دهکده زیبای لوسرم (Lucéram)

DSC_5344

بوی هیزم در فضا

DSC_5324

در هر فرهنگی یکی از جالب ترین جاها گورستان است.

امیلی در کلاس می گوید که اگر می خواهید فرانسه مدیترانه ای را به دور از محیط توریستی ببینید و با مردم معمولی آشنا شوید، باید از نیس بیرون بروید و در کوههای اطراف به روستاها بروید. سپس از روستایی به نام لوسرم (Lucéram) می گوید. این دهکده در دامنه کوههای شمال نیس است و به دور از دسترس توریست ها. مردم اینجا هر سال پیش از کریسمس، گهواره مسیح (Les Créches) را که خود ساخته اند به نمایش می گذارند. این کارشان هیچ گونه انگیزه مالی و توریستی ندارد. تنها یک سنت است و سرگرمی برای مردم آنجاDSC_5281DSC_5349DSC_5350 DSC_5351 DSC_5352 DSC_5353 DSC_5354 DSC_5355 DSC_5356 DSC_5357 DSC_5363 DSC_5365 DSC_5368 DSC_5369 DSC_5370 DSC_5282 DSC_5283 DSC_5284 DSC_5285 DSC_5286 DSC_5287 DSC_5288 DSC_5289 DSC_5290 DSC_5291 DSC_5292 DSC_5293 DSC_5294 DSC_5295 DSC_5296 DSC_5297 DSC_5299 DSC_5300 DSC_5301 DSC_5302 DSC_5303 DSC_5304 DSC_5305 DSC_5306 DSC_5309 DSC_5310 DSC_5311 DSC_5312 DSC_5313 DSC_5314 DSC_5315 DSC_5316 DSC_5317 DSC_5318 DSC_5319 DSC_5320 DSC_5321 DSC_5322 DSC_5323 DSC_5325 DSC_5326 DSC_5327 DSC_5329 DSC_5330 DSC_5332 DSC_5333 DSC_5335 DSC_5336 DSC_5338 DSC_5339 DSC_5342 DSC_5345 DSC_5347 DSC_5348

با آماندا یک بعد از ظهر به آنجا می رویم. آماندا که کاتولیک بسیار معتقدی است، در راه از حدیث های گوناگون در باره گهواره مسیح می گوید. در برابر، من نیز که همه این افسانه ها را حقه بازی کلیسای کاتولیک می دانم و بین مسیح ساخته و پرداخته کلیسا که هم پسر خداست و هم خودش و با آسمان رفته است و این چیزها و مسیح تاریخی پسر مریم و جوزف (که در این یکی تردید است) که کارش بنایی بود و زن و بچه داشت و مورد احترام من است، تفاوت می گذارم، دیدگاه خودم را می گویم و تا آنجا بحث داغی با هم داریم.

جالب است که نه فرناز و نه من هیچ یک مذهبی نبوده ایم اما بیشتر عکس هایی که داریم از کلیساها و مسجد ها و جاهای مذهبی است. امروز نیز کلی عکس از گهواره های مسیح گرفتم که البته برخی نیز برای آماندا بود که با کیفیت پایین آیفون می خواست عکس های دقیق بگیرد.

دهکده آنقدر زیباست که آدم دلش نمی اید از آنجا بیرون آید. شبیه برخی دهکده های شمال ایران است. در داخل دهکده درجه حرارت 13 درجه است. پس از آنجا جاده را به بالای کوهها ادامه می دهیم تا به برف می رسیم. آنجا 4- درجه است.

کنسرت یادبود کلود دبوسی

آماندا و من تنها کسانی هستیم که مرتب از برنامه های هنری که مدرسه معرفی می کند، استفاده می کنیم. دیگران پراکنده می آیند. دیشب به کنسرواتوار ملی نیس رفتیم که «هفته کلود دبوسی» برگزار کرده بود. من کلا با موسیقی آخر قرن نوزدهم و ابتدای قرن بیستم میانه ندارم و نمی توانم با کسانی چون راول، استراوینسکی، شونبرگ یا دبوسی ارتباط برقرار کنم. با این وجود می روم. دو کنسرت برای پیانو و ویولن و برای پیانو و ویولنسل و چند اثر کوچک دیگر از راول و استراوینسکی نیز اجرا می کنند. بد نیود ولی مشکل من کماکان برجا بود. به آماندا می گویم که من این موسیقی را نمی فهمم. آماندا می گوید که خودش پیانو می زند و عاشق کارهای دبوسی. آدم جالبی است و همیشه چیزی دارد که آدم را غافلگیر کند. دکترایش را از دانشگاه «ییل» در نوروساینس در آمریکا گرفته. می گوید در دبیرستان با پدرش با هم موتور یک تراکتور سال 1930 را پیاده کرده و دوباره سوار کرده اند. دختری است خجالتی و یک کاتولیک بسیار معتقد. اعتقاد مذهبی آن هم از نوع کلیسای کاتولیک و دکترا از ییل چگونه با هم جور می آیند، برایم سوال است. چند ماه در آلمان در «انستیتوی ماکس پلانک» پژوهش کرده و اکنون دارد فرانسه یاد می گیرد تا بتواند در یک مرکز پژوهشی در پاریس کار کند. می گوید مغز انسان 300 میلیارد نورون دارد که هر کدام کار خودشان را می کنند و چیز زیادی از آنها نمی دانیم. من به این فکر می کنم که تاکنون چند میلیون ترانزیستور را توانسته ایم در یک تراشه جای دهیم. تازه به 5 میلیارد رسیده ایم.

دوست عزیزم نادر مشایخی چند سال پیش به من گفته بود که آینده موسیقی «جان کیج» است. این را برای آماندا تعریف می کنم. می گوید اگر اینگونه باشد من در دوران دبوسی جا مانده ام. می گویم من همان زمانی که نادر این حرف را زد، از خودم ناامید شدم. رفتم و برخی کارهای جان کیج را گوش دادم ولی هیچ کدام به آخر نرسید. البته موسیقی مینیمال از نوع فیلیپ گلاس را خیلی دوست دارم و این که کسی بتواند با 5-4 نت آدم را نیم ساعت به خود جذب کند، به معجزه شبیه است. آماندا او را نمی شناسد. بعدا در ماشین  یکی از کارهایش را می گذارم که گویا خوشش نمی آید.

امروز صبح برای مادام داوید از کنسرت گفتم. گفت که دبوسی را دوست دارد و حیف که خبردار نشده بوده. عجب آدم جالبی است این یکی!

در حاشیه: کنسرواتوار ملی نیس به فارسی می شود شبیه همان مدرسه عالی موسیقی که قبلا در چهار راه امیریه تهران بود و الان نمی دانم کجاست. ولی این کجا و آن کجا! سالن کنسرت شاید گنجایش 400 نفر را داشت و کاملا حرفه ای و مجهز بود. کل مدرسه بسیار مجهزبود. این گونه است که فرهنگ جامعه رشد می کند. وقتی این امکانات را با محدودیت های آخوندی در ایران مقایسه می کنم و این که کسانی که در ایران موسیقی می خوانند و یا کار می کنند، چه مکافات هایی دارند و یا گلایه های نادر مشایخی آن زمان که ارکستر سنفونیک تهران را رهبری می کرد، یادم می آید، تنها افسوس برای آدم می ماند. در ضمن، تمام کنسرت هایی که در یک هفته اجرا شده بود، مجانی بود!

دلتنگ پروانه بال شکسته ام

در کافه ای نزدیک مدرسه نشسته ام و دلتنگ فرناز عکس هایش را تماشا می کنم.

Parvaneh

 آماندا از راه می رسد و با شیرینی که در دست دارد، روبرویم در سکوت می نشیند. جریان را هفته پیش برایش گفته ام و از هفته پیش به این طرف بیشتر حواسش به من است. البته چون هر دو جدی تر از دیگران درس می خوانیم، معمولا چند ساعتی پس از کلاس را با هم می گذرانیم و با هم تمرین می کنیم. او با من لغت کار می کند و من سعی می کنم لهجه آمریکایی سرسخت را در تلفظش از بین ببرم.

می گوید: به من اجازه می دهی برایش دعا کنم؟ می گویم: این اجازه دست من نیست. می گوید نه، برایم مهم است که تو اجازه دهی. می گویم اجازه داری هر جور دوست داری برایش دعا کنی. می گوید: خیلی دوست دارم برایش دعا کنم. من مطمئن هستم که جای فرناز خوب است و او آرام است و اگر می توانست خودش به تو می گفت که تو هم آرامشت را باز یابی. چشمان آبی اش پر از اشک است و می دانم که با صداقت تمام این را می گوید. گاهی با خود می اندیشم که ای کاش می توانستم این چیزها را باور داشته باشم. می دانم که انسان های مذهبی (البته آنهایی که خالصانه مذهبی هستند نه دین فروشان حقه باز و یا آنهایی که کاری را انجام نمی دهند مگر این که برایشان ثواب نوشته شود) خوشبخت تر و با آرامش بیشتر از کسانی زندگی می کنند که به این چیزها تردید دارند و یا آنها را رد می کنند. این بحث را با آماندا که یک کاتولیک بسیار معتقد است، چند روز پیش داشته ام. او نیز این را قبول دارد که از دید روانی این گونه انسان ها با خویش در صلح هستند و در زندگی 548616_4415248657890_2108875213_nهارمونی دارند. به او گفته ام که اعتقادات مذهبی برای من جایگاهشان بیشتر از داستان های ساده ای که تنها به عقل بچه های 12-10 ساله می رسد و تنها آنها می توانند باور کنند، نیست و از این روست که در چنین شرایطی موقعیت من بسیار سخت است چون نمی توانم خود را فریب دهم و آرامش پیدا کنم.

به هر رو، کاش گل گلکم می دید و باور می داشت که چگونه محبوب و عزیز همگان است. کاش!

صبحانه فرانسوی

هنگام صبحانه تنها زمانی است که فرصت گفتگو با مادام داوید را دارم. به جز این که خود تمام روز در راه هستم و تنها شب می آیم، برنامه این پیرزن هشتاد ساله به قدری پر است که وسط روزش را اگر بخواهی بگیری باید از قبل خبر بدهی. هفته پیش به او گفته ام که اگر دوست دارد می توانم او را به موناکو ببرم تا بازار کریسمس آنجا را ببیند. هنوز است که خبر بدهد.

میز صبحانه یک میز سنگی 40 سانت در 80 سانت است. میز بزرگتر در این آشپزخانه جا نمی شود. برای صبحانه من سه گونه پنیر گوناگون جلوی خودم چیده ام با نان باگت. مادام داوید با مربا، دو تکه نان و چای در برابرم نشسته و به پنیرهای من می نگرد. با وجودی که می دانم که فرانسوی ها صبحانه مختصر و ساده می خورند و هیچگاه پنیر در آن نیست، دوباره باز او می پرسم که: شما که بیش از 250 جور پنیر دارید چرا در هیچ وعده غذایی پنیر نیست؟ با خنده می گوید: پنیر تنها برای تفنن، بعد از شام و با دسر است و یا به همراه

عکس را از جای دیگر برداشته ام.

عکس را از جای دیگر برداشته ام.

شراب سفید. البته میزهای پنیر این جوری را دیده ام که هوش از سر آدم می رود. مادام داوید می گوید که پنیر را خیلی دوست دارد ولی به خاطر داشتن کلسترول بالا اجازه خوردن ندارد.

گفتم صبحانه در آلمان مفصل است و پنیرنیز همیشه هست و به جز صبحانه در انواع ساندویچ و سالاد نیز استفاده می شود. ایرانی ها هم که 4-3 جور پنیر دارند که البته همه اش پنیر سفید گوسفند است وتنها برای صبحانه استفاده می شود.

از صبحانه انگلیسی ها که پر از پختنی و چیزهای چرب و چیلی است بد می گوید و می خندیم.  جریان «فیش اند چیپس» را می گوید که در آنجا لای روزنامه پیچیده و به دستش داده اند. این را راست می گوید. برای من هم همین جور با روزنامه پیش امده. بیچاره انگلیسی ها که غذاهایشان همیشه مورد تمسخر همگان است. البته تقصیر خودشان هم هست. بیشتر جوک ها در باره انگلیسی ها ساخت خودشان است.

برایش از آخوندهای ایرانی می گویم که معتقد هستند که پنیر انسان را کودن می کند و عده ای هم هستند که این چیزها را باور می کنند. به کنایه می گوید: «بله دیگه! نمونه اش ما فرانسوی ها!» مودب تر از آن است که این حرف احمقانه را به ایرانی ها برگرداند. من حرفش را کامل می کنم و می گویم: هوش این حضرات دنیا را گرفته است. احمدی نژاد گفته که رهبران دنیا برای حل مشکلاتشان به ما رجوع می کنند. تا حالا کسی آمده از آقای اولاند نخست وزیر شما برای اداره کشورش کمک بخواهد؟ نیامده! همه در تهران شماره گرفته و صف کشیده اند تا نوبتشان بشود!

امیلی

امیلی نام معلم فرانسه کلاس ماست. دورروبر سی سالش باید باشد. بسیار پر سروصداست و خوب درس می دهد. 13-12 نفر هستیم از کشورهای مختلف چون آمریکا، روسیه، صربستان، اسپانیا، چین، فیلیپین، اسراییل، تونس، برزیل و استرالیا. آمریکایی ها با چهار نفر اکثریت را دارند. سن از 20 تا بالای 50 است و خوشبختانه همه یا دانشگاهی هستند و یا برای زندگی آمده اند و از این رو انگیزه یادگیری بالاست و پیشرفت خوب است.

در میان یکی از تمرین های جمله های شرطی که پوست هر کسی در یادگیری آنها در زبان های اروپایی کنده می شود، امیلی چند جمله را طرح می کند که هر کسی مجبور می شود با اینکه مجرد است یا نه جمله بسازد. سپس نگاهی به من می اندازد که جمله اول را بگویم. چون نزدیک میز من است به آهستگی به گونه ای که کسی نشنود، می گویم: همسرم درگذشته است. امیلی آشکار به هم می ریزد، خود را کنترل می کند، سراغ یکی دیگر می رود و تا پایان کلاس از من چیزی نمی پرسد.

پس از پایان کلاس که من معمولا کمی در آنجا می مانم و نوشته هایم را مرور می کنم، امیلی به کلاس برگشت و عذرخواهی کرد که البته نیازی به عذرخواهی نبود. عکس های فرناز را در فیس بوک به او نشان می دهم و دلیل مرگش را می گویم که خودش خواست و رفت و این که به همین دلیل به اینجا آمده ام. امیلی ناباوردانه «آی پد» را برداشت و چند بار تکرار کرد: چقدر زیباست! چه فرشته ای! پشت میزی رفت و مدتی عکس ها را نگاه کرد. سپس سرش را روی میز گذاشت و گریست.

من از کلاس بیرون رفتم.

آمدم به نیس در جنوب فرانسه

دو هفته است که به نیس در جنوب شرقی فرانسه آمده ام. این منطقه مدیترانه ای فرانسه کوت دازور (Côte D´Azur) را خیلی دوست دارم. آب و هوای ملایم دارد و مردمش هم ملایم، مهربان و صمیمی هستند. نیس پنجمین شهر بزرگ فرانسه است و 350.000 نفر جمعیت دارد. رفتارهای مردم کم صبر و بی حوصله پاریس را نمی بینی. خودشان هم می گویند پاریس یک جای دیگر است و دور از اینجا. اینجا درکنار دریای مدیترانه به همان گونه هم تنوع غذایی و فرهنگی وجود دارد. بر خلاف دید عمومی که همه خیال می کنند که مردم اینجا ثروتمند هستند. این گونه نیست. درآمد عمده مردم از توریسم است. ثروتمندان خارجی و فرانسوی از جاهای دیگر به اینجا آمده اند و ویلاهای کنار دریا و بالای کوهها را خریده اند. خیلی از فیلم ها هم در جاهایی چون آنتیب و سان تروپه فیلمبرداری شده اند و این است که همه فکر می کنند اینجا هم چون موناکو و مونت کارلو است. ولی کافی است که با ماشین از ساحل دور شوی

پنجره اتاقم به میدان گاریبالدی باز می شود

پنجره اتاقم به میدان گاریبالدی باز می شود

و به دامنه کوهها بروی. آنجا روستاهایی رو می یابی که بسیار زیبا، قدیمی و ساده هستند، با درهای چوبی و ورودی ها و دالان های تاریک، حانه های بسیار کوچک و مردم خوش اخلاق و مهربان. عکس های زیادی گرفته ام و آنها را در اینجا خواهم گذاشت.

چند سال پیش هم چند هفته در کان (Cannes) بودم که اتفاقا با جشنواره فیلم کان همزمان شد و مدرسه ای که در آنجا زبان می خواندم، بلیط مجانی برای تمام فیلم های فستیوال به من داده بود و خلاصه خیلی خوش گذشت.

در تلاش برای فاصله گرفتن از همه آن چه که در این چند هفته روی داده است، به اینجا آمدم. امیدم این است که بتوانم به شرایط جدید بدون او خو بگیرم. هر جند که تاکنون موفق نشده ام. او حضور دائمی دارد. هر چیز زیبا که می بینم، دوست دارم به او نشان بدهم. هر زن خوش لباس و زیبایی که می بینم، دوست دارم چون همیشه برگردم و بگویم: فرناز! اینو ببین! فرناز عاشق فرانسوی ها و ایتالیایی ها بود و معتقد بود در لباس پوشیدن و سبک زندگی باسلیقه هستند. اعتقاد داشت که آلمانی ها هر چند لباسهای گرانقیمت تر می خرند و لی بی سلیقه هستند. البته کمی تندروی در این قضاوت می کرد ولی پرت نمی گفت.

اتاق من در نیس

اتاق من در نیس

در نیس در کلاس زبان فشرده نام نوشته ام. روزی 5 ساعت کلاس و پس از آن درس در کتابخانه و یا شرکت در برنامه هایی که مدرسه گهگاه می گذارد، دیدار از موزه، سینما، تاتر و آشنایی با فرهنگ فرانسه. نزد یک خانم فرانسوی 80 ساله در یک اتاق ساده 10 متری زندگی می کنم. خانه در وسط بخش قدیمی شهر است و این اطراف پر است از کافه و رستوران، تاتر، سالن کنسرت و هر چیز جالب دیگر و البته به همان میزان هم پرسروصدا. پنجره ها هم چفت و بست درست و حسابی ندارند.

نام خانم صاحبخانه مادام داوید است و زن بسیار جالبی است. در دانشگاه ادبیات فرانسه خوانده و کارش تدریس ادبیات در دبیرستان بوده است. برای من و یک دختر سویسی که او نیز برای زبان آمده بهترین شانس است. زندگی اش با حقوق بازنشستگی و اجاره ای که از کسانی چون من در دو اتاق اجاره ای که دارد، می گیرد می گذرد. خانه اش بسیار ساده است و همه چیز قدیمی.در و پنجره ها، چفت و بست اتاقها و همه چیز مال 80-70 سال پیش است. مادام داوید همیشه خوش اخلاق و سرحال است.

تمام خانه اش پر از کتاب است و برنامه روزانه اش پر! یک روز به تاتر می رود، روز دیگر به کنسرت. یک روز در صلیب سرخ برای کارتون خواب های اینجا سوپ پخش می کند و روزهای پنجشنبه به ورزش می رود. امروز از من پرسید: اسکی دوست داری؟ گفتم: ای ولی خیلی کم می روم. گفت: من معمولا به کوههای اطراف می روم. هر روز یک چیزی دارد که انسان را غافلگیر کند. تصور این که یک زن هشتاد ساله را در پیست اسکی ببینی تقربا غیرممکن است. بسیار شاد و سرزنده است و تنها چیزی که در ذهنش نیست سن و سالش است.

چند روز پیش که در باره پایتخت های فرهنگی اروپا صحبت می کردیم، از او پرسیدم که تا به حال برلین را دیده است یا نه. گفت، نه و خیلی دوست دارم آنجا را ببینم. و دوست دارم که نوه ام که دارد آلمانی یاد می گیرد به سطحی برسد که با من بیاید آنجا.

طراحان لامپ یاد بگیرند! یک  چارچوب سیمی با چند بریده پارچه! به همین سادگی

طراحان لامپ یاد بگیرند! یک چارچوب سیمی با چند بریده پارچه! به همین سادگی

از ادبیات ایران کم می داندو از من خواست که لیستی از ادبیات کلاسیک و مدرن ایران تهیه کنم تا برود و کتابهایی را بیابد. گشتی در اینترنت زدم و دیدم که چقدر کم کتاب ترجمه شده است. به هر حال یک لیست به او دادم. از صادق هدایت و بوف کور گفتم و این که در پاریس خودکشی کرده و قبرش در پرلاشز است، هم عصر خودش است و افکارش نزدیک به آلبر کامو و فرانتس کافکا. خیلی توجهش جلب شد و می خواهد برود و بوف کور را در کتابفروشی بیابد.

آدم این موجود را باید با مادربزرگها و پدربزرگهای ایرانی مقایسه کند!

غروب آفتاب بی تو

روز یکشنبه برای عکاسی در نیس به کنار دریا رفتم، برای اولین بار بی تو. ساعتها آنجا نشستم به تماشای مردمی که در آفتاب دراز کشیده بودند یا چند نفری که جرات شنا در دریا را در دمای

18 درجه کرده بودند. غروب آفتاب زیبا بود و ساحل زیبا بود و آسمان؛ نخل زیبا بود و کودکانی که در ساحل بازی می کردند و به دنبال حباب صابون می دویدند و عشاقی که دست در دست سر در شانه هم داشتند.

و تو نبودی!

Farnaz, DK

این عکس را از فرناز در سال 2009 در ساحل هلزینگور در دانمارک گرفتم. زیبایی این عکس اکنون مفهوم دیگری یافته است.

1

نیس، دسامبر 2012

4

نیس، دسامبر 2012

7

نیس، دسامبر 2012

6

نیس، دسامبر 2012

5

نیس، دسامبر 2012

نیس، دسامبر 2012

نیس، دسامبر 2012