نژادپرستی نفرت انگیز ایرانی

برای من که همواره با انسان های رنگارنگ ازجاهای گوناگون رودررو هستم، خود نیز بسیار مسافرت می کنم و با فرهنگ های گوناگونی آشنا هستم، نژادپرستی پدیده تاره ای نیست. برخی نژادپرست با لفطره هستند (یا بودند)، چون سفیدپوست های آفریقای جنوبی، نامیبیا یا آمریکا نسبت به سیاه پوست ها و یا به اصطلاح سرخ پوست ها، ژاپنی ها نسبت به چینی ها، نازی های آلمانی، فرانسوی و دست نشانده هایشان در جاهای دیگر اروپا نسبت به یهودی ها، عرب های صدر اسلام نسبت به سیاهان آفریقا، قبیله های گوناگون آفریقایی نسبت به یکدیگر و …

برخی نیز بسته به شرایط نژادپرست می شوند، چون دشواری های اقتصادی، بیکاری و ضعف در رقابت و یا برای هدف کوتاه مدتی (انتخابات پیش رو) شعارهای نژادپرستانه علیه یک اقلیت در کشور خودشان می دهند و پس از رسیدن به هدف آن را کنار می گذارند. نژادپرستی هم چون دیگر شکل های تبعیض، رنگارنگ است، هم پنهان است و هم افسارگسیخته و آشکار. در ایران از آنجا که در افکار عمومی بر خلاف جوامع آزاد به این مساله پرداخته نشده، همه اشکال نژادپرستی را می یابی.

تاریخ آلمان، نظام اجتماعی حاکم در آلمان و فرهنگ جاافتاده سیاسی در اینجا انسان را نسبت به پدیده نژادپرستی بسیار حساس می کند. برای کسی که در اینجا زندگی نمی کند، درک این مساله شاید دشوار باشد که به جز اقلیتی کوچک و واپس گرا و یکی دو حزب درب و داغان، مردم آلمان در مجموع نسبت به دیگر مردم اروپا کمتر نشانه نژادپرستی از خود نشان می دهند. جامعه و از جمله مهاجران، روشنفکران و فعالان اجتماعی نسبت به نژادپرستی بسیار حساس هستند و هرگاه از سوی گروه های نئونازی حرکتی ببینند، بدون وقفه واکنش نشان می دهند. هر کسی که در این کشور زیسته باشد، در چنین فضایی تربیت اجتماعی یافته و به نژادپرستی حساس است، البته به شرطی که انسان در زندگی اجتماعی شرکت داشته باشد و تنها به دریافت پول از تامین اجتماعی بسنده نکند. از این رو، با این دیدگاه نمی شود نسبت به آنچه که در ایران در اینجا و آنجا می گذرد، حساس نبود و چشم پوشید.

با چنین پیش زمینه ای، انسان چه احساسی می تواند داشته باشد وقتی می شنود که: «احمدرضا شفیعی، مسئول كمیته انتظامی ستاد تسهیلات سفر اصفهان اعلام کرد که این کمیته با همکاری پلیس و اداره اماکن در روز ۱۳ فروردین از ورود شهروندان افغان به پارک کوهستانی صفه جلوگیری می‌کنند«؟

در این باره بخشی از افکارعمومی ایران که با اینترنت سروکار دارد، دست کم در اینترنت واکنش قاطع نشان داد. همه نسبت به افغان های مقیم ایران و زحمتی که آنها در زمینه های گوناگون برای کشور کشیده اند، بسیار گفته اند و من چیز تازه ای به جز تایید ندارم که بیافزایم. اما من می خواهم این مورد را نمونه قرار دهم و تنها به چند نشانه پدیده زشت نژادپرستی گسترده در افکار انسان ایرانی را بیاورم. نگویید من این جوری نیستم یا همه را جمع بسته ای. معلوم است که همه این گونه نیستند و من نیز نمی خواهم جمع ببندم. اما همه می دانیم که اینها عمومیت دارد و جریان چیست. با اشاره به این که من یا تو این گونه نیستیم، صورت مساله پاک نمی شود.

بسیاری از ایرانی ها، به ویژه از نوع فارسش اعتقاد دارند که از نژاد آریایی هستند. این را شب و روز بدون آن که در باره اش بیندیشند، تکرار می کنند و شرم هم ندارند. با هر کسی هم که حرف بزنی، معمولا درست نمی داند «آریایی» یعنی چه. همه دانشش را جمع بزنی، از چند جمله «اقوام آریایی به ایران آمدند، یک شاخه به هند رفت، آن یکی به اروپا …» فراتر نمی رود. آن را هم پراکنده اینجا و آنجا شنیده است و هی تکرار می کند. این همه به «نژاد» اهمیت می دهد و به تاریخ و گذشته اش مغرور است، یک ایران شناس درست و حسابی تربیت نکرده و ندارد. تاریخش را دیگران (ایران شناسان اروپایی) برایش گفته اند که آن را هم گزینه ای فهمیده است. خوبش را شب و روز بلغور می کند و از کوروش و داریوش و منشور حقوق بشر می گوید، بدش را توطئه دشمن می داند. همان ایران شناس اگر بد بگوید ناگهان می شود دشمن. نمی داند که واژه ایران و آریا و «نژاد آریایی» چندان تاریخچه ای هم ندارد و از زمانی که نازی های آلمانی در زمان رضا شاه (که دوست نازی ها بود) پایشان به ایران باز شد، باب شد. نازی های آلمان نسلشان شصت سال پیش ورافتاد و کسی در آلمان دیگر از این حرفها نمی زند، اما ایرانی هنوز این چرندیات را بلغور می کند.

یکی نیست بپرسد که اگر این همه برای کوروش ارزش قایل هستی، چرا یک سر سوزن چون او با آن چیزهایی که به پایش می نویسی، رفتار نمی کنی؟ اگر به منشور حقوق بشر او (که این نیز دارای تردید جدی است و بحث آن در اینجا کمی باز شده) می بالی، پس این همه نمادهای نژادپرستی در رفتار عمومی کشور چیست؟ از آن تمدن باستانی چه به ارث رسیده است؟

این را می دانم که آریایی به سانسکریت یعنی » برتر». ایران یعنی “Land of Aryans”، عراق یا اراک یعنی “Province of Aryans”. مردمان آن زمان این را در مورد خودشان می گفتند و دیگران را پست می شمردند. به آنها پس از هزاران سال اشکالی نیست. سخن با امروزیان است.

هر زمان در ایران به جایی می روی و سخنی از آلمان می آید، اینها را می شنوی: «آلمانی ها هم مثل ما آریایی هستند.» «ما هم نژاد آلمانی ها هستیم.» و همیشه این از ذهن من می گذرد: بله، از رنگ چشم و مو و قد و هیکلمان خیلی پیداست که به آنها شباهت داریم! آلمانی هایی که راهشان به ایران می افتد (جهانگرد، متخصص؛ خبرنگار یا دیپلمات) همیشه از شنیدن این حرفها اظهار ناراحتی می کنند. اما گوش ایرانیان بدهکار نیست. ما آریایی هستیم، هم نژاد شما و بس! چند سال پیش که تیم ملی فوتبال آلمان در ایران یک بازی دوستانه داشت، به هنگام پخش سرود ملی آلمان گروهی برخاستند و سلام هیتلری دادند. پس از آن بخش بزرگی ابله تر از اولی ها در استادیوم به سلام هیتلری برخاستند و تلویزون آلمان پخش مسابقه را قطع کرد. در سده بیست و یکم نامش را چه می شود نهاد؟ نادانی است؟ بی اطلاعی است یا حماقت؟ هر چه می خواهید نامش را بگذارید! البته فراموش نکنید که ایرانی اعتقاد عمیقی به این دارد که هوشش از دیگر مردمان بیشتر است.

در آلمان هرگاه شانس د اشتم و با نازی های اصلاح ناپذیر (که هنوز زنده بودند) و یا نئونازی های امروز (که خیلی هم طرفدار احمدی نژاد هستند) حرف می زدم، با روحیه یک آدم حقیر و بدبختی روبرو می شدم که فلاکت و عقده حقارت از همه حرکات و رفتارش می بارید. به روشنی می گویم که بسیاری اوقات همین احساس به من دست می دهد وقتی یک ایرانی با حرارت از گذشته تاریخی آریاییش سخن می راند و دیگران را پست می داند.

نگاهی به بریده ای از هفته نامه «ایران باستان» ارگان فاشیست های ایرانی در سال 1312 بیندازید. شباهت آشکار نیست؟ از همین جاها شروع می شود این چیزها:

ایران یک کشور چند ملیتی و چند فرهنگی است و در مقایسه با کشورهای همسایه اش کمتر درگیری داخلی ملی دارد. اما درونش پر است از تبعیض های گوناگون نژادی، مذهبی، جنسی، ملیتی، …تبعیض نسبت به سنی ها، زرتشتی ها، درویش ها، کردها، بلوچ ها، ترکها، بهایی ها، تبعیض نسبت به زنان، هم جنس گرایان، … مشکلات یکی دو تا نیستند.

نژادپرستی ضد عرب خود را در چارچوب اسلام ستیزی نشان می دهد. می گویند: اسلام دین عرب هاست و وحشی است و … ما دین زرتشت داشتیم، گفتار نیک، پندار نیک … اگر از گوینده این حرفها که شمارشان هم کم نیست، بخواهی ده دقیقه در باره دین زرتشت برایت بگوید، بعد از پنج جمله به روغن سوزی می افتد. اما در این که عرب سوسمار خور است و اسلام دین شلاق و سنگسار است، کم نمی آورد. اگر برایش توضیح دهی که دین شیعه بیشتر یک دین ایرانی است تا عربی و پر از عناصر ایرانی، اسمش اسلام است ولی بخش شباهتش با اسلام سنی شاید ده درصد هم نباشد، دیگر کامل تعطیل می شود. تازه اگر حاضر باشد گوش دهد و ناسزا نگوید.

ایرانی مسلمان، «اهل کتاب» را قبول دارد و تا این حد سوادش می رسد که مسیحیان و یهودیان «اهل کتاب» هستند. در این تقسیم بندی تبعیض آمیز یعنی بقیه اصلا داخل آدم نیستند. همین خودش پر از تبعیض است. حال اگر کارگر ایرانی ارمنی اهل کتاب برای کار به خانه اش بیاید، ظرفی را که دست زده، هفت بار آب می کشد تا نجسی اش برود. تازه لطف کرده چون معتقد است که ارمنی ها آدمهای خوبی هستند. حالا بیا مثلا از هندی ها برایش بگو!

افغان ها سالهاست در ایران سخت ترین کارها را انجام می دهند. این را هر ایرانی بدون تردید باور دارد. اما تنها کافی است یک مورد جنایت از یک افغان سر بزند. دیگر این می شود که همه می دانیم. دم خروس نژادپرستی آشکار می شود. هزاران هزار ناسزا و توهین برای افغان ها دارد که آنجا که لازم باشد، نثارشان می کند. تازه افغان هم هم زبانش است، هم همدین و هم نژاد! از عرب سیاه پوست خوزستانی که از خود او بیشتر در این سرزمین زندگی می کند، می پرسد: اصلیت تو از کجای آفریقاست؟

انسان متمدن در برابر کار خلاف تنها زمانی که متهم از سوی دادگاه محکوم شد، نسبت به آن شخص اظهار نظر می کند. اما ایرانیان متمدن دو هزارو پانصد ساله به این چیزها کاری ندارند. ورود افغان به پارک ممنوع است، عرب سوسمارخور است، هندی بو می دهد، مسیحی نجس است؛ بهایی فلان است و آفریقایی بهمان! جالب این است که وقتی با استدلال می خواهی با این چیزها مقابله کنی میگویند: ای بابا اینها منظوری ندارند، جدی نیست، اطلاعاتشان پایین است. انگار نژادپرست های جاهای دیگر از همین جاها شروع نکرده بودند.

این تصویر از هفته نامه فاشیستهای ایرانی»ایران باستان» در سال 1312 است. متن را در باره «اهمیت آشنایی به نژادها» را که بازگردانی است از نوشته های آلمان هیتلری را خود بخوانید. تلاش خواهم کرد آنها را به مرور و خوانا تا آنجا که مقدور باشد، در اینجا بیاورم. این مجله ها بسیار فرسوده هستند و کار با آنها دشوار. در اینجا صلیب شکسته زیر «فروهر» را هم داشته باشید.

هنوز راهی دراز در پیش داریم!

در نوشته آینده بخشی از روزنامه های سال های 1312 شمسی را می گذارم تا ببینید ایران در زمان رضا شاه با چه کسانی رفیق بود و فضای رسانه ای ایران آن سالها چگونه بود.

دوستی مردم اسراییل و ایران در فیس بوک

این که اسراییلی ها و ایران ها با هم خوب باشند، آن چنان دور از انتظار شده بود که کار «رونی ادری» از تل آویو در ساختن صفحه «اسراییل ایران  را دوست دارد» را برخی خیال پردازی می خوانند. واکنش جامعه ایرانی به آن نیز شبیه بود: «ایران اسراییل را دوست دارد«. در این چند روز همه در دنیای مجازی در آغوش یکدیگر افتاده اند و بمب عشق می ترکانند. رسانه های دیگر کشورها هم کم کم توجهشان جلب شده است.

خیال پردازی است؟ خوب باشد! دنیا را همیشه «خیال پردازها» تغییر داده اند، یعنی کسانی که رویایی در سر داشته اند و از سوی دیگران، یعنی «واقع گرایان» به ساده لوحی و خیال پردازی متهم شده اند. حالا اینجا هم گام نخست را یک زوج اسراییلی برداشته است و به نظر می آید که در ایران نیز به اندازه کافی خیال پرداز و ساده لوح وجود دارد و این گونه است که فیس بوک پر شده است از اظهار عشق دو ملت به یکدیگر!

شمار خیال پردازان و ساده لوحان که افزایش یافت، آنها ناگهان می شوند پیشتاز و دور اندیش و واقع گرا. واقع گرایان امروز هم می شوند واپس گرا و جنگ طلب. روشن است که این گونه باشد. کسی که منافعش با دوستی این دو ملت که اتفاقا سابقه دوستی تاریخی هم دارند و تاکنون با هم مشکل جدی نداشته اند، به خطر می افتد، این روزها به دست و پا می افتد.

دو سه روز پیش اهود برک در تلویزیون آلمان داشت برایمان از تورات روضه می خواند. چند روز پیشتر نیز احمدی نژاد در تلویزیون آلمان ذهن پریشان و بیمارش را به نمایش گذاشته بود.

مارگ زاکربرگ نیز یک خیال پرداز بود. یک برنامه کوچک نوشت که دانشچویان دانشگاهش در شبکه داخلی دانشگاه بتوانند با هم به تبادل نظر بپردازند. نام این برنامه فیس بوک بود. امروز ارزش فیس بوک 400 میلیلارد دلار برآورد شده است که بیشتر از ارزش کشور یونان با تمام مردم و ثروتشان و همه زمین ها، جزیره ها و سرمایه های شرکتهایشان است.

شمار خیال پردازان ایرانی و اسراییلی که افزایش یافت، آنگاه باید دید که سیاستمداران و بنیادگرایان دو کشور چگونه می خواهند بر طبل جنگ یکوبند.

گام بعدی از دید من ایجاد یک انجمن دوستی مردم ایران و اسراییل است که رشته همه جنگ طلبان را پنبه کند و خواب بنیادگرایان را کابوس.

8 ماه مارس 2012، روز جهانی زن و دو خبر ناگوار

این روزها در سفر هستیم و در میانه راه به شهر کلن می رویم که برای من برای خودش وطن است. روز 8 مارس روز جهانی زن است و من در سالهای 80 که در اینجا درس می خواندم، در این روز به زنان پیرامون خود گل می دادم. امسال در این روز دو خبر ناگوار همه چیز را به هم ریخت تا برای تبریک روز زن که کم کم به حالت کلیشه ای نیز در آمده بود، دیگر حوصله ای نماند.

 خبر نخست: سیمین دانشور در 90 سالگی درگذشت.

دوست عزیزی گفت: «سیمون دوبوار ایران را از دست داده ایم.» سالها پیش روزی عباس معروفی زنگ زد و پرسید: ترجمه سمفونی مردگان را به آلمانی داری؟ گفنم: بله دارم. گفت: می توانی وقتی به تهران رفتی، آن را به سیمین دانشور بدهی؟ خوشحال می شود. گفتم: حتما این کار را می کنم. به تهران رسیدم و در شوق آشنایی با خالق «سووشون» به سیمین دانشور زنگ زدم. گفتم هدیه ای برای شما دارم. پرسید: چیست؟ گفتم: ترجمه سمفونی مردگان به آلمانی است که از سوی عباس باید به شما هدیه دهم.  گفت: پسرم، زحمت به خودت نده. من که آلمانی نمی دانم. اینجا می ماند توی قفسه خاک می حورد. از سوی من به عباس تبربک بگو و کتاب را برای خودت نگه دار.
صدایش خسته و پر از تلخی بود. اکنون کتاب سیمین اینجا در کتابخانه من دارد خاک می خورد و من این جریان را هیچ گاه به عباس نگفتم، تا امروز.

خالق «هستی» رفت و ما در جزیره مان سرگردان مانده ایم.

 خبر دوم: گیلدا ناپدید شده است.

در همین روز 8 مارس دوستی را پس از شاید 10 سال دوباره در شهر کلن می بینم و با هم برای نهار به رستوران البرز در کلن می رویم. از هر سویی می گوییم و او در میان سخنان می گوید: گیلدا گم شده است و کسی از او خبر ندارد. به دنبال برادرش می گردیم و از او نیز خبری نیست.

به هم می ریزم. گیلدا در سالهای 80 دانشجوی پزشکی در شهر گوتینگن بود. دختری بسیار زیبا، مهربان و دوست داشتنی و فعال جنبش زنان. هر جا بود، گل سرسبد بود. در 1989 بود که  برای ادامه تحصیل به برلین رفتم و همان روزها بود که شنیدم که گیلدا از همسرش حمید جدا شده و تحصیلش را نیز نیمه تمام گذاشته است. از آن دختر پر شروشور و زلزله وار عجیب نبود. این آخرین خبر بود که از او داشتم.

شب در اینترنت می گردم و اخبار عجیب و غریبی می خوانم. آخرین خبر در لوس آنجلس تایمز در 2009 است که می گوید که گیلدا 9 سال است که در لوس آنجلس کارتن خواب است و در خیابان ها زندگی می کند. وکیلش در سال 2009 به دنبال او می گشته تا به او خبر دهد که درخواست پناهندگی اش در آمریکا پذیرفته شده است ولی او را نمی یابد. اخبار عجیب و غریب است. درخواست پناهندگی در آمریکا برای چه؟ زندگی در خیابان؟ آن هم در شهری که گویا در آنجا اعضای خانواده و فامیلش هستند. گیلدای سکولار آزاد اندیش، سرکش و فعال حقوق زنان، گویا مسیحی افراطی شده بوده و از این رو خانواده اش در لوس آنجلس او را از خانه رانده ند. همه چیز عجیب است و شبیه یک فیلم درجه سه می ماند. با دوستان دیگری از آن روزها تماس می گیرم و همه شوکه شده اند.

گیلدا غنی پور کجاست؟ در خیابان های لوس آنجلس چگونه می شود کسی را یافت؟ چه کسی می تواند کمک کند؟ عجب دورانی داریم!

گلشیفته و جامعه ایرانی

برخی رویدادها نقطه عطف هستند. زمان و جهان پس از آنها جور دیگر است. چیزی روی می دهد که کیفیت دیگری دارد. کار گلشیفته از این گونه است که این روزها جوری جنجال به پا کرده است که گویا نمی شود در این باره چیزی نگفت و کاری نداشت.

ساعت 12 نیمه شب بود که در آخرین گردش در فیس بوک عکس نیمه برهنه گلشیفته از سوی صفحه خودش آمد. تنها یک عکس بود و هیچ توضیحی نیز پای آن نبود که در چه چارچوبی است. گفتم عجب کاری کرده است. در آن لحظه حتی یاد علیا ماجده دختر مصری نیز نیفتادم که در اعتراض به قدرت گیری اسلام گرایان و متحجران در مصر تصویر برهنه خود را در وبلاگش منتشر کرد. امروز نیز فکر می کنم مقایسه گلشیفته و علیا ماجده بیجاست چون انگیزه گلشیفته را نمی دانیم. و تا زمانی که خودش نگفته که انگیزه اش به جز شرکت در یک کار هنری چه بوده، هر تفسیری در باره انگیزه او بیجاست. از سوی دیگر، نیازی نداریم که حتما یک هنرمند را به تفتیش عقاید بکشیم که بگوید چه فکر می کرده که پس از آن بیاییم به به و چه چه بگوییم و یا ناسزایش دهیم. هنر یعنی همین و اثر هنری حرفش را با یک نگاه فاش نمی کند. دهها سال است که در راز لبخند نامحسوس مونالیزا می نویسند و می گویند.

مجموعه عکس در سایت «مادام لوفیگارو»، یک مجموعه عکس هنری به نام «الهام (Les Révélation) است و هیچ ارتباطی به اعتراض به این یا آن یا تابوشکنی ندارد. نامش «جسم و روح» است و برداشتی هنری از رهایی از جسم و روح است. همین! آخرین نفر می گوید: «من خود را از جسم و روح رها می سازم، به من بنگر، به من بنگر …» نه هدف سیاسی پشتش است و نه هیچ چیز دیگر. یک کار هنری است و همین. ارزش گذاری هنریش هم در همان چارچوب روی می دهد و هر کسی می تواند دیدگاهی در باره اش داشته باشد یا نداشته باشد.

من عکس هنری را دوست دارم و زیبایی پیکر زن را نیز. یک زن نیز پیکر مردانه را دوست دارد و می تواند در این عکس ها زیباترین آنها را بیابد. این مجموعه عکس زیباست و از دید من زیباترینشان گلشیفته است. برداشت من این است و شاید این برداشت ناشی از این باشد که گلشیفته را می شناسم و جایگاه زن ایرانی و مشکلاتش، چارچوب فرهنگی ایران و درگیری هایش را. و این چیزها روی قضاوت من تاثیر دارد و شاید به همین دلیل گلشیفته را در آن مجموعه عکس بیشتر دوست دارم. چون من در عکس گلشیفته به جز زیبایی چهره و پیکرش، معصومیت زن ایرانی و اعتراضش به جهل حاکم را نیز می بینم. چهره اش را و نگاهش را به دوربین ببینید و همه اینهایی که می گویم را در این نگاه می یابید. به ویژه پس از انتشار این عکسها و هرزه گویی های متحجران و جاهلان رگ گردن بیرون زده این معصومیت بیشتر از پیش جلوه می کند.

اما اینها نیز چیزهایی است که من در ذهن خود وارد این عکس می کنم و ارتباطی به چارچوب و انگیزه این مجموعه عکس ندارد. در باره عکس بیش از این نمی توانم بگویم. من تفاوت عکس هنری یا Act Photography و پورنوگرافی را نیز می دانم. آنهایی که این تفاوت ها را نمی شناسند، این روزها به اندازه کافی خود را به نمایش گذارده اند. من اگر از تصویری به هر دلیلی خوشم نیاید (از جمله پورنوگرافی) کاری به آن ندارم و از کنارش می گذرم. روشن است که هر کس می تواند برداشت خود را داشته باشد.

اما واکنش های جامعه ایرانی بسیار جالب تر از عکس گلشیفته هستند و جای تامل زیاد دارند. این واکنش ها چهره کاملی از درگیری های درونی جدی جامعه ایرانی و فرهنگ ایرانی نشان می دهد. جامعه ای که  تکلیفش هنوز با خودش روشن نیست. البته درگیری های فرهنگی در جوامع آزاد نیز وجود دارند. در اروپا که همواره پیشتاز اندیشه های نو بوده است، این درگیری ها زودتر از جاهای دیگر روی می دهند و من خود شاهد و همراه بسیاری از آنها بوده ام. اما در جوامع بسته، سنتی و عمدتا واپس گرا (که ایران نیز از آنهاست)، این درگیری ها همواره با تشنج، توهین، ناسزا و ترور همراه است. زندگیت در خطر می افتد اگر به برخی چیزها دست بزنی و به گفته بسیاری در این روزها، تابوشکنی کنی. این تفاوت جدی و کیفی وجود دارد.

جامعه ایرانی در وجه عمده خویش نظام ارزشی استواری ندارد. آن که سنتی است، خودش نیز نمی داند که ریشه آنچه که اعتقاد دارد، از کجاست. در اعتراض به آن یکی خود را متجدد و امروزی می داند و از تجدد تنها مد و پز و موهای سیخ سیخکی را می شناسد و در مخالفت خود با ارتجاع حاکم اسلامی، آن چیزهایی را تقلید می کند و خوب می داند که  در اروپا آن را ناهنجاری اجتماعی می دانند. الگوها و ارزش هایش را از کلیپ های تلویزیون های فارسی و مبتذل تهرانجلسی می گیرد و گمان می برود که هر ایرانی در اروپا و آمریکا مفت می گردد و چون پادشاه زندگی می کند و می خواهد در تهران شبیه آنها باشد. این روی دیگر همان سکه تفکر سنتنی و متحجر است و از فرهنگ غرب تنها ناهنجاری ها را دوست دارد. آن یکی هم گمان می برد واپس گرایی هایش و زشتی های فرهنگی و سنتی اش همان ارزش است و اصالت دارد و هر که مخالف آن باشد، خودباخته و غرب گراست. خودش نیز نمی داند که چرا از ارزش های خاصی دفاع می کند. اما این را می داند که هر چه او فکر می کند، درست است و تفسبر او از اخلاق درست! برای او اصالت در گذشته است «قدیما ارزشی بود، احترامی بود و هر چیزی سرجایش بود …» تمام حرفش همین است. یادش رفته که پدربزرگ و مادربزرگش نیز همین چیزها را در باره خودش می گفتند.

از دید من کسی که دید ابزاری به زن دارد و در او تنها سکس می بیند و از اینرو می خواهد زن را محدود و به قول خودش محافظت کند، شخصیت خودش نیز در چارچوب آلت تناسلی اش است و فراتر از آن نیست. و به راستی که اگر در شخصیت، رفتار و کردار این آدمها اگر دقیق شوید، فراتر از این چیزها نمی یابید. تنها نگاهی آماری به توضیح المسائلشان بیاندازید و درصد ها را بیابید …

یک ایرانی (حالا مشهور و یک هنرپیشه) در فرانسه آزاد، در یک کار هنری شرکت کرده، این یکی در ایران رگ غیرتش ورم کرده که او در آنجا چرا این کار را کرده است. اینی که این روزها رگ غیرتش بیرون زده، تاکنون یک سطر در مخالفت با سنگسار در کشورش، اعدام های خیابانی در برابر چشمانش و هزاران تبعیض در باره زنان، اقلیت ها و دگر اندیشان سیاه نکرده و اصولا نگرانی ندارد. این که میلیاردها دلار (ریال که دیگر این روزها قابل شمارش نیست) را حضرات حکومتی و دولتی و آیات عظام و رهبر عظیم الشان بالا کشیده اند، به جایی اش بر نمی خورد و حتی پرسشی نیز ندارد. سالهاست یک جو غیرت ملی از خودش نشان نمی دهد، زنش و دخترش را در خیابان اوباش گشت ارشاد و بسیجی کتک می زنند، به او برنمی خورد که هیچ، زن و دخترش را وادار می کند که بیشتر در گونی اسلامی فرو روند تا کسی در خیابان به آنها کاری نداشته باشد. با این که حکومت اسلامی مرد را حیوانی متجاوز بالفطره نشان می دهد که زنان باید از او دور باشند، به شعور او توهین نمی شود (به گفته دوستی، چرا بشود؟ خودش همین گونه است). اما عکس گلشیفته را پورنوگرافی می خواند. یادش رفته که یکی از بزرگترین بازارهای پورنوگرافی همین کشور خودش ایران است و دیگر کشورهای اسلامی. یادش رفته که بنا بر آمارهای گوگل واژه سکس بیشترین شمار در موتورهای جستجو را دارد و بیشتر از سوی کاربران کشورهای اسلامی و ایران وارد می شود. اینها را یا نمی داند و یا به دوچهرگی، ریا، تزویر و دروغ حاکم بر سرزمین اسلامیش عادت کرده است، خود بخشی از آن است و جز ان نمی شناسد.

اما ما که یادمان نرفته که وقتی فیلم خصوصی زهرا امیر ابراهیمی در ایران پخش شد، بنا به گفته رییس پلیس تهران بزرگ (گمان کنم سردار طلایی بود)، این فیلم پرفروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران شده بود. مشتریان این فیلم چه کسانی بودند؟ همین هایی که امروز می خواهند به ما درس اخلاق بدهند. همین هایی که به گلشیفته درس می دهند که: «تو نماینده فرهنگ ایرانی هستی و نباید …نباید …نباید!» در قاموس آنها هر کاری که می خواهی می توانی انجام دهی به شرطی که کسی نفهمد. همان هایی که «در نهان آن کار دگر می کنند». من در آن روزها در تهران بودم و جریان آن فیلم را شنیدم و برداشتم این بود که تنها کسی که آن را ندیده، خواجه حافظ شیرازی باید باشد. یادم است که زمانی که فیلم را دیدم، از این که عموم مردم این کشور (اگر حرف رییس پلیس تهران را باور کنیم، می توانیم تا این اندازه از یک پدیده عمومی سخن بگوییم) تا این اندازه مبتذل هستند که نه تنها مشکل اخلاقی با تماشای یک فیلم کاملا خصوصی ندارند، بلکه به چیزی تا این حد توجه می کنند که در اروپا تنها شاید 10 ثانیه توجه کسی را جلب کند و بلافاصله از یادش می رود. اصولا همواره توجه من در ایران به این جلب شده است که این مردم تا چه میزان بالایی به دنبال پورنوگرافی هستند.

این که مجموعه عکس سایت «مادام لو فیگارو» و کلیپ کوتاه Les Révélation چه می خواهند بگویند، نیازی به تفسیر ندارد. هر کس می تواند خود برود و بخواند. نمی دانم انگیزه گلشیفته برای شرکت در این کار چه بود. این را خودش اگر خواست می تواند بگوید یا نگوید. اهمیتی هم ندارد.

دو شب پیش، تلویزیون سویس فیلمی مستند از نیما سروستانی به نام «ارزش من 50 گوسفند است»  (فیلم در اینجا) را نشان داد. در این فیلم، فرزانه، دختربچه ده ساله افغان را پدرش به بهای 50 گوسفند به مردی 55 ساله می فروشد. پدر می گوید: «این در افغانستان کاملا رایج است که پدران دخترشان را می فروشند.» حال سخن اینجاست که چنین چیزی به شعور مردان مسلمان بر نمی خورد. در ایران نیز فروش دختران را داریم، حال به این یا آن شکل، در ایران ازدواج اجباری دختران را به شکل های گوناگون در مناطق مختلف داریم. به شعور شما حضرات گردن برافروخته نباید هم برخورد که خود حامی آن هستید. در قوانین جزایی ایران، برگرفته از شریعت اسلامی کشتن فرزند از سوی پدر جرم نیست. یادتان رفته همین 4-3 سال پیش در سال 86 یا 87 پدری در اهواز دختر شش ساله اش را در باغچه سربرید؟ دلیلش این بود: «دایی اش به او نگاه بد داشت و از این رو این دختر دیگر پاک نبود.» وقتی پلیس او را دستگیر کرد، مردم (البته مردان) محل در برابر کلانتری گرد آمدند که: مگر چکار کرده است که او را گرفته اید؟ دادگاه اولیه مرد را به اعدام محکوم کرد که این حکم را دیوان عالی کشور فسخ کرد. چون در قوانین جزایی ایران کشتن فرزند از سوی پدر، عمو و پدریزرگ به هر دلیلی جرم نیست و تنها به پرداخت دیه به مادر می انجامد. روزنامه شرق در آن روزها این مورد را پوشش گسترده داد و من تمام جریان را دنبال می کردم. هر کس باور ندارد، برود قانون جزایی ایران را بخواند.

اعدام های خیابانی، آمار گسترده تجاوز به محارم، کهریزک و آنچه در زندان های ایران می گذرد، رفتار وحشیانه با زنان در ایران، تبعیض جنسی، نژادی، مذهبی و ملی،  بازداشت پرستو دوکوهکی، نسرین ستوده و بسیار دیگر، اینها رگ غیرت کسی را برنمی انگیزد. اما با عکس برهنه یک دختر جوان در آن سوی مرزها در پاریس آقایان برافروخته می شوند. اینها همه که تصویر بسیار زشت و بجا از ایران در جهان ارائه می دهد، رگ غیرت حضرات گردن برافروخته این روزها را بر نمی انگیزد. چون شاید با فرهنگشان بیشتر می خواند. اینها همه برای حضرات عادی هستند و «فرهنگ مردم این است و باید به آنها احترام گذاشت». به این حضرات که خود را همواره جای مردم می گذارند، همیشه برمی خورد. اینها همیشه طلبکار هستند. یکی در دانمارک کاریکاتور می کشد، اینها در خاورمیانه یکدیگر را جر می دهند که به اعتقاداتشان توهین شده است. حالا هم یکی در فرانسه برهنه شده، به اینها در تهران و علی آباد برخورده است.

جامعه ایرانی بیمار است و گویا وسیله ای برای اندازه گیری معیارها و ارزش ها ندارد. گلشیفته (آگاهانه یا ناخودآگاه، اهمیتی ندارد) با این کار آینه ای در برابر این جامعه گرفته و آب به لانه مورچگان سرازیر کرده است. به همه واکنش های گردن برافروختگان که بنگرید، بیش از ان که استدلال بر اساس منطق بیابید، چهره خود آنها را می بینید. این اتهام ها و ناسزاها، چهره خود آنها را نشان می دهد که بر اساس آنچه فروید می آموزد، آیینه شخصیت خودشان است که به دیگران نسبت می دهند.

عده ای می گویند که: «باید به فرهنگ مردم احترام گذاشت. خوب یا بد، مردم ما اینجوری هستند.» این یکی از بی پایه ترین سخنان است. با این سخن هر کسی خود را نماینده مردم می داند و آنچه خود فکر می کند را به پای همه می گذارد. گویی که اگر همه مردم به چیز نادرستی اعتقاد داشته باشند، آن چیز نادرست، درست می شود و یا حتی نباید به نادرستی آن اشاره کرد. اگر آخوند عکس مار بر دیوار می کشد، نباید آن را رسوا کرد چون به مردم برمی خورد. نباید به مردم گفت که عکس امام در ماه نیست (البته اگر در آن روزها هر کسی این را می گفت، اتهام طاغوتی و ساواکی نصیبش می شد). یکی در پاریس در برابر دوربین نباید برهنه شود، چون در ایران به مردم برمی خورد. این استدلال بخش شرمگین همان گردن برافروختگان است که رویشان نمی شود به آشکار ناسزا گویند و خودشان را پشت مردم پنهان می کنند. انگار این مردم خودشان سی واندی سال پیش جشنواره شیراز نداشتند و از این عکس ها در مجله های آن زمان منتشر نمی شده است و یا آن زمان نیز این درگیری ها میان گروهی ناسزاگو و دیگرانی که در کار ساخت جامعه مدنی و فرهنگی آزاد و رهایی از زنجیر باورهای پوسیده و ضدارزش بوده اند، وجود نداشته است. فیلم سینمایی «محلل» (گمان کنم از نصرت الله کریمی بود) در سال 1350 را چه کسی یادش می آید؟ صحنه های سکسی آن فیلم امروز هم می تواند جسورانه   تلقی شود. آن  فیلم مدت زیادی بر پرده سینماها بود و کسی هم رگ غیرتش برافوخته نبود. دست کم در افکار عمومی جامعه.  جامعه آزادی مدنی و فرهنگی خود را داشت.

این ذهن بخشی از جامعه ایرانی است که بیمار است و در تلاطم. این تلاطم ها باید به زایشی بیانجامد که در فرانسه چهارصد سال پیش انجام یافته است؛ زمانی که جامعه یاد گرفت که باورهای زشت قرون وسطا را به دور ریزد و برخی ارزش های نوین را پدید آورد و آنها را پاس بدارد. ارزش هایی چون آزادی انسان، آزادی عقیده و مذهب، آزادی فرد، رفع نابرابری نژادی، جنسی و … که امروزه در منشور جهانی حقوق بشر تبلور یافته است. منشور حقوق بشری که ایران با تمام ادعاهای توخالی هیچ گاه سهمی در ایجاد آن نداشته است و هر سال بر اساس آن محکوم می شود. جامعه ایرانی از همه اینها عقب است و همین تلنگر های این گونه است که ذهن راحت طلب و سنتی ایرانی را تکان می دهد و به درگیری اش می کشاند.

یادمان نرفته که با فروغ فرخزاد چه کردند. همه جورش را شاهد بودیم: از ناسزا و خودفروش خواندنش تا حرفهای الکی و شرمگین که: با احساسات مردم نباید بازی کرد و مردم ما اعتقاداتی دارند و دیگر بهانه های بی اساس و پوچ.

اما پاسخ فروغ فرخزاد به متحجران، امروز نیز بجاست:

» مرا به زوزه دراز توحش

در عضو جنسی حیوان چه کار

مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی چه کار

مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده است

تبار خونی گلها می دانید؟»

وال استریت ژورنال: ماهواره‌ها و پخش برنامه های تلویزیونی دولت سرکوبگر تهران

نوشته زیر در وال استریت ژورنال آمده است که من بدون تغییر در اینجا می گذارم. بازگردان به فارسی از «کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران» است.

نویدار

==================

وال استریت ژورنال: ماهواره‌ها و پخش برنامه های تلویزیونی دولت سرکوبگر تهران


(۱۸ آذر ۱۳۹۰) مقاله زیر که امروز در بخش سرمقاله ویادداشت های روزنامه وال استریت ژورنال اروپا منتشرشده است به۱۱  موضوع ارائه خدمات شرکت های ماهواره ای غربی به   صداوسیمای جمهوری اسلامی پرداخته در حالی که حکومت ایران بر روی برنامه های برخی دیگر از مشتریان این ماهواره ها پارازیت  می اندازد و این موضوع را مورد بررسی قرار داده است که صداوسیما علاوه بر رسانه بودن،  در خدمت دستگاه های اطلاعاتی وامنیتی ایران عمل می کند. نویسندگان این مقاله درخواست هایی را برای تغییر این وضعیت پیشنهاد کرده اند. ترجمه کامل این مطلب که توسط کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران انجام شده در زیر می آید:

 نویسندگان: شیرین عبادی و هادی قائمی


اینکه حکومت ایران برای کنترل و فریب دادن مردم، سرمایه گذاری زیادی بر روی سانسورکردن اینترنت، کنترل ارتباطات موبایل و پارازیت اندازی بر روی برنامه های ماهواره ای بین المللی می کند، شاید تعجب آور نباشد. اما تعجب آور آن که شرکت های اروپایی به خصوص شرکت هایی که امکان پخش ماهواره ای را فراهم می کنند، با وجود حمله گسترده این حکومت به آزادی بیان و دسترسی آزاد به اطلاعات همچنان به ارائه خدمات به آن ادامه می دهند.

 حکومت ایران در پارازیت انداختن روی شبکه های ماهواره ای در دنیا بی رقیب است ولی با این وجود برای پخش برنامه های خود به صورت روزافزونی از ماهواره های بین المللی استفاده می کند. شرکت های ماهواره ایی اروپایی مانند یوتل‌ست (Eutelsat)، آرکیوا (Arqive) و اینتل‌ست (Intelsat) خدمات گسترده ای برای صداوسیمای جمهوری اسلامی که رسانه دولتی ایران است فراهم می کنند که از جمله این خدمات می توان به پخش برنامه های رادیوتلویزیونی داخلی و کانال های غیرفارسی زبان مثل پرس تی تی (‌به انگلیسی) و العالم (به عربی) اشاره کرد.

 اما ماهواره های شرکت یوتل‌ست همچنین میزبان بسیاری از شبکه هایی است که روی برنامه های آن توسط دولت ایران پارازیت انداخته می شود. با وجود اینکه حکومت ایران به نابودی محصولات مشتریان دیگرش می پردازد، این شرکت همچنان پخش برنامه های صداوسیما که از طریق تسهیلات شرکت آرکیوا انجام می شود را بدون وقفه ادامه می دهد.

 در طی دو سال گذشته که حکومت ایران پارازیت افکنی بر روی کانال های فارسی زبان را به صورت چشمگیری افزایش داده

است، یوتل ست اقدام چندانی برای پاسخگو نگهداشتن حکومت انجام نداده است. در عوض یوتل ست پخش برنامه های بی.بی.سی فارسی و صدای آمریکا فارسی را از روی ماهواره پربیننده و قابل دسترس خود هاتبرد-۶ برداشته و به ماهواره های دیگر که کمتر(برای مردم ایران) ‌قابل دسترس است، انتقال داده است.

 ادامه پخش ماهواره ای برنامه های صداوسیما با وجود افزایش فراوان پارازیت برروی دیگر کانال ها هدیه ای از سوی شرکت  های اروپایی به حکومت ایران است.

 بدتر از این، صداوسیما تنها یک رسانه عادی نیست. صداوسیما به عنوان بخشی جدایی ناپذیر از دستگاه اطلاعاتی و امنیتی ایران عمل می کند هم اکنون مشغول سرکوب شدید داخلی است. شماری از کارکنان و دوربین های صداوسیما نقش بازجویان را در زندان ها ایفا می کنند و در اخذ اعترافات اجباری از زندانیان عقیدتی، دست دردست ماموران اطلاعاتی و شکنجه گران، نقش بارزی دارند.

 یکی از شناخته شده ترین قربانیان این موضوع در سطح جهانی، مازیار بهاری، روزنامه نگار است که درمورد اینکه چگونه به دنبال انتخابات سال ۱۳۸۸ و بعد از بازداشت او، صداوسیما با فرستادن کارکنانش برای آماده کردن و نشاندنش درمقابل دوربین های تلویزیون عمل کردند، به صورت گسترده‌ای سخن گفته است.

 نمونه آقای بهاری تنها نمونه در این زمینه نیست. صداوسیما، به عنوان تولید کننده و کارگردان خلاق اعترافات اجباری تلویزیونی و دادگاه های نمایشی عمل می کند. شمار بسیاری از زندانیان عقیدتی در دست بازجویانی که با همکاری صداوسیما، اعترافات اجباری آنها را در تلویزیون پخش کرده است، زجرکشیده اند. صداوسیما چنین اعترافاتی را حتی قبل از دادگاهی شدن زندانیان پخش می کند. در شهریور ۱۳۸۸، بیش از صد زندانی عقیدتی به دنبال پخش تلویزیونی اعترافات در دادگاه های نمایشی، به حبس های طولانی مدت محکوم شدند.

 صداوسیما همچنین مرکز و محور پخش برنامه های افتراآمیز و نفرت پراکنی برعلیه طیف گسترده ای از ایرانیان می باشد از آن جمله فعالان جامعه مدنی، اقلیت های مذهبی مانند بهائیان و صوفی‌های شیعه، روحانیون منتقد دولت و کلا هرکسی که قرائت رسمی حکومت را به چالش می کشد.

 در همان زمان که چنین اعترافات اجباری و افتراآمیز، آزادانه از چنین ماهواراه هایی پخش می شوند، دسترسی به کانال های جایگزین فارسی زبان (برای مردم ایران) مشکل و مشکل تر می شود و شرکت های اروپایی چشم وگوش خود را بسته وترجیح می دهند به این موضوع توجهی نکنند.

 این شرکت ها خود را پشت آنچه «تعهدات قراردادی» می نامند پنهان می کنند. اما این قراردادها دقیقا می تواند به آنها اجازه بدهد که ارتباطات خود را با دولت ایران قطع کنند یا اینکه صدمات خود مشروط بر رعایت قوانین اساسی ارتباطات (تله کامیونیکیشن) بین المللی و استانداردهای حقوق بشر کنند.

 اتحادیه اروپا و آمریکا بایستی برای ملزم کردن این شرکت های ماهواره ای برای پایان دادن به همکاری شان با سانسورچیان ایران اقدامات قاطع و فوری لازم را انجام دهند. با توجه به نقش کلیدی صداوسیما در زیرپا گذاشتن وسیع حقوق بشر درایران، شرکت های اروپایی و آمریکایی نمی بایستی هیچگونه خدماتی به آنها ارائه دهند.

 در ماه گذشته پارلمان اروپا در قطعنامه ای، از یوتل‌ست خواست که خدمات خود را به ایران تا زمانی که پارازیت افکنی غیرقانونی انجام می شود متوقف کند. شورای اروپا به عنوان قدرت اجرایی این اتحادیه، بایستی با دنبال کردن این موضوع، با صدور حکمی الزام آور، ارائه تمامی خدمات به صداوسیما را از سوی شرکت های اروپایی قدغن کند. بدون چنین فشارهایی بر روی شرکت های خصوصی از هر دوسوی آتلانتیک (اروپا وآمریکا) مردم ایران همچنان منقطع از دنیای بیرون می مانند.

‫* خانم عبادی وکیل ایرانی حقوق بشر و برنده جایزه صلح نوبل ۲۰۰۳ است. آقای قائمی مدیرکمپین بین المللی حقوق بشر در ایران می باشد.

دزدی کاپشن صد دلاری آقای رجایی خراسانی در سال 1986 و دزدی سه هزار میلیارد تومانی این روزها

وبلاگ گمنامیان پیرامون دزدی آقای سعید رجایی خراسانی در سال 1986 در نیویورک، دزدی سه هزار میلیارد تومانی نوشته ای دارد. در تکمیل آن، بریده روزنامه “The Nashua Telegraph” 22 مه 1986 را نیز یافتم و بد نیست که برگردان خبر را نیز داشته باشیم. این روزها دلقک آرادان، جناب آقای رییس جمهور دکتر احمدی نژاد نیز به نیویورک تشریف می برند. ایشان فرموده اند که «دولت من پاک ترین دولت تمام تاریخ است.»

برگردان خبر:

نیویورک (آسوشیتد پرس) – به گزارش پلیس سفیر ایران در سازمان ملل متحد به هنگام دزدی یک کاپشن 100 دلاری از یک فروشگاه دستگیر و سپس به خاطر مصونیت دیپلماتیک آزاد شد.

جان ونتوچی (John Venetucci)،سخنگوی پلیس گفت که سعید رجایی خراسانی، 50 ساله، در طبقه دوم بخش لباس مردانه Alexander’s در مرکز مانهاتان تلاش برای دزدیدن یک کاپشن داشت. او به


 هنگامی که به پشت یک گنجه لباس رفته بود، پس از کندن اتیکت بهای یک کاپشن به سوی در خروجی رفت. یک کارآگاه فروشگاه شاهد این دزدی از سوی رجایی خراسانی بود. این کارآگاه و یک مامور امنیتی پیش از خروج رجایی خراسانی او را از خروج بازداشتند. ماموران اف بی آی (FBI) که از سوی فروشگاه فراخوانده شده بودند، رجایی خراسانی را به عنوان سفیر شناسایی کردند و او را به خاطر مصونیت دیپلماتیک آزاد ساختند.

امیر زمانی، یکی از اعضای هیات نمایندگی ایران در سازمان ملل اعلام داشت که آقای سفیر امروز یک نشست رسانه ای برگزار خواهد کرد. او از هر گونه اظهار نظر خودداری کرد.

این جریان در هفتم ماه مه روی داده است، اما به بیان ونتوچی تا روز چهارشنبه پلیس شهری از آن خبر نداشته است.

تلویزیون WNBC-TV گزارش داد که یک سخنگوی ایرانی این اتهام را تکذیب کرده و بیان داشته است که این یا یک سوءتفاهم بوده است و یا این که اف بی آی (FBI) تلاش دارد یک آبروریزی به راه اندازد.

در دوره چهار سال سفارت خود رجایی خراسانی همواره ایالات متحده و اسراییل و عراق، دشمن در حال جنگ با ایران را مورد حمله قرار داده است و تلاش برای اخراج اسراییل از مجمع عمومی داشته است.

50 ضربه شلاق حقیر بر پیکر سمیه توحیدلو

چه کسی حقیر است؟ سمیه توحیدلو، زن جوان32 ساله در زندان با زنجیر بر دست و پا، یا آن مرد بازجوی شلاق بر دست که در تاریکی ایستاده تا نامش را و چهره اش را کسی نبیند؟ زن جوان دانشجوی دکترای جامعه شناسی که تنها جرمش وبلاگش است و این که سهمش را از زندگی می خواهد یا جلاد چهار راه آذربایجان که یک وبلاگ نویس را نیز بر نمی تابد؟ که حقیر است؟

امام عظیم الشانشان آب را مجانی می کرد و برق را مجانی می کرد و اتوبوس را مجانی می کرد و نفت را به در خانه ها می آورد. دروغ گو و حقه باز بزرگ تاریخ البته نگفته بود که برای چه کسی اینها را مجانی می کند. اکنون که سه هزار میلیارد تومان دزدیده اند با همکاری رییس جمهور و رحیم مشایی، روشن می شود که آب و برق و نفت را برای چه کسانی مجانی کرده اند و اکنون سمیه توحیدلو به جرم توهین به رییس جمهور شلاق می خورد؛ جرمی که حتی در قانون خودشان نیز تعریف نشده است. حال که قرار است رییس جمهور پاک و خدمتگزارشان را دراز کنند، جریان سه هزار میلیارد تومان را رو کرده اند. همان رییس جمهوری که برای روی کار آوردنش آن گونه مردم را دوسال پیش به خون کشیدند و حال او نیز تاریخ مصرفش دارد به پایان می رسد. تو گویی دارودسته خامنه ای وزارت نفت دستشان نیست و کلی بودجه های رنگارنگ دیگر و سهم امام و پول ها و رشوه ها و درصدهای بی حساب و کتاب از سالها پیش در دستشان نبوده است. هزاران میلیاردهای ایشان را نیز روزی باید در برابر همگان گذاشت.

سمیه نام نخستین زن شهید اسلام بود و پدر و مادری که این نام را بر نوزادی گذاشته اند که یک ماه پس از انقلاب اسلامی سال 57 به دنیا آمده  است، با این کار امید و آرزوهایشان را نسبت به انقلاب اسلامی نشان داده اند. اکنون آن نوزاد دانشجوی دکترای جامعه شناسی که زیر دست خودشان تربیت و بزرگ شده است، مدرسه ودانشگاه خودشان را گذرانده و روزنامه ها و کتابهای خودشان را خوانده است، باید از دست حکومت اسلامی شلاق بخورد و محمدرضا رحیمی دزد بیمه مردگان و با مدرک دکترای قلابی از نوع کردان، معاون رییس جمهوری باشد که سمیه گویا به او توهین کرده است.

سمیه نماد مردمان صادق، ساده و شریفی است که گمان می برند که حکومت گران از اسلام سوء استفاده می کنند و اسلام راستین چیز دیگری است و این گونه نیست. شاید یک بار دیگر این رویداد تکانی باشد که اسلام و یا هر مذهب و ایدئولوژی دیگری که بر حکومت آید، همین خواهد بود و بدتر. اسلام در حکومت، همان طالبان افغانستان است و درعربستان سعودی! راستین و دروغین ندارد. اگر مقاومت مدنی مردم ایران و شجاعت کسانی چون سمیه و دیگران نبود، اکنون حضرات حکومت اسلامی چون افغانستان طالبان بر چهارپایان شلوار می پوشاندند تا اسلام به خطر نیفتد و در میانه بازی فوتبال در زمین چمن چند محکوم به اعدام را گردن می زدند تا درس عبرت جامعه شود. چون عربستان سعودی گل سرخ را ممنوع می کردند و گشت ارشادشان (المتوعین) مردم را به هنگام نماز با چوب به سوی مسجد می راندند. بر سر زنان چه بیش از این می آمد، جای خود دارد. اسلام در حکومت یعنی همین که می بینید!

نمی دانیم میان سمیه و بازجوی حقیر چه گذشته است. اما سمیه پس از 50 ضربه شلاق در وبلاگ خود این را نوشته است:

ثبت می کنم برای ماندن و برای خودم

خوشحال باش. قصدت تحقیر بود. اعتراف می کنم احساس تحقیر شدگی تمام وجودم را سوزاند. آنقدر که گمان نبرم که تکرار شدنی باشد.

بالاخره تتمه آن انشای بلند بالا تعزیرش برایت ماند.

برای من چه ماند؟ همان آیات ِ همیشه . جلوی رویت تفال زدم و خواندمش. زیر فشار . همان که ساحران سحرشان را افکندند و تنها خدا به موسی می گوید تو چوبدستی خود را بیانداز و نترس !‌

شیرینی آیه را وقتی درگیر سحرت بودی و ریسمان های ساحری را در دست داشتی نمی توانستی بچشی. هرچند که نه موسایی در کار بود و نه چوبدستی ای ،‌ولی دلی بود که امروز را فراموش نمی کند. هیچوقت.

امروز تحقیر شدم. حتی غرورم شکست. اما بزرگی و کوچکی دست خداست و اوست که هست. اگر نبود که دق می کردیم در این روزها!‌

مختوم شد. اما شد؟

اینها را سمیه گویا برای بازجو و یا هر کسی دیگری نوشته است که تلاش برای شکستن سمیه داشته است. آنچه از میان خطوط می شود خواند، این است که آنها با روضه خوانی های بلند بالا نتوانسته اند سمیه را بشکنند و از آن » انشای بلند بالا تعزیرش برایت ماند.»

… و حقارت برای جلاد! حقارت برای جلاد ماند و رییس جمهورش که هیچ گاه جز حقیر چیزی نبود و رهبرشان که حقارتش از وحشتش پیداست. سمیه نوشته است که احساس حقارت کرده است. اما کسی که احساس حقارت می کند، نمی آید پس از شلاق خوردن اینها را بنویسد. این چند خط سیلی محکم دیگری است بر بازجو و رهبرش و رییس جمهورش!

دیکتاتورها همیشه احمق هستند. این سخن مشهور این روزها بیشتر از پیش به ذهنم می آید. احمق کبیر لیبی را این روزها می بینید؟ خامنه ای و احمدی نژاد و دارودسته، ناخن انگشت کوچک او نیز نمی شوند. ببینیم حقیر چه کسی است.

انتخاب درست آمنه بهرامی

برای آمنه بهرامی خوشحالم. خبر چشم پوشی او از اجرای حکم قصاص مجید مهدوی بسیاری را شاد ساخت؛ آنهایی که نمی خواستند او را ببینند که برای بار دوم قربانی می شود، این بار از سوی شریعت اسلامی و حکم وحشیانه قصاص و با اقدام خودش. در اینجا او شهامت نشان داد و بر دو دلی خود غلبه کرد.

این خبر خوش برای همه آنهایی است که تلاش داشتند تا آمنه را از اجرای این حکم منصرف سازند. این پیروزی آنها نیز هست. آمنه سرانجام توانست در دوراهی سخت دو انتخاب، روش درست را بیابد. هر چند که خود او سرسختانه به دنبال این حکم بود، سرانجام در این بلاتکلیفی تصمیمی درست گرفت. این از آن شرایطی است که می گویند: انسان باید بتواند در شرایط لازم از روی سایه خودش هم بپرد.

اکنون آمنه سربلند است. شنیدم که یک ایرانی ناشناس کار ادامه معالجه آمنه در اسپانیا را بر عهده گرفته است. این نیز خبری است خوش!

دیگر نوشته ها در این زمینه:

– “اگر تو جای آمنه بهرامی بودی …»

– ”سخنی روشن با آمنه بهرامی

به بهانه آمنه بهرامی و آنچه بر او رفته است

وبلاگستان را برای کمک به آمنه بهرامی بسیج کنیم

«اگر تو جای آمنه بهرامی بودی …»

این روزها پیرامون آمنه بهرامی بسیار نوشته شد و در وبلاگ ها تبادل نظر شد. نوشته من نیز برخی را برانگیخت و نشان داد که جامعه ایرانی پیرامون قصاص هنوز شکاف بزرگی دارد. هنوز بسیاری هستند که در سده بیست و یکم از باورهای دوران توحش دفاع می کنند.

آنهایی که بر اساس این باورها گمان می برند که با قصاص می توان درس عبرت برای دیگران شد، گویا در این جهان زندگی نمی کنند، به پیرامون خود نمی نگرند و از دانش امروز بشر و حقوق بشر چیزی نمی دانند، با استدلال های ساده لوحانه دبستانی می پرسند: » یکی بیاید روی خواهر تو اسید بریزد بعد ببینیم باز هم این حرفها را می زنی یا نه.» و یا «من می آیم روی تو اسید می ریزم ببینم بعد چه می گویی.»

باورم می شود که این آدمها چنین توانایی داشته باشند. زیگموند فروید چه حق دارد که از چنین استدلال هایی نتیجه می گیرد که این آدمها با این سخنان در انتقاد و اتهام به دیگران در واقع بدون این که بخواهند، خودشان را نشان می دهند که خود توانایی این کارها را دارند.

اکنون که اینها را می نویسم، در برنامه دوم تلویزیون آلمان (ZDF) گفتگویی جریان دارد در باره همین جریان. میهمان برنامه زن جوان لبنانی است به نام «ماها شاف». ماها که با خانواده خود در آلمان زندگی می کند، 13 سال پیش به خاطر دوستی با یک پسر از سوی پدرش در سال 1997 در سن 18 سالگی با بنزین به آتش کشیده شد. پدری مسلمان کور و بی عاطفه! این پدر از سوی دادگاه آلمانی به 13 سال زندان محکوم شد و پس از 13 سال نیز از آلمان اخراج و به لبنان فرستاده شد. در دادگاه، پدر (همچون مجید موحدی) ابراز پشیمانی نکرد و گفت که در شرایط مشابه این کار را دوباره انجام خواهد داد. 65% پوست بدن ماها سوخته است. او تاکنون 48 بار زیر عمل جراحی سنگین قرار داشته است. ماها اکنون 32 سال دارد، ازدواج کرده و دارای سه فرزند است. او می گوید که هیچ گاه به انتقام نیاندیشیده، دیگر قصد عمل جراحی ندارد و ظاهر کنونی خود را پذیرفته و سربلند و خوشبخت زندگی می کند.

مجری برنامه سپس از آمنه بهرامی گفت و این که آمنه به هیچ رو حاضر به گذشت از قصاص نیست و حتی حکم دادگاه ایرانی مبنی بر 12 سال زندان و پرداخت 140 هزار یورو را نیز قبول ندارد. ماها گفت که با آمنه صحبت کرده است و نتوانسته است او را به نادرستی این کار قانع کند. «ماها شاف» گفت که پس از گفتگو با آمنه حس نکرده که توانسته باشد تغییری در دیدگاه های آمنه ایجاد کند. ماها می گوید که هیچ گاه با پدر خود رابطه عاطفی نداشته است ولی به هیچ عنوان فکر قصاص را نمی تواند به ذهن خود راه دهد. ماها به صراحت گفت: «اگر من همان کاری را با پدر خود انجام دهم که او با من انجام داد، پس تفاوت من با او چیست؟«

از دید شما کدام یک خوشبخت ترند؟ ماها با همسرش و سه کودکش یا آمنه بهرامی پس از چکاندن اسید در چشم مجید محدوی؟

من برای مخالفت خود با سنت بازمانده از دوران توحش قصاص نیازی نمی دیدم که نمونه ماها و کسان دیگر بیاورم تا آن بخش از ایرانی های ساده اندیش دور از مدنیت امروزی، شاید ذهنشان تکان بخورد. اما آن چه در این روزها در سایت ها دیدم مرا تشویق کرد که نمونه از کسی بیاورم که خود چون آمنه قربانی بوده است و حرف مرا می زند. شاید این کمی کمک کند تا ذهن کودکانه برخی کمی رشد کند. منشور جهانی حقوق بشر، انسان دوستی، دستاوردهای صدها سال روشنگری و سخنان اندیشمندان، جامعه شناسان، جرم شناسان و روانشناسان و … پیش کش!

اگر هنوز کافی نیست، نمونه های دیگری نیز می توان آورد تا اندیشه ساده شما قانع شود و دیگر نگویید: » من می آیم بر سر خواهرت اسید می ریزم ببینم بعد چه می گویی …»

سخنی روشن با آمنه بهرامی

اکنون اجرای حکم قصاص که قرار بود روز شنبه گذشته خود به اجرا بگذاری، به تعویق افتاده است. هر کجای جهان که بودیم، صدای اعتراض ترا همان روز شنیدیم. رسانه های آلمانی نیز اعتراض ترا در گفتگو با بنگاه انتشاراتی mvg Verlag انعکاس دادند. نوشتند که اعتراض تو «خشم آگین» بوده است.

دو سال و نیم پیش بود، در روزهای پایانی دسامبر 2008 پس از کنجکاوی پیرامون آنچه که بر تو گذشته بود و دیدن برنامه ای در صدای آمریکا این نوشته را در این وبلاگ گذاشتم. سپس با شماری از دوستان وبلاگ نویس تلاش کردیم برای حمایت از تو و مقابله با دستور احمدی نژاد در باره قطع پرداخت هزینه های بیمارستان در بارسلون جنبشی در وبلاگستان پدید آوریم.

گمان نمی برم که این سخنان دیگر برایت تازگی داشته باشند. آنها را از دیگران نیز بسیار شنیده ای که بسیار بودند کسانی که پیش از من و دوستانم دست به کار شده بودند. به هر رو، در همان روزها نشانی خانه و شماره تلفن خانواده ات را تهیه کردیم و با کسانی که درگیر کارهایت بودند در اروپا و آمریکا گفتگو کردیم تا راهی موثر برای یاری بیابیم.

و در همان روزها بود که اصرار تو برای انتقام ، اجرای حکم قصاص و کور کردن آن جانی احمق و خودخواه در همه جا پیچید. ما در تلاش خود با دشواری روبرو شدیم چون همه می گفتند که حاضر به کمک هستند اما باید راهی یافته شود تا پولی که گرد می آید برای پرداخت دیه مجید موحدی خرج نشود. کسی حاضر نبود گامی بردارد تا حکمی وحشیانه از دوران حجر به اجرا درآید، آن هم در سده بیست و یکم. در کنار همه اینها نیز از کسانی که درگیر کارهایت در بارسلون بودند نیز شنیدیم که همراهان خانوادگیت به جای رسیدگی به تو ترجیح می دادند در بوتیک ها و کافه های بارسلون پرسه بزنند. درست یا نادرست، اینها همه انگیزه کسانی که می خواستند کاری انجام دهند را نابود کرد.

در پیرامون آنچه بر تو رفته است، بسیار نوشته شده است. من احساس خود را همان زمان نوشتم و نمی خواهم چیزی را تکرار کنم. دیگران نیز بهتر از من نوشته اند. من آن چه را می خواهم بگویم که دیگران شاید کمتر بیان داشته اند، هر چند که در میان نوشته ها به نظر می آید که من تنها نیستم و بسیاری این گونه می اندیشند.

بگذار داستانی برایت بگویم.

 زولینگن (Solingen) شهری است کوچک در آلمان، در 40 کیلومتری شمال شرق شهر کلن؛ از آن شهرهایی که در آنها چیزی توجهت را جلب نمی کند و زود رد می شوی و می روی. تنها چیزی که نام این شهر را در سالهای پیش به جاهای دیگر برده بود، کیفیت چاقویش بود که شهرت زنجان خودمان را دارد. گفتم تنها چیز، که البته تا سال 1993 تنها یک چیز بود. پس از آن این شهر کوچک شهرتی غم انگیز یافت.

در این شهر چون شهرهای دیگر آلمان شمار زیادی مهاجران کارگر ترک زندگی می کنندو در میان آنها دو خانواده ترک بودند که در دو خانه به هم چسبیده زندگی می کردند. در شب 29 ماه مه 1993 چهار جوان آلمانی از 16 تا 23 ساله که به گروهی نئونازی وابسته بودند، با نفرت از خارجی ها این دو خانه را به آتش کشیدند. در این آتش سوزی دو زن 18 و 27 ساله و سه دختر بچه 4، 9 و 12 ساله سوختند. 14 عضو دیگر خانواده که در این دو ساختمان بودند، به درجه های گوناگون دچار سوختگی و مسمومیت شدند.

خبر جهان را پر کرد و همگان یاد تاریخ فاشیسم آلمان افتادند. هر چه باشد، جهان نسبت به آلمان حساسیت عجیبی دارد، هر چند که پس از 60 سال این حساسیت بی مورد آید. اگر اتفاقی با زمینه نژادپرستی در فرانسه یا آمریکا و انگلیس رخ دهد، که هر روز هم رخ می دهد، کسی توجهش جلب نمی شود. اما اگر چنین چیزی در آلمان رخ دهد، همه جهان بر هم می ریزد و همه توجه افکار عمومی به سوی آلمان برمی گردد.

به هررو، پلیس آلمان هر چهار نفر را به سرعت شناسایی و دستگیر کرد.  مردم آلمان در تمام شهرها راهپیمایی های گسترده به راه انداختند و شمع در دست این جنایت را محکوم کردند. من آن سالها را خوب به یاد دارم و یک پارچگی، صراحت و صداقت جامعه آلمان در محکومیت این کار را نیز!

ده هزار پلیس آلمانی برای ایجاد آرامش به آن شهر کوچک فرستاده شدند و چند هزار جوان خشمگین ترک آن روزها با پلیس به زدوخورد می پرداختند. شبح فاشیسم و هیتلر دوباره در ذهن بسیاری زنده گشته بود و برخی نیز با کمال میل خود را قربانی وانمود می کردند و بر تشنج می افزودند.

در این میان زنی ساده به نام مولوده گنچ (Mevlüde Genç)، که اکنون 68 سال دارد، پا به میان می گذارد. مولوده گنچ مادربزرگ این خانواده قربانی است که سالم مانده است. پنج زن قربانی این جنایت کور، دختر، سه نوه و خواهرزاده او بودند. او در روستایی به نام مرچیمک در ترکیه در کناره دریای سیاه به دنیا آمده است و مدرک پنجم دبستان دارد. مدرکی که در آن آتش سوزی نیز سوخت.

در سوم ژوئن سال 1993 پنج تابوت بزرگ و کوچک در خیابان ساختمان سوخته نهاده شده اند. خیابان پر از دسته گل و پرچم های ترکیه و آلمان است. رییس جمهور آلمان، نخست وزیر ایالتی و بسیاری دیگر شرمسار در آنجا ایستاده اند و نمی دانند چه بگویند. در این میان مادربزرگ، مولوده گنچ به سوی میکروفون می رود، با دست غبار از چهره اش می روبد، روسری اش را صاف می کند و این سخنان را یر زبان می آورد: «هر گاه بچه های من شیرینی داشتند، به آنها می گفتم اینها را با دوستان آلمانی خود تقسیم کنید. همان جور که انگشتان یک دست یکسان نیستند، مردم یک ملت نیز نمی توانند یکسان همه خوب باشند و یا همه بد. مرگ فرزندان من باید گشایشی برای همه ما باشد که با هم دوست باشیم.» این سخنان غیر منتظره جامعه آلمان و ترکیه و هر انسان آزاده ای را تکان داد. این زن شجاع و وارسته در کنار تابوت فرزندانش ایستاده بود و این سخنان را گفت.

13 آوریل 1994 است. دادگاه آن چهار جوان نئونازی جنایتکار در شهر دوسلدورف برگزار می شود. خانواده گنچ در ردیف نخست دادگاه نشسته است. سپس آن چهار جانی (دو دانش آموز دبیرستانی و دو بیکار  زیر پوشش تامین اجتماعی) را می آورند. آنها به چهره مولوده گنچ می نگرند و لبخند می زنند. مادر یکی از آنها پسر گلش را در آغوش می گیرد. مولوده گنچ می گرید.

آنگاه که رییس دادگاه مولوده را به جایگاه فرا خواند، این سخنان جاری شد:

–          شما چند سال دارید؟

–          من یک جنازه زنده هستم.

–          شغل شما چیست؟

–          من از پسر نیمه سوخته ام پرستاری می کنم. من به پسرم که دیگر چهره ندارد می گویم که او زیباست و زمانی که می پرسد که چرا دو خواهرش به دیدار او در بیمارستان نمی آیند، می گویم که آنها به هلند رفته اند و سلام می رسانند.

مولوده گنچ فرزندانش را در روستای مرچیمک، در جایی در آناتولی ترکیه در پای تپه ای به خاک سپرده است. آن تپه جایی است که خود در کودکی از گوسفندانش مواظبت می کرد. اما مولوده هم چنان در شهر زولینگن زندگی می کند. او در هر جنبش دوستی میان مردم ترکیه و آلمان شرکت دارد و پس از آن آتش سوزی، درخواست گذرنامه آلمانی نیز کرد.

آن چهار نفر به 15 و 10 سال زندان محاکمه شدند که این روزها دیگر زندانشان پایان یافته و آنها دوباره آزاد شده اند.

مولوده گنچ بالاترین نشان افتخار آلمان را دریافت کرد و تلویزیون آلمان او را زن نمونه آلمان در سال 1994 خواند. مولوده در ترکیه نیز نشان های بی شمار دریافت داشته است. سلیمان دمیرل، رییس جمهور ترکیه او را به آنکارا دعوت کرد تا به او نشان افتخار بدهد. ما هر گاه که او را در برنامه ای در تلویزیون دیدیم، احساس کردیم که باید به احترام این زن بزرگ برپاخیزیم و دوستش بداریم.

من نمی دانم اکنون مولوده گنچ کجاست و چه می کند. اما این را میدانم که این نام برای من و بسیاری دیگر همواره احترام برانگیز است.

شهر زولینگن هر سال جایزه ای به نام مولوده گنچ به کسانی که برای آشتی و دوستی ملت ها گام بر می دارند، اهدا می کند.

اکنون تو آمنه بهرامی را شنیدم که هفته پیش برنامه ای منظم را اعلام کردی: روز شنبه حکم برگزار می شود. پس از آن به آلمان می روم و در یک برنامه تلویزیونی شرکت می کنم و در آنجا سرگذشت خود را می گویم. در مصاحبه با BBC با دقت تمام جرییات سناریویی را بیان داشتی که برایش سالها تمرین کرده ای: می خواهم خودم قطره های اسید را به چشمان مجید بریزم. به دکتر نیز گفته ام که اجازه دهد من اول تلاش کنم. اگر نشد آن وقت دکتر این کار را انجام دهد.

اصرار غریبی داری که خود اسید بر چشم مجید موحدی بریزی و لحظه به لحظه آن را تماشا کنی.  زمانی که مبهوت به این برنامه می نگریستم، سخنان کسی را می شنیدم که تنها انتقام در سر دارد. سالها برای انتقامی بی رحمانه انتظار کشیده است و اکنون با لذت تمام ثانیه شماری می کند. من صدای کسی را شنیدم که می تواند با آرامش تمام گام پیش بگذارد و چشمان کسی را با اسید بسوزاند و او را چون خود سازد. من صدای کسی را شنیدم که می تواند حتی جان کسی را بگیرد. خود به این پرسش پاسخ بده: اگر حکم قصاص مرگ مجید موحدی می بود، آیا می توانستی آن را اجرا کنی؟ اگر نه، چرا نه؟

هر چه می گذرد، من میان آمنه بهرامی و مجید موحدی تفاوت کمتری می بینم. آن سو دیوانه انسانی حقیر که با خودخواهی احمقانه اش با پاشیدن اسید بر چهره زیبای دختر جوانی زندگی را به نابودی می کشد و در این سو کسی که تمام نیرویش را با کمک قوه قضاییه حکومت جهل اسلامی و شریعت بر انتقام گذاشته است. هیچ کس، نه انسان های آزاده و نه حتی رییس قوه قضاییه وقت حکومت اسلامی که خود این حکم را بر اساس شریعت صادر کرده است، هر کدام با استدلال خود تاکنون نتوانسته اند نظر آمنه بهرامی را برگردانند. این چه خشمی می تواند باشد که انسان خود را به سطح همان مجید موحدی نزول دهد و از او نیز پست تر شود چرا که نه چون او در شرایطی بحرانی و از روی جنونی آنی دست به جنایت می زند، بلکه کاملا حساب شده، با آرامش و در برابر نگاه دیگران و در برابر دوربین های تلویزیونی و پس از آن هم بی قرار در انتظار شرکت در یک برنامه تلویزیونی در آلمان؟

نمی دانم در کدام برنامه تلویزیون آلمان قرار است شرکت کنی. اما گمان می بری با این کار می شود توجه جامعه ای را که خود از این چیزها در تاریخش بسیار داشته است، از آنها درس گرفته و اکنون راه تمدن و اجرای حقوق بشر را می رود، جلب کرد؟ تو گویی تمدن بشری تاکنون برای مقابله با جنایت هیچ دستاورد و راه حلی نیافته که اکنون آمنه بهرامی بیاید و در میان اروپا درس بدهد که» من این کار را انجام می دهم تا دیگر کسی جرات نکند بر کسی اسید بپاشد و عبرت دیگران بشود»؟ آیا تمدن بشر تاکنون بیکار نشسته بود و تجربه چند هزار سال را نداشت و نمی دانست که در کشورهایی که حکم اعدام و قصاص اسلامی و قطع دست و پا و درآوردن چشم و غیره دارند، آمار جنایت پایین تر از جاهای دیگر نیست که هیچ، در برخی جاها بالاتر است؟ همان آمار ایران را دیده ای؟ آمار اسیدپاشی در پاکستان را دیده ای؟ آمار جنایت و دزدی در عربستان سعودی را می شناسی؟ آمار قتل و جنایت در آمریکا، چین و ایران و جاهایی که مجازات اعدام دارند را می دانی و می خواهی به جهان یاد دهی که این کار را می کنی که برای دیگران درس عبرت شود؟ آیا واقعا هدفت این است که کسی دیگر این کار را نکند و یا هدفت تنها و تنها انتقام از مجید موحدی است که به بیان تو آن قدر کورذهن است که هنوز هم از کارش پشیمان نیست و درس عبرت برای دیگران تنها بهانه ای است؟

نام کتابی که در 250 صفحه به زبان آلمانی سرگذشت ترا بیان می کند، را گذاشته اند: «چشم در برابر چشم». این بیان از تورات و انجیل می آید و مشابه همان قصاص اسلامی است. از دید یک اروپایی بنگریم: آنچه در این میان شاید نمی دانی این است که در اروپای امروز هیچ انسان متمدنی (چه یهودی، چه مسیحی یا بدون دین) برای این واژه «چشم در برابر چشم و دندان در برابر دندان» تره هم خرد نمی کند. کسی که در اینجا بیاید و از چنین حکمی دفاع کند، تنها یک انسان عقب مانده مملو از نفرت از یک کشور جهان سومی آخوند زده با نظامی وحشی می تواند باشد که چند دقیقه ای به گونه ای همزمان هم ترحم و هم نفرت تماشاگران را به خود جلب کند و برای کتابی به این نام تبلیغ کند؛ نامی که برای انسان اروپایی چه مذهبی و چه غیرمذهبی نماد جنگ صلیبی و جنایت مذهبی قرون وسطایی است. برای انسان اروپایی «چشم در برابر چشم و دندان در برابر دندان» در کنار نماد تورات و انجیلی خود بعدی اسلامی نیز می یابد و با نام زنی مملو از نفرت و انتقام از ایران گره می خورد. همین و بس! فردایش از هر کسی بپرسی، کسی یادش نخواهد بود که دیروز چه بود و آمنه بهرامی که بود.

می دانم که این سخنان من نه تنها ترا خوش نیاید، بلکه بسیاری دیگران را نیز. چون که رسم این است که همه برایت ابراز ترحم کنند و نه انتقاد از تو که همه زندگیت را در جوانی از دست داده ای. اما از دید من تو این سخنان را نیز باید بشنوی. ما نمی توانیم ساکت بنشینیم و این سخنان را نگوییم. ما نمی توانیم اجازه دهیم که آن فاجعه ای که  بر تو رفته است، ذهن ما را کور سازد و بر فاجعه ای دیگرسکوت برگزینیم.

در اینجا انتخاب با توست: مولوده گنچ ایرانی، یا انسانی ترحم برانگیز، سرشاز از حس انتقام و بی احساس و به زودی نفرت انگیز و سپس فراموش شده در گوشه ای! بیش از این سخنی نیست.

جنب و جوش در قفس طلایی میمون ها (عروسی سلطنتی در انگلیس)

هفته پیش از چهارشنبه به بعد با هر کسی  کار داشتی، در دسترس نبود. به ویژه همکاران انگلیسی. چه خبر است؟ عروسی سلطنتی است. روز جمعه را در انگلیس تعطیل رسمی اعلام کرده اند. می گویند که دو میلیارد نفر در جهان پای تلویزیون نشسته و مراسم ازدواج سلطنتی را پی گیری کرده اند. کانال های تلویزیونی در سراسر جهان برای کسب امتیاز پخش این مراسم جنگیده اند و چه پول ها که ردوبدل نشده است!

هر نیم ساعت نیز برنامه قطع می شود و تلویزیون به تبلیغ لوازم آرایش و زیبایی و این چیزها می پردازد. روشن است که تماشاگران را از کدام گروه جامعه فرض کرده اند.

من با سلطنت و هر آنچه در این ارتباط باشد، میانه ای ندارم. انسان در قرن بیست و یکم باید بیش از اندازه رعیت تشریف داشته باشد که هنوز این چیزها را ارزش بداند که کسی را از بیضه اشراف و ژن برتر پادشاهی رهبر خود بخواند که گویا از خود او همه چیز را بهتر می فهمد و با فرهنگ تر است و باید فرای حکومت و قانون و دمکراسی باشد و سمبل وحدت ملت! همین خاندان سلطنتی بریتانیا نماد والای بلاهت و حماقت در جامعه بریتانیا است. هر کس باور ندارد، مدتی در رسانه های آنجا دقیق شود و به روزنامه ها بپردازد. پیرامون این خانواده و آن قفس طلایی بزرگ به نام قصر باکینگهام تجارت و صنعت رسانه ای عظیمی وجود دارد که هر روز به تولید کالایی به نام خبر های سلطنتی می پردازد. اخبار نیز همواره پیرامون جزییات تهوع برانگیز زندگی خصوصی ساکنان باکینگهام هستند. که با که رابطه دارد یا ندارد، آخرین عکس فلان پرنسس با مایوی دو تکه در کجا بود، لباس پرنسس فلانی چگونه بود و کلاهش را چه کسی برایش طراحی کرده است، … پرنس چارلز با که رابطه برقرار کرده بود و دیانا کجا بود، پرنس ویلیام کدام اونیفورم را پوشیده بود و چرا …

به هنگام عقد، آخوند کلیسای آنگلیکن برابر سنت و قانون کلیسا باید از عروس خانم می پرسید که آیا تا آن لحظه گناهی که زناشویی را به خطر بیاندازد، مرتکب شده است یا نه. این پرسش شبیه همان معاینه پزشکی قانونی خودمان در ایران است. در آن لحظه داشتم به این فکر می کردم که عروس خانم در برابر دو میلیارد تماشاچی به چنین پرسش احمقانه ای چه پاسخی می تواند بدهد؛ پرسشی که پاسخش در خودش است.  پاسخ باید همواره منفی باشد. ولی کیست که آن را باور کند. ولی نه، قبول نیست! در سیرک باکینگهام با دو میلیارد رعیت تماشاچی باید همه چیز بر اساس آداب و پروتکل سلطنتی باشد. البت عروس خانم که خود نیز رعیت زاده است، هیچ گونه پاسخی نداد. و چه گستاخی! ساکنان قفس طلایی باکینگهام دوران سختی را می گذرانند. رعیت زاده ها پایشان به آنجا باز شده است. آن از پرنسس دیانا، شاهزاده خانم رعیت زاده قلب ها که نزدیک بود پای یک عرب زاده به نام «دودی الفایت» را به باکینگهام باز کند و این هم از پسرش ویلیام! مردم دیگر قدر اشرافیت و اصالت سلطنتی را نمی دانند. همه ارزش ها از میان دارد می رود. البته خاندان سلطنتی حتی جرئت هنری هشتم را نیز ندارند که برای آن که بتواند زنش را طلاق دهد و با زن دیگری برود، از کلیسای کاتولیک برید و دین جدیدی به نام کلیسای آنگلیکن برای کشور درست کرد که در آن طلاق آزاد باشد. مردم نیز مجبور شدند که این دین جدید را بپذیرند. کاش وارثان سلطنت و نماد وحدت بریتانیا کمی سنت شکنی را از هنری هشتم می گرفتند!

اکنون ساکنان قصر طلایی باکینگهام در قفس خود به مفت خوری نشسته اند. کار نمی کنند و از مالیات مردم زندگی می کنند. البته تنها کاری که در برابر دریافت پول از مردم انجام می دهند همین است که در آن قفس بنشینند و برای تماشاگران مالیات دهنده و ورودی دهنده نمایش بدهند و خوراک برای رسانه های رنگی و زرد بلوار تولید کنند.

مردم بریتانیا جالب هستند. از جمله چیزهایی که در میان ویژگی های فرهنگی شان دوست دارم، طنز به قول خودشان «سیاه» آنهاست. انگلیسی ها از جمله معدود ملت هایی هستند که خودشان در باره خود جوک و طنز می سازند و بیان می کنند و می خندند. نخستین باری که واژه «جزیره میمون ها» را شنیدم، از یک انگلیسی بود و پس از آن نیز بارها و بارها از آنها این نام را شنیدم. قابل توجه آلمانی ها و ایرانی ها! آلمانی ها با آن اعتماد به نفس ملی پایین و ایرانی هایی که «اند» اعتماد به نفس ملی هستند و با تلسکوپ در کمین نشسته اند که مبادا کسی در جایی خلیج عربی زمزمه کند و یا از گذشته پرافتخار ایران زمین بد بگوید تا دمارش را درآورند و بمب افکن های فیس بوک را بسیج کنند و گوگل را انگولک. البته آنجا که نیمی از دریای مازندران را دیگران خوردند و سهم ایران از ۵۰٪ شد گویا ۱۳٪ صدایی از اهالی فیس بوک نشین و خلیج همیشه فارس آریایی در نیامد که نیامد. گمان کنم آب خلیج فارس آبی تر از دریای مازندران است.

پی نوشت (یکشنبه ۱۵ مه ۲۰۱۱)

دیشب با دو همکار انگلیسی و یک آمریکایی در یک رستوران هندی در محله چلسی در لندن نشسته بودیم. در میان منوی غذا کارتی مجلل و با حاشیه زیبا گذاشته بودند که رویش چیزی به این مفهوم نوشته شده بود که: به مناسبت ازدواج سلطنتی این رستوران افتخار دارد که منوی ویژه ازدواج سلطنتی تهیه کرده و در اختیار میهمانان گرامی بگذارد.

نیل همکار انگلیسی با تمسخر می گوید: ذهن بازاریابی را می بینید؟ هر کسی یک دکان باز کرده تا سودی ببرد. شیطنتم گل می کند ومی گویم: وقتی صاحب این رستوران با پرداخت مالیات هزینه ساکنان (نزدبک بود بگویم مفت خور ولی نگفتم) باکینگهام را می دهد در واقع آنها هم باید یک کاری انجام دهند که او هم خرجش را در بیاورد. چرا که نه؟ (در همین لحظه یادم آمد که جایی در شرق تهران نیز یک چلوکبابی دیده بودم به نام رسول اکرم!)

از کنستانتین آمریکایی می پرسم: تو درک می کنی این کارها را؟ می گوید: فعلا که همه دنیا را سرگرم کرده اند. او که جد و آبادش یونانی-رومانیایی است و تاریخ را خوب می داند می گوید: شما که سنت سلطنت بیشتری داشتید و تو باید این چیزها را بهتر از ما درک کنی. می گویم: درست است که ایرانی ها تاکنون تنها سلطنت داشته اند و این چیزی که الان وجود دارد هم یک جور سلطنت است البته از نوع مفلوک و عقب افتاده و با یک ملا به جای پادشاه. هر چند که اسمش جمهوری است. اما ما با تمام اینها تجربه این را در این سی سال گذرانده ایم که سلطنت نمی تواند راه حل باشد (هر چند که خیلی ها با مقایسه امروز با دوران شاه معتقد هستند که آن زمان بهتر از حالا بود). می گوید: مگر بهتر نبود؟ می گویم: اگر مقایسه میان این دو باشد بله بهتر بود. اما مگر قرار است مردم ایران اگر حق انتخاب داشته باشند تنها اجازه انتخاب میان این دو را داشته باشند؟ یادمان هم نرود که چیزهایی هم آن زمان وجود داشت که مردم را ناراضی ساخته بود از جمله نبود آزادی سیاسی. غرب و آمریکایی ها هم به جای فشار برای ایجاد دمکراسی در ایران هم همان گونه از شاه حمایت می کردند که تا همین چند هفته پیش از حسنی مبلرک. بخش روشنفکری جامعه ایران هم در آن سالها از این چیزها خوشش نمی آمد. حال هم بخشی از ایرانیان گویا راه حل دیگری به ذهنشان نمی رسد و با این مقایسه ها آرزو دارند که چرخ تاریخ به عقب برگردد. نمی شود!

جیسون که جوان تر از همه است می گوید این چند هفته نمی دانستیم از کدام سو فرار کنیم. تلویزیون و رادیو و روزنامه ها تنها از ازدواج سلطنتی می گفتند و چیزی نماند که ما ندانیم.

نیل توضیح می دهد که: ما انگلیسی ها مردمانی هستیم که این چیزها را زیاد جدی نمی گیریم و بخش زیادی از جوک هایی که می سازیم در باره خانواده سلطنتی لست. اگر اینها نباشند بااین همه جوک چکار کنیم؟

حرف حساب!

کور رنگی عطاالله مهاجرانی

آقای مهاجرانی پدیده جالبی است. زمانی وزیر ارشاد بود و کارهایی می کرد و حرفهایی می زد که در سرزمین اسلامی خیلی ها را خوش می آمد و ما نیز گمان می بردیم که علی آباد هم دهی است و آقای مهاجرانی هم کسی. هفته ای یک بار به کتاب فروشی مرغ آمین می رفت و کتاب می خرید. البته این را مدیر آنجا می گفت. همان کتاب فروشی که سربازان گمنام امام زمان به آتشش کشیدند. گروهی می گفتند که چون نخستین کتاب فروشی بود که 24 ساعته باز بود و گروهی دیگر انتشار کتاب «خدایان دوشنبه ها می خندند» را در آنجا دلیل این کار می دانستند.

این ژست های روشنفکری متاسفانه برای فریب دادن مردم بسیار هم کارساز است. همان هایی که خود این نظام را ساخته اند، یکهو می شوند اصلاح طلب و بندبازی را با همان شیوه ها روی بندی دیگر ادامه می دهند. این مهاجرانی، آن یکی رحیم مشایی، آن سوتر محسن رضایی و یا قالیباف! این طرف هم عبدالکریم سروش را داریم و اشکوری که اسلام خوب را به ما می فروشند.

به هررو، آقای مهاجرانی نیز چهره یک آدم روشنفکر را گرفته بود که: » من از اینها نیستم.» سپس استیضاح شد و سرانجام از کشور بیرون زد. در کنار داستان زنی صیغه ای و گویا شانه خالی کردن های جناب مهاجرانی از تعهداتی نیز بود که روشن نشد جریان چه بوده است و چه ربطی به ما داشته است که اینها را بشنویم. شاید هم همراهان دیروز خواسته بودند ضرب شستی به او نشان دهند که اخلاق اسلامی و مروت همین است. ماکیاولی سلام می رساند.

سرانجام مهاجرانی از کشور خارج شد و به انگلیس آمد. همه این حضراتی که عربده «نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی» می کشیدند را که ول می کنی، به غرب می آیند و به ویژه به انگلیس علاقه غریبی دارند. حساب بانکی و فک و فامیلشان نیز در غرب هستند. یکی گفت  این آقا آمده درس بخواند. گفتیم این آقا هم چون بسیار سران حکومتی دکتر است و اینها چون همه چیز را می دانند، دیگر نیاز به دانشگاه و اندیشه ندارند. اینها همه چیز را می دانند و همیشه هم حق با اینهاست. دیگر تحصیل در انگلیس به چه دردش می خورد؟

البته این احتمال را نیز باز گذاشتم که شاید این جماعت که سی سال است کشور را ارث بابایشان می دانند، از دیوار سفارت بالا رفتند، دانشگاه را بستند و آبرویمان را در جهان چند برابر کردند و مارا سرافراز، حالا با خروج از کشور تازه فهمیده اند که دنیا همه اش « عمن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء » و یا به قول ایرانی ها « عمن يجيب… و یک شکستو» نیست. گفتم حالا مهاجرانی هم چون گنجی و چند تای دیگر که از کشور آمده اند بیرون، تازه فهمیده اند که دانش و علم و فرهنگ و روشنفکری آنی نیست که اینها خیال می کرده اند و زندگی جای دیگری است و خرد و اندیشه جای دیگر از آنجایی که آنها گمان می برده اند. برای همین سکوت درازمدت آقایان را با حسن نیت به این حساب گذاشته بودم که اینها در محیط آزاد اروپا دارند درس می خوانند، چیز یاد می گیرند و سکوتشان از خجالت چرندگویی های گذشته است.

حالا آقای مهاجرانی پس از زمانی دراز سخنرانی فرمودند و رشته های مرا در حسن نیت خود پنبه! و یک بار دیگر روشن شد که این جماعت درس پذیر نیستند. مهاجرانی گفته است: «خود من که از آغاز انقلاب در مجلس بودم و در دولت بودم و آیت الله خامنه ای را می شناسم به عنوان منتقد ایشان اقرار می کنم که یک نقطه‌ی خاکستری حتی نه تاریک در زندگی اقتصادی ایشان و خاندانشان نمی شود پیدا کرد.«

عجب! البته دروغ گویی در زندگی آقایان چیز عجیبی نیست. تقیه راهش را به آنان یاد داده است. سفسطه نیز یکی دیگر از مهارت های آخوندی است و با این ترکیب دیگر هیچ کس حریف آنها نمی شود، نه آن یک و نیم میلیون دلاری که به نام مجتبی خامنه ای بود و دولت انگلیس ضبط کرد، دلیل است، نه خانه های ونزوئلا یا قمارخانه مجتبی خامنه ای در آفریقای جنوبی، نه درصد گیری از دقیقه های تلفن در ایرانسل و از فروش ب.ام.و و یا درصد گیری از هر کار بزرگ اقتصادی دیگر در کشور، نه کاخهای یازده گانه سید علی خامنه ای، 12 هزار مفت خور دفتر ایشان، و و و. هیچ کدام وجود ندارند و اینها همه ساخته و پرداخته ضدانقلاب و دشمنان است؛ به ویژه آن دشمن  امپریالیست پیر که نامش انگلیس است و همیشه اینها را نیز به خود راه می دهد. علیرضا نوری زاده می گوید: من یک کتاب قطور با مدرک تنها در باره فساد اقتصادی مجتبی خامنه ای نوشته ام و حالا مهاجرانی اینها را می گوید.

کوررنگی بد دردی است آقای مهاجرانی! این سخنان شما مصرفش برای داخل کشور است، برای خامنه ای و شریعتمداری بازجو. اینجا در دنیای آزاد این حنای شماست که هیچ رنگی ندارد. خاکستری آقای خامنه ای خیلی هم تیره است و کوررنگی شما نیز قابل علاج نیست.

کسی که خود را به خواب زده است را نمی توان بیدار کرد.

عکس هایی از احمدی نژاد نازی، انقلاب ها در خاورمیانه و غیره در کارناوال دوسلدورف

این هفته، هفته کارناوال بود. هر کدام از این کارناوال ها در آلمان، ایتالیا و برزیل سنت و فرهنگ ویژه خود را دارند. در شهر دوسلدورف آلمان، برگزاری کارناوال با طنز تند و گزنده سیاسی همراه است. انجمن های کارناوال موارد داغ سیاسی روز را به طنز می کشند. عکس های زیر از جمله چند مورد را نشان می دهند:

–          جناب احمدی نژاد رییس جمهور ضد یهودی نازی ایران که از آتش برپا شده در خاورمیانه گریزان است.

–          آقای گوتنبرگ وزیر دفاع (سابق) آلمان که پس از افشای دکترای رونویسی شده و پس گرفتن آن از سوی دانشگاه مجبور به استعفا شد و کار دست خانم مرکل داد. در اینجا ماجرای او را به عنوان 11 سپتامبر خانم مرکل به مسخره گرفته اند.

–          سوء استفاده جنسی گسترده آخوندهای کلیسای کاتولیک از کودکان و نوجوانان موضوع دیگری بود. در اینجا هر روز برای آخوندها روز جهانی جوانان است.

–        اسلام و بهانه حجاب برای سرکوب زنان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قذافی: هر کس مرا دوست ندارد، بمیرد

دیوانه را دیدید؟ همان که تنها تاکنون در خارج از کشورش این گونه خطاب می شد؟ شاه او را ابله خطاب می کرد و آمریکایی ها سگ زنجیری خاورمیانه! در نیویورک به دنبال هتلی می گشت که سقفش بلند باشد تا بتواند در اتاق هتل خیمه اش را برپا کند.

دیروز از سوراخ موشی که در طرابلس برای این روزها ساخته بود، بیرون آمد و گفت: هر کس که مرا دوست ندارد، بمیرد. من به شماها نیاز ندارم. و ساندیس خورهایش را در این ساعت ها مسلح کرده تا مردم کشورش را قتل عام کنند. دیکتاتورها احمق هستند و این یکی در سده بیست و یک از همه شان گویا احمق تر است که گمان می کند بن علی و مبارک اشتباه کردند که میدان را خالی کردند. فراموشکار نیز هست که آنهایی که میدان را خالی نکردند، نامشان صدام حسین و چائوشسکو بود که در دوران حکومت خود جامعه ای را ساختند که با آنها همان گونه رفتار کرد که خود با همان مردمان کرده بودند. جامعه ای که به برکت وجود همین رهبران دیکتاتور مدنیت نداشت، اپوزیسیون نداشت و نام حقوق بشر را نشنیده بود. زمانی که بر علیه دیکتاور خودساخته خود نیز برخاست، با او همان گونه رفتار کرد که او با آنها. چائوشسکو را به همراه همسرش در خیابان تیرباران کردند، صدام حسین به اعدام محکوم شد و به دارش آویختند. در لحظه پایانی صدام حسین در برابر طناب دار جلادانش در گوشش سخنانی به فارسی خواندند تا در آن دنیا یادش نرود که گفته بود: خدا دو اشتباه کرد که مگس را آفرید و فارس را.

حال کم کم نوبت سید علی خامنه ای  نایب امام زمان و دارودسته اش می رسد تا درجه حماقتش را به نمایش بگذارد. او نیز گویا بر این است که دیگر دیکتاتورها احمق بوده اند و او اشتباه آنها را نخواهد کرد. او اشتباه بن علی و مبارک را نخواهد کرد و شاید معتقد است که قذافی نیز دارد اشتباهی می کند که او آن را نخواهد کرد. او که در عمرش حتی یک روز نظامی نبوده و به برکت شیره و تریاک، گل کوکنار و زندگی سراسر مفت خوری آخوندی، یک سر سوزن شهامت و جرات قذافی را نیز ندارد، نیز به آن میزان احمق است که در قدرت بماند تا آن زمان که جامعه مدنی نیم بند ایرانی که با جنبش سبزش هنوز بسیجی و ساندیس خور مزدور چماقدار را می گیرد و آزاد می کند و بدون خشونت به راه پیمایی می پردازد، تا آن میزان تضعیف شده، به عقب رانده شود تا گروهی دیگر به میدان بیایند و گونه دیگر با حکومتیان امام زمانی رفتار کنند. با همان فرهنگ خودشان آنها را بگیرند و با عمامه هایشان از درخت آویزان کنند، با حمام خون و ویرانی بسیار.

و این داستان تکراری گویا ادامه ایرانی دارد …

دیگر نوشته ها در این زمینه:

– انتشار عکس های پلیسی هانیبال قذافی در سویس و ادامه داستان جهاد بر علیه سویس

– مضحکه دوباره قذافی و جهاد بر علیه سویس

– دلقکی به نام معمرالقذافی در نیویورک

– عمر البشیر، رادووان کاراچیچ و دیگر جنایتکاران علیه بشریت

– از حماقت بی پایان دیکتاتورها

– برتری اخلاقی و مسالمت جویی، راز جنبش سبز

– کاش ایران نیز یک جیمز کامرون داشت

 

دیوانه را دیدید؟ همان که تنها تاکنون در خارج از کشورش این گونه خطاب می شد؟ شاه او را ابله خطاب می کرد و آمریکایی ها سگ زنجیری خاورمیانه! در نیویورک به دنبال هتلی می گشت که سقفش بلند باشد تا بتواند در اتاق هتل خیمه اش را برپا کند.

دیروز از سوراخ موشی که در طرابلس برای این روزها ساخته بود، بیرون آمد و گفت: هر کس که مرا دوست ندارد، بمیرد. من به شماها نیاز ندارم. و ساندیس خورهایش را در این ساعت ها مسلح کرده تا مردم کشورش را قتل عام کنند. دیکتاتورها احمق هستند و این یکی در سده بیست و یک از همه شان گویا احمق تر است که گمان می کند بن علی و مبارک اشتباه کردند که میدان را خالی کردند. فراموشکار نیز هست که آنهایی که میدان را خالی نکردند، نامشان صدام حسین و چائوشسکو بود که در دوران حکومت خود جامعه ای را ساختند که با آنها همان گونه رفتار کرد که خود با همان مردمان کرده بود. جامعه ای که به برکت وجود همین رهبران دیکتاتور مدنیت نداشت، اپوزیسیون نداشت و نام حقوق بشر را نشنیده بود. زمانی که بر علیه دیکتاور خودساخته خود نیز برخاست، با او همان گونه رفتار کرد که او با آنها. چائوشسکو را به همراه همسرش در خیابان تیرباران کردند، صدام حسین به اعدام محکوم شد و به دارش آویختند. در لحظه پایانی صدام حسین در برابر طناب دار جلادانش در گوشش سخنانی به فارسی خواندند تا در آن دنیا یادش نرود که گفته بود: خدا دو اشتباه کرد که مگس را آفرید و فارس را.

حال کم کم نوبت سید علی خامنه ای  نایب امام زمان و دارودسته اش می رسد تا درجه حماقتش را به نمایش بگذارد. او نیز گویا بر این است که دیگر دیکتاتورها احمق بوده اند و او اشتباه آنها را نخواهد کرد. او اشتباه بن علی و مبارک را نخواهد کرد و شاید معتقد است که قذافی نیز دارد اشتباهی می کند که او آن را نخواهد کرد. او که در عمرش حتی یک روز نظامی نبوده و به برکت شیره و تریاک، گل کوکنار و زندگی سراسر مفت خوری آخوندی، یک سر سوزن شهامت و جرات قذافی را نیز ندارد، نیز به آن میزان احمق است که در قدرت بماند تا آن زمان که جامعه مدنی نیم بند ایرانی که با جنبش سبزش هنوز بسیجی و ساندیس خور مزدور چماقدار را می گیرد و آزاد می کند و بدون خشونت به راه پیمایی می پردازد، تا آن میزان تضعیف شده، به عقب رانده شود تا گروهی دیگر به میدان بیایند و گونه دیگر با حکومتیان امام زمانی رفتار کنند. با همان فرهنگ خودشان آنها را بگیرند و با عمامه هایشان از درخت آویزان کنند، با حمام خون و ویرانی بسیار.

و این داستان تکراری گویا ادامه ایرانی دارد …

دیگر نوشته ها در این زمینه:

انتشار عکس های پلیسی هانیبال قذافی در سویس و ادامه داستان جهاد بر علیه سویس

مضحکه دوباره قذافی و جهاد بر علیه سویس

دلقکی به نام معمرالقذافی در نیویورک

عمر البشیر، رادووان کاراچیچ و دیگر جنایتکاران علیه بشریت

از حماقت بی پایان دیکتاتورها

برتری اخلاقی و مسالمت جویی، راز جنبش سبز

کاش ایران نیز یک جیمز کامرون داشت

امروز، 25 بهمن و پرسش های تکراری سبز از موسوی و کروبی

25 بهمن است و من نمی دانم چه خواهد شد. در وبگردی ها همه جا تب و تاب می بینم. گمانه زنی ها، تلاش برای بسیج هر چه بیشتر برای راهپیمایی فردا، شعارها، تهییج خود و دیگران، دلشوره، پیش گویی ها! این که چه میزان مردم به میدان خواهند آمد، قابل پیش گویی نیست. رفتار توده های مردم هیچ گاه قابل پیش بینی نیوده و این پدیده در اساس جزو چیزهایی نیست که قابل پیش بینی باشد و هر محاسبه ای می تواند نادرست باشد و اگر نیز درست باشد، تصادفی است. من نیز قادر یه پیش گویی نیستم، چون ندیده ام که کفشهایم پیش پایم جفت شوند.

اما با تمام اینها، پس از گذشت نزدیک به دو سال پرسش هایی هست که باید در میان گذاشته شوند، پرسش هایی که می توانند رابطه ای مستقیم با پیروزی یا ناکامی جنبش داشته باشند.

–          در گذشته دیدیم که حرکت مردم ایران و جنبش سبز  به سرعت حمایت مردم جهان و رسانه ها را جلب کرد. رسانه های بین المللی جانانه به پوشش خبری پرداختند. اما یک نکته نیز آشکار بود: دولت ها و نهاد های سیاسی در حمایت از جنبش سبز تامل کردند، یا سکوت کردند و یا با احتیاط سخنی گفتند. چرا؟

–          جنبش سبز دارای رهبری منسجم نیست. روشن نیست که به کدام سو می خواهد برود. در این میان هر کس گمانه های خود را دارد و من نیز! هر چند که موسوی و کروبی همیشه گفته اند که رهبر جنبش نیستند و از این راستا که با این سخنان خود مانع گشتند که از آنها بت و رهبر و امام ساخته شود (چیزی که فرهنگ ایرانی استعداد غریبی در آن دارد) حرف بسیار بجا و خوبی است. اما همگان به آنها به عنوان رهبر جنبش سبز می نگرند و از آنها برای موارد ویژه ای انتظارهایی دارند. از سوی دیگر، موسوی و کروبی و تشکیلات پیرامون آنها به هر دلیلی که می خواهد باشد، تلاشی برای سازماندهی جنبش سبز نکردند. هیچ حرکت جدی جمعی بدون سازماندهی، بدون هماهنگی، بدون تعیین سیاست مشترک و اطلاع رسانی نتیجه نمی گیرد. نیاز به سازماندهی یک حرکت ارتباطی به گرایش به بت سازی ندارد و ساده لوحی است اگر گمان برده شود که با حرکت خود به خودی مردم و هر از چندی با صدور یک بیانیه نامفهوم تنها شکوه آمیز و دست و پا شکسته می توان به هدف مشترکی دست یافت. که هدفی نیز حاصل نشد، بخش بزرگی از جنبش دلسرد شد و اکنون دوباره با دلگرمی خارجی از مصر و تونس برپا می خیزد و چنانچه باز نیز بدون برنامه و هماهنگی باشد، دوباره به احتمال زیاد به نتیجه کوتاه مدت که سرنگونی دیکتاتوری خامنه ای-احمدی نژاد است، دست نخواهد یافت. همه می پرسند که چرا اپوزیسیون شما انسجام ندارد؟ چرا رهبری متمرکز ندارید؟ تفاوت جدی رهبران سبز و احمدی نژاد-خامنه ای در چیست؟

–          چرا جهان این گونه از جنبش آزادی خواهی در تونس و مصر و یمن و الجزایر حمایت می کند ولی در دوسال اخیر در حمایت از جنبش سبز این دست و آن دست می کند؟ چند پرسش از آقایان موسوی و کروبی و همراهانشان بپرسیم و چند گمانه بزنیم:

o        دیدگاه آقایان موسوی و کروبی در باره اسراییل چیست؟ چه بخواهیم چه نخواهیم، این نکته ای است که هر کسی که خود را آلترناتیو حکومت آخوندی می داند، باید در باره آن به روشنی سخن بگوید. حکومت در اختیار آقایان موسوی و کروبی! خوب، ایران فردا رابطه اش با اسراییل چه می خواهد باشد؟ آیا حاضرید بپذیرید که اسراییل دولتی است در منطقه و باید آن را (دوباره) به رسمیت شناخت و رابطه ای بر اساس احترام متقابل و بدون دخالت در امور داخلی یکدیگر بر قرار ساخت؟ رابطه با لبنان و فلسطین چگونه تعریف می شود؟ دیدگاه شما آقایان موسوی و کروبی چیست؟ دیدگاهی ندارید؟

o        آقای موسوی، شما در چند هفته پیش از انتخابات دو سال پیش در مصاحبه با مجله آلمانی اشپیگل (بازگردان در روزنامه دنیای اقتصاد) گفتید که میان شما و احمدی نژاد در اصول تفاوتی نیست. سخن بر سر سیاست های ملی و مساله هسته ای بود. اکنون چه می اندیشید؟ سیاست هسته ای ایران برای جهان اهمیت دارد و هنوز در پهنه جهانی روشن نیست که شما در کجا ایستاده اید. سخنان شما همیشه مبهم است و پر از اگر و مگر و تعارف.

o       ما هنوز چیزی نشنیده ایم که دیدگاه شما در برابر ساختار حکومتی فردا، جدایی دین از حکومت و نظام سکولار چیست. دیدگاهی ندارید؟

o        آقای کروبی و آقای موسوی! تاکنون از شما سخنی پیرامون تروریسم اسلامی بین المللی، القائده و طالبان نشنیده ایم. اینها چیزهایی هستند که جهان هر کسی را از خاورمیانه با آنها محک می زند. شما دیدگاهی ندارید؟

o         آقایان کروبی و موسوی! دیدگاه شما را پیرامون اعلامیه جهانی حقوق بشر نمی دانیم. در باره آزادی اجتماعی همه مردم ایران صرف نظر از قومیت، نژاد، مذهب، جنسیت و غیره چه می اندیشید؟ حکومت هفته پیش یک نمازخانه سنی ها را در تهران برهم زد. شما چیزی نگفتید. یک کلمه از شما در دفاع از درویش های گنابادی، سنی ها، یهودی ها و به ویژه بهایی ها که مورد هجوم وحشیانه و تبعیض همه جانبه قرار دارند، نشنیده ایم. دیدگاهی ندارید؟ آزادی، آزادی دگراندیشان است. این سخن روزا لوکزامبورگ محک شماست.

o        آقایان موسوی و کروبی! در باره هولوکاست چه فکر می کنید؟ هر گاه که نام یکی از اردوگاه های آدم سوزی می آید، یاد شما می افتیم که شما تاکنون سخنی نرانده اید. دیدگاهی ندارید؟ یادم می آید که شهردار شهر زیبای گل و بلبل و شعرمان شیراز، میهمان شهرداری وایمار در آلمان بود. جناب شهردار که برخی می گویند سبز است و برخی می گویند هنوز سبز نشده است و من گمان می برم که در انتظار باد است، از یازدید اردوگاه آدم سوزی بوخنوالد خودداری کرد و افتضاح سیاسی به بار آورد.

o        ایرانیان در دیدگاه جهانی سابقه ناخوشایندی در سی سال گذشته بر جای گذارده اند، از جمله سفارت گیری و ریختن به سفارت این و آن کشور، آتش زدن پرچم آمریکا و اسراییل و دانمارک (!)، یهودی ستیزی حکومتی و کارهایی از این دست، بدون آن که مردم اعتراض محسوسی کنند و از این قبیل نمونه ها. بیایید به جای آن که بگوییم که این کارها کار حکومت اسلامی و حزب الله و بسیجی بوده و نه ما، از بالا به این کشور بنگریم که اینها را جهان از زاویه دید هواپیما می بیند و به جزییات و تفاوت ها کار ندارد، حال ما را خوش آید یا نیاید. وقتی حکومتی سی سال پرچم می سوزاند و کسی در کشور در سی سال حرفی که در خارج قابل شنیدن باشد نمی زند و اعتراضی دیده نمی شود، دیگر از دید جهان تنها حکومت مقصر نیست بلکه به  میزانی مردم نیز! به ویژه که همین آقایان کروبی و موسوی و خاتمی و دیگران که اکنون رهبر جنبش سبز هستند، خود در حکومت بوده اند و از همین کارها نیز کرده اند و یا از همین سخنان گفته اند. آنهایی هم که از حکومت بریده اند و در اپوزیسیون هستند نیز هنوز قبایشان بوی گرد و غباری می دهد که در بالا رفتن از دیوار سفارت آمریکا بر تنشان نشسته است. آنها نیز گونه ای رفتار می کنند که گویا تازه از راه رسیده اند و جهان یادش رفته است که دیروز چه می کردند. آیا یک بار دیدید که کسی در تونس و یا مصر در همسایگی اسراییل، پرچمی آتش بزند و یا شعاری نژادپرستانه و ضد خارجی بگوید؟

o        آیا جنبش آزادی خواهی مردم ایران پس از دو سال باید دستاوردش این باشد که رهبرانی دارد که تنها فعالیتشان که می بینیم این است که: موسوی برای دیدن کروبی به خانه اش رفت. کروبی از اینجا رفت آنجا. هر از چندی نیز یک بیانیه بیرون می آید که هیچ نمی گوید و به جایی نیز بر نمی خورد. ببخشید آقایان موسوی و کروبی، اجازه هست؟ ندا و سهراب و دیگران جانشان را دادند که از شما تنها این برآید؟ این دستاورد شما در دو سال است؟ افکار عمومی جهان اینها را می بیند. این را می بیند که جنبش سبز ایران با آن همه نیروی جوان، روشن اندیش، آزادی خواه و سکولار، رهبری جدی ندارد و در نبود اپوزیسیون منسجم، به چند یک چشم ناتوان دل بسته است. این درشت خویی نیست. یا نباید به این راه پای می گذاشتید و یا باید تا پایان بروید. این همه تجربه در جهان داشته ایم، رهبرانی که با شجاعت با صدای رسا گفتند که در کدام سو ایستاده اند و چه چیزی را رهبری می کنند. آن هم در برابر حکومت هایی به مراتب وحشی تر ار حکومت اسلامی کنونی که خود نیز بخشی از آن بوده اید و ساختارهای آن را بهتر از ما می شناسید.

 

این همه جای نگرانی دارد! دو سال پیش نگرانی های بسیاری داشتم و در اینجا نوشتم. پس از تقلب انتخاباتی و مقاومت کروبی و موسوی خوش بین شدم و این روزها نگرانی ها دوباره بازگشته اند.

دیگر نوشته ها در همین زمینه:

– انتخابات در ایران و عجایب و غرایب

انتخابات و قطار خالی سیاست ایران

انتخابات، کیش شخصیت، اسطوره پرستی و شیره ایرانی

خاتمی، پادشاهی یک چشم در سرزمین کوران

روزهایی سرنوشت ساز در راهند و ما نلسون ماندلا نداریم

حسنی مبارک «از ببر پیاده شد»

وینستون چرچیل زمانی گفته بود: «دیکتاتورها سوار ببر هستند و جرات پیاده شدن ندارند. اما ببر نیز هر لحظه گرسنه تر می شود

اگر حسنی مبارک این سخن را می شناخت و کمی اندیشه پشت آن را می فهمید، شاید این گونه رفتار نمی کرد که کرد. اگر سه هفته پیش می رفت، احترامش بیشتر می بود تا هفته پیش. اگر دیشب می رفت، احترامش بیشتر می بود تا اکنون در این لحظه ها که شاید بشود گفت با اردنگی در پشت صحنه رفتانده شد تا شاید بلای نیکلای چائوشسکو بر سرش نیاید و کشور را آشوب فرانگیرد.

اما از سوی دیگر، نگران هستم. اکنون در تلویزیون شادی مردم را می بینم که همه جا را فرا گرفته است. اما فردایی نیز در کار است که نگران کننده است. حسنی مبارک هر چه بود، ثبات منطقه را نیز تضمین کرده بود. تنها آزادی مردم مصر طرح نیست، بلکه امنیت منطقه نیز مهم است. در کشوری که به برکت سی سال حکومت حسنی مبارک نه اپوزیسیون منسجم دارد و نه جامعه مدنی رشد یافته، همه چیز امکان پذیر است. هر چند که مبارک قدرت را به شورای نظامی واگذار کرده است و ارتش مصر نیز نزد مردم محبوب است، اما که می تواند تضمین کند  که یک ژنرال حسنی مبارک دیگر خود بر قدرت ننشیند و جمهوری موروثی دیگری به راه نیاندازد؟ که تضمین می کند که اخوان المسلمین که به برکت منفور بودن حکومت اسلامی ایران و آخوندهایش خود را مدرن و دمکرات نشان می دهد، با گرفتن قدرت تبدیل به طالبان مصری و جمهوری اسلامی نشود، مگر خمینی هم از همین سخنان خوب در پاریس نمی گفت؟ که تضمین می کند که درگیری قومی به راه نیفتد و یا اسلام گرایان، مصر را به جنگی با اسراییل نکشانند؟ که می خواهد این بلبشو را هدایت کند؟ این ها همه دستاوردهای سی سال آقای حسنی مبارک است که بر خلاف سخنان متکبرانه دیشب نیز تنها و تنها کماکان به حفظ قدرت خود می اندیشید و تکه تکه اینجا و آنجا آزادی هایی ببخشد، همان گونه که دیشب می گفت: دستور دادم که بند های فلان و فلان و فلان قانون اساسی حذف شود. مبارک با کسانی سخن می گفت که به او گوش نمی  دادند و او نیز آنها را نمی دید که اگر می دید شاید دگر می گقت.

عجب قانون اساسی است که یک نفر در برابر دوربین های تلویزیون و با پخش زنده در تمام جهان، قانون اساسی را با دستور تغییر می دهد.

حسنی مبارک که به هر رو عامل ثبات کشور و منطقه نیز بود، می توانست سه هفته پیش خود رفرم های اساسی را آغاز کند، آن را رهبری کند و با احترام کناره گیری و نامی از خود در تاریخ بر جای گذارد. به جای آن در چند روز کاری کرد که دیشب صدها هزار نفر در میدان التحریر در برابر تلویزیون های جهان کفش هایشان را به او نشان دادند. این کار نشان گر بیشترین نفرت در فرهنگ عرب است.

مصر اکنون وارد یک دوره تاریخی حساس شده است. خاور میانه دوران حساسی را می گذراند و ما نیز 25 بهمن را دریابیم!

(عکس ها از اشپیگل آنلاین برگرفته شده اند.)

فرار بن علی رییس جمهور تونس از کشور

من از تونس چیز زیادی نمی دانم و آنجا نیز تاکنون نبوده ام. هر چه می دانم از رسانه ها و شنیده هاست. چند سال پیش که در چین بودم با یکی از همکارانم از تونس آشنا شدم که زنی بود زیبا به نام نادیا و از جامعه پر جنب و جوش و نوگرای تونس می گفت. در دورانی نیز که در عربستان سعودی بودم،  هرگاه در میان همکاران عرب که از کشورهای گوناگون بودند، سخن از تونس می آمد، لبخندی بر لب برخی می نشست و دست کم چند متلک و شوخی با مردم تونس می شنیدی. تا این که یکی از همکاران برایم توضیح داد که مردم تونس چندان مذهبی نیستند و درکشان از اسلام درکی است آزاد و بنیادگرایی در آنجا قوی نیست. برایم جالب بود. البته می دانستم که در شمال آفریقا سکولاریسم ریشه دارد و قوی است و این کشورها آزادی های فرهنگی بسیاری دارند.

یک مورد دیگر برایم روشن است: از رییس جمهورهای مادام العمر که تنها در خاورمیانه و چند کشور مشابه دیگر یافت می شود، بدم می آید. اینهایی که چیزی را از دنیای متمدن می گیرند، آن را دست و پا شکسته کپی می کنند و می خواهند سر جهان را شیره بمالند که ما هم رییس جمهور داریم. البته تفاوتش با رییس جمهورهای شما غربی ها این است که مردم از زمانی که این رییس جمهور به زور توپ و تانک آمده، او را چنان دوست دارند که هر چهار سال او را با %98 رای برمی گزینند. هر زمان هم که مرد، پسرش را با %98 برمی گزینند. همه حسنی مبارک را دوست دارند و حافظ اسد و پسرش را، بن علی را  و …

همه شان را طبیعت نیز برگزیده که همیشه جوان بمانند و مویشان به امر رنگ، چون همین بن علی و حسنی مبارک همیشهصد در صد سیاه بماند.

دیکتاتورها همیشه احمق هستند.

اکنون پس از چند روز تظاهرات و درگیری در تونس که با خودسوزی جوانی تحصیل کرده بیکاری که دستفروشی می کرد و بساطش را پلیس ضبط کرده بود، شروع شده بود، بن علی، رییس جمهور دائمی تونس پس از آن که نتوانست با چند قول مردم را آرام کند، سرانجام دیروز از کشور گریخت. حال نخست وزیر تونس اداره کشور را بر عهده گرفته است. ببینیم چه می شود. شاید آقای نخست وزیر به زودی با %5/98 درصد انتخاب شود.

راستی آقای خامنه ای، تو و آن دلقک رییس جمهورت  شنیده اید که در تونس برخی مردم دستبند های سبز بسته بودند و شعارهایشان شبیه جنبش سبز ایران بود؟

از حماقت بی پایان دیکتاتورها

تلویزیون آلمانی-فرانسوی arte که یک کانال درجه یک در همه زمینه هاست، در برنامه ای طولانی فیلم مستند محاکمه اسلوبودان میلاسوویچ، دیکتاتور یوگسلاوی در برابر دادگاه رسیدگی به جنایت علیه بشریت در لاهه را نشان داد. در آنجا دو چهره از یک نفر را می توانستی مقایسه کنی: در زمانی که او در قدرت بود و جنایت های صربها بر علیه مردم یوگسلاوی سابق، مردم بوسنی و هرز گوین، کوزوو و کرواسی را در چارچوب پاکسازی قومی رهبری می کرد و اکنون که در دادگاه محاکمه می شود. آن زمان چون همه دیکتاتور های دیگر، غره بود و کسی را به حساب نمی آورد و حالا (البته چندی پیش درگذشت و دنیا از ننگ وجودش پاک شد) که در دادگاه نشسته است و انسانی حقیر و مفلوک می بینی که از هر حقه و کلک و خلاء در قانون استفاده می کند تا در روند دادگاه اخلال ایجاد کند، بیمار می شود، نمی آید، به دادگاه توهین می کند، کسانی را که شهادت می دهند را به ناسزا می کشد و … (نمونه در اینجا) او مسئول آغاز جنگی بود که همه شرکت کنندگان در آن، چه صرب ها، چه کروات ها یا بوسنی ها و کوزووی ها، در آدم کشی و جنایت نازی ها را به یاد آوردند و چون آنها صاحب ابتکار جدید در نسل کشی شدند. «پاک سازی قومی» به نام مردم یوگسلاوی در تاریخ ثبت شده است، آن هم در پایان قرن بیستم!

صدام حسین قدرقدرت را در حکومت دیدیم و صدام حسین مفلوک و حقیر را نیز در آن زمان که از آن سوراخ در زیر زمین بیرونش آوردند نیز دیدیم. (فیلم دستگیری، فیلم از مخفیگاه زیرزمینی) آن جنایتکار کجا که حتی به اعضای خانواده اش نیز رحم نمی کرد و آن کسی که زبون شده بود و التماس می کرد، کجا.

نیکلای چائوشسکوی متکبر را درقدرت دیدیم و آن زمان که خواست برای هوادارانش سخنرانی کند و همان ها دستگیر و محاکمه اش کردند، را نیز همگی در تلویزیون دیدیم که چه نگران و حقیر به دنبال پالتوی پوستش می گشت و چند دقیقه بعد در خیابان اعدامش کردند (فیلم خبر دستگیری و اعدام). با او همان رفتاری را کردند که او سالها با مردم می کرد. امکان یک دادگاه علنی و با تمام حقوق شهروندی برای او وجود نداشت، آن گونه که برای صدام حسین و میلاسوویچ وجود داشت. این شانس را مردم به او ندادند؛ مردمی که زیر رهبری داهیانه او دهها سال زندگی کرده بودند و از خودش یاد گرفته بودند.

به چهره شان در آخر راه که می نگری، انسانی ضعیف و مفلوک و سرافکنده می بینی. این شخصیت واقعی شان است و آنچه که در پیش می نمودند، نقابی بیش نبود و نقشی سطحی.

لیست دیکتاتورهایی که این گونه و یا مشابه به آخر خط رسیدند، طولانی است. ولی آیا دیکتاتور بعدی درس عبرت می گیرد؟ آیا احمدی نژاد و دارو دسته اش و مقام معظم رهبریش درس می گیرند؟ این گونه به نظر نمی آید. اینها همه شان همیشه تافته جدا بافته بودند، همان گونه که صدام حسین گمان می برد و چائوشسکو و پینوشه  و موبوتو سه سه سه کو و عیدی امین و دیگر رفقا.

حماقت دیکتاتورهاست که گمان می برند که همیشه روند رویدادها در دست آنها خواهد بود. اکنون جهان به این سو می رود که دیگر رهبران کشورها نیز مصونیت سیاسی نداشته باشند. میلاسوویچ نخستین رهبری بود که به خاطر جنایت جنگی محاکمه شد. حسن البشیر از سودان نیز نخستین کسی است که تحت تعقیب است در حالی که هنوز در قدرت است. عرصه هر روز بر دیکتاتورها بیشتر تنگ می شود.

این را نیز باید گفت که این انسان های حقیر هیچ گاه به تنهایی قادر نیستند که قدرت را به دست گیرند و آن را نیز حفظ کنند. دیکتاتورها را مردم نیز می سازند. همه آن «مامور معذور»هایی که همیشه پس از آن که نظامی به هم میریزد، این نام را بر خود می نهند و بی گناه می شوند، اینها همه در ساخت دیکتاتورو حفظ او نقش مستقیم دارند. همه این جاسوس ها و خبر چین ها، خادمان صادق نظام، دستمزد گیران، ساندیس و ساندویچ خورها  و حتی بی طرفان، همه آنهایی که به بهانه «لقمه نانی برای زن و بچه» دست به هر کاری می زنند، پس از سرنگونی قدرت ناگهان خودشان می شوند قربانی و مامور معذور و ضعیف و زبون و خواستار عفو عمومی. اینها همگی در ساخت و حفظ دیکتاتور دست و سهم دارند. روح حقیر و مفلوک کسی چون آدولف هیتلر بدون کمک و همراهی بخش بزرگی از مردم، نمره ای نبود که بتواند آن قدرت را به دست آورد و تا آخر نیز حفظ کند. دیگر این یک مورد را به اندازه کافی در تاریخ آلمان از هر زاویه ممکن بررسی و پژوهش کرده ایم.

این روزها نام علی کردان به یادم می آید با آن آبروریزی که به راه انداخت و آن پررویی که نشان داد و با اردنگی های بی پایان نیز سرعقل نیامد و سرانجام در چند روز در بیمارستان کارش تمام شد. حسین شریعتمداری بازجو را نیز اقامت در بیمارستان سر عقل نیاورد و من در عجبم از حماقت بی پایان این آقایان و دیگر آقایان!

جامعه آلبانی و “کانون” (قانون) خون خواهی

با چند نوشته ای که پیرامون آلبانی داشتم، تشویق شدم که پیرامون پدیده ای نیز بنویسم که ویژه جامعه آلبانی است، پدیده کانون (یا قانون یا به زبان آلبانیایی Kanuni که از واژه یونانی κανών می آید) که روابط میان مردم بر اساس خانواده سنتی بزرگ را تنظیم می کند. در خانواده سنتی آلبانی، سه نسل از خانواده مسن ترین مرد خانواده با یکدیگر زندگی می کنند و «کانون» تمام مسایل مربوط به خانواده، ارث، مسایل مالی و اقتصادی، مجازات ها، ازدواج و غیره را تنظیم می کند. در این راستا «کانون» شباهت بسیاری به توضیح المسایل های آخوندهای ایرانی دارد. زنان در «کانون» هیچ گونه نقشی بازی نمی کنند و تقریبا هیچ گونه حقی ندارند. البته آنها در مجازات ها سهم ویژه ای دارند و همان وظیفه ای را باید ایفا کنند که در اسلام حفظ ناموس نامیده می شود.

این پدیده بر خلاف نامش قرن هاست  غیرقانونی است و نوعی سنت قبیله ای از گذشته است و چون سنت است، مبارزه با آن نیز بسیار دشوار . این سنت از سوی مردم آلبانی چه اکثریت مسلمان و چه گروه کوچک مسیحیان رعایت می شود. جامعه شناسان گمان می برند که «کانون» شاید حتی از دوران پیش از امپراتوری روم باستان باشد. من در همان سالهای 90 چیزهایی شنیده بودم، اما در این روزها گزارشی نیز از تلویزیون سویس پخش شد که اطلاعات مرا تکمیل تر کرد. متن کامل آن را نیز به آلمانی یافتم. حتی بازگردان آن به آلمانی نیز به زبانی عجیب نوشته شده است که شبیه همان زبان توضیح المسایل وطنی است و 250 صفحه است.

بر اساس «کانون» اگر کسی دیگری را بکشد، باید کشته شود. حتی اگر دادگاه مدنی قاتل را محاکمه و زندانی کند، نیز جرم پاک نمی شود و قاتل پس از آزادی از زندان باید کشته شود.

هم حکومت ترکان عثمانی و هم حکومت کمونیستی که به رهبری «انور خوجه» 40 سال تا این اواخر در آنجا حاکم بود، تلاش داشتند که این سنت قبیله ای را از میان بردارند و هیچ کدام موفق نشدند. حکومت کنونی آلبانی به اندازه حکومت استالینی انور خوجه نیز موفق نبوده است.

«کانون» هم چون توضیح المسایل های ایرانی همه جوانب امر را با جزییات دیده است و راه حل لازم را ارایه داده است:

– خانواده مقتول اجازه دارد که چنان چه دستش به خود قاتل نرسید، یک مرد از خانواده قاتل را بکشد. البته این مرد باید رابطه خونی مستقیم با خود قاتل داشته باشد، پسرش، پدرش یا برادرش باشد. اگر این خون ریخته نشود، این وضعیت در هر دو طرف به ارث می رسد تا زمانی که یک عضو مذکر خانواده قاتل کشته شود. بنابراین این خون خواهی به نوه و نتیجه منتقل می شود تا زمانی که خون لازم ریخته شود. روشن است که پس از سالها و نسل ها دیگر کسی نمی داند که چرا باید کسی را بکشد و یا چرا باید کشته شود. آن چه روشن است این است که یک نفر از خانواده الف باید یک نفر از خانواده ب را بکشد. البته زمانی که این اتفاق روی دهد، روشن است که برگ بر می گردد و حالا باید یک نفر از خانواده ب یک نفر را از خانواده الف بکشد.

– حریم خصوصی خانه محترم است. بنابراین کسی که باید کشته شود، در خانه خودش در امان است و کسی به او کاری ندارد. او باید در خارج از خانه خود کشته شود. نتیجه این است که کسانی هستند که دهها سال است که از خانه خود خارج نشده اند. کودکانی هستند که به خاطر قتلی که مثلا پدر پدربزرگشان انجام داده است، نمی توانند از خانه بیرون آیند. دولت برای کودکانی که جانشان در خطر است، بودجه تحصیلی جداگانه دارد و باید معلم ها را به خانه بچه ها بفرستد چون بچه ها از خانه خود نمی توانند خارج شوند.

–          …

تلویزون سویس از چند مورد می گوید:

«آلفرد 14 سال دارد و جانش در خطر است. او تنها عضو مذکر  خاندانش است و 8 سال است که به مدرسه نیز نمی رود. پدر آلفرد در جریان یک سرقت کشته شد. یکی از اعضای خانواده انتقام او را گرفت که در جریان آن سه نفر از اعضای خانواده قاتل کشته شدند. با وجودی که دادگاه او را به 15 سال زندان محکوم کرد، سه خانواده از طرف مقابل راضی نیستند و حال نوبت آلفرد است که با مرگ او  که تنها پسر خانواده است، این خاندان از میان خواهد رفت و آنها همین را می خواهند. آلفرد و مادرش همواره خانه خود را تغییر می دهند و او تنها مخفیانه از خانه خارج می شود. سالهاست که مادر و دیگر فامیل های آلفرد با خانواده های انتقام جو مذاکره می کنند تا آنها را راضی کنند ولی نتیجه ای نگرفته اند. آنها گفته اند که سه نفر کشته شده اند و کاری نمی شود کرد و تنها خون آلفرد باید بریزد. خواهر کریستینا که یک راهبه کاتولیک آلمانی است، در آلبانی صومعه ای برقرار کرده و کودکانی را که جانشان این گونه در خطر است را پناه داده است.

در آلبانی زنان بسیاری هستند که شوهران، پدران یا برادرانشان برای حفظ جان خود، در کوهها مخفی شده اند و اکنون این زنان مجبور به گرداندن بقیه خانواده هستند. در شمال آلبانی یک سوم مردم مستقیم یا غیرمسقیم از «کانون» رنج می برند. در آنجا هر خانواده مسلح است و «کانون» را تا هفت نسل اجرا می کند.

«بوکوریا» هشت سال پیش شوهرش را از دست داده است و او اکنون مسئولیت خانواده را بر عهده گرفته است. او می گوید: من اکنون مسئولیت خانواده را دارم و قاتل شوهرم را روزی خواهم کشت.«

و این دور تسلسل ادامه دارد.

40 سال حکومت استالینی انور خوجه نیز نتوانست تغییری در این وضع ایجاد کند، هر چند که اندکی آن را محدود کرده بود. انزوای درازمدت این کشور که حکومت انور خوجه نیز مسبب آن بود، مانع از گسترش اندیشه مدنی، دمکراسی و حکومت قانون مدنی گشته است و اکنون که آلبانی کشوری آزاد است، مردم به حکومت اعتماد ندارند، حکومت خود ضعیف است و این است که «کانون» در کشور این گونه حکومت می کند. مافیا همه جا در آلبانی که یکی از فقیرترین کشورهای جهان نیز هست، حضور دارد و قاچاق انسان، مواد مخدر، اسلحه و قوادی گری در تمام اروپا نیز در دست باندهای آلبانیایی است. این است دست کم نتیجه 40 سال حکومت حزب کار آلبانی به رهبری داهیانه انور خوجه؛ آدم پارانویید دیوانه ای که شب و روز به دنبال کشف توطئه جهانی بر علیه خود بود، کشور را منزوی کرد و آن را به یکی از فقیرترین و عقب مانده ترین کشورهای جهان  با اخلاقی منحط تبدیل ساخت، آن هم در بهترین نقطه اروپا که می شد بهترین روابط را با کشورهای پیشرفته منطقه برقرار ساخت و درآمد زیادی از گردشگری به دست آورد. به جای آن، در همان سالها که دور آلبانی می گشتم، کسی که آنجا را خوب می شناخت، برایم تعریف کرد که آلبانی تنها یک کارخانه تولیدی دارد که کابل تولید می کند. همین!

پدیده ای دیگر نیز در آلبانی وجود دارد به نام «باکره های سوگند خورده» که آن نیز چون «کانون» عجیب و ناباورانه است. بر اساس آن دختران باکره می توانند نقش مردانه بر عهده گیرند. این کار شرایطی دارد و به آنها موقعیت اجتماعی یک مرد را می دهد. در این مورد در فرصتی دیگر خواهم نوشت.

توجه کردید که چقدر آشناست این چیزها: «کانون» که روحش شبیه قصاص خودمان است و بیماری پارانویای این رهبران عظیم الشان که آن را نیز داریم.

دیگر نوشته ها در این زمینه:

بازی موش و گربه در مرز یونان و آلبانی

تلاش دوباره برای ورود به آلبانی

در شمال یونان و در نزدیکی مرز آلبانی

مارینا نعمت: زندانی اوین، «زندانی تهران

زندان اوین همان گونه به یکی از سمبل های تهران تبدیل شده است که میدان آزادی، برج میلاد یا کوههای البرز. نمی دانم یک خواننده اروپایی یا آمریکایی با خواندن «زندانی تهران»، داستان زندگی مارینا نعمت و یا دیگران چون او، چه احساسی دارد. اما برای خواننده ایرانی، این احساس دیگر است، این روزها در همان زندان اوین فرزاد کمانگر، شیرین علم هولی، علی حیدریان، فرهاد وکیلی و مهدی اسلامی اعدام شده اند. همان زندانی که پس از انقلاب 57 قرار بود موزه شود و اکنون دوران پیش از انقلاب آن را کسانی که در آن سالها در آنجا بوده اند، در مقایسه با دوران پس از انقلاب تا امروز، متمدن می خوانند. به کجا رسیده ایم!

شاید یک سال و نیم پیش بود، در آن شبی که احمدرضا بهارلو در ابتدای برنامه «میز گردی با شما» از میهمان خود مارینا نعمت نام برد و من تا پایان برنامه دیگر از برابر تلویزیون دور نشدم. نام مارینا نعمت را پیش از آن پراکنده شنیده بودم و اکنون خودش در تلویزیون از آنچه بر او رفته بود می گفت.

این روزها نیز سرگذشت مارینا نعمت را که خود به انگلیسی»زندانی تهران» (The Prisoner of Tehran) نوشته است و به بیش از بیست زبان دیگر نیز منتشر شده است، را به دست گرفته بودم و تا پایان بر زمین نگذاشتم. من کتاب را به آلمانی خواندم و از نامی که در آلمانی برایش گذاشته اند (Ich bitte nicht um mein Leben) «، خوشم نیامد. بی معنی است و ارتباطی با روح کتاب برقرار نمی کند.  ترجمه اش به فارسی از آلمانی هم بی معنی تر می شود (یک چیزی می شود شبیه: «من برای زندگی خود التماس نمی کنم»). در حالی که برداشت من از «زندانی تهران» این است که مارینا تنها زندانی زندان اوین نبود. او زندانی علی موسوی، بازجویش، زندانی ازدواج اجباری، زندانی دین اسلام اجباری با همه پی آمدهای آن بود. و این نام گویاتر است.

در آن شب در تلویزیون مارینا نعمت به پرسش های آقای بهارلو پاسخ می داد. جدا از آنچه که  بر او گذشته بود، آنچه توجه مرا در آن شب جلب کرد، این بود که هیچ گونه تنفر و یا حس انتقام جویی در او نبود. او از آنچه بر او رفته بود، می گفت و حتی در مورد جنایتکاران اوین، چون اسدالله لاجوردی و کسی که او را در کتاب حامد می نامد، نیز برخورد بدی نداشت. این روح مسالمت جویانه (بدون آن که ببخشد) را در کتابش نیز دیدم و احساس می کنم که برای چنین روح بزرگی باید احترام قایل بود.

من هر چند که با مذهب فاصله روشنی دارم، برای عیسی مسیح تاریخی احترام زیادی قابل هستم و  با در نظر گیری آنچه که از او می دانیم و خوانده ایم، مسیح تاریخی را در شخصیت مارینا نعمت کاتولیک و همسرش آندره دیدم. و این بسیار زیباست. این نشانگر روح انسانی آنهاست که از دین خود برداشت و چهره ای انسانی نشان می دهند.

مارینا از نسل مهاجران روسی است که در دوران انقلاب اکتبر به ایران مهاجرت کرده بودند. آندره نیز از مهاجران مجاری است که در دوران جنگ جهانی دوم به ایران آمده بودند و پس از آن که مجارستان راه سوسیالیستی را در پیش گرفت، دیگر بازنگشتند و در ایران ماندند.

مارینا در سال 1361 و در شانزده سالگی دستگیر می شود. روشن نیست که آیا او با سازمان خاصی بوده است یا نه و تنها برای اعتراض به سرکوب گسترده حکومت اسلامی در روزنامه دیواری مدرسه اش می نوشته است. اهمیتی هم ندارد. هر چند که او به روشنی نمی گوید که او و دوستانش در مدرسه چه کارهایی کرده بودند. تا این که مدیر دبیرستان، خانم محمودی گزارشی از بچه هایی که از دید او شورشی بودند، را تهیه می کند و گزارش می دهد. آنها همگی دستگیر شده و به زندان اوین برده می شوند و در آنجا به اعدام محکوم می شوند. این را می دانیم که این چیزها در آن روزها بسیار راحت روی می دادند و یادمان نرفته است. در همان سالها آقای موسوی و بسیار دیگر از سبزهای امروزی در حکومت بودند و صد البته که از این چیزها کوچکترین اطلاعی نداشتند و ندارند.

مارینا که شلاق زیادی خورده بوده است، خود نمی داند که به اعدام محکوم شده بوده است. هم بندی هایش پس از بازگشت او از شکنجه به بندش، او را می بینند که نامش بر پیشانیش نوشته شده بوده است. این کار را تنها با اعدامی ها پیش از اعدام می کردند تا بتوانند پس از اعدام جنازه ها را شناسایی کنند.

بازجوی او، سید علی موسوی، که گویا به او علاقمند شده بوده است، با اعمال نفوذ و رفتن نزد خمینی حکم اعدام او را به حبس ابد تبدیل می کند و سپس با تهدید مارینا به این که پدر و مادرش و آندره را دستگیر خواهد کرد، مارینا را وادار می کند که در زندان با او ازدواج کند و  به اسلام بگراید. صحنه ای که در آن آیت الله گیلانی جلاد اوین، مارینا را در زندان اوین مسلمان می کند، بسیار زشت و تنفرانگیز است.

مارینا به روشنی و بدون اغراق نشان می دهد که چگونه دختری شانزده ساله، در شرایطی بدون هیچ گونه آزادی و پر از وحشت مرگ، هر چند از مرگ نجات یافته، گام به گام هویت خود و پایه ای ترین حقوق انسانی خود را یکی پس از دیگری خود را از دست می دهد. او هر چند که چون دیگران اعدام نشده و علی او را نجات داده است، اما شاهد تغییر خارج از اراده خود از یک انسان به انسانی دیگر با هویتی ناخواسته و دیگر است. نامش از مارینا به فاطمه تغییر یافته، بازجویش، سید علی موسوی، هر چند که بر او دست بلند نکرده، با تهدید، او را مسلمان ساخته و با او ازدواج کرده است و به تجاوز، مشروعیت اسلامی بخشیده است. مارینا نه مسلمان است، نه می تواند مسیحی باشد. نه زندانی است، نه آزاد. نه مرده و نه حقوق زندگان را دارد. در میان توفانی از حوادث، به اجبار رابطه خود را با خانواده خود قطع کرده و عضو خانواده موسوی شده است. آنها از این که او عروسشان شده است، از این که یک مسیحی را مسلمان کرده اند، خوشحال هستند و بر خود می بالند. برای خواننده کتاب نیز تردیدی نیست که این خانواده با صداقت تمام او را دوست دارند و سرانجام نیز، سید علی موسوی که خود نیز با کاری که کرده، کم کم چشمانش باز شده و می خواهد از اوین بیرون آید و به کار دیگری بپردازد، از سوی لاجوردی و گیلانی ترور می شود. شاید اگر چنین کسی که آن گونه که بر می آید، زنده مانده بود، امروز از سبزهای پر و پا قرص می بود.

به هر رو، پدر علی، آقای موسوی که خود از مریدان امام خمینی است، فهمیده که پسرش را لاجوردی کشته است. اما کاری از دستش برنمی آید. اما او تمام تلاش خود را انجام می دهد تا مارینا سرانجام بخشیده شود و آزاد شود. نمی دانیم که به راستی علی موسوی و پدرش تا آن میزان بانفوذ بوده اند که چنین کارهایی انجام دهند، با یک زندانی اعدامی یا حبس ابدی از اوین بیرون روند و برگردند، گویی که آن دروازه و برج و باروی بلند برای آنها وجود ندارند. اینها را نمی دانیم. اما امکان ناپذیر نیزنیست. فرهنگ ایرانی-اسلامی را خوب می شناسیم و در این فرهنگ نقش مصلحت و رابطه بسیار برتر از ضابطه است.نگاهی به حکومت اسلامی امروز بیندازید تا ببینید که به چه آسانی می شود پا بر روی قوانین خود نیز گذاشت و هر کاری را انجام داد.

اما مارینا نعمت این اطلاعات را در کتاب خود به ما نمی دهد و البته او در شرایطی نیز نیست که این چیزها را بداند.

آقای موسوی مارینا را چون دختر خود دوست دارد. اما او و خانواده اش، هر چند به مارینا محبت می ورزند، بردگان صادق اندیشه های سنتی خود هستند. آنها را نمی شناسیم. از این رو قضاوت در باره آنها بدون خطا ممکن نیست. اما کسی که اسلام شیعه سیاسی تندروی ایرانی را بشناسد، می تواند گمانه زند (البته با خطای احتمالی) که آنها از این که یک مسیحی را مسلمان کرده اند و اسلام را گسترش داده اند، می تواننند خوشحال باشند. آنها مریدان امام خمینی هستند و صادقانه و بر اساس اعتقادات خود و گردآوری ثواب اخروی پا به پای او می روند. آنها در آن سالها هنوز از این که انقلاب همیشه فرزندان خود را می خورد، چیزی نشنیده اند و در آستانه این تجربه هستند. آیا آقای موسوی که این گونه موثر برای نجات جان مارینا تلاش می کند و چند بار پشت سرهم جان او را نجات داده است، این کار را به خاطر آخرین کلمات پسرش («پدر، مارینا را به خانواده اش بازگردان!«) انجام می دهد، چون بر اساس اعتقاد مذهبی اش موظف به اجرای وصیت است؟ یا برای آن که مارینا  را دوست دارد یا متوجه راه خطای انقلاب اسلامی شده است؟ نمی دانیم! شاید همه اینها با هم درست باشند و باز هم دلیل های دیگری وجود داشته باشند. اما این را می دانیم که برای یک شیعه ایرانی خدمت در راه خدا و گردآوری ثواب اخروی برای خود، بسیار فراتر از بشردوستی بدون چشم داشت قرار دارد. این را خیلی خوب می دانیم. در این راستا، تا زمانی که از خانواده موسوی بیشتر ندانیم، احساس می کنیم که از دید اخلاقی، مارینا بسیار بر آنها برتری دارد.

کاش روزی آنها نیز به سخن درآیند و از دید خود این ماجرا را بازگویند که از لابلای کتاب چنین برمی آید که آنها نیز بسیار ناگفته ها دارند و کتاب دارای خلاء فراوانی است.

در جشن تولد 19 سالگی مارینا همه دوستان خانوادگی و فامیل ها آمده اند. اما شکافی ژرف میان آن دختری که بیش از دو سال گم شده بود و آنهایی که به زندگی روزانه خودادامه داده بودند، پیش آمده است. گفتگوها کوتاه و روزمره هستند و با سکوتی ناگهانی و آزاردهنده پایان می یابند.

یکی می پرسد: «چطوری مارینا؟ چه خوشگل شدی!»

– «مرسی، خوبم.» … سکوت طولانی!

– «این شیرینی ها چه خوشمزه اند. مادرت درست کرده؟» …

از عمه سیران می پرسم: «چرا کسی نمی خواد بدونه که بر من تو این دو سال چه گذشته؟

– جواب ساده ست: ما از این که چیزی بپرسیم، هراس داریم که از چیزی باخبر بشیم که نمی خواهیم بدونیم. من فکر می کنم که اینم یک شکل حفظ خود ما باشه. شاید به این امید هستیم که اگر ما در باره این چیزا حرفی نزنیم، اگر جوری رفتار کنیم که انگاه هیچ چیزی نشده، شاید بشه همه چیزو فراموش کرد.«

این شاید توضیح خوبی برای ناتوانی دوستان و فامیل ها باشد.

تصویری که مارینا از خانواده موسوی نشان می دهد، مثبت تر از تصویری است که او از خانواده خود می دهد. مادر مارینا با او چندان کاری ندارد، پدرش، آقای مرادی بخت (که اتفاقا معلم رقص است) هیچگاه احساسات خود را نشان نمی دهد و در حیاتی ترین نقطه زندگی مارینا که او نیاز به یاری و کمک پولی دارد، از کمک به او و دادن قرض به او برای خروج از کشور خودداری می کند. مادر مارینا به او گفته است که زمانی که پدر خبر مسلمان شدن مارینا را شنیده است، گفته است که مارینا دیگر دختر او نیست. برای پدر این مهم نبوده است که دخترش در زندان اوین زندانی بوده است. این همه برای او مهم نیست. هیچ گاه نیز در کنار دخترکش نمی نشیند تا از او بپرسد که در آنجا چه بر او گذشته است و این در حالی است که مارینا در انتظار این است که کسی از فامیل ها و دوستان خانوادگی از او چیزی بپرسند تا او بگوید که چه پیش آمده است. اما همه در سکوت هستند و وانمود می کنند که انگار جیزی روی نداده است.

و در اینجا برتری اخلاقی خانواده موسوی بر خانواده مارینا آشکار است و بدون تردید. هر چند که از خانواده مارینا نیز چیز زیادی نمی دانیم.

«مادر اینها را در حال که ظرفها را می شست، می گفت و حتی سرش را نیز به سوی من بلند نکرد. من تعجب نکرده بودم، اما دلم شکسته بود. من امیدوار بودم که در خانه حامی داشته باشم. اما درها بسته بودند و فاصله بیشتر از همیشه شده بود. او دستهایش را خشک کرد و از آشپزخانه بیرون رفت. حتی اگر من رازهایم را با او در میان می گذاشتم، او توانایی دادن آنچه که نیاز داشتم را به من نداشت.«

عجب تناقضی در کسی که معلم رقص های کلاسیک اروپایی در ایران است و والس و چاچا و رومبا درس می دهد، اما محبت خود را به هیچ کس نشان نمی دهد و از دختر خود نیز دریغ می کند! اما خانواده موسوی مارینا را چون دختر خود دوست دارند و احساس خود را به او با گرمی تمام نشان می دهند.

اینها را مارینا نعمت برای ما می گوید و آنچه که توجه مرا جلب می کند، تلاش او برای نشان دادن همه جنبه های شخصیت انسان هایی است که او با آنها درگیر بوده است و خواننده تلاطم روحی و گیجی میان این همه تناقض را از نزدیک لمس می کند. آنچه که توجه خواننده را جلب می کند، این است که مارینا نه تلاش دارد از خود چهره قهرمان بسازد و نه یک قربانی باشد. سیاه و سفید نمی بیند. نه کسی را محکوم می کند و نه کسی را فرشته می داند. همین برخی از خوانندگان توضیح المسایلی کتابش را به هم ریخته است.

«… در روز 18 اوت 1991 در یک روز زیبای آفتابی هواپیمای ما در فرودگاه «پیرسون» در تورنتو بر زمین نشست. برادرم در انتظار ما بود. همسرم و پسر دو و نیم ساله ام و من قرار یود تا زمانی که خانه ای برای خود بیابیم، نزد او بمانیم. … ما گذشته را پشت سر خود نهاده بودیم و این به نفع همه ما بود که من دفترچه گذشته را ببندم. ما باید یک زندگی جدید را در این کشور بیگانه ای آغاز می کردیم که به ما پناه داده بود و جای دیگری که ما بتوانیم برویم، نیز برای ما وجود نداشت. من باید تمام نیروی خود را برای ادامه زندگی می گذاشتم و این دین را نسبت به شوهر و پسرم بر گردن داشتم.

و ما زندگی تازه ای را ساختیم. همسرم کار خوبی یافت. پسر دوم ما نیز به دنیا آمد و من گواهی نامه رانندگی گرفتم. در ژوییه 2000، 9 سال پس از ورود ما به کانادا، سرانجام خانه ای با شش اتاق در کناره تورنتو خریدیم. با افتخار به این که ما نیز به شمار قشر متوسط کانادا پیوسته ایم، به باغ خود می پرداختیم، پسران خود را به استخر، زمین فوتبال و کلاس پیانو می بردیم و دوستان خود را به میهمانی دعوت می کردیم.

و ناگهان من دیگر نتوانستم شبها بخوابم. …«

«نخستین خواننده، همسرم بود. حتی او نیز جزییات دوران زندان مرا نمی دانست. پس از آن که یادداشتهایم را به او دادم، آنها را زیر تشک تختمان در سوی خودش گذاشت و سه روز دست به آنها نزد. کی می خواهد آنها را بخواند؟ آیا می تواند آنها را درک کند؟ آیا مرا به خاطر این که همه اینها را از او مخفی نگاه داشته بودم، خواهد بخشید؟

«چرا اینها را قبلا به من نگفتی؟» این را پس از آن که نوشته ها را خوانده بود، پرسید. از ازدواج ما هفده سال گذشته بود.

–          سعی کردم، ولی نمی توانستم. آیا مرا می بخشی؟

–          چیزی نیست که من باید ببخشم. تو مرا می بخشی؟

–          من باید ترا ببخشم؟

–          برای این که من هیچ گاه از تو چیزی نپرسیدم.«

مارینا تصویر زیبایی از همسر خود می دهد. آندره جوانی است که در تمام کتاب هیچ گاه حضور مستقیم ندارد. اما سایه اش حس می شود. هر گاه که به او نیاز است، او حضور دارد. هیچ گاه حرف نمی زند و تمام جمله هایش در کتاب شاید به بیست جمله هم نرسد. دوست و  عاشقی وفادار، بدون توقع و فداکار.

کتاب را دوست دارم. این که تا چه میزان تصویرهایی که مارینا از رویدادها ارایه می دهد، واقعی است یا نه، چیزی نیست که تشخیص آن برای من ممکن باشد. اما از آنجایی که او جزییات احساس و اندیشه خود را بیان می کند، به خواننده این امکان را می دهد که در جایگاه او خود تصویری برای خود بسازد، به آن بنگرد و ببیند که تا میزان واقعی و قابل درک است. و برای من قابل درک است.

پس از آزادی از زندان در راه میان زندان اوین و لونا پارک، جایی که خانواده های زندانیان باید در انتظار تحویل فرزندانشان می ماندند:

«متوجه دختری شدم که با کمی فاصله جلوی من می رفت. او نیز چون من کیسه پلاستیکی چون کیسه من در دست داشت و دمپایی های لاستیکی اش دست کم سه شماره برایش بزرگ بودند. هر چند گامی که بر می داشت، می ایستاد و به کوهها می نگریست. به نظر می رسید که متوجه حضور من نیست. وقتی که به شاهراه رسید که لونا پارک در آنسویش بود، ایستاد و با وجودی که چراغ عابر پیاده سبز بود، از عرض شاهراه نگذشت. من چند گام پشت سر او ایستادم. او در برابر خط کشی عابر پیاده ایستاده بود و تنها به چراغ عابر می نگریست که سبز می شد و قرمز و برعکس. ماشین ها نیز می ایستادند و دوباره به راه می افتادند.

پرسیدم: «چرا از خیابان رد نمی شی؟»

چون کسی که غافلگیر شده باشد، برمی گردد و به من می نگرد. لبخند می زنم: «من هم از زندان اوین میام. می تونیم با هم از عرض خیابون رد بشیم.»

لبخندی لرزان تحویلم می دهد. دست یکدیگر را می گیریم و از خیابان رد می شویم. دستش از دست من هم سردتر بود. …«

«سید علی موسوی، سرباز شجاع اسلام، …

در کناره گور، روی سنگریزه ها نشستم و ده بار خواندم: «سلام بر تو، ماریا!» برای علی، شوهر مسلمانم که در گلزار شهدا به خاک سپرده شده بود. می خواستم او را ببخشم. و می دانستم که این بخشش یکجا و کامل نمی توانست به دست آمده باشد، آن هم در بسته بندی زیبا و روبان قرمز، بلکه کم کم و آهسته. و این که من او را بخشیدم، درد مرا پایان نداد، دردی که او مسبب آن بود.

و این درد مرا در تمام زندگی همراهی خواهد کرد. اما این که من او را بخشیده بودم، شاید باید مرا یاری می داد که گذشته را به کناری نهم و بتوانم با آنچه که پیش آمده بود، رودررو شوم. باید می گذاشتم که او برود تا خود نیز رها گردم.«

» کسی هیچ گاه سنگ  گور ترانه، سیروس یا گیتا را نخواهد شست و یا به یادبود آنها ویترین شیشه ای بر گورشان نخواهد ساخت تا دوستانشان، بستگان و بیگانگان به یاد آنها باشند و برایشان دعایی بخوانند. اما من به یاد آنها خواهم بود، من که اکنون زنده مانده بودم و اکنون این وظیفه من بود تا راهی بیابم تا یاد آنها همیشه زنده باشد. زندگی من بیشتر مال آنهاست تا من.

بر می خیزم و ویترین شیشه ای بر گور علی را می گشایم، تسبیح دعایم را از کیفم بیرون آورده و درون ویترین می نهم..

اکرم (خواهر علی) نگاهش به تسبیح دعاست: «این چیه؟»

– «تسبیح دعایم!»

– «چه زیباست. ناکنون چنین تسبیح دعایی ندیده بودم.»

– این برای دعا با ماریا ست.«

* * *

چند ساعتی را در کنکاش پیرامون مارینا نعمت در اینترنت گذراندم. غوغایی است. در این دو سه سال که از انتشار این کتاب گذشته، هر چه که بخواهید می یابید. گروهی می گویند که همه اش دروغ است. به دیدگاههایشان که می نگری، متوجه می شوی که از این که کسی آمده و تصویری ارایه می دهد که با کلیشه های موجود تفاوت دارد، خشمگین هستند. در کلیشه آنها نمی گنجد که کسی با عینک سیاه و سفید نبیند، کسی بازجو باشد ولی ملایم باشد، یا خانواده آقای موسوی مردمانی خوب باشند، هر چند با روش خود. به نظرم می آید که آنهایی که از اوین تصویری وحشتناک دارند و البته تردیدی هم در تصویرشان نیست، از درک این که در چنین جایی کسی تجربه دیگری کرده باشد، عاجز هستند. ساده اندیش هستند و کلیشه ای. کسی در جایی نوشته بود: «آدم خوب در دستگاه شکنجه چه می کند؟» … کاش زندگی به همین سادگی ذهن بعضی ها بود! دیگر نیازی نبود که سلول های خاکستری مغزمان را به زحمت اندازیم.

در کتاب «زندانی تهران» گفتگویی میان مارینا و علی موسوی هست که ما را به آن چه که در باره تجاوز به دختران پیش از اعدام شنیده ایم، نزدیک می کند. در آنجا علی با پرسش روشن مارینا در این باره، تجاوز را انکار می کند. می گوید: مگر به تو کسی تجاوز کرده است؟ مارینا می خواهد پاسخ مثبت دهد و منظورش خود علی است، اما چیزی نمی گوید و می گوید: نه! از دید مارینا (یا دست کم مارینای امروزی سال 2000 که این کتاب را نوشته است)، تجاوز در رابطه زن و شوهری نیز می تواند وجود داشته باشد. اما در دید علی چنین چیزی وجود ندارد. از سوی دیگر مارینا مسیحی است و از دید یک مسلمان، او شامل دختران باکره ای که به بهشت خواهند رفت، نمی شود. در سالهای 60 این حکایت نیز در بین مسلمانان این چنینی رواج داشت که دختری که باکره بمیرد، یک پسر جوان را نیز با خود به زیر خاک خواهد کشید. این شامل مارینای مسیحی نمی توانست شود. بنابراین او نمی توانست مورد تجاوز اعتقادی قرار گیرد. علی به این پرسش پاسخ منفی می دهد. البته روشن است که درک او از تجاوز با درک مارینا و دنیای متمدن تفاوت دارد. اگر کسی با کسی صیغه محرمیت خواند، دیگر تجاوزی صورت نگرفته است. ما نیز شنیده ایم که پاسداران در زندان اوین در ابتدا صیغه محرمیت می خواندند، مهریه تعیین می کرده اند و پس از اعدام دختران، آن مهریه را به خانواده دختر می پرداختند. بنابراین، چه تجاوزی می تواند صورت گرفته باشد؟ مارینا در این ابهام می ماند که آیا خود علی نیز تا آن روز از این کارها کرده است یا نه.

دانستن این جزییات برای درک و بازشناسی آنچه در ایران گذشته و می گذرد، بسیار مهم است. به این سادگی نیست که گویی عده ای متجاوز جنایت کار در اوین این کارها را کرده اند، همچون دیگر جنایتکاران که در هر جامعه ای یافت می شوند. نه، گروهی نیز هستند که بر اساس اعتقادات خود و در راه خدا و آخرت این کارها را انجام داده اند و تمام اصول شرعی را نیز بدون کم و کاست رعایت کرده اند.

اما از دید آدمهای کلیشه ای زندانی سیاسی مقاوم، قهرمان است. آنکه در هم شکسته، تواب است و خائن. شکنجه گر پلید است و انسان نیست … اینها کلیشه هایی هستند که هر چند از واقعیت ها می آیند، اما آن را ساده می سازند و تک بعدی. جالب این است که شمار دون کیشوت های خارج نشین که این گونه می اندیشند، بسیار زیاد است. برخی از آنها با رفتاری که نشان می دهند، در کنار همان بازجویان اوین می ایستند. من هم در داخل ایران و هم در خارج با زندانیان آزادشده تماس داشتهام. در داخل ایران دست کم کسی را ندیدم که این گونه بیندیشد. این دیدگاه های افرطی بنیادگرایانه  را بیشتر در خارج می بینی.

یکی از مضحک ترین واکنش ها به کتاب «زندانی تهران» را در اینجا دیدم.

به شهرنوش پارسی پور در رادیو زمانه می پرند که چرا گفته که کتاب «زندانی تهران» بیان واقعیت است. یادشان رفته که شهرنوش پارسی پور خود نیز در همان زندان بوده و کتاب «خاطرات زندان» را نوشته است. اینها هیچ کدام مهم نیست. مهم این است که کسی حق ندارد دنیای ساده لوحانه سیاه و سفید، خیر و شر و فرشته و شیطان گروهی دون کیشوت خارج از کشورنشین را برهم زند.

به نظر می آید که مارینا نعمت عذاب وجدان بعضی هاست!

زندگی هیچ گاه تک بعدی نیست، حتی با عینک سیاه و سفید. اگر به جنبش سبز بنگریم، می بینیم که این دیدگاه های سیاه و سفید بنیادگرایانه کم کم رنگ می بازند. دیگر کسی زندانی را که می شکند را محکوم نمی کند، به ویژه که پای خودش هیچ گاه به زندان نرسیده باشد و همین دستاوردی است بزرگ برای ایرانی استبداد زده، هر چند که شاید برای دیگران بدیهی باشد.

دید منطقی تر این است که بپذیریم که همه این تصویرها می توانند درست باشند و بخشی از پازل پیچیده ای به نام زندان اوین. هم برای مارینا نعمت این آزادی را قایل باشیم که آنچه را که بر او رفته است را بنویسد و هم برای دیگران. او خاطراتش را نوشته است و آنچه خود دیده و تجربه کرده است. خاطره نویسی نیز امری شخصی است. اگر کسی تفاوت میان خاطره نویسی یا مستندسازی یا تاریخ نویسی را نمی داند، مشکلش جای دیگری است و بهتر است در سکوت برود روی نیمکت مدرسه بنشیند و ابتدا گوش فرا دهد و سپس سخن گوید.

دوباره کلیپ «داستان رقص در ایران» را دیدم که در آن پدر مارینا، آقای مرادی بخت سخن می گوید. او در 87 سالگی داستان زندگی و کار خود را می گوید؛ داستانی غم انگیز و تاسف بار برای ملتی که خوب و بد خود را نمی شناسد.

* نام ماریا را برای مریم به کار برده ام. (نویدار)

لینک ها:

–          مصاحبه بهنود مکری با مارینا نعمت

–          مصاحبه رادیو زمانه با مارینا نعمت