نژادپرستی نفرت انگیز ایرانی

برای من که همواره با انسان های رنگارنگ ازجاهای گوناگون رودررو هستم، خود نیز بسیار مسافرت می کنم و با فرهنگ های گوناگونی آشنا هستم، نژادپرستی پدیده تاره ای نیست. برخی نژادپرست با لفطره هستند (یا بودند)، چون سفیدپوست های آفریقای جنوبی، نامیبیا یا آمریکا نسبت به سیاه پوست ها و یا به اصطلاح سرخ پوست ها، ژاپنی ها نسبت به چینی ها، نازی های آلمانی، فرانسوی و دست نشانده هایشان در جاهای دیگر اروپا نسبت به یهودی ها، عرب های صدر اسلام نسبت به سیاهان آفریقا، قبیله های گوناگون آفریقایی نسبت به یکدیگر و …

برخی نیز بسته به شرایط نژادپرست می شوند، چون دشواری های اقتصادی، بیکاری و ضعف در رقابت و یا برای هدف کوتاه مدتی (انتخابات پیش رو) شعارهای نژادپرستانه علیه یک اقلیت در کشور خودشان می دهند و پس از رسیدن به هدف آن را کنار می گذارند. نژادپرستی هم چون دیگر شکل های تبعیض، رنگارنگ است، هم پنهان است و هم افسارگسیخته و آشکار. در ایران از آنجا که در افکار عمومی بر خلاف جوامع آزاد به این مساله پرداخته نشده، همه اشکال نژادپرستی را می یابی.

تاریخ آلمان، نظام اجتماعی حاکم در آلمان و فرهنگ جاافتاده سیاسی در اینجا انسان را نسبت به پدیده نژادپرستی بسیار حساس می کند. برای کسی که در اینجا زندگی نمی کند، درک این مساله شاید دشوار باشد که به جز اقلیتی کوچک و واپس گرا و یکی دو حزب درب و داغان، مردم آلمان در مجموع نسبت به دیگر مردم اروپا کمتر نشانه نژادپرستی از خود نشان می دهند. جامعه و از جمله مهاجران، روشنفکران و فعالان اجتماعی نسبت به نژادپرستی بسیار حساس هستند و هرگاه از سوی گروه های نئونازی حرکتی ببینند، بدون وقفه واکنش نشان می دهند. هر کسی که در این کشور زیسته باشد، در چنین فضایی تربیت اجتماعی یافته و به نژادپرستی حساس است، البته به شرطی که انسان در زندگی اجتماعی شرکت داشته باشد و تنها به دریافت پول از تامین اجتماعی بسنده نکند. از این رو، با این دیدگاه نمی شود نسبت به آنچه که در ایران در اینجا و آنجا می گذرد، حساس نبود و چشم پوشید.

با چنین پیش زمینه ای، انسان چه احساسی می تواند داشته باشد وقتی می شنود که: «احمدرضا شفیعی، مسئول كمیته انتظامی ستاد تسهیلات سفر اصفهان اعلام کرد که این کمیته با همکاری پلیس و اداره اماکن در روز ۱۳ فروردین از ورود شهروندان افغان به پارک کوهستانی صفه جلوگیری می‌کنند«؟

در این باره بخشی از افکارعمومی ایران که با اینترنت سروکار دارد، دست کم در اینترنت واکنش قاطع نشان داد. همه نسبت به افغان های مقیم ایران و زحمتی که آنها در زمینه های گوناگون برای کشور کشیده اند، بسیار گفته اند و من چیز تازه ای به جز تایید ندارم که بیافزایم. اما من می خواهم این مورد را نمونه قرار دهم و تنها به چند نشانه پدیده زشت نژادپرستی گسترده در افکار انسان ایرانی را بیاورم. نگویید من این جوری نیستم یا همه را جمع بسته ای. معلوم است که همه این گونه نیستند و من نیز نمی خواهم جمع ببندم. اما همه می دانیم که اینها عمومیت دارد و جریان چیست. با اشاره به این که من یا تو این گونه نیستیم، صورت مساله پاک نمی شود.

بسیاری از ایرانی ها، به ویژه از نوع فارسش اعتقاد دارند که از نژاد آریایی هستند. این را شب و روز بدون آن که در باره اش بیندیشند، تکرار می کنند و شرم هم ندارند. با هر کسی هم که حرف بزنی، معمولا درست نمی داند «آریایی» یعنی چه. همه دانشش را جمع بزنی، از چند جمله «اقوام آریایی به ایران آمدند، یک شاخه به هند رفت، آن یکی به اروپا …» فراتر نمی رود. آن را هم پراکنده اینجا و آنجا شنیده است و هی تکرار می کند. این همه به «نژاد» اهمیت می دهد و به تاریخ و گذشته اش مغرور است، یک ایران شناس درست و حسابی تربیت نکرده و ندارد. تاریخش را دیگران (ایران شناسان اروپایی) برایش گفته اند که آن را هم گزینه ای فهمیده است. خوبش را شب و روز بلغور می کند و از کوروش و داریوش و منشور حقوق بشر می گوید، بدش را توطئه دشمن می داند. همان ایران شناس اگر بد بگوید ناگهان می شود دشمن. نمی داند که واژه ایران و آریا و «نژاد آریایی» چندان تاریخچه ای هم ندارد و از زمانی که نازی های آلمانی در زمان رضا شاه (که دوست نازی ها بود) پایشان به ایران باز شد، باب شد. نازی های آلمان نسلشان شصت سال پیش ورافتاد و کسی در آلمان دیگر از این حرفها نمی زند، اما ایرانی هنوز این چرندیات را بلغور می کند.

یکی نیست بپرسد که اگر این همه برای کوروش ارزش قایل هستی، چرا یک سر سوزن چون او با آن چیزهایی که به پایش می نویسی، رفتار نمی کنی؟ اگر به منشور حقوق بشر او (که این نیز دارای تردید جدی است و بحث آن در اینجا کمی باز شده) می بالی، پس این همه نمادهای نژادپرستی در رفتار عمومی کشور چیست؟ از آن تمدن باستانی چه به ارث رسیده است؟

این را می دانم که آریایی به سانسکریت یعنی » برتر». ایران یعنی “Land of Aryans”، عراق یا اراک یعنی “Province of Aryans”. مردمان آن زمان این را در مورد خودشان می گفتند و دیگران را پست می شمردند. به آنها پس از هزاران سال اشکالی نیست. سخن با امروزیان است.

هر زمان در ایران به جایی می روی و سخنی از آلمان می آید، اینها را می شنوی: «آلمانی ها هم مثل ما آریایی هستند.» «ما هم نژاد آلمانی ها هستیم.» و همیشه این از ذهن من می گذرد: بله، از رنگ چشم و مو و قد و هیکلمان خیلی پیداست که به آنها شباهت داریم! آلمانی هایی که راهشان به ایران می افتد (جهانگرد، متخصص؛ خبرنگار یا دیپلمات) همیشه از شنیدن این حرفها اظهار ناراحتی می کنند. اما گوش ایرانیان بدهکار نیست. ما آریایی هستیم، هم نژاد شما و بس! چند سال پیش که تیم ملی فوتبال آلمان در ایران یک بازی دوستانه داشت، به هنگام پخش سرود ملی آلمان گروهی برخاستند و سلام هیتلری دادند. پس از آن بخش بزرگی ابله تر از اولی ها در استادیوم به سلام هیتلری برخاستند و تلویزون آلمان پخش مسابقه را قطع کرد. در سده بیست و یکم نامش را چه می شود نهاد؟ نادانی است؟ بی اطلاعی است یا حماقت؟ هر چه می خواهید نامش را بگذارید! البته فراموش نکنید که ایرانی اعتقاد عمیقی به این دارد که هوشش از دیگر مردمان بیشتر است.

در آلمان هرگاه شانس د اشتم و با نازی های اصلاح ناپذیر (که هنوز زنده بودند) و یا نئونازی های امروز (که خیلی هم طرفدار احمدی نژاد هستند) حرف می زدم، با روحیه یک آدم حقیر و بدبختی روبرو می شدم که فلاکت و عقده حقارت از همه حرکات و رفتارش می بارید. به روشنی می گویم که بسیاری اوقات همین احساس به من دست می دهد وقتی یک ایرانی با حرارت از گذشته تاریخی آریاییش سخن می راند و دیگران را پست می داند.

نگاهی به بریده ای از هفته نامه «ایران باستان» ارگان فاشیست های ایرانی در سال 1312 بیندازید. شباهت آشکار نیست؟ از همین جاها شروع می شود این چیزها:

ایران یک کشور چند ملیتی و چند فرهنگی است و در مقایسه با کشورهای همسایه اش کمتر درگیری داخلی ملی دارد. اما درونش پر است از تبعیض های گوناگون نژادی، مذهبی، جنسی، ملیتی، …تبعیض نسبت به سنی ها، زرتشتی ها، درویش ها، کردها، بلوچ ها، ترکها، بهایی ها، تبعیض نسبت به زنان، هم جنس گرایان، … مشکلات یکی دو تا نیستند.

نژادپرستی ضد عرب خود را در چارچوب اسلام ستیزی نشان می دهد. می گویند: اسلام دین عرب هاست و وحشی است و … ما دین زرتشت داشتیم، گفتار نیک، پندار نیک … اگر از گوینده این حرفها که شمارشان هم کم نیست، بخواهی ده دقیقه در باره دین زرتشت برایت بگوید، بعد از پنج جمله به روغن سوزی می افتد. اما در این که عرب سوسمار خور است و اسلام دین شلاق و سنگسار است، کم نمی آورد. اگر برایش توضیح دهی که دین شیعه بیشتر یک دین ایرانی است تا عربی و پر از عناصر ایرانی، اسمش اسلام است ولی بخش شباهتش با اسلام سنی شاید ده درصد هم نباشد، دیگر کامل تعطیل می شود. تازه اگر حاضر باشد گوش دهد و ناسزا نگوید.

ایرانی مسلمان، «اهل کتاب» را قبول دارد و تا این حد سوادش می رسد که مسیحیان و یهودیان «اهل کتاب» هستند. در این تقسیم بندی تبعیض آمیز یعنی بقیه اصلا داخل آدم نیستند. همین خودش پر از تبعیض است. حال اگر کارگر ایرانی ارمنی اهل کتاب برای کار به خانه اش بیاید، ظرفی را که دست زده، هفت بار آب می کشد تا نجسی اش برود. تازه لطف کرده چون معتقد است که ارمنی ها آدمهای خوبی هستند. حالا بیا مثلا از هندی ها برایش بگو!

افغان ها سالهاست در ایران سخت ترین کارها را انجام می دهند. این را هر ایرانی بدون تردید باور دارد. اما تنها کافی است یک مورد جنایت از یک افغان سر بزند. دیگر این می شود که همه می دانیم. دم خروس نژادپرستی آشکار می شود. هزاران هزار ناسزا و توهین برای افغان ها دارد که آنجا که لازم باشد، نثارشان می کند. تازه افغان هم هم زبانش است، هم همدین و هم نژاد! از عرب سیاه پوست خوزستانی که از خود او بیشتر در این سرزمین زندگی می کند، می پرسد: اصلیت تو از کجای آفریقاست؟

انسان متمدن در برابر کار خلاف تنها زمانی که متهم از سوی دادگاه محکوم شد، نسبت به آن شخص اظهار نظر می کند. اما ایرانیان متمدن دو هزارو پانصد ساله به این چیزها کاری ندارند. ورود افغان به پارک ممنوع است، عرب سوسمارخور است، هندی بو می دهد، مسیحی نجس است؛ بهایی فلان است و آفریقایی بهمان! جالب این است که وقتی با استدلال می خواهی با این چیزها مقابله کنی میگویند: ای بابا اینها منظوری ندارند، جدی نیست، اطلاعاتشان پایین است. انگار نژادپرست های جاهای دیگر از همین جاها شروع نکرده بودند.

این تصویر از هفته نامه فاشیستهای ایرانی»ایران باستان» در سال 1312 است. متن را در باره «اهمیت آشنایی به نژادها» را که بازگردانی است از نوشته های آلمان هیتلری را خود بخوانید. تلاش خواهم کرد آنها را به مرور و خوانا تا آنجا که مقدور باشد، در اینجا بیاورم. این مجله ها بسیار فرسوده هستند و کار با آنها دشوار. در اینجا صلیب شکسته زیر «فروهر» را هم داشته باشید.

هنوز راهی دراز در پیش داریم!

در نوشته آینده بخشی از روزنامه های سال های 1312 شمسی را می گذارم تا ببینید ایران در زمان رضا شاه با چه کسانی رفیق بود و فضای رسانه ای ایران آن سالها چگونه بود.

Advertisements

دوستی مردم اسراییل و ایران در فیس بوک

این که اسراییلی ها و ایران ها با هم خوب باشند، آن چنان دور از انتظار شده بود که کار «رونی ادری» از تل آویو در ساختن صفحه «اسراییل ایران  را دوست دارد» را برخی خیال پردازی می خوانند. واکنش جامعه ایرانی به آن نیز شبیه بود: «ایران اسراییل را دوست دارد«. در این چند روز همه در دنیای مجازی در آغوش یکدیگر افتاده اند و بمب عشق می ترکانند. رسانه های دیگر کشورها هم کم کم توجهشان جلب شده است.

خیال پردازی است؟ خوب باشد! دنیا را همیشه «خیال پردازها» تغییر داده اند، یعنی کسانی که رویایی در سر داشته اند و از سوی دیگران، یعنی «واقع گرایان» به ساده لوحی و خیال پردازی متهم شده اند. حالا اینجا هم گام نخست را یک زوج اسراییلی برداشته است و به نظر می آید که در ایران نیز به اندازه کافی خیال پرداز و ساده لوح وجود دارد و این گونه است که فیس بوک پر شده است از اظهار عشق دو ملت به یکدیگر!

شمار خیال پردازان و ساده لوحان که افزایش یافت، آنها ناگهان می شوند پیشتاز و دور اندیش و واقع گرا. واقع گرایان امروز هم می شوند واپس گرا و جنگ طلب. روشن است که این گونه باشد. کسی که منافعش با دوستی این دو ملت که اتفاقا سابقه دوستی تاریخی هم دارند و تاکنون با هم مشکل جدی نداشته اند، به خطر می افتد، این روزها به دست و پا می افتد.

دو سه روز پیش اهود برک در تلویزیون آلمان داشت برایمان از تورات روضه می خواند. چند روز پیشتر نیز احمدی نژاد در تلویزیون آلمان ذهن پریشان و بیمارش را به نمایش گذاشته بود.

مارگ زاکربرگ نیز یک خیال پرداز بود. یک برنامه کوچک نوشت که دانشچویان دانشگاهش در شبکه داخلی دانشگاه بتوانند با هم به تبادل نظر بپردازند. نام این برنامه فیس بوک بود. امروز ارزش فیس بوک 400 میلیلارد دلار برآورد شده است که بیشتر از ارزش کشور یونان با تمام مردم و ثروتشان و همه زمین ها، جزیره ها و سرمایه های شرکتهایشان است.

شمار خیال پردازان ایرانی و اسراییلی که افزایش یافت، آنگاه باید دید که سیاستمداران و بنیادگرایان دو کشور چگونه می خواهند بر طبل جنگ یکوبند.

گام بعدی از دید من ایجاد یک انجمن دوستی مردم ایران و اسراییل است که رشته همه جنگ طلبان را پنبه کند و خواب بنیادگرایان را کابوس.

8 ماه مارس 2012، روز جهانی زن و دو خبر ناگوار

این روزها در سفر هستیم و در میانه راه به شهر کلن می رویم که برای من برای خودش وطن است. روز 8 مارس روز جهانی زن است و من در سالهای 80 که در اینجا درس می خواندم، در این روز به زنان پیرامون خود گل می دادم. امسال در این روز دو خبر ناگوار همه چیز را به هم ریخت تا برای تبریک روز زن که کم کم به حالت کلیشه ای نیز در آمده بود، دیگر حوصله ای نماند.

 خبر نخست: سیمین دانشور در 90 سالگی درگذشت.

دوست عزیزی گفت: «سیمون دوبوار ایران را از دست داده ایم.» سالها پیش روزی عباس معروفی زنگ زد و پرسید: ترجمه سمفونی مردگان را به آلمانی داری؟ گفنم: بله دارم. گفت: می توانی وقتی به تهران رفتی، آن را به سیمین دانشور بدهی؟ خوشحال می شود. گفتم: حتما این کار را می کنم. به تهران رسیدم و در شوق آشنایی با خالق «سووشون» به سیمین دانشور زنگ زدم. گفتم هدیه ای برای شما دارم. پرسید: چیست؟ گفتم: ترجمه سمفونی مردگان به آلمانی است که از سوی عباس باید به شما هدیه دهم.  گفت: پسرم، زحمت به خودت نده. من که آلمانی نمی دانم. اینجا می ماند توی قفسه خاک می حورد. از سوی من به عباس تبربک بگو و کتاب را برای خودت نگه دار.
صدایش خسته و پر از تلخی بود. اکنون کتاب سیمین اینجا در کتابخانه من دارد خاک می خورد و من این جریان را هیچ گاه به عباس نگفتم، تا امروز.

خالق «هستی» رفت و ما در جزیره مان سرگردان مانده ایم.

 خبر دوم: گیلدا ناپدید شده است.

در همین روز 8 مارس دوستی را پس از شاید 10 سال دوباره در شهر کلن می بینم و با هم برای نهار به رستوران البرز در کلن می رویم. از هر سویی می گوییم و او در میان سخنان می گوید: گیلدا گم شده است و کسی از او خبر ندارد. به دنبال برادرش می گردیم و از او نیز خبری نیست.

به هم می ریزم. گیلدا در سالهای 80 دانشجوی پزشکی در شهر گوتینگن بود. دختری بسیار زیبا، مهربان و دوست داشتنی و فعال جنبش زنان. هر جا بود، گل سرسبد بود. در 1989 بود که  برای ادامه تحصیل به برلین رفتم و همان روزها بود که شنیدم که گیلدا از همسرش حمید جدا شده و تحصیلش را نیز نیمه تمام گذاشته است. از آن دختر پر شروشور و زلزله وار عجیب نبود. این آخرین خبر بود که از او داشتم.

شب در اینترنت می گردم و اخبار عجیب و غریبی می خوانم. آخرین خبر در لوس آنجلس تایمز در 2009 است که می گوید که گیلدا 9 سال است که در لوس آنجلس کارتن خواب است و در خیابان ها زندگی می کند. وکیلش در سال 2009 به دنبال او می گشته تا به او خبر دهد که درخواست پناهندگی اش در آمریکا پذیرفته شده است ولی او را نمی یابد. اخبار عجیب و غریب است. درخواست پناهندگی در آمریکا برای چه؟ زندگی در خیابان؟ آن هم در شهری که گویا در آنجا اعضای خانواده و فامیلش هستند. گیلدای سکولار آزاد اندیش، سرکش و فعال حقوق زنان، گویا مسیحی افراطی شده بوده و از این رو خانواده اش در لوس آنجلس او را از خانه رانده ند. همه چیز عجیب است و شبیه یک فیلم درجه سه می ماند. با دوستان دیگری از آن روزها تماس می گیرم و همه شوکه شده اند.

گیلدا غنی پور کجاست؟ در خیابان های لوس آنجلس چگونه می شود کسی را یافت؟ چه کسی می تواند کمک کند؟ عجب دورانی داریم!

گلشیفته و جامعه ایرانی

برخی رویدادها نقطه عطف هستند. زمان و جهان پس از آنها جور دیگر است. چیزی روی می دهد که کیفیت دیگری دارد. کار گلشیفته از این گونه است که این روزها جوری جنجال به پا کرده است که گویا نمی شود در این باره چیزی نگفت و کاری نداشت.

ساعت 12 نیمه شب بود که در آخرین گردش در فیس بوک عکس نیمه برهنه گلشیفته از سوی صفحه خودش آمد. تنها یک عکس بود و هیچ توضیحی نیز پای آن نبود که در چه چارچوبی است. گفتم عجب کاری کرده است. در آن لحظه حتی یاد علیا ماجده دختر مصری نیز نیفتادم که در اعتراض به قدرت گیری اسلام گرایان و متحجران در مصر تصویر برهنه خود را در وبلاگش منتشر کرد. امروز نیز فکر می کنم مقایسه گلشیفته و علیا ماجده بیجاست چون انگیزه گلشیفته را نمی دانیم. و تا زمانی که خودش نگفته که انگیزه اش به جز شرکت در یک کار هنری چه بوده، هر تفسیری در باره انگیزه او بیجاست. از سوی دیگر، نیازی نداریم که حتما یک هنرمند را به تفتیش عقاید بکشیم که بگوید چه فکر می کرده که پس از آن بیاییم به به و چه چه بگوییم و یا ناسزایش دهیم. هنر یعنی همین و اثر هنری حرفش را با یک نگاه فاش نمی کند. دهها سال است که در راز لبخند نامحسوس مونالیزا می نویسند و می گویند.

مجموعه عکس در سایت «مادام لوفیگارو»، یک مجموعه عکس هنری به نام «الهام (Les Révélation) است و هیچ ارتباطی به اعتراض به این یا آن یا تابوشکنی ندارد. نامش «جسم و روح» است و برداشتی هنری از رهایی از جسم و روح است. همین! آخرین نفر می گوید: «من خود را از جسم و روح رها می سازم، به من بنگر، به من بنگر …» نه هدف سیاسی پشتش است و نه هیچ چیز دیگر. یک کار هنری است و همین. ارزش گذاری هنریش هم در همان چارچوب روی می دهد و هر کسی می تواند دیدگاهی در باره اش داشته باشد یا نداشته باشد.

من عکس هنری را دوست دارم و زیبایی پیکر زن را نیز. یک زن نیز پیکر مردانه را دوست دارد و می تواند در این عکس ها زیباترین آنها را بیابد. این مجموعه عکس زیباست و از دید من زیباترینشان گلشیفته است. برداشت من این است و شاید این برداشت ناشی از این باشد که گلشیفته را می شناسم و جایگاه زن ایرانی و مشکلاتش، چارچوب فرهنگی ایران و درگیری هایش را. و این چیزها روی قضاوت من تاثیر دارد و شاید به همین دلیل گلشیفته را در آن مجموعه عکس بیشتر دوست دارم. چون من در عکس گلشیفته به جز زیبایی چهره و پیکرش، معصومیت زن ایرانی و اعتراضش به جهل حاکم را نیز می بینم. چهره اش را و نگاهش را به دوربین ببینید و همه اینهایی که می گویم را در این نگاه می یابید. به ویژه پس از انتشار این عکسها و هرزه گویی های متحجران و جاهلان رگ گردن بیرون زده این معصومیت بیشتر از پیش جلوه می کند.

اما اینها نیز چیزهایی است که من در ذهن خود وارد این عکس می کنم و ارتباطی به چارچوب و انگیزه این مجموعه عکس ندارد. در باره عکس بیش از این نمی توانم بگویم. من تفاوت عکس هنری یا Act Photography و پورنوگرافی را نیز می دانم. آنهایی که این تفاوت ها را نمی شناسند، این روزها به اندازه کافی خود را به نمایش گذارده اند. من اگر از تصویری به هر دلیلی خوشم نیاید (از جمله پورنوگرافی) کاری به آن ندارم و از کنارش می گذرم. روشن است که هر کس می تواند برداشت خود را داشته باشد.

اما واکنش های جامعه ایرانی بسیار جالب تر از عکس گلشیفته هستند و جای تامل زیاد دارند. این واکنش ها چهره کاملی از درگیری های درونی جدی جامعه ایرانی و فرهنگ ایرانی نشان می دهد. جامعه ای که  تکلیفش هنوز با خودش روشن نیست. البته درگیری های فرهنگی در جوامع آزاد نیز وجود دارند. در اروپا که همواره پیشتاز اندیشه های نو بوده است، این درگیری ها زودتر از جاهای دیگر روی می دهند و من خود شاهد و همراه بسیاری از آنها بوده ام. اما در جوامع بسته، سنتی و عمدتا واپس گرا (که ایران نیز از آنهاست)، این درگیری ها همواره با تشنج، توهین، ناسزا و ترور همراه است. زندگیت در خطر می افتد اگر به برخی چیزها دست بزنی و به گفته بسیاری در این روزها، تابوشکنی کنی. این تفاوت جدی و کیفی وجود دارد.

جامعه ایرانی در وجه عمده خویش نظام ارزشی استواری ندارد. آن که سنتی است، خودش نیز نمی داند که ریشه آنچه که اعتقاد دارد، از کجاست. در اعتراض به آن یکی خود را متجدد و امروزی می داند و از تجدد تنها مد و پز و موهای سیخ سیخکی را می شناسد و در مخالفت خود با ارتجاع حاکم اسلامی، آن چیزهایی را تقلید می کند و خوب می داند که  در اروپا آن را ناهنجاری اجتماعی می دانند. الگوها و ارزش هایش را از کلیپ های تلویزیون های فارسی و مبتذل تهرانجلسی می گیرد و گمان می برود که هر ایرانی در اروپا و آمریکا مفت می گردد و چون پادشاه زندگی می کند و می خواهد در تهران شبیه آنها باشد. این روی دیگر همان سکه تفکر سنتنی و متحجر است و از فرهنگ غرب تنها ناهنجاری ها را دوست دارد. آن یکی هم گمان می برد واپس گرایی هایش و زشتی های فرهنگی و سنتی اش همان ارزش است و اصالت دارد و هر که مخالف آن باشد، خودباخته و غرب گراست. خودش نیز نمی داند که چرا از ارزش های خاصی دفاع می کند. اما این را می داند که هر چه او فکر می کند، درست است و تفسبر او از اخلاق درست! برای او اصالت در گذشته است «قدیما ارزشی بود، احترامی بود و هر چیزی سرجایش بود …» تمام حرفش همین است. یادش رفته که پدربزرگ و مادربزرگش نیز همین چیزها را در باره خودش می گفتند.

از دید من کسی که دید ابزاری به زن دارد و در او تنها سکس می بیند و از اینرو می خواهد زن را محدود و به قول خودش محافظت کند، شخصیت خودش نیز در چارچوب آلت تناسلی اش است و فراتر از آن نیست. و به راستی که اگر در شخصیت، رفتار و کردار این آدمها اگر دقیق شوید، فراتر از این چیزها نمی یابید. تنها نگاهی آماری به توضیح المسائلشان بیاندازید و درصد ها را بیابید …

یک ایرانی (حالا مشهور و یک هنرپیشه) در فرانسه آزاد، در یک کار هنری شرکت کرده، این یکی در ایران رگ غیرتش ورم کرده که او در آنجا چرا این کار را کرده است. اینی که این روزها رگ غیرتش بیرون زده، تاکنون یک سطر در مخالفت با سنگسار در کشورش، اعدام های خیابانی در برابر چشمانش و هزاران تبعیض در باره زنان، اقلیت ها و دگر اندیشان سیاه نکرده و اصولا نگرانی ندارد. این که میلیاردها دلار (ریال که دیگر این روزها قابل شمارش نیست) را حضرات حکومتی و دولتی و آیات عظام و رهبر عظیم الشان بالا کشیده اند، به جایی اش بر نمی خورد و حتی پرسشی نیز ندارد. سالهاست یک جو غیرت ملی از خودش نشان نمی دهد، زنش و دخترش را در خیابان اوباش گشت ارشاد و بسیجی کتک می زنند، به او برنمی خورد که هیچ، زن و دخترش را وادار می کند که بیشتر در گونی اسلامی فرو روند تا کسی در خیابان به آنها کاری نداشته باشد. با این که حکومت اسلامی مرد را حیوانی متجاوز بالفطره نشان می دهد که زنان باید از او دور باشند، به شعور او توهین نمی شود (به گفته دوستی، چرا بشود؟ خودش همین گونه است). اما عکس گلشیفته را پورنوگرافی می خواند. یادش رفته که یکی از بزرگترین بازارهای پورنوگرافی همین کشور خودش ایران است و دیگر کشورهای اسلامی. یادش رفته که بنا بر آمارهای گوگل واژه سکس بیشترین شمار در موتورهای جستجو را دارد و بیشتر از سوی کاربران کشورهای اسلامی و ایران وارد می شود. اینها را یا نمی داند و یا به دوچهرگی، ریا، تزویر و دروغ حاکم بر سرزمین اسلامیش عادت کرده است، خود بخشی از آن است و جز ان نمی شناسد.

اما ما که یادمان نرفته که وقتی فیلم خصوصی زهرا امیر ابراهیمی در ایران پخش شد، بنا به گفته رییس پلیس تهران بزرگ (گمان کنم سردار طلایی بود)، این فیلم پرفروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران شده بود. مشتریان این فیلم چه کسانی بودند؟ همین هایی که امروز می خواهند به ما درس اخلاق بدهند. همین هایی که به گلشیفته درس می دهند که: «تو نماینده فرهنگ ایرانی هستی و نباید …نباید …نباید!» در قاموس آنها هر کاری که می خواهی می توانی انجام دهی به شرطی که کسی نفهمد. همان هایی که «در نهان آن کار دگر می کنند». من در آن روزها در تهران بودم و جریان آن فیلم را شنیدم و برداشتم این بود که تنها کسی که آن را ندیده، خواجه حافظ شیرازی باید باشد. یادم است که زمانی که فیلم را دیدم، از این که عموم مردم این کشور (اگر حرف رییس پلیس تهران را باور کنیم، می توانیم تا این اندازه از یک پدیده عمومی سخن بگوییم) تا این اندازه مبتذل هستند که نه تنها مشکل اخلاقی با تماشای یک فیلم کاملا خصوصی ندارند، بلکه به چیزی تا این حد توجه می کنند که در اروپا تنها شاید 10 ثانیه توجه کسی را جلب کند و بلافاصله از یادش می رود. اصولا همواره توجه من در ایران به این جلب شده است که این مردم تا چه میزان بالایی به دنبال پورنوگرافی هستند.

این که مجموعه عکس سایت «مادام لو فیگارو» و کلیپ کوتاه Les Révélation چه می خواهند بگویند، نیازی به تفسیر ندارد. هر کس می تواند خود برود و بخواند. نمی دانم انگیزه گلشیفته برای شرکت در این کار چه بود. این را خودش اگر خواست می تواند بگوید یا نگوید. اهمیتی هم ندارد.

دو شب پیش، تلویزیون سویس فیلمی مستند از نیما سروستانی به نام «ارزش من 50 گوسفند است»  (فیلم در اینجا) را نشان داد. در این فیلم، فرزانه، دختربچه ده ساله افغان را پدرش به بهای 50 گوسفند به مردی 55 ساله می فروشد. پدر می گوید: «این در افغانستان کاملا رایج است که پدران دخترشان را می فروشند.» حال سخن اینجاست که چنین چیزی به شعور مردان مسلمان بر نمی خورد. در ایران نیز فروش دختران را داریم، حال به این یا آن شکل، در ایران ازدواج اجباری دختران را به شکل های گوناگون در مناطق مختلف داریم. به شعور شما حضرات گردن برافروخته نباید هم برخورد که خود حامی آن هستید. در قوانین جزایی ایران، برگرفته از شریعت اسلامی کشتن فرزند از سوی پدر جرم نیست. یادتان رفته همین 4-3 سال پیش در سال 86 یا 87 پدری در اهواز دختر شش ساله اش را در باغچه سربرید؟ دلیلش این بود: «دایی اش به او نگاه بد داشت و از این رو این دختر دیگر پاک نبود.» وقتی پلیس او را دستگیر کرد، مردم (البته مردان) محل در برابر کلانتری گرد آمدند که: مگر چکار کرده است که او را گرفته اید؟ دادگاه اولیه مرد را به اعدام محکوم کرد که این حکم را دیوان عالی کشور فسخ کرد. چون در قوانین جزایی ایران کشتن فرزند از سوی پدر، عمو و پدریزرگ به هر دلیلی جرم نیست و تنها به پرداخت دیه به مادر می انجامد. روزنامه شرق در آن روزها این مورد را پوشش گسترده داد و من تمام جریان را دنبال می کردم. هر کس باور ندارد، برود قانون جزایی ایران را بخواند.

اعدام های خیابانی، آمار گسترده تجاوز به محارم، کهریزک و آنچه در زندان های ایران می گذرد، رفتار وحشیانه با زنان در ایران، تبعیض جنسی، نژادی، مذهبی و ملی،  بازداشت پرستو دوکوهکی، نسرین ستوده و بسیار دیگر، اینها رگ غیرت کسی را برنمی انگیزد. اما با عکس برهنه یک دختر جوان در آن سوی مرزها در پاریس آقایان برافروخته می شوند. اینها همه که تصویر بسیار زشت و بجا از ایران در جهان ارائه می دهد، رگ غیرت حضرات گردن برافروخته این روزها را بر نمی انگیزد. چون شاید با فرهنگشان بیشتر می خواند. اینها همه برای حضرات عادی هستند و «فرهنگ مردم این است و باید به آنها احترام گذاشت». به این حضرات که خود را همواره جای مردم می گذارند، همیشه برمی خورد. اینها همیشه طلبکار هستند. یکی در دانمارک کاریکاتور می کشد، اینها در خاورمیانه یکدیگر را جر می دهند که به اعتقاداتشان توهین شده است. حالا هم یکی در فرانسه برهنه شده، به اینها در تهران و علی آباد برخورده است.

جامعه ایرانی بیمار است و گویا وسیله ای برای اندازه گیری معیارها و ارزش ها ندارد. گلشیفته (آگاهانه یا ناخودآگاه، اهمیتی ندارد) با این کار آینه ای در برابر این جامعه گرفته و آب به لانه مورچگان سرازیر کرده است. به همه واکنش های گردن برافروختگان که بنگرید، بیش از ان که استدلال بر اساس منطق بیابید، چهره خود آنها را می بینید. این اتهام ها و ناسزاها، چهره خود آنها را نشان می دهد که بر اساس آنچه فروید می آموزد، آیینه شخصیت خودشان است که به دیگران نسبت می دهند.

عده ای می گویند که: «باید به فرهنگ مردم احترام گذاشت. خوب یا بد، مردم ما اینجوری هستند.» این یکی از بی پایه ترین سخنان است. با این سخن هر کسی خود را نماینده مردم می داند و آنچه خود فکر می کند را به پای همه می گذارد. گویی که اگر همه مردم به چیز نادرستی اعتقاد داشته باشند، آن چیز نادرست، درست می شود و یا حتی نباید به نادرستی آن اشاره کرد. اگر آخوند عکس مار بر دیوار می کشد، نباید آن را رسوا کرد چون به مردم برمی خورد. نباید به مردم گفت که عکس امام در ماه نیست (البته اگر در آن روزها هر کسی این را می گفت، اتهام طاغوتی و ساواکی نصیبش می شد). یکی در پاریس در برابر دوربین نباید برهنه شود، چون در ایران به مردم برمی خورد. این استدلال بخش شرمگین همان گردن برافروختگان است که رویشان نمی شود به آشکار ناسزا گویند و خودشان را پشت مردم پنهان می کنند. انگار این مردم خودشان سی واندی سال پیش جشنواره شیراز نداشتند و از این عکس ها در مجله های آن زمان منتشر نمی شده است و یا آن زمان نیز این درگیری ها میان گروهی ناسزاگو و دیگرانی که در کار ساخت جامعه مدنی و فرهنگی آزاد و رهایی از زنجیر باورهای پوسیده و ضدارزش بوده اند، وجود نداشته است. فیلم سینمایی «محلل» (گمان کنم از نصرت الله کریمی بود) در سال 1350 را چه کسی یادش می آید؟ صحنه های سکسی آن فیلم امروز هم می تواند جسورانه   تلقی شود. آن  فیلم مدت زیادی بر پرده سینماها بود و کسی هم رگ غیرتش برافوخته نبود. دست کم در افکار عمومی جامعه.  جامعه آزادی مدنی و فرهنگی خود را داشت.

این ذهن بخشی از جامعه ایرانی است که بیمار است و در تلاطم. این تلاطم ها باید به زایشی بیانجامد که در فرانسه چهارصد سال پیش انجام یافته است؛ زمانی که جامعه یاد گرفت که باورهای زشت قرون وسطا را به دور ریزد و برخی ارزش های نوین را پدید آورد و آنها را پاس بدارد. ارزش هایی چون آزادی انسان، آزادی عقیده و مذهب، آزادی فرد، رفع نابرابری نژادی، جنسی و … که امروزه در منشور جهانی حقوق بشر تبلور یافته است. منشور حقوق بشری که ایران با تمام ادعاهای توخالی هیچ گاه سهمی در ایجاد آن نداشته است و هر سال بر اساس آن محکوم می شود. جامعه ایرانی از همه اینها عقب است و همین تلنگر های این گونه است که ذهن راحت طلب و سنتی ایرانی را تکان می دهد و به درگیری اش می کشاند.

یادمان نرفته که با فروغ فرخزاد چه کردند. همه جورش را شاهد بودیم: از ناسزا و خودفروش خواندنش تا حرفهای الکی و شرمگین که: با احساسات مردم نباید بازی کرد و مردم ما اعتقاداتی دارند و دیگر بهانه های بی اساس و پوچ.

اما پاسخ فروغ فرخزاد به متحجران، امروز نیز بجاست:

» مرا به زوزه دراز توحش

در عضو جنسی حیوان چه کار

مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی چه کار

مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده است

تبار خونی گلها می دانید؟»

وال استریت ژورنال: ماهواره‌ها و پخش برنامه های تلویزیونی دولت سرکوبگر تهران

نوشته زیر در وال استریت ژورنال آمده است که من بدون تغییر در اینجا می گذارم. بازگردان به فارسی از «کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران» است.

نویدار

==================

وال استریت ژورنال: ماهواره‌ها و پخش برنامه های تلویزیونی دولت سرکوبگر تهران


(۱۸ آذر ۱۳۹۰) مقاله زیر که امروز در بخش سرمقاله ویادداشت های روزنامه وال استریت ژورنال اروپا منتشرشده است به۱۱  موضوع ارائه خدمات شرکت های ماهواره ای غربی به   صداوسیمای جمهوری اسلامی پرداخته در حالی که حکومت ایران بر روی برنامه های برخی دیگر از مشتریان این ماهواره ها پارازیت  می اندازد و این موضوع را مورد بررسی قرار داده است که صداوسیما علاوه بر رسانه بودن،  در خدمت دستگاه های اطلاعاتی وامنیتی ایران عمل می کند. نویسندگان این مقاله درخواست هایی را برای تغییر این وضعیت پیشنهاد کرده اند. ترجمه کامل این مطلب که توسط کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران انجام شده در زیر می آید:

 نویسندگان: شیرین عبادی و هادی قائمی


اینکه حکومت ایران برای کنترل و فریب دادن مردم، سرمایه گذاری زیادی بر روی سانسورکردن اینترنت، کنترل ارتباطات موبایل و پارازیت اندازی بر روی برنامه های ماهواره ای بین المللی می کند، شاید تعجب آور نباشد. اما تعجب آور آن که شرکت های اروپایی به خصوص شرکت هایی که امکان پخش ماهواره ای را فراهم می کنند، با وجود حمله گسترده این حکومت به آزادی بیان و دسترسی آزاد به اطلاعات همچنان به ارائه خدمات به آن ادامه می دهند.

 حکومت ایران در پارازیت انداختن روی شبکه های ماهواره ای در دنیا بی رقیب است ولی با این وجود برای پخش برنامه های خود به صورت روزافزونی از ماهواره های بین المللی استفاده می کند. شرکت های ماهواره ایی اروپایی مانند یوتل‌ست (Eutelsat)، آرکیوا (Arqive) و اینتل‌ست (Intelsat) خدمات گسترده ای برای صداوسیمای جمهوری اسلامی که رسانه دولتی ایران است فراهم می کنند که از جمله این خدمات می توان به پخش برنامه های رادیوتلویزیونی داخلی و کانال های غیرفارسی زبان مثل پرس تی تی (‌به انگلیسی) و العالم (به عربی) اشاره کرد.

 اما ماهواره های شرکت یوتل‌ست همچنین میزبان بسیاری از شبکه هایی است که روی برنامه های آن توسط دولت ایران پارازیت انداخته می شود. با وجود اینکه حکومت ایران به نابودی محصولات مشتریان دیگرش می پردازد، این شرکت همچنان پخش برنامه های صداوسیما که از طریق تسهیلات شرکت آرکیوا انجام می شود را بدون وقفه ادامه می دهد.

 در طی دو سال گذشته که حکومت ایران پارازیت افکنی بر روی کانال های فارسی زبان را به صورت چشمگیری افزایش داده

است، یوتل ست اقدام چندانی برای پاسخگو نگهداشتن حکومت انجام نداده است. در عوض یوتل ست پخش برنامه های بی.بی.سی فارسی و صدای آمریکا فارسی را از روی ماهواره پربیننده و قابل دسترس خود هاتبرد-۶ برداشته و به ماهواره های دیگر که کمتر(برای مردم ایران) ‌قابل دسترس است، انتقال داده است.

 ادامه پخش ماهواره ای برنامه های صداوسیما با وجود افزایش فراوان پارازیت برروی دیگر کانال ها هدیه ای از سوی شرکت  های اروپایی به حکومت ایران است.

 بدتر از این، صداوسیما تنها یک رسانه عادی نیست. صداوسیما به عنوان بخشی جدایی ناپذیر از دستگاه اطلاعاتی و امنیتی ایران عمل می کند هم اکنون مشغول سرکوب شدید داخلی است. شماری از کارکنان و دوربین های صداوسیما نقش بازجویان را در زندان ها ایفا می کنند و در اخذ اعترافات اجباری از زندانیان عقیدتی، دست دردست ماموران اطلاعاتی و شکنجه گران، نقش بارزی دارند.

 یکی از شناخته شده ترین قربانیان این موضوع در سطح جهانی، مازیار بهاری، روزنامه نگار است که درمورد اینکه چگونه به دنبال انتخابات سال ۱۳۸۸ و بعد از بازداشت او، صداوسیما با فرستادن کارکنانش برای آماده کردن و نشاندنش درمقابل دوربین های تلویزیون عمل کردند، به صورت گسترده‌ای سخن گفته است.

 نمونه آقای بهاری تنها نمونه در این زمینه نیست. صداوسیما، به عنوان تولید کننده و کارگردان خلاق اعترافات اجباری تلویزیونی و دادگاه های نمایشی عمل می کند. شمار بسیاری از زندانیان عقیدتی در دست بازجویانی که با همکاری صداوسیما، اعترافات اجباری آنها را در تلویزیون پخش کرده است، زجرکشیده اند. صداوسیما چنین اعترافاتی را حتی قبل از دادگاهی شدن زندانیان پخش می کند. در شهریور ۱۳۸۸، بیش از صد زندانی عقیدتی به دنبال پخش تلویزیونی اعترافات در دادگاه های نمایشی، به حبس های طولانی مدت محکوم شدند.

 صداوسیما همچنین مرکز و محور پخش برنامه های افتراآمیز و نفرت پراکنی برعلیه طیف گسترده ای از ایرانیان می باشد از آن جمله فعالان جامعه مدنی، اقلیت های مذهبی مانند بهائیان و صوفی‌های شیعه، روحانیون منتقد دولت و کلا هرکسی که قرائت رسمی حکومت را به چالش می کشد.

 در همان زمان که چنین اعترافات اجباری و افتراآمیز، آزادانه از چنین ماهواراه هایی پخش می شوند، دسترسی به کانال های جایگزین فارسی زبان (برای مردم ایران) مشکل و مشکل تر می شود و شرکت های اروپایی چشم وگوش خود را بسته وترجیح می دهند به این موضوع توجهی نکنند.

 این شرکت ها خود را پشت آنچه «تعهدات قراردادی» می نامند پنهان می کنند. اما این قراردادها دقیقا می تواند به آنها اجازه بدهد که ارتباطات خود را با دولت ایران قطع کنند یا اینکه صدمات خود مشروط بر رعایت قوانین اساسی ارتباطات (تله کامیونیکیشن) بین المللی و استانداردهای حقوق بشر کنند.

 اتحادیه اروپا و آمریکا بایستی برای ملزم کردن این شرکت های ماهواره ای برای پایان دادن به همکاری شان با سانسورچیان ایران اقدامات قاطع و فوری لازم را انجام دهند. با توجه به نقش کلیدی صداوسیما در زیرپا گذاشتن وسیع حقوق بشر درایران، شرکت های اروپایی و آمریکایی نمی بایستی هیچگونه خدماتی به آنها ارائه دهند.

 در ماه گذشته پارلمان اروپا در قطعنامه ای، از یوتل‌ست خواست که خدمات خود را به ایران تا زمانی که پارازیت افکنی غیرقانونی انجام می شود متوقف کند. شورای اروپا به عنوان قدرت اجرایی این اتحادیه، بایستی با دنبال کردن این موضوع، با صدور حکمی الزام آور، ارائه تمامی خدمات به صداوسیما را از سوی شرکت های اروپایی قدغن کند. بدون چنین فشارهایی بر روی شرکت های خصوصی از هر دوسوی آتلانتیک (اروپا وآمریکا) مردم ایران همچنان منقطع از دنیای بیرون می مانند.

‫* خانم عبادی وکیل ایرانی حقوق بشر و برنده جایزه صلح نوبل ۲۰۰۳ است. آقای قائمی مدیرکمپین بین المللی حقوق بشر در ایران می باشد.

دزدی کاپشن صد دلاری آقای رجایی خراسانی در سال 1986 و دزدی سه هزار میلیارد تومانی این روزها

وبلاگ گمنامیان پیرامون دزدی آقای سعید رجایی خراسانی در سال 1986 در نیویورک، دزدی سه هزار میلیارد تومانی نوشته ای دارد. در تکمیل آن، بریده روزنامه “The Nashua Telegraph” 22 مه 1986 را نیز یافتم و بد نیست که برگردان خبر را نیز داشته باشیم. این روزها دلقک آرادان، جناب آقای رییس جمهور دکتر احمدی نژاد نیز به نیویورک تشریف می برند. ایشان فرموده اند که «دولت من پاک ترین دولت تمام تاریخ است.»

برگردان خبر:

نیویورک (آسوشیتد پرس) – به گزارش پلیس سفیر ایران در سازمان ملل متحد به هنگام دزدی یک کاپشن 100 دلاری از یک فروشگاه دستگیر و سپس به خاطر مصونیت دیپلماتیک آزاد شد.

جان ونتوچی (John Venetucci)،سخنگوی پلیس گفت که سعید رجایی خراسانی، 50 ساله، در طبقه دوم بخش لباس مردانه Alexander’s در مرکز مانهاتان تلاش برای دزدیدن یک کاپشن داشت. او به


 هنگامی که به پشت یک گنجه لباس رفته بود، پس از کندن اتیکت بهای یک کاپشن به سوی در خروجی رفت. یک کارآگاه فروشگاه شاهد این دزدی از سوی رجایی خراسانی بود. این کارآگاه و یک مامور امنیتی پیش از خروج رجایی خراسانی او را از خروج بازداشتند. ماموران اف بی آی (FBI) که از سوی فروشگاه فراخوانده شده بودند، رجایی خراسانی را به عنوان سفیر شناسایی کردند و او را به خاطر مصونیت دیپلماتیک آزاد ساختند.

امیر زمانی، یکی از اعضای هیات نمایندگی ایران در سازمان ملل اعلام داشت که آقای سفیر امروز یک نشست رسانه ای برگزار خواهد کرد. او از هر گونه اظهار نظر خودداری کرد.

این جریان در هفتم ماه مه روی داده است، اما به بیان ونتوچی تا روز چهارشنبه پلیس شهری از آن خبر نداشته است.

تلویزیون WNBC-TV گزارش داد که یک سخنگوی ایرانی این اتهام را تکذیب کرده و بیان داشته است که این یا یک سوءتفاهم بوده است و یا این که اف بی آی (FBI) تلاش دارد یک آبروریزی به راه اندازد.

در دوره چهار سال سفارت خود رجایی خراسانی همواره ایالات متحده و اسراییل و عراق، دشمن در حال جنگ با ایران را مورد حمله قرار داده است و تلاش برای اخراج اسراییل از مجمع عمومی داشته است.

50 ضربه شلاق حقیر بر پیکر سمیه توحیدلو

چه کسی حقیر است؟ سمیه توحیدلو، زن جوان32 ساله در زندان با زنجیر بر دست و پا، یا آن مرد بازجوی شلاق بر دست که در تاریکی ایستاده تا نامش را و چهره اش را کسی نبیند؟ زن جوان دانشجوی دکترای جامعه شناسی که تنها جرمش وبلاگش است و این که سهمش را از زندگی می خواهد یا جلاد چهار راه آذربایجان که یک وبلاگ نویس را نیز بر نمی تابد؟ که حقیر است؟

امام عظیم الشانشان آب را مجانی می کرد و برق را مجانی می کرد و اتوبوس را مجانی می کرد و نفت را به در خانه ها می آورد. دروغ گو و حقه باز بزرگ تاریخ البته نگفته بود که برای چه کسی اینها را مجانی می کند. اکنون که سه هزار میلیارد تومان دزدیده اند با همکاری رییس جمهور و رحیم مشایی، روشن می شود که آب و برق و نفت را برای چه کسانی مجانی کرده اند و اکنون سمیه توحیدلو به جرم توهین به رییس جمهور شلاق می خورد؛ جرمی که حتی در قانون خودشان نیز تعریف نشده است. حال که قرار است رییس جمهور پاک و خدمتگزارشان را دراز کنند، جریان سه هزار میلیارد تومان را رو کرده اند. همان رییس جمهوری که برای روی کار آوردنش آن گونه مردم را دوسال پیش به خون کشیدند و حال او نیز تاریخ مصرفش دارد به پایان می رسد. تو گویی دارودسته خامنه ای وزارت نفت دستشان نیست و کلی بودجه های رنگارنگ دیگر و سهم امام و پول ها و رشوه ها و درصدهای بی حساب و کتاب از سالها پیش در دستشان نبوده است. هزاران میلیاردهای ایشان را نیز روزی باید در برابر همگان گذاشت.

سمیه نام نخستین زن شهید اسلام بود و پدر و مادری که این نام را بر نوزادی گذاشته اند که یک ماه پس از انقلاب اسلامی سال 57 به دنیا آمده  است، با این کار امید و آرزوهایشان را نسبت به انقلاب اسلامی نشان داده اند. اکنون آن نوزاد دانشجوی دکترای جامعه شناسی که زیر دست خودشان تربیت و بزرگ شده است، مدرسه ودانشگاه خودشان را گذرانده و روزنامه ها و کتابهای خودشان را خوانده است، باید از دست حکومت اسلامی شلاق بخورد و محمدرضا رحیمی دزد بیمه مردگان و با مدرک دکترای قلابی از نوع کردان، معاون رییس جمهوری باشد که سمیه گویا به او توهین کرده است.

سمیه نماد مردمان صادق، ساده و شریفی است که گمان می برند که حکومت گران از اسلام سوء استفاده می کنند و اسلام راستین چیز دیگری است و این گونه نیست. شاید یک بار دیگر این رویداد تکانی باشد که اسلام و یا هر مذهب و ایدئولوژی دیگری که بر حکومت آید، همین خواهد بود و بدتر. اسلام در حکومت، همان طالبان افغانستان است و درعربستان سعودی! راستین و دروغین ندارد. اگر مقاومت مدنی مردم ایران و شجاعت کسانی چون سمیه و دیگران نبود، اکنون حضرات حکومت اسلامی چون افغانستان طالبان بر چهارپایان شلوار می پوشاندند تا اسلام به خطر نیفتد و در میانه بازی فوتبال در زمین چمن چند محکوم به اعدام را گردن می زدند تا درس عبرت جامعه شود. چون عربستان سعودی گل سرخ را ممنوع می کردند و گشت ارشادشان (المتوعین) مردم را به هنگام نماز با چوب به سوی مسجد می راندند. بر سر زنان چه بیش از این می آمد، جای خود دارد. اسلام در حکومت یعنی همین که می بینید!

نمی دانیم میان سمیه و بازجوی حقیر چه گذشته است. اما سمیه پس از 50 ضربه شلاق در وبلاگ خود این را نوشته است:

ثبت می کنم برای ماندن و برای خودم

خوشحال باش. قصدت تحقیر بود. اعتراف می کنم احساس تحقیر شدگی تمام وجودم را سوزاند. آنقدر که گمان نبرم که تکرار شدنی باشد.

بالاخره تتمه آن انشای بلند بالا تعزیرش برایت ماند.

برای من چه ماند؟ همان آیات ِ همیشه . جلوی رویت تفال زدم و خواندمش. زیر فشار . همان که ساحران سحرشان را افکندند و تنها خدا به موسی می گوید تو چوبدستی خود را بیانداز و نترس !‌

شیرینی آیه را وقتی درگیر سحرت بودی و ریسمان های ساحری را در دست داشتی نمی توانستی بچشی. هرچند که نه موسایی در کار بود و نه چوبدستی ای ،‌ولی دلی بود که امروز را فراموش نمی کند. هیچوقت.

امروز تحقیر شدم. حتی غرورم شکست. اما بزرگی و کوچکی دست خداست و اوست که هست. اگر نبود که دق می کردیم در این روزها!‌

مختوم شد. اما شد؟

اینها را سمیه گویا برای بازجو و یا هر کسی دیگری نوشته است که تلاش برای شکستن سمیه داشته است. آنچه از میان خطوط می شود خواند، این است که آنها با روضه خوانی های بلند بالا نتوانسته اند سمیه را بشکنند و از آن » انشای بلند بالا تعزیرش برایت ماند.»

… و حقارت برای جلاد! حقارت برای جلاد ماند و رییس جمهورش که هیچ گاه جز حقیر چیزی نبود و رهبرشان که حقارتش از وحشتش پیداست. سمیه نوشته است که احساس حقارت کرده است. اما کسی که احساس حقارت می کند، نمی آید پس از شلاق خوردن اینها را بنویسد. این چند خط سیلی محکم دیگری است بر بازجو و رهبرش و رییس جمهورش!

دیکتاتورها همیشه احمق هستند. این سخن مشهور این روزها بیشتر از پیش به ذهنم می آید. احمق کبیر لیبی را این روزها می بینید؟ خامنه ای و احمدی نژاد و دارودسته، ناخن انگشت کوچک او نیز نمی شوند. ببینیم حقیر چه کسی است.