد یهودی یا ضد آلمانی بتوانند روز زیبای ما را خراب کنند.

احساس کویری و آیه های زمینی

هیچ کتابی در دسترسم نیست و اینجا در عربستان سعودی دور از کتابخانه ام احساس کویری دارم. دو سه روز است که شعر «آیه های زمینی» فروغ فرخزاد از سرم نمی رود. به دلیلش کار نداشته باشید. همه اش را حفظ نبودم و امروز در اینجا آن را یافتم. شما هم بخوانید که این شعر چه تازه و به روز است!

ایه های زمینی

آنگاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمین ها رفت
و سبزه ها به صحرا ها خشکیدند
و ماهیان به دریا ها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت
شب در تمام پنجره های پریده رنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در ترکم و طغیان بود
و راهها ادامه خود را
در تیرگی رها کردند
دیگر کسی به عشق نیندیشد
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچ کس
دیگر به هیچ چیز نیندیشید
در غارهای تنهایی
بیهودگی به دنیا آمد
خون بوی بنگ و افیون می داد
زنهای باردار
نوزادهای بی سر زاییدند
و گاهواره ها از شرم
به گورها پناه آوردند
چه روزگار تلخ و سیاهی
نان نیروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
پبغمبران گرسنه و مفلوک
از وعده گاههای الهی گریختند
و بره های گمشده
دیگر صدای هی هی چوپانی را
در بهت دشتها نشنیدند
در دیدگان اینه ها گویی
حرکات و رنگها و تصاویر
وارونه منعکس می گشت
و بر فراز سر دلقکان پست
و چهره وقیح فواحش
یک هاله مقدس نورانی
مانند چتر مشتعلی می سوخت
مرداب های الکل
با آن بخار های گس مسموم
انبوه بی تحرک روشن فکران را
به ژرفنای خویش کشیدند
و موشهای موذی
اوراق زرنگار کتب را
در گنجه های کهنه جویدند
خورشید مرده بود
خورشید مرده بود و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گنگ گمشده ای داشت
آنها غرابت این لفظ کهنه را
در مشق های خود
با لکه درشت سیاهی
تصویر می نمودند
مردم
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسد هاشان
از غربتی به غربت دیگر می رفتند
و میل دردنک جنایت
در دستهایشان متورم میشد
گاهی جرقه ای جرقه ناچیزی
این اجتماع سکت بی جان را
یکباره از درون متلاشی می کرد
آنها به هم هجوم می آوردند
مردان گلوی یکدیگر را
با کارد میدریدند
و در میان بستری از خون
با دختران نا بالغ
همخوابه میشدند
آنها غریق وحشت خود بودند
و حس ترسناک گنهکاری
ارواح کور و کودنشان را
مفلوج کرده بود
پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پر تشنج محکومی را
از کاسه با فشار به بیرون می ریخت
آنها به خود فرو می رفتند
و از تصور شهوتناکی
اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید
اما همیشه در حواشی میدانها
این جانیان کوچک را می دیدی
که ایستاده اند
و خیره گشته اند
به ریزش مداوم فواره های آب
شاید هنوز هم در پشت چشمهای له شده در عمق انجماد
یک چیز نیم زنده مغشوش
بر جای مانده بود
که در تلاش بی رمقش می خواست
ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها
شاید ولی چه خالی بی پایانی
خورشید مرده بود
و هیچ کس نمی دانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلب ها گریخته ایمانست
آه ای صدای زندانی
آیا شکوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد ؟
آه ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صدا ها

سمفونی مردگان یکی از صد رمان برجسته سال 2007 بریتانیا

د

در جایی خواندم که «سمفونی مردگان» شاهکار دوست عزیزم عباس معروفی که توسط لطفعلی خنجی به انگلیسی ترجمه شد و توسط Aflame Books منتشر شد، در World Book Day به عنوان یکی از صد رمان برجسته سال 2007 در بریتانیا برگزیده شده است و ممکن است در گروه بیست رمان برجسته نیز قرارگیرد.

درسال 1372 بود که این رمان را خواندم، مدت ها مست آن بودم. در همان زمان ها حکومتیان عباس را شایسته 6 ماه زندان و فکر کنم 60 ضربه شلاق دانستند و آواره اش کردند. وقتی در آلمان دیدمش، گفتم می خواهم سمفونی مردگان را به آلمانی برگردانم. گفت اگراز پسش بر می آیی برو پایش. می گفت من «سال بلوا» را بیشتر دوست دارم. اگر می خواهی آن را دست بگیر. اما من مست سمفونی مردگان بودم.

موومان اول را که ترجمه کردم، آنها را برای ادیت برای دوست آلمانیم «میشایلا» که ادبیات آلمانی خوانده بود، فرستادم. فردایش زنگ زد که: این کتاب نوشته کیست که می تواند این طور بنویسد؟ برایش گفتم. گفت زود بقیه اش را هم بفرست. این «زود» چند ماه طول کشید و موومان دوم را هم فرستادم. همان روزها عباس گفت که خانم آنه لیز قهرمانی دارد سمفونی مردگان را ترجمه می کند. ومن دست کشیدم. شیفتگی و توانایی دو چیزمتفاوتند. با آمدن آنه لیز قهرمانی دیگر کار من بی مورد بود. این کار من اعتراض شدید میشایلا را برانگیخت. گفت: تو مرا تا اینجا آورده ای و حالا تشنه رهایم کرده ای. من بقیه اش را می خواهم. می فهمیدمش. دردناک بود.

کتاب را انتشارات «اینزل» چاپ کرد که در سال 2001 هم جایزه بنیاد انتشارات ادبی-فلسفی سورکامپ را دریافت کرد.

«پیکر فرهاد» و «سال بلوا» هم به آلمانی چاپ شده اند و هرکدام شرابی کهنه هستند. «فریدون سه پسر داشت» را نتوانستم هیچ گاه آن طور دوست بدارم که ان سه تا را. شاید به این خاطر بود که عباس ادیت اول آن را به من داد که بخوانم و نظرم را بگویم. خواندم و به او اعتراض کردم. گفتم عباس ما «خارج از کشور نشین» ها اینجور بی هویت و بی ریشه نیستیم. ما هویت خود را داریم. گفتم اسماعیل فصیح نیز هر چه می نویسد خارج از کشوری ها را بی هویت و سرگردان معرفی می کند. این کتاب هم آنطرفی می رود. بعدها عباس گفت که بخش هایی را تغییر داده است. شاید هم «فریدون سه پسر داشت» زیادی به ناخودآگاه ما نزدیک شده بود. سرنوشت یکی از اینجاییان بود دیگر! کتاب سرنوشت کسی را به تصویر می کشد که پس از سالها سرگردانی دیوانه شده و او را در یک آسایشگاه روانی درشهر آخن در غرب آلمان نگاه می دارند. همان شهری که دوست من جلال در اوج سرگردانی در سال 1993 خود را ازطبقه پانزدهم به پایین پرتاب کرد.

* * *

وقتی سه ماه پیش در برلین دیدمت اولین چیزی که چشمم را گرفت، افزایش موهای سفیدت بود. نوشته هایت را دوست می دارم و نقاشی هایش را و آن سه گل زیبا را. نمی دانم چه می توان کرد.