آیا میلان کوندرا همان Milan Kundera است؟

نام میلان کوندرا که می آید، هر انسان ادب دوستی به شوق می آید. میلان کوندرا نویسنده ای است که نمی توان از کنارش گذشت، همان گونه که نمی توان میهن او، جمهوری چک را شناخت و بی تفاوت بود؛ کشور کوچکی در اروپای مرکزی با زبان و فرهنگ خاص خود که یکی از بافرهنگ ترین ملت ها را در خود جای داده است.

رمان «جهالت» میلان کوندرا را به فارسی به دست گرفتم. ترجمه روانی و خیلی خوبی دارد از آرش حجازی. در جای دیگری نوشته بودم که خواندن به فارسی را به خط و زبان دیگر ترجیح می دهم. از این روست که بسیاری از رمان ها را به فارسی خریده ام ولی تا کنون پیش نیامده که متن دو رمان را به فارسی و زبان دیگری با هم مقایسه کنم، مگر آن که بازگردان فارسی آن چنان بی کیفیت باشد که نتوان آن را تحمل کرد. این را نیز می دانم که جای پای نامبارک وزارت ارشاد و خود سانسوری  مترجم ها و ناشران ایرانی در هر کتاب باید آشکار باشد. اما باز می گویم که خوب شاید تاثیر چندانی نداشته باشد و ایشالا که گربه است.

یکی از زمینه های قدرت میلان کوندرا در نگارش، تصویر سازی زاویه های ژرف شخصیت انسان ها و تقابل آنها با یکدیگر است. … و درست در همین جاست که فرهاد کاشانی کبیر در درآمدی که بر رمان «جهالت» نوشته است، در پایان این را گفته است:

«نکته ای که در پایان باید به آن اشاره کرد، سیر تحول و شناخت شخصیت های داستان اوست که از میان دیدارها، صحبت های پراکنده و روابط عاشقانه شکل گرفته و نمایان می شوند. متاسفانه به عذرهای اخلاقی فراوان به جا و نا به جا، کوندرایی که فارسی زبانان از طریق ترجمه ها می شناسند، چیزی کاملا متفاوت از کوندرای اصلی است.«

دست مریزاد! از این که آقای کاشانی این هشدار را به خواننده می دهد که احیانا نوشته ای جعلی در دست داری، شاید باید ممنون بود. اما کاش «عذرهای اخلاقی فراوان به جا» را برای خواننده بیشتر توضیح می داد تا ببینیم کدام زمینه اخلاقی وجود دارد که حاکمان اسلامی و وزارت ارشاد و دیگران همفکران جاهلشان در آن از دید اخلاقی بر میلان کوندرا و فرهنگ متمدن حاکم بر جمهوری چک برتری دارند. البته چون آقای کاشانی را نمی شناسم، انتقاد من متوجه او نیست، هر چند که برخی از عذرهای اخلاقی را «به جا» دانسته است. امان از دست این ملت و فرهنگ در این طول و عرض جغرافیایی در خاورمیانه که هم در ژرفای فساد اخلاقی و سیاسی و اجتماعی است و هم زمان، تکبرش در دادن درس اخلاق گوش فلک را کر کرده است!

بیاییم خوشحال شویم که کتاب های این نویسنده بی همتا به فارسی منتشر می شوند یا غمگین شویم که سر ما کلاه می گذارند و قورباغه ای را به جای فولکس واگن به ما می فروشند؟ وقتی که کتاب های صادق هدایت و فروغ فرخزاد و دیگران را دوباره (به بیانی) می نویسند، چاپ می کنند و به خواننده فارس تحویل می دهند، گویی که کسی چاپ قدیمی «بوف کور» را نخوانده بود و یا نمی دانست که فروغ فرخزاد شعری به نام «گل سرخ» نیز دارد و یا برخی از شعرهایش بلندتر از آنی است که در چاپ های جدید آمده است، دیگر ببینید با نویسنده خارجی چون میلان کوندرا چه می کنند.

آیا نوشته های کسی چون میلان کوندرا نیز چون برخی فیلم های بازاری هالیوودی است که نسخه اروپاییشان از نسخه آمریکایی 10-15 دقیقه بلندتر است، چون در اروپا صحنه های عاشقانه بیشتر و بازتری نسبت به آمریکا می توان نشان داد که البته فیلم را جذاب و به دل تماشاچی اروپایی بهتر می نشینند ولی اگر هم نباشند، به ساختار فیلم لطمه ای نمی خورد؟

از دید من این کار امکان ندارد و پس از چنین کاری دیگر میلان کوندرا آن Milan Kundera نیست و نویسنده دیگری است.

آیا می توان مثلا به «بار هستی» میلان کوندرا که یک رمان سنگین فلسفی است، دست زد و اینجا و آنجا چیزی را تغییر داد و یا برداشت، بدون آن که به داستان لطمه بخورد؟ هر چند که این یکی را در تیتر تغییر داده اند که البته اشکال چندانی ندارد. نام این کتاب در انگلیسی The Unbearable Lightness of Being، در آلمانی Die Unertträgliche Leichtigkeit des Seins و به فرانسه l’Insoutenable légèreté de l’être است که هر سه برگردان دقیق است. حال این که چرا در فارسی این کتاب «بار هستی» نام یافته است و مثلا نشده است «سبکی تحمل ناپذیر هستی»، این را دیگر ناشران و مترجمان گرانقدر دانند.

به راستی از کی تا حالا «سبکی» را می توان با «بار» که عکس آن، یعنی سنگینی را تداعی میکند، جای گزین کرد؟

Advertisements

بادبادک باز و هزار خورشید تابان

این روزها دو رمان خالد حسینی، «بادبادک باز» و «هزار خورشید تابان» را بلعیدم. البته سال گذشته «بادبادک باز» را به آلمانی kite_runnerدست گرفته بودم و شاید یک سوم آن را خوانده بودم ولی وقتی ترجمه فارسی را دیدم، آن را ترجیح دادم. خواندن به خط فارسی-عربی بسیار راحت تر و سریع تر ار خط لاتین-اروپایی است. از دید من این به خاطر این است که حروف فارسی-عربی به خاطر تفاوت در ارتفاع تک تک حرف ها، خواندن تصویروارشان آسان تر از خط اروپایی-لاتین است که در آنها ارتفاع تک تک حرف ها یکسان است. تنها به این دلیل من خواندن یک کتاب را به فارسی ترجیح می دهم، به شرطی که حضرات وزارت ارشاد قیچی شان کند باشد و مترجمش نیز توانا باشد، همچون که مهدی غبرایی که این دو رمان را بسیار زیبا و توانمند برگردانده است. تنها کاش رسالت ارشاد خواننده را بر عهده نمی گرفت و برخی پانویس ها را نمی گذاشت که چند تا از آنها از بی اطلاعی خودش از مسایل جهانی و افغانستان بیشتر خبر می دهند. در جایی در باره ترانه» سلطان قلب ها» در فیلم «ساطان قلب ها» تردید دارد ککه این ترانه را عهدیه خواتنده باشد. بله، آن ترانه را عهدیه خوانده است و پس از او عارف. در جایی دیگر (هزار خورشید تابان، صفحه 121) به جناب غبرایی برمی خورد که چرا راوی که از «همه مسلمانان جهان» در حمایت از مجاهدین افغان نام برده است، از ایران نام نبرده است و رسالت خود می دان که این را به ما بگوید. البته او شاید یادش نمی آید که حمایت ایران از مقاومت افغانستان در برابر اشغال شوروی هیچ گاه روشن نبود واز دستجات خاصی حمایت می کرد. یعدها نیز که طالبان 13 دیپلماتهای ایرانی را  کشتند، نزدیک بود پای جنگ با افغانستان طالبانی نیز برویم. به هررو، نه حمایت از مجاهدین و طالبان گلی بر سر ایران زد و نه دخالت های مخرب کنونی در آنجا و راندن بی منطق مهاجران افغان از ایران. چند انتقادنیز از مهدی غبرایی نیز دیدم که گفته بودند درست برنگردانده است. البته درآنجاها به نظرم آمد که حضرات قیچی به دست در وزارت ارشاد دست به کار بوده اند که کار نویسندگی و ترجمه چه دشوار است آنگاه که چنین کسانی بر سرنوشت تو و اثرت برانند!

ایزابل آلنده  در مورد «بادبادک باز» می گوید که «…تمام درون مایه های مهم ادبیات و زندگی از جمله عشق، افتخار، گناه، ترس، رستگاری و….» را بیان می کند.

شاید اگر من «بادبادک باز» و «هزار خورشید تابان» را می نوشتم، برایشان  Happy End نمی گذاشتم که این یک بیشتر به فضای هر دو رمان می خورد و به واقعیت افغان های آواره و سرگشته نزدیکتر می بود که آنچه که هر دو این دو رمان را برجسته می سازد، نزدیکی شان به واقعیت است. این بیوگرافی آن افغان آواره و خسته از جنگ سی ساله است، این داستانی است که ایرانی امروز آن را لمس می کند و از آینده فردایش در ادامه این راه می ترسد؛ این داستان پاکستانی است که تنها مویی مانده تا طالبان سلفی آخرین دژ لازم را نیز تصرف کند و اسلام سلفی مجهز به بمب اتمی سر بلند کند. نمی دانم خواننده اروپایی یا آمریکایی یا ژاپنی تا کجا می تواند با این دو کتاب برود، ولی این دو داستان پنجره ای است بر فلاکت تاریخی انسان خاورمیانه ای  و تنها خواننده خاورمیانه ای می تواند خود را در آن روشن بازیابد.

مرا که از نوشتن وبلاگ باز داشتند این دو کتاب.

شعر «جفت» از فروغ فرخزاد و برگردان آلمانی آن

این شعر زیبای فروغ فرخزاد نیز از آنهایی است که جایش در مجموعه های گوناگون مدعی کامل بودن خالی است. از ما بهتر دانندگان صلاح ندیده اند که ما آن را بخوانیم.

جفت

شب می آید

Die Nacht kommt,

و پس از شب ‚ تاریكی

Und danach, die Dunkelheit

پس از تاریكی

Und nach der Dunkelheit

چشمها

Augen

دستها

Hände

و نفس ها و نفس ها و نفس ها …

… und Atmen und Atmen und Atmen

و صدای آب

Und der Gesang des Wassers

كه فرو می ریزد قطره قطره قطره از شیر

Das hinuntertropft, aus dem Hahn, tropf, tropf, tropf

بعد دو نقطه سرخ

Dann zwei rote Punkte

از دو سیگار روشن

Von zwei Zigaretten

تیك تاك ساعت

Das Ticktack der Uhr

و دو قلب

Und zwei Herzen

و دو تنهایی

Und Zwei Einsamkeiten

در همین مورد:

فروغ فرخزاد و آنهایی که ما را در ته دریا نگاه می دارند

فروغ فرخزاد و آنهایی که ما را در ته دریا نگاه می دارند

امشب تلویزیون صدای آمریکا VOA فیلمی را که تلویزیون آلمان در باره حسین منصوری، پسرخوانده فروغ فرخزاد به نام «ماه، خورشید، گل، بازی» تهیه کرده بود را نشان داد. و چه کار زیبایی بود. این نخستین بار بود که پس از 42 سال که از مرگ فروغ می گذرد، فیلمی تهیه شده که یکی از نزدیکان فروغ از او سخن می گوید. البته موضوع اصلی فیلم خود او، حسین منصوری است.

 نمی دانم چه طلسم غریبی است که نزدیکان فروغ از او زیاد نمی گویند و او برای ما در هاله ای از ابهام مانده per_moonsunflowergame_5001است. حسین منصوری شاید نخستین نفری باشد که حرف می زند. ابراهیم گلستان نیز در فیلم بود، حرف زیاد زد و هیچ نگفت. هیچ!

16 سال به گذشته باز گشتم، به سال 1993. روزهایی بود که فروغ شب و روزم را پر کرده بود. هر چه در ایران در باره او نوشته بودند را گرد آورده بودم و از جمله همه شعرهایش را و آنجا نیز بود که دیدم که چه نفرت انگیز انتشارات گوناگون در داخل و خارج از کشور شعرهای فروغ را سانسور کرده اند. اینجا و آنجا را دست کاری کرده، معلم اخلاق جامعه شده اند و قیچی به دست گرفته اند. این روزها نیز در تهران دیدم که در این چادرهایی که برادران در کنار مسجدها و میدان های بزرگ راه می اندازند، شعرهای فروغ را در کنار «مفاتیح الجنان»، «نهج البلاغه»، «حلیه المتقین» و «آنچه مردان در باره زنان باید بدانند» و برعکس، گذاشته اند و می فروشند. این گونه او را به خیال خود مسخ کرده اند. نمی خواهم این را در کنار آن بگذارم، ولی چگونه است که نزدیکترین انسان ها به فروغ و همه این معلم های دروغین اخلاق و مصلحت کاران و از ما بهتر دانندگان در عمل دست به دست هم داده اند و نمی گذارند ما فروغ را بشناسیم؟ چه وحشتی است از زنی که تنها 32 سال زیست، 42 سال پیش درگذشت و در همان زمان کوتاه تبدیل به پایه استوار شعر فارسی و سمبل زن مدرن ایرانی گشت؟

باشد! او را در کنار مفاتیح بگذارید! ولی ما که یادمان نخواهد رفت که این فروغ بود که خواند:

«گل سرخ
گل سرخ

گل سرخ

او مرا برد به باغ گل سرخ

و به گیسوهای مضطربم در تاریکی گل سرخی زد
 
و سرانجام

روی برگ گل سرخی با من خوابید
 
ای کبوترهای مفلوج

ای درختان بی تجربه یائسه . ای پنجره های کور

زیر قلبم و در اعماق کمرگاهم کنون
گل سرخی دارد می روید

گل سرخی

سرخ

مثل یک پرچم در

رستاخیز

آه من آبستن هستم آبستن آبستن«

این از آن شعرهایی است که در این مجموعه شعرهای کامل  نمی یابید.  و خواب حضرات را نه تنها در جامعه سنتی آن زمان برهم ریخت. امروز نیز از او وحشت دارند؛ جامعه مردان ضعیف و مفلوکی که از زنانگی می ترسند و از این که زنی در برابرشان بایستد و این گونه بگوید. «درختان بی تجربه یائسه» ترجیح می دهند «مجموعه اشعار فروغ فرخزاد» مثله شده در کنار مفاتیح و نهج البلاغه باشد و کبوتران مفلوج باشند.  آما فروغ این را نیز سروده بود:

 «پرواز را به خاطر بسپار! پرنده مردنی است.«

در آن سال تمام شعرهای فروغ را از فارسی به آلمانی برگرداندم. البته کورت شارف (مدیر انستیتو گوته تهران و همان کسی که شبهای شعر را در ماههای انقلاب 57 به راه انداخت) که عاشق زبان فارسی است، دست چینی از شعرهای فروغ را با نام «باد ما را با خود خواهد برد» (Der Wind wird uns verwehen) را چاپ کرده بود که کار زیبایی بود، هر چند که چند خطا نیز داشت و از جمله شقیقه را با شقایق اشتباه گرفته بود.

انتشارات سورکامپ (Suhrkamp) که کتاب کورت شارف را چاپ کرده بود، به من گفت: «که ما زندگی نامه فروغ را می خواهیم. فروغ در جامعه ادبی آلمان دوستداران بسیار زیادی دارد ولی ما هیچ از زندگی او نمی دانیم. اگر بتوانی این کار را انجام دهی، کار بزرگی است.»

 که البته برای من آشکار بود که این کارچون کار بزرگی است، از من به هیچ رو برنمی آید و پیش از من بسیار دیگران هستند که توانایی و دانش این کار را دارند. همان زمان بود که این سوال برایم پیش آمد که چرا کسی این کار را نکرده است؟ چرا زندگی نامه کاملی از او نیست که ما بتوانیم آن را به راحتی به آلمانی برگردانیم به جای آن که خود آن را بنویسیم؟ چرا آنهایی که پیرامون او بودند، هیچ نمی نویسند؟ دوستم عباس معروفی نیز پاسخی نداشت. طرحی برای چنین زندگی نامه ای در ذهن خود داشتم که البته فکر می کردم اگر کسی که در این کار حرفه ای است این را به دست بگیرد، عالی خواهد شد. می خواستم کتابی باشد که در آن دوستان و نزدیکان فروغ، چون پوران فرخزاد، پری صابری، احمدرضا احمدی و دیگران در آن از خود و فروغ بگویند. عباس شماره های تلفن آنها را در اختیارم گذاشت که به جز پوران با هیچ کدام هیچ گاه تماس نگرفتم. ابراهیم گلستان نیز از دید من یک شخصیت کلیدی بود و هست. آن زمان فکر می کردم که باید بشود از او نیز یاری گرفت. عباس خوابم را پریشان کرد: «فراموش کن! ابراهیم گلستان آدم بداخلاقی است که سکوت کامل اختیار کرده و نمی شود با او در این مورد حرفی زد.» امشب حسین منصوری نیز در فیلم گفت که گلستان قبلا دم همه کسانی را که با او تماس گرفته بوده اند، چیده است.

با حسین منصوری 15-14 سال پیش آشنا شدم. در کافه ای بود در شهر کلن که نامش «راندوو» است. آن زمان نمی دانم نامش چه بود. ناشناخته دوست مشترکی داشتیم که با او در آن شب در آن کافه بودیم. برایش از طرح بیوگرافی و نیاز جامعه ادبی آلمان به چنین چیزی گفتم. حسین نیز علاقه خاصی نشان نداد و ابهام من کماکان ماند. اکنون که می بینم این فیلم تهیه شده است، خوشحالم و از جمله این که حسین منصوری سکوت خود را شکسته و کتابی در باره فروغ به آلمانی می نویسد. امیدوارم دلیل این دیرکرد، آن گونه که فرزانه میلانی در فیلم گفت، تنبلی حسین بوده باشد.

سنگ بزرگی که انتشارات سورکامپ در باره نوشتن زندگی نامه فروغ پیش پای جامعه ایرانی انداخته است، باعث شد که ترجمه های من نیز تا امروز خاک بخورند.

بسیاری از ابهام ها نیز می مانند و فروغ برای ما که دوستش می داریم، چون تصویری نیمه تمام در هاله ای باقی خواهد ماند. شاید اینجا نیز یک ویژگی همیشگی فرهنگ ایرانی خود را نشان می دهد که دوست دارد انسان های بزرگ اسطوره شوند، پایشان در آسمان ها باشد و پرستش شوند. آنها نباید به چشم مردمان چون یکی از آنها آیند. آنها ویژه هستند و از جهانی دیگر! آنها نباید زمینی باشند و برای این که آنها را دور کنیم، باید آنها دست نیافتنی شده، پرستش شوند و در همین راستا نیز بی خاصیت و بی آزار!

ما حق نداریم بیش از آنچه اجازه می دهند، بدانیم و زاویه های گوناگون زندگی فروغ را بشناسیم. نباید بدانیم که او چرا نوشت:

«نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و میدانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
«

من گمان می کنم که ابراهیم گلستان پاسخی دارد که به ما نمی گوید.

و یا فروغ در اوج پختگی زندگی کوتاه خود چرا این شعر نیرومند را نوشت:

«گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسد هاشان
از غربتی به غربت دیگر می رفتند
و میل دردناک جنایت
 در دستهایشان متورم میشد
گاهی جرقه ای جرقه ناچیزی
این اجتماع ساکت بی جان را
یکباره از درون متلاشی می کرد
 آنها به هم هجوم می آوردند
مردان گلوی یکدیگر را
با کارد میدریدند
و در میان بستری از خون
با دختران نابالغ
همخوابه میشدند
آنها غریق وحشت خود بودند
و  حس ترسناک گنهکاری
ارواح کور و کودنشان را
مفلوج کرده بود
پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پر تشنج محکومی را
از کاسه با فشار به بیرون می ریخت
آنها به خود فرو می رفتند
و از تصور شهوتناکی
اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید
اما همیشه در حواشی میدانها
این جانیان کوچک را می دیدی
که ایستاده اند
و خیره گشته اند
به ریزش مداوم فواره های آب …»

 فیلم این شعر را با نمایش صحنه هایی از روزهای انقلاب 57 نشان داد که هر چند «مردم ساقط» و «جانیان کوچک» را نشان می داد ولی فروغ انگیزه اش این نبود. او نمی توانست از انقلاب 57 بداند. هر چند که او در آن سال ها برای مجله فردوسی نوشته بود: «من ازآن مردم زاهد نمايي که همه کار مي‌کنند وباز هم دم ازتهذيب اخلاق جامعه مي‌زنند بيزارم«. بعدها نیز در «دیوار» نوشت:

 «بر روی ما نگاه کن خدا خنده میزند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چون زاهد سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگاه خدا می نخورده ایم
»

 ولی به راستی چه بود؟ از این چراها زیاد است.

آن شبی که فروغ برآشفته و با لباسهای خاکی از نزد چند تن از دوستانش که از بزرگان ادبی امروز هستند، بازگشت، چه پیش آمده بود؟ چه رخ داده بود؟ چرا باید بنشینیم و با نادانسته های خود و ذهن معلولمان ببافیم؟

نمی گویند و ما را در ته دریا نگاه داشته اند.

(عکس از وبسایت صدای آمریکا است)

در همین مورد:

شعر “جفت” از فروغ فرخزاد و برگردان آلمانی آن

اپیسود شهر – زنی زیبا در غروب

غروب ابری زمستان است. در انتهای خیابان جلفا از تاکسی پیاده می شوم و از سمت شمال پل سیدخندان به سوی خیابان شریعتی می روم. بیست متر جلو تر از من زنی شیک پوش با گام هایی آراسته و مصمم می رود. آنگاه که لحظه ای برای ترک پیاده رو، به سوی ترافیک پشت سر خود  بر می گردد، محو چهره زیبایش می شوم. از پشت نگاهم به اوست و طرح دلپذیر پیکرش. از پشت سر مرد جوانی از کنار من می گذرد و به زن نزدیک می شود. به نظر می رسد که چیزی از پشت سر به او می گوید. گمان می برم که با هم هستند. چند قدم دیگر و سپس دست زن با کیفش بالا می رود و به نظر می آید که می خواهد به صورت مرد بزند. او نگاهی کوتاه به پشت سر می اندازد و مرا که گامهایم را تند کرده ام می بیند. به سرعت به آن سوی خیابان به زیر پل می رود. زن به راهش ادامه می دهد و من فاصله کوتاهی را با او حفظ می کنم. دیگر به ابتدای شلوغی خیابان شریعتی رسیده ایم. به ناگاه زن به سرعت برمی گردد به گونه ای که نزدیک است به من بخورد و از کنار من رد می شود. چند متر آن طرفتر ماشین گشت ارشاد ایستاده است با دو زن چادری و دو سرباز. به پشت سر خود می نگرم و زن زیبا را می بینم که از میان ترافیک شلوغ زیر پل به سمت شرق می رود. دیگر به ماشین گشت ارشاد رسیده ام. به آن چهار نماد فلاکت می نگرم. دو زن چادری سیاه که از چهره شان نکبت می بارد در کنار هم ایستاده اند و به مردم می نگرند؛ شانه ها آویخته و زشتی و فلاکت از سرتاپایشان جاری است. زبان بدنشان می گوید که خود نیز به حقارت خود آگاه هستند. دو سرباز نیز بی تفاوت به پیرامون خود می نگرند. فضای آن گوشه خیابان عدم امنیت را به من منتقل می کند. گویی جرمی مرتکب شده ای که این چهار نکبت خودفروش نباید آن را ببینند. زن زیبا در هیاهوی آن سوی پل غرق شده است و من در تیرگی شب گم.

موومان سوم از سمفونی مردگان

دلتنگی برای این کتاب داشتم.

============

من باز از راه رسیدم. گفتم: «من از دست تو چه کنم؟»

گفت: «بگو. باز هم بگو.»

مقطع گفتم: «من، چه کنم؟» خوب یادش مانده بود که من پنجه دست راستم را مثل گلبرگ باز می کردم و می گفتم: «من، چه کنم؟»

گفت: «همین جا بنشین تا من نگاهت کنم.»

گفتم: «اوه، آدم را می کشی.»

گفت: «راه بیفتیم. همه منتظرند.»

و ما راه افتادیم. عده ای از همسایه ها جلو در کلیسا منتظر ما بودند. بعد که ما رسیدیم، همه کف زدند. آن وقت به درون کلیسا رفتیم، جلو محراب ایستادیم و کشیش ما را عقد کرد.

روز بعد هم به محضر رفتیم. مادربزرگ، پدر و عمو گالوست هم بودند. آقای عمامه سفیدی نشسته بود پشت میز و داشت شناسنامه ها را می خواند. گفت: «ببخشید، شما مسیحی هستید؟»

گفتم: «بله.»

گفت: «آقای داماد چی؟ ایشان که مسلمانند انشاءالله.»

آیدین گفت: «بله. من مسلمانم.»

آقا گفت: «نمی شود که. نمی شود عقد کرد.»

گفتم: «پس چه کنیم؟»

آقا گفت: «مسلمان شوید.»

گفتم: «می شوم.»

گفت: «بگو اشهد ان لااله الاالله.» و من گفتم. گفت: «بگو اشهدان محمدا رسول الله.» گفتم. گفت: «مبارک است.» و بعد خطبه عقد را خواند.

صدای در خانه آمد. و لحظاتی بعد مادر گفت: «شام حاضر است.»

به اتاق بالا رفت و کنار سفره نشست. اورهان گفت: «بهتر شدی؟»

«بهترم.»

«باید استراحت کنی. فردا اگر هوا آفتابی بود با هم می رویم ویله دره. یک هوایی عوض کنیم. بلکه حالت جا بیاید.»

آیدین گفت: «دیگر خرابی از حد گذشته، اخوی.»

مادر گفت: «بخور.»

دو سه لقمه خورد و باز به زیرزمین بازگشت. در راه شنید که اورهان گفت: «صبح زود. صبح خیلی زود.»

«خیلی خوب.» به اتاقش خزید و باز روی تخت افتاد. مرا دید که بر کاشی های سرد افتاده بودم و پارچه سفیدی روی بدنم کشیده شده بود. تقلا کرد که این جور به سراغش نیایم. اما باز به همان شکل آمدم. او خوابیده بود و من می آمدم.

ما را در کالسکه دواسبه ای سوار کردند و دور شهر گرداندند. پدر با هردوی ما دست داد و ما را بوسید. و ما به اتاق خود رفتیم.

گفت: «دنبال خودم در گذشته ها می گردم. ما چیزهایی داشتیم که حالا نداریم.»

هیچ کس آنجا نبود که جوابش را بدهد. گفت: «سورملینا.» که بگویم: «جانم.»

مادام یوگینه گفت: «دیشب خواب تو را می دیدم.»

گفتم: «چه می کردم.»

گفت: «خیر است. خواب دیدم که آقای آیدین گوشواره ملیله قشنگی به گوش هات آویخته بود.»

من به ایدین گفتم که حامله ام و او همان روز یک جفت گوشواره ملیله کشکولی برایم خرید، با دستهای خودش به گوش هام آویخت، بعد کنار رفت و جوری نگاهم کرد که ناچار شدم سرم را بر سینه اش بگذارم.

بعد ما به مسافرت رفته بودیم. هیچ کس در خانه نبود. و من هفت ماهه حامله بودم. گفتم: «این بچه توست. پسر می خواهی یا دختر؟»

گفت: «دختر.»

روز بعد حرکت کردیم.

دکتر با روپوش سفید، و آن عینک دور سیاه کوچک، جلو آمد:

«خواهش می کنم.»

آیدین سرپا نشست. پارچه سفید را از صورت من کنار زد. به صورت خیره شد. دقیق نگاه کرد. زیر چشم ها و پیشانی کبود بود، با موهای خیس و نامرتب.

دکتر گفت: «تنها جنازه ای که در این مدت به ما تحویل شده، همین است.»

قلبش تند می زد. دست هایش می لرزید. گفت: «این نیست اقای دکتر. باور کنید همین است. ولی من مطمئنم که این نیست.»

درست هفت ماه بود که مغازه قهوه فروشی سورن بسته بود، و ناقوس کلیسا به صدا در نمی آمد. گفت: «پس کجایی، سورملینا؟» همه جا را زیر پا گذاشته بود. بیمارستان ها، نظمیه، قبرستان، هر جا که فکر می کرد رفته باشم، سر زد.

پنجه دست چپم را که یک انگشتری با نگین آبی فیروزه در انگشت میانی ام بود، از هم گشودم. و لای موهایش فرو بردم و گفتم: «عزیزم، عزیزم.»

گفت: «کجایی؟» و گریه کرد.

گفتم: «عزیزم.»

دستش را بالای سرش دراز کرد و کلید برق را زد. و در تاریکی مرا دید که دست لای موهاش فرو می بردم. خواست که من بگویم عزیزم.

گفتم: «عزیزم، عزیزم.»

* * *

از «سمفونی مردگان» اثر عباس معروفی

فریدون تنکابنی و اندوه سترون بودن

این روزها خیلی دلخورم از دست فریدون تنکابنی. چند وقت پیش که راهم به شهر کلن در آلمان افتاد، شنیدم که او کتابی منتشر کرده به نام «فانی و وودی». محتوای کتاب خاطرات اوست و آنچه که در دوران بیست و اندی ساله مهاجرت و زندگی در شهر کلن در اینجا و آنجا مشاهده کرده است. دوستانی که کتاب را خریده و خوانده بودند، به درجه های گوناگون کمی تا حدی عصبانی بودند. تنکابنی در شهر راه رفته و هر چه دیده است را بازسازی کرده و در کتاب خود به آن پرداخته است.

کلن یکی از شهرهایی در اروپاست که برای ایرانیان چون برلین، پاریس یا لندن حالت مرکزی دارد و چون این شهرها مرکز فعالیت های اجتماعی، سیاسی، فرهنگی یا تجاری ایرانی هاست. در سال هایی که آنجا زندگی می کردم، به یاد می آورم که خیلی از ایرانی ها تلاش می کردند از جاهای دیگر آلمان به کلن بیایند. اگر دانشجو بودند یا می خواستند شروع به تحصیل کنند، یکی از انتخاب های اولشان کلن بود. اگر درخواست پناهندگی سیاسی داده بودند، تمام فشار خود را به اداره های مربوطه می آوردند و هر جور بود از راست و دروغ را سرهم می کردند تا اداره به آنها اجازه انتقال به کلن را بدهد. کلن شهری است بسیار زیبا در کناره رود راین و در فیلم «از کرخه تا راین» نیز صحنه هایی از شهر را می توان دید. در کلن ایرانیان صاحب نام زیاد هستند و در این شهر فعالیت های فرهنگی، هنری، اجتماعی و سیاسی زیادی انجام می گیرد.

هر چند که چون بسیار شهر های دیگر، در طیف ایرانیان ساکن در این شهر همه جور مخلوق، از دانشجو و دکتر و فرش فروش و هنرمند و موسیقی دان و شاعر و استاد دانشگاه و پناهنده سیاسی گرفته تا فروشنده مواد مخدر و کلاهبردار و پناهنده سیاسی قلابی و اهالی محترم سربار 30 ساله اداره تامین اجتماعی یافت می شود، ولی بار ایرانیان موفق از دیدگاه های مختلف سنگین تر است. کلن در اساس نیز یک شهر فرهنگی آلمان است، چندین ایستگاه تلویزیونی و استودیوهای فیلم، دانشکده های موسیقی و فیلم و عکاسی، بسیار تاتر و کافه و از همه مهم تر، کارناوال دارد. ایرانیانش نیز فعالیت برجسته ای در کارهای فرهنگی دارند. خوب، این آسمون ریسمون را به هم بافتم که ابتدا تصویری از این شهر و ایرانیانش داده باشم و سپس بپردازم به کتاب فریدون تنکابنی.

در این میان فریدون تنکابنی کتابی با نام عجیب و غریب «فانی و وودی» منتشر کرده است. «وودی» نامی بوده که همسرش روی او گذاشته و «فانی» نامی که او بر روی همسرش نهاده. کتاب را خریدم و در فرصت کوتاهی که داشتم، شاید نیم ساعت جهشی خواندم. او از دوران زندگی در مهاجرت خود در کلن گفته، از زندگی روزمره گفته و یکنواختی هایش، از آلمانی ها گفته و عادت های «عجیب و غریبشان» که بیش از آن که در مورد آلمانی ها به خواننده اطلاعات دهد، ذهن نویسنده را بر خواننده می گشاید که پس از چیزی نزدیک به سی سال زندگی در این شهر، هنوز دیدگاهش عوض نشده و همان کلیشه های سطحی آدم تازه وارد پناهنده بیکار و بیعار و سربار اداره تامین اجتماعی را با خود دارد، از آدمی می گوید که هنوز در جامعه ادغام نشده و کماکان «خارجی» است و امر به خودش هم مشتبه شده که خارجی ناتوان است و میهمان درجه دو. از جمله می گوید آلمانی برای سگش بلیط مترو می خرد ولی برای بچه اش نمی خرد. حال با چنین حرفی چه چیز دیگری را می خواهد القا کند، روشن نیست. اختیار را به فانتزی خواننده گذاشته که هر چرندی از این نوع را به سلیقه خود اختراع کند و گسترش دهد و مثلا بگوید: آلمانی ها سرد هستند، لبخند بلد نیستند، یا به سگ و گربه بیشتر از بچه هایشان می رسند و بی عاطفه هستند و دیگر خزعبلات که حوصله شنیدنشان را ندارم. این حرفها را بیشتر آن دسته از ایرانیان باهوش می زنند که سالهاست در آلمان زندگی می کنند بدون آن که کار کنند. بیشترشان در سالهای 60 با مدارک قلابی و «کیس» های پناهندگی قلابی تر از خودشان آمده اند. خودشان را دشمن درجه یک جمهوری اسلامی جا زده و با هزار پشتک و وارو پاسپورت پناهندگی گرفته و سربار اداره تامین اجتماعی شده اند؛ سربار همان مردم بیروح و سرد بچه ستیز عنق! جای آنهایی را که جانشان واقعا در خطر بود (چون خود فریدون تنکابنی) و قانون حمایت از پناهندگان سیاسی برای آنها وضع شده، گرفته اند و باعث شده اند که دولتهای اروپایی پس از این همه سوء استفاده، چنان سخت گیری کنند که کار پناهندگان واقعی سیاسی نیز بسیار دشوار شود. این نابغه ها نه کار می کنند و نه مالیات می پردازند. البته بعضی هایشان «کار سیاه» می کنند. یعنی بدون اجازه کار می کنند و مالیات و بیمه های اجتماعی را نمی پردازند. یا راننده تاکسی هستند و یا در جاهای فروش ماشین دست دوم می گردند تا ماشینی را ارزان بخرند و به جماعت به قیمت بالا بفروشند، بدون آن که نامشان به عنوان خریدار یا فروشنده در سند ماشین ثبت شود. در عوض تا دلت بخواهد از تسهیلات اجتماعی استفاده می کنند. در سالهای اخیر هم بسیارشان به سفارت ایران دویده و با همان پشتک واروها گذرنامه ایرانی نیز گرفته اند و با سلام و صلوات به ایران نیز سفر می کنند. در آنجا نیز به فک و فامیل پز زندگیشان را در اروپا می دهند و از دولتی می گویند که به آنها «خانه و حقوق!» داده است و دل آنها را می سوزانند.

فریدون تنکابنی هر چند در زمره اینها نمی گنجد، مثل اینها حرف می زند و این حرفها البته بخشی اش در مورد خود او نیز صادق است، هر چند که او توده ای بوده (شاید هنوز هم هست. من که خبر ندارم) و مورد پناهندگی اش درست و بجا. اما در میان بی هویتان زیسته، کار هم زیاد نکرده و پلکیده است. گمان نکنم زبان آلمانی هم درست بداند که زبانی است دشوار و نمی توان آنرا در خیابان یاد گرفت.

تا اینجایش در کتاب که از زندگی شخصی خود و خانواده اش می گوید و یا حرفهای کلیشه ای در مورد آلمانی ها می زند، قابل تحمل است. نام کتاب هم که بسیار شخصی است، به خواننده این گونه القا می کند که با خاطرات شخصی و خانوادگی تنکابنی و همسرش سروکار داشته باشد. اما بخش شخصی خیلی زود در کتاب 150 صفحه ای به ته می رسد و شاید در تمام کتاب سهم آن 20% هم نباشد. سپس تنکابنی می رود سراغ دیگران و اینجاست که مشکل شروع می شود.

جالب اینجاست که در برگ نخست کتاب این را می گوید: «همه شخصیت های این داستان زاده خیال پردازی نویسنده اند و هر گونه شباهت آنها با شخص واقعی صرفا از سر تصادف است و بنده مسئول آن نخواهم بود.» عجب! تعارفی کاملا ایرانی و ریاکارانه که مثلا هم خود را در برابر یک دادگاه احتمالی حفظ کرده باشد و هم دهان دیگران را از ابتدا بسته باشد. اما این تعارف نیز چون دیگر تعارف های ایرانیان غیراخلاقی است.

این ها را می گوید و می رود سراغ زندگی شخصی دیگران، بدون آن که از کسی اجازه گرفته باشد. به همه چیزشان کار دارد و هر چه دیده و شنیده را در این کتاب پرداخته و روی میز ما گذاشته است. می آموزیم که «کتایون» دختر همسرش که در ایران دانشجوی پزشکی بوده، وقتی به کلن می آید، می زند زیر هر چه درس است، با دوست پسرش «جعفر» کیوسکی باز می کند. جعفر به قمار و قاچاق و فروش هرویین می پردازد و پس از آن که چندین بار پلیس او را می گیرد ، به زندان می اندازد و آزاد می کند، روزی او را مرده در خانه اش یافتند. گویا «زیادی زده بود». کتایون و جنازه جعفر هر دو با یک هواپیما به ابران باز می گردند. از ناهید می گوید که به خاطر دارم که پسر جوانش سالها پیش خودکشی کرده بود و همه را مبهوت. اکنون در این کتاب می آموزیم که ناهید زنی است که با بسیاری می پرد و با که و که رفیق است و در شبی که آن پسر جوان خودکشی می کند، در همان هنگام ناهید مردی را به خانه آورده بوده و در اتاق خوابش میهمان کرده بوده …

دوستانم می گویند تنه اش به تو هم خورده است. اما گویا چیز زیادی نیافته و زود رد شده است. به هر حال من که چیز به دردبخوری که باعث شهرت من نیز شود، در نیم ساعت نیافتم و چیزی هم تاکنون به گوش من نرسیده است.

تنکابنی نامها را هم عوض نکرده، ناهید، کتی و بسیاری دیگر که اکنون به خاطر ندارم (کتاب را به دوستی در کلن سپردم). این نامها کسانی هستند که در این شهر زندگی می کنند و چون من و شما هر روز یکدیگر را در اینجا و آنجا می بینند و همه آنها را می شناسند. یکی داشت به این می اندیشید که شکایت به دادگاه برد. شاید دیگرانی نیز در این فکر باشند و ما به زودی کتاب دفاعیات آقای تنکابنی را بخوانیم.

فریدون تنکابنی به عنوان یک طنزنویس سیاسی چپ در سالهای انقلاب شناخته شده بود. از او در سالهای نوجوانی کتابی به نام «اندوه سترون بودن» خوانده بودم که تا آنجا که یادم می آید، روشنفکران دوران پیش از انقلاب را به انتقاد گرفته بود که سترون هستند و بخاری از آنها بر نمی خیزد.

چیزهایی که همواره از تنکابنی به عنوان طنز یادم می آید، در آن زمان ها برایم جالب و قوی می آمد. اکنون دیگر وقتی به کسانی چون ابراهیم نبوی، هادی خرسندی و دیگران می نگرم، دیگر برایم فریدون تنکابنی به عنوان طنز نویس مفهوم ندارد. شاید آن زمان هم نمی باید می داشت ولی برای نوجوان 16-17 ساله آن سالها گیرا بود. اگر حزب توده در سالهای بیست و سی و چهل (برای من دوران»پیش از تاریخ»)، بیشتر روشنفکران و نویسندگان ایرانی را پیرامون خود گردآورده بود، نبود، شاید برخی از آنها هیچ گاه مشهور نمی شدند. برای من فریدون تنکابنی همواره و به ویژه پس از زمانی که ابراهیم نبوی آمد، از این دسته بوده است که نام حزب توده به آنها اعتبار داد. حزب توده برخی را به شهرت رساند و برخی دیگر را تخریب و یا از شهرت بازداشت. تنکابنی را بزرگتر از خودش کرد ولی احمد شاملو پس از گذار از حزب توده، شاملو شد. همانگونه که سیاوش کسرایی اگر پیش از مرگش از حزب جدا شده بود، بیشتر پیشرفت می کرد و جایگاهش از اینی که اکنون هست، گرانقدرتر می شد.

در آن سی دقیقه که دیگر وقت نداشتم و باید کلن را ترک می کردم، نگاهی به صفحه آخر کتاب انداختم که نام تمام آثار فریدون تنکابنی را آورده بود. گمان کنم 16 اثر بودند و از این 16 تا، اگر اشتباه نکنم، 13 تا پیش از انقلاب نوشته شده بودند و حاصل 30 سال پس از انقلاب تاکنون، تنها 3 کتاب بود که یکیش همین «وودی و فانی» باشد. و این صفحه آخر به روشنی نشان داد اندوه سترون بودن فریدون تنکابنی را اکنون!

* * *

پانوشت 1: امروز  (26 نوامبر 2008) یک ایمیل از یکی از نزدیکان فریدون تنکابنی دریافت کردم که در عین این که در انتقاد نوشته من به این کتاب، با من همراه است، تذکر زیر را به من داده است که کاملا بجاست و هر چند که دیدگاه خود من نیز همین بود، ولی نوشته بالا آن را به روشنی منتقل نمی کند.

او می گوید: » شما در انتقاد به او و زندگیش خیلی یک طرفه نگاه کرده اید. او وقتی به آلمان آمد بیش از چهل سال سن داشت. او داوطلبانه به اینجا نیامد و این زندگی را برای خود انتخاب نکرد. اوایل که همه فکر می کردند که بعد از مدتی برمی گردند. کسی فکر نمی کرد که این رژیم 30 سال دوام داشته باشد. آیا واقعا فکر می کنید برای کسی که سنش بیش از چهل و تخصصش ادبیات فارسی است، در آلمان کار پیدا می شود؟«

سخن شما درست است و برای چنین کسی شانس کار در آلمان نزدیک به صفر است. به ویژه این که زبان هم نداند.  بی انصاف نباید بود و نوشته من این را به روشنی نمی رساند. البته می توان این انتظار را داشت که کار نیافتن نباید دلیل این شود که چون بی هویتان، غیرمسئولانه سخن گفت و سطحی بود و آن دیدگاه های نادرست و غیراخلاقی را در مورد ملتی که این مهاجران را پذیرفته و هزینه زندگیشان را کماکان می پردازد، طرح کرد.

پانوشت 2: امروز  (30 نوامبر 2008) اسکن چند صفحه از کتاب را یکی از دوستان با ایمیل برایم فرستاد. از روی آن بخش مربوط به کتایون را اصلاح کردم. آنچه در ذهن من مانده بود بر اثر سرسری خواندن نادرست بود. در اینجا از کتایون و فریدون تنکابنی به خاطر این خطا پوزش می طلبم.