کنسرت یادبود کلود دبوسی

آماندا و من تنها کسانی هستیم که مرتب از برنامه های هنری که مدرسه معرفی می کند، استفاده می کنیم. دیگران پراکنده می آیند. دیشب به کنسرواتوار ملی نیس رفتیم که «هفته کلود دبوسی» برگزار کرده بود. من کلا با موسیقی آخر قرن نوزدهم و ابتدای قرن بیستم میانه ندارم و نمی توانم با کسانی چون راول، استراوینسکی، شونبرگ یا دبوسی ارتباط برقرار کنم. با این وجود می روم. دو کنسرت برای پیانو و ویولن و برای پیانو و ویولنسل و چند اثر کوچک دیگر از راول و استراوینسکی نیز اجرا می کنند. بد نیود ولی مشکل من کماکان برجا بود. به آماندا می گویم که من این موسیقی را نمی فهمم. آماندا می گوید که خودش پیانو می زند و عاشق کارهای دبوسی. آدم جالبی است و همیشه چیزی دارد که آدم را غافلگیر کند. دکترایش را از دانشگاه «ییل» در نوروساینس در آمریکا گرفته. می گوید در دبیرستان با پدرش با هم موتور یک تراکتور سال 1930 را پیاده کرده و دوباره سوار کرده اند. دختری است خجالتی و یک کاتولیک بسیار معتقد. اعتقاد مذهبی آن هم از نوع کلیسای کاتولیک و دکترا از ییل چگونه با هم جور می آیند، برایم سوال است. چند ماه در آلمان در «انستیتوی ماکس پلانک» پژوهش کرده و اکنون دارد فرانسه یاد می گیرد تا بتواند در یک مرکز پژوهشی در پاریس کار کند. می گوید مغز انسان 300 میلیارد نورون دارد که هر کدام کار خودشان را می کنند و چیز زیادی از آنها نمی دانیم. من به این فکر می کنم که تاکنون چند میلیون ترانزیستور را توانسته ایم در یک تراشه جای دهیم. تازه به 5 میلیارد رسیده ایم.

دوست عزیزم نادر مشایخی چند سال پیش به من گفته بود که آینده موسیقی «جان کیج» است. این را برای آماندا تعریف می کنم. می گوید اگر اینگونه باشد من در دوران دبوسی جا مانده ام. می گویم من همان زمانی که نادر این حرف را زد، از خودم ناامید شدم. رفتم و برخی کارهای جان کیج را گوش دادم ولی هیچ کدام به آخر نرسید. البته موسیقی مینیمال از نوع فیلیپ گلاس را خیلی دوست دارم و این که کسی بتواند با 5-4 نت آدم را نیم ساعت به خود جذب کند، به معجزه شبیه است. آماندا او را نمی شناسد. بعدا در ماشین  یکی از کارهایش را می گذارم که گویا خوشش نمی آید.

امروز صبح برای مادام داوید از کنسرت گفتم. گفت که دبوسی را دوست دارد و حیف که خبردار نشده بوده. عجب آدم جالبی است این یکی!

در حاشیه: کنسرواتوار ملی نیس به فارسی می شود شبیه همان مدرسه عالی موسیقی که قبلا در چهار راه امیریه تهران بود و الان نمی دانم کجاست. ولی این کجا و آن کجا! سالن کنسرت شاید گنجایش 400 نفر را داشت و کاملا حرفه ای و مجهز بود. کل مدرسه بسیار مجهزبود. این گونه است که فرهنگ جامعه رشد می کند. وقتی این امکانات را با محدودیت های آخوندی در ایران مقایسه می کنم و این که کسانی که در ایران موسیقی می خوانند و یا کار می کنند، چه مکافات هایی دارند و یا گلایه های نادر مشایخی آن زمان که ارکستر سنفونیک تهران را رهبری می کرد، یادم می آید، تنها افسوس برای آدم می ماند. در ضمن، تمام کنسرت هایی که در یک هفته اجرا شده بود، مجانی بود!