موضوع برنامه افق: کنفرانس امنیتی مونیخ، از امنیت سایبری تا هسته ای

Advertisements

شرکت در برنامه افق در صدای آمریکا و گفتگو در باره شنودهای گسترده NSA در اروپا

دیشب در برنامه افق، صدای آمریکا، در باره شنود و جاسوسی گسترده NSA در اروپا به گفتگو پرداختیم.

«شنود رهبران: از مرکل تا خامنه ای» برنامه افق درباره شنود رهبران خارجی از طرف آژانس امنیت ملی آمریکا، شنود از سفر آیت خامنه‌ای به استان کردستان، شنود تلفن انگلا مرکل و واکنش ها به اقدامات آژانس امنیت ملی آمریکا. با رابرت بیر، محمود تجلی مهر، و آرش آرامش.

برکناری مرسی، نقش نظامیان، آینده اخوان المسلمین، و افشای اطلاعات محرمانه آمریکا از طرف ادوارد اسنودن، تعریف افشاگری، امنیت و حریم خصوصی. با عباس میلانی، مسعود مصلی نژاد، محمود تجلی مهر

کردانیسم در آلمان: وزیر آموزش عالی آلمان تیتر دکترای خود را از دست داد

وزیر آموزش آلمان، خانم آنت شاوان، تیتر دکترای خود را از دست داد. پس از 33 سال، دیروز دانشگاه دوسلدورف اعلام کرد که پایان نامه دکترای خانم شاوان در بخش های مهمی کپی برداری شده است و دانشگاه تیتر دکترا را پس می گیرد. دانشگاه اعلام کرد که رساله دکترای خانم شاوان در بخش های زیادی کپی برداری از دیگران بوده است
دو سال پیش نیز وزیر دفاع آلمان تیتر دکترای خود را به دلیل کپی برداری از دست داد. کار خانم شاوان بسیار سخت می شود چون وزیر آموزش عالی است و نماینده جامعه آکادمیک آلمان. استعفا تنها راه ممکن می تواند باشد. خانم شاوان مشکل دیگری هم دارد: او با دیپلم و بدون  گذراندن فوق لیسانس تیتر دکترا گرفته بود و اکنون بدون هیچ گونه مدرک دانشگاهی است.
در آلمان گروهی به راه افتاده اند و پایان نامه های دکترای افراد مختلف (به ویژه افراد معروف) را می خوانند و در صورت یافتن کپی برداری آن را افشا می کنند. نرم افزارهای نیرومندی نیز وجود دارند که نوشته های افراد را با تمام آثار موجود مقایسه و در چند دقیقه صدها صفحه را بررسی می کنند.
کاش می شد پایان نامه های کسانی چون احمدی نژاد، رحیمی و بسیار دکترهایی که در این سالها ناگهان سروکله شان در ایران پیدا شده است را دید و بررسی کرد. آقای احمدی نژاد گویا در دفاعیه دکترای خود در دانشگاه علم و صنعت تنها یک صلوات فرستاده است و گویا جامعه دانشگاهی ایران مشکلی با این چیزها ندارد که کسی همزمان در چند شغل مدیریت دولتی باشد و فوق لیسانس و دکترا نیز بتواند بگیرد.

از گونتر گراس نویسنده آلمانی حمایت کنیم!

گونتر گراس (Günther Grass) نویسنده 84 ساله آلمانی و برنده جایزه نوبل که در ایران نیز از جمله با رمان پسرک طبال شناخته شده است، این روزها خشم تندروهای اسراییلی و بخشی از سیاست مداران فرصت طلب آلمانی را برانگیخته است. او در شعری که چند روز پیش منتشر کرد، از اسراییل به عنوان کشور جنگ طلب که خواهان محو ایران است نام برده است.

سیاستمداران آلمانی، جامعه یهودیان آلمانی و دولت اسراییل و بسیاری از لابی های یهودی این روزها به جان گونتر گراس افتاده اند. دولت اسراییل او را «عنصر نامطلوب» خوانده و ورودش را به اسراییل ممنوع کرده است.

در میان سروصدای زیاد ی که به راه افتاده است، جالب است که برخی از سیاستمداران اسراییلی در مخالفت با دولت اسراییل به حمایت از گراس برخاسته ا ند. آوی پریمور سفیر پیشین اسراییل در آلمان از او حمایت کرده (به آلمانی) و به وزیر خارجه اسراییل تاخته است. تام سگف تاریخ دان اسراییلی نیز گفته است که اسراییل با این کارها خود را در جنگ طلبی کنار ایران قرار داده است.

گونتر گراس یک انسان بزرگ صلح دوست است. او را از دیروز نیست که می شناسیم. او در 84 سالگی به دنبال شهرت و یا (چون برخی سیاستمداران بی پرنسیپ آلمان) فرصت طلب نیز نیست. از حق او برای آزادی بیان و انتقاد از اسراییل (که در آلمان یک تابوی سنگین به شمار می رود) حمایت کنیم! یک صفحه در فیس بوک به حمایت از او ساخته شده است. به آنجا برویم و «لایک» بزنیم.

نژادپرستی نفرت انگیز ایرانی

برای من که همواره با انسان های رنگارنگ ازجاهای گوناگون رودررو هستم، خود نیز بسیار مسافرت می کنم و با فرهنگ های گوناگونی آشنا هستم، نژادپرستی پدیده تاره ای نیست. برخی نژادپرست با لفطره هستند (یا بودند)، چون سفیدپوست های آفریقای جنوبی، نامیبیا یا آمریکا نسبت به سیاه پوست ها و یا به اصطلاح سرخ پوست ها، ژاپنی ها نسبت به چینی ها، نازی های آلمانی، فرانسوی و دست نشانده هایشان در جاهای دیگر اروپا نسبت به یهودی ها، عرب های صدر اسلام نسبت به سیاهان آفریقا، قبیله های گوناگون آفریقایی نسبت به یکدیگر و …

برخی نیز بسته به شرایط نژادپرست می شوند، چون دشواری های اقتصادی، بیکاری و ضعف در رقابت و یا برای هدف کوتاه مدتی (انتخابات پیش رو) شعارهای نژادپرستانه علیه یک اقلیت در کشور خودشان می دهند و پس از رسیدن به هدف آن را کنار می گذارند. نژادپرستی هم چون دیگر شکل های تبعیض، رنگارنگ است، هم پنهان است و هم افسارگسیخته و آشکار. در ایران از آنجا که در افکار عمومی بر خلاف جوامع آزاد به این مساله پرداخته نشده، همه اشکال نژادپرستی را می یابی.

تاریخ آلمان، نظام اجتماعی حاکم در آلمان و فرهنگ جاافتاده سیاسی در اینجا انسان را نسبت به پدیده نژادپرستی بسیار حساس می کند. برای کسی که در اینجا زندگی نمی کند، درک این مساله شاید دشوار باشد که به جز اقلیتی کوچک و واپس گرا و یکی دو حزب درب و داغان، مردم آلمان در مجموع نسبت به دیگر مردم اروپا کمتر نشانه نژادپرستی از خود نشان می دهند. جامعه و از جمله مهاجران، روشنفکران و فعالان اجتماعی نسبت به نژادپرستی بسیار حساس هستند و هرگاه از سوی گروه های نئونازی حرکتی ببینند، بدون وقفه واکنش نشان می دهند. هر کسی که در این کشور زیسته باشد، در چنین فضایی تربیت اجتماعی یافته و به نژادپرستی حساس است، البته به شرطی که انسان در زندگی اجتماعی شرکت داشته باشد و تنها به دریافت پول از تامین اجتماعی بسنده نکند. از این رو، با این دیدگاه نمی شود نسبت به آنچه که در ایران در اینجا و آنجا می گذرد، حساس نبود و چشم پوشید.

با چنین پیش زمینه ای، انسان چه احساسی می تواند داشته باشد وقتی می شنود که: «احمدرضا شفیعی، مسئول كمیته انتظامی ستاد تسهیلات سفر اصفهان اعلام کرد که این کمیته با همکاری پلیس و اداره اماکن در روز ۱۳ فروردین از ورود شهروندان افغان به پارک کوهستانی صفه جلوگیری می‌کنند«؟

در این باره بخشی از افکارعمومی ایران که با اینترنت سروکار دارد، دست کم در اینترنت واکنش قاطع نشان داد. همه نسبت به افغان های مقیم ایران و زحمتی که آنها در زمینه های گوناگون برای کشور کشیده اند، بسیار گفته اند و من چیز تازه ای به جز تایید ندارم که بیافزایم. اما من می خواهم این مورد را نمونه قرار دهم و تنها به چند نشانه پدیده زشت نژادپرستی گسترده در افکار انسان ایرانی را بیاورم. نگویید من این جوری نیستم یا همه را جمع بسته ای. معلوم است که همه این گونه نیستند و من نیز نمی خواهم جمع ببندم. اما همه می دانیم که اینها عمومیت دارد و جریان چیست. با اشاره به این که من یا تو این گونه نیستیم، صورت مساله پاک نمی شود.

بسیاری از ایرانی ها، به ویژه از نوع فارسش اعتقاد دارند که از نژاد آریایی هستند. این را شب و روز بدون آن که در باره اش بیندیشند، تکرار می کنند و شرم هم ندارند. با هر کسی هم که حرف بزنی، معمولا درست نمی داند «آریایی» یعنی چه. همه دانشش را جمع بزنی، از چند جمله «اقوام آریایی به ایران آمدند، یک شاخه به هند رفت، آن یکی به اروپا …» فراتر نمی رود. آن را هم پراکنده اینجا و آنجا شنیده است و هی تکرار می کند. این همه به «نژاد» اهمیت می دهد و به تاریخ و گذشته اش مغرور است، یک ایران شناس درست و حسابی تربیت نکرده و ندارد. تاریخش را دیگران (ایران شناسان اروپایی) برایش گفته اند که آن را هم گزینه ای فهمیده است. خوبش را شب و روز بلغور می کند و از کوروش و داریوش و منشور حقوق بشر می گوید، بدش را توطئه دشمن می داند. همان ایران شناس اگر بد بگوید ناگهان می شود دشمن. نمی داند که واژه ایران و آریا و «نژاد آریایی» چندان تاریخچه ای هم ندارد و از زمانی که نازی های آلمانی در زمان رضا شاه (که دوست نازی ها بود) پایشان به ایران باز شد، باب شد. نازی های آلمان نسلشان شصت سال پیش ورافتاد و کسی در آلمان دیگر از این حرفها نمی زند، اما ایرانی هنوز این چرندیات را بلغور می کند.

یکی نیست بپرسد که اگر این همه برای کوروش ارزش قایل هستی، چرا یک سر سوزن چون او با آن چیزهایی که به پایش می نویسی، رفتار نمی کنی؟ اگر به منشور حقوق بشر او (که این نیز دارای تردید جدی است و بحث آن در اینجا کمی باز شده) می بالی، پس این همه نمادهای نژادپرستی در رفتار عمومی کشور چیست؟ از آن تمدن باستانی چه به ارث رسیده است؟

این را می دانم که آریایی به سانسکریت یعنی » برتر». ایران یعنی “Land of Aryans”، عراق یا اراک یعنی “Province of Aryans”. مردمان آن زمان این را در مورد خودشان می گفتند و دیگران را پست می شمردند. به آنها پس از هزاران سال اشکالی نیست. سخن با امروزیان است.

هر زمان در ایران به جایی می روی و سخنی از آلمان می آید، اینها را می شنوی: «آلمانی ها هم مثل ما آریایی هستند.» «ما هم نژاد آلمانی ها هستیم.» و همیشه این از ذهن من می گذرد: بله، از رنگ چشم و مو و قد و هیکلمان خیلی پیداست که به آنها شباهت داریم! آلمانی هایی که راهشان به ایران می افتد (جهانگرد، متخصص؛ خبرنگار یا دیپلمات) همیشه از شنیدن این حرفها اظهار ناراحتی می کنند. اما گوش ایرانیان بدهکار نیست. ما آریایی هستیم، هم نژاد شما و بس! چند سال پیش که تیم ملی فوتبال آلمان در ایران یک بازی دوستانه داشت، به هنگام پخش سرود ملی آلمان گروهی برخاستند و سلام هیتلری دادند. پس از آن بخش بزرگی ابله تر از اولی ها در استادیوم به سلام هیتلری برخاستند و تلویزون آلمان پخش مسابقه را قطع کرد. در سده بیست و یکم نامش را چه می شود نهاد؟ نادانی است؟ بی اطلاعی است یا حماقت؟ هر چه می خواهید نامش را بگذارید! البته فراموش نکنید که ایرانی اعتقاد عمیقی به این دارد که هوشش از دیگر مردمان بیشتر است.

در آلمان هرگاه شانس د اشتم و با نازی های اصلاح ناپذیر (که هنوز زنده بودند) و یا نئونازی های امروز (که خیلی هم طرفدار احمدی نژاد هستند) حرف می زدم، با روحیه یک آدم حقیر و بدبختی روبرو می شدم که فلاکت و عقده حقارت از همه حرکات و رفتارش می بارید. به روشنی می گویم که بسیاری اوقات همین احساس به من دست می دهد وقتی یک ایرانی با حرارت از گذشته تاریخی آریاییش سخن می راند و دیگران را پست می داند.

نگاهی به بریده ای از هفته نامه «ایران باستان» ارگان فاشیست های ایرانی در سال 1312 بیندازید. شباهت آشکار نیست؟ از همین جاها شروع می شود این چیزها:

ایران یک کشور چند ملیتی و چند فرهنگی است و در مقایسه با کشورهای همسایه اش کمتر درگیری داخلی ملی دارد. اما درونش پر است از تبعیض های گوناگون نژادی، مذهبی، جنسی، ملیتی، …تبعیض نسبت به سنی ها، زرتشتی ها، درویش ها، کردها، بلوچ ها، ترکها، بهایی ها، تبعیض نسبت به زنان، هم جنس گرایان، … مشکلات یکی دو تا نیستند.

نژادپرستی ضد عرب خود را در چارچوب اسلام ستیزی نشان می دهد. می گویند: اسلام دین عرب هاست و وحشی است و … ما دین زرتشت داشتیم، گفتار نیک، پندار نیک … اگر از گوینده این حرفها که شمارشان هم کم نیست، بخواهی ده دقیقه در باره دین زرتشت برایت بگوید، بعد از پنج جمله به روغن سوزی می افتد. اما در این که عرب سوسمار خور است و اسلام دین شلاق و سنگسار است، کم نمی آورد. اگر برایش توضیح دهی که دین شیعه بیشتر یک دین ایرانی است تا عربی و پر از عناصر ایرانی، اسمش اسلام است ولی بخش شباهتش با اسلام سنی شاید ده درصد هم نباشد، دیگر کامل تعطیل می شود. تازه اگر حاضر باشد گوش دهد و ناسزا نگوید.

ایرانی مسلمان، «اهل کتاب» را قبول دارد و تا این حد سوادش می رسد که مسیحیان و یهودیان «اهل کتاب» هستند. در این تقسیم بندی تبعیض آمیز یعنی بقیه اصلا داخل آدم نیستند. همین خودش پر از تبعیض است. حال اگر کارگر ایرانی ارمنی اهل کتاب برای کار به خانه اش بیاید، ظرفی را که دست زده، هفت بار آب می کشد تا نجسی اش برود. تازه لطف کرده چون معتقد است که ارمنی ها آدمهای خوبی هستند. حالا بیا مثلا از هندی ها برایش بگو!

افغان ها سالهاست در ایران سخت ترین کارها را انجام می دهند. این را هر ایرانی بدون تردید باور دارد. اما تنها کافی است یک مورد جنایت از یک افغان سر بزند. دیگر این می شود که همه می دانیم. دم خروس نژادپرستی آشکار می شود. هزاران هزار ناسزا و توهین برای افغان ها دارد که آنجا که لازم باشد، نثارشان می کند. تازه افغان هم هم زبانش است، هم همدین و هم نژاد! از عرب سیاه پوست خوزستانی که از خود او بیشتر در این سرزمین زندگی می کند، می پرسد: اصلیت تو از کجای آفریقاست؟

انسان متمدن در برابر کار خلاف تنها زمانی که متهم از سوی دادگاه محکوم شد، نسبت به آن شخص اظهار نظر می کند. اما ایرانیان متمدن دو هزارو پانصد ساله به این چیزها کاری ندارند. ورود افغان به پارک ممنوع است، عرب سوسمارخور است، هندی بو می دهد، مسیحی نجس است؛ بهایی فلان است و آفریقایی بهمان! جالب این است که وقتی با استدلال می خواهی با این چیزها مقابله کنی میگویند: ای بابا اینها منظوری ندارند، جدی نیست، اطلاعاتشان پایین است. انگار نژادپرست های جاهای دیگر از همین جاها شروع نکرده بودند.

این تصویر از هفته نامه فاشیستهای ایرانی»ایران باستان» در سال 1312 است. متن را در باره «اهمیت آشنایی به نژادها» را که بازگردانی است از نوشته های آلمان هیتلری را خود بخوانید. تلاش خواهم کرد آنها را به مرور و خوانا تا آنجا که مقدور باشد، در اینجا بیاورم. این مجله ها بسیار فرسوده هستند و کار با آنها دشوار. در اینجا صلیب شکسته زیر «فروهر» را هم داشته باشید.

هنوز راهی دراز در پیش داریم!

در نوشته آینده بخشی از روزنامه های سال های 1312 شمسی را می گذارم تا ببینید ایران در زمان رضا شاه با چه کسانی رفیق بود و فضای رسانه ای ایران آن سالها چگونه بود.

«اگر تو جای آمنه بهرامی بودی …»

این روزها پیرامون آمنه بهرامی بسیار نوشته شد و در وبلاگ ها تبادل نظر شد. نوشته من نیز برخی را برانگیخت و نشان داد که جامعه ایرانی پیرامون قصاص هنوز شکاف بزرگی دارد. هنوز بسیاری هستند که در سده بیست و یکم از باورهای دوران توحش دفاع می کنند.

آنهایی که بر اساس این باورها گمان می برند که با قصاص می توان درس عبرت برای دیگران شد، گویا در این جهان زندگی نمی کنند، به پیرامون خود نمی نگرند و از دانش امروز بشر و حقوق بشر چیزی نمی دانند، با استدلال های ساده لوحانه دبستانی می پرسند: » یکی بیاید روی خواهر تو اسید بریزد بعد ببینیم باز هم این حرفها را می زنی یا نه.» و یا «من می آیم روی تو اسید می ریزم ببینم بعد چه می گویی.»

باورم می شود که این آدمها چنین توانایی داشته باشند. زیگموند فروید چه حق دارد که از چنین استدلال هایی نتیجه می گیرد که این آدمها با این سخنان در انتقاد و اتهام به دیگران در واقع بدون این که بخواهند، خودشان را نشان می دهند که خود توانایی این کارها را دارند.

اکنون که اینها را می نویسم، در برنامه دوم تلویزیون آلمان (ZDF) گفتگویی جریان دارد در باره همین جریان. میهمان برنامه زن جوان لبنانی است به نام «ماها شاف». ماها که با خانواده خود در آلمان زندگی می کند، 13 سال پیش به خاطر دوستی با یک پسر از سوی پدرش در سال 1997 در سن 18 سالگی با بنزین به آتش کشیده شد. پدری مسلمان کور و بی عاطفه! این پدر از سوی دادگاه آلمانی به 13 سال زندان محکوم شد و پس از 13 سال نیز از آلمان اخراج و به لبنان فرستاده شد. در دادگاه، پدر (همچون مجید موحدی) ابراز پشیمانی نکرد و گفت که در شرایط مشابه این کار را دوباره انجام خواهد داد. 65% پوست بدن ماها سوخته است. او تاکنون 48 بار زیر عمل جراحی سنگین قرار داشته است. ماها اکنون 32 سال دارد، ازدواج کرده و دارای سه فرزند است. او می گوید که هیچ گاه به انتقام نیاندیشیده، دیگر قصد عمل جراحی ندارد و ظاهر کنونی خود را پذیرفته و سربلند و خوشبخت زندگی می کند.

مجری برنامه سپس از آمنه بهرامی گفت و این که آمنه به هیچ رو حاضر به گذشت از قصاص نیست و حتی حکم دادگاه ایرانی مبنی بر 12 سال زندان و پرداخت 140 هزار یورو را نیز قبول ندارد. ماها گفت که با آمنه صحبت کرده است و نتوانسته است او را به نادرستی این کار قانع کند. «ماها شاف» گفت که پس از گفتگو با آمنه حس نکرده که توانسته باشد تغییری در دیدگاه های آمنه ایجاد کند. ماها می گوید که هیچ گاه با پدر خود رابطه عاطفی نداشته است ولی به هیچ عنوان فکر قصاص را نمی تواند به ذهن خود راه دهد. ماها به صراحت گفت: «اگر من همان کاری را با پدر خود انجام دهم که او با من انجام داد، پس تفاوت من با او چیست؟«

از دید شما کدام یک خوشبخت ترند؟ ماها با همسرش و سه کودکش یا آمنه بهرامی پس از چکاندن اسید در چشم مجید محدوی؟

من برای مخالفت خود با سنت بازمانده از دوران توحش قصاص نیازی نمی دیدم که نمونه ماها و کسان دیگر بیاورم تا آن بخش از ایرانی های ساده اندیش دور از مدنیت امروزی، شاید ذهنشان تکان بخورد. اما آن چه در این روزها در سایت ها دیدم مرا تشویق کرد که نمونه از کسی بیاورم که خود چون آمنه قربانی بوده است و حرف مرا می زند. شاید این کمی کمک کند تا ذهن کودکانه برخی کمی رشد کند. منشور جهانی حقوق بشر، انسان دوستی، دستاوردهای صدها سال روشنگری و سخنان اندیشمندان، جامعه شناسان، جرم شناسان و روانشناسان و … پیش کش!

اگر هنوز کافی نیست، نمونه های دیگری نیز می توان آورد تا اندیشه ساده شما قانع شود و دیگر نگویید: » من می آیم بر سر خواهرت اسید می ریزم ببینم بعد چه می گویی …»