امیلی

امیلی نام معلم فرانسه کلاس ماست. دورروبر سی سالش باید باشد. بسیار پر سروصداست و خوب درس می دهد. 13-12 نفر هستیم از کشورهای مختلف چون آمریکا، روسیه، صربستان، اسپانیا، چین، فیلیپین، اسراییل، تونس، برزیل و استرالیا. آمریکایی ها با چهار نفر اکثریت را دارند. سن از 20 تا بالای 50 است و خوشبختانه همه یا دانشگاهی هستند و یا برای زندگی آمده اند و از این رو انگیزه یادگیری بالاست و پیشرفت خوب است.

در میان یکی از تمرین های جمله های شرطی که پوست هر کسی در یادگیری آنها در زبان های اروپایی کنده می شود، امیلی چند جمله را طرح می کند که هر کسی مجبور می شود با اینکه مجرد است یا نه جمله بسازد. سپس نگاهی به من می اندازد که جمله اول را بگویم. چون نزدیک میز من است به آهستگی به گونه ای که کسی نشنود، می گویم: همسرم درگذشته است. امیلی آشکار به هم می ریزد، خود را کنترل می کند، سراغ یکی دیگر می رود و تا پایان کلاس از من چیزی نمی پرسد.

پس از پایان کلاس که من معمولا کمی در آنجا می مانم و نوشته هایم را مرور می کنم، امیلی به کلاس برگشت و عذرخواهی کرد که البته نیازی به عذرخواهی نبود. عکس های فرناز را در فیس بوک به او نشان می دهم و دلیل مرگش را می گویم که خودش خواست و رفت و این که به همین دلیل به اینجا آمده ام. امیلی ناباوردانه «آی پد» را برداشت و چند بار تکرار کرد: چقدر زیباست! چه فرشته ای! پشت میزی رفت و مدتی عکس ها را نگاه کرد. سپس سرش را روی میز گذاشت و گریست.

من از کلاس بیرون رفتم.