موضوع برنامه افق: کنفرانس امنیتی مونیخ، از امنیت سایبری تا هسته ای

شرکت در برنامه افق در صدای آمریکا و گفتگو در باره شنودهای گسترده NSA در اروپا

دیشب در برنامه افق، صدای آمریکا، در باره شنود و جاسوسی گسترده NSA در اروپا به گفتگو پرداختیم.

«شنود رهبران: از مرکل تا خامنه ای» برنامه افق درباره شنود رهبران خارجی از طرف آژانس امنیت ملی آمریکا، شنود از سفر آیت خامنه‌ای به استان کردستان، شنود تلفن انگلا مرکل و واکنش ها به اقدامات آژانس امنیت ملی آمریکا. با رابرت بیر، محمود تجلی مهر، و آرش آرامش.

برکناری مرسی، نقش نظامیان، آینده اخوان المسلمین، و افشای اطلاعات محرمانه آمریکا از طرف ادوارد اسنودن، تعریف افشاگری، امنیت و حریم خصوصی. با عباس میلانی، مسعود مصلی نژاد، محمود تجلی مهر

کردانیسم در آلمان: وزیر آموزش عالی آلمان تیتر دکترای خود را از دست داد

وزیر آموزش آلمان، خانم آنت شاوان، تیتر دکترای خود را از دست داد. پس از 33 سال، دیروز دانشگاه دوسلدورف اعلام کرد که پایان نامه دکترای خانم شاوان در بخش های مهمی کپی برداری شده است و دانشگاه تیتر دکترا را پس می گیرد. دانشگاه اعلام کرد که رساله دکترای خانم شاوان در بخش های زیادی کپی برداری از دیگران بوده است
دو سال پیش نیز وزیر دفاع آلمان تیتر دکترای خود را به دلیل کپی برداری از دست داد. کار خانم شاوان بسیار سخت می شود چون وزیر آموزش عالی است و نماینده جامعه آکادمیک آلمان. استعفا تنها راه ممکن می تواند باشد. خانم شاوان مشکل دیگری هم دارد: او با دیپلم و بدون  گذراندن فوق لیسانس تیتر دکترا گرفته بود و اکنون بدون هیچ گونه مدرک دانشگاهی است.
در آلمان گروهی به راه افتاده اند و پایان نامه های دکترای افراد مختلف (به ویژه افراد معروف) را می خوانند و در صورت یافتن کپی برداری آن را افشا می کنند. نرم افزارهای نیرومندی نیز وجود دارند که نوشته های افراد را با تمام آثار موجود مقایسه و در چند دقیقه صدها صفحه را بررسی می کنند.
کاش می شد پایان نامه های کسانی چون احمدی نژاد، رحیمی و بسیار دکترهایی که در این سالها ناگهان سروکله شان در ایران پیدا شده است را دید و بررسی کرد. آقای احمدی نژاد گویا در دفاعیه دکترای خود در دانشگاه علم و صنعت تنها یک صلوات فرستاده است و گویا جامعه دانشگاهی ایران مشکلی با این چیزها ندارد که کسی همزمان در چند شغل مدیریت دولتی باشد و فوق لیسانس و دکترا نیز بتواند بگیرد.

از گونتر گراس نویسنده آلمانی حمایت کنیم!

گونتر گراس (Günther Grass) نویسنده 84 ساله آلمانی و برنده جایزه نوبل که در ایران نیز از جمله با رمان پسرک طبال شناخته شده است، این روزها خشم تندروهای اسراییلی و بخشی از سیاست مداران فرصت طلب آلمانی را برانگیخته است. او در شعری که چند روز پیش منتشر کرد، از اسراییل به عنوان کشور جنگ طلب که خواهان محو ایران است نام برده است.

سیاستمداران آلمانی، جامعه یهودیان آلمانی و دولت اسراییل و بسیاری از لابی های یهودی این روزها به جان گونتر گراس افتاده اند. دولت اسراییل او را «عنصر نامطلوب» خوانده و ورودش را به اسراییل ممنوع کرده است.

در میان سروصدای زیاد ی که به راه افتاده است، جالب است که برخی از سیاستمداران اسراییلی در مخالفت با دولت اسراییل به حمایت از گراس برخاسته ا ند. آوی پریمور سفیر پیشین اسراییل در آلمان از او حمایت کرده (به آلمانی) و به وزیر خارجه اسراییل تاخته است. تام سگف تاریخ دان اسراییلی نیز گفته است که اسراییل با این کارها خود را در جنگ طلبی کنار ایران قرار داده است.

گونتر گراس یک انسان بزرگ صلح دوست است. او را از دیروز نیست که می شناسیم. او در 84 سالگی به دنبال شهرت و یا (چون برخی سیاستمداران بی پرنسیپ آلمان) فرصت طلب نیز نیست. از حق او برای آزادی بیان و انتقاد از اسراییل (که در آلمان یک تابوی سنگین به شمار می رود) حمایت کنیم! یک صفحه در فیس بوک به حمایت از او ساخته شده است. به آنجا برویم و «لایک» بزنیم.

نژادپرستی نفرت انگیز ایرانی

برای من که همواره با انسان های رنگارنگ ازجاهای گوناگون رودررو هستم، خود نیز بسیار مسافرت می کنم و با فرهنگ های گوناگونی آشنا هستم، نژادپرستی پدیده تاره ای نیست. برخی نژادپرست با لفطره هستند (یا بودند)، چون سفیدپوست های آفریقای جنوبی، نامیبیا یا آمریکا نسبت به سیاه پوست ها و یا به اصطلاح سرخ پوست ها، ژاپنی ها نسبت به چینی ها، نازی های آلمانی، فرانسوی و دست نشانده هایشان در جاهای دیگر اروپا نسبت به یهودی ها، عرب های صدر اسلام نسبت به سیاهان آفریقا، قبیله های گوناگون آفریقایی نسبت به یکدیگر و …

برخی نیز بسته به شرایط نژادپرست می شوند، چون دشواری های اقتصادی، بیکاری و ضعف در رقابت و یا برای هدف کوتاه مدتی (انتخابات پیش رو) شعارهای نژادپرستانه علیه یک اقلیت در کشور خودشان می دهند و پس از رسیدن به هدف آن را کنار می گذارند. نژادپرستی هم چون دیگر شکل های تبعیض، رنگارنگ است، هم پنهان است و هم افسارگسیخته و آشکار. در ایران از آنجا که در افکار عمومی بر خلاف جوامع آزاد به این مساله پرداخته نشده، همه اشکال نژادپرستی را می یابی.

تاریخ آلمان، نظام اجتماعی حاکم در آلمان و فرهنگ جاافتاده سیاسی در اینجا انسان را نسبت به پدیده نژادپرستی بسیار حساس می کند. برای کسی که در اینجا زندگی نمی کند، درک این مساله شاید دشوار باشد که به جز اقلیتی کوچک و واپس گرا و یکی دو حزب درب و داغان، مردم آلمان در مجموع نسبت به دیگر مردم اروپا کمتر نشانه نژادپرستی از خود نشان می دهند. جامعه و از جمله مهاجران، روشنفکران و فعالان اجتماعی نسبت به نژادپرستی بسیار حساس هستند و هرگاه از سوی گروه های نئونازی حرکتی ببینند، بدون وقفه واکنش نشان می دهند. هر کسی که در این کشور زیسته باشد، در چنین فضایی تربیت اجتماعی یافته و به نژادپرستی حساس است، البته به شرطی که انسان در زندگی اجتماعی شرکت داشته باشد و تنها به دریافت پول از تامین اجتماعی بسنده نکند. از این رو، با این دیدگاه نمی شود نسبت به آنچه که در ایران در اینجا و آنجا می گذرد، حساس نبود و چشم پوشید.

با چنین پیش زمینه ای، انسان چه احساسی می تواند داشته باشد وقتی می شنود که: «احمدرضا شفیعی، مسئول كمیته انتظامی ستاد تسهیلات سفر اصفهان اعلام کرد که این کمیته با همکاری پلیس و اداره اماکن در روز ۱۳ فروردین از ورود شهروندان افغان به پارک کوهستانی صفه جلوگیری می‌کنند«؟

در این باره بخشی از افکارعمومی ایران که با اینترنت سروکار دارد، دست کم در اینترنت واکنش قاطع نشان داد. همه نسبت به افغان های مقیم ایران و زحمتی که آنها در زمینه های گوناگون برای کشور کشیده اند، بسیار گفته اند و من چیز تازه ای به جز تایید ندارم که بیافزایم. اما من می خواهم این مورد را نمونه قرار دهم و تنها به چند نشانه پدیده زشت نژادپرستی گسترده در افکار انسان ایرانی را بیاورم. نگویید من این جوری نیستم یا همه را جمع بسته ای. معلوم است که همه این گونه نیستند و من نیز نمی خواهم جمع ببندم. اما همه می دانیم که اینها عمومیت دارد و جریان چیست. با اشاره به این که من یا تو این گونه نیستیم، صورت مساله پاک نمی شود.

بسیاری از ایرانی ها، به ویژه از نوع فارسش اعتقاد دارند که از نژاد آریایی هستند. این را شب و روز بدون آن که در باره اش بیندیشند، تکرار می کنند و شرم هم ندارند. با هر کسی هم که حرف بزنی، معمولا درست نمی داند «آریایی» یعنی چه. همه دانشش را جمع بزنی، از چند جمله «اقوام آریایی به ایران آمدند، یک شاخه به هند رفت، آن یکی به اروپا …» فراتر نمی رود. آن را هم پراکنده اینجا و آنجا شنیده است و هی تکرار می کند. این همه به «نژاد» اهمیت می دهد و به تاریخ و گذشته اش مغرور است، یک ایران شناس درست و حسابی تربیت نکرده و ندارد. تاریخش را دیگران (ایران شناسان اروپایی) برایش گفته اند که آن را هم گزینه ای فهمیده است. خوبش را شب و روز بلغور می کند و از کوروش و داریوش و منشور حقوق بشر می گوید، بدش را توطئه دشمن می داند. همان ایران شناس اگر بد بگوید ناگهان می شود دشمن. نمی داند که واژه ایران و آریا و «نژاد آریایی» چندان تاریخچه ای هم ندارد و از زمانی که نازی های آلمانی در زمان رضا شاه (که دوست نازی ها بود) پایشان به ایران باز شد، باب شد. نازی های آلمان نسلشان شصت سال پیش ورافتاد و کسی در آلمان دیگر از این حرفها نمی زند، اما ایرانی هنوز این چرندیات را بلغور می کند.

یکی نیست بپرسد که اگر این همه برای کوروش ارزش قایل هستی، چرا یک سر سوزن چون او با آن چیزهایی که به پایش می نویسی، رفتار نمی کنی؟ اگر به منشور حقوق بشر او (که این نیز دارای تردید جدی است و بحث آن در اینجا کمی باز شده) می بالی، پس این همه نمادهای نژادپرستی در رفتار عمومی کشور چیست؟ از آن تمدن باستانی چه به ارث رسیده است؟

این را می دانم که آریایی به سانسکریت یعنی » برتر». ایران یعنی “Land of Aryans”، عراق یا اراک یعنی “Province of Aryans”. مردمان آن زمان این را در مورد خودشان می گفتند و دیگران را پست می شمردند. به آنها پس از هزاران سال اشکالی نیست. سخن با امروزیان است.

هر زمان در ایران به جایی می روی و سخنی از آلمان می آید، اینها را می شنوی: «آلمانی ها هم مثل ما آریایی هستند.» «ما هم نژاد آلمانی ها هستیم.» و همیشه این از ذهن من می گذرد: بله، از رنگ چشم و مو و قد و هیکلمان خیلی پیداست که به آنها شباهت داریم! آلمانی هایی که راهشان به ایران می افتد (جهانگرد، متخصص؛ خبرنگار یا دیپلمات) همیشه از شنیدن این حرفها اظهار ناراحتی می کنند. اما گوش ایرانیان بدهکار نیست. ما آریایی هستیم، هم نژاد شما و بس! چند سال پیش که تیم ملی فوتبال آلمان در ایران یک بازی دوستانه داشت، به هنگام پخش سرود ملی آلمان گروهی برخاستند و سلام هیتلری دادند. پس از آن بخش بزرگی ابله تر از اولی ها در استادیوم به سلام هیتلری برخاستند و تلویزون آلمان پخش مسابقه را قطع کرد. در سده بیست و یکم نامش را چه می شود نهاد؟ نادانی است؟ بی اطلاعی است یا حماقت؟ هر چه می خواهید نامش را بگذارید! البته فراموش نکنید که ایرانی اعتقاد عمیقی به این دارد که هوشش از دیگر مردمان بیشتر است.

در آلمان هرگاه شانس د اشتم و با نازی های اصلاح ناپذیر (که هنوز زنده بودند) و یا نئونازی های امروز (که خیلی هم طرفدار احمدی نژاد هستند) حرف می زدم، با روحیه یک آدم حقیر و بدبختی روبرو می شدم که فلاکت و عقده حقارت از همه حرکات و رفتارش می بارید. به روشنی می گویم که بسیاری اوقات همین احساس به من دست می دهد وقتی یک ایرانی با حرارت از گذشته تاریخی آریاییش سخن می راند و دیگران را پست می داند.

نگاهی به بریده ای از هفته نامه «ایران باستان» ارگان فاشیست های ایرانی در سال 1312 بیندازید. شباهت آشکار نیست؟ از همین جاها شروع می شود این چیزها:

ایران یک کشور چند ملیتی و چند فرهنگی است و در مقایسه با کشورهای همسایه اش کمتر درگیری داخلی ملی دارد. اما درونش پر است از تبعیض های گوناگون نژادی، مذهبی، جنسی، ملیتی، …تبعیض نسبت به سنی ها، زرتشتی ها، درویش ها، کردها، بلوچ ها، ترکها، بهایی ها، تبعیض نسبت به زنان، هم جنس گرایان، … مشکلات یکی دو تا نیستند.

نژادپرستی ضد عرب خود را در چارچوب اسلام ستیزی نشان می دهد. می گویند: اسلام دین عرب هاست و وحشی است و … ما دین زرتشت داشتیم، گفتار نیک، پندار نیک … اگر از گوینده این حرفها که شمارشان هم کم نیست، بخواهی ده دقیقه در باره دین زرتشت برایت بگوید، بعد از پنج جمله به روغن سوزی می افتد. اما در این که عرب سوسمار خور است و اسلام دین شلاق و سنگسار است، کم نمی آورد. اگر برایش توضیح دهی که دین شیعه بیشتر یک دین ایرانی است تا عربی و پر از عناصر ایرانی، اسمش اسلام است ولی بخش شباهتش با اسلام سنی شاید ده درصد هم نباشد، دیگر کامل تعطیل می شود. تازه اگر حاضر باشد گوش دهد و ناسزا نگوید.

ایرانی مسلمان، «اهل کتاب» را قبول دارد و تا این حد سوادش می رسد که مسیحیان و یهودیان «اهل کتاب» هستند. در این تقسیم بندی تبعیض آمیز یعنی بقیه اصلا داخل آدم نیستند. همین خودش پر از تبعیض است. حال اگر کارگر ایرانی ارمنی اهل کتاب برای کار به خانه اش بیاید، ظرفی را که دست زده، هفت بار آب می کشد تا نجسی اش برود. تازه لطف کرده چون معتقد است که ارمنی ها آدمهای خوبی هستند. حالا بیا مثلا از هندی ها برایش بگو!

افغان ها سالهاست در ایران سخت ترین کارها را انجام می دهند. این را هر ایرانی بدون تردید باور دارد. اما تنها کافی است یک مورد جنایت از یک افغان سر بزند. دیگر این می شود که همه می دانیم. دم خروس نژادپرستی آشکار می شود. هزاران هزار ناسزا و توهین برای افغان ها دارد که آنجا که لازم باشد، نثارشان می کند. تازه افغان هم هم زبانش است، هم همدین و هم نژاد! از عرب سیاه پوست خوزستانی که از خود او بیشتر در این سرزمین زندگی می کند، می پرسد: اصلیت تو از کجای آفریقاست؟

انسان متمدن در برابر کار خلاف تنها زمانی که متهم از سوی دادگاه محکوم شد، نسبت به آن شخص اظهار نظر می کند. اما ایرانیان متمدن دو هزارو پانصد ساله به این چیزها کاری ندارند. ورود افغان به پارک ممنوع است، عرب سوسمارخور است، هندی بو می دهد، مسیحی نجس است؛ بهایی فلان است و آفریقایی بهمان! جالب این است که وقتی با استدلال می خواهی با این چیزها مقابله کنی میگویند: ای بابا اینها منظوری ندارند، جدی نیست، اطلاعاتشان پایین است. انگار نژادپرست های جاهای دیگر از همین جاها شروع نکرده بودند.

این تصویر از هفته نامه فاشیستهای ایرانی»ایران باستان» در سال 1312 است. متن را در باره «اهمیت آشنایی به نژادها» را که بازگردانی است از نوشته های آلمان هیتلری را خود بخوانید. تلاش خواهم کرد آنها را به مرور و خوانا تا آنجا که مقدور باشد، در اینجا بیاورم. این مجله ها بسیار فرسوده هستند و کار با آنها دشوار. در اینجا صلیب شکسته زیر «فروهر» را هم داشته باشید.

هنوز راهی دراز در پیش داریم!

در نوشته آینده بخشی از روزنامه های سال های 1312 شمسی را می گذارم تا ببینید ایران در زمان رضا شاه با چه کسانی رفیق بود و فضای رسانه ای ایران آن سالها چگونه بود.

«اگر تو جای آمنه بهرامی بودی …»

این روزها پیرامون آمنه بهرامی بسیار نوشته شد و در وبلاگ ها تبادل نظر شد. نوشته من نیز برخی را برانگیخت و نشان داد که جامعه ایرانی پیرامون قصاص هنوز شکاف بزرگی دارد. هنوز بسیاری هستند که در سده بیست و یکم از باورهای دوران توحش دفاع می کنند.

آنهایی که بر اساس این باورها گمان می برند که با قصاص می توان درس عبرت برای دیگران شد، گویا در این جهان زندگی نمی کنند، به پیرامون خود نمی نگرند و از دانش امروز بشر و حقوق بشر چیزی نمی دانند، با استدلال های ساده لوحانه دبستانی می پرسند: » یکی بیاید روی خواهر تو اسید بریزد بعد ببینیم باز هم این حرفها را می زنی یا نه.» و یا «من می آیم روی تو اسید می ریزم ببینم بعد چه می گویی.»

باورم می شود که این آدمها چنین توانایی داشته باشند. زیگموند فروید چه حق دارد که از چنین استدلال هایی نتیجه می گیرد که این آدمها با این سخنان در انتقاد و اتهام به دیگران در واقع بدون این که بخواهند، خودشان را نشان می دهند که خود توانایی این کارها را دارند.

اکنون که اینها را می نویسم، در برنامه دوم تلویزیون آلمان (ZDF) گفتگویی جریان دارد در باره همین جریان. میهمان برنامه زن جوان لبنانی است به نام «ماها شاف». ماها که با خانواده خود در آلمان زندگی می کند، 13 سال پیش به خاطر دوستی با یک پسر از سوی پدرش در سال 1997 در سن 18 سالگی با بنزین به آتش کشیده شد. پدری مسلمان کور و بی عاطفه! این پدر از سوی دادگاه آلمانی به 13 سال زندان محکوم شد و پس از 13 سال نیز از آلمان اخراج و به لبنان فرستاده شد. در دادگاه، پدر (همچون مجید موحدی) ابراز پشیمانی نکرد و گفت که در شرایط مشابه این کار را دوباره انجام خواهد داد. 65% پوست بدن ماها سوخته است. او تاکنون 48 بار زیر عمل جراحی سنگین قرار داشته است. ماها اکنون 32 سال دارد، ازدواج کرده و دارای سه فرزند است. او می گوید که هیچ گاه به انتقام نیاندیشیده، دیگر قصد عمل جراحی ندارد و ظاهر کنونی خود را پذیرفته و سربلند و خوشبخت زندگی می کند.

مجری برنامه سپس از آمنه بهرامی گفت و این که آمنه به هیچ رو حاضر به گذشت از قصاص نیست و حتی حکم دادگاه ایرانی مبنی بر 12 سال زندان و پرداخت 140 هزار یورو را نیز قبول ندارد. ماها گفت که با آمنه صحبت کرده است و نتوانسته است او را به نادرستی این کار قانع کند. «ماها شاف» گفت که پس از گفتگو با آمنه حس نکرده که توانسته باشد تغییری در دیدگاه های آمنه ایجاد کند. ماها می گوید که هیچ گاه با پدر خود رابطه عاطفی نداشته است ولی به هیچ عنوان فکر قصاص را نمی تواند به ذهن خود راه دهد. ماها به صراحت گفت: «اگر من همان کاری را با پدر خود انجام دهم که او با من انجام داد، پس تفاوت من با او چیست؟«

از دید شما کدام یک خوشبخت ترند؟ ماها با همسرش و سه کودکش یا آمنه بهرامی پس از چکاندن اسید در چشم مجید محدوی؟

من برای مخالفت خود با سنت بازمانده از دوران توحش قصاص نیازی نمی دیدم که نمونه ماها و کسان دیگر بیاورم تا آن بخش از ایرانی های ساده اندیش دور از مدنیت امروزی، شاید ذهنشان تکان بخورد. اما آن چه در این روزها در سایت ها دیدم مرا تشویق کرد که نمونه از کسی بیاورم که خود چون آمنه قربانی بوده است و حرف مرا می زند. شاید این کمی کمک کند تا ذهن کودکانه برخی کمی رشد کند. منشور جهانی حقوق بشر، انسان دوستی، دستاوردهای صدها سال روشنگری و سخنان اندیشمندان، جامعه شناسان، جرم شناسان و روانشناسان و … پیش کش!

اگر هنوز کافی نیست، نمونه های دیگری نیز می توان آورد تا اندیشه ساده شما قانع شود و دیگر نگویید: » من می آیم بر سر خواهرت اسید می ریزم ببینم بعد چه می گویی …»

سخنی روشن با آمنه بهرامی

اکنون اجرای حکم قصاص که قرار بود روز شنبه گذشته خود به اجرا بگذاری، به تعویق افتاده است. هر کجای جهان که بودیم، صدای اعتراض ترا همان روز شنیدیم. رسانه های آلمانی نیز اعتراض ترا در گفتگو با بنگاه انتشاراتی mvg Verlag انعکاس دادند. نوشتند که اعتراض تو «خشم آگین» بوده است.

دو سال و نیم پیش بود، در روزهای پایانی دسامبر 2008 پس از کنجکاوی پیرامون آنچه که بر تو گذشته بود و دیدن برنامه ای در صدای آمریکا این نوشته را در این وبلاگ گذاشتم. سپس با شماری از دوستان وبلاگ نویس تلاش کردیم برای حمایت از تو و مقابله با دستور احمدی نژاد در باره قطع پرداخت هزینه های بیمارستان در بارسلون جنبشی در وبلاگستان پدید آوریم.

گمان نمی برم که این سخنان دیگر برایت تازگی داشته باشند. آنها را از دیگران نیز بسیار شنیده ای که بسیار بودند کسانی که پیش از من و دوستانم دست به کار شده بودند. به هر رو، در همان روزها نشانی خانه و شماره تلفن خانواده ات را تهیه کردیم و با کسانی که درگیر کارهایت بودند در اروپا و آمریکا گفتگو کردیم تا راهی موثر برای یاری بیابیم.

و در همان روزها بود که اصرار تو برای انتقام ، اجرای حکم قصاص و کور کردن آن جانی احمق و خودخواه در همه جا پیچید. ما در تلاش خود با دشواری روبرو شدیم چون همه می گفتند که حاضر به کمک هستند اما باید راهی یافته شود تا پولی که گرد می آید برای پرداخت دیه مجید موحدی خرج نشود. کسی حاضر نبود گامی بردارد تا حکمی وحشیانه از دوران حجر به اجرا درآید، آن هم در سده بیست و یکم. در کنار همه اینها نیز از کسانی که درگیر کارهایت در بارسلون بودند نیز شنیدیم که همراهان خانوادگیت به جای رسیدگی به تو ترجیح می دادند در بوتیک ها و کافه های بارسلون پرسه بزنند. درست یا نادرست، اینها همه انگیزه کسانی که می خواستند کاری انجام دهند را نابود کرد.

در پیرامون آنچه بر تو رفته است، بسیار نوشته شده است. من احساس خود را همان زمان نوشتم و نمی خواهم چیزی را تکرار کنم. دیگران نیز بهتر از من نوشته اند. من آن چه را می خواهم بگویم که دیگران شاید کمتر بیان داشته اند، هر چند که در میان نوشته ها به نظر می آید که من تنها نیستم و بسیاری این گونه می اندیشند.

بگذار داستانی برایت بگویم.

 زولینگن (Solingen) شهری است کوچک در آلمان، در 40 کیلومتری شمال شرق شهر کلن؛ از آن شهرهایی که در آنها چیزی توجهت را جلب نمی کند و زود رد می شوی و می روی. تنها چیزی که نام این شهر را در سالهای پیش به جاهای دیگر برده بود، کیفیت چاقویش بود که شهرت زنجان خودمان را دارد. گفتم تنها چیز، که البته تا سال 1993 تنها یک چیز بود. پس از آن این شهر کوچک شهرتی غم انگیز یافت.

در این شهر چون شهرهای دیگر آلمان شمار زیادی مهاجران کارگر ترک زندگی می کنندو در میان آنها دو خانواده ترک بودند که در دو خانه به هم چسبیده زندگی می کردند. در شب 29 ماه مه 1993 چهار جوان آلمانی از 16 تا 23 ساله که به گروهی نئونازی وابسته بودند، با نفرت از خارجی ها این دو خانه را به آتش کشیدند. در این آتش سوزی دو زن 18 و 27 ساله و سه دختر بچه 4، 9 و 12 ساله سوختند. 14 عضو دیگر خانواده که در این دو ساختمان بودند، به درجه های گوناگون دچار سوختگی و مسمومیت شدند.

خبر جهان را پر کرد و همگان یاد تاریخ فاشیسم آلمان افتادند. هر چه باشد، جهان نسبت به آلمان حساسیت عجیبی دارد، هر چند که پس از 60 سال این حساسیت بی مورد آید. اگر اتفاقی با زمینه نژادپرستی در فرانسه یا آمریکا و انگلیس رخ دهد، که هر روز هم رخ می دهد، کسی توجهش جلب نمی شود. اما اگر چنین چیزی در آلمان رخ دهد، همه جهان بر هم می ریزد و همه توجه افکار عمومی به سوی آلمان برمی گردد.

به هررو، پلیس آلمان هر چهار نفر را به سرعت شناسایی و دستگیر کرد.  مردم آلمان در تمام شهرها راهپیمایی های گسترده به راه انداختند و شمع در دست این جنایت را محکوم کردند. من آن سالها را خوب به یاد دارم و یک پارچگی، صراحت و صداقت جامعه آلمان در محکومیت این کار را نیز!

ده هزار پلیس آلمانی برای ایجاد آرامش به آن شهر کوچک فرستاده شدند و چند هزار جوان خشمگین ترک آن روزها با پلیس به زدوخورد می پرداختند. شبح فاشیسم و هیتلر دوباره در ذهن بسیاری زنده گشته بود و برخی نیز با کمال میل خود را قربانی وانمود می کردند و بر تشنج می افزودند.

در این میان زنی ساده به نام مولوده گنچ (Mevlüde Genç)، که اکنون 68 سال دارد، پا به میان می گذارد. مولوده گنچ مادربزرگ این خانواده قربانی است که سالم مانده است. پنج زن قربانی این جنایت کور، دختر، سه نوه و خواهرزاده او بودند. او در روستایی به نام مرچیمک در ترکیه در کناره دریای سیاه به دنیا آمده است و مدرک پنجم دبستان دارد. مدرکی که در آن آتش سوزی نیز سوخت.

در سوم ژوئن سال 1993 پنج تابوت بزرگ و کوچک در خیابان ساختمان سوخته نهاده شده اند. خیابان پر از دسته گل و پرچم های ترکیه و آلمان است. رییس جمهور آلمان، نخست وزیر ایالتی و بسیاری دیگر شرمسار در آنجا ایستاده اند و نمی دانند چه بگویند. در این میان مادربزرگ، مولوده گنچ به سوی میکروفون می رود، با دست غبار از چهره اش می روبد، روسری اش را صاف می کند و این سخنان را یر زبان می آورد: «هر گاه بچه های من شیرینی داشتند، به آنها می گفتم اینها را با دوستان آلمانی خود تقسیم کنید. همان جور که انگشتان یک دست یکسان نیستند، مردم یک ملت نیز نمی توانند یکسان همه خوب باشند و یا همه بد. مرگ فرزندان من باید گشایشی برای همه ما باشد که با هم دوست باشیم.» این سخنان غیر منتظره جامعه آلمان و ترکیه و هر انسان آزاده ای را تکان داد. این زن شجاع و وارسته در کنار تابوت فرزندانش ایستاده بود و این سخنان را گفت.

13 آوریل 1994 است. دادگاه آن چهار جوان نئونازی جنایتکار در شهر دوسلدورف برگزار می شود. خانواده گنچ در ردیف نخست دادگاه نشسته است. سپس آن چهار جانی (دو دانش آموز دبیرستانی و دو بیکار  زیر پوشش تامین اجتماعی) را می آورند. آنها به چهره مولوده گنچ می نگرند و لبخند می زنند. مادر یکی از آنها پسر گلش را در آغوش می گیرد. مولوده گنچ می گرید.

آنگاه که رییس دادگاه مولوده را به جایگاه فرا خواند، این سخنان جاری شد:

–          شما چند سال دارید؟

–          من یک جنازه زنده هستم.

–          شغل شما چیست؟

–          من از پسر نیمه سوخته ام پرستاری می کنم. من به پسرم که دیگر چهره ندارد می گویم که او زیباست و زمانی که می پرسد که چرا دو خواهرش به دیدار او در بیمارستان نمی آیند، می گویم که آنها به هلند رفته اند و سلام می رسانند.

مولوده گنچ فرزندانش را در روستای مرچیمک، در جایی در آناتولی ترکیه در پای تپه ای به خاک سپرده است. آن تپه جایی است که خود در کودکی از گوسفندانش مواظبت می کرد. اما مولوده هم چنان در شهر زولینگن زندگی می کند. او در هر جنبش دوستی میان مردم ترکیه و آلمان شرکت دارد و پس از آن آتش سوزی، درخواست گذرنامه آلمانی نیز کرد.

آن چهار نفر به 15 و 10 سال زندان محاکمه شدند که این روزها دیگر زندانشان پایان یافته و آنها دوباره آزاد شده اند.

مولوده گنچ بالاترین نشان افتخار آلمان را دریافت کرد و تلویزیون آلمان او را زن نمونه آلمان در سال 1994 خواند. مولوده در ترکیه نیز نشان های بی شمار دریافت داشته است. سلیمان دمیرل، رییس جمهور ترکیه او را به آنکارا دعوت کرد تا به او نشان افتخار بدهد. ما هر گاه که او را در برنامه ای در تلویزیون دیدیم، احساس کردیم که باید به احترام این زن بزرگ برپاخیزیم و دوستش بداریم.

من نمی دانم اکنون مولوده گنچ کجاست و چه می کند. اما این را میدانم که این نام برای من و بسیاری دیگر همواره احترام برانگیز است.

شهر زولینگن هر سال جایزه ای به نام مولوده گنچ به کسانی که برای آشتی و دوستی ملت ها گام بر می دارند، اهدا می کند.

اکنون تو آمنه بهرامی را شنیدم که هفته پیش برنامه ای منظم را اعلام کردی: روز شنبه حکم برگزار می شود. پس از آن به آلمان می روم و در یک برنامه تلویزیونی شرکت می کنم و در آنجا سرگذشت خود را می گویم. در مصاحبه با BBC با دقت تمام جرییات سناریویی را بیان داشتی که برایش سالها تمرین کرده ای: می خواهم خودم قطره های اسید را به چشمان مجید بریزم. به دکتر نیز گفته ام که اجازه دهد من اول تلاش کنم. اگر نشد آن وقت دکتر این کار را انجام دهد.

اصرار غریبی داری که خود اسید بر چشم مجید موحدی بریزی و لحظه به لحظه آن را تماشا کنی.  زمانی که مبهوت به این برنامه می نگریستم، سخنان کسی را می شنیدم که تنها انتقام در سر دارد. سالها برای انتقامی بی رحمانه انتظار کشیده است و اکنون با لذت تمام ثانیه شماری می کند. من صدای کسی را شنیدم که می تواند با آرامش تمام گام پیش بگذارد و چشمان کسی را با اسید بسوزاند و او را چون خود سازد. من صدای کسی را شنیدم که می تواند حتی جان کسی را بگیرد. خود به این پرسش پاسخ بده: اگر حکم قصاص مرگ مجید موحدی می بود، آیا می توانستی آن را اجرا کنی؟ اگر نه، چرا نه؟

هر چه می گذرد، من میان آمنه بهرامی و مجید موحدی تفاوت کمتری می بینم. آن سو دیوانه انسانی حقیر که با خودخواهی احمقانه اش با پاشیدن اسید بر چهره زیبای دختر جوانی زندگی را به نابودی می کشد و در این سو کسی که تمام نیرویش را با کمک قوه قضاییه حکومت جهل اسلامی و شریعت بر انتقام گذاشته است. هیچ کس، نه انسان های آزاده و نه حتی رییس قوه قضاییه وقت حکومت اسلامی که خود این حکم را بر اساس شریعت صادر کرده است، هر کدام با استدلال خود تاکنون نتوانسته اند نظر آمنه بهرامی را برگردانند. این چه خشمی می تواند باشد که انسان خود را به سطح همان مجید موحدی نزول دهد و از او نیز پست تر شود چرا که نه چون او در شرایطی بحرانی و از روی جنونی آنی دست به جنایت می زند، بلکه کاملا حساب شده، با آرامش و در برابر نگاه دیگران و در برابر دوربین های تلویزیونی و پس از آن هم بی قرار در انتظار شرکت در یک برنامه تلویزیونی در آلمان؟

نمی دانم در کدام برنامه تلویزیون آلمان قرار است شرکت کنی. اما گمان می بری با این کار می شود توجه جامعه ای را که خود از این چیزها در تاریخش بسیار داشته است، از آنها درس گرفته و اکنون راه تمدن و اجرای حقوق بشر را می رود، جلب کرد؟ تو گویی تمدن بشری تاکنون برای مقابله با جنایت هیچ دستاورد و راه حلی نیافته که اکنون آمنه بهرامی بیاید و در میان اروپا درس بدهد که» من این کار را انجام می دهم تا دیگر کسی جرات نکند بر کسی اسید بپاشد و عبرت دیگران بشود»؟ آیا تمدن بشر تاکنون بیکار نشسته بود و تجربه چند هزار سال را نداشت و نمی دانست که در کشورهایی که حکم اعدام و قصاص اسلامی و قطع دست و پا و درآوردن چشم و غیره دارند، آمار جنایت پایین تر از جاهای دیگر نیست که هیچ، در برخی جاها بالاتر است؟ همان آمار ایران را دیده ای؟ آمار اسیدپاشی در پاکستان را دیده ای؟ آمار جنایت و دزدی در عربستان سعودی را می شناسی؟ آمار قتل و جنایت در آمریکا، چین و ایران و جاهایی که مجازات اعدام دارند را می دانی و می خواهی به جهان یاد دهی که این کار را می کنی که برای دیگران درس عبرت شود؟ آیا واقعا هدفت این است که کسی دیگر این کار را نکند و یا هدفت تنها و تنها انتقام از مجید موحدی است که به بیان تو آن قدر کورذهن است که هنوز هم از کارش پشیمان نیست و درس عبرت برای دیگران تنها بهانه ای است؟

نام کتابی که در 250 صفحه به زبان آلمانی سرگذشت ترا بیان می کند، را گذاشته اند: «چشم در برابر چشم». این بیان از تورات و انجیل می آید و مشابه همان قصاص اسلامی است. از دید یک اروپایی بنگریم: آنچه در این میان شاید نمی دانی این است که در اروپای امروز هیچ انسان متمدنی (چه یهودی، چه مسیحی یا بدون دین) برای این واژه «چشم در برابر چشم و دندان در برابر دندان» تره هم خرد نمی کند. کسی که در اینجا بیاید و از چنین حکمی دفاع کند، تنها یک انسان عقب مانده مملو از نفرت از یک کشور جهان سومی آخوند زده با نظامی وحشی می تواند باشد که چند دقیقه ای به گونه ای همزمان هم ترحم و هم نفرت تماشاگران را به خود جلب کند و برای کتابی به این نام تبلیغ کند؛ نامی که برای انسان اروپایی چه مذهبی و چه غیرمذهبی نماد جنگ صلیبی و جنایت مذهبی قرون وسطایی است. برای انسان اروپایی «چشم در برابر چشم و دندان در برابر دندان» در کنار نماد تورات و انجیلی خود بعدی اسلامی نیز می یابد و با نام زنی مملو از نفرت و انتقام از ایران گره می خورد. همین و بس! فردایش از هر کسی بپرسی، کسی یادش نخواهد بود که دیروز چه بود و آمنه بهرامی که بود.

می دانم که این سخنان من نه تنها ترا خوش نیاید، بلکه بسیاری دیگران را نیز. چون که رسم این است که همه برایت ابراز ترحم کنند و نه انتقاد از تو که همه زندگیت را در جوانی از دست داده ای. اما از دید من تو این سخنان را نیز باید بشنوی. ما نمی توانیم ساکت بنشینیم و این سخنان را نگوییم. ما نمی توانیم اجازه دهیم که آن فاجعه ای که  بر تو رفته است، ذهن ما را کور سازد و بر فاجعه ای دیگرسکوت برگزینیم.

در اینجا انتخاب با توست: مولوده گنچ ایرانی، یا انسانی ترحم برانگیز، سرشاز از حس انتقام و بی احساس و به زودی نفرت انگیز و سپس فراموش شده در گوشه ای! بیش از این سخنی نیست.

ترور رهبر ترور (پیرامون ترور بن لادن از سوی برک اوباما)

همه چیز سریع روی داد. دو بالگرد آمریکایی در محل اقامت اسامه بن لادن در پاکستان، در 200 متری دانشکده افسری ارتش پاکستان فرود آمدند. سپس تیراندازی رخ داد و یک بالگرد از آنجا برخاست و رفت و آن یکی نابود شد.

سپس در اخبار آمد که: آمریکا به دستور برک اوباما بن لادن را کشته است و جنازه اش را جایی در دریا غرق کرده است. در تلویزیون برک اوباما را دیدیم که با مشاورانش لحظه به لحظه عملیات را دنبال می کند. به گفته خودش نیز دستور این عملیات را داده بود. پس از آن گروهی از مردم واشنگتن در برابر کاخ سفید و کنگره گرد آمدند و به شادمانی پرداختند. برک اوباما به محل برج های تخریب شده مرکز تجارت جهانی در نیویورک رفت و دسته گلی در آنجا نهاد. همه به هم تبریک گفتند و شادی کردند. در آلمان نیز وزیر خارجه بی هویت آلمان، جناب وستروله  که در هر فرصتی نیازی عجیب به ابراز وجود دارد، از مرگ بن لادن ابراز رضایت کرد و خانم مرکل صدراعظم نیز گفت که از کشته شدن بن لادن خوشحال است.

یاد سپتامبر 2001 افتادم که تلویزیون پای کوبی و شادمانی برخی مردم عرب را در خیابان های فلسطین، مصر و چند جای دیگر نشان می داد. برخی هم در دلشان خوشحال بودند و از این که کسی در قلب آمریکا آن دو نماد اقتصاد و سیاست آمریکا را با روشی جدید نابود کرده است، دلشان خنک شده بود. اکنون نیز دل برخی دیگر خنک شده است که با روش جدید دیگری بن لادن را نابود کرده اند. در حالی که خودشان می گویند که از چهار سال پیش از محل مخفی او آگاهی داشته اند و هر زمان که می خواستند، می توانستند به او دسترسی داشته باشند.

خانم ها و آقایان رهبران سیاسی جهان از برک اوباما نمی پرسند که کدام دادگاه مدنی حکم کشتن بن لادن را صادر کرده بود و او با کدام اجازه دست به ترور بن لادن زد؟ دمکراسی، حقوق بشر، قانون و تمام آن چه که انسان های آزادی خواه جهان برای تحقق آنها با حکومت های آدمخوار و بنیادگراهایی چون بن لادن مبارزه می کنند، گر الان به کار نیایند، کی باید به کار آیند؟ آمریکایی ها (دولت و بخش بزرگی از مردم) کی می خواهند نشان دهند که آن ارزش هایی که دنیای آزاد و به ویژه غرب به آنها می بالد، قابل مصالحه و معامله نیستند که آنها هر زمان که دلشان بخواهد به آنها پای بند شوند و هر گاه به سود منافع ملی شان نبود، انها را زیر پا نهند؟ مگر پس از جنگ جهانی دوم دادگاه جنایتکاران نازی در نورنبرگ تشکیل نشد و آنها در آنجا محکوم نشدند؟ مگر صدام حسین در دادگاه علنی محاکمه و محکوم نشد؟ مگر میلوسویچ در برابر دادگاه لاهه قرار نگرفت؟ چرا بن لادن حق این را نیافت که در یک دادگاه علنی در آمریکا محاکمه شود، وکیل داشته باشد و از خود دفاع کند؟ کدام ارزش تمدن اجازه می دهد که به کسی که اکنون کم کم آشکار می شود که مسلح نبوده است، تیر اندازی شود؟ چه  کسی با کدام منافع مخالف این بود که اسامه بن لادن در دادگاهی محاکمه شود، وکیل داشته باشد و سخنانش را همگان بشنوند؟

یاد فیلم های ابلهانه وسترن می افتم که آدم خوب کلاه سفید داشت و  آدم بد کلاه سیاه تا تماشاگر کارش آسان باشد. حال آدم خوبه فیلم وسترن، جناب برک اوباما پیروز شده است و فیلم 11 سپتامبر پایان خوش هالیوودی را یافته است.

اما در این میان انسان های متمدن و آنهایی که پای بند جدی حقوق بشر و قانون هستند، به ویژه در اروپا، همان جایی که آمریکا به گونه ای توهین آمیز «قاره کهنه» اش می خواند، کمی قاطی کرده اند. این روزها در تلویزیون هر روز طنز ظریفی را می شنوی از این گونه: «برک اوساما (بیان انگیسی اسامه) ببخشید اوباما …» و یا «اوباما بن لادن … ببخشید اوساما بی لادن …» حق داریم در این که مانده ایم که کدام یک کدام است.

خانم مرکل این روزها باید خوشحالی خود را برای شنوندگان متمدن که از او پرسش های نامطبوع می پرسند، توضیح دهد.

باید دید در آینده چه چیزهایی فاش می شود

عکس هایی از احمدی نژاد نازی، انقلاب ها در خاورمیانه و غیره در کارناوال دوسلدورف

این هفته، هفته کارناوال بود. هر کدام از این کارناوال ها در آلمان، ایتالیا و برزیل سنت و فرهنگ ویژه خود را دارند. در شهر دوسلدورف آلمان، برگزاری کارناوال با طنز تند و گزنده سیاسی همراه است. انجمن های کارناوال موارد داغ سیاسی روز را به طنز می کشند. عکس های زیر از جمله چند مورد را نشان می دهند:

–          جناب احمدی نژاد رییس جمهور ضد یهودی نازی ایران که از آتش برپا شده در خاورمیانه گریزان است.

–          آقای گوتنبرگ وزیر دفاع (سابق) آلمان که پس از افشای دکترای رونویسی شده و پس گرفتن آن از سوی دانشگاه مجبور به استعفا شد و کار دست خانم مرکل داد. در اینجا ماجرای او را به عنوان 11 سپتامبر خانم مرکل به مسخره گرفته اند.

–          سوء استفاده جنسی گسترده آخوندهای کلیسای کاتولیک از کودکان و نوجوانان موضوع دیگری بود. در اینجا هر روز برای آخوندها روز جهانی جوانان است.

–        اسلام و بهانه حجاب برای سرکوب زنان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وزیر دفاع آلمان و تقلب در رساله دکترا

این روزها آقای کارل تئودور گوتنبرگ، وزیر دفاع آلمان که بر اساس همه پرسی ها محبوب ترین سیاستمدار آلمان است، از زاویه ای دیگر توجه افکار عمومی و رسانه ها را به خود کشیده است. علی کردان یادتان هست؟ وزیر کشور احمدی نژاد دو سال پیش؟ همانی که به بیان خودش از «دانشگاه آکسفورد لندن»! دکترا گرفته بود و با پررویی تا آخر هم گردن نگرفت که مدرکی جعلی را با پول به او انداخته بودند تا این که مجلس با اردنگ او را بیرون انداخت؟ و یا آقای رحیمی کنونی، دارای مدارک قلابی و دزد بیمه عمر با شناسنامه های مردگان و یار احمدی نژاد؟ این آقای گوتنبرگ نیز این گونه که این روزها فاش شده است، راهی مشابه آقای کردان و رحیمی رفته است. چه کسانی گهگاه با چه کسانی همسو می شوند! هر چند که بدترین سیاستمدار آلمانی را با بهترین سیاستمدار ایرانی کنونی نیز نمی توان مقایسه کرد و مقایسه گوتنبرگ با علی کردان بی انصافی کامل است. اما معیار من در برخورد با جریان گوتنبرگ معیار جامعه آلمان است و نه ایران. اما این مقایسه خود به خود به ذهن آدم می آید.

رسانه ها فاش کردند که آقای گوتنبرگ در پایان نامه دکترای خود بخش های بزرگی را از نوشته های دیگران برداشته بدون آن که منبع آنها را بیاورد. سخن بر سر یک یا دو نمونه نیست، بلکه بیش از 300 مورد در متن یافته اند که از دیگران رونویسی شده است بدون آن که منبع آنها آورده شود. در سایتی به نام گوتنپلاگ ویکی که نامش ترکیبی از نام گوتنبرگ و واژه پلاگیات به مفهوم تقلب است، بخش هایی از دکترای جناب گوتنبرگ را که در آنها رونویسی از دیگران یافته شده را آورده اند. تاکنون در %79/73 از صفحه های این رساله این رونویسی ها را یافته اند و با آوردن منبع اصلی آنها را مستند ساخته اند.

آقای گوتنبرگ روزهای دشواری را می گذراند. همین چند هفته پیش بود که در سفر خود به افغانستان و بازدید از نیروهای آلمانی در آنجا همسر خود را با خود برده بود و از این رو زیر انتفاد شدید افکار عمومی قرار گرفته بود. این روزها هم زمانی که این جریان فاش شد، بی توجه دوباره به سفر افغانستان رفت. یکی می گفت که رفته آنجا درخواست پناهندگی سیاسی بدهد!

دانشگاه بایرویت (Bayreuth) که به او درجه دکترا را داده بود، آن را پس گرفت و رییس دانشکده حقوق او را کلاهبردار خواند.

البته خرید مدرک دانشگاهی و با رونویسی از آثار دیگران کاری است که زیاد پیش می آید و بازاری برای خود دارد. آنهایی که می خواهند میان بر بزنند و به جای کوشش علمی یک شبه به مدرک برسند، مشتری این بازار هستد. از این روست که واکنش همگان و به ویژه جامعه دانشگاهی و علمی به این کارها نیز شدید است. دیروز، شنبه 26 فوریه، دانشگاهیان آلمانی در برابر ساختمان وزارت دفاع آلمان در برلین راهپیمایی کردند و از جمله همگی کفشهایشان را درآورده و به آقای گوتنبرگ نشان دادند، کاری که این روزها از مردم مصر در میدان التحریر یاد گرفته اند.

چند نکته توجه مرا در این روزها جلب کرد:

–          خانم مرکل صدراعظم آلمان که خود نیز دارای مدرک دکتراست، به جانبداری از آقای گوتنبرگ پرداخت و سخنی عجیب بر زبان آورد: «من به دنبال استخدام یک دستیار علمی نبودم و یک وزیر به کابینه خود آورده ام.» این حرف سخیف باعث اعتراض احزاب سیاسی دیگر و جامعه علمی شده است. من نیز بی اختیار یاد حرف احمقانه تر احمدی نژاد افتادم که در دفاع از کردان گقت که این ورق پاره ها پشیزی نمی ارزد. به راستی چگونه ممکن است که کسی در عرصه خصوصی (اگر بخواهیم دریافت درجه دکترا را امری خصوصی بدانیم) تقلب کند و در پست دولتی درستکار باشد، آن هم در مقام وزیر دفاع؟ آن هم به عنوان محبوب ترین سیاستمدار آلمان؟

–          بدخواهان می گویند که اگر او محبوب است، به خاطر قابلیت های ویژه اش نیست، بلکه چون جوان است، خوش تیپ است، از خانواده اشرافی قدیمی است و همسرش زیباست. البته اگر این حرفها هم درست باشد و برخی نیز به این چیزها رای دهند (که می دهند)، از دید من آقای گوتنبرگ بیشتر از خودش پشت پا می خورد، از مانعی که خود نهاده است: از او سخنان زیادی شنیده بودیم در باره درستگویی و انظباط و صداقت، انتقاد می کرد ازسیاستمداران نسل پیش از خودش و می خواست راهی نو نشان دهد. همین چند هفته پیش او در گامی شتاب زده فرمانده یک کشتی آموزشی نیروی دریایی را در رابطه با آن چه که در آن کشتی روی داده است (که هنوز هم روشن نیست چه بوده)، از کار برکنار کرد و اکنون گزارش کمیسیون بازرسی بی گناهی فرمانده را تایید کرده است. این روزها آقای گوتنبرگ را با معیارهای سختی می سنجند که خود تعریف کرده بود و همواره دیگران را با آنها مورد انتقاد قرار می داد.

–            بارها دردنیای سیاست آلمان شاهد بوده ام که هر گاه کسی به دلیلی محبوب می شود و یا با معیارهای سخت و اخلاقی به سراغ دیگران می رود، دست کم توجه دو گروه را به خودش جلب می کند: حزب رقیب، برای آن که چیزی بیابند و آبرویش را ببرند تا حزبش برای انتخابات بعدی رای نیاورد و رسانه ها که با ذره بین به دنبالش می افتند تا ببینند که خودش چگونه است. البته اینها نیز زاویه های دیگر دمکراسی و جامعه آزاد است که ارگان های کنترل خود را دارد و خود را تصفیه می کند، هر چند که در کوتاه مدت شاید زیانی نیز وارد آورد، در درازمدت جلوی سوء استفاده از قدرت را می گیرد.

–          جامعه دانشگاهی آلمان بسیار از این جنجال عصبانی است چون این کارها به اعتبار علمی دانشگاههای آلمان لطمه می زند و زحمتی را که باید کشید تا مدرکی دانشگاهی را دریافت کرد، به ابتذال می کشاند. در راهپیمایی دیروز بسیار کسانی بودند که مدرک دکترای خود را همین روزها دریافت کرده بودند و از این که یکی می آید و با رونویسی به چنین مدرکی دست می یابد و اعتبار زحمت چند ساله دیگران را زیر سوال می برد عصبانی بودند و او را «بارون دروغ» خطاب کردند و از سوی دیگر از خانم مرکل که با بیانی دیگر کار علمی و مدرک دکترا را به تمسخر می گیرد نیز! امروز حق خانم مرکل و آقای گوتنبرگ همین است که جامعه دانشگاهی کفشهایش را به نرده های وزارت دفاع ببندد. عجب کاری مصری ها به دنیا یاد دادند! فردا نامه سرگشاده 20 هزار پژوهشگر آلمانی دارای مدرک دکترا به خانم مرکل منتشر می شود که در آن از او به خاطر تمسخر جامعه علمی انتقاد کرده اند.

–          خانم مرکل که برای منافع کوتاه مدت حزبی خود از آقای گوتنبرگ دفاع می کند و می خواهد انتخابات ایالتی زیادی را که امسال در راه هستند، نجات دهد، این را نمی بیند که با چنین کاری اعتبار علمی کشور را زیر سوال می برد. جایگاه علمی و افتصادی آلمان از هوا نیامده و خدادادی نیست و نتیجه زحمت سالها دانشمندان آلمانی است که اگر قرار بود هر کسی بیاید و از دیگری رونویسی کند که این همه اختراع به نام آلمانی ها نبود. آدم مشکوک می شود که اینهایی که از این حرفها می زنن، شاید مدرک دکترای خودشان را هم به گونه ای دیگر از آن راهی گرفته اند که ما می شناسیم.

–          دانشگاه بایرویت نیز این روزها به دردسر غریبی گرفتار شده است. هیات علمی خیلی سریع نشستی برگزار کرد و تیتر علمی آقای گوتنبرگ را پس گرفت. اما وقتی من نخستین خبر را شنیدم، پیش از آن که به گوتنبرگ فکر کنم، برایم این پرسش پیش آمد که کمیسیون علمی و استاد راهنمای اقای گوتنبرگ کجا تشریف داشتند؟ این وظیفه آنها بوده که چهار سال پیش رسال دکترا با بررسی کنند و سپس اجازه طرح ان را بدهند. امروز این پرسش دردسر آنها شده است.

آخرین نظرسنجی اجتماعی که هر هفته در آلمان انجام می گیرد نشان می داد که محبوبیت او رو به کاهش است. البته کماکان %60 بر این باور هستند که او کارش را خوب انجام می دهد.

باید دید این داستان به کجا می انجامد.

دیگر نوشته ها در این زمینه:

–  علیه تقلب، دزدی علمی و مدرک قلابی

–  واژه کردان وارد فرهنگ لغت زبان های جهان می شود (ریشه-واژه kordan)

–  آقای احمدی نژاد، ورق پاره شما چقدر ارزش دارد؟

–  استیضاح کردان و اتفاق امروز در مجلس: دروغ و تقلب دولت احمدی نژاد و سقوط اخلاقی جامعه

صداقت یا کم ظرفیتی؟ زلزله سیاسی در پی کناره گیری رییس جمهور آلمان

تا این لحظه که این نوشته را می نویسم، خبر کناره گیری رییس جمهور آلمان تمام رسانه های آلمان را گرفته است. روز دوشنبه، 31 ماه مه رییس جمهور آلمان، هورست کولر(Horst Köhler)، بدون مقدمه در برابر خبرنگاران حاضر شد و گفت که در پی انتقادهایی که به سخنان او پیرامون شرکت ارتش آلمان در عملیات در خارج خاک آلمان شده است، از همین لحظه از سمت خود استعفا می دهد. در تاریخ سیاسی آلمان فدرال استعفای رییس جمهور تاکنون پیش نیامده بود، به جز یک مورد در سال 1967 که آقای لوبکه به خاطر بیماری کناره گیری کرد.

هفته پیش که آقای کولر از بازدید واحدهای ارتش آلمان در مزار شریف در افغانستان می آمد، در هواپیما در گفتگویی با رادیو آلمان گفته بود که ارتش آلمان می تواند برای دفاع از منافع اقتصادی آلمان در سراسر جهان عمل کند: «ارزیابی من این است که در مجموع ما در مسیری هستیم که در همه پهنه های جامعه این را درک کنیم که کشوری به بزرگی کشور ما و با این ابعاد صادرات خارجی و وابستگی به صادرات این را باید بداند که در صورت لزوم، برای حفظ منافع خود حتی دخالت نظامی لازم است، به عنوان نمونه برای آن که راههای تجارت آزاد را باز نگاه داریم، از بی ثباتی های منطقه ای جلوگیری کنیم که به یقین تاثیر منفی بر امکانات ما در تجارت، بازار کار و درآمد ما خواهد داشت.«

در تعجب ماندم آن گاه که این سخنان را در رادیو شنیدم. آن هم  از کسی که چندی پیش بازارهای مالی جهانی که مسبب بحران اقتصادی این روزها هستند، را «هیولا» خوانده بود، از کسی که خود اقتصاددان است و تا پنج سال پیش که رییس جمهور آلمان شد، رییس صندوق بین المللی پول در نیویورک بوده است، از کسی که در این سالها توجه ویژه ای به آفریقا داشته است و در میان مردم آلمان محبوب است.

پس از این سخنان او از سوی حزب سوسیال دمکرات، حزب سبزها و حزب چپ مورد انتقاد قرار گرفت. همه آنهایی که از او به خاطر این سخنان انتقاد کرده بودند، از کناره گیری او تعجب کردند. نماینده حزب سبز گفت: ما از او انتقاد کردیم ولی از او نخواسته بودیم کنار رود.

من برای شخصیت آقای کولر به خاطر استقلال سیاسی اش و شفافیت اندیشه و عملش احترام قابل بودم. در نظام سیاسی آلمان که از دید من کمی از دید دمکراسی عجیب و غریب نیز هست، او استقلال اندیشه خود را حفظ کرده بود و از درگیری با حزب دمکرات مسیحی خود نیز ابایی نداشت. آن چه که در این نیم روز پس از کناره گیری او در رسانه ها شنیده می شود این است که به او انتقاد می کنند که ظرفیت تحمل انتقاد را نشان نداده است و از دید من این انتقاد درست است. آنگاه که حرفهای او را در رادیو شنیدم، به خود گفتم: آقای رییس جمهور دارد پا جای پای امپریالیسم می گذارد. جناب رییس جمهور، رفتار امپریالیستی همین است که شما گفته اید. دیگر همین مانده است که ارتش آلمان در سال 2010 چون ارتش انگلیس و اسپانیا و پرتغال و فرانسه و دیگر کشورهای دوران استعمار 100 سال پیش برای حفظ منافع اقتصادی وارد عمل شود. این حرفها را در آلمان که سابقه استعماری جدی ندارد و مهد اندیشه سوسیالیستی است، کسی برنمی تابد. کسی که از این حرفها می زند، باید پوست کلفت شنیدن انتقاد را نیز داشته باشد. کسی که در هواپیمایی نشسته است که از افغانستان می آید و اینها را می گوید، دیگر نمی تواند پس از آن که سروصدا به راه افتاد، بیاید بگوید که منظورش راهزنان دریایی سومالی بوده است. ریاست جمهوری یک کشور دمکراتیک و بزرگ چون آلمان چون ریاست یک بانک یا یک واحد اقتصادی نیست. آقای کولر از یک سو از صدراعظم و دولت آلمان و دیگر مراکز قدرت انتقاد می کند و از سوی دیگر توانایی تحمل انتقاد به خود را ندارد. این دو با هم نمی خواند. از یک سو پس از آن که از امضای دو قانون که در مجلس تصویب شده بودند، خودداری کرد و آنها را به مجلس برگرداند، می گوید: «من دستگاه اتوماتیک امضای قوانین نیستم و اندیشه خود را دارم.» و از سوی دیگر امروز در توضیح دلیل کناره گیری خود گفت: «من احساس می کنم که در انتقادهایی که به من می شود، به مقام ریاست جمهوری در این کشور احترام لازم گذاشته نمی شود.» او اینها را گفت و حتی برای یافتن جانشین نیز فرصتی برای کشور نگذاشت و گفت: من از همین لحظه کنار می روم. و رفت و اکنون آلمان که شماری از مشکلات گوناگون دارد،  رییس جمهور ندارد و دولت، مجلس و ارگان های قانون اساسی اکنون برابر قانون اساسی سی روز فرصت دارند رییس جمهور جدید بیابند. این کار کمی غیرمسئولانه است و نشان گر دلخوری شدید و برخوردی از روی احساس و نه از روی منطق است. اکنون خانم مرکل یک مشکل دیگر نیز در کنار دیگر مشکلات دارد.

شاید او از جنگ قدرت در پشت پرده خسته شده بود. هنوز روشن نیست. بیست سال پیش نیز که هلموت کوهل (Helmut Kohl) صدراعظم آلمان بود و ریچارد فون وایتسزکر (Richard von Weizsäcker) رییس جمهور، این دو همواره با هم درگیر بودند. هلموت کوهل رهبر قدرت طلب حزب دمکرات مسیحی بود و آدمی بدون پرنسیپ های سیاسی و اخلاقی (که امروز نماد فساد سیاسی در آلمان شده است) و ریچارد فون وایتسزکر (که این روزها نود ساله می شود)، از همان حزب بود و شخصیتی با سواد، روشنفکر و با پرنسیپ و مورد احترام. درگیری میان آنها همیشه وجود داشت ولی هیچ یک این گونه کناره گیری نکردند.

از سوی دیگر، برای آقای کولر این احترام را نیز قابل هستم که حرف خود را همان گونه که می اندیشد، روشن می زند و در بندبازی های سیاسی که در این کشور فراوان است، شرکت نمی کند. او که خود سالها در فعالیت های اقتصادی جهانی شرکت داشته است و رییس صندوق بین المللی پول بوده است، این جرات را نیز دارد که محافل قدرتمند بین المللی مالی را که اقتصاد دنیا را به بحران کشانده اند و در ورشکستگی کشورهایی چون یونان، اسپانیا و پرتغال سهم داشته اند، را «هیولا» بخواند و خواستار دخالت دولت ها در اقتصاد جهانی باشد. این حرف را هر کسی نمی تواند بر زبان راند. او شخصیتی است سالم، بدون کوچک ترین ابهام سیاسی یا مالی، کاملا شفاف و پاک. بدون توجه به حرف نابخردانه آقای رییس جمهور در آن مصاحبه  و ضعف او در تحمل انتقاد، او در شمار انسان های سالم، شفاف و با ارزشی است که در آلمان زیادند و در ایران پنج تایش را نداریم.

به هر رو، نوشته بالا را در چارچوب شرایط سیاسی جامعه آلمان نوشتم. اما نمی شود اینها را نوشت و مقایسه با ایران نکرد. ببینید دو جامعه چقدر با هم تفاوت دارند. در یکی رییس جمهور این گونه کناره گیری می کند و در دیگری رییس جمهور نماد دروغ و تقلب، پستی، حقارت وجنایت است.

چنین تناقض هایی هر روز در برابر دیدگان ماست. دیدن اینها و انتقال این تجربه ها برای ایرانیان که هنوز راهی دشوار در برابر خود دارند، بسیار لازم است.

یادداشت های جشنواره ایران در وایمار، 2009: کنسرت پایانی و میهمانی شام رسمی

روز دوشنبه، 12 اکتبر 2009 سه برنامه گذاشته اند: یکی بازدید از اردوگاه بوخنوالد است که در پیش در باره آن نوشته ام. ساعت هفت بعد از ظهر کنسرت پایان جشنواره در قصر وایمار است و پس از آن میهمانی شام رسمی در هتل مجلل «گراند هتل روسیشه هوف (دربار روسیه)».

در سالن کنسرت قصر وایمار در ابتدا اثری از «محسن میرمهدی» به نام «چهار ترانه فولکلور» برای پیانو اجرا شد. محسن میرمهدی که با او در این جشنواره آشنا شده ام، آدم بسیار جالبی است. او هم موسیقی دان است و هم دکتر فلسفه در مذاهب و در برلین زندگی می کند. در این کنسرت پیانو او ترانه های محلی ایرانی را برای سازهای اروپایی تنظیم کرده است. این گرایشی است که اکنون در میان بسیاری از موسیقی دانان ایرانی دیده می شود و کارهای با ارزشی در تلفیق موسیقی سنتی ایرانی و موسیقی غربی ارایه داده اند. هر چند که کسانی چون نادر مشایخی، که دوست مشترک ما نیز هست، درست راه مقابل آن را در پیش گرفته اند و به موسیقی نگاهی فراملی دارند.

پس از کنسرت پیانو آنت رنه برگ (Annett Renneberg) و برند لانگه (Bernd Lange)، دو هنرپیشه آلمانی قطعه «زلیخا» از «دیوان غربی-شرقی» گوته را برگزار کردند و در پایان «سویت به سبک سنتی» اثر محسن میرمهدی با پیانو اجرا شد.

پس ار کنسرت به هتل «دربار روسیه» می رویم. هتلی است بسیار مجلل که دویست سال پیش و در دوران سلطنت رومانوف ها ساخته شده است. در برابر در ورودی سالن چند دختر جوان ایستاده اند و به میهمانان گیلاس های نوشیدنی تعارف می کنند. گیلاس ها این توهم را به وجود می آورند که گویا در آنها شامپاین یا مارتینی باشد. اما من می دانم که در آنها آب انگور و دیگر آب میوه هاست. ظهر همان روز، پس از بازگشت از اردوگاه بوخنوالد گفتگوی تندی میان آقای گالاس و من درگرفته بود. از او پرسیده بودم که آیا در میهمانی شب شراب نیز هست؟ و او پاسخ داده بود که: نه، نیست. چون ممکن می بود که سفیر ایران بیاید و چون جناب فرش فروش سازماندهی (و هزینه) آن شام را بر عهده گرفته بود، او به تنهایی تصمیم گرفته بود که شراب نباشد و برگزارکنندگان آلمانی نیز چیزی نگفته بودند. در این میان جریان بازدید از اردوگاه بوخنوالد نیز سبب شده بود که سفیر ایران و سفارتچی هایش این میهمانی را نیز با کمال بی ادبی تحریم کنند و نیایند. همه اینها روی داده بود و من در ظهر امروز به دکتر گالاس گفته بودم که «شماها انعطاف فرهنگی در برابر ارزش های دیگران را با بی پرنسیپی اشتباه گرفته اید. چگونه است که کسی که به میهمانی می آید، برای میزبان و دیگر میهمانان تعیین می کند که چه کسی چه بنوشد یا بخورد یا نه. شما چنین چیزی را به همین راحتی می پذیرید و از آن میهمان بی فرهنگ نمی پرسید که انعطاف فرهنگی او کجاست؟» گفته بودم: «امشب این همه میهمان آلمانی دارید و این یعنی آبروریزی برای همه شما. کسی از آن سوی دیگر جهان برای شما تعیین می کند که در کشور و خانه خود و در برنامه خود چه چیزی بنوشید یا ننوشید. این اگر بی پرنسیپی نیست، پس چیست؟ سخن بر سربود یا نبود نوشابه الکلی نیست.»

یکی از کلیشه هایی که در باره مردم آلمان وجود دارد، به مطلق گرایی آنها اشاره دارد. این هر چند بیش از یک کلیشه ارزش ندارد، ولی گهگاه این اشاره به افراط یا تفریط آنها درست است. ملایمت و آرامش تیپیک آلمانیها نیز گهگاه از مرز معقول فراتر می رود. این را نیز به او گفته بودم که مرز انعطاف و بی پرنسیپی باید روشن باشد. دکتر گالاس نیز به سوی تلفن رفته بود، به هتل زنگ زده بود و تلاش کرده بود که برنامه را تغییر دهد و شراب و مارتینی را به برنامه بیافزاید و آنها گفته بودند که برای همه چیز تدارک دیده اند و نمی توانند برنامه را تغییر دهند.

و حال من نیز گیلاس آب انگور را می گیرم و به داخل سالن می روم.

در کنار در ورودی، سیلکه و رافائل، مسئول بخش فرهنگی و بخش اقتصادی سفارت آلمان در تهران ایستاده اند که از تهران با هم آشنا هستیم. تنها کسانی هستند که در اینجا در نگاه اول می شناسم. با هم به سفر اصفهان رفته ایم و برای برگزاری جشنواره در ایران پله های ارگان های دولتی ایرانی را بدون نتیجه بالا و پایین رفته ایم. به سوی آنها می روم و با هم گپ می زنیم. کماکان در فضای جریان شراب، به آنها که یکی شان آب انگور دارد و دیگری آب پرتقال، می گویم: «هنوز شش ماه نگذشته است که ما در یک میهمانی سفارت آلمان در تهران که همه ما نیز آنجا بودیم، بهترین شراب آلمانی در دسترس ما بود و حال اینجا در قلب آلمان و در شهر گوته،  آب انگور به دست شما و من داده اند. این مضحک نیست؟» لبخند می زنند و چیزی نمی گویند. دیپلمات هستند دیگر! ماموریتشان در تهران نیز هنوز تمام نشده است.

در این میان یکی از مدیران وزارت خارجه آلمان که تنها نامش را شنیده بودم، به ما می پیوندد.  او نیز آب انگور دارد و می گوید: «به سلامتی!» می گویم: «باید در فانتزی خود تصور کنیم که این شراب است. آنگاه مشکل حل می شود.» آنگاه به نماینده وزارت خارجه می گویم: «از شوخی گذشته، از زمانی که فرانسوی ها در سفر آقای خاتمی به فرانسه تسلیم مدیر پروتکل دولت ایران شدند و سر میز همه میهمانان آب پرتقال گذاشتند، در همه جا این کار جا افتاد و شما هم همین کار را با آقای خاتمی و دیگر نماینده های دولت ایران کردید و در میهمانی شام به افتخار خاتمی در قصر یلووی برلین به 500 میهمان آب پرتقال و آب معدنی دادید.» می گوید: «این بحث را ما نیز در وزارت خارجه داریم و من نیز نمی دانم که چگونه این تصمیم ها را می گیرند.» می گویم: «خانم رییس مجلس بلژیک سفر رییس مجلس ایران (گمان کنم آقای کروبی بود) به بلژیک را لغو کرد چون از او خواسته بودند که از دست دادن با رییس مجلس ایران خودداری کند. از دید شما کدام اقدام درست تر است؟» چیزی نمی گوید. می گوید: «من تاکنون در سازماندهی این گونه برنامه ها برای ایرانی ها درگیر نبوده ام و برایم چنین موقعیتی پیش نیامده است.» دیپلمات است. حرف می زند بدون آن که چیزی گفته باشد. می گویم: «اگر در این چیزهایی که شاید هم پیش پا افتاده به نظر بیایند، کوتاه بیایید، فردا می آیند و می خواهند که در باره آنها در آلمان  قانون مدنی نباید عمل کند و شریعت اسلامی باید باشد. بتوانند زنشان را کتک بزنند یا جهار تا زن بگیرند. آن وقت می خواهید چکار کنید؟» لبخند می زند. من نیز انتظار ندارم که چیزی بگوید. مسئولان دولتی محتاط تر از این حرفها هستند که به راحتی اظهار نظر کنند. آنهم در زمانی که رییسشان، آقای اشتاین مایر، وزیر خارجه، می خواهد در انتخابات پیش رو صدراعظم آلمان شود. اما از رفتارش به نظر می آید که این بحث ها در میان خودشان هم داغ است. من هم اینها می گویم که برود و طرح کند. البته بعدا دوباره سراغم آمد و تاریخ ماجرای لغو سفر رییس مجلس ایران به بلژیک را پرسید. گمان کنم آن را لازم داشت تا از آرشیو درآورد تا شابد برای سفر بعدی یکی از سران ایرانی لازم داشته باشد. البته این که احمدی نژاد یا یکی دیگر از حضرات بتواند پایش را به آلمان بگذارد، از محالات باید باشد. ولی شاید دیگر آلمانی ها آب انگور و پرتقال سر میز شام نگذارند.

در مجموع به عنوان کسی که شاید در سال 5 گیلاس شراب هم ننوشد، از این که تا این حد درگیر این بحث شده ام؛ لز خودم تعجب می کنم. البته روشن است که بحث بر سر نوشیدن شراب نیست. به هر رو میهمانی خوبی بود و تا نیمه شب ادامه یافت. پس از آن من بودم و شب و رانندگی تا صبح برای رسیدن به محل کار. اگر شراب نیز می بود، به خاطر 400 کیاومتر رانندگی حتما از نوشیدن صرفنظر می کردم.

یادداشت های جشنواره ایران در وایمار، 2009: محمود دولت آبادی و بهمن نیرومند

روز یک شنبه شب محمود دولت آبادی در کتاب فروشی محبوب من «تالیا» از رمان تازه خود به نام «کلنل» می خواند. بهمن نیرومند که این کتاب را به آلمانی برگردانده است، نیز آن را به آلمانی می خواند.

ماجرای این کتاب دولت آبادی نیز به برکت حکومت اسلامی عجیب است. این کتاب چون بسیار کارهای ادبی دیگر در ایران اجازه چاپ نگرفته است. شاید این بار نخست باشد که یک رمان ایرانی ابتدا به زبانی دیگر انتشار می یابد. به هر رو، خواننده ایرانی از خواندن این کتاب محروم است.

به ایستگاه راه آهن می روم تا محمود دولت آبادی و پسرش را بیاورم. به شدت سرما خورده است و حالش دگرگون است. بهمن نیرومند نیز از برلین راه می رسد. در میان راه بهمن نیرومند می گوید: این بازدید از اردوگاه بوخنوالد چه ربطی به جشنواره فرهنگی دارد که شما آن را ترتیب داده اید؟ توضیح می دهم که من هیچ نقشی در سازمان دهی جشنواره نداشته ام و جریان سفارت حکومت اسلامی و فشار آنها برای لغو بازدید از اردوگاه را می گویم که چگونه آنها تلاش دارند که از جشنواره برای خود تبلیغات کنند و مخالف دیدار از آنجا هستند. می گویم: «درست است که اردوگاه بوخنوالد ربطی به جشنواره ندارد ولی برگزارکنندگان با توجه به وضعی که حکومت اسلامی با نفی هولوکاست به راه انداخته، اصرار به این بازدید در برنامه دارند. از سوی دیگر، کمیته مرکزی یهودیان آلمان نیز چند روز است که بر علیه این جشنواره تبلیغ می کند که باید ایران در انزوای بین المللی قرار گیرد و این چیزها. از این رو، به نظر می آید که برگزارکنندگان برنامه در چنین فضایی قرار گرفته اند که تندروها از دو طرف فشار می آورند. یهودی های تندرو که در هر کاری دخالت می کنند نیز بدشان نمی آید که این جشنواره اصلا برگزار نشود.»

بهمن نیرومند دیگر چیزی نمی گوید. به او می گویم: «شما دو نفر که دعوت جشنواره را پذیرفته اید و آمده اید، بدون این که خود بدانید، یاری بزرگی به جشنواره رسانده اید تا این جشنواره مورد سوء استفاده تبلیغاتی حکومت اسلامی و سفارتش در برلین قرار نگیرد و از سوی دیگر نیز به آن انگ حمایت از حکومت اسلامی نخورد.» نیرومند می گوید: «من به جایی که آدم های سفارت باشند، وارد نمی شوم و اگر آنها را جایی ببینم، بساطشان را به هم می ریزم.«

بهمن نیرومند را سالهاست می شناسم و به اخلاق این رهبر جنبش دانشجویی 1968 در آلمان و یار یوشکا فیشر و دیگران آشنایی دارم.

محمود دولت آبادی در آن شب از کتاب خود می خواند. داستان در باره یک سرهنگ ارتش است که در سالهای پیش از انقلاب از سرکوب مردم در ظفار سرپیچی می کند، همسرش را می کشد و به زندان می رود. پس از انقلاب شکنجه گر سابق خودش به او پناه می آورد که تلاش دارد خود را با شرایط جدید تطبیق دهد. داستان پر است از درگیری های روحی و رویارویی با واقعیت های خردکننده و پر از تودرتو های تاریخی.

رادیوی آلمان (Deutschlandradio) در باره این کتاب می گوید که این کتاب «نقطه مقابل ادبی نقاشی گرنیکا (اثر پیکاسو) است. کتابی است که انسان آن را هیچ گاه فراموش نخواهد کرد.«

شب خوبی بود با این دو چهره برجسته ادبیات کنونی ایران.

یادداشت های جشنواره ایران در وایمار، 2009: حافظ و گوته در برابر یکدیگر

احترام زیاد گوته برای حافظ،  دو شهر وایمار و شیراز را به هم پیوند داده است. این عکس بنای یادبود حافظ را در شهر وایمار نشان می دهد. این مجسمه را آقای خاتمی در دوران ریاست جمهوریش پرده برداری کرد، نماد گفتگو میان دو تمدن. در روز یکشنبه 11 اکتبر 2009 گروهی از شرکت کنندگان جشنواره دیوان غربی-شرقی در برابر بنای یادبود حافظ در وایمار گرد آمدند. شاگردان مدرسه موسیقی وایمار نیز برنامه هایی اجرا کردند.

(برای دیدن بهتر عکس ها روی آنها کلیک کنید.)

دیگر نوشته ها در همین زمینه:

– «

برگزاری جشنواره ایرانی “دیوان غربی، شرقی وایمار”در شهر وایمار

یادداشت های جشنواره ایران در وایمار، اردوگاه آدم سوزی بوخنوالد 2009 و یا: چرا احمدی نژاد یعنی ننگ و شرمساری

نوشته های پراکنده ای پیرامون جشنواره دیوان غربی-شرقی وایمار و تلاش آقای دکتر گالاس برای برگزاری این جشنواره آورده بودم که اکنون تلاش می کنم آنها را تکمیل کنم. در جریان تلاش ما برای برگزاری این جشنواره چیزهایی را دیدیم که ارزش این را دارند که نوشته شوند. یکی از اینها برنامه جشنواره برای بازدید از اردوگاه بوخنوالد در شهر وایمار است.

وایمار تنها یک پایتخت فرهنگی، شهر گوته و حافظ و خواهرخوانده شیراز نیست. این شهر اردوگاه آدم سوزی بوخنوالد را نیز دارد که پدر آقای گالاس از قربانیان آنجاست. او و همه اعضای شورای شهر وایمار که در برگزاری این جشنواره دست داشتند، برنامه بازدید از اردوگاه بوخنوالد را در برنامه جشنواره گذاشته بودند.

هر چند که من پس از شکست تلاشمان برای برگزاری این جشنواره در تخت جمشید، اصفهان و تهران در برگزاری این جشنواره در وایمار نقشی نداشتم و تنها میهمان بودم، اما از لحظه ورود به وایمار دوباره درگیر برگزاری شدم و این با توجه به دوستی آقای گالاس و من امری بود کاملا بدیهی. هر چه که دوسال پیش دولت ایران هیچ گونه همکاری با ما برای برگزاری این جشنواره نکرد، اکنون در اکتبر 2009 بودیم، افتضاح انتخابات خرداد روی داده بود و جنبش سبز پا گرفته بود. همه اینها باعث شده بود که حکومتیان برای کسب آبروی از دست رفته به دنبال ما بیافتند که بتوانند چهره زشت خود در برابر جهان را تغییر دهند. سفارت متکبر ایران در برلین که یک سال پیش از آن تنها کارش سنگ اندازی و سردواندن بود، ناگهان درهایش باز شده بود و همه آدمهایشان را بسیج کرده بودند که در جشنواره وایمار شرکت کنند. آقای شیخ عطار، سفیر محترم جههوری اسلامی در برلین که سال پیش کوچکترین توجهی به جشنواره نداشت، حالا بدون آن که کسی از او دعوت کرده باشد، آمادگی خود را اعلام کرده بود که سخنرانی در گشایش جشنواره را انجام دهد. البته آقای دکتر گالاس به روشنی گفته بود که برای گشایش جشنواره کسی از مسئولان سفارت اسلامی را دعوت نخواهد کرد.به گفته آقای گالاس «آنها می خواهد جشنواره را برای خود مصادره کنند»، همان گونه که رای مردم را چند ماه پیش از آن برای رییس جمهور حقیرشان مصادره کرده بودند.

با این وجود سفارتی ها بسیج کرده بودند که خود را جوری در جشنواره جای دهند. آقای سفیر هم دو روز پیش آمده بود و در «بازارچه» ای که فرش فروش ایرانی برای فروش صنایع دستی ایرانی راه انداخته بود و ربطی به جشنواره نداشت، سخنرانی کرده بود. «کاچی به از هیچی!»

شبی که کنسرت سالار عقیلی برگزار شد، نیز سالن پر بود از سفارتی ها و خانواده هایشان. تاکنون این همه سفارتی در یک جا ندیده بودم. آقایانی که هیچ گاه ما را که برای دوستی فرهنگی ایران و آلمان تلاش می کردیم، درست تحویل نمی گرفتند، تلاش داشتند ما را فرسوده سازند، سر می دواندند و همیشه برایشان «عنصر نامطلوب» بودیم، اکنون سلام و علیک می کردند و دور ما می چرخیدند. این همه بی پرنسیپی و خودفروشی جالب بود که البته برای من تازگی نداشت.

روز شنبه 11 اکتبر 2009 است. برای روز دوشنبه برنامه بازدید از اردوگاه بوخنوالد را گذاشته اند.کلاوس گالاس عصبانی است. می گوید: از سفارت تماس گرفته اند که: برنامه بازدید از بوخنوالد را باید حذف کنید و چه اصراری دارید به آنجا بروید؟ اسپانسر ایرانی این جشنواره که یک فرش فروش از شهر رگنسبورگ است، نیز به آقای گالاس فشار می آورد که برنامه حذف شود. او که فرش فروشی اش را خانه ایران نام نهاده و تلاش دارد که خود را علاقه مند به فرهنگ نشان دهد، کمک مالی زیادی به جشنواره کرده است. البته درکش از فرهنگ کمابیش در چارچوب کارش و فروش است و چندان از آن فراتر نمی رود. به راحتی می توان دید که فروش فرش و صنایع دستی و چیزهایی که به آنجا آورده است بیشتر در مرکز توجهش است تا حمایت از فرهنگ ایرانی. همه جا تلاش داشت که خود را به میان اندازد و در مرکز توجه باشد و با این کار بیشتر آشکار می شد که از این کارها سر درنمی آورد.این از دو سه بار دست زدنش در میان قطعه های موسیقی کلاسیک اروپایی پیدا بود تا ناپختگی های پی در پی در برنامه های جشنواره و تلاش در دخالت در تصمیم های مدیرهای آن. همین امر باعث می شد تلاش کند که میان دو صندلی بنشیند و میان سفارت ایران و برگزار کنندگان جشنواره مانور دهد که: نه سیخ بسوزد و نه کباب. حال اگر شرکت کنندگان از کباب او دلشان درد گرفت، مهم نیست. او نیز در ابندا فشار می آورد که بازدید انجام نشود. او برای سه شنبه شب سفارتی ها را به یک میهمانی اختصاصی شام دعوت کرده است که البته این میهمانی جزو برنامه رسمی جشنواره نیست و از سوی برگزار کنندگان آلمانی کسی نمی رود. اکنون نگران آن میهمانی است. دو شنبه شب نیز از سوی جشنواره کنسرت پایانی به همراه میهمانی شام رسمی برگزار می شود که نمایندگان وزارت خارجه آلمان، نمایندگان سفارت آلمان در تهران، سفیر ایران در آلمان،اعضای شورای شهر و شهردار وایمار نیز دعوت شده اند. سفارتی ها گفته اند که اگر بازدید از اردوگاه بوخنوالد برگزار شود، آنها در این برنامه ها شرکت نخواهند کرد. آقای گالاس نیز گفته است که در برنامه تغییر نخواهد داد. به او می گویم: «اگر کوتاه بیایی و باج دهی، اعتبارت را در میان ایرانیان با فرهنگ از دست خواهی داد.» او می گوید که تردیدی ندارد و به کسی باج نمی دهد.

روز دوشنبه است و هوا بارانی. با اتوبوس به اردوگاه بوخنوالد می رویم. آقای فرش فروش نیز آمده است. با این کارش دیگر ظرفیت نشان داده است و تکلیف سفارتی ها را روشن کرده است و همین گونه نیز میهمانی اختصاصی اش برای روز سه شنبه را. این باید درسی باشد برای او که در مسایل پایه ای اخلاقی و پرنسیپ ها نمی شود چانه زد و به ویژه با آدم هایی که هیچ گونه پرنسیپ اخلاقی ندارند. به هر رو میان دو انتخاب، راه درست را گرفته است هر چند که تا آنجا لطمه زیادی به جشنواره زده است ولی دارد تجربه گرد می آورد و همین خوب است. آقای دکتر گالاس نیز از این کار او خوشش آمد و گفت که دست آخر یک تصمیم درست گرفته است.

عکس ها از آن روز است. این عکس های را باید دید و روی برنگرداند. اکنون دیگر بوخنوالد نیز به ما ایرانیان مربوط است.

–          مدیر اردوگاه موقعیت آنجا را برای ما توضیح می دهد. این اردوگاه بیش از صد هزار نفر را در خود جای داده بوده است. شهر وایمار امروزی 67000 نفر جمعیت دارد.

–          „Jedem Das Seine“، «به هرکس آن چه که لایقش است» این جمله نفرت انگیز را بر دروازه اردوگاه به گونه ای آورده اند که تنها از داخل اردوگاه قابل خواندن است، در آنجا که زندانی هستی، ایستاده ای و از خود می پرسی که چه شده است که ترا به اینجا آورده اند. این پاسخ توست: «لیاقت تو همین است.»

–          دسته گل به یادبود قربانیان اردوگاه بوخنوالد است که شعر سعدی «بنی آدم اعضای یکدیگرند …» به زبان های فارسی، آلمانی و عبری بر نوارهای آن نقش بسته است.

–          به این لوح توجه کنید. این لوح یادبود نام کشورهایی را بر خود دارد که در اینجا قربانی داشته اند، از جمله ایران. حرارت این لوح همیشه 37 درجه ثابت نگاه داشته می شود؛ حرارت بدن همه آنهایی که در اینجا جان خود را باخته اند. کسی در آن روز در کنار نام «ایران» کبوتر صلح را گذاشته بود.

–          کوره های آدم سوزی (قابل توجه آقای احمدی نژاد و یارانش در برلین)

تا آشویتس راهی نیست و کهریزک نخستین ایستگاه است

آشویتس نامی است که هیچ کس نمی تواند در دنیای امروز زندگی کند و آن را نشنیده باشد. کسی که در اروپای مرکزی زندگی کند، نیز هیچ گاه نمی تواند از کنار این نام بی تفاوت رد شود؛ هر چند که در سالهای 1990 نام های دیگری چون سربنیتسا و حلبچه و بسیار دیگر نیز در کنار آن قرار گرفتند. آشویتس نخستین کارخانه ساخت انسان برای نابود سازی صنعتی انسانهاست. این افتخار نصیب نازی های آلمانی و شریک هایشان در فرانسه، ایتالیا، اسپانیا و بیشتر کشورهای اروپای شرقی شد. هر چند که آشویتس تنها کارخانه این چنینی نیست. بوخنوالد، داخائو، مایدانک-لوبلین، بوخنوالد، راونسبروک، ماوتهاوزن، بلگن-بلزن و بسیار دیگر. شاید شمار آنها از 100 بیشتر باشد و گروه بندی آنها نیز متفاوت است.

این روزها که گرم تبدیل نوارهای ویدئو به فیلم دیجیتال بودم، به چند نوار ویدئو برخوردم که در سالهای 90 به مناسبت 50 مین سالگرد آزادی آشویتس از برنامه ها و فیلم های تلویزیون آلمان گرد آورده بودم. احساس غریبی است. در سال 1995 گاهی این توجه بیش از معمول به جنگ جهانی دوم و گردآوری اطلاعات در این مورد، خود مرا به اندیشه وا می داشت. در آن زمان احساس من این بود که به عنوان ایرانی با این مورد ارتباطی نداریم. ایران کماکان برای داشتن کوروش به خود می بالد که یهودیان را آزاد ساخت و آنها نیز نامش را در تورات آوردند و مقدسش نامیدند. هر چند که ایران در دوران رضا شاه به آلمان نزدیک شد، نازی ها در ایران می رفتند و می آمدند و فاشیست های ایرانی از آلمان نازی به عنوان کشور پیشرفته و نمونه آریایی نام می بردند (نگاهی به روزنامه ها و مجله های آن زمان بسیار روشن گرانه است)، این دوره خوشبختانه زیاد طول نکشید و با اشغال ایران از سوی انگلیس و شوروی شبح فاشیسم پایش به ایران نرسید و از تبلیغات و حرف فراتر نرفت. هر چند که هنوز تحت تاثیر آن زمان از ایرانیان می شنویم که گویا با آلمانی ها نژاد مشترک دارند و آریایی هستند و دیگر هجویات از این دست.

پانزده سال گذشت و امروز می بینیم که اگر پانزده سال پیش من احساس می کردم که جریان کوره های آدم سوزی در جنگ جهانی دوم ربط چندانی به ایرانیان ندارد، امروز دارد. امروز هر گاه که در باره آشویتس سخن گفته می شود، نام ایران و رییس جمهور ابله و دیوانه اش برده می شود. دیگر نمی توان احساس کرد که به ما ربطی ندارد. اکنون در میان لجن زار قهوه ای رنگ آدم سوزی و یهودی ستیزی قرار گرفته ایم. بسیار ایرانیان برای فرار از این مرداب امروزی، سر خود را کبک وار به برف 2500 سال پیش فرو برده اند و پرچم کوروش، داریوش و زرتشت را بالا برده اند، غافل از این که این کار دشواری را بیشتر می کند و این پرسش را پیش می آورد که: اگر صاحب تمدنی این چنین درخشان هستید، پس چرا امروز وضعتان این است؟ پس صاحب این تمدن نیستید و این تنها بخشی از تاریخ شماست، اما صاحب آن نیستید. چون چیز زیادی از آن در رفتار کشورتان در جهان آشکار نیست و آن تمدن درخشان را به ارث نبرده اید. دلیل های زیادی دارد که چرا این گونه است ولی آن چه که آشکار است این است که از آن تمدن چیزی در رفتار و منش ایرانی (به جز چهارشنبه سوری و دید و بازدید های سخیف و کودکانه نوروز و پز و قمپز) پدیدار نیست. ایران امروزی همین هست که هست، احمدی نژاد، خامنه ای و جنتی و جماعت ساندیس خور در یک سو و جنبش سبز و دیگرانی که می خواهند این کابوس پایان یابد، در سوی دیگر. دلیلش هر چه می خواهد باشد.

تا آشویتس راهی نیست و کهریزک نخستین ایستگاه در آن مسیر است.

در نوشته بعدی جریانی را می آورم که نشان می دهد که چگونه در سراشیبی احمدی نژادی افتاده ایم.

هلموت اشمیت و رابرت فراست

برنامه اول تلویزیون آلمان دوشنبه ها یک Talkshow دارد به نام مجری آن آقای بکمن (Beckmann)، که کسی چون مرا که از پدیده ای به نام Talkshow بدم می آید، می تواند به تماشا بکشد. این بار هلموت اشمیت و فریتز اشترن را دعوت کرده بود. از میان این دو، هلموت اشمیت است که چهره ای شناخته شده است. او اکنون 91 سال دارد و با صندلی چرخدار آمده بود. هلموت اشمیت در سالهای 80 صدراعظم آلمان غربی از حزب سوسیال دمکرات و هم رزم ویلی برانت بود. او از جمله سیاست مدارانی است که برای خود نظام اخلاقی دارند و کمابیش بر اساس آن عمل می کنند. ویلی برانت نیز در این زمره بود، همچون خانم مرکل، صدراعظم امروزی و یا ریچارد فون وایتسزکر، رییس جمهور سابق از حزب دمکرات مسیحی. اینها کسانی بودند که تلاش کردند که به آنچه که قول می دهند، عمل کنند و چارچوب اندیشه شان کمابیش برای همگان روشن است. این که می گویم کمابیش، از این روست که کسی ایراد نگیرد و برود و یک چیز منفی از زندگی اینها پیدا کند و با یک نمونه کل شخصیت کسی را زیر سوال برد. می خواهم بگویم که میان خانم مرکل و هلموت کهل (که هر دو از یک حزب هستند) تفاوت است. یکی تلاش بر پیشبرد برنامه انتخاباتی خود دارد و آن دیگری یک آدم بی پرنسیپ و فاسد است که در دورانی که صدراعظم آلمان بود، اخبار دزدی، رشوه خواری و فساد مالی حزبی رسانه ها را فراگرفته بود و باعث سقوط آلمان در لیست «شفافیت بین المللی» از رتبه های بالا به رتبه چهاردهم در سال 2008 شد. برای مقایسه: ایران در سال 2008 به رتبه 141 و در سال 2009 به رتبه 168 تنزل یافته است.

حزب دمکرات مسیحی کمتر از این شخصیت ها دارد و در دوران احمدی نژادی و یا شبیه آلمانی اش از حزب دمکرات های آزاد، جناب گیدو وستروله که وزیر خارجه است، سیاست مداران با پرنسیپ بیشتر به چشم می آیند. البته به خاطر این مقایسه باید از جناب وستروله یک کمی پوزش بخواهم. ولی کارهایش و بی پرنسیپی حزبش خیلی برای ایرانی ها آشناست.

هلموت اشمیت که سالهاست دیگر مصاحبه نمی کند، سالهای زیادی نیز سردبیر هفته نامه باارزش «دی تسایت(Die Zeit) » بود و هنوز نیز گهگاه در آنجا می نویسد. چه جالب است که کسی در 91 سالگی با تمرکز کامل و سلامت روانی بتواند کماکان در اوج تکامل شخصی خود بدون کمبود نیرو کماکان بیاندیشد و سخن گوید. از سالهای جوانیش که در آلمان هیتلری گذشته است و از گواهی تقلبی «آریایی» بودنش بگوید (پدربزرگش یهودی بوده است) و از این که زمانی که سرباز ارتش آلمان بوده است، او را آمریکایی ها در زمانی که در جبهه در خواب بوده است، به اسارت می گیرند.

هلموت اشمیت تنها کسی است که جرات سیگار کشیدن در برابر دوربین تلویزیون را دارد. سالهاست که ندیده بودم کسی در تلویزیون سیگار بکشد. شنیده بودم که او سیگار کشیدن را بخشی از آزادی شخصی خود می داند. البته گویا این را قبول ندارد که این آزادی شخصی اش تعرض به آزادی شخصی دیگران نیز هست. بکمن، مجری برنامه، در پایان گفت: «اکنون 75 دقیقه است که ما در محاصره ابر خاکستری اشمیتی نشسته ایم.»

چه جذاب است که در برابر تلویزیون نشسته باشی و کسی که مورد احترامت است، ناگهان به چیزی اشاره کند که مورد علاقه مشترک است. شعری بود از رابرت فراست (Robert Frost)، شاعر آمریکایی که در یک شب برفی زمستانی سروده بود:

The woods are lovely, dark and deep,
But I have promises to keep,
And miles to go before I sleep,
And miles to go before I sleep.

Der Wald ist lieblich, schwarz und tief,
doch ich muss tun, was ich versprach,
und Meilen gehn, bevor ich schlaf,
und Meilen gehn, bevor ich schlaf.

جنگل دوست داشتنی است، تاریک و ژرف،

اما من باید به قول هایم عمل کنم

و فرسنگ ها بروم، پیش از خواب،

و فرسنگ ها بروم، پیش از خواب

ادامه زمین لرزه در آلمان: سوء استفاده جنسی گسترده کلیسای کاتولیک از کودکان

اومبرتو اکو سالها پیش با شاهکار ادبی خود «نام گل سرخ»، دریچه ای به دنیای پر از حقه بازی، مکر و ریای کلیسای کاتولیک در قرون وسطی گشود و این روزها در دنیای مسیحیت این کتاب و فیلم جلوه ای تازه یافته است.

پس از ایرلند، آمریکا و لهستان، اکنون آلمان را زمین لرزه ای پیرامون سوءاستفاده جنسی کشیش ها و راهبه های کلیسای کاتولیک از کودکان بی سرپرست و بیماران جسمی و روانی فرا گرفته است. هر روز شمار بیشتری از قربانیان، از تعرض های روحانیون و مردان و زنان خدا و از سرگذشت رنج بار خود می گویند. برخی از آنها اکنون در پنجاه و شصت سالگی برای نخستین بار از تجربه های کودکی خود در پرورشگاه ها، مدرسه های شبانه روزی و یا آسایشگاه های روانی می گویند که چگونه آخوند اعظم و مادر روحانی از آنها سالها سوءاستفاده جنسی کرده اند. این سوءاستفاده ها از تماس بدنی، گرفتن عکس برهنه از آنها بوده تا تعرض جنسی و قرار دادن کودکان در اختیار دیگران برای ارضای جنسی. در برابر، کودکان همواره مورد تنبیه و کتک نیز قرار می گرفته اند تا زبان برنگشایند و بپذیرند که گناهکار بوده اند و این کارها برای مجازات و برائت آنهاست.

این نقشه نام «نقشه ننگ کلیسای کاتولیک» را بر خود دارد و مکان های رسوایی های کلیسا را تا امروز نشان می دهد.

هفته پیش یکی از آخوندهای اعظم کلیسای کاتولیک در یک کنفرانس رسانه ای پیرامون این جریان، ناگهان در برابر دوربین تلویزیون درهم فروریخت و اشک ریزان اعتراف کرد که خود بر کودکان بسیاری خشونت روا داشته و آنها را کتک زده است و اکنون طلب بخشش دارد.

یکی از پدران روحانی اعتراف کرده است که عکس های نیمه برهنه ای که از کودکان می گرفته است رادر اینترنت در سایت های هم جنس گرایان منتشر می کرده است. یک مورد خودکشی یکی از قربانیان نیز تاکنون فاش شده که خود را در سن 24 سالگی در سال 1978 به زیر قطار انداخت.

از فساد اخلاقی و دورویی و حقه بازی دین فروشان کاتولیک هر چه بگوییم، باز هم کم گفته ایم. این ارگان عظیم اجتماعی پس از آن که بیش از هزار سال، میلیون ها انسان را قتل عام کرد، آدم سوزاند و جنگ های صلیبی به پا کرد، پس از آن که از سوی تمدن و بشریت، دست کم در اروپا به کنار رانده شد، خود را کماکان نماد اخلاق و پاکی می داند و با گرداندن میزان بی شماری از ارگان های اوقافی (چون مدرسه ها، بیمارستان ها، آسایشگاهها و غیره) که از سوی مردمان مذهبی وقف کلیسا شده اند، ثروت فراوانی نیز در اختیار دارد. از این روست که کودکان بی سرپرست، بیماران روانی و دیگر مردم بی پناه کارشان به آنجا می افتد. و اکنون می بینیم که بر بسیاری از آنها در آن سوی دیوار بلند صومعه ها، مدرسه های شبانه روزی، بیمارستان ها و آسایشگاه ها چه می رفته است. هر چند که بسیاری انسان های پاک و زحمت کش نیز در میان آنها هستند. کلیسا کماکان نمی خواهد بپذیرد که درک غیرانسانی، غیراخلاقی و بیمارگونه کلیسا از احساسات انسانی است که زمینه را برای این گونه چیزها آماده ساخته است تا برخی پا را از مرز فراتر گذارند و به این کارها دست زنند. کلیسای کاتولیک، که خود سرتاپا غرق منافع دنیوی و مادی است (انتقاد مارتین لوتر به پاپ)، احساسات انسانی را ناپاک می داند، روابط جنسی و ازدواج را پست و دنیوی می داند و کاری نیز به این همه دستاورد علمی ندارد که با این کار کشیش ها و راهبه ها و انسان های پیرامون آنها و کسانی که به آنها باور دارند را به بیماران روانی تبدیل ساخته است و زمینه را برای ارتکاب این گونه جنایت ها از سوی مردان و زنان خدا آماده ساخته است.

هنوز یادمان نرفته که سالها پیش فاش شد که کلیسای کاتولیک مخفیانه در شرکت های تولیدکننده ابزار جلوگیری از حاملگی سرمایه گذاری های سودآور زیادی انجام داده بود؛ همین کلیسای کاتولیک که هرگونه جلوگیری از بجه دار شدن را دخالت در کار خدا می داند و از این رو مستقیما در مشکلات کشورهای آمرکای لاتین و آفریقا، در انفجار جمعیت و گرسنگی و گسترش فقرنقش دارد.

جامعه شناس ها، روان شناس ها، دادستان ها، رسانه ها و افکار عمومی این روزها سرشان با این رسوایی تازه کلیسای کاتولیک گرم است. کلیسا نیز تمام تلاش خود را برای آرام کردن افکار عمومی به کار گرفته و روزی نیست که اعلام نکند که این یا آن اقدام را انجام خواهد داد. البته این نیز فاش شده است که آخوندهای اعظم خود از این چیزها خبر داشته اند و کاری انجام نداده اند. پاپ کنونی، بندیکت شانزدهم که نام مدنی و بشریش یوزف راتسینگر است، چند سال پیش برای یکی از قربانیان در پاسخ به شکایت او از یکی از روحانیون نوشته بود که برایش دعا و از خدا طلب صبر و تحمل خواهد کرد. برادر پاپ، گئورگ راتسینگر 86 ساله که خود مدیریت یکی از همین مدرسه های شبانه روزی در شهر رگنسبورگ را بر عهده داشت که در آن کودکان مورد تعرض قرار گرفته بودند، این روزها اعلام کرد که از هیچ چیز خبر نداشته است. کی بود،کی بود، من نبودم! یکی از قربانیان همین مدرسه به نام «مانفرد وان هووه» می گوید که در این مدرسه یک «حرمسرای پسربچه ها» درست شده بوده است.

یکی دیگر از آخوندهای کلیسای کاتولیک نیز اعلام کرد که سوءاستفاده های جنسی که پیش آمده، نتیجه آزادی های جنسی در جامعه آلمان از سال 1968 به بعد است. مکر و حیله آخوندی را می بینید؟ علم و دانش امروزی بشری که بارها نشان داده است که محدودیت جنسی ریشه بسیار بیماری های روانی و انحراف هاست، به کنار، همه آن چه که این روزها فاش و رسوا می گردند، به کنار. این آزادی مدنی و شخصی انسان ها و تربیت و آموزش سالم جنسی است که باعث این چیزها شده. بله، آزادی جنسی سال 1968 مقصر است که مادر روحانی که خود را مثلا وقف خدا کرده است، در سال 1955 دختر بچه هشت ساله و پسر بچه پنج ساله را سالها مورد تعرض قرار می داده است. این دو کودک آن زمان اکنون در سن بالا در تلویزیون از رنجی که دهها سال از این خاطرات ناخوشایند برده اند، می گفتند. بله، مقصر آزادی های مدنی جامعه است.

البته جناب آخوند از یک سو حق دارد. مقصر جامعه مدنی آزاد است که دارای ارگان ها و رسانه های مدنی است که این کارهای کلیسا را رسوا می کند و مچ شبان های خداوندگار را در حال تجاوز به گوسفندان سرگردان معصومش می گیرد.

در صومعه اتال (Ettal) پس از بازرسی ساختمان های صومعه از سوی پلیس و دادستانی، دو کشیش خود به دادستانی رفتند و خود را تسلیم کردند. تاکنون پنج روحانی از آنجا به سوءاستفاده از کودکان اعتراف کرده اند و بیش از بیست قربانی تنها از این صومعه شناسایی شده اند. در یک آسایشگاه، یک خواهر روحانی 44 ساله مجموعه بزرگی از فیلم های پورنوگرافیک گرد آورده بود و با بیماران بستری شده در آنجا رابطه «ویژه» برقرار کرده بود. یکی از بیماران این آسایشگاه که مدتی در آنجا بستری بود، لباس زیر این خواهر روحانی را که به یادگار برداشته بود، در برابر دوربین خبرنگاران گرفت. روزنامه جنجال نویس بیلد (Bild) نیز این عکس را با علاقه چاپ کرد.

آغاز این رسوایی از کالج آلویسیوس بود که به فرقه یزوییت ها تعلق دارد. پدر روحانی بارناباس بوگله 82 ساله این مدرسه شبانه روزی اکنون لقب «پدر روحانی ننگ» را گرفته است.

البته بسیاری از این چوپان ها نباید نگران مجازات های مدنی باشند، چون به برکت شرم و حیای قربانیان، جرم های بی شمار انها شامل مرور زمان شده است.

آمین!

پانوشت:

– یکی از قربانی های سوءاستفاده های جنسی کلیسای کاتولیک در تلویزیون آلمان گفت که افشای تجاوزهای سال گذشته در ایران و عکس العمل گسترده جامعه در برابر آن او را ترغیب کرده است که از تجربه خود بگوید.

– در میان این رسوایی گسترده کلیسای کاتولیک، نخستین مورد سوءاستفاده جنسی در کلیسای پروتستان نیز افشا شده است. پلیس اعلام کرد که یک دختر 14 ساله مورد تعرض یک روحانی 44 ساله کلیسهای پروتستان قرار داشته است.

دیگر نوشته ها در این زمینه:

رسوایی جنسی جدید آخوندهای کلیسای کاتولیک در آلمان

شاهزاده لات

در آلمان هر چند که اشرافیت برچیده شده است و آنها دیگر قدرت سیاسی ندارند، اما برخی از آنها نام و نشان و لقب خود را کماکان به همراه خود یدک می کشند. برخی را می توان از واژه «فون (von)» در نامشان تشخیص داد. در میان آنها یک شاهزاده ای هست به نام «ارنست آگوست فون هانوور» که همسرش نیز شاهزاده خانم کارولین از موناکو است. این شازده تنها کاری که بلد است، آبروریزی برای نسل منقرض شده نژاد اشرافیت است. کتک کاری هم خوب بلد است. این روزها یک دادگاه آلمانی، عالیجناب را به جرم کتک زدن صاحب یک دیسکوتک در کنیا به پرداخت دویست هزار یورو جریمه محکوم کرد. چند سال پیش نیز بینی خبرنگاری را شکسته بود. یک بار هم در سال 2000 عالیجناب نزدیک بود بحران سیاسی میان آلمان و ترکیه ایجاد کند. در آن سال نمایشگاه بزرگ بین المللی  Expo2000 در شهر هانوور برگزار می شد. در آن روزها یکی از روزنامه های آلمان عکسی از جناب شازده را در یکی از سالن های نمایشگاه در حال ادرار به دیوار غرفه دولت ترکیه منتشر کرد.

بی دلیل نیست که شازده اینقدر از خبرنگارها بدش می آید. عجیب است که تاکنون پست ریاستی، وزارتی، چیزی به ایشان در دولت احمدی نژاد پیشنهاد نشده است. آنجا بیشتر در خانه خودش است و در میان رفقا.