جامعه آلبانی و “کانون” (قانون) خون خواهی

با چند نوشته ای که پیرامون آلبانی داشتم، تشویق شدم که پیرامون پدیده ای نیز بنویسم که ویژه جامعه آلبانی است، پدیده کانون (یا قانون یا به زبان آلبانیایی Kanuni که از واژه یونانی κανών می آید) که روابط میان مردم بر اساس خانواده سنتی بزرگ را تنظیم می کند. در خانواده سنتی آلبانی، سه نسل از خانواده مسن ترین مرد خانواده با یکدیگر زندگی می کنند و «کانون» تمام مسایل مربوط به خانواده، ارث، مسایل مالی و اقتصادی، مجازات ها، ازدواج و غیره را تنظیم می کند. در این راستا «کانون» شباهت بسیاری به توضیح المسایل های آخوندهای ایرانی دارد. زنان در «کانون» هیچ گونه نقشی بازی نمی کنند و تقریبا هیچ گونه حقی ندارند. البته آنها در مجازات ها سهم ویژه ای دارند و همان وظیفه ای را باید ایفا کنند که در اسلام حفظ ناموس نامیده می شود.

این پدیده بر خلاف نامش قرن هاست  غیرقانونی است و نوعی سنت قبیله ای از گذشته است و چون سنت است، مبارزه با آن نیز بسیار دشوار . این سنت از سوی مردم آلبانی چه اکثریت مسلمان و چه گروه کوچک مسیحیان رعایت می شود. جامعه شناسان گمان می برند که «کانون» شاید حتی از دوران پیش از امپراتوری روم باستان باشد. من در همان سالهای 90 چیزهایی شنیده بودم، اما در این روزها گزارشی نیز از تلویزیون سویس پخش شد که اطلاعات مرا تکمیل تر کرد. متن کامل آن را نیز به آلمانی یافتم. حتی بازگردان آن به آلمانی نیز به زبانی عجیب نوشته شده است که شبیه همان زبان توضیح المسایل وطنی است و 250 صفحه است.

بر اساس «کانون» اگر کسی دیگری را بکشد، باید کشته شود. حتی اگر دادگاه مدنی قاتل را محاکمه و زندانی کند، نیز جرم پاک نمی شود و قاتل پس از آزادی از زندان باید کشته شود.

هم حکومت ترکان عثمانی و هم حکومت کمونیستی که به رهبری «انور خوجه» 40 سال تا این اواخر در آنجا حاکم بود، تلاش داشتند که این سنت قبیله ای را از میان بردارند و هیچ کدام موفق نشدند. حکومت کنونی آلبانی به اندازه حکومت استالینی انور خوجه نیز موفق نبوده است.

«کانون» هم چون توضیح المسایل های ایرانی همه جوانب امر را با جزییات دیده است و راه حل لازم را ارایه داده است:

– خانواده مقتول اجازه دارد که چنان چه دستش به خود قاتل نرسید، یک مرد از خانواده قاتل را بکشد. البته این مرد باید رابطه خونی مستقیم با خود قاتل داشته باشد، پسرش، پدرش یا برادرش باشد. اگر این خون ریخته نشود، این وضعیت در هر دو طرف به ارث می رسد تا زمانی که یک عضو مذکر خانواده قاتل کشته شود. بنابراین این خون خواهی به نوه و نتیجه منتقل می شود تا زمانی که خون لازم ریخته شود. روشن است که پس از سالها و نسل ها دیگر کسی نمی داند که چرا باید کسی را بکشد و یا چرا باید کشته شود. آن چه روشن است این است که یک نفر از خانواده الف باید یک نفر از خانواده ب را بکشد. البته زمانی که این اتفاق روی دهد، روشن است که برگ بر می گردد و حالا باید یک نفر از خانواده ب یک نفر را از خانواده الف بکشد.

– حریم خصوصی خانه محترم است. بنابراین کسی که باید کشته شود، در خانه خودش در امان است و کسی به او کاری ندارد. او باید در خارج از خانه خود کشته شود. نتیجه این است که کسانی هستند که دهها سال است که از خانه خود خارج نشده اند. کودکانی هستند که به خاطر قتلی که مثلا پدر پدربزرگشان انجام داده است، نمی توانند از خانه بیرون آیند. دولت برای کودکانی که جانشان در خطر است، بودجه تحصیلی جداگانه دارد و باید معلم ها را به خانه بچه ها بفرستد چون بچه ها از خانه خود نمی توانند خارج شوند.

–          …

تلویزون سویس از چند مورد می گوید:

«آلفرد 14 سال دارد و جانش در خطر است. او تنها عضو مذکر  خاندانش است و 8 سال است که به مدرسه نیز نمی رود. پدر آلفرد در جریان یک سرقت کشته شد. یکی از اعضای خانواده انتقام او را گرفت که در جریان آن سه نفر از اعضای خانواده قاتل کشته شدند. با وجودی که دادگاه او را به 15 سال زندان محکوم کرد، سه خانواده از طرف مقابل راضی نیستند و حال نوبت آلفرد است که با مرگ او  که تنها پسر خانواده است، این خاندان از میان خواهد رفت و آنها همین را می خواهند. آلفرد و مادرش همواره خانه خود را تغییر می دهند و او تنها مخفیانه از خانه خارج می شود. سالهاست که مادر و دیگر فامیل های آلفرد با خانواده های انتقام جو مذاکره می کنند تا آنها را راضی کنند ولی نتیجه ای نگرفته اند. آنها گفته اند که سه نفر کشته شده اند و کاری نمی شود کرد و تنها خون آلفرد باید بریزد. خواهر کریستینا که یک راهبه کاتولیک آلمانی است، در آلبانی صومعه ای برقرار کرده و کودکانی را که جانشان این گونه در خطر است را پناه داده است.

در آلبانی زنان بسیاری هستند که شوهران، پدران یا برادرانشان برای حفظ جان خود، در کوهها مخفی شده اند و اکنون این زنان مجبور به گرداندن بقیه خانواده هستند. در شمال آلبانی یک سوم مردم مستقیم یا غیرمسقیم از «کانون» رنج می برند. در آنجا هر خانواده مسلح است و «کانون» را تا هفت نسل اجرا می کند.

«بوکوریا» هشت سال پیش شوهرش را از دست داده است و او اکنون مسئولیت خانواده را بر عهده گرفته است. او می گوید: من اکنون مسئولیت خانواده را دارم و قاتل شوهرم را روزی خواهم کشت.«

و این دور تسلسل ادامه دارد.

40 سال حکومت استالینی انور خوجه نیز نتوانست تغییری در این وضع ایجاد کند، هر چند که اندکی آن را محدود کرده بود. انزوای درازمدت این کشور که حکومت انور خوجه نیز مسبب آن بود، مانع از گسترش اندیشه مدنی، دمکراسی و حکومت قانون مدنی گشته است و اکنون که آلبانی کشوری آزاد است، مردم به حکومت اعتماد ندارند، حکومت خود ضعیف است و این است که «کانون» در کشور این گونه حکومت می کند. مافیا همه جا در آلبانی که یکی از فقیرترین کشورهای جهان نیز هست، حضور دارد و قاچاق انسان، مواد مخدر، اسلحه و قوادی گری در تمام اروپا نیز در دست باندهای آلبانیایی است. این است دست کم نتیجه 40 سال حکومت حزب کار آلبانی به رهبری داهیانه انور خوجه؛ آدم پارانویید دیوانه ای که شب و روز به دنبال کشف توطئه جهانی بر علیه خود بود، کشور را منزوی کرد و آن را به یکی از فقیرترین و عقب مانده ترین کشورهای جهان  با اخلاقی منحط تبدیل ساخت، آن هم در بهترین نقطه اروپا که می شد بهترین روابط را با کشورهای پیشرفته منطقه برقرار ساخت و درآمد زیادی از گردشگری به دست آورد. به جای آن، در همان سالها که دور آلبانی می گشتم، کسی که آنجا را خوب می شناخت، برایم تعریف کرد که آلبانی تنها یک کارخانه تولیدی دارد که کابل تولید می کند. همین!

پدیده ای دیگر نیز در آلبانی وجود دارد به نام «باکره های سوگند خورده» که آن نیز چون «کانون» عجیب و ناباورانه است. بر اساس آن دختران باکره می توانند نقش مردانه بر عهده گیرند. این کار شرایطی دارد و به آنها موقعیت اجتماعی یک مرد را می دهد. در این مورد در فرصتی دیگر خواهم نوشت.

توجه کردید که چقدر آشناست این چیزها: «کانون» که روحش شبیه قصاص خودمان است و بیماری پارانویای این رهبران عظیم الشان که آن را نیز داریم.

دیگر نوشته ها در این زمینه:

بازی موش و گربه در مرز یونان و آلبانی

تلاش دوباره برای ورود به آلبانی

در شمال یونان و در نزدیکی مرز آلبانی

Advertisements

تلاش دوباره برای ورود به آلبانی

در تابستان سال 1991 بود که پس از آن که مدتی را در مرز یونان و آلبانی گذراندم و نتوانستم وارد آلبانی شوم، از یونان وارد یوگسلاوی شدم. در آنجا پس از ورود به مقدونیه امروزی و رسیدن به شهر استروگا(Struga) که در کنار دریاچه ای قرار دارد، دوباره نقشه ام را به دست گرفتم و روانه مرز آلبانی شدم. این کشور منزوی کوچک و عجیب و غریب با آن حکومت کمونیستی قراضه که هیچ کس را در دنیا قبول نداشت، بسیار کنجکاوی مرا جلب کرده بود و حال که در نزدیکی مرزهایش بودم، نمی توانستم راهم را بکشم و بروم. از سوی دیگر، اخباری که به گونه پراکنده در باره درگیری های میان صرب ها و کروات ها در کرواسی در رادیو می شنوم، کمی نگرانم می کند. از سوی دیگر همین نیز مرا کنجکاو می کند که در کرواسی واقعا چه خبر می تواند باشد و در روزهای بعد سعی می کنم اخبار بیشتری گرد آورم که آیا می شود از کرواسی رد شد و دید که چه خبر است یا نه.

جاده ای که به سوی مرز آلبانی می رفت، چون همان جاده مرزی در یونان خالی بود و اگر در یونان دست کم عده ای را پیاده می دیدی، در اینجا هیچ کس نبود. پس از مدتی رانندگی در جنگل و میان تپه ها، به پاسگاه مرزی یوگسلاوی رسیدم. مامور مرزی که در آنجا تنها در پاسگاه نشسته بود، روشن بود که از دور دارد با تعجب به ماشین من می نگرد که تک و تنها می آید. وقتی رسیدم، از باجه اش بیرون آمد و پرسید: «از این راه به کجا می خواهید بروید؟»

دوباره بازی ساده لوحانه را شروع کردم. گفتم: «معلوم است دیگر. می خواهم بروم به آلبانی.»

گفت: «مگر ویزای آنجا را دارید»

گفتم: «مگر ویزا می خواهند؟»

آن چنان بلند خندید که من نیز از بازی که به راه انداخته بودم، خنده ام گرفت. گذرنامه ام را نگاه کرد و گفت: «ده دقیقه دیگر دوباره همدیگر را خواهیم دید.»

به راه می افتم. چند صد متر آنطرف تر پرچم سرخ آلبانی با آن عقاب بیریخت وسطش نمایان می شود و یک ساختمان متروک کوچک. نه دروازه ای، نه سیم خاردار و نه هیچ. هیچ کس نیست. برای این کشور کمونیستی که با تمام دنیا دعوا دارد و هیچ کدام از کشورهای سوسیالیستی دیگر را قبول ندارد، نه شوروی، نه چین و نه یوگسلاوی، چنین مرز بی درو پیکری عجیب است. می ایستم و پیاده می شوم. کسی نیست. ته دل خوشحال می شوم که کسی نیست. سوار می شوم و به راه می افتم. هنوز صد متر نرفته ام که در آینه می بینم که یک سرباز مسلح بیرون آمده و داد و فریاد می کند. فورا می ایستم و به خودم می گویم این اگر الان تیراندازی کند، تقصیر خودت است. سرباز اشاره می کند که برگردم. دنده عقب برمی گردم و به او می رسم. انتظار دارم که خیلی عصبانی باشد، ولی نیست.

پیاده می شوم و به انگلیسی می گویم: «شما که نبودید و من فکر کردم که شاید جلوتر کسی باشد.»

می گوید: «اینجا مرز کشور آلبانی است. مگر می شود شما همینطوری رد شوید؟»

می گویم: «ببخشید» و گذرنامه ام را به او می دهم. با گذرنامه ایرانی مشکل دارد و آن را سروته گرفته است به این گمان که صفحه اولش باید چپ باشد. کمکش می کنم. گذرنامه را می گردد و می گوید: «شما که ویزا ندارید.»

می گویم: «مگر آلبانی ویزا می خواهد؟»

حتما پیش خود می گوید این دیگر از کجا آمده. می گوید: «همه برای ورود به آلبانی باید ویزا داشته باشند.»

می گویم: «شما که در هیچ کجای دنیا سفارت ندارید و با هیچ کشوری رابطه سیاسی ندارید. چگونه می شود ویزا گرفت؟»

می گوید: «چرا دو سفارت داریم. یکی در پکن است و آن یکی در بلگراد.»

به خنده می گویم: «آها، خوب پکن نزدیک است. الان می روم ویزا می گیرم.»

کم دیده ام که یک مامور مرزی خشک و بداخلاق نباشد. سرباز جوانی بود که هر جایی و در هر کشوری می شود دید. وقتی یاد ماموران مرزی آلمان شرقی می افتم که هر بار که می خواستیم از آلمان غربی به برلین غربی برویم، چه رفتار زننده ای با ما داشتند، این یکی در مرز این کشور پرت، خیلی ملایم بود.

من هم پررو می شوم و می گویم: «من که نمی توانم از اینجا به بلگراد بروم برای ویزا. نمی شود با کسی تلفنی هماهنگ کنید و همین جا ویزا صادر کنید؟»

می گوید: «نخیر نمی شود. اصلا چه اصراری دارید که بدون ویزا تا اینجا آمده اید؟»

می گویم: «من تا آلمان باید بروم و شنیده ام که در شمال یوگسلاوی جنگ شروع شده است. این است که می خواهم از اینجا بروم.»

دلیل قانع کننده ای است و البته من نیز دروغ نگفته ام. منتها هنوز کسی نمی داند که ابعاد درگیری در کرواسی چقدر است. به داخل دفترش می رود و با یکی دیگر بیرون می آید که سنش و علامت های روی شانه اش از او بیشتر است و انگلیسی بلد نیست. باید فرمانده اش باشد. با هم حرف می زنند و سرانجام سرباز می گوید: «متاسفم. شما بدون ویزا نمی توانید وارد آلبانی شوید و ما نیز اجازه صدور ویزا در اینجا را نداریم».

از آنها تشکر می کنم و از راهی که آمده ام برمی گردم.

دوباره به پاسگاه یوگسلاوی می رسم. مامور مرزی این بار حتی از دفترش هم بیرون نمی آید. سرش را از پنجره بیرون می آورد و با خنده می گوید: «نگفتم ده دقیقه دیگر برمی گردید؟» برایش دست تکان می دهم و بدون این که گذرنامه ام را نگاه کند، راهم را می کشم و می روم.

بعدها که از اوضاع آلبانی بیشتر مطلع می شوم و این که در همان زمان در آنجا چه می گذشته است، از این که مرا به آنجا راه ندادند، ممنون می شوم. آن بازرگان یونانی که می گفت اگر در یوگسلاوی جنگ باشد، باز هم از آلبانی امن تر است، حق داشت.

دیگر نوشته ها در این زمینه:

بازی موش و گربه در مرز یونان و آلبانی

جامعه آلبانی و “کانون” (قانون) خون خواهی

در شمال یونان و در نزدیکی مرز آلبانی

بازی موش و گربه در مرز یونان و آلبانی

از جاده اصلی که به مرز یونان با یوگسلاوی می رسد، جدا می شوم و راه باریک کوهستانی به سوی مرز آلبانی را پیش می گیرم. راهی است خالی از ماشین و تنها هر از چندی چند نفر را می بینی که پیاده به سوی مرز در حرکت هستند و برای هر ماشینی که رد می شود دست بلند می کنند. همراهشان ساک های بزرگ دارند و همه جور بسته بندی دستشان می بینی، از رادیو و ضبط تا لوازم خانگی قابل حمل. عده ای نیز دست خالی از مرز می آیند.

در گوشه ای بالای کوهی می ایستم که چند عکس از طبیعت پیرامون بگیرم. از بلندی می بینم که چند اتوبوس سربالایی را به سوی مرز بالا می آیند. ناگهان اینهایی که دست خالی از مرز می آمدند، از جاده بیرون می پرند و لابلای درخت ها پنهان می شوند. به تماشا می ایستم. اتوبوس ها که نظامی هستند از برابرم می گذرند و پر هستند از همین هایی که پیاده به سوی مرز می روند. پشت شیشه ها پر است از چیزهایی که خریده اند. یک ساعت بعد آن بالا در مرز یکی از مرزبانان یونانی برایم تعریف می کند که اینها همه کسانی هستند که بدون ویزا و غیرقانونی از مرز کوه و جنگل می گذرند و در شهرها و روستاهای یونانی نزدیک در مزرعه ها به عنوان نیروی کار غیرقانونی و ارزان کار می کنند. سپس با پولی که در می آورند، چیزهایی که در آلبانی گیر نمی آید را می خرند و به آلبانی برمی گردند و یا برگردانده می شوند. ارتش یونان کارش این است که اینها را دستگیر کرده، به مرز آورده و به مرزبانان آلبانی تحویل دهد. این بازی موش و گربه هر روز تکرار می شود. البته یونان خشونتی نیز به خرج نمی دهد و تنها کارش گرفتن آلبانیایی های غیرقانونی و برگرداندن آنها به مرز است (سال 1991). مشابه این وضع را با کمی تفاوت در مرزهای شرقی آلمان و در برلین در سالهای پس از 1989 دیده بودم. در آن سالها برلین  غربی پر شده بود از اهالی آلمان شرقی و لهستانی و اوکرایینی و شهرهای آلمان شرقی نیز پر بود از روسها و لهستانی ها و رومانییایی ها و غیره. در برلین دیگر نمی توانستی وارد فروشگاه ها و سوپرمارکت های ارزان شوی. هر چه گیر می آمد را می خریدند و می بردند و برای ما زندگی خیلی گران شده بود چون مجبور بودیم از فروشگاه های گرانتر خرید کنیم.

به مرز یونان با آلبانی می رسم. آنجا پر است از اتوبوس های ارتشی که از کنارم رد شده بودند و پر از سرباز مسلح. ماشین را در گوشه ای می گذارم و سراغ یکی از ماموران که به نظر می آمد مامور کنترل گذرنامه باشد یا گمرک، می روم. به او می گویم که چون در یوگسلاوی درگیری است، می خواهم از آلبانی بگذرم. جوری نگاهم می کند که انگار موجود فضایی دیده. می گوید یک لحظه صبر کن الان سرمان شلوغ است. بگذار اینها را بفرستیم آن سوی مرز.

به محوطه می روم. محوطه وسیعی است چون هر مرز میان هر کشوری. در سوی یونان چندین ساختمان اداری و سپس یک محوطه خالی با یک دروازه روی خط مرزی که با زنجیر آن را بسته اند. خط مرزی را نرده ای بلند که روی آن نیز سیم خاردار کشیده اند، تشکیل می دهد. آن سو نیز جند ساختمان کوچک دیده می شود با پرچم سرخ آلبانی و عقابش و چند سرباز مسلح. پشت دروازه که با زنجیر بسته است، شاید دویست یا سیصد نفر مردم ایستاده اند و دست ها به نرده ها، ما را در اینسو تماشا می کنند. اصلا معلوم نیست چه خبر است و اینها در آنجا چه می خواهند. چون زندانی های پشت نرده ایستاده اند و تماشا می کنند. شاید امیدشان این است که هر لحظه بدون دلیل این زنجیر آهنی باز شود و آنها به این سو بریزند.

یک ماشین شخصی دیگر از راه می رسد. راننده اش پیاده می شود و به ماشین من خیره می شود. سپس به سوی من می آید و به آلمانی دست و پا شکسته می گوید این ماشین شماره آلمان مال شماست؟ می گویم: بله. می گوید: به آلمان برمی گردی؟ می گویم: بله. می گوید: راه را اشتباه آمده ای؟ چرا آمده ای این مرز؟ می گویم می خواهم مسیر یوگسلاوی را کوتاه کنم و اگر اینها راه بدهند از میان آلبانی رد شوم و به شمال یوگسلاوی برسم. می خندد و می گوید: مگر عقلت کم شده؟ آلبانی که اصلا امنیت ندارد. یوگسلاوی اگر در جنگ هم باشد، از آلبانی امن تر است. می گویم: شما برای چه آمده ای؟ می گوید: من آن سوی مرز تجارت می کنم. جنس می برم و می آورم. شما را هم اصلا راه نمی دهند چون ویزا نداری. وقتت را تلف نکن. اگر هم راه بدهند، پیاده برمی گردی. چون ماشینت، پول و مدارکت را می دزدند. آنجا هیچ امنیتی ندارد.

در این میان دروازه را تا آن حد که تنها یک نفر رد شود، باز می شود. چند سرباز مسلح ایستاده اند و سپس آنهایی را که دستگیر کرده بودند و آنهایی که خودشان پیاده به مرز آمده بودند که داوطلبانه برگردند، را به آنسوی مرز فرستادند. تاجر یونانی نیز با ماشینش از مرز می گذرد و می رود. مامور مرزی یونانی آمد و گذرنامه مرا برد. گفت با طرف آلبانی تلفنی حرف می زنم ببینم شما را راه می دهند یا نه. اگر اجازه دادند، ما نیز اجازه می دهیم از مرز ما رد شوی. دو ساعت در آنجا نشستم و این معرکه را تماشا کردم. برایم خیلی جالب بود. بالاخره مامور مرزی آمد و گفت: آنها شما را راه نمی دهند چون ویزا ندارید. گفتم مگر اینها اصلا در جایی سفارت خانه دارند که آدم برود آنجا و ویزا بگیرد؟ مثلا در آتن سفارت آلبانی هست؟ گفت: نه! و رفت.

البته برایم روشن بود که نمی گذارند و از لحن خودم و ساده لوحی ساختگی که باید نشان می دادم، خنده ام گرفته بود. ولی به هر حال دیدن این بلبشو در اینجا برایم خیلی جالب بود و همین چیزها را می خواستم ببینم. سرانجام راهم را کشیدم و از همان جا که آمده بودم، برگشتم.

دیگر نوشته ها در این زمینه:

جامعه آلبانی و “کانون” (قانون) خون خواهی

تلاش دوباره برای ورود به آلبانی

در شمال یونان و در نزدیکی مرز آلبانی

در شمال یونان و در نزدیکی مرز آلبانی

شب را در شهر کوچک اگرینیو (Agrinio)  گذراندم که یک دریاچه نیز در نزدیکی آن بود. حوصله رفتن به کمپینگ و برپاسازی چادر را نداشتم و رفتم به هتل کوچکی در مرکز شهر. چنان بوی نم در هوای شهر، در هتل و در اتاقی که صاحب هتل نشانم داد، پیچیده بود که از هتل منصرف شدم و شب را در خارج شهر در یک جای باصفا در ماشین خوابیدم. خوابیدن در ماشین هرچند کمی سخت است ولی صفای خود را دارد. البته به شرطی که اگر در یونان یا یوگسلاوی این کار را می کنی، در نزدیکیت درخت نباشد.

این منطقه از دنیا در اشغال جیرجیرک هاست. میلیاردها جیرجیرک همه جا را در اشغال خود دارند و در این منطقه چیزی به نام سکوت وجود ندارد، مگر این که جایی را بیابی که درخت نباشد. وجود چند تا درخت همان و پایان سکوت همان!

فردایش راهم را از کناره غربی یونان به سمت شمال ادامه دادم. پس از رسیدن به منطقه یونینا که پس از آن مقدونیه می آمد، در نقشه دیدم که راه من در امتداد مرز یا آلبانی به سوی شمال می رود. در آنجا جاده کوچکی دیدم که از میان کوهها به مرز آلبانی می رسید. وسوسه شدم که آن راه را بروم و ببینم که آیا می شود وارد آلبانی شد یا نه. آلبانی سرزمین انور خوجه و در رویای واهی او تنها قطب سوسیالیستی دنیا و مرکز انقلاب جهانی که البته چند سالی بود که مرده بود و آلبانی هم از شر ابلهی چون او خلاص شده بود و هم کم کم در بلبشوی دوران پس از او و فروپاشی اردوگاه سوسیالیستی فرو می رفت.

در رادیو خبر نخستین درگیری های مسلحانه در یوگسلاوی را شنیده بودم؛ درگیری هایی در کرواسی که بعد به یک جنگ کامل و استقلال کرواسی انجامید. این بود که فکر کردم که اگر می شود یوگسلاوی را جوری دور بزنم. شاید بهانه ای هم می شد برای ورود به آلبانی بدون ویزا. این کشور عجیب و غریب همیشه کنجکاوی مرا با خود داشت. تنها کشور با اکثریت مسلمان اروپا! کشوری که پس از جنگ جهانی دوم بدون کمک خارجی و با رهبری انور خوجه و کمونیستها خود را از اشغال آلمانی ها آزاد کرد و بلافاصله با برپایی نظام سوسیالیستی دور خود دیواری بلند چید. پس از مرگ استالین در شوروی و انتقاد از جنایات او در آنجا، آلبانی شوروی را نیز خائن خواند و ارتباطش را با آنجا نیز قطع کرد. مائو و چین تنها دوستان آلبانی مانده بودند که البته دوستی با چین نیز چیزی نکشید و آنها نیز خائن به انقلاب شدند و آلبانی خود شد تنها قطب انقلاب جهانی و بهشت روی زمین. فقیرترین کشور اروپایی به رهبری انور خوجه بیمار روانی پارانوئیک که گمان می کرد جهان غرب هیچ کار و زندگی ندارد به جز آن که برای آلبانی توطئه بچیند و هر روز قرار است که دنیای غرب بر سر آنها بریزد. شاید امروز تنها کیم یونگ ایل رهبر کره شمالی باشد که پرچم حماقت و بلاهت را هنوز سرپا نگاه داشته است. کره شمالی که مردمانش در دوران خشک سالی و گرسنگی به صحرا می روند و علف می خورند. تنها صنعت قابل بیان آلبانی یک کارخانه تولید کابل بود در آن سالها. آلبانی تنها کشور دنیا بود که در قانون اساسی اش آتئیسم (بیخدایی) را به عنوان ایدئولوژی رسمی آورده بود. از سال 1992 به بعد، یعنی یک سال پس از چرخیدن من در آن دور و برها آلبانی رسما سوسیالیم و میراث انور خوجه را کنار گذاشت و شد جمهوری آلبانی. پس از آن مردم ساده لوحی که دهها سال به دور از جهان زندگی کرده بودند، گیر انواع کلاهبردارها و حقه بازها افتادند که بزرگترینشان که به آشوب عمومی نیز کشیده شد این بود که عده ای آمدند و چند شرکت مضاربتی هرمی راه انداختند به نام بانک و پولهای مردم را با قول سودهای کلان گرفتند. بدیهی است که پس از مدتی این سیستم به هم می ریزد که ریخت و باعث آشوب در تمام کشور شد. مشابه این کار را نیز چند سال پیش صندوق های قرض الحسنه در اصفهان راه انداختند و پولهای مردم را به جیب زدند. اکنون نیز آنچه از آلبانی در اروپا دیده و شنیده می شود این است که باندهای آلبانیایی بازار قاچاق دختران و وادار ساختن آنها به خودفروشی را در اروپا در انحصار خود دارند و در هر کار دیگری از این دست نیز شریک هستند. دستاورد چهل و پنج سال فرهنگ و تربیت سوسیالیستی-خوجه ای را اکنون می بینیم. البته آلبانی اسماعیل کاداره نویسنده برجسته را نیز دارد که محبوب اهل ادبیات جهان است.

کمی پرت می افتیم ولی این روزها که روی این نوشته کار می کردم، کمی در اینترنت چرخیدم و دیدم که هنوز گروه «توفان» که یک گروه دانشجویی خارج از کشوری مائوییستی پیش و پس از انقلاب بود، نه تنها هنوز وجود دارد، بلکه حالا دیگر صد در صد طرفدار اندیشه های رفیق قهرمان انور خوجه است. اکنون در قرن بیست و یکم و در سال 2009! عجب چپول هایی پیدا می شوند! چپ که نمی توانند باشند. چپ همیشه نگاهش به جلو و آینده است. اینها تنها می توانند چپول باشند. جالب بود چند تا نوشته ازشان خواندم. هنوز در همان حال و هوای بیست و سی سال پیش به سر می برند و ادبیاتشان نیز همان است. انگار نه انگار که در این سال ها جهان فکری و جهان واقعا موجود زیرورو شده است.

یک داستان دیگر هم بگویم: یک گروهی بود در سال های پیرامون انقلاب به نام «حزب کمونیست کارگران و دهقانان ایران» که دیگران به کنایه به آن حزب دو طبقه می گفتند. چند تا دانشجویان ایرانی ایران ندیده مقیم اروپا بودند که پس از آنکه انور خوجه به تیپ مائو و چین زد و کلاهش با آنها تو هم رفت، اینها شدند طرفدار آلبانی. این که قبلش چه بودند را نمی دانم و دیگر به سن و سال من قد نمی دهد. اینها شاید در تمام ایران سه تا و نصفی (شاید هم چهار تا) طرفدار داشتند. سرنوشت این حزب خیلی جالب و تراژیک است. این حزب نخستین گروه سیاسی بود که شعار سرنگونی جمهوری اسلامی را چهار ماه پس از انقلاب می داد (البته از خارج از کشور). پس از مدتی از سوی حزب کار آلبانی (حزب حاکم به رهبری انور خوجه) بیانیه ای منتشر شد و در آن از جمهوری اسلامی ایران به عنوان کشور انقلابی و ضد امپریالیستی و پیشرو نام برده شد و آلبانی رابطه گرمی به ایران برقرار کرد. در این میان حضرات چپول در موقعیت غم انگیزی گیر کرده بودند. سنگ روی یخ شده بودند و نمی دانستند چه خاکی بر سر خود و آلبانی با این کارش بریزند. آلبانی تنها کشور انقلابی دنیا با ایدئولوژی (دقت کنید و خوابتان نرود) مارکسیستی-لنینیستی-استالینیستی-مائوییستی و قانون اساسی آتئیستی جهان آمده بود و کشوری را که اینها ارتجاعی می خواندند را انقلابی و پیشرو خوانده بود و شده بودند برادر! شاید سه یا چهار روز بیشتر نکشید و این گروه از روی کره زمین ناپدید شد.

دیگر نوشته ها در این زمینه:

بازی موش و گربه در مرز یونان و آلبانی

جامعه آلبانی و “کانون” (قانون) خون خواهی

تلاش دوباره برای ورود به آلبانی